|
جز سربازی که جمجمه اش
از مگسک این تفنگ پیداست
همه سهمی از معدن های سنگ دارند.
سنگی که روی قبر
نبودن مان را به تصویر می کشد
ماخانه هامان را
بر شانه سهم سربازانی ساختیم
که در گوری دسته جمعی خوابیده اند
بند بند استخوان شهر
نامی در درون خود دارد
و چشم های منتظر مادران
خانه هایمان را می پاید .
سنگی که در آستان در کار شده
شاید پسری باشد درکنار ساحل
که تور صیادی اش را به آب می اندازد
و اسلحه صید میکند و سوار قایق کوچک
از رودخانه های آرام شهر می گذرد.
سنگ زیر پنجره
هی هی چوپانی جوان است
که معشوقه اش از دور از قاب چوبی پنجره
اندام اش را به باد می سپارد.
تفنگ سرپری که طعم گرگ دارد
هیچ فریادی برای اهالی نیست
و گوسفندها روی قلاب قصابی شهر
آویزان می شوند.
همین جا که نشسته اید
به دیوارها فکر کنید
که از تن شماست
همین جا که هستید
و این کلمات را میخوانید
کسی کمین کرده از سنگ تا شلیک.
* * *
سنگفرش خیابان
یعنی که عده ایی در گوشه ایی از جهان مرده اند
بی گریه و تدفین.
* * *
روزی ابریشم و طلا سوغات مسافران بود
امروزانسان جنگ را هدیه می دهد
و ماموران پست شکل بمب های بزرگی اند
که پیغام می رسانند.
* * *
جنگ هم دیگر بدون شناسنامه شده
و علیه خودش می جنگد
او قربانی دست هایی است که...
تا انگشتی نباشد
هیچ تفنگی شلیک نمی شود.
|