|
1.
آن مرد رفت
آن مرد در باران ماهی شد
با خودش دلم را به دریا برد
سالهاست دلشوره هایم تمام نمی شود
سالهاست چشمهایم دورادور دریا را گرفته اند
انگار خانه تنگ کوچکی بود
می خواست در ابهای ازاد زندگی کند
نهنگ اقیانوس باشد
هرروز به این دریای لعنتی سنگ می زنم
یقه موجهایش را می چسبم
شاید ان مرد را پس بدهد
-
2.
سعی کردیم کاری به هم نداشته باشیم
من بار تنهایی خودم را بکشم
انها چاله های زندگیشان را پر کنند
در این خانه هر روز دوستانی جمع می شوند
در تنهاییم
از خودشان پذیرایی می کنند
من و این مورچه ها
سالهاست که با خرده های نان
دوستی مان را اغاز کرده ایم .
http://www.monire25.blogfa.com/
|