ماه لب بام خانه را می بوسد .
در سایه های روی پنجره ،
احتمالا ،
نطفه ای بسته می شود .
درخت تیر چراغ برق را به آغوش می کشد .
برگ ها با باد قدم می زنند .
آدم ها و اتومبیل ها خوابیده اند ،
تا
گربه ها در تاریک روشن خیابان ،
عشقبازی کنند.
چراغ چهار راه به رانندۀ پلیس چشمک می زند
رفتگر زباله ها را با آوازی عاشقانه جارو می کند
باد می ایستد تا ،
زنجره برای جفت اش بخواند
تو ،
با تابستان فته ای و من ،
روی نیمکت پائیز تنها نشسته ام
2
من تو و باران
دلخوشم می کنی که ،
پائیز پارسال پیرتر بودم
که ،
از خیابان های خیس پاییزی ،
تنها ،
شاعران شعله ور می گذرند
که ،
پاییز پیمانه سرآمده تابستان است ،
تو که از جنس بهار و بابونه بودی چرا؟
تاوان این همه جنون سالی ،
کلنجار با واژه های کودنی ست
که
تا رهاشان می کنم
کلمات قصار می شوند
و بعد .
چند جمله خواب خاکستری کوتاه در بیداری ،
مثل نوزاد ناقص پروانه
حالا دوست داری بدانی که چرا ؟
آرزو می کنم ای کاش ،
با هفتمین پائیز کودکی اَم رفته بودم ؟
پس بیا ،
تا انتهای بر گ فرش این خیابان خیس با هم برویم.