صورت غمگین این زن
آرایش غم انگیز ترش
حالم به هم می خورد
خواستم نامرد بشوم
رو به قبله پیرزنی شدم با پنجره ای تاریک رو به ضلع شرقی واتیکان
و ندیمه ای مغربی
که لباس مخصوص مرا کوک می زند
روغن مقدس در آشپزخانه ام می سوزد
مدیترانه تا قوزک پایم نمی رسد
و سرم را پایین انداخته ام که به سقف شب گیر نکند
اما زئودیت
لیوان آب را توی صورتم می پاشد
دماسنج را زیر زبانم فشار
عق بزنم
دوباره می زند
خواجه و یائسه با هم
او حرف زدن را فقط با خودش دوست دارد
چراغ روشن و پنجره ی باز را یک بار در هفته بیشتر دوست ندارد
انسولین زدن را دوست دوست دوست اما مادر ترزا را دوست ندارد
عق زدن مرا هم دارد هم ندارد
حالم به هم می خورد
از عزراییل که به زئودیت شبیه تر است تا به خودش و من
از فرشته ها که شاخ در آورده اند و
مثل تپاله چسبیده اند به سقف سیستین
گفتم نامرد بشوم
دیر شده بود
زئودیت تا سه روز دیگر مرد می شود
یعنی
رأی می دهد
یا رئیس جمهور می شود
پدر می شود
یا پدر می شود و یکشنبه ها پنجره را باز می کند و با غیر خودش حرف می زند
صورت غمگینم
سرخاب صورتی غم انگیز ترم
لباس مخصوص برش زئودیتم
ساتن نباتی تابوتم
حالم را به هم می زند این مرگ
پس رحم ام به هیچ دردی نخورد
امپراطور
دامن قرمز کاردینال ها را بیشتر می خواست
آسمان
پدر را و پسر را
و هرمافرودیت
که اقبالش از من بلندتر است
کم کم دارد مرد می شود
هر روز وقتی با خودش حرف می زند صدایش کلفت تر می شود
هر بار دست بلند می کند
سنگین تر است
دیگر از من گذشته است
از اول هم مرد راه نبودم
موهایم فقط کوتاه بود
حالا در صفحه آخر
خانه ی تاریک و پنجره ی رو به جهانش را برای تو می گذارم
طاقه ی ابریشم اناری ام را
دود سیاه و سفید و
بوی روغن ریخته یا سوخته را
اما
هربار به این سطر نزدیک می شوی
چراغی روشن کن
و اگر مرا دیدی که هنوز در سطر بعد نفس می کشم
پرده را کمی کنار بزن و
لیوان آب و
آخرین قرص ماه را برایم بیاور.