و شوپن روی نفس هایمان می ریخت
ریخت عوض می کنم و به جای تمام مادرانگی هایم
لب هایم را سرخ می شوم
که دروغی نگفته گفته باشم به روز هایی که می روند
به دهانی که باز مانده است
و من دهان باز کرد ریخت
لب عوض می کنم
که از تکرار نقاشی این لب خند در اتاق مه گرفته
پرنده به قفس پناه می آورد
که تمام رژهای جهان رنگ می بازند
مادرانگی هایم
و کودکانم که در طول راه
به خاک سپرده می شوند
لب خند هایم خاک گرفته اند دست هایت را
و من سرزمینی که از موعودش
به لب ها پناه می آورد
ولبه های این دنیا تیز می روند مرا
قلبم که فرو رفته است
و من از من خیس می شود این اتاق
پرده ها می افتند و سقف زمین را می تند
تنانگی با انگشت هایم شکل می گیرد و
و شوپن
پن
پنداری به بن بست رسیده
عطر بهار نارنجی نمی پیچد و
بهار از پرده ها افتاده
پنجره و سرخی که لب هایم را نشانه رفته
لب عوض می کنم
2
20 دي ماه در مركز جهان
برای یک شب نمی مانند
که برهنگی تنم را پوشانده و این چشم ها دروغ را
بارور نمی شوند
در ساحلی که به مه و دریا می ریزد
به تن هایی که به برهنگی می رسند
و برهنگی که به تن می رسد
که من به تمامی تنم
و برهنگی تنم را پو شانده
و تن می دهم به تنانگی
همه تن تن بودن
و برهنه از خود در خود شدن
و خواب نرفتن خیال نشدن
وگریستن در خود
در شعر که می آید و ماسه ها را با خود به دریا
می برد تن را از خستگی می رباید
و می برد
دیری است برده است و تن می دهم به تن
که تحمل پذیر می شود که زندگی ای که سطر هایش روی هم افتاده
تاده
ستاده من از من
که خیس می روم روی ماسه
و ساحل مواج می شود
من همه تن برهنه می شوم
فکر من می شود
عشق من می شود
دل من می شود
دوست داشتن من می شود
و من از من می گریزد و
برهنگی روی من لم می دهد
و مرگ هایی که از زندگی ام بزرگ می شوند
و برهنه گی ای روی زندگی ام افتاده
...
22:50 دقیقه 20 دی ماه در مرکز جهان