بادبادک باز
نویسنده:خالد حسینی
ترجمه:زیبا گنجی-پریسا سلیمان زاده
چاپ : انتشارات مروارید-1383
خلاصه داستان:
داستان در مورد زندگی امیر و وابستگانش ، از جمله پدر، رحیم خان (دوست پدر) حسن و علی (خدمتکاران آنها)، اوضاع سیاسی افغانستان ،مهاجرت و عشق است.
امیر پسری پشتون با حسن مزاره ای خدمتگزارشان بزرگ میشود و زندگی شان آنچنان درهم گره میخورد که در آخر کار با گره گشایی برادر نا تنی بودن آن دو، داستان به سمتی می رود که امیر به توصیه رحیم خان دوست و مشاور پدر و یارویاور کودکی اش برای یافتن سهراب، پسر حسن که حالا مرده از آمریکا به افغانستان میرود و با اوضاع سیاسی ِ آشفته و آشوب زده آنجا روبه رو میشود.
تنها رحیم خان می داند که حسن، برادر ناتنی و نامشروع امیر است . او این راز را در سالهای پایانی زندگی اش برای امیر فاش می کند و بعد هم به جایی میرود که اثری از او پیدا نمی شود.
حسن، در دوران کودکی، بادبادک باز ماهر و تیر انداز قهاری است. روی هم رفته پسر فعال و زرنگی است و برای همین، همیشه مورد تشویق پدر امیر قرار میگیرد که باعث حسادت امیر شده تا آنجا که حسن را از زندگی خود حذف می کند.
زمانی که امیر این حرف را با پدر در میان میگذارد و میگوید: ای کاش خدمتگزاران دیگری بیاوریم! با عصبانیت پدر روبه رو می گردد که برایش غیر قابل هضم می باشد. ولی بعد ها که راز ِ برادر خواندگی حسن برایش فاش میشود پی به حساسیت به جای پدر میبرد و می فهمد که پدر، حسن را نیز به عنوان پسر خود دوست داشته است.
حسن در دوران کودکی همیشه همراه امیر بوده به خصوص در بادبادک بازی که یکی از بازی های سنتی و مهم افغانستان است.همچنین وی در یکی از مسابقات حرفه ای، به امیر کمک می کند تا برنده شود و مورد احترام و تشویق پدر قرار گیرد و لیاقت او به پدر ثابت شود! این اتفاق برای امیر بسیار مهم است ،اما در همان زمان اتفاقی دیگر ی هم می افتد که وجدان امیر را تا آخر عمر درگیر می کند و تا زمانی که او سهراب را از دست طا لبان نجات نمی دهد، به آرامش نمی رسد.
در آنروز که حسن برای آوردن بادبادکِ شکست خورده و سقوط کرده ی مسابقه می رود تا آنرا برای قهرمان مسابقه(امیر ) بیاورد مورد تجاوز" آصف" پسر شرور افغانستانی قرار میگیرد. امیر ماجرا را می بیند اما هیچ عکس العملی نشان نمی دهد و از صحنه فرار میکند، حسن میداند که امیر ما جرا را دیده،اما هیچ وقت به روی او نمی آورد. امیر از آن به بعد دچار عذاب وجدان می شود و دست به حذف حسن از زندگی اش میگیرد تا شاید با ندیدن او به آرامش برسد.حسن و پدرش برای همیشه از خانه امیر میروند .
امیر و پدرش بعد از اشغال افغانستان توسط شوروی، تصمیم به مهاجرت می گیرند و ادامه زندگی خود را در آمریکا و در کنار بسیاری از همو طنان خود می گذرانند.
امیر نویسنده موفقی میشود و با دختر مورد علاقه اش ازدواج می کند اما صاحب فرزند نمی شود و همین ،عاملی میشود که که در نهایت سهراب مزاره ای رابه فرزند خواندگی بپذیرد.
خالد حسینی:
نویسنده و دکترا در طب، در تاریخ چهارم مارس 1960 در کابل متولد شد. اولین رمانش را تحت عنوان" بادبادک باز" نوشت که سومین رمان پرفروش آمریکا در سال 2005 میلادی شد.
رمان بعدی او تحت عنوان "یک هزار خورشید درخشان" در حال چاپ است تا به بازار ایران هم روانه شود!
مادرش در یکی از مدارس دخترانه شهر کابل تدریس میکرده .در سال 1907 میلادی پدرش به فرانسه مامور میشود و در سال 1973 دوباره به کابل برمی گردد.
در سال 1976 پدر خالد حسینی بار دیگر به فرانسه میرود و اما این بار تقاضای پناهندگی به ایالات متحده آمریکا را میکند و پذیرفته می شود.
کتاب بادبادک باز توسط زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده و مهدی غبرانی ترجمه شده، که ترجمه اول در422 صفحه توسط انتشارات" مروارید" و ترجمه دوم، در 456 صفحه توسط انتشارات" همراه" چاپ و منتشر گردیده است.
رمان" بادبادک باز" در ایران با استقبال خوبی روبه رو شده است و تا کنون نقد های متعددی نیز بر آن شده است.
فیلم سینمایی ای نیز از روی این رمان توسط "مارک فاستر" ساخته شده که همایون افشاری نیز در آن بازی می کند.
در خصوص داستان:
نقدها و اظهار نظرهای متفاوتی در خصوص این رمان شده، که گاه در تناقض و گاه در تآیید و تکامل یکدیگر نوشته شده است.رمان به لحاظ فرمی قابلیت چندانی ندارد و فقط از شگرد فلش بک و خاطره نویسی ، به صورت فصل بندی استفاده شده و به نگارش در آمده.اما با توجه به محتوای آن میتوان از زوایا مختلف آن را بررسی و به ویژگیهای متفاوت آن اشاره کرد.
رمان با جمله ی" در سن دوازده سالگی به آدمی تبدیل شدم که حالا هستم " آغاز می شود و عمق یک فاجعه یا رویداد رخ داده در سن 12 سالگی راوی را به ما گوشزد میکند و می نمایا ند که ما با کودکی مواجه هستیم که به بزرگسالی زودرس رسیده و یابر عکس با مرد کاملی روبه روییم که هنوزدر کودکی خودش مانده!
راوی یک افغانی مهاجر است. کسی که هنوز نگاه به گذ شته اش دارد. گذشته ای که پر از خاطرات تلخ و شیرین است.خاطراتی که گاه خانوادگی، گاه شخصی و گاه سیاسی و اجتماعی است. رحیم خان وجدان آگاه و بیدار راوی (امیر) بعد از بیست و شش سال او را به سوی خانه اش می خواند و از امیر میخواهد که به پاکستان بیاید و او را ببیند تا حقایقی را از زبانش بشنود.
"هنوز هم راهی برای بازگشت هست" رحیم خان این را پشت تلفن به امیر خان میگوید و باز هم ذهن مغشوش و وجدان آزرده امیر را غلغلک می دهد تا نگاهی عمیق تر به گذ شته کند، به کودکی اش، به حسادت هایش ، به غرورِِ ِ پدرش و به اینکه چرا او حسن، دوست مزاره ای مستخد مش را هم به اندازه او و شاید هم بیشتر از او دوست داشت!!!
و مهم تر اینکه چرا او(راوی) حسن را از خانه اش راند ؟!
اینجا کابل است.سرزمین تبعیض ها وقوم پرستی ها!!!
امیر یک پشتون است و پدرش هم! اما علی و حسن مزاره ای اند اما مورد احترام پدر امیر، چرا؟!
انگشت اتهام از جانب فرهنگِ افغانها ، مردم ،عقیده و اعتقاد یک قوم، امیر و پدرش را نشا نه میرود تا آنجا که گاه پدر امیر مجبور به دفاع می شود تا بفهماند که مزاره ای شیعه هم انسان است و حق زندگی دارد حتی اگر به قیمت یک برده ی حلقه به گوش و قلاده به گردن باشد!
کتاب می گفت: "قوم من مزاره ای ها را قلع و قمع کرده اند. آنها را از سرزمین شان بیرون رانده اند، خانه و کاشانه شان را به آتش کشیده اند و زن هاشان را فروخته اند" کتاب می گفت : "دلیل عمده سرکوب مزاره ای ها به دست پشتون ها این بوده که آنها سنی بودند و مزاره ای ها شیعه!"
امیر کتابی تاریخی از گنجینه مادری که موقع تولد ش مرده می یابد و مطا لب بالا را کشف میکند و در حیرت درستی و راستی اش به معلم و پدر پناه میبرد تا ببیند که این نویسنده ایرانی تبار (خرمی) راست گفته یا نه؟!
معلم امیر میخندد و می گوید:"شیعه جماعت این یک کار را خوب بلدند.که خودشان را شهید جا بزنند."
اما راوی نمی گذارد که این دیدگاه غالب شود . او با ظرافت ،شخصیت علی راآنچنان پرداخت میکند که یک مظلوم واقعی را می نمایاند و از آنجا که مشت نمونه خروار است، ما بر این باور میشویم که این دیدگاه از سر تعصب است و محلی از اعراب ندارد و شیعه ها انسان های خوبی هستند حتی اگر مزاره ای باشند!
روایت، آرام آرام پیش میرود. با ریز بینی خاص راوی !اما این راوی گهگاه بیهوده به مسائل جزیی ای می پردازد که فقط رمان را طولانی تر کرده و کمی هم به احساسات خواننده ناخن میکشد تا گاه اشکش را درآورد و گاه لجش را!
در جایی از خالد حسینی پرسیده اند که چرا رمان را به زبان انگلیسی نوشته است و او در پاسخ گفته: "برای داشتن مخاطبان بیشتر!!"
شاید علت پرداختن به جزییات هم یافتن مخاطبان عام است که بیشترند تا مخاطبان خاص!
همین عامل باعث شده است که دید گاه برخی از منتقدان تا آنجا برسد که این رمان را متوسط و تصنعی خوانده و نویسنده را در حد یک پا ورقی نویس پایین آورند.
سنت ها عامل پیوند بین افغانها ست، چه در درون افغا نستان،و چه در غربت!!!
بادبادک بازی ،میهمانی دادن، مسابقات محلی وبه جا آوردن صله رحم از علایق بارز قوم افغان است که در جای جای داستان نویسنده به آن پر داخته است وبه عنوان یک حلقه وصلت بین یک قوم مطرح شده.
افغانی، انسان دوست است و از خود گذشته .او با طا لبان تفا وت فاحش دارد. یک افغانی اصیل از طالبانی ها می هراسد و بیم حمله آنها را دارد.
این فاکتورها همه در داستان تنیده شده و به عنوان شخصیت پردازی ملت افغان توسط راوی ،روایت می گردد که گاه به افراط و نه ظرافت یک داستان،و آزار دهنده می شود.
شخصیت پردازی در داستان عمیق نیست ، حتی شخصیت پدر، که محوری تر از همه است، سطحی و خارج از قاعده نمود پیدا کرده !
برخی شخصیت ها اضافی و برخی دیگر با توجه به محوریتشان بسیار کمرنگ پرداخت شده اند.
بر خلاف گفته امیر که پدر را با شخصیتی سیاه و سفید معرفی میکند، ما در خلال داستان با پدری مواجه می شویم که انسان دوست است و نه تنها آدم ها را سیاه و سفید نمی بیند بلکه کاملا قضا وتی عادلانه و منطقی دارد و از سر عقل تصمیم می گیرد ، به گونه ای که به عنوان قهرمان قابل تقدیر است (نگاه شود به ازدواج امیر و انتخاب دختری که سابقه آنچنان درخشانی ندارد)،(ساخت پرورشگاه توسط پدر)،(دفاع از زن افغانی به هنگام فرارشان در مقابل سرباز روسی) و... .
از آنجا که عشق" پدر مدارانه" با قید و شرط است ،عشق پدر امیر به حسن بیشتر است زیرا که شباهت بیشتری به خود او دارد(به لحاظ رفتار و جسارت) و همواره منتفد رفتار امیر است چون امیر کاملآ متفاوت با اوست !!!
امیر از این رفتار پدر کلافه است اما راه خود را ادامه میدهد و سعی در شبیه به پدر شدن را نمی کند.
او در اوان کودکی نمی داند که حسن برادر ناتنی و نا مشروع اش است. بنابر این در حسرت توجه بیشتر پدر از حسن انتقام می گیرد و او را از زندگی اش حذف می کند.
علی و حسن می روند و هرگز امیر آنها را نمی بیند. ولی حس پشیمانی و عذاب وجدان و تحریک رحیم خان برای یافتن سهراب، او را به وطن می کشاند. وطنی که حالا در چنگ طالبان است.
داستان تا نیمه ها خوب پیش می رود. هم از لحاظ فرم و هم مظمون و فضای داستان هم جذاب است. اما در فصل های آخر به نظر می آید که داستان عجولانه پرداخت شده و فضا سازی کاملا معمولی و پیش پا افتاده می شود.
روایت ساده است و خواننده را با چالش هایی فرمی روبه رو نمی کند.
راوی از آن جایی که خود امیر است به راحتی احساسات اتفاق افتاده را بیان می کند و گاه تا حد یک اعتراف پیش می رود.
تاریخ افغانستان به صورتی موجز و فشرده در طول رمان عنوان می شود که با توجه به محوریت موضوع، گاه ماجرا های رمان را پیش می برد، به ویژه در زمان اشغال افغا نستان توسط نیرو های شوروی و یا سلطه طالبان و ....
افغانستان معرفی شده در رمان ،کشوری است سرشار از قوم پرستی،خیانت، ظلم، تهاجم، تجاوز ،کشتار و در مقابل ، سرشار از مهربانی، نوع دوستی ،همدلی و همچنین مهاجرت و تلاشی برای دوباره زیستن!!!
سنت ها در افغانستان ارج گذاشته میشوند، تا جا یی که حتی درمیان افغان های مهاجر مقیم آمریکا هم، برخی از آنها پاس داشته و برگزار می گردد.
از جمله باد بادک بازی که در نهایت سهراب و امیر را به یکدیگر نزدیک می کند.
رمان ،مخاطب خاصی ندارد و آنچنان است که خالد حسینی را وسوسه کرده تا نگارش را به زبان انگلیسی انجام دهد تا مخاطب عام بیشتری داشته باشد .
منظوراز مخاطب عام ،افراد سطحی نگر نیست ،بلکه مخاطبی است که می خواهد رمان را به وسیله اتفاقات رخ داده بشناسد و نه اتفاقات زبانی و فرم و ....
فرهنگ افغانستان با نگاهی زیرکانه و ریزبینانه در رمان تنیده شده، به طوری که حضور زن در رمان با شا خص های نیستی (مرگ) ،عامل زایش کودک، شخصیتی هرزه و گناهکار معرفی می گردد.
حتی ثریا، زنی که در قسمت های پایانی رمان، امیر عاشقش می شود و با او زندگی مشترک را آغاز می کند زنی است که سابقه ای روشن نداشته(به علت فرار با یک مرد) و حرف و حدیث بسیار بر علیه او رایج بوده است .این نوع نگاه به زن در فرهنگ افغانستان کاملآ رواج داشته به طوری که راوی و نویسنده هم به عنوان بخشی از یک فرهنگ رایج به آن پرداخته اند و ما هیچ نوع نگاه انتقادی را در این خصوص در رمان نمی بینیم!و این موضوع به شکل یک روایت مستند گونه در داستان تبلور می یابد.
از دیگر ویژگی های رمان ، برجسته کردن فرهنگ ِعامه افغا نستان است .فرهنگی که به شدت تحت تآثیر ادبیات فارسی است، به خصوص شاعرانی چون فردوسی،حافظ ومولوی .
شخصیت فیلم های مطرح روز هم ، حسن و امیر را تا آنجا می کشاند که حسن آرمانشهر خود را در ایران جستجو می کند و امیر در آمریکا و کشورهای پیشرفته دیگر.
نگاه برتری جویی قوم افغانی در روایت داستان آن چنان با ظرافت پرداخت شده که در نها یت ،سهراب ،هم خون امیر و یک نیمه پشتون در می آید تا نجات او به دست امیر در فرهنگ راوی و نویسنده قابل پذیرش باشد و تا ابد در فرهنگ افغانها "با چرایی؟" همراه نباشد!
و اما میوه ممنو عه افغانستان ،که همانا مسا ئل جنسی است آنچنان بیمارگونه در رمان عنوان می گردد که انگار سرزمین افغانستان با مقوله ای به نام رابطه جنسی آشنا نیست و حتی اروتیسم هم در حد محتاطانه و در قالب یک معا شقه بسیار خفیف زناشویی بین امیر و همسرش ثریا تو صیف می شود.
اما این رابطه در قا لب تجاوزهای کودکانه به یکدیگر ،مردان بدون همسر به زنان هرزه وحتی در بدترین نوع آن ،تجاوز طالبانی ها به کود کان در داستان نمود پیدا می کند و نویسنده ،راوی محتاطش را گوشزد می کند تا آرام و آهسته به این موضوع بپردازد زیرا که خوردن میوه ممنوعه تاوان سنگینی را به بار می نشیند که جای آن اینجا نیست!!!