چقدر؟
چقدر تحمل می کنی مرا ،
که وقتی می خواهم
دلیل ِ بال هایت در آسمان ِ گشاده
به سقفی از ظرفیت های پیش پا افتاده محدود بشود .
چقدراز خواب ِ خودت می زنی برای ِ من
از شانه هایت که هیچ به پر قو شبیه نیست
به تخته سنگ ِ پهلو گرفته در آب های ِ شب
که جوجه های ِ نابالغ را پر می دهد و دانه ای ازهوا .
چقدر می توانی به تب ِ لب های ِ من برسی
به پیشانی پرت وپلاهای من گلبرگ ببندی
و کوتاه بیائی مقابل آوند های گیاهی من .
بوی فشرده ی بهار احاطه ات کرده ،اما تو
راه می روی با من
در انبوه ای از دلشوره های کال
که نگاهت را می دزدداز من
دست ها را در جیب به ریشه می دوانی اش انگار
وراه می روی
مبادا
انگشت هامان بچلاند تابستان ِ لیمو را
وبه من کمک کند
که موهایت را به یک وری ِ تاریک ِ زمین
"فرق راست" بیفتد
و مرا برساند به سرزمین ِ حاره ای نامکشوف
که با دو خورشید ِ خویشاوند
شب را پس زده .
ها ...
راستی چقدر ؟