وقتی گیج می روم روی همین صفحه
کنار هر اتفاق ورق می خورم
مدام چیزی در سرم دیکته می شود
ونفسها مداوم
گوش کن
میم کش می آید
غژ غژ
تا قلم مرکب را پس زند
اینجاست که میلم به هیچ میلی نیست
*
آتش فشان که باشی
سنگ ها از تو می ترسند
بله سنگها
باید همه را یکجا به تو می بخشیدم
می توانستی دیوار بکشی دور خودت
می توانستی خودت را قسمت کنی به شمال و جنوب
شرق و غرب
چه می دانم؟
هفت سنگ بازی کنی
لهجه را که از زبان حذف کردم
انگار کسی مرد
مادر می گفت:
" همه چیزمان به همه چیزمان می آید
به هیچ صراطی مستقیم نمی شود آقا"
و من که هی پیچ می خورد در موهایش
پیچ در تنش
که هی پیچ و واپیچ در افکاری که مادر مالیخولیا می خواندش
دکتر برایش قرص نجویز می کند
ودر تصاویری که مضمحل می شوند
نه آقا
این پیچها
همیشه دوست دارند پیچیده شوند
مثل صدای تو که دائم در سرم می پیچد
" - کاش فقط رژ لب می خواستی و کرم نمیدانم چی
تا آفتاب وسوسه شود بیشتر بر تو بتابد
و ماه تا دم به دم ببوسدت
و من که تازه دارم می فهمم
چرا آسمان را همیشه ابری می خواهم
و تو را سنگی
*
لعنت به تقویم که روزها را ورق می زند
و ساعتها که ثانیه ها را
و تو که دفتر مشق بچه ها را
اینجا همه چیز به همه چیز شبیه است
راستی مادر
این مالیخولیا نبود
نام دیگر من بود
میم با همان دو نقطه