برايِ تنهاييِ سَروها:
دلم را ؛
كنار گذاشته ام .
چشم هايم را مي بندم :
كاج ها ؛
كودك ميشوند؛
نيمكت ها:
رنگ به رنگ ؛
- نشسته به زانو
چشم به راهِ خيابان -
سالِ فرسوده:
به لبخندت ؛
خَتم ميشود :
بادام- بُن :
زمستان را ؛
فراموش مي كند .
تهران :
چنارهايش را
به ياد ميآورد.
تانكرِ شهرداري :
رويِ قبرِ قنات ها
مِنّت ميگذارد .
گلويم خشك است .
شاخه هايِ تر :
آتش نمي گيرند ،
پيش ازآن كه بسوزم:
از رويِ خنده هايت
مي پرم :
سرخي من :
از دستان تو،
زردي من :
از فردا / بي تو.
تَرَّقّه ها
در جانِ پلنگ - چال مي افتند :
كُهنه- سوارانِ كوه:
ازخواب ميپرند:
- شانه در يال -
برف ها را
مي تكانند .
از گردنِ توچال :
- تا سي سالِ ديگر-
دستي تكان مي دهند .
پلك هايم را مي بندم :
از جَرَّقِّه هايِ چشمانت ؛
آسوده مي شوم.
نظر [ 3 ] ٭ شعر ٭ جمعه 15 شهريور 1387 - 14:15
|