من از می ترسم آغاز شدم
وقتی خیال کابوس برف می بارید
آفتاب را چند پله بالاتر
فصل در چشمان ام قسمتی بی رنگ
با کمی زعفران
به ترس ام کشیده ام
جا پای تو در رد صبح
گم از یادهای من شده است
تلخ لبان ات در بوسه ام
شاید را همیشه می نشیند
بهانه بود ترس می مردم
بهانه بود نفس لابلای حرف هام می کشیدم
من از آغاز می شدم در من
خواب می دیدم
تو از تلخ بودی قسمتی شیرین
در یادم هنوز
خواب را شکسته ام
می بینی
2
حلقه
این دست که در دست من دارد
حلقه اش کرده بودم تنگ
عکس گرفتم که بر عکس ام نشسته است
و این شکسته درآینه ام اندام
حلقه ام گشاد برید در انگشت
عیارم به سنگ سیاه افسوس
حتی هم نه دیده بود...
این دست دست من است
بی انگشت
بی حلقه
بر عکس اش نشسته ام .