هنوز در چله نشستهایم
و مَد
که دایمن لای نخلها و لوله های ِگاز
ترش میکند و بالا میآید
دستمان را بردیم پس ِ سَرمان دستی بود
بیرون کشیدیم گلیم وگلو
قلوه ای سنگ سنگینی کرده بود
مانده بودیم روی ِآب
وساحل در دور دست نمایان نبود وَ همین همه چیز را بر آب میداد
تر سرا توی گلو آب میداد
بودیم
هنوزبودیم
به عرشهآمدیم
کوسه ها رفته بودند صید نهنگ
و ناخدا بند را به آب دادهبود
سکان را به آب دادهبود
ترس را توی گلو آب دادهبود
سر سپردیم بهآب
به مرغهای ِدریایی
وموج ها که پر از صابون روی آب لیز میخوردیم
ـخاطرات Octoberدرباران
این روز های ِ بارانمدام در کوچه برف میبارد
وبارانی مدام روی شانه ی ِ همسایه هاجابجا می شود
گلهای سفارشی درمیان جنگل آدمها
شعرهایسفارشی
بوسه هایسفارشی
وپند هایسفارشی
بندِ اُرسی های ِ تازه ی ِ شهراست
باجی کنار کرسی مشغولاست
دلمان به چک چک ناودانها آرام میگیرد ودریا در دور دست
به عرشهآمدیم
تخته پاره ای پشتسرمان
کمر تا گلو گیراست
و دلفین ها برای ما خود کشیکردند
رویای زنی همیشهدرخلیج
پری های د ریایی وقتی دریا بارانیست
در شنها به خوابمیروند
دلفین ها دریا را گم کردهاند
تورهایِ برآمده از صبح مردیرا با خود به ساحل آوردند
پری دریایی در اُرسی های ِ تازه ازخواب بیدار میشود