اتاق پر بود از دستمال کاغذی مچاله شده .
زن بینیش را بالا کشید و گفت : تو زندگی از خیلی چیزا بدم می آید
مرد گفت : میتوانی بگویی ؟
زن دوبار فین کرد و گفت : نه آخه خیلی زیادنند
مرد گفت : خوب من از کجا بدانم که تو از چی بدت می آید؟
زن گفت : من از چیزی که بدم بیاد بهش پشت میکنم
زن روی تخت پشت به مرد نشسته بود داشت با دستمال آب بینیش را پاک میکرد.