کاش در آن بارانیِ راه راه مانده بودم
انگار
این گور هم برایم تنگ شده است!
×
تابستان تبداری است
آفتاب
چین دامنم را دستمالی میکند
طوری که رنگ از رویش میپرد
و جورابم بالا میآورد
تمام راه های بینقشهای را که نرفتیم
و روی آنها خاکسترِ مُرده پاشیدیم...
×
اگر قرار بر این است
که پیراهنهای چاک خورده تا ابد به نام تو باشند
من حسرت زلیخا بودنم را
از کدام پیراهن آویزان کنم؟
×
دیوانة عریانی که از تو گریخته بود
آنقدر راههای نرفته را دویده
که از نا افتاده است
و صور اسرافیل هم
از خواب این گور تنگ
بیدارش نمی کند.