باباچاهی: جهان نيز پست مدرن آفريده شده است . . . . . . . . . . . . . سايت نشر چشمه راه افتاد . . . . . . . . . . . . . کتاب تازه سید علی صالحی . . . . . . . . . . . . . حضور "زنان فراموش شده" در کتابفروشیها . . . . . . . . . . . . . نامزدهاي جايزه‌ي شعر خبرنگاران اين هفته معرفي مي‌شوند . . . . . . . . . . . . . "عکاس دوره‌گرد" در ارشاد . . . . . . . . . . . . . خالق "ناتور دشت" درگذشت . . . . . . . . . . . . . "کسی ما را به شام دعوت نمی‌کند" منتشر شد . . . . . . . . . . . . . «زرباران» دونالد بارتلمي با ترجمه‌ي احسان لامع انتشار يافت . . . . . . . . . . . . . آثار عاميانه‌ي صادق هدايت در اروپا انتشار يافت
شعرداستاننقد و نظرانديشهكتاب
 

 
مجله ادبیات و اندیشه دانوش

سردبیر:
احمد فکراندیش

دبیر سرویس شعر:
جلال خسروی

دبیر سرویس نقد ادبی:
سعید سبزیان

دبیر سروبس اندیشه:
حمید موذنی

دبیر سرویس ترجمه:
حامد رحمتی

دبیر سرویس داستان:
انوش دلاوري



    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    

فکر می کنید تحولات اخیر سیاسی و اجتماعی تاثیری بر روند ادبیات پیشرو ایران داشته باشد؟






مشاهده نتايج

طراحی سایت و پورتال

کتابفروشی دانوش میزبا شماست

   شاه بانو / م . ح عباس پور  
  شاه بانو / م . ح عباس پور حالا شاه بانو برای خودش یک زن کامل شده بود .زنی باوقار ، محجوب و سنگین که همه به او احترام می گذاشتند و مورد توجه تمام جوانان روستا بود اما هیچکس جرات آن را نداشت که به خواستگاری او پا پیش بنهد . بی شک او در آینده مادر چند بچه می شد از همسری که برخلاف رسوم و قواعد حاکم بر روستای سایه آباد، خودش انتخاب می کرد. چرا که او در بین اهالی آن روستا و روستا های اطراف یگانه و ممتاز بود و همه حتی اطرافیان خیلی دور هم به او افتخار می کردند و از او در مورد امور روستا نظر می خواستند . در عین حال شاه بانو در بین تمام دختران ده به زیبایی مشهور بود و مردان روستا بی آنکه کوچکترین نظر سویی نسبت به او داشته باشند ، راه رفتنش را به کبک و گاه نیز به بز کوهی مانند می کردند و معروف بود که هنگام نوشیدن ، می توان جاری شدن آب را در ورای پوست گلوی او مشاهده کرد .
این ها همه البته جز در ذهن شاه بانو نبود که می خواست اینگونه باشد و شاید اصلا ذهنش به این چیزها قد نمی داد و محتمل اینگونه بود چون او حتی یک زن معمولی هم نشد هیچوقت. زنی که در شرایط حاکم بر زندگی ایلیاتی به کارهای دشوارش وادارند . به زور به خانه بخت روانه اش کنند و هر روز توسط همسرش به باد کتک گرفته شود .(آه شاه بانو، شاه بانوی بی چاره تو در کجای جهان به این بزرگی واقع شده ای ).
اینها چیزهایی بود که شاه بانو آرزویشان را داشت، شاید . چون نمی شد فهمید که او به زندگی دیگران حسرت می خورد یا نه و اصلا چه تصوری از "وضعیت مطلوب" در ذهن دارد و آیا اصلا به چیزی بیشتر و بهتر از آنچه هست می اندیشد . بیست سال پیش که به دنیا آمده بود مادرش به این امید که روزی او را با سربلندی به خانه بخت بفرستد و سرآمد دختران روستا باشد نامش را شاهبانو نهاده بود. اما چهار تا پنج سال زمان لازم بود که نخستین اصوات شبه حیوانی از دهان او بیرون آید. الفاظی وحشیانه و نامفهوم که ابتدا رقت، بعد بی تفاوتی و بعد نفرت و انزجار اهالی را در پی داشت . ( آه شاه بانو شاه بانوی سیاه بخت، تو برای جهان وصله ناجور بودی یا جهان برای تو.)
و اینگونه بود که سال از هفت نگذشت که شاهبانو به " دختر دیوانه روستا" ملقب گشت و همنشین گاوها، گوسفندها و سگهای روستا شد. با لباسهایی پاره و چاک خورده، تنی یکدست کثیف و تهوع آور و پاهایی که از سر برهنگی، مدام ترک خورده بود . و اینگونه بود که بعد از آن دیگر هیچ کس اسم شاه بانو را روی دخترهایش نگذاشت و شاه بانو، آخرین شاهبانوی روستا شد. آخرین بانوی روستا که محکوم بود با گونه های سرخ، چشم های درشت و سینه های برآمده برای همیشه عزب بماند. تنها دیوانگی و شادی و پایکوبی و گاه گوشه ای کز کردن. لحظه هایی پیش می آمد که غریبه هایی وارد ده می شدند از سرنادانی به او سلام می کردند به شاه بانو، غافل از اینکه او یک زن نیست او شاه بانو و تنها شاه بانو است و حجب و حیای آنها بی راه بوده و از سر نادانی . و آنها که او را می شناختند بی محابا می گفتند« سلام شاهبانو و انگار در آن لحظه دنیا بلاتکلیف بود که آنها سروری اش را بکنند و سرور هم بودند فی الواقع تنها به این خاطر که شاهبانو نبودند غافل از اینکه خود رعیتانی بیش نبودند که ساعتی بعد بوی گند عرق جبین شان گوش فلک را کر می کرد یا چه فرق می کند همینکه آنها شاهبانو نبودند انگار نسل در نسل ارباب زادگانی بوده اند که رنگ آفتاب را به خود ندیده اند .
و اینگونه بود که دیگر کسی نام شاه بانو را برنگزید. چون به گمان اهالی روستا او یک دختر نبود بلکه سایه ای از تباهی و مرگ بود که بالهای بلندش را بر سایه آباد و روستاهای اطراف گسترانیده بود و علت تمام قحط سالیها و بی بارانی ها و بد محصولی ها و بی خوابی ها و بیماری ها همه او بود و جز او هیچ کس نبود . پس اندیشه ای باید اندیشید . اندیشه ی مرگ او . مرگی که قتل نباشد و خونی ریخته نشود، خون شاهبانو. و انداختنش در چاه چون یوسف اما زشت. اما چگونه می شد چاه، تنها چاه روستا را به گند وجود شاهبانو آلود . باید چاره دیگری اندیشید. چاره از پس چاره؛ سگ ها، رودخانه، صخره ها، سقوط، دشت، گرسنگی . هرکدام و هیچکدام . از آنکه یک شب پریسکه ای تنها پریسکه ای گوشه ی لباس چرک آگینش را گرفت و پیش از آن که به هشیاری پیش از خواب برسد تبدیل به کومه ای از آتش شد اما نه، کومه را پیش از آنکه آتش بالا بگیرد زن و مرد، پیر و جوان با چنگ و دندان و آب و باد و خاک فرو کش می کنند و به شاه بانو تنها نگریستند سایه آبادی ها، با چشمهای از حدقه در آمده، آنقدر که کمی دیرتر خود بی نیاز ازخلق، خلق انبوه، سنگین و باوقار و بی هیج جیغ کشیدنی فرو کش کرد . شاهبانو دست وپا نزد. آتش گرفت. شعله کشید. سقوط کرد و بر زمین افتاد. کمی بعد بوی گوشت و پیه سوخته تمام خانه را، تمام روستا را و تمام جهان را فرا گرفت.
صبح روز بعد خبر آتش سوزی و مرگ شاه بانو در تمام روستا پیچید. خبری که راست بود و راست نبود. بلکه کمی راست بود و کمی ناراست. شاه بانو سوخته بود به تمامی سوخته بود اما نمرده بود. نفس می کشید اگرچه دیر نمی پایید که بمیرد حتی اگر هفت جان داشت از آن که آتش کار خودش را کرده بود . از آنکه آتش کاری جز سوختن و سوزاندن ندارد، شاهبانو یا غیر شاهبانو. فکر رساندنش به مریض خانه حتی برای لحظه ای کوتاه، کسری از ثانیه، به ذهن دیاری نرسید. در عوض همه متفق القول بودند که تا لحظه مرگ که نمی توانست زیاد دور و دیر باشد او را کنار آبگیر پایین روستا بگذارند . زین پس شاه بانو بود و ماندابی که در هیچ فصلی از سال خشک نمی شد و سگهای آواره ی روستا . او از مانداب می نوشید و از گیاهان اطراف مانداب تغذیه می کرد و با سگها همصحبت بود با زبانی که به گوش آنها شاید اندکی شناخته شده تر بود، از ترکیب تنها چند هجای همسان که بی نهایت بار تکرارشان کرده بود بی آنکه هیچ به کارش آمده باشد . صدایی که شبیه هیچ نبود و تنها شبیه خودش بود« اِن دِ دِ داو. اِن دِ دِ داو» و همه او را با این صدا می شناختند چه قبل و چه بعد از مرگ. صدایی که سالها بعد همچنان در گوش اهالی سایه آباد طنین انداز بود و شاید لحظه های کوتاهی خاطره ی او را با آمیزه ای از اندوه و چندش در ذهن اهالی نه، در ذهن مرداب نه، در ذهن سگها نه، در ذهن هیچ کس زنده نمی کرد . شاید.

نظر [ 10 ] ٭ داستان ٭ يكشنبه 09 فروردين 1388  -  02:58
نظرات شما لادن جمالی: و اینگونه بود که بعد از آن دیگر هیچ کس اسم شاه بانو را روی دخترهایش نگذاشت و شاه بانو، آخرین شاهبانوی روستا شد
.
.
.

نوشتارتان را دوست می دارم

‫تفکر آزاد: ‫موفق باشید

ابراهيم شاكري: درود عباسپور عزيز دگر گونه بودن / دگرگونه زيستن /دگرگونه سخن گفتن و دگرگونه انديشيدن در جامعه اي كه هيچ تغييري را نمي پذير مگر تغييري كه همه ي گله با هم به آن برسند /عاقبتي جز دگرگونه مردن ندارد. سايه آباد ما نيز اينچنين است و ديگر در روستاي بزرگ ما كه خود شهر هاي بزرگي را مادري مي كند نيز همين گونه است.: دیگر هیچ کس اسم شاه بانو را روی دخترهایش نگذاشت ولي حتا اگر نام دگر گونه شاه بانو هم نباشد هنوز مرگ دگرگونه بودن فرا نرسيده است گودوي عزيز.

کیوان اصلاح پذیر: داستان از این بند شروع میشود : و اینگونه بود ...
آن چه پیش از این آمده است نوعی توضیحات است . انگار شخص دیگری برای کامل کردن اطلاعات در باره شاه بانو این بخش را اضافه کرده است . هر چه تفحص کردم نتوانستم کارکرد ادبی برا ی آن بسازم . پس نقدم را از این جا به بعد شروع میکنم .
اصولا این داستان نقد پذیر نیست . آرایه های ادبی و زیر پوستی در آن بکار نرفته است . بسیار رئال و حتی ناتورالیستی نوشته شده است . توصیف حالات عقب مانده ی یک دختر روستایی که از نظر جسمی و جنسی بالغ و حتی زیباست به خودی خود تضاد عمیقی را در ذهن خواننده ایجاد میکند که با واکنش جاهلانه و خود پسندانه ی اهالی روستا ، تضاد سه وجهی می شود
1- تضاد بین زیبایی و بلوغ جنسی شاه بانو و ذهن کودکانه او . این تضاد بیان شده اما پرداخت نشده است . بنظر من نویسنده میتوانست با تاکید روی این تضاد ، تراژدی شاه بانو را بسیار عمیق تر کند .
2- تضاد بین حضور آزاد و رهای شاه بانو و قوانین و رسوم روستا . این تضاد نیز بطور کامل پرداخت نشده است . آزادی یک زن با جسم آماده ی فعالیت جنسی در روستایی که همه اهالی با هم قوم و خویش اند می تواند دردسرهای بزرگی برای بنیاد های خانوادگی و تربیت جنسی ایجاد کند .
3- تضاد بین دیوانگی و عقل . دیوانگی نوعی آنارشیسم است که با سنت های جا افتاده و قدرت مستقر که ضامن حیات جامعه است در تضاد کامل قرار دارد . به همین دلیل دیوانه باید طرد شود . نباید حضور فیزیکی و تمام عیار داشته باشد . بدون قیم نباید وارد جامعه شود . تیمارستان برای همین ساخته شده است . تیمارستان پیش از آن که محل درمان باشد محلی برای زندانی کردن دیوانگانی است که رهایی را به یاد جامعه می آورند . داستان نویس از طریق بیان نحوست دیوانه و افتادن مسئولیت همه بلایای منطق ناپذیر روستا به گردن این موجود بی منطق و نحوه برخورد اهالی برای ازمیان برداشتن این ناهماهنگی از طربق ابتدایی جنایت توانسته است نتایچ این ناهماهنگی طبیعی را نشان دهد .
اما زیبایی و قدرت این داستان در جای دیگری است . ناتوانی مردم در نابودی کامل جسم این انسان ناهمساز به استمرار حضور او می انجامد اما این بار شاه بانو قدرت اول روستا میشود .
بله ! شاهکار نویسنده در چند خط آخر رخ میدهد . شاه بانوی مجروح از روستا بیرون رانده میشود و به جامعه ی حیوانات ملحق میگردد . اما او حیوان نیست انسان است . و انسانی که قدرت حیوانی پیدا کند دهشتناک ترین کابوس برای جامعه است . ناله های حیوانی – انسانی شاه بانو سایه ی ترس را بر سر سایه آبادی ها می افکند . ترسی بی پایان که تا عمق وجود رخنه میکند . شبحی که جرات خارج شدن اهالی را از روستا سلب می کند . مردم روستا زندانی شاه بانو می شوند . و این بازتاب و پادافره انسان هایی است که با روشی حیوانی به حذف انسان دیگری دست یازیده اند . شاید بتوان گفت : انسان – حیوان ها در چنگال حیوان – انسانی می افتند که خود ساخته اند. پیامد های معنایی این داستان فوق العاده قوی است . بنظرمن بسیار قویتر از فرانکشتین . زیرا شاه بانو یک محصول اجتماعی خارج از نرم است و فرانکشتین یک محصول علمی افسار گسیخته .
نقد تازه آغاز میشود .

مینو نصرت: به نظر منهای نام پرسوناژ داستان که شاه بانو است و در این روایت به نوعی جای حوا نشسته و یاد او را در اذهان زنده می کند ، تحلیل آقای اصلاح پذیر جالب بود و خواندنی . بخصوص بخش پایانی اش که اشاره به این دارد :ما هرچه را می کاریم و می پروریم ، درو میکنیم .نه بیشتر و نه کمتر . حیوانیت محصول دست خود آدم هاست . و از این منظر روایت برجسته است و قابل تعمق .

مینا درعلی: یاد فیلم گاو و داستان عزاداران بیل افتادم.
انگار که این روح جمعی در گریز از روح شیطانی خود باید دیگر بودن را به تباهی بکشند شاید که قربانی ای برای این ترس درونی و رحم خدای بیرونی بدهند.تا بوده و نبوده همین بوده و خواهد بود.
روایت داستان یکدست پیش میرود و پرانتز های ایجاد شده گویی فاصله گذاری ای را به انجام میرساند تا مخاطب نه از سر همزاد پنداری به کاتارسیس برسد بلکه از سر تفکر کمی فکرش بلرزد و نگاهش عمیق تر به آدم ااااادم نما توجه کند.
فضا سازی عالی بود.
این باور جمعی که به نوعی فرهنگ خود ستیزی مینامش هم خوب از آب در آمده.
ممنون از قلم خوبت.

بيرون تر از نگاه: داستان را خواندم اما روايتي ساده و منتظر پايان بندي هميشگي
اما موضوع را دوست داشتم و اين تكانه ي زيبا را اما چهار تا پنج سال زمان لازم بود که نخستین اصوات شبه حیوانی از دهان او بیرون آید.

سارا محدث: اینگونه است که نامی به رگ می پیچد... همیشه اینگونه است که شاهبانو را کسی نمی فهمد... من اما شاهبانو را همان دختر دیوانه ی روستا می دانم که خود فضیلتیست شاید...

با آرزوی زیباترین

شب خوش

نقطه

زهرا محمدپور: درودبر شما
دوست خوبم شاهبانو رو خوندم . و به نوعی احساس همزاد پنداری عجیبی با شاهبانو کردم . هر کدوم از ماها می تونیم به نوعی در جامعه ی خودمون یه شاهبانو باشیم . از کجا معلوم که بقیه در بین حیوانات زندگی نکنند و ما در بین انسانها ! اصلا ... راستش را بخواهی دوست خوبم وقتی قضیه به اینجای کار می رسد تازه به این نکته می رسیم که شاهبانو بیگانه از خویشتن نبود بلکه بیگانه از جامعه ای بود که در آن می زیست . نمی دانم چرا اما برای لحظاتی رمان بیگانه ی آلبرکامو به ذهنم خطور کرد وقتی این داستان را می خواندم . همه ی ما برای فرار از بد به سمت بدتر می رویم . درست مثل مردم این روستا که حتی توانایی از بین بردن امثال شاهبانو را نیز نداشتند . فرار می کردند از آنچه که بود . از آنچه که هست . اما به ناکجا آباد رسیدند . شاهبانو قدرت زیادتری نسبت به بقیه داشت مگر نه اینکه حتی به زبان حیوانات نیز سخن می گفت !!!!!!!!!!!!!وای شاهبانوی بیچاره . نمی دانم اگر یکی سرنوشت ما را برای شاهبانو تعریف کند او نیز ما را با لقب بیچاره خطاب خواهد کرد و یا در دل به ما خواهد خندید ؟
اگر دیوانگی هم عالمی داشت چرا من عاقل و فرزانه گشتم
شاهبانو بیگانه بود . اما آشنایی تمام عیار محسوس می شد . زندگی همیشه همینگونه بوده . مگر ما هستنده های دیگر چه نشان برتری بر سینه دهایمان نشانده ایم که سینه های شاهبانو از آن بی نصیب مانده بود ؟ مگر نه غیز این است که همه پرتاب شده ای به این هستی بودیم که به جرات تفمان کردند آنهم بر اثر یک اتفاق . آه شاهبانوی من ... کاش ....

هانیه: سلام دایی جون داستاتو خوندم مثل خودت آخرشه خیلی دوست دارم.
ارسال نظر
نام
ایمیل
وب سایت
نظر شما
 
 
 


  خبر شعر داستان نقد و نظر انديشه كتاب نشريات جستجو آشنايي با ما ارتباط با ما آرشيو
 





لاله می شوم ز تب




تفریق جمعی




سیب نقره‌ای




نگاهی به کتاب پیوندهای ناپیدا

.: بايگاني :.  
 







 
 
   

تمام حقوق اين سايت براي دانوش محفوظ است
راه اندازي شده توسط شرکت يک‌ضرب