حالا شاه بانو برای خودش یک زن کامل شده بود .زنی باوقار ، محجوب و سنگین که همه به او احترام می گذاشتند و مورد توجه تمام جوانان روستا بود اما هیچکس جرات آن را نداشت که به خواستگاری او پا پیش بنهد . بی شک او در آینده مادر چند بچه می شد از همسری که برخلاف رسوم و قواعد حاکم بر روستای سایه آباد، خودش انتخاب می کرد. چرا که او در بین اهالی آن روستا و روستا های اطراف یگانه و ممتاز بود و همه حتی اطرافیان خیلی دور هم به او افتخار می کردند و از او در مورد امور روستا نظر می خواستند . در عین حال شاه بانو در بین تمام دختران ده به زیبایی مشهور بود و مردان روستا بی آنکه کوچکترین نظر سویی نسبت به او داشته باشند ، راه رفتنش را به کبک و گاه نیز به بز کوهی مانند می کردند و معروف بود که هنگام نوشیدن ، می توان جاری شدن آب را در ورای پوست گلوی او مشاهده کرد .
این ها همه البته جز در ذهن شاه بانو نبود که می خواست اینگونه باشد و شاید اصلا ذهنش به این چیزها قد نمی داد و محتمل اینگونه بود چون او حتی یک زن معمولی هم نشد هیچوقت. زنی که در شرایط حاکم بر زندگی ایلیاتی به کارهای دشوارش وادارند . به زور به خانه بخت روانه اش کنند و هر روز توسط همسرش به باد کتک گرفته شود .(آه شاه بانو، شاه بانوی بی چاره تو در کجای جهان به این بزرگی واقع شده ای ).
اینها چیزهایی بود که شاه بانو آرزویشان را داشت، شاید . چون نمی شد فهمید که او به زندگی دیگران حسرت می خورد یا نه و اصلا چه تصوری از "وضعیت مطلوب" در ذهن دارد و آیا اصلا به چیزی بیشتر و بهتر از آنچه هست می اندیشد . بیست سال پیش که به دنیا آمده بود مادرش به این امید که روزی او را با سربلندی به خانه بخت بفرستد و سرآمد دختران روستا باشد نامش را شاهبانو نهاده بود. اما چهار تا پنج سال زمان لازم بود که نخستین اصوات شبه حیوانی از دهان او بیرون آید. الفاظی وحشیانه و نامفهوم که ابتدا رقت، بعد بی تفاوتی و بعد نفرت و انزجار اهالی را در پی داشت . ( آه شاه بانو شاه بانوی سیاه بخت، تو برای جهان وصله ناجور بودی یا جهان برای تو.)
و اینگونه بود که سال از هفت نگذشت که شاهبانو به " دختر دیوانه روستا" ملقب گشت و همنشین گاوها، گوسفندها و سگهای روستا شد. با لباسهایی پاره و چاک خورده، تنی یکدست کثیف و تهوع آور و پاهایی که از سر برهنگی، مدام ترک خورده بود . و اینگونه بود که بعد از آن دیگر هیچ کس اسم شاه بانو را روی دخترهایش نگذاشت و شاه بانو، آخرین شاهبانوی روستا شد. آخرین بانوی روستا که محکوم بود با گونه های سرخ، چشم های درشت و سینه های برآمده برای همیشه عزب بماند. تنها دیوانگی و شادی و پایکوبی و گاه گوشه ای کز کردن. لحظه هایی پیش می آمد که غریبه هایی وارد ده می شدند از سرنادانی به او سلام می کردند به شاه بانو، غافل از اینکه او یک زن نیست او شاه بانو و تنها شاه بانو است و حجب و حیای آنها بی راه بوده و از سر نادانی . و آنها که او را می شناختند بی محابا می گفتند« سلام شاهبانو و انگار در آن لحظه دنیا بلاتکلیف بود که آنها سروری اش را بکنند و سرور هم بودند فی الواقع تنها به این خاطر که شاهبانو نبودند غافل از اینکه خود رعیتانی بیش نبودند که ساعتی بعد بوی گند عرق جبین شان گوش فلک را کر می کرد یا چه فرق می کند همینکه آنها شاهبانو نبودند انگار نسل در نسل ارباب زادگانی بوده اند که رنگ آفتاب را به خود ندیده اند .
و اینگونه بود که دیگر کسی نام شاه بانو را برنگزید. چون به گمان اهالی روستا او یک دختر نبود بلکه سایه ای از تباهی و مرگ بود که بالهای بلندش را بر سایه آباد و روستاهای اطراف گسترانیده بود و علت تمام قحط سالیها و بی بارانی ها و بد محصولی ها و بی خوابی ها و بیماری ها همه او بود و جز او هیچ کس نبود . پس اندیشه ای باید اندیشید . اندیشه ی مرگ او . مرگی که قتل نباشد و خونی ریخته نشود، خون شاهبانو. و انداختنش در چاه چون یوسف اما زشت. اما چگونه می شد چاه، تنها چاه روستا را به گند وجود شاهبانو آلود . باید چاره دیگری اندیشید. چاره از پس چاره؛ سگ ها، رودخانه، صخره ها، سقوط، دشت، گرسنگی . هرکدام و هیچکدام . از آنکه یک شب پریسکه ای تنها پریسکه ای گوشه ی لباس چرک آگینش را گرفت و پیش از آن که به هشیاری پیش از خواب برسد تبدیل به کومه ای از آتش شد اما نه، کومه را پیش از آنکه آتش بالا بگیرد زن و مرد، پیر و جوان با چنگ و دندان و آب و باد و خاک فرو کش می کنند و به شاه بانو تنها نگریستند سایه آبادی ها، با چشمهای از حدقه در آمده، آنقدر که کمی دیرتر خود بی نیاز ازخلق، خلق انبوه، سنگین و باوقار و بی هیج جیغ کشیدنی فرو کش کرد . شاهبانو دست وپا نزد. آتش گرفت. شعله کشید. سقوط کرد و بر زمین افتاد. کمی بعد بوی گوشت و پیه سوخته تمام خانه را، تمام روستا را و تمام جهان را فرا گرفت.
صبح روز بعد خبر آتش سوزی و مرگ شاه بانو در تمام روستا پیچید. خبری که راست بود و راست نبود. بلکه کمی راست بود و کمی ناراست. شاه بانو سوخته بود به تمامی سوخته بود اما نمرده بود. نفس می کشید اگرچه دیر نمی پایید که بمیرد حتی اگر هفت جان داشت از آن که آتش کار خودش را کرده بود . از آنکه آتش کاری جز سوختن و سوزاندن ندارد، شاهبانو یا غیر شاهبانو. فکر رساندنش به مریض خانه حتی برای لحظه ای کوتاه، کسری از ثانیه، به ذهن دیاری نرسید. در عوض همه متفق القول بودند که تا لحظه مرگ که نمی توانست زیاد دور و دیر باشد او را کنار آبگیر پایین روستا بگذارند . زین پس شاه بانو بود و ماندابی که در هیچ فصلی از سال خشک نمی شد و سگهای آواره ی روستا . او از مانداب می نوشید و از گیاهان اطراف مانداب تغذیه می کرد و با سگها همصحبت بود با زبانی که به گوش آنها شاید اندکی شناخته شده تر بود، از ترکیب تنها چند هجای همسان که بی نهایت بار تکرارشان کرده بود بی آنکه هیچ به کارش آمده باشد . صدایی که شبیه هیچ نبود و تنها شبیه خودش بود« اِن دِ دِ داو. اِن دِ دِ داو» و همه او را با این صدا می شناختند چه قبل و چه بعد از مرگ. صدایی که سالها بعد همچنان در گوش اهالی سایه آباد طنین انداز بود و شاید لحظه های کوتاهی خاطره ی او را با آمیزه ای از اندوه و چندش در ذهن اهالی نه، در ذهن مرداب نه، در ذهن سگها نه، در ذهن هیچ کس زنده نمی کرد . شاید.