1
ميان اين همه حرف
ميان ِ اين همه تُنگ
به سطل ِ آشغال فکر کن ماهي!
وقتي کابوسهايت
درست از آب در مي آيند
وقتي درختها
از اتاق ِ عمل بيرون نيامدند
و مرگ
لباس ِ سبزش را روي زمين پرت مي کرد
ديگر از کدام شاخه
سفره مي چيديم؟
ديگر بالي در آسمان ِ تعطيل باز نمي شود
و اين تخم مرغ ها
خوابِ رنگي ِ پروازي دسته جمعي اند
بگو رنگم از آتش بپرد يا از بام؟!
يا ميان ِ اين همه چوب
درخت به حال ِ کداممان خواهد سوخت
به حال و روزِ بعد فکر کن
و تقويم را از ميان
بُر بزن
به هر فصل که مي خواهي
بگذار تا تشت روي دريا تمرکز کرده
دلش را با اين همه ماهي
خالي کنيم و بخنديم
بخند!
و خانه را
از در و ديوار بتکان
بعد
به آرزوهاي در ترافيک مانده، زنگ بزن
بگو شب دير مي آيي...
2
نا به هنگام
همانطور که در عکس افتاده بود
بلند شد
خط کج کنار قاب را گرفت
و
بالا رفت
آنقدر بالا رفت
که بادبادکها کم آوردند
مادر اما
لباسهاي پدر را به کسي نداد
و هر شب کنارشان زار مي زد
گاهي هم
دستهاي ما را در جيبشان مي کرد
تا
به عمق فاجعه
پي ببريم
نظر [ 3 ] ٭ شعر ٭ يكشنبه 09 فروردين 1388 - 03:15
|