من سرم توی کتاب بود و این حرص تو را بیشتر در می آورد . در را دو بار به هم کوبیدی یکی از دیگری محکم تر. من سرم توی کتاب بود نه اینکه بخواهم حرص تو را در بیاورم ولی فکر می کردم اگر سرم را بلند کنم و چیزی بگویم کار خراب تر بشود . چون قبلش هم چیزی نگفته بودم . دست کم آنقدر مهم نبود که تو اینهمه خودت را بجوی. که تو با آن شدت از پله های دوبلکس بالا بروی و بعد به همان تندی برگردی و به گمان اینکه من سرم توی کتاب است و نسبت به حرکات تو و عصبانیتت بی اعتنام ادای سقوط کرده ها را در بیاوری و خودت را از پله های دوم و سوم پرت کنی و روی زمین ولو شوی و بدون اینکه فرصت عکس العمل به من بدهی بلند شوی و زیر لب حرف هایی را بلغور کنی و بعد دوباره از دم در برگردی با غیظ و همه لباس ها را پخش کنی روی زمین که جوراب های زمستانه ات را پیدا کنی که من چند ماه قبل خریده بودم و تو آنهمه می گفتی که مثل گونی زبرند و دهاتی اند و برای احمق ها درست شده اند و چه و چه و چه. من سرم توی کتاب بود اما همه چیز را می دیدم و منتظر بودم بار سوم هم در را به هم بکوبی ، محکم تر از دو بار قبلی که به هم نکوبیدی ، لابد برای اینکه پیش بینی های مرا به هم بریزی و منتظر بودم که هر لحظه سرم داد بکشی که دست بردار از این مسخره بازی ها" انگار می خواهند از روی زندگی اش فیلم درست کنند ". منتظر بودم مثل هفته اول ازدواجمان آن خبط بزرگ ازت سر بزند و با تیپا بزنی زیر چنین گفت زرتشت که" وقتی با من حرف می زنی حواست شش دونگ به من باشد"، یا" به چشم هام نگاه کن"، یا یک چیز دیگر و بعد که قهر کردن جدی مرا دیدی یعنی اولین قهر کردن جدی ام را ، چون می خواستم تا یک هفته یک کلمه باهات حرف نزنم ، شروع کردی به چرت و پرت گفتن هایِ چندش آورِ معلمانه که "هر چیزی به جای خودش ، من توقع ندارم کتاب را کنار بگذاری ، زندگی ، زن و خانواده به جای خودش کتاب هم به جای خودش " و من چیزی نگفتم حتی یک کلمه نه به خاطر اینکه چنین گفت زرتشت با آن جلد و شیرازه ی کتاب مقدسی برایم مقدس بود یا اینکه بخواهم گربه را دم حجله بکشم یا اینکه بخواهم حساب کار دستت بیاید که مثلا بفهمی برای من کتاب مهم تر از هر چیز دیگری است حتی از زندگی ، زن و خانواده و هر سه تای اینها با هم . و تو نه تنها حساب کار دستت نیامد بلکه به کتاب ها از آن پس به چشم دشمن خانگی بزرگی نگاه کردی که هر لحظه زندگی ات را تهدید می کند. مثل اینکه مردی آشکار و پنهان با زن دیگری در ارتباط باشد. طوریکه وقت هایی که از مسافرت بر می گشتم کتاب ها را جابه جا می کردی و به بهانه مطالعه مثل بچه ها ناشیانه زیر سطر ها را خط خطی می کردی و هر چند صفحه یکبار تا می زدی که مثلا تا آنجا را خوانده ای و کارهای دیگری که کفر مرا در بیاوری که دست کم من متوجه بشوم که تو از حضور کس دیگری، یک غریبه، در خانه بو برده ای و من به روی خودم نمی آوردم اما دست کم می دانستم که هر چقدر هم که بخواهد محض خاطر من ادای کتاب خوان ها را در بیاوری ذهنت به کتاب های فلسفه قد نمی دهد . تا وقتی که متن اصلی هستی و زمان را به همراه چند کتاب دیگر فقط به بهانه اینکه قطعشان با بقیه کتاب ها سازگار نبوده و نظم کتاب خانه را بر هم زده اند گذاشته بودی داخل سطل زباله، لای پاکت خالی شیرینی های خامه ای و قوطی های خالی رانی و فیش های باطله برق و آب و چه می دانم و اینجا بود که من برای بار دوم تصمیم به یک قهر جدی گرفتم ، احتمالا جدی تر از قضیه چنین گفت زرتشت و حتی تهدیدت کردم به جدایی و طلاق و این حرف ها و تو دوباره لای اشک های زنانه ات شروع کردی به غرو و لند کردن که "همه اش حرف است فکر می کنی می خواهند از روی زندگی ات فیلم درست کنند" و این حرف ها درست مثل آن شبی که تا ساعت چهار و پنج صبح لامپ را روشن گذاشتی و احتمالا از روی علاقه یا از لج من یک رمان سیصد صفحه ای آبکی را از یک نویسنده زن احمق که اسمش یادم نمی آید تا آخر خواندی و بعد با ذهنی انباشته از جملات عاشقانه خواستی خیلی آرام بخزی زیر پتو که با غرو لند های من رو به رو شدی که" تا وقتی که با من زندگی می کنی حق نداری از این خزعبلات بخونی" و حرف توی حرف ، تا آنجا که کار کشید به اینکه باز مرا تهدید کنی به جدایی و متارکه و این که" تا کی می خواهم توی فیلم زندگی کنم" و یک ساعت کامل گریه کردی آنقدر که من به عذر خواهی افتادم و بعد آرام گفتی کتاب خواندن وقتی ارزش دارد که آدم بتواند به آنها عمل کند، غافل از اینکه اگر من می خواستم به آنها عمل کنم زندگی مشترکمان شاید سه هفته هم طول نمی کشید و اصلا نباید سراغت می آمدم ، نه سراغ تو و نه سراغ هیچ زن دیگری . و بعد هم هرچه سعی کردم مثل مرد هایی که دو زن دارند، یا مثل کالاسکه های دو اسبه، شما را با هم هماهنگ کنم نشد تا اینکه چند ماه از زندگیمان نگذشته بود که تو یک روز سر سفره ، موقع مسواک زدن یا توی رختخواب درست یادم نیست گفتی یکی از دوستانت گفته یعنی پیشنهاد کرده ، آرمیتا ظاهرا، آرمیتا عباسی، که بهتر است به یک روان شناس خوب مراجعه کنیم و من بی آنکه برافروخته شوم بلند خندیدم و گفتم من به روان شناسی اعتقاد ندارم می خواهی به فلان دعا نویس سر کوچه مراجعه کنیم و بعد تو آرام بالشت را برداشتی و مثل به پایان رسیده ها، پایین تخت خواب خوابیدی و فردای آنروز وقتی از سر کار برگشتی با لاشه تخت رو به رو شدی و چیزی نگفتی و این عجیب بود و من امید وار شدم و خواستم بگویم داری کم کم درست می شوی از من خواهش کردی، خیلی مودبانه، مثل غریبه ها که چیزی نگویم و من چیزی نگفتم فقط زیر لب گفتم تخت خواب مال هفته های اول ازدواجه . حتی نگفتم حالم از دیدن تخت خواب های دونفره ی صورتی به هم می خورد چون قبلا گفته بودم و اگر می گفتم احتمالا همان لحظه تو توی صورتم تند می شدی که دست بردار از این جملات تکراریِ احمقانه. غافل از اینکه دست کم این کلمه آخر را از خود من یاد گرفته بودی و برخی تکیه کلام های دیگر مثل "شعار دادن" و "چرت و پرت گفتن" که البته هر دویمان تقریبا به یکسان به کار می بردیم و من با اینکه جمله تولستوی در مورد اتاق خواب نوک زبانم مور مور می کرد و این احتمالا تنها جمله از او بود که به ذهنم مانده بود ، چون خیلی وقت بود دور تولستوی را خط کشیده بودم و بیش از هر چیزی از اداهای آخر عمرش بدم می آمد، چیزی نگفتم . تو هم البته چیزی نگفتی فقط گذاشتی کمی هوا خنک بشود چمدانت را به شیوه ی اکثر زن ها در چنین وضعیتی، بستی و احتمالا هر لحظه منتظر بودی من مانعت بشوم و درست نمی دانم چه چیز مانع شد که من چیزی بگویم که تو نرم بشوی و دست از آن کار احمقانه برداری، شاید ترس از شکستن بغض تو و احتمال بیشتر خراب تر شدن اوضاع و شاید هم کنجکاویِ دیدنِ پایانِ قصه، هرچه بود تو در را آرام بستی و از پله ها پایین رفتی و من حتی یک لحظه وسوسه نشدم روی پله ها صدایت کنم اگر چه می دانستم این درست همان چیزی است که تو می خواهی و معمولا از مردها در چنین شرایطی سر می زند اما من چیزی نگفتم ، نه روی پله ها و نه دم در خروجی و این کمی بی رحمانه بود چون من تقریبا اطمینان داشتم که بر می گردی و این اولین باری نبود که قهر کرده بودی . وقت هایی حتی با غیظ رفته بودی و در را چند بار به هم کوبیده بودی و اغلب به جای اینکه بروی خانه پدرت شعورت گل کرده بود و رفته بودی خانه امید و سارا و من بی آنکه دلواپس شوم، بی آنکه این جا و آن جا زنگ بزنم یکراست آمده بودم خانه آنها و تو اول کمی گله کرده بودی و احتمالا چند قطره اشک ، بعد کلی چرت و پرت گفته بودیم چهار تایی مان و خندیده بودیم، از آن خنده هایی که می گفتی خاص تو یعنی من است و هر جای دنیا که بشنوی می شناسیشان و بعد آخر شب برگشته بودیم و روز از نو و روزی از نو .
اما اینبار ظاهرا قضیه کمی فرق می کرد . چون به جای آنکه خودت سرت را پایین بیندازی و مثل بچه ی آدم برگردی یا دست کم بروی خانه امید و سارا و امید زنگ بزند و سرم را با فمنیسم و این چیزها به درد بیاورد، یک نفر با لباس سبز رنگ و رو رفته ای دم در ظاهر شد و یک احضاریه دادگاه خانواده به دستم داد و من همان لحظه ی اول دو ریالی ام افتاد و انگار ظرفی پر از چرکاب، روی زمین ریختم و بیش از هر وقت دیگری از دستت عصبانی شدم نه به خاطر این که این شروع یک دوره رفت و آمد بود که احتمال داشت در نهایت به جدایی و طلاق و این حرف ها بیانجامد، بلکه بیشتر به خاطر اینکه تو از من که اینهمه به هم نزدیک بودیم یا دست کم مثل اکثر زن و شوهرها فکر می کردیم اینهمه به هم نزدیکیم پیش یک عریضه نویسِ احتمالا پیر و قطعا احمق شکایت کرده بودی و ریز و درشت زندگیمان را کف دست یک غریبه گذاشته بودی و همین کافی بود که بعد از آن من نه تنها آدم نشوم بلکه رفتارم گه تر و به قول تو سگی تر هم بشود و البته علی الظاهر این تو بودی که نیاز به زمان داشتی که با من ، کتاب هایم ، اخلاق سگی ام ، سکوت های طولانی و چاره ناپذیرم ، دیر به رختخواب رفتنم ، آرام حرف زدنم کنار بیایی و حالا هم حتم دارم دیر یا زود بر می گردی و شروع می کنی به ناامیدانه گلایه کردن و کمی شاید گریه و اعصابت به هم می ریزد اگر بفهمی همان وقتی که تو داشتی درها را به هم می زدی و دنبال جوراب های خشن زمستانه ات می گشتی فکر نوشتن یک داستان تازه بعد از مدت ها توی ذهن من وول می خورد و منتظر بودم از پله ها پایین بروی و این چند برگه را مثل بی شمار برگه ی دیگری که سیاه کرده ام، سیاه کنم .
تابستان 87