باباچاهی: جهان نيز پست مدرن آفريده شده است . . . . . . . . . . . . . سايت نشر چشمه راه افتاد . . . . . . . . . . . . . کتاب تازه سید علی صالحی . . . . . . . . . . . . . حضور "زنان فراموش شده" در کتابفروشیها . . . . . . . . . . . . . نامزدهاي جايزه‌ي شعر خبرنگاران اين هفته معرفي مي‌شوند . . . . . . . . . . . . . "عکاس دوره‌گرد" در ارشاد . . . . . . . . . . . . . خالق "ناتور دشت" درگذشت . . . . . . . . . . . . . "کسی ما را به شام دعوت نمی‌کند" منتشر شد . . . . . . . . . . . . . «زرباران» دونالد بارتلمي با ترجمه‌ي احسان لامع انتشار يافت . . . . . . . . . . . . . آثار عاميانه‌ي صادق هدايت در اروپا انتشار يافت
شعرداستاننقد و نظرانديشهكتاب
 

 
مجله ادبیات و اندیشه دانوش

سردبیر:
احمد فکراندیش

دبیر سرویس شعر:
جلال خسروی

دبیر سرویس نقد ادبی:
سعید سبزیان

دبیر سروبس اندیشه:
حمید موذنی

دبیر سرویس ترجمه:
حامد رحمتی

دبیر سرویس داستان:
انوش دلاوري



    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    

فکر می کنید تحولات اخیر سیاسی و اجتماعی تاثیری بر روند ادبیات پیشرو ایران داشته باشد؟






مشاهده نتايج

طراحی سایت و پورتال

کتابفروشی دانوش میزبا شماست

   مثل تو/ فاطمه زنده بودی  
  خودم را که آب می کشی، می روی سراغ پدر و مادرم، خودت را، مدرسه ی مان را، بوق هایی که می زدی و بوی ادکلن را از قلم می اندازی. صدایت فریاد می شود، دیوار صوت ترک بر می دارد، دلم خورد می شود، کلمات کف می شوند و به دهانت می آیند. چین پیشانیت جذاب ترت کرده. دستم را روی شکمم می گیرم و روی فرش دستبافم می نشینم. جمع می شوم. حالا شبیه آن جنینی ام که در رحمم لانه کرده. دردی می پیچد در دلم و کمرم را طی می کند.
مظلوم نمایی نکن و حرفهای دیگری که روی همه ی شان مهر میراث فرهنگی خورده شلیک می شوند روی تنم، نگاهت را تیر می کنی-مثل همیشه نشانه گیری ات خوب است- می فرستی درست وسط شیشه ی عمرم و در اتاق را محکم می بندی.
درد راهش را دوباره طی می کند. می رود سر جای اول می پیچد و جانم را می کشد.
تلفن همراهت زنگ می خورد. زمزمه ی آرامی می آید. از اینجا هم می توانم ببینم کسلی و صدای پشت خط می مکد تمام تلخی ات را و شیرین می شود برایت. آنقدر شیرین که زهر می شوم پیش رویت و حتی اگر تونل زمان تو را به روز اول که با طلوع آفتاب صبحانه ی فرانسوی ات را گذاشتم روی تخت و تو عسل را کشیدی روی نان و لقمه را در دهانم نهادی، ببرد به روی خودت نمی آوری و اشاره می کنی به من که عسل در دهانم است و می گویی زهر کرد زندگی ام را.
در باز می شود. عطرت می پیچد. جذاب شده ای و اخم تصنع ایت بر زیبایی ات افزوده. در را محکم به چارچوب می کوبی. از خانه می روی، پیروزمندانه میدان را ترک می کنی و من روی فرش جمع شده ام و می پیچم به خودم.
صدای روشن شدن ماشین می آید. داری خودت را در آینه ی جلو ورانداز می کنی و چهره ات را منت می گذاری.
حالا حرکت می کنی و دور می شوی از جهنم و پیش می روی به سمت بهشتی که ساخته ای و من با حرکت و پیچش درد می پیچم و می رقصم خوابیده به روی فرش دستباف.
گلویم می سوزد و معده ام سنگین می شود. چهار سال پیشم تکرار می شود ولی با ترسی کمتر. حالا دیگر کمی جا افتاده شده ام. بچه نمی آورم که ثابت کنم به بلوغ رسیده ام. بچه می آید، چون دوست دارد شبیه تو بشود، زیبا، جذاب و خواستنی. پسر باشد، بزرگ شود و ادکلن های خوش بویت را دزدکی بزند. غوغا کند و دست بگذارد روی غرور دختری، سعی کند دوستش داشته باشد- مثل تو عاشق می شود که کم نیاورد- مثل برادرش می شود،تخس، زیبا، جذاب و خواستنی. من پیر می شوم با به دنیا آوردن هر زیبا رویی پیر می شوم آنقدر پیر که دیگر عکس هایم را نمی شناسم. تو جوان می شوی، آنقدر که در گوش سامان می گویی بگو من برادرتم نه بابات، یادت نرها! با او پارک می روی، می فرستی اش تاب بخورد و خودت می نشینی کنار دختری که کمی حالت افسرده ها را دارد. موهایش شرابیست به چشمت زیبا نیست، جذاب نیست، جدید است.
درد می پیچد دور تنم، چشم هایم خمار می شود. تو خماری این روزها همه اش از زن ها حرف می زنی. می پرسی چه دوست دارند؟ چطور احساس راحتی می کنند؟ دستت را می گذاری روی سرویس برلیانم. لباس هایم را می آوری از کمد بیرون و نشانم می دهی. می خواهی بدانی همه ی زن ها اینها را دوست دارند؟سری تکان می دهم که باور کنی نمی دانم. می پرسی خودت چه؟ چقدر اینها را دوست داری؟لبخند می زنم- تو را دوست دارم.
سینه ات جلو می آید.آینه را نگاه می کنی. هنوز شبیه روزهای خریت منی که تو را از دور نشان دوستانم می دادم و خودم می آمدم کنارت و معنی اشاره ها را نمی فهمیدم.
آب تلخی راه گلویم را طی می کند، تفش می کنم روی فرش.تلفن زنگ می خورد.
دیگر باید به بهشت رسیده باشی. بیچاره حوری ات نمی فهمد هنوز تنت بوی جهنم مرا می دهد.برایش ناز می کنی، می جنگی با نفست واو می خرد تو را آخر.
-الو، سلام
-تو خوبی؟
-نه حالم بد
- صبر کن الان میام.
گوشی تلفن می نشیند سر جایش. درد می پیچد، هی مسیر را طی می کند. می رسد سر جای اول بدون راهنما می پیچد، می پیچد. اتاق دور سرم می چرخد، می چرخد.
لباس سفید، گل ارکیده، بوی اسپند. من لبخند می زنم، تو می خندی. دخترهای فامیلتان بغض می کنند. خواستنی تر از همیشه شده ای، فکر می کنم خوشبخت تر از همه هستم. یک لحظه ترکم نمی کنی. موهای مشکی ام با تاج جواهر نشان مرا شرقی ترین عروس خاور کرده.

نور از لای کرکره می گذرد، مردمک چشمم تنگ می شود. پرستار بر می گردد، نگاهش را می دوزد به من-حالت بهتر شده؟ می گم دکتر بیاد ببیندت.
نمی دانم چند ساعت از آمدنم به اینجا گذشته. تو کجایی حالا؟ هنوز هم بهشتی؟ برزخ مرا که در آغوش گرفته.
آشناست، می آید کنارم می ایستد. دستم را روی شکمم می کشم. تو جوونی، فرصت زیاده شوهرت کجاست؟ ندیدمش!
جنینم غرق خون بی روح به دنیا آمد، تو جام خون را گرفتی از دست پری ات.
-نگفتی کجاست؟ چرا نیومده اون عاشق سینه چاک؟
چاک چاک شده دلم نمی گویم، سکوت را می پوشم.
-مامانم آوردم؟
-آره، الان هم بیرون ایستاده هر چی مبایل شازده رو می گیره خاموشه، بی لیاقت.
صدای زیر زننده ای صدایش می کند.
-من می رم تا وقتی که بر می گردم استراحت کن.
صدا دوباره می پیچد و می خراشد. دستم را روی شکمم می گذارم. درد می پیچد، جسمم را در می نوردد به روحم می رسد، خودم را بغل می کنم، تو او را تنگ تر در بر می گیری. خواستنی و جذاب می شوی برایش. گرم می شوی، گرم او و من می سوزم و او حالا سردش نیست.
مامان می آید تو،سرخ شده صورتش.- بهتری؟ خدا رو شکر که خودت سالمی عزیزم. سامان رو فرستادم خونه پیش بابات. دلش می خواست ببیندت.
ما هر دو امشب بیداریم. بسترهایمان برای خواب نیست. تو زیبا شده ای، دلم می خواهد شبیه تو باشم.
می آید تو، مادر می رود. می نشیند کنارم. دستش را روی شکمم می گذارد.
-می موند ولی ضربه انداختش. می دونم سخته. امشب کشیکم تا صبح بهت سر می زنم باید استراحت کنی.
-کی میذاری برم؟
-من نذارم تو خودت می ری آهوها همه گریز پان..
-دکتر که زخم نمی زنه.
-نباید بزنه ولی اگه خودش زخمی باشه چی؟
ما هر دو به فکر صبحیم. تو صبح از بهشت می روی، می آیی به دنبال جهنمت. حورت در خیال لباس سفید و من خوابیده با لباس سفید، غرق در سیاهی.
-من فقط خواستم صبح مرخصم کنی.
-لبخند می زند، زیبا می شود، دیگر عصبانی نیست. مگه پیش من بهت سخت می گذره؟
کاش شبیه تو بودم، کاش.
صدا می خراشد و صدایش می کند. مثل همه ی صدا های زیر عشوه گر مثل همه ی صدا های سایه شده بر زندگی ام، می رود.
چشمهایم سنگین می شود. رحمم خالی و سوت و کور، دستم حرکت می کند روی شکمم.. تو می خزی به سمت جهنم خالی از من و من هنوز شبیه تو نیستم.




________________________________________

نظر [ 18 ] ٭ داستان ٭ يكشنبه 03 آبان 1388 - 10:13
نظرات شما صداقت یک مرد: سُلام
واقعا لذت بردم
ای کاش می تونستم تمام این داستان رو ه صورت دکلمه برای دوستانم بخوانم
فوق العاده بود
عالی عالی عالی
احساس بسیار زیبایی دارید

سي ما: سلام دوست من!
از خواندن داستانت لذت بردم

ياسمن ميرزائي: سلام
از خوندن داستانتون واقعا لذت بردم. به شيوه ي جالبي نوشتين. جملاتي كوتاه اما كامل. نشان دادن گوشه اي از حقيقتي تلخ.
شاد باشين

مریم تنگستانی: سلام
دوست عزیز داستانت رو به سختی تا آخر خوندم. و البته به این امید که یه اتفاقی این روند خسته کننده رو تکون بده که نداد. سعی می کنم نظرم رو خلاصه کنم :
1-در داستانهایی که با اول شخص روایت می شوند راوی بایستی دقیقتر و ریزبین تر باشد چرا که به احوال درونیات کاراکترها مطلع نیست
2- لحن به شدت شاعرانه ی داستان، شاید فقط باعث جذب مخاطبی ناشی شود .. اما از این فراتر نمی رود کما اینکه دوستی اشاره کرده بود که دوست دارد آن را مانند دکلمه بخواند
3-ناهمخوانی برخی از اصطلاحات جملات در داستان که تنها به دلیل زیباییشان در متن چپانده شده اند
مثل:حرفهایی که همه اشان مهر میراث فرهنگی...
4- بعضی از موضوعات و شخصیتها هستند که و قتی برای آفرینش دو باره به سراغشان میرویم با یک مشکل مواجهیم : ما بارها و بارها آنها را خوانده ایم.و ناخودآگاه در ذهنمان شکل می گیرند. هنر نویسنده در این است که با همان موضوع داستانی متفاوت بنویسد و شخصیتی متفاوت بیافریند..که در این داستان شاهد آن نبودم..
5- داستان ویرایش و پرداخت بسیار ضعیفی دارد و در مورد برخی جملات که به هیچ عنوان نمیشود چشم پوشی کردو گاها خنده دار به نظر می رسد:
هنوز شبیه روزهای خریت منی که تو رو از دور نشون دوستام ...
تو جام خون را گرفتی از دست پری ات.
سامان رو فرستادم خونه پیش بابات دلش می خواست ببیندت...
نگاهت را تیز......می فرستی درست وسط شیشه عمرم..
6- دایره ی واژگانی محدود که تنها دلیلش هم کمبود مطالعه می باشد.
7- منتظر داستانهای بهتری از شما هستم ...پاینده باشی

مهدي رضايي : سلام
اسم داستان اسم جالبي نيست كاركردي درخود متن داستان ندارد بايد درانتخاب اسم كمي حساس ترباشي. ازابتدا با يك نثرشاعرانه روبه روهستيم كه هرچند جالب است اما داراي اطناب فهمي هم هست اين جملات بهتراست كه حذف شود تا داستان روانترخوانده شود. مثلا اين جمله و چهره ات را منت می گذاری. اصلا منت مي گذاري داستاني نيست اگر هم نثرشاعرانه باشد بايد حالتي باشد كه روايت داستان بيايد.
درون مايه و محتوا و موضوع تكراري است چيزجديدي جزيك روايت خوب ارائه نداده مي شد با كمي تفكراين اثررا ازتكراري بودن خودش خارج كرد. توصيفات تاحدي خوب است اما اين توصيف كه صدای زیر زننده ای صدایش می کندمن را به مفهوم شنيداري نمي رساند و توصيف بهتري نيازدارد.

بچه نمی آورم که ثابت کنم به بلوغ رسیده ام اين جلمه را هم متوجه نشدم بچه نمي آورم..
اتفاقا براي ثابت كردن بلوغ خود بايد بچه بياورد اين تفكر كه بچه نياوردن ثابت مي كند كه به بلوغ رسيده به من القاع نشد. درضمن شخصيت دكتراصلا پرداخت شده نيست مثل يك سايه مي ماند كه ميخواهد همدردي كند براي چه اززن داستان چه مي داند؟ ترحمش به چه دليل است؟
تشكر ازشما

سي ما: اسپند دود مي كنم ، از اين حسود ها
بايد پناه برد به انبوه دود ها...

اجمد ج: داستان جذابی بود به ویژه برای من که کلا خیلی با داستان رابطه خوبی ندارم
پاراگراف شروعش فکرمیکنم خیلی به شعر نزدیک بود
موفق تر باشید خانم زنده بودی

آرمان اصلاح پذير: salam
oomadam o khoondam o lezat bordam
ama az dastane ghablit ke khoonde boodam bishtar khosham oomad
movafagh bashi

ب.امیدوار: از شما به خاطر این همه حسن توجه به آثار خوب متشکرم.
کار های خانم زنده بودی حاوی درد های عمیق هستند و بیان درد در قالب اثر ادبی موفق از او شخصیتی قابل ستایش می سازد.

یا حق

محمد از تهران: کار ضعیف و پراکنده بود خواهش میکنم داستانها کارشناسی شود.

با سپاس

مینا درعلی: نثر شاعرانه ی داستان فضا را خیلی احساسی کرده و شخصی و روایت اول شخص هم دامن زده به این دنیای متن!
زبان استعاریک ویژه ی کارهای زنده بودی است که قرار هم نیست معمایی مطرح کند که فقط می خواهد کمی گره بیافکند در انتقال معنا که خوب هم از پس اش بر آمده!
زمان هم نقشی کلیدی دارد و پیش برنده ی داستان.
با برخی از بخش ها موافق نیستم مثل میراث فرهنگی و برخی تصاویر اما با پرداخت نو موضوع زن و زنانگی بسیار موافقم و می دانم که برای ایجاد این فضا زبان ویژه نیاز است که در اینجا آفریده شده!
روی هم رفته داستان موفقی است در ژانر خودش.
داستان در نیمه مخاطب را رها نمی کند و مخاطب با لذت و کشش داستان را تجربه میکند.
موفق و پیروز نویسنده ی توانا.

ارسلان باقری: این داستان بسیار برام اشناست فکر میکنم این داستان یا داستانی شبیه این داستان رو سال گذشته از خودتون تو اهل قلم شنیده باشم.. یا چیزی شبیه این داستان تو ذهنم دور میزنه

مثل همیشه باید بگم و باز میگم که خوبه زبان داستان از خودتونه یا این چیزیه که دارین توش پخته میشین فکر میکنم تجربه ها رو به اندازه ی کافی تجربه کرده باشین و به این تسلط زبانی رسیدیدین که مخاطبه مثل کلمه کلمه ها دنبال خودتون میکشین بی خستگی و من که شخصا از لطافت کلمه و سطرها تو داستانتون لذت میبرم این استعاره ها و پاهی نگارش شاعرانتون رو دوستر دارم مثل کلیت داستانتون.
و جسارتی که گاهی فرا فرهنگی میشه و بدیعیاتی که حتی شاید تجربشو هم نداشتین که نشون دهنده ی هنر داستان نویسیتونه.و و و خیلی حرفای دیگه که بارها تکرار کردم در مورد دیگر داستاناتون.

و این اتفاق بزرگیه برای بوشهر.
چراغ و اب و آینه بمانی تا همیشه.

محمود دهقانی: "مثل تو" داستان قشنگی است. فاطمه دارد روال خود را می یابد. با هر گونه ویراستاری ای که صورت می گیرد او باید بداند بر چه چیز تکیه کند و از چه چیز بپرهیزد. تیتر داستان هرچند تا حدودی پیش پا افتاده است و گیرائی ندارد، ولی روای داستان منسجم، با نظم خوبی و بدون مکث خواننده را باخود تا انتها برای نتیجه کار نگاه می دارد. فاطمه زنده بودی بدون شک از نویسندگان مطرح گستره ی ادبیات داستانی خواهد بود. من بر این باورم که سرمایه ی مهمی برای بوشهر خواهد بود ولی از او باید بیشتر کار کشید چون نویسنده ای است پیله ای. یعنی همان چیزی که یک داستانسرا به آن نیازمند است. منتظر کارهای بیشتری از این نویسنده خوب بوشهری خواهم ماند.

رضا: دوستان اشاره کردن تو به روال یا زبان یا فرم خودت رسیدی ...اشتباه میگن .قبلی هات هم خوندم پریشانی ذهنی درسته که پر از احساس ودردناک اما احساس بدون تکنیک بیانی یعنی تو هنوز نرسیدی به هیچ جا

فرشاد: سلام
دفعه اولمه اومدم به این سایت و هیچ کس رو نمی شناسم .
به نظر من چیزی که در این داستان و خیلی از داستان های دیگه مشکل ساز است نداشتن یک ایدلوژی درست و منسجم برای یک نویسنده است. منظور از ایدولوژی یک چیز گفتن نیست. کل داستان خوب است . اما من مخاطب می خواهم با این داستان چکار کنم؟ نه می توانم خودم را در آن پیدا کنم و نه می توانم به نتیجه ای برسم جز غمی اضافه شود بر دیگر غم هایی که می بینم اگر اینگونه شود باز می توان گفت موفقیت وجود داشته است. چون نطفه آن غم می تواند بارور شود و به ثمر بنشیند.
می گویند هیچ طرحی بد نیست این نویسنده است که باید بتواند آن را خوب بیان کند. نمی دانم شاید....
اما نظر من این است این داستان می تواند جزی از یک رمان باشد که با خیال آسوده نویسنده می تواند توضیح بدهد و در ادامه این داستان یا قبل از آن به چیزی دیگر تکیه داده باشد.
اما با نوع قلم می توانم بگویم موافق هستم ولی به شرطی که به سمت روان بودن و یکدست بودن برود.
دوست عزیزی گفته بود به سمت شعر رفته است. نظر من این است داستان ایرانی در هیچ کجای تاریخش نتوانسته است شعر را از خودش جدا کند و این فرضیه توسط هر استادی مطرح شود باید ثابت کند که تحت تاثیر داستان های خارجی قرار نگرفته و دارد در مورد فارسی نوشتن حرف می زند.
اما با تمام این ها من توانستم داستان را بخوانم هر چند خیلی از جاها به من لگد زد - اما ای کاش می شد روزی نویسنده هایی شویم که از تعداد شخصیت ها در داستان هایمان واهمه نداشته باشیم و بتوانیم همه آن ها را تعریف کنیم .
با تشکر

رحیم رستمی: با سلام. شاید ما را بشناسی کلاس اقای میرشکار چهارشنبه ها با بودن شما فضای کلاس شاعرانه است. داستان جالبی است

مهدي : سلام ! واقعا نظري ندارم ! چون خيلي از سبك نوشتاري شما خوشم نيامده دو داستان ديگرتان را هم در آدرسهاي ديگر خواندم ولي آنها هم همينطور بودند .

نجف: نقد های ارائه شده بسیار بجا بودمخصوصا پراکنده گویی.امیدوارم خانم زنده بودی یه کم توجه کنند.
ارسال نظر
نام
ایمیل
وب سایت
نظر شما
 
 
 


  خبر شعر داستان نقد و نظر انديشه كتاب نشريات جستجو آشنايي با ما ارتباط با ما آرشيو
 





لاله می شوم ز تب




تفریق جمعی




سیب نقره‌ای




نگاهی به کتاب پیوندهای ناپیدا

.: بايگاني :.  
 







 
 
   

تمام حقوق اين سايت براي دانوش محفوظ است
راه اندازي شده توسط شرکت يک‌ضرب