آدمی که نُک درخت زندگی می کند دیوانه نیست
از روباه بودن خسته شده گرگ شدن را کنار گذاشته
فاخته بودن هم ازاو ساخته نیست
کیف می کند ازفواره ای که سوراخ می کند زمین چمن کاری شده را
با ماشین چمن زنی اما کاری ندارد
چمنی که ازخودش دفاع نکند زنی ست که شوهرش را به معشوقه اش بخشیده
گفت در سال دو هزار و هفت نامه ای نوشتم به افلاطون
گفت:
دستخط شما استخوان های مرا جا به جا کرده با استخوان جا به جا شده می گویم / گفت:
شاعری که نمی خواهد کابوس ببیند
وسط اوقیانوس آتش روشن نمی کند سوار اسب لاغر میان نمی شود
مکاتبه نمی کند با سیبی که قبلاً گاز زده نشده
و در کشتزار تنباکو از سایه ی آهو هم رم می کند وَ بعد
و بعد ازاینکه در آغاز کلمه بود
گوجه ی آتشزا کلمه بود
انار منفجره کلمه بود
لایه اوزون که سوراخ شد
کلمه همچنان کلمه بود
وما آنقدر نازکدل شده بودیم از کلمات غیر بهاری
که تنبل ترین کاتبی که منم چیزی در وصف اقاقیا نوشت
بعدها افلاطون پیش حسن مرتجا گلایه کرده بود از من