آفتابي شده اي
و بر لب بام موهايت را
شانه مي زني
من پلك نمي زنم
تا ساعت ديواري
پرنده اي را كه در سينه اش
حبس كرده است رها كند
امروز
در شهر خبري نيست
و سريال مورد علاقه ام
مدت ها
پيش در يك ماجراي پليسي
به پايان رسيد
هرگز گمان نمي كنم
به اين سادگي ها
خيال بافي كرده باشم
با اين وجود پلك نمي زنم
دگمه هايِ پيراهنم را
يكي يكي اشتباه مي بندم
و ساعت ديواري
پرنده اي را كه در سينه اش
حبس كرده است رها مي كند
شب
از نيمه گذشته است
اما هنوز فكر مي كنم
لب بام ايستاده اي
و موهايت را شانه مي زني.نظر [ 12 ]
٭ شعر ٭ سه شنبه 08 دي 1388 - 12:45
نظرات شما مسلم ناظمي : آشنايي زدايي زيبايي از داستان پليسي!
منتظر قتليا سرقت بودم اما بعدش با به پايان رسيدن مواجه شدم.
شعر زيبايي بود درست مثل ترجمههاي زيبايتان! ـ : وای، عالی بود! ترانه : حامد رحمتی شاعری مستعد است که توانسته در طی این سالها خوب جا بیفتد مطمئنم او حرف زیادی برای گفتن خواهد داشت homa : your puem is very good peleas insert the ather poems for me.and do you have book for your poems? مریم : بسیار زیبا بود این شعر خواندم و با لحظه لحظه اش به دنیای زیبای شاعری چون شما راه یافتم امیدوارم کتابتان به زودی به دستمان برسد. مهران : حامد جان... جان کلامت مرا درگیر می کند مثل شعرت به همین سادگی این پرنده واقعن چقدر خوب استفاده شده و به خوبی تصویر شده است. فاطمه زنده بودی : پرنده مرد
در تیک تاک ساعت
خفه شد
ضجه ها
در کشیدگی موها
شعری دوست داشتنی بود
پایدار بمانی حامد عزیز صبا جعفری : گلم شعرتو خوندم مرسی قشنگ بود عزیزم
منتظر کتابات هستم... آزاده دواچی : شعری ساده و صمیمی که فضای خودش را پیدا می کند و مخاطب را تا انتها با خود می برد ممنون و سپاس عه تا : حسی از سرخوشی دست می دهد و فتی به بند پایان شعر می رسی حسی که قابل تعریف نیست اما کمی از ویژگیهایش را میتوان شمرد
لبخندی از شوق و شگفتی که خیلی می ماند
چشمانی که برق می زند و به طرف اول سروده می چرخد دلی که تندتر می تپد و انگار به شعر تعارف میکند بیا تو و میلی به ماندن در همین حس تا اخر روز و....
اقای رحمتی دست خوش حسین نجاری : حامد جان برقرار باشی.شعر نغزت را دیدم صادقی : حامد جان
کار خوبی بود اما موجزتر هم می تونست باشه چون کشفی که در شعر اتفاق می افته ( آفتابی شدن بر لب بام و ...) مجال تفصیل رو می گیره
... و چشم انتظار کتابتیم !