خاکریزهای تنم غبار روبی می شوند
و اندامم در آغوششان پر نفس
زبانم
پشت هر حرف سنگر می گیرد
جبهه وسط انگشتانم
آویزان می آید و می رود
گفتند انتحار شو
بیا و خودت را پرت کن
بیا و سرت را بگذار
روی این مینها
و با افتخار فریاد بزن
باید لذت درد را ببنی
و جانت از بهشت تر شود
باید مسلح شوی
و از هر حرف سنگری بسازی
جمله ای برای دشمن
این سیم های خار دار را در سرت فرو کن
و اشهدت را بخوان
بخوان به نام آنکه بمیرد
تکرار کردم که هی گفتند تکرار
آمدم بگویم نیستم
روی هوا خوری سیم های خاردار
روی بوی باروت و اسلحه جاخوش کنم
گفتند دیر است
شناسنامه ات را باطل کردیم
و باید به رحمتی روی
که جای خداست
رزمنده می شوم
آن قدر که تنم می شکند
می شکند آب بر دستم
می شکند سایه بر اندامم
خورشید می شود
باید برایم کارت دعوتی فرستاده باشند
می روم خط مقدم
و می جنگم