بر ساحلی که حماقت، مقدس است
دریا از نوشتن باز میماند
و روح
مثل شناسنامهی باطل
خالی میشود ازخود؛
تنها رؤیایی گیج میماند
که میدرخشد از نامی از هیچ؛
کسی اما آن را نمیخواند.
بر کپک ِ عادت
دوازده مرد
بر قایقی بیبُن میرانند
محاصره میان ارواحی ازغرور و یخ.
زنی برهنه بر اسبی سپید میتازد
بر کنارهی رودی که چشم ندارد
زن برمیچیند
گذشته را از باد
کسی نگاهش نمی کند.
---------------------------
* برگردان شعری که به آلمانی نوشتهام (با اندکی تغییر).
چند ترانک
1
در وقت ِ سایه
راه
از کنار ِ من کنارتر میرفت
و من در راه تو
در کنار ِ خود رها میشدم.
2
شکلی ندارد
کامل نمیشود
فکر ِ مدور.
3
دستآموز میشود
آرزوهای گور به گور شده
وقتی که گور
دیگر دور نیست.