همزاد/ شاپور جورکش
وقتي كه روياروي يكديگر نشستيم
انگار
همزاد روياهاي خودرا ديده باشيم
درخيمه هاي مهرباني خوانديم :
"اي عشق..."
صدها هزاران گل شكفتند
گويي كه باهم اسم اعظم را سحرگاه
ناميده باشيم
هرجاگذشتيم
بر رد پامان شاخه ي شمشاد روييد
گويي حلول خضر در ما بود
تا ما
آيينه هاي خويش را در شبدر ماه
روييده باشيم
پيراهن ما تا قيامت غرق عطر است
گويي كه درباغ
داماني از ياس و اقاقي
چيده باشيم.
نظر [ 8 ] ٭ شعر ٭ سه شنبه 08 دي 1388 - 13:01
|