نه!
راست نیست.
اینکه می گویند، از سرگمان است و شبهه ای آشکارا. طرح پیدای کلام و نور نمی تواند در میانه نباشد. خدایش نگاه دارد.
خدایش نگاه دارد این شاخسار ترد تبسم و نسیم را که به ناگزیر سرفرود آورده سنگینی بروبار دانستن ها و زخم های بی شمار را.
خدایش نگاه دارد این رای «نه!» این مهر خوانای نفی را، که بر در و دروازه ی پلیدی ها و نبایدها، نقشی همیشه می بندد. این مشت درشت کوبنده، که بر دهان بویناک دنائت، پتکی از پولاد و کلام است.
نه!
راست نیست.
نه از خاطره ها محو شده ای.
نه بلندای قامت راستین ات به کوتاهی گرائیده
و نه صدایت کاستی گرفته است ...
همیشه را همانی که بوده ای رادامردی فرا ایستاده از تبار عاشقان زمین .
دستانی گشاده از دهش.
انگشتانی از آبنوس، که جویباره هایی روانند از شعر و زیبایی.
ساق های هماره چابک و پویا ، که جز در صافی – راه های راستی نمی پویند. چونان آهویی رمنده از سنگلاخ و ناهمواری ، که ظلمات و پلشتی را جز به نام ، فرصت پردازش نمی دهد.
سخی دستی که نان ات را با دیگران قسمت می کنی و مهرورزی ات را با انسان غایتی نیست . نهایتی نیست.
چه خوش ، چه خوش از اشارت های آهوان با جفت ، لبخندی شادمانه می پردازی . به روزگارانی که تبسم را برلبانت جراحی می کنند.
چه خوش ، چه خوش روشنایی را به بامگاهان و شبان فرا می خوانی به روزگارانی که به کشتن چراغ آمده اند...
نه !
راست نیست . اینکه می گویند گمانی بیش نیست . تو ، دور من نیستی نزدیک ، نزدیک تر ... زیر پلک های امن من ، رنگ های بی نام را ترانه ای ساز می کنی و یاخته های خوشخویی را ، از قلمرو بی طول و عرض عشق تا دل کودکانه ی جهان ، رنگین کمانی تا همیشه می بندی .
ذرات را پوست بر می داری ، تا اندیشه ی هستی را ، نو به نو ، زلالی تازه فرونوشی .
نسیم واره ، نه ! که از سطح ها گریزانی و پایه های اعماق را می توفی ، زمین زیبای مادر را ، به جستجو ، برانگشتان نوازش می غلتانی ، تا در آنسوی زمین ، گمشده ات را بازیابی و مبادا ، جنبده ای تنها ، از شماره فرو افتد .
از نوازش دستان توست ، که زمین با انسان عشق می ورزد . زمین ، پرنده و آب ...
در فرادست زمان ، ستیغ کوه ها و قله های کلام را ، گام در گام و نفس در نفس ، پس پشت می نهی و فریاد درد مشترک ات را به دشواری وظیفه ، پژواک می کنی و این ، خود جهانی دیگر است از رنج ها و اضطراب انسانی که بر شانه های زخمین تو ، جا به جا می شود و چون سینه ی به درد آغشته فرو می تکانی ، تارنجشی فراهم ننشیند، نمک نمک تبسم است و سبد سبد زیبایی ...
تو،فانوسی همیشه تابانی، برگذرگاه انسان وپرونده .
تو ، دریافتنی نیستی به تمامی: اناری که دانه دانه هایش را تا شماره کنی خوابت در ربوده است ونه انجیری که تا ترک بردارد، به نخستین نگاه دریافته شود.
صدف ها، در تاریک – روشنان اعماق،کلام ات را به نگاهبانی پاس می دارند و چکاد خیزاب ها پیوسته به صدای تو می سرایند و بالایی می گیرند دغدغه ی خاطر تو راو–درد مشترک تو را.
تو،خود دشواری وظیفه ای والاتر نماد انسان .
بیمایگان و فطیران،در میدانچه ی مجازشان، در واژه ی دهان بی چفت و بست، به طعنه باز می گشایند و شگفتا که حقیقت خلوت هاشان زهرنوش خویشتن خویش است. زهرنوش تزویر و فریب بیمایگی و سنجش تراشه های چوبین با پولاد و سنگ...
نه!
نمی توانی در میانه نباشی!
هنوز عشق به سامان ننشسته و کودکان مدام به آتشبازی سوری شان بازت می خوانند.
نظر [ 0 ] ٭نقد و نظر٭ سه شنبه 02 مرداد 1386 - 10:01