به دنبال جوانک شاگرد مغازه ی بنگاهی از پله های کج و معوج خاکستری بالا رفتم و وارد آپارتمان شدم.دیوارها بلند و پنجره ها کوچک و بالا نزدیک سقف بودند.کف هال از سرامیک سفید براقی پوشیده شده بود.در اتاق خواب را باز کردم و به سمت پنجره رفتم و به زحمت بازش کردم.شاخه های سپیدار موج زدند و سرشان را تو اوردند.برگشتم و رو به جوانک که داشت دری را باز می کرد گفتم:خوبست.همینجا را می خواهم.جوانک گفت:اینجا سرویس بهداشتی.
نگاهی سرسری انداختم و گفتم :مهم نیست.مهم نبود چون قرار بود تا چند ماه دیگر به یکی از خانه های ویلایی کارخانه نقل مکان کنم.رئیس روز اول قول داده بود:به محض اینکه مهندس بازنشسته ای که پستش را گرفته اید خانه را خالی کند.
روز بعد قرارداد را بستم و با سطل و تی و مواد شوینده و وایتکس وارد خانه شدم.پنجره ها را گشودم و شروع کردم به ساییدن سرامیکها و در و دیوار اشپزخانه و حمام.بوی وایتکس همه جا را پر کرده بود و من داشتم از روی نردبان پایین می امدم تاچایی رادم کنم ،کتری داشت قلقل می جوشید ُ که ناگهان حس کردم نگاهم می کنند.نفسم را در سینه حبس کردم و با احتیاط پایین امدم.هیچکس توی هال نبود.پنجره ها بالا بودند و کسی نمی توانست از انجا مرا بپاید.در را از داخل قفل کرده بودم.در حمام را با احتیاط باز کردم.هیچکس توی حمام و توی اتاق خواب نبود.در حالیکه خنده ام گرفته بود به اشپزخانه برگشتم .چایی را دم کردم و روی چارپایه ای نشستم و سیگاری گیراندم.صدای زنگ تلفنم بلند شد.پسرم بود که از تهران زنگ می زد.:مامان جابجا شدی؟ببخش که نمی توانم برای کمک بیایم.البته ،البته می بخشیدم اما دوباره حس کردم کسی توی هال است ،درست پشت سرم و حتا سردی انگشتانی را روی شانه ام احساس کردم.به ارامی برگشتم و دور تا دورم را به دقت نگاه کردم.هیچکس نبود.سرامیک سفید براقتر شده بود.شیشه ها می درخشیدند.فقط مانده بود تمیز کردن کابینتها ی اشپزخانه.در حالیکه چای داغ را مزمزه می کردم فکر کردم که چرا چنین تصوراتی در ذهنم پیدا شده است.افسرده نبودم ،از یافتن خانه ای نزدیک به کارخانه انهم با قیمتی مناسب خوشحال بودم.روز قبل قدمی در خیابانهای دور و بر زده بودم و از یافتن یک سالت تئاتر در خیابان پر درخت پشتی خوشحال بودم.حتا اگر نمایشی اجرا نمی شد خود وجود یک تئاتر احساس خوبی به من می داد.در زندگیم هرگز ترسو یا خرافاتی نبوده ام.تصادفا رابطه ام با گربه ها بخصوص گربه های سیاه خوبست،از روح نمی ترسم ،حتا خیلی وقتها نیمه شوخی نیمه جدی سعی کرده ام که راهی پیدا کنم تا با یک روح تماس بگیرم چون او حتما می تواند اطلاعات خوبی در اختیارم بگذارد پس چه بود ان حسی که به من دست می داد؟در حالیکه چاییم را می نوشیدم یکباره چشمم به دو مربع سفید وسط هال افتاد.افتابی بود که ز پنجره ها وسط هال افتاده بود.شک نداشتم.با این حال جلو رفتم و لکه های افتاب را وارسی کردم .اما به نظرم رسید ،یک ان اینطور فکر کردم که وقتی وسط مربع ایستاده ام سردم می شود.شانه ام را بالا انداختم و به کارم ادامه دادم اما هر چند دقیقه یک بار برمی گشتم ونگاهی به لکه های چارگوش می انداختم.دو لکه ی سفید که از یک گوشه شان روی هم می افتادند.نزدیک غروب کارم تمام شد.پنجره ها را باز گذاشتم.سریع دوش گرفتم و در همان حال که در را می بستم نگاهم به دو مربع سفید افتاد.از جایشان تکان نخورده بودند.هنوز از یک گوشه به هم وصل بودند.اضلاعشان دراز تر یا کوتاهتر نشده بود.با تردید به سمتشان رفتم.خم شدم و روی سرامیک دست کشیدم.سرد بود.انوقت در حالیکه به خودم می خندیدم فکر کردم که اینها لکه های روی سرامیکند.شاید قبلا قالیچه ای روی زمین انداخته بودند و یا میزی را در ان محل گذاشته بودند.مانتوم را دراوردم و دوباره مشغول کار شدم.ظرف وایتکس را کف هال خالی کردم و با تی وایتکس را همه جا پخش کردم.درحالیکه نفسم تنگ شده بود لباسم را پوشیدم ،کیفم را برداشتم و بیرون امدم.
صبح روز بعد ساعت نه جلوی ساختمان اماده بودم.ماشین باربری به زودی رسید و من دوان دوان از پله ها بالا رفتم تا در را باز کنم.بوی وایتکس کم شده بود اما دومربع سفید وسط هال خپ کرده بودند و از جایشان تکان نخورده بودند.اولین کاری که کردم پهن کردن قالی توی هال بود جایی که مربع ها را بپوشاند.بعد مبلهای قدیمیم را دور قالی چیدم و نگران بالای پله ها منتظر ماندم چون کارگرها داشتند کتابخانه را بالا می اوردند و صدا زدم:مواظب باشید،خواهش می کنم به در و دیوار نخوردو برگشتم و ناگهان دو مربع را دیدم که روی قالی می درخشند.
ناامید به سقف،گوشه های دیوار خیره شدم.دنبال روزنه ای می گشتم که نور از ان گذر کند اما چیزی پیدا نکردم.کارگرها با کفش تو امده بودند و زیر بار کتابخانه نفس نفس می زدند.با قاطعیت از مربعها رو گرداندم و اتاق خواب را نشانشان دام:ببریدش انجا.
در حالیکه با اضطرابی عجیب وسایل را می چیدم دقیقه شماری می کردم که شب برسد.زمان کش می امد و من مدام خودم را در حال نگاه کردن به ساعت غافلگیر می کردم.یک نگاهم به عقربه های ساعت بود که خونسرد و تنبل پیش می رفتند و نگاه دیگرم به ان دو لکه ی مشئوم سفید که ساکن و لجوج سر جایشان ،جای خودشان ،خانه ی خودشان ایستاده بودند و مرا همچون مزاحمی که خلوتشان را بر هم زده می نگریستند.
خانه مرتب شده بود.پرده ها را هم اویختم ،پرده های کتان لیمویی رنگ با گلهای ریز عنابی.شام هم اماده بود.شوید پلو که عطرش خانه را برداشته بود.چایی خوشرنگ و خوش طعم ومن حمام کرده و خسته پشت میز چوبی کوچک توی اشپزخانه نشسته بودم و فکر می کردم که اگر این مربعهای سفید می رفتند و گم می شدند خوشبخترین زن جهان بودم.شب شده بود ولی ان دو مربع همچنان سر جایشان ایستاده بودند.
فکری به خاطرم رسید.میز را کشیدم روی مربعها و گلدان چینی را رویش گذاشتم.عجیب بود.مربعها بالا امدند و روی میز نشستند بی انکه سایه ای از گلدان روی رومیزی بیفتد.
با خودم گفتم:توهم است توهم و پریشان و مضطرب می دیدم که توهم نیست.زیر میز تاریکست و روی میز دو لکه ی سفید شناور
که هر جا می روم تعقیبم می کنند،که چیزی می گویند،پچ پچ می کنند،جیغ می زنند و تا برمی گردم ساکت سرجایشان می نشینند.
.خواب دیدم کشتی با بادبانهای سفید بر امواجی متلاطم پیش می رود بی انکه بادبانها تکان بخورند.توی بستر نشستم و ماه را تماشا کردم که نرم نرمک از لای شاخه های سپیدار از عرض پنجره گذشت و ناپدید شد.خوابم برد و خواب دیدم روی کره ی ماه هستم و هرچه می کنم پاهایم به زمین نمی رسد.باید می گریختم چون موجودی داشت نزدیک می شد.بی انکه ببینمش پیش می امد.موجودی بزرگ که دیده نمی شد اما هر آن سر می رسید.دوباره در بستر نشستم .
روز بعد بی انکه نگاهشان کنم صبحانه خوردم.برای رفتن به کارخانه اماده شدم .تا دم در رفتم اما بی اختیار برگشتم و لگدی به میز زدم.گلدان واژگون شد و بی صدا شکست و.میز را کنار کشیدم.قالی را عقب راندم و گذاشتم دو مربع سفید روی سرامیکهای سرد بلمند.
توی اشپزخانه که بودم مدام می دیدم که به من خیره شده اند.توی هال که می نشستم روبرویم چشم در چشمم می دوختند بی انکه پلک بزنند.کتابخانه و میز را کشیدم توی اتاق خواب.عصرها با لیوان چایی به دست پاورچین پاورچین از کنارشان می گذشتم و به اتاق می رفتم.در را می بستم و پشت میز رو به پنجره ای که سپیدارها در قابش بال می زدند می نشستم و کتاب می خواندم.
یک روز عصر گذارم به تئاتر شهر افتاد.بلیتی خریدم و توی سالن تیره رنگ منتظر نشستم.پرده ها کنار رفت.نورها پیش امدند.نغمه های موسیقی اغاز شدند.هنرپیشگان به میدان امدند.موسیقی اوج می گرفت.پایین می امد.شاد می شد.اندوهبار می شد.ترنم کنان گذر می کرد.نورها سفید می شدند،سرخ می شدند،ابی و نارنجی می شدند.هنرپیشه ها با نورهایشان پیش می امدند،نورهای دایره ای شکل،بیضی شکل در حالیکه بچه می شدند،پیر می شدند،جوان می شدند،می خندیدند،می گریستند،می چرخیدند.شاداب می شدند،می مردند،زنده می شدند و نورها مدام از رنگی به رنگی از اهنگی به اهنگی می دویدند،نفس نفس زنان و در پایان هنرپیشه ها دست در دست روی صحنه امدند.زیر نوری نارنجی ایستادند.مردم کف زدند.هنرپیشه ها تعظیم کردند.همه شان شاد بودند.مردی سبد گلی به هنرپیشه ای داد.خانم هنرپیشه خندید.گونه هایش چال افتاد.لباسش قرمز و چین دار بود.چراغها روشن شد.اشکهایم را پاک کردم.برگشتم به خانه.از کنار مربعها گذشتم.رفتم توی اتاق خواب و در را بستم.
در سه ماهی که گذشت مرتبا به تئاتر می رفتم.بعضی نمایشها را چند بار تماشا کردم و وقتی بلند می شدم که به خانه برگردم به خودم می گفتم برو برو مربعهایت منتظرند .انوقت زیر باران در حالیکه قدمهایم را تند می کردم تا خانه می امدم و برگهای زرد و نارنجی چنار توی هوا موج می زدند ،شانه ام یا گونه ام را لمس می کردند ،بر مانتویم می لغزیدند و من در حالیکه از چاله ها ی اب می پریدم به خانه می امدم.شب پنجره را می بستم و در بستر دراز می کشیدم و می کوشیدم به ان خواب فکر نکنم به ان خوابی که هی تکرار می شد:کشتی انگار بر ابهای خروشان معلق بود.تکان نمی خورد.نسیمی نمی وزید.توی دالان دراز پیش می رفتم و در اتاقها را یکی یکی باز می کردم.میزهای واژگون،کتابهای پاره پاره در این یکی.بستری اشفته در اتاق بعدی.شیشه های شکسته و ظروف پراکنده بر کف زمین در بعدی.کلاهی وسط دالان.روبانی.سبدی شکسته.کوزه ای که قل می خورد و قل می خورد.یک نفر انجا بود.من می دانستم.یک نفر که مخفی شده بود.یک نفر که منتظر بود.با ترس پیش می رفتم و به خاطر می اوردم که دیشب جشن بزرگی بود،زن جوانی در لباس سرتاپاسفید با روبان لیمویی رنگ بر گیسوان بلند سیاه،ملوانی افتابسوخته با بازوهایی عضلانی ،زن مسنی که در حال حرف زدن سرش را تکان می داد و به گوشه ای می نگریست،یک دختر کوچک هشت ساله با موهای بلوطی رنگ و چشمان درشت،بی نهایت درشت.پیش می رفتم و به دنبال اثار میمهانی شب گذشته می گشتم.کشتی اما ساکن ایستاده نفسش را حبس کرده بادبانها مثل دو ورق کاغذ بی جنبش در اهتزاز و انجا بر فراز موجها حتما نسیمی می وزیدو شب قبل جشنی بود.شک نداشتم.از دالان دراز بیرون می امدم و ناگهان روی عرشه میزهای واژگون،ظروف شکسته،خرده شیشه ها .انگار هزار سال گذشته بود.غذا ته ظرفها کپک زده بود.روبان کهنه ای به پایه ی میزی گر کرده بود و انکه پنهان شده بود پیش می امد و من صدای نفسش را می شنیدم و می گریختم .می گریختم در حالیکه از روی جنازه های فاسد شده عبور می کردم در حالیکه پاشنه ی کفشم در کاسه ی سری حدقه ی چشمی در شکمی نرم و باد کرده فرو می شد.می دویدم و او نزدیک می شد.صدای نفسهایش را در گوشم و هرم نفسش را بر گونه ام احساس می کردم و در بستر می نشستم نفس نفس زنان.
زیر در ملافه ای چپانده بودم.توی سوراخ کلید را با پنبه پرکرده بودم مبادا که بلغزند و وارد شوند و مرا در خواب غافلگیر کنند در ان لحظه ای که از روی اجساد می گذرم.
اواخر پاییز به خانه ی جدید نقل مکان کردم.مهندس رفته بود و ساختمان بزرگ و دست و دلباز رو به افتاب لمیده بود.پنجره ها بزرگ بودند و از هرسو رو به حیاط باز می شدند که د ورتادورش کاجهای پیر ،متفکر ودر خود زمزمه می کردند.باغچه خود را یله کرده بود تا هرجور گیاهی که می خواهد بروید.لادنهای شاد شیطان دست زیر گونه ها نهاده افتاب را تماشا می کردند.تاج خروسهای سرما خورده با برگهای اویزان دانه های سیاه براقشان را فرو می ریختند.علفها همه جا را گرفته بودند و همچنان پیش می امدند ،از مرز باغچه می گذشتند و از لابلای شکاف بین موزاییکها سر بر می کشیدند با گلهای کوچک سفید پیچک بر گیسوان شانه نکرده شان.اثاثیه را که چیدم،چای را که دم کردم ،بوی غذا که همه جا پیچید خسته اما شادمان که روی صندلی رو به باغچه زیر افتاب نشستم یادم امد که چیزی را فراموش کرده ام.به اژانس زنگ زدم و یک تاکسی خواستم.شتابان مانتوم را پوشیدم و شالم را دور سرم پیچیدم.جلوی در اپارتمان پیاده شدم.از مستاجر طبقه ی پایین کلیدها را پس گرفتم.قفل در را باز کردم و دیدم که مربعهای سفید مثل دو کبوتر کز کرده از سرما وسط هال خالی می لرزند.زانو زدم و به دقت تایشان زدم.لطیف و نرم بودند.گذاشتمشان تو ی کیفم و در حالیکه به خانه برمی گشتم فکر می کردم که کجا پهنشان کنم.