گزارشی از مجموعه شعرهای باباچاهی در بهار 92 . . . . . . . . . . . . . رمان تازه مهدی یزدانی خرم در راه است . . . . . . . . . . . . . دومين مجموعه‌ي شعر مهرداد نصرتي انتشار يافت . . . . . . . . . . . . . مرتضي كلانتريان از پايان ترجمه‌ي آثار فلسفي ديدرو خبر داد . . . . . . . . . . . . . سروش حبيبي اثر ديگري از هرمان هسه منتشر مي‌كند . . . . . . . . . . . . . چاپ تازه‌ي كتاب‌هاي ابراهيم يونسي در راه است . . . . . . . . . . . . . مراسم تشييع غلامرضا بروسان در مشهد برگزار شد . . . . . . . . . . . . . بيانيه‌ي «جايزه شعر نيما» براي كوچ غلامرضا بروسان . . . . . . . . . . . . . شمس لنگرودي: شعر غلامرضا بروسان يكي از پرجلوه‌ترين شعر‌هاي نسل جديد بود . . . . . . . . . . . . . اكبرياني: غلامرضا بروسان از سرآمدان شعر مشهد بود
شعرداستاننقد و نظرانديشهكتاب
 

 
مجله ادبیات و اندیشه دانوش

سردبیر:
احمد فکراندیش
ahmadfekrandish@yahoo.com

ادبیات:
جلال خسروی
khosravi.jalal@gmail.com

دبیر سرویس شعر:
روجا چمنکار
rojachamankar@yahoo.fr

دبیر سرویس نقد شعر:
محمد لوطیج
lotij_m@yahoo.com

دبیر سرویس ترجمه:
سارا خلیلی جهرمی
sara_khalili63@yahoo.com

دبیر سرویس کتاب:
فرشید حاجی زاده
farshid.hajyzadeh@hotmail.com

مدیر داخلی:
کیوان اصلاح پذیر


    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    
    

   نامه به آیدا / احمد شاملو  
  نامه به آیدا / احمد شاملو آیدا نازین خوب خودم .
ساعت چهار یا چهارو نیم است . هوا دارد شیری رنگ می شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاریهای فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید (کار) کنم. کاری که متاسفانه برای خویش بختی من و تو نیست: برای رسالت خودم هم نیست: برای انجام وظیفه هم نیست: برای هیچ چیز نیست، برای تمام کردن احمد تو است. برای آن است دیگر–به قول خودت–چیزی از احمد برای تو باقی نگذارند.
اما...بگذار باشد.اینها هم تمام می شود. بالاخره (فردا) مال ما است.
مال من و تو با هم. مال آیدا و احمد با هم...
بالاخره خواهد آمد، آن شبهایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم، سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چه قدر خوشبخت هستم.
چه قدر تو را دوست دارم! چه قدر به نفس تو در کنارم خودم احتیاج دارم! چه قدر حرف دارم که با تو بگویم ! اما افسوس ! همه حرفهای ما این شده است که تو به من بگویی (امروز خسته هستی ) یا (چه عجب که امروز شادی ؟) و من به تو بگویم که : (دیگر کی می توانم ببینمت ؟ ) و یا :
تو بگویی : (می خواهم بروم . من که هستم به کارت نمی رسی . ) من بگویم : (دیوانه زنجیری حالا چند دقیقیه دیگر هم بنشین !) و همین ! – همین و تمام آن حرفهای ، شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه می کشد تبدیل به همین حرفها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می اندازد :
وحشت از اینکه ، رفته رفته ، تو از این دیدارها و حرفها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی کند تا پرو بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی .
این موقع شب (یا بهتر بگویم : سحر) ز تصور این چنین فاجعه ای به خود لزریدم . کارم را گذاشتم که این چند سطر را برایت بنویسم :
آیدای من : این پرنده، در این قفس تنگ نمی خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است، به این جهت است ... بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی که چه گونه در تاریک ترین شبها آفتابی ترین روزها را خواهد سرود.
به من بنویس تا هر دم و هر لحظه بتوانم آن را بشنوم :
به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شبهای سفیدی. به من بنویس که می دانی این سکوت و ابتذال زاییده ی زندگی در این زندانی است که مال ما نیست ، که خانه ی ما نیست ، که شایسته ی ما نیست . به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرونده ی عشق ما را در آن آواز خواهد خواند.
29 شهریور 1342
احمد تو

نظر [ 1 ] ٭ نقد و نظر ٭ سه شنبه 02 مرداد 1386  -  10:16
نظرات شما maryam: kheili ziiba bood
ارسال نظر
نام
ایمیل
وب سایت
نظر شما
 
 
 


  خبر شعر داستان نقد و نظر انديشه كتاب نشريات جستجو آشنايي با ما ارتباط با ما آرشيو
 





رقص نردبان منشر شد




سینیور




من یک روز داغ تابستان دنیا آمدم




«به تنهایی برمی گردم» منتشر شد




آدم های وارونه منتشر شد

.: بايگاني :.  
 







 
 
   

تمام حقوق اين سايت براي دانوش محفوظ است
طراحی سایت ، میزبانی وب ، بهینه سازی وب و راه اندازی سایت توسط شرکت یکضرب