درنگی در مورد رابطه ی بروکراسی و توتالیتاریسم
بی تردید مقتضیات قرن بیستم و فلسفه سیاسی حاکم بر آن در درون خود ، سازوکاری را مهیا دید که فضای اجتماعی را در سیطره و استیلای نظام حکومتی ای ببیند که در آن سوژگی انسان را به ابژه شدن اشان در سیستم اجتماعی – سیاسی مورد آسیب و تقلیل قرار دهد.
اگر اندکی دقیق بنگریم در نظام های توتالیتر به نوعی بر سیستم اداره اجتماع ، بروکراسی ای حاکم است که بستری را برای توده ای نمودن سیاست ها فراهم می آورد ، فرد فرد اعضای یک جامعه مبدل به جزیره های از هم جدایی می گردند که هنجارهای نظام توتالیتر بر تمام حوزه خصوصی افراد سایه افکنده و ایشان را چون ذراتی موبیوس وار در فضا رها نموده است به طوری که افراد کاملن خود را به طور یک ذره ی کوچک و متعهد به اهداف سازمان یا نهاد یا سیستم در می یابند که طی یک مهندسی اجتماعی ، در یک قسمت از بدنه هنجارین اجتماع قرار گرفته اند. بستری که باعث شد این چنین ارتباطات بین انسانی کاهش یا اساسن از بین رود ، تغییری بود که در تعریف انسان از خودش به دست می داد ، صورت پذیرفت.
انسانهایی تکه تکه و جدا افتاده از یکدیگر با هستی شناسی های در هم شکسته ی دوران مدرن ، «حوزه عمومی » را کاملن تحت تاثیر قرار داد و فضای بسیار مساعدی را برای ظهور دولت های توتالیتر فراهم آورد. با از بین رفتن جهان مشترک بین انسانها در عصر مدرنیته ، هر شخصی به حال خودش رها شد و دیگر هیچ معیار مشترکی برای داوری وجود نداشت . بدین ترتیب ، انسان مدرن ایمانش را نسبت به حواس و عقلش از دست داد و به «بیگانگی از جهان » گرفتار آمد.
بیگانگی ای که به «بیگانگی از خود و دیگران» میل می کرد و تا حد زیادی بر آمدن نظام های توتالیتر را سرعت بخشیده آنگاه که جهان مشترک ارتباط ها از بین رفت و افراد منزوی و تنها در حوزه ی عمومی شرایطی را فراهم آوردند که به راحتی دستخوش فریب و ریاکاری نظام حاکم قرار گرفتند. افراد در دوران بروکراسی حاکم در پی «رفتار» ی هنجارین بودند تا «کنش» ی اجتماعی («رفتار» به معنای مجموعه قواعد و قوانین یا هنجارهای ثابتی است که جامعه از همه افراد متبوعه اش انتظار دارد که آنها را رعایت کنند. در حالی که «کنش» عبارت است از فردیت ، یعنی هر کس بر مبنای فردیت و تفاوت ها و تمایزاتش با دیگران وارد کنش می شود.)
هاناآرنت ؛ فیلسوف آلمانی در باب تمییز توتالیتاریسم از دیگر اشکال دیکتاتوری یا استبداد چند عنصر را بر می شمارد که عبارتند از : «عنصراول، وجود یک ایدئولوژی است که می تواند تمام تاریخ را توضیح بدهد. کل تاریخ انسانی را توضیح بدهد. و تمام اقدامات و سیاست هایی را که رژیم در پیش می گیرد ، توجیه می کند . عنصر دوم حاکمیت وحشت مطلق است . حاکمیت وحشت مطلق به معنای از میان بردن هر نوع آزادی بیان ، هر نوع دگر اندیشی و هر نوع فعالیت فکری و ارتباط انسانی است . در واقع از این طریق به عنصر سوم می رسیم: از بین بردن امکان ارتباط طبیعی میان انسانها، حمله بردن به حوزه عمومی ، به قلمرو عمومی ، جایی که سیاست در گفتگو و ارتباط انسانی شکل می گیرد ، و بعد حتی حمله بردن به حوزه خصوصی و به خلوت انسانها . و به این ترتیب است که عنصر سوم توتالیتاریسم ویران کردن پیوندهای طبیعی میان انسانهاست. آخرین و چهارمین عنصر، حکومت «بروکراتیک» است که چون «حکومت هیچ کس» می باشد. »
یعنی شما نمی دانید که با چه کسی طرف هستید ، به همین دلیل است که nobody ها ، هیچکس ها می توانند خودشان را با دستگاه توضیح بدهند . (مثلاً : من مامورم و معذورم!») چون دیگر «کسی» نیستند ، دیگر اراده ای از خود ندارند و فقط مهره ای در یک دستگاه هستند . برای همین است که در حکومت های توتالیتر دائماً از یک کل نامعلوم صحبت می شود (مثلاً: در شوروی ؛ پرولتاریا ، در آلمان ؛ فولک ، در همه جا ؛ «توده مردم»؛ مردم چنین می خواهند ، مردم چنین می گویند ، مردم ...!) حال با آن عنصر ایدئولوژیک که پیشاپیش به این کل نامعلوم آرزوهای دروغ القاء کرده است.
خواسته و مطالباتی که مطالبات واقعی- انسانی ایشان نیست ، که به شکل شعار ، به شکل یک حق مسلمی که معلوم نیست کجاست و چیست ، حقنه می شود به توده آدم ها.
بروکراسی در دوران خود عناصر انسانی را مبدل به هیچ کس می کند و آنان را در سلسله مراتبی چیدمان می کند که نظام قواعد و وظایف صلب و سختی بر آن حاکم است.
حتی اگر به واضع اندیشه ساختاری «بروکراسی» ؛ ماکس وبر نیز نظری بیاندازیم در می یابیم که در سالهای 1920 میلادی (سالهای نزدیک به حکومت رایش سوم) مطالعات ایشان منجر به ارائه این نظریه برای رفع کاستی های سازمانهای عصر خودش در آلمان می گردد. «در عمق تفکر و بر ، مفهوم بروکراسی قرار دارد ، یعنی شکل سازمانی مطلوبی که به طور منطقی (ایدئولوژیک) طراحی گردد ، بسیار کارا (وظیفه مدار) باشد ، از اصول منطق و نظم (هنجارهای حاکم) پیروی کند و بر مبنای اختیار مشروع (سلسله مراتب) بنا نهاده شود.» حال اگر این نوع تفسیر شده سازمان را برای جامعه از هم پاشیده ی آلمان بعد از جنگ جهانی اول را در نظر بگیرید و یا حتی شوروی بعد از انقلاب اکتبر 1917 ، در می یابیم که هر دو نیاز به ساختاری همبسته داشتند که با ملاط ایدئولوژی و وحشت بدنه آن را انسجام بخشید . یکی از پیش شرط های نظام بروکراسی عدم وجود استثنا بر قاعده حاکم بود . هر کسی یا شاید «هیچ کس» باید وارد می شد و یک پروسه را پشت سر می نهاد تا به سلسله مراتب بالاتری می رسید که این تنها در رعایت دستورات ، فوق و هیچ کس شدن قابل دستیابی می بود. بطور کلی شاید بتوان گفت که این دو پدیده در اجتماع (بروکراسی و توتالیتاریسم) در شرایط بحران و آشفتگی رشد می کند و هر دو علت دیگری است و همچنین هر دو به گسترش هویت «هیچکس» در جامعه و کنش های اجتماعی منجر می شود.
ایمیل نویسنده Paradon – hesam@ yahoo . com