<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>

<rss version="2.0" >
<channel>
<title>Danoush.ir - 1Zarb News System</title>
<language>fa-ir</language>
<description>1Zarb News System - Powered by 1Zarb.com </description><item><title>دومين مجموعه‌ي شعر مهرداد نصرتي انتشار يافت</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=852</link><description><![CDATA[<p>دومين مجموعه شعر مهرداد نصرتي با عنوان "از هميشه‌هاي بي تو تا هنوز" منتشر شد.<br /><br />به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در معرفي اين مجموعه عنوان شده است: "از هميشه‌هاي بي تو تا هنوز" شامل سه دفتر "شعرهاي منتشرنشده"، "گزيده لحظه‌هاي دلتنگي" و "اشعار آزاد و سپيد" است که به نوعي دغدغه‌هاي نوستالژيک و عاشقانه شاعر را در روايتي سهل و ممتنع به مخاطب ارائه مي‌کند.<br /><br />"از هميشه‌هاي بي تو تا هنوز" دومين مجموعه شعر نصرتي است که توسط انتشارات نيستان وارد بازار نشر شده است.<br /><br />مهرداد نصرتي پيش‌تر، مجموعه شعر "لحظه‌هاي دلتنگي" را در سال 79 منتشر کرده كه گزيده‌اي از آن در كتاب جديدش گنجانده شده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>مرتضي كلانتريان از پايان ترجمه‌ي آثار فلسفي ديدرو خبر داد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=851</link><description><![CDATA[<p>مرتضي كلانتريان از در دست چاپ بودن آثار داستاني و به انجام رسيدن ترجمه‌ي آثار فلسفي دني‌ ديدرو خبر داد.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، كلانتريان كه از مدت‌ها پيش مجموعه‌ي آثار دني ديدرو را در دست ترجمه دارد، گفت، مدتي است ترجمه‌ي آثار داستاني اين نويسنده و متفكر را به نشر كندو‌كاو سپرده تا منتشر شود. اين كتاب‌ها، رمان‌هاي «ژاك قضا و قدري و اربابش»، «راهبه» و «برادرزاده رامو» و همچنين مجموعه‌ي داستان‌هاي او هستند.<br /><br />اين مترجم همچنين گفت، بخشي ديگر از آثار اين نويسنده و متفكر، نوشته‌هاي فلسفي و آموز‌ه‌هاي فلسفي اوست كه در نامه‌ها، مقاله‌ها، درس‌گفتارها و منابع ديگر آمده است؛ يعني اين‌طور نيست كه او در اين حوزه صاحب اثر يا كتاب مستقلي باشد؛ اما از انديشمندان اثر‌گذار است. اين آثار ترجمه شده و در مرحله‌ي بازنويسي و ويرايش است.<br /></p>]]></description></item><item><title>سروش حبيبي اثر ديگري از هرمان هسه منتشر مي‌كند</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=850</link><description><![CDATA[<p>سروش حبيبي اثر ديگري از هرمان هسه منتشر مي‌كند.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، سروش حبيبي در ادامه‌ي ترجمه‌ي آثار هرمان هسه، نويسنده‌ي مطرح آلماني - سوييسي برنده‌ي نوبل ادبيات، اثر داستاني «سفر به سوي صبح» اين نويسنده را از سوي نشر ماهي به چاپ مي‌رساند. ترجمه‌ي اين كتاب تمام شده و هم‌اكنون در دست انتشار است.<br /><br />پيش‌تر به قلم اين مترجم، كتاب‌هاي «نارسيس و گلدموند»، «سيدارت‌ها»، «داستان دوست من»، «گورزاد و ديگر قصه‌ها»، «سفر شرق» و «قصه‌ها» از اين نويسنده به فارسي ترجمه شده است.<br /><br />از جمله آخرين‌ ترجمه‌هايي كه به قلم سروش حبيبي منتشر شده، نيز رمان «مرواريد» جان اشتاين‌بك و «شب‌هاي روشن» فيودور داستايفسکي هستند.<br /><br />هرمان هسه سال 1877 در شهر كالو آلمان به دنيا آمد و در سال 1932 به عنوان برگزيده‌ي جايزه‌ي نوبل ادبيات معرفي شد. اين نويسنده در سال 1962 در سوييس از دنيا رفت.<br /></p>]]></description></item><item><title>چاپ تازه‌ي كتاب‌هاي ابراهيم يونسي در راه است</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=849</link><description><![CDATA[<p>چاپ تازه‌ي كتاب‌هاي ابراهيم يونسي منتشر مي‌شود.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، رمان «دادا شيرين» اين نويسنده‌ي پيشكسوت توسط انتشارات نگاه تجديد چاپ مي‌شود. اين رمان براي نخستين‌بار در سال 1380 منتشر شده و اكنون پس از يك دهه تجديد چاپ مي‌شود. به گفته‌ي ناشر، همچنين رمان «گورستان غريبان» اين نويسنده و مترجم بعد از هفت سال براي نوبت سوم تجديد چاپ مي‌شود. روايت «گورستان غريبان» به تاريخ معاصر کردستان و مردم اين منطقه از ايران مي‌پردازد.<br /><br />از سوي ديگر، ترجمه‌ي‌ ابراهيم يونسي از كتاب «جنبه‌هاي رمان» نوشته‌ي ادوارد مورگان فورستر براي پنجمين‌بار و پس از شش سال زيرچاپ رفته است. ديگر اثر اين مترجم پيشكسوت، ترجمه‌ي رمان «موسيقي و سکوت» نوشته‌ي رز تره‌ مين ـ نويسنده‌ي انگليسي ـ است كه براي نوبت دوم تجديد چاپ مي‌شود. چاپ نخست اين اثر در سال 1382 منتشر شده است.<br /><br />رمان «آشيان عقاب» ترجمه‌ي ديگري از يونسي است که پس از مدتي طولاني، 21 سال، براي دومين‌بار منتشر مي‌شود. اين رمان را کنستانتن هون نوشته است.<br /><br />ابراهيم يونسي متولد سال 1305 در شهر بانه است كه اكنون به علت ابتلا به بيماري آلزايمر در خانه بستري است و خيلي وقت است ديگر امكان نوشتن ندارد. به قلم اين مترجم و نويسنده‌ي پيشكسوت بيش از 10 کتاب تأليفي و 40 ترجمه منتشر شده است.<br /><br />از ميان آثار تأليفي يونسي به آثاري چون «هنر داستان‌نويسي»، رمان «مادرم دوباره گريست»، «گورستان غريبان»، «شکفتن باغ» و «اندوه شب بي‌پايان» مي‌توان اشاره كرد. همچنين از ميان انبوه ترجمه‌هاي اين مترجم، اين آثار را مي‌توان برشمرد: «آرزوهاي بزرگ»، «اسپارتاکوس»، «تاريخ ادبيات روسيه»، «جنبه‌هاي رمان»، «داستان دو شهر»، «دفتر يادداشت روزانه‌ي يک نويسنده»، «سه رفيق» و «تاريخ اجتماعي هنر».<br /></p>]]></description></item><item><title>مرگ در وضعیتی دیگر/ جلال خسروی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=848</link><description><![CDATA[<p>... در جهانی که مرگ به یمن سرعت ناشی از مدرنیته به امری روزمره، عادی و پیش پا افتاده بدل شده؛ بی تاثیر و تأثری بر لب ها و دیدگان؛ مرگِ کسی که می نویسد...  جنس و جنمی دیگر دارد. این مرگی ست که به قول شایان حامدی « دری به دیغا وا می کرد » . دری به دریغا وا می کند.<br />همان طور که مثلاً مرگ فروغ، محمد مختاری، خود شایان و.... دیگرانی از این دست و حالا مرگ غلامرضا بروسان و الهام اسلامی دری به دریغا گشوده است.<br />این نوع مرگ را می توان با وامی از دوست و استاد عزیزم علی باباچاهی « مرگ در وضعیتی دیگر » نام نهاد. مرگی که شبیه هیچ مرگی نیست.<br />حالا که زندگی نویسنده... کسی که می نویسد به زعم کافکا بیرون پریدن از صف مردگان است؛ یعنی بودن در وضعیتی دیگر؛ نبود او نیز در وضعیتی دیگر اتفاق می افتد... و از این رو دری به دریغا می گشاید.<br />اینجاست که آموزه ی اپیکوری در باره ی مرگ که می گوید مرگ من، وقتی اتفاق می افتد که من نباشم؛ توصیه ای که قصد آن دارد تا مرگ را به بیرون از زندگی پرتاب کند، فرو می ریزد. چرا که مرگ نویسنده امر امکانِ ترانه هایی که خواهد سرود را به تُهیِ محال می راند. رفتن امر ممکن به نا ممکن، امکان به محال، مرگ نویسنده از این دست است.<br />*<br /></p>]]></description></item><item><title>چند شعر از غلامرضا بروسان</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=847</link><description><![CDATA[<p>حرف که می زنی انگار<br />سوسنی در صدایت راه می رود<br />حرف بزن<br />می خواهم صدایت را بشنوم<br />تو باغبان صدایت بودی<br />و خنده ات دسته کبوتران سفیدی<br />که به یکباره پرواز می کنند .<br />تورا دوست دارم<br />چون صدای اذان در سپیده دم<br />چون راهی که به خواب منتهی می شود<br />ترا دوست دارم<br />چون آخرین بسته سیگاری در تبعید .<br />تو نیستی<br />و هنوز مورچه ها<br />شیار گندم را دوست دارند<br />و چراغ هواپیما<br />در شب دیده می شود<br />عزیزم<br />هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد<br />از ریل خارج نمی شود .<br />و من<br />گوزنی که می خواست<br />با شاخ هایش قطاری را نگه دارد .<br /><br /><br /><br />□□□<br /><br /><br />آیا<br />چیزی غمگین تر از توقف قطاری در باران هست؟<br />آیا<br />کسی شکوه های یک ماشین به سرقت رفته را شنیده است؟<br />آیا<br />هیچ رئیس جمهوری در زلزله مرده است؟<br />از جنگ دلم می گیرد<br />و از قطاری که مهمُات حمل می کند<br />می خواهم دنیا را به آتش کشم<br />با این کارخانه ی چوب بری<br /><br />---------------------------------------------------------------------------------------------------<br />بي تو<br />خودم را بيابان غريبي احساس مي كنم<br />كه باد  را به وحشت مي اندازد<br />جويبار نازكي<br />كه تنها يك پنجم ماه را ديده است<br />زيباترين درختان كاج را حتي<br />زنان غمگيني احساس مي كنم<br />كه بر گوري گمنام مويه مي كنند<br />آه<br />غربت با من همان كار را مي كند<br />كه موريانه با سقف<br />كه ماه با كتان<br />كه سكته قلبي با ناظم حكمت<br /><br />گاهي به آخرين پيراهنم فكر مي كنم<br />كه مرگ در آن رخ مي دهد<br />پيراهنم بي تو آه<br />سرم بي تو آه<br />دستم بي تو آه<br />دستم در انديشه دست تو از هوش مي رود<br />ساعت ده است<br />وعقربه ها با دو انگشت هفتي را نشان مي دهند<br />كه به سمت چپ قلب فرو مي افتد.<br /><br /><br />اگر تو بخواهي<br />مورچه اي را از خانه اش دور مي كنم<br />و گرسنگي را به دنيا برمي گردانم<br />دستم را تا آرنج در دهانم فرو مي برم<br />و خودم را<br />چون پيراهني پشت رو مي كنم<br />-----------------------------------------------------------------------------------------------------------<br />چون بياباني<br />دور افتادم از خودم<br />و پوسيدم<br />چون پايه‌هاي پلي در آب<br />-------------------------------------------------------------------------------------------------------------<br />تنهايي در اتوبوس چهل و چهار نفر است<br />تنهايي در قطار<br />هزارنفر.<br />به تو فكر مي كنم<br />در چشمهاي بسته آفتاب بيشتري هست<br />به تو فكر مي كنم<br />وهر روز<br />به تعداد تمام دندانهايم سيگار مي كشم.<br />ما چون باراني هستيم<br />كه همديگر را خيس مي كنيم<br /></p>]]></description></item><item><title>مراسم تشييع غلامرضا بروسان در مشهد برگزار شد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=846</link><description><![CDATA[<p>مراسم تشيع پيكر و خاكسپاري غلامرضا بروسان ـ شاعر ـ عصر امروز(سه‌شنبه چهاردهم آذرماه) همزمان با عاشوراي حسيني برگزار شد.<br />جواد كليدري ـ شاعر و دوست غلامرضا بروسان ـ در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) با اشاره به برگزاري مراسم تشييع پيكرغلامرضا بروسان گفت: مراسم تشييع و خاكسپاري غلامرضا بروسان انجام شد و او در قطعه‌ي بهشت رضاي مشهد در خاك آرام گرفت.<br />وي افزود: در اين مراسم بيش‌از دويست نفر از شاعران شهر مشهد و رييس اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي شهر مشهد حضور داشتند.<br />كليدري درباره‌ي خاكسپاري الهام اسلامي ـ شاعر و همسر بروسان ـ و دختر آن‌ها ـ ليلا ـ نيز گفت: پيكر الهام اسلامي و دختر ايشان به شهر محمودآباد منتقل شد تا در آن‌جا به خاك سپرده شود.<br />او ادامه داد: از آن‌جا كه پيكر اين دو بايد از قوچان به شمال منتقل شود، هوا تاريك خواهد شد و خاكسپاري آن ها فردا صبح انجام مي‌شود.<br /><br />غلامرضا بروسان و الهام اسلامي ـ شاعر و همسر او ـ همراه دخترش ـ ليلا ـ صبح روز گذشته(دوشنبه، 14 آذرماه) براثر تصادف در كيلومتر 15 جاده‌ي قوچان ـ شيروان به‌علت انحراف از مسير خودرو پژو 206 آن‌ها و برخورد با اتوبوس درگذشتند. فرزند خردسال اين زوج ـ مجتبي ـ از اين حادثه جان سالم به‌در برده است.<br />غلام‌رضا بروسان سال 1352 در مشهد به دنيا آمد و از 18‌سالگي به شعر نوشتن رو آورد. تا كنون از اين شاعر مجموعه‌هاي شعر «احتمال پرنده را گيج مي‌كند» و «يك بسته سيگار در تبعيد» منتشر شده است، كه دومين مجموعه‌ي شعرش عنوان برگزيده‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران را در نخستين دوره برايش به ارمغان آورد. همچنين مجموعه‌ي شعر «مرثيه براي درختي كه به پهلو افتاده است» برگزيده‌ي دومين دوره‌ي شعر نيما معرفي شد. او همچنين گزيده‌اي از شعر مشهد را به نام «به سوي رودخانه‌ي استوك» و «عصاره‌ي سوما»، گزيده‌اي از ريگ‌ ودا (قديمي‌ترين كتاب مقدس موجود هندوها)، «مرا ببخش خيابان بلندم» گزيده‌ي شعر شمس لنگرودي، را منتشر كرده است و كتاب‌هاي گزيده‌ي شعر آزاد جهان، ايران و خراسان و همچنين يك مجموعه‌ي مرثيه را در قالب آزاد براي پدر شهيدش در دست انتشار داشت.<br />الهام اسلامي نيز متولد سال 1362 بود. از او مجموعه‌ي شعر «دنيا از ما چشم برنمي‌دارد» منتشر شده است كه به‌عنوان نامزد دومين دوره‌ي جايزه‌ي شعر زنان خورشيد معرفي شده بود. وي همچنين نامزد سومين دوره‌ي جايزه‌ي كتاب سال شعر جوان شده بود.<br /></p>]]></description></item><item><title>بيانيه‌ي «جايزه شعر نيما» براي كوچ غلامرضا بروسان</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=845</link><description><![CDATA[<p>«جايزه شعر نيما» در بيانيه‌اي مرگ غلامرضا بروسان و الهام اسلامي را تسليت گفت.<br /><br />به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، هيات اجرايي اين جايزه در متن اين بيانيه آورده است:<br /><br />« "نامت<br /><br />از ساق‌هايم شروع مي‌شود<br /><br />از دلم عبور مي‌كن<br /><br />و دهانم را به آتش مي‌كشد<br /><br />چطور مي‌تواند مرگ از تو تنها گودالي را پر كند"<br /><br />شاعر مرگ را در مي‌نورد، پيش از آنكه موعدش فرا رسيده باشد. خبرناگهاني درگذشت غلامرضا بروسان، برگزيده‌ي دومين دوره جايزه نيما و همسر او الهام اسلامي (كه هر دو از شاعران جوان و با آتيه‌ي شعرفارسي بودند) و فرزند ايشان، همه‌ي ما را در بهت فرو برد. اين حادثه تلخ را به همه‌ي شاعران و نويسندگان اين مرز و بوم تسليت مي‌گوييم.»<br /></p>]]></description></item><item><title>شمس لنگرودي: شعر غلامرضا بروسان يكي از پرجلوه‌ترين شعر‌هاي نسل جديد بود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=844</link><description><![CDATA[<p>محمد شمس لنگرودي درباره شعر غلامرضا بروسان گفت: شعر بروسان يكي از پرجلوه‌ترين شعر‌هاي نسل جديد بود.<br /><br />محمد شمس لنگرودي ـ شاعر ـ در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) با اشاره به فوت غلامرضا بروسان گفت: واقعيت اين است كه بيش از هر چيزي مرگ غلامرضا بروسان به ما يادآوري مي‌كند كه در بي‌اعتباري زندگي، به اعتبار زندگي پي ببريم و در پي مطالبات معوقه نباشيم. مطالبات معوقه‌اي در كار نيست.<br /><br />وي افزود: به خود بروسان كه بر مي‌گرديم؛ ما يك شاعر درخشاني را از دست داديم كه اميدي براي آينده‌ي شعر نو فارسي بود. اين چيزي نيست كه الان گفته شود، اين موضوع را هم اقبال عمومي به شعر او نشان داد و هم جوايزي كه متخصصان شعر به او دادند.<br /><br />شمس تاكيد كرد: او از شاعراني بود كه به خاطر مرارت‌هاي فراوان در زندگي گذشته‌اش كه يكي شهيد شدن پدرش در جبهه‌هاي جنگ بود، مي‌توانست براي هميشه ناكار بماند. اما به خاطر همت و پشتكار خودش توانست بسياري از موانع را از سر راهش بردارد و تمام مرارت‌ها را به شعر تبديل كند.<br /><br />اين شاعر درباره‌ي ويژگي‌هاي شعر بروسان عنوان كرد: شعر او يكي از پرجلوه‌ترين شعرهاي نسل جديد بود كه دارد راه به جاي مناسب شعر فارسي باز مي‌كند. مرگ غلامرضا بروسان ضايعه‌اي براي شعر ما بود.<br /><br />شمس لنگرودي با اشاره به مرگ‌انديشي در شعر بروسان گفت: علت مرگ‌انديشي بروسان دو چيز بود كه يكي از اين دلايل بر من آشكار است و يكي نيست. قسمت آشكار اين است كه او رو به زندگي و مرگ پدرش دارد. در بسياري از شعرها، بروسان وقتي از مرگ و معصوميت كسي كه از دست رفته، حرف مي‌زند. نگاه به پدرش دارد.<br /><br />او ادامه داد: ‌آن قسمتي كه بر من روشن نيست، همان است كه معمولا را مي‌گويند، برخي از شاعران مرگشان را پيش بيني مي‌كنند. بروسان بارها از چگونگي مرگ خودش حرف زده بود كه اتفاق مي‌افتد و خواهرانش دارند براي او گريه مي‌كنند.<br /><br />شمس لنگرودي همچنين خاطر نشان كرد: مرگ‌انديشي اگر در شعر برخي شاعران وجهي فلسفي داشته باشد، در شعر بروسان وجهي عيني و شهودي دارد كه به مرگ پدرش و خودش باز مي‌گشت. اما كيفيت مرگ در شعر بروسان به زاري و ضجه تبديل نمي‌شد به حزن در شعر بدل مي‌شد كه به خلوت مخاطب راه مي‌برد و تكانش مي‌داد.<br /></p>]]></description></item><item><title>اكبرياني: غلامرضا بروسان از سرآمدان شعر مشهد بود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=843</link><description><![CDATA[<p>محمدهاشم اكبرياني معتقد است كه در مشهد جريان شعري وجود دارد كه غلامرضا بروسان را مي‌توان يكي از سرآمدان اين جريان دانست.<br /><br />اين شاعر و نويسنده در گفت‌وگويي با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) درباره‌ي جايگاه شاعري غلامرضا بروسان گفت: دهه‌ي 80 دهه‌اي بود كه در آن شاعراني مطرح شدند كه شعرها‌يشان در عين سادگي از شاعرانگي و انديشه‌ي خاصي برخوردار بود‌. شعر غلامرضا بروسان از جمله‌ي اين شعرها بود كه هم سادگي داشت و هم انديشه و شاعرانگي.<br /><br />وي افزود: او ساكن مشهد بود و در شعر مشهد تاثيرگذار بود. در مشهد جرياني از شعر بروز كرد كه سبك و نگاه خودش را دارد كه شايد بشود آن را «جريان مشهد» نام نهاد و اين جريان در شعر ايران اثر گذار خواهد بود.<br /><br />اكبرياني تاكيد كرد: بروسان هم يكي از سرآمدان اين جريان بود كه دوستان مشهدي هم به شعر ايشان مراجعه مي‌كردند.<br /><br />اين شاعر درباره‌ي مرگ‌انديشي در شعر بروسان گفت: بروسان كه در اولين دوره‌ي شعر خبرنگاران جايزه گرفت، شعري را خواند و گفت كه درگذشت دوستش اثر زيادي بر او گذاشته است. اين روند نشانه‌ي تحت تاثير قرار گرفتن روح شاعرانه‌ي اوست و اينكه او چقدر نسبت به پيرامون خودش حساس است و متاسفانه نقطه‌ي آغاز شعر او مرگ دوستش بود.<br /><br />اكبرياني درباره‌ي شعر‌هاي منتشر نشده‌ي غلامرضا بروسان گفت: دوستان بروسان كه در شعر همراه او بودند، تلاش خود را خواهند كرد كه شعرهاي منتشر نشده‌ي او به چاپ برسد. من و دوستان ديگر اين آرزو را داشتيم كه بروسان بتواند در آينده‌ي شعر ايران جايگاه درخوري بيايد، اما متاسفانه با مرگ او اين اتفاق درآينده نمي‌افتد.<br /><br />اين شاعر همچنين عنوان كرد: اميدوارم با چاپ شعرهاي منتشر نشده‌ اين شاعر تا اندازه‌اي ميزان اثرگذاري او بر شعر ما بيش‌تر شود.<br /></p>]]></description></item><item><title>آرش شفاعي: غلامرضا بروسان يك نگاه حسي كم‌نظير داشت</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=842</link><description><![CDATA[<p>آرش شفاعي معتقد است كه نگاه و رويكرد غلامرضا بروسان به شعر متفاوت بود، او يك نگاه حسي كم‌نظير داشت و با مرگ او ما فرصت جذب تعداد زيادي از مخاطبان را از دست مي‌دهيم.<br /><br />آرش شفاعي- شاعر مشهدي- در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) درباره ويژگي شعر‌هاي غلامرضا بروسان گفت: شعر‌هاي بروسان در حقيقت دو مرحله‌ي عمده داشت. يكي مرحله‌اي كه تا قبل از انتشار مجموعه‌ي «يك بسته سيگار در تبعيد» بود كه او به كارهاي كلاسيك روي داشت و تحت تاثير فضاي خراسان شعرهاي كلاسيك مي‌سرود و خصوصا در قالب رباعي كارهاي خوبي را از او مي‌شنيديم.<br /><br />وي افزود: از همان ابتدا نگاه و رويكرد او به شعر متفاوت بود و يك جنون‌مندي شاعرانه‌ي‌ كشف نشده‌اي در كارهاي او بود.<br /><br />شفاعي ادامه داد: با انتشار شعرهاي سپيد او، با اقبالي كه اين مجموعه پيدا كرد و در جايزه شعر خبرنگاران برگزيده شد، اسم بروسان از محدوده جغرافياي شعر مشهد فراتر رفت‌ و پتانسيلي كه در شعر او وجود داشت آزاد شد و ما با كشف شاعري رو‌به‌رو شديم كه بر ابزار شعر مسلط بود و از همه مهم‌تر يك جنون شاعرانه و يك نگاه حسي كم نظيرداشت.<br /><br />اين شاعر همچنين افزود: اين توفيق بعد از مجموعه‌ي بعدي او «مرثيه براي درختي كه به پهلو افتاده است» بيش‌تر حس شد و اگر او اين فرصت را پيدا مي‌كرد و اين مسير ادامه مي‌يافت، شعر ما مي‌توانست بر بخشي از ضعف خود كه جذب نكردن مخاطبان است، فائق شود. رضا بروسان پاسخ خوبي براي مخاطباني بود كه از شعر متكلف و همراه با بازي‌هاي زباني خسته‌اند.<br /><br />او در پايان خاطرنشان كرد: من فكر مي‌كنم شعر معاصر ما، ديروز با فوت بروسان فرصت بزرگي را براي جذب تعداد زيادي از مخاطبان از دست داد.<br /></p>]]></description></item><item><title>کتاب «فرش» پرويز تناولي رونمايي مي‌شود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=841</link><description><![CDATA[<p>کتاب «فرش» پرويز تناولي همزمان با نمايشگاهي از اين مجموعه روز جمعه ـ 18 آذرماه ـ در گالري «اعتماد» رونمايي مي‌شود.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش هنرهاي تجسمي خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسن)،تناولي در يادداشتي بر اين نمايشگاه نوشته است:« از همان زمان که پا به دنياي فرش گذاشتم، به فکر داشتن سهمي ازآن نيز شدم و اقدام به تهيه طرح‌هايي مناسب براي فرش کردم، اما پس از چندي دريافتم راه سختي را در پيش گرفته‌ام. اصول محکم و جا افتاده فرش ايران و قدمت چند هزار ساله آن، آن را بصورت هنري ويژه و جدا ازديگر هنرها در آورده است.<br /><br />به همين جهت هم دخل و تصرف‌هاي «نا معقول» را نمي‌پذيرد. البته اين به اين معني نيست که فرش ايران هنري منجمد و غير قابل انعطاف است. نگاهي سريع و گذرا به دوره‌هاي مختلف اين هنر بخوبي تحولات زنده و مستدام آن را نشان مي‌دهد، اما اين تحولات هميشه همگون و هماهنگ با دنياي بهشت گونه فرش بوده است.<br /><br />با توجه به امور فوق دست به کار فرشبافي شدم اما هيچگاه در صدد آميختن طرح‌هاي نقاشان اروپايي و يا چيزي برگرفته از آنها نشدم و اساس هر دسته از فرش‌هاي خود را چه تصويري ، چه شيري و چه گبه بر اساس اين فرش‌ها بنا کردم.»<br /><br />اين مجموعه روز جمعه از ساعت 14 تا 20 در گالري اعتماد رونمايي و افتتاح مي‌شود و نمايش آن تا روز 23 آذرماه ادامه خواهد داشت.<br /><br />گالري «اعتماد» در نياوران، ميدان ياسر،خيابان صادقي قمي،خيابان بوکان،(دوراهي سمت راست) پلاک 4 واقع شده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>سنفونی دهم / منوچهر آتشی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=840</link><description><![CDATA[<p>1<br />بر این موسیقی باران خورده<br />همبادیان می روند صداها و حباب<br />تا زانو در آب است پاهای دراز نُت ها<br />و بیشتر از قایق هاست<br />شمارِ پروانه ها و سنجاقک ها<br />و آواز شبانان هنوز از فراسوی نی زارهای دور به گوش می رسد<br />( چنان که به گوش می رسد ـ از درون جعبه ی پیانوی بتهوون ـ ملودی پایان اُفلیا )<br /><br />2<br /> حالا اریب می بارد و شتابنده می گذرد رگبار<br />و کمتر از بادبان هاست شمار سنجاقک ها و پروانه ها<br />و بیشتر از قایق هاست شمار قاطرها<br />ـ که تا شکم در آب اند و عراده های توپ می گذرند از دانوب ـ<br />[ هشدار! آب نبرد بتهوون را <br />میز بتهوون را دفترها<br />سنفونی ها، ملودی ها را<br />هشدار!<br />ناپلئون دارد می آید... ]<br /><br /><br />3<br />با آن که اریب می بارد، با آن که شتابنده تر رگبار<br />با آن که پیاپی<br />شلیک می شوند توپ ها و تمام سنفونی<br />در آب، اجرا می شود و در آتش و درد<br />با این که بیشتر از قاطرهاست   شمار سربازها<br />و<br />با این که بیشتر از سربازهاست   شمار فراریان و کوچندگان از شهر و روستا<br />با این همه <br />پاهای دراز نُت ها درازتر می شود و آب از زانوهاشان نمی گذرد هرگز<br />و میز بتهوون کشتی نوح شده است<br />ـ با « جفت » های نواهای   فرودتر از پچ پچه های اُفلیا با خود<br />و « جفت » های صداهای   فرازتر از هیاهوی « هاملت » با روح<br />و « تاق » های صداهای بمتر از هرّای توپ ها<br />ـ که در آب خاموش می شود    گلوله هاشان حالا ـ<br />و تمام پیانوهای اروپا   قایق نجات شده اند <br />و می برند کودکان و زنان را   به جزیره های ایمن<br />و پشت میزش بتهوون <br />شناور است بر اقیانوس های اطلس آرام می راند<br />در سمت های ساحل خود انگار و<br />انگار نمی شنود چیزی اصلاً )<br /><br />4<br />حالا فروکش کرده رگبار و نم نم می بارد باران<br />و تکه تکه کم کم آبی می شود گوشه های آسمان<br />و سنجاقک ها بیرون می آیند از اشکاف ها<br />و از درخت ها بالا می روند و مثل « پرسش » های بازیگوش، از بالا <br />زل می زنند به پایین<br />و زمین، <br />         از پساب جنگ بر آمده <br />                                    ( چون کشتی به گل نشسته ای،<br />عیناً ) و آدم ها<br />با مژه های گل آلود و دهان های مبهوت می نگرند یکدیگر را پرسان و<br />به هوشتر که می آیند می بینند<br />تمامی تجهیزات ارتش های ناپلئون و هیتلر را<br />که به گل نشسته اند بر کناره های دانوب و ولگا<br />و خوب می بینند، تنها<br />دستی به التجا، دهانی تاریک، یا بالی نیمه وا<br />بیرون زده از گل و لای ـ از توپ ها و تانک ها و هواپیما ـ<br />و ایستاده است<br />بالای پشته ای « چایکوفسکی » و می نگرد به اروپا <br />ـ شاید به فکر سنفونی تازه ای ـ تا در آفتاب نواخته شود<br />نه در میان آتش و دود و آب<br />با قوی تازه ای که نخواهد بمیرد<br />در مویه ی مشایعت آواز خود<br />او نخواست ـ چایکوفسکی ـ یا نرسید که ببیند شبح سهماگین<br />استالین بر فراز شانه ی خود<br />که دید « ولادیمیر » و خود را کشت، پس از آن که نوشت:<br />« دیگر نمی توانستم... »<br /><br />5<br />و حالا که فروکش کرده باران و به خواب رفته بتهوون<br />پشت میز بزرگش در آفتاب<br />او شکسته های کشتی نوح، وصله ی ناوهای اتمی شده، <br />و پیانوهای اروپا     قایق های رنگی تفریحی در خلیج ها،<br />و نت ها<br />کوتوله هایی، در کارتون های کامپیوتری<br />که از سر و کول هم ـ بگو سر و کول دنیا ـ<br />بالا می روند در تلویزیون ها )<br />حالا <br />او خواب سنجاقک ها و سنجاب ها را می بیند<br />و خواب آوازهای شبانی فراسوی نیزارهای سبز<br />و در هیاهوی جنگ های شبانه روزی بی افتخار، خواب سنفونی دهم را می بیند<br />ـ هم بتهوون<br />هم اروپا<br />هم ما...<br /></p>]]></description></item><item><title>زَر بوته های سیّال /  فیروز محمّدخانی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=839</link><description><![CDATA[<p>واژه های کلیدی در قامت مفاهیم واقعی هموند و ناهموند مانند سنگ، درخت، مزرعه، ماشین و مردم ، سرگُل های زعفران و تصاویر تودرتو مثل خطوطِ نگاه ، سایه روشن ها ، انعکاس ها ، نقوش پیدا و پنهان ، رنگ های سرد و گرم و صداهای مبهم و ناشناس پوشال پایِ سرگل و فلاش بکهای ناگهانی ، دسته ی دراز دامنی ست که با گذر از فراسوی فهم بر عواطف انسان اثر می گذارد و سرانجام تجربه های حسّی هنرمند را به میدان مخیّله مخاطب می تابانَد و در تلاقی چشم انداز اذهان و دکو پاژهای تصویری مخاطب و مؤلّف چَمشناوری چالش برانگیزی اتفاق می افتد، دالّ ها درجا نمی زنند، مفاهیم نه در خطوط ممتد و موازی بلکه در دوایر متواتر موج می گیرند و کلمات در جریان دلالت تعلیق می یابند و در بسترهای بی شمارِ تأویل، زنبورهای زردِ کنایه گُل به گُل، ساقه به ساقه دلالت به دلالت شناور می شوند ؛ افلاطون می گوید : <br />«نگاه کردن به تصاویر و تقلیدها نوعی ادراک است ، امّا این نوع از ادراک ، دارای ویژگی دوگانه ای است که هم گونه ای «وهم» به شمار می رود و هم گونه ای «ادراک صحیح»و در عین حال نه وهم مطلق است و نه ادراک صحیح ...» <br />شالوده شعر آتشی بر همین اساس شکل می گیرد و سازه ها سر بر می آورند؛ یعنی به جای وقایع نگاریِ صِرف و بازتابِ عینی و عملی کشاورزان در مصافِ زعفران ، با چرخش زاویه ی دید از نگاهِ کلاسیکِ جان بین به طرفِ نگاهِ جهان بین، در روابط ارباب رعیّتی و مناسباتِ مُسلَّم ِکار دخل و تصرّف کرده، آداب آن را به هم می ریزد و با این شگرد ، قهرمانانِ شعر او نه تنها به قدرت قهّار تقدیر تَن در نمی دهند بلکه خود به خود فرصت استفاده از حلاوت هستی را فراهم می آورند. زُمختی ها را پالایش و زیباییهای پدیدآورندگان زربوته های زعفران را برجسته می نماید. در یک کلام ادغام استادانه ی «آنچه که هست با هرآنچه که نیست و مطلوبِ آدمی ست» و این دستاورد تقریباً در نظام نگره ای مؤلّف می گنجد. یعنی فرارَوی از سیطره ی سالیانِ «چه گفتن به سمت چگونه گفتن».مع الوصف تلاش شاعر از ابتدا تا انتهای اثر در ایجاد توازن و صورت بخشی به تلألؤ  پادرگریزِ اشیاء ، پـرده های پُـررنگـی را پیش رو می گذارد و تلاش تحسین برانگیزی است برای «دختر زعفران» با جهش چشمگیر زبان از منظر حماسه و فخامت به سمت و سوی تغزّل و غنا.از طرفی لطافت لحن و از دیگر طرف، تغییر و تحوّل بنیادینِ ذهنیت متشکّل شاعر را پا به پای رویکرد روز نشان می دهد و من به پشتوانه ی چنین چالشی ، آتشی را شاعری پرکار و خلاّق عصر ارتباطات می دانم؛ شاعری که هرچند به حکم شناسنامه، شهری نیست امّا شئونات شهری ، روابط روز و مدنیّت نسبتاً مدرن را چنان می کاود که حسابی در حال و هوای شدیداً شهریِ شعر «ملودی در فصل جامانده» منکوب می شود و از شهر ، سیمایی چند شکلی و چند ریختی به دست می دهد .<br />اُرکستر باد<br />کلید می خورد<br />در این تالار بی سقف<br />سازهای نافرمان<br />در فضا به حرکت در می آیند <br />نُت های قهوه ای<br />ترانه های بی احساس را در کوچه ها و مغاک ها دوره می کنند <br />افعی های زرد<br />در پیاده روها<br />راه می افتند<br />عابران سر در گم<br />پا بر پاییز در گریزند ...<br />امّا نماد هایی که آتشی برای تقویت مفاهیم در شعر «برای دختر زعفران» و «ملودی ...» به کار می گیرد ، بسیار ظریف و در بافت مجموعه ی عناصرحل شده هستند. یا به قول «ویکتور  پِرکینز» : «مایه های تکرار شونده ، پژواک هایی هستند که به یکدیگر ارجاع داده می شوند .»<br />ساق ، صدا ، صبح ، دُرنا ، دشت ، دختر در «برای دختر زعفران» و کلید ، تالار ِ بی سقف ، ساز ، پا ، پیاده رو ، پاییز در «ملودی ...» به همراه هم ، مفهومی نمادین خلق می کنند که یکی از اساسی ترین پایه های شیوه ی ادبیِ «جریان سیال ذهن» است .<br />جریان سیّال ذهن، یک نمای کلّی از وقایع را به ما نمی نمایاند بلکه ما را وامی دارد تا وقایع را از دریچه ی ذهن ببینیم و بسنجیم. ما از دور نظـاره گـر وقایـع نیستیـم بلکـه به همراه یک ذهنیّت برگرفته از بیرون با وقایع پیش می رویم. به عنوان مثال «مارسل پروست» در کتاب «در جستجوی زمان از دست رفته» همه چیز را از دیـد راوی پیـش می بَرد و بدین ترتیب دخل و تصرّف در دیده ها و شنیده ها را ممکن می سازد؛ در آثاری که به شیوه ی مذکور نوشته می شوند کمتر می توان نشانی از شیوه های نمادپردازی کهن یافت. در این سبک ، نماد به گونه ای ظریف در جریان داستان حل می شود و قابل تفکیک از بدنه ی اصلی (= استیل) اثر نمی باشد به نحوی که خواننده با دقّت نظر فراوان از طریق کنکاش در اجزای اثر ، متوجّه آن می شود  زیرا نمادی که به مفهوم درونی تأکید می کند از یک کلّیت مستقل تشکیل نشده است بلکه مجموعه ای است از عناصری که در روند اثر یکدیگر را تقویت می کنند و تنها نمی گذارند.<br />آتشی نیز با طرح تصویرهای پی در پی برای گمراه کردنِ گیرنده، بر این باور که با چیزی واقعی روبروست اصرار می ورزد و در جای جای آن با نوعی Refraction یا انکسارِ قصد و انحرافِ معنا ، نه تنها زمین های زعفران را بارور می سازد بلکه زمینه های زیبایی را نیز در ادبیّات زنده نگه می دارد .<br />چنانکه «میخائیل باختین» می گوید مقاصد نویسنده از قلمرو آنچه تعیین کرده فراتر می روند و وقتی کلماتِ نویسنده به سوی خواننده حرکت می کنند تغییر جهت می دهند، درست مانند اشعّه های نوری که به هنگام برخورد با یک منشور، شکستِ جهت پیدا می کنند، منشوری که باعث می شود نیت نویسنده تغییر جهت یابد هم به خود متن (شیوه ی به کارگیریِ کلمات) و هم به خارج ازمتن (افق انتظارات و آگاهی خواننده) .<br />آتشی با برش های بیانی غیر مترقّبه از غلتیدن به روایتِ صرف خودداری کرده و با برجسته کردنِ رنگ های مختلف به فراخورِ فضا ، در سیر افقیِ بندها ، شعر را از جنبه ی شنیداری و موسیقیاییِ صِرف فراتر می بَرد و به اعتیاد کسل کننده ی گوش پایان می بخشد .<br />چه پچپچه های گندمگونی !<br />و یا : <br />قبای عطر پوشیده ، باد<br />و :<br />دید می زند از پشت چینه ها ...<br />بیابانِ خشک را با زبانِ نرم ، چه تر و تازه ترسیم می کند :<br />آرام می شوند ساق های درنا وار<br />در این تکّه ، صدا و تصویر و نور، آهسته در هم ادغام می شوند (صوتی تصویری)<br />و یا :<br />شلیته های چادر زده بر کرتها<br />صحنه ی ستیهنده ی کِشت و کار را عریان به ما نشان می دهد و از این تصویر، چه عطر و بوی بی ریایی می بارد !<br />جستارهایی که بیشتر در دیگر ژانرهای هنری از جمله سینما باید جستجویشان کرد ؛ امّا در اینجا نه تنها به عنوان یک جرم اضافی و یا وصله به چشم نمی آید بلکه بر عکس از شریان آن شعریّت می تراود. بی جهت نیست که «علی باباچاهی» شاعر سرشناس معاصر درباره آتشی می گوید : «من آتشی را زیر عنوان نوآفرین ها قرار می دهم و نوآفرینی را صفت شاعرانی می دانم که در حرکت جمعی به تفاوت و تشخّص فردیِ شعرشـان اهمِیت می دهند و از طرفی این شاعران میانه ی خوبی با آوانگاردها دارند و از ستایش آنها دریغ نمی کنند .» و در ادامه می افزاید : «آتشی به درستی خود را شاگرد خلف نیما می داند امّا این شاگرد خلف ، معمولاً از جسارت ورزی های پدر در زمینه ی نحوستیزی و ترکیب سازی پرهیز می کند ؛ شاعرِ ما هولِ افتادن به درّه را به خود راه نمی دهد به همین دلیل در راهی که در پیش گرفته ، موفّق و سرفراز است .»<br />ببینیم «آوانگارد»  چیست ؟<br />«آوانگارد» به معنای پیشقراول یا خطّ مقدّم ، اصطلاحی است که در دنیای هنر و فرهنگ تا حدی جایگزین واژه «مدرن» و یا «جنبش مدرن» شده‌است. گاه آن را توصیف جامعه شناسانه‌ای از طبقه‌ای از افراد بی حامی می‌دانند.<br />آوانگارد یا پیشتاز، به هنرمندان، نویسندگان و شاعرانی گفته‌می‌شود که در یک دوره ی معیّن، پیشروترین اسلوب یا مضمون را در آثارشان استفاده کرده‌اند و اغلب ، بانیِ جنبش‌های نو بوده‌اند .<br />چنانکه ملاحظه می کنید ، آوانگارد بودن برخلاف معنای مصطلح امروزی اش به معنای زیر و رو کردنِ ضمایر و پاره کردنِ پوسته ی ظاهری زبان نیست، بلکه جسارتِ دست اندازی در جوهره ی به ظاهر جامد زبان (هسته) جنون ذاتی ، تجربه ی طولانی ، تلاش مضاعف و شاعری توانا می طلبد .<br />بگذارید کمّ و کیف هر دو گروه را با نموداری نشان دهم (نمودار تمثیلی) ؛ شاعران گروهِ یک «نحو ستیزان» به سان مقاطعه کاران مجرّب از روی ذوق زیباپسندی و یا شور و شتاب جوانی در ساختار بیرونی و کوتاه و بلندی برج و باروها (نمای ساختمان) دست به تغییر می زننـد (توأم با تازگی) دستاورد آنها در عین محدود بودن ، جدّی جلوه می کند و بهتر به چشم می آید ولی گستره ی ساخت و سازشان غالباً در سطح می گنجد نه در بطن؛ به عبارتی در فرایند دگرسازی بیشتر به سرعت توجّه دارند تا دقّت ، می شود گفت نحوشکنیِ کارشان بر صَرف ستیزی می چربد .<br />امّا شاعران گروه دو ، ساختمان را از بیخ و بُن می کاوند و در این کاوش علاوه بر فروپاشاندن ستون ها ، سازه ها و دیوارهای متروک، با همان مصالح و در همان محدوده بنایی جدید و متفاوت می سازند و از پسِ آوارِ قرون، گوهر گمشده ی هنر و زوایای نامکشوفِ زبان را ذرّه ذرّه کشف و در معرض تماشا می گذارند. دستاورد این گروه را از درون باید دید «از درونِ زمینه های زایای زبان» و فعالیت اینان در محورِ صَرف به پیش می تازد، از همین منظر آتشی شاعری آوانگارد به حساب می آید ؛ او زبان و زندگی را توأمان می کاود و حتّی زندگی را بیش از زبان ؛ و بیش از انسان ، اشیاء را ؛ چرا ؟ چون اشیاء را از انسان جدا نمی داند و در رَوندِ روزگار هر دو از یکدیگر متأثّر می شوند و آتشی بر مبنای اشعار چند کتاب آخرش ، «سنّت شکن و سنّت گریز»  است . <br />لطفاً در اذهان خود ، کتاب های پسین اش را با پیشین ، مقایسه کنید ؛ مثلاً «نامِ تو»<br />نامِ تو<br />یک حبّه ی نُقل شیرین<br />یا کپسولی از سیانور<br />زیر زبانم است ، نامِ تو ...<br />و یا «شکار» :<br />کودک !<br />که قلوه سنگی نمی یابی<br />برای تیرکمان کوچکت<br />بیا صدای مرا بگذار 		در چلّه<br />بی شک			سبزه قبا خواهد پرید ،			ولی تو<br />گلِ سرخی خواهی یافت<br />که شکار شده و در خاربوته گیر کرده <br />آن را بگیر و در قفس بگذار		مثل سهره برایت		چهچه خواهد زد<br />و در «گوهر گمشده» :<br />سکوت را گم کرده ام<br />مثل انگشتری میان رَمـه ی روانه ی آغُـل<br />و یا :<br />جاپاهای بی پایان <br />نه انگشتری ، <br />که نگین زمین را به چاهساران اَمانده اند !<br />چه تصویر تکان دهنده ای دارد؟! آیا آنهمه فاصله و فرارَوی هردَم فزاینده را پا به پای شعرها درنوردیدید ؟<br />مرا باش که «از مهربانی در مهمانی و از شرف در سودا» سخن می گویم و حالا ناشی اگر نیستی ! نگاه کن «برای دختر زعفرانِ آتشی» که «هارمونی چشمان و گیسوی نیمه حنائیش را به طنین درمی آرَد» :<br />این جا فقط<br />پاها با هم گپ می زنند<br />	ـ چه گپی ، چه پرحرفیِ گلگونی !<br />این جا فقط ساق ها پچپچه می کنند <br />	ـ چه پچپچه های گندمگونی !<br />جمع زنان زعفران چین را <br />شلیته های چادر زده بر کَرت ها <br />و واژهای ارغوانی<br />با دست های باد است <br />که شعر را ترنج می بندند بر قبای بلند عطر<br />قبای عطر<br />پوشیده باد و دید می زند از پشت چینه ها<br />					هر کدام را<br />که گندمی تر و گلناری تر !<br />و آواز دسته جمعی کآغاز می شود	<br />			ـ بعد از کار<br />آرام می شوند ساق های درناوار<br />تا بشنوند نغمه ی شیرین مکرّر پیرار و پار :<br />[ جنس این جا ای جوون<br />همچنون گرونه<br />نرخ بوسِ دخترو<br />نرخ زعفرونه ]<br />و بشنوند پاسخ تکراری :<br />				[ زَر میدم ، نقره میدم می خرم گرونش<br />				   سبزِشو ، سفیدِشو هم زعفرونش ...]<br />این جا فقط <br />پاهای سبزِ مصراع ها می رقصند<br />و فلس های حرف ، اشرفی ریزان<br />و واژه های سبز و گلناری<br />تریج می دوزند بر قبای شعر<br />و شعر در قبای غزل ،<br />غزل رکاب می گیرد فرود آمدنت را<br />هان دختر زعفران ...<br />از میانِ معاصران ، سهراب سپهری طبیعت را قلمرو قانونیِ خدا می داند و بنا به مزاج ملایم عرفانی اش، توانِ دخل و تصرّف در طبیعت را ندارد و تنها به ستایش و سیر در آن بسنده می کند :<br />آب را گِل نکنیم<br />در فرودست انگار ، کفتری می خورَد آب<br /><br />و خدایی که در این نزدیکی ست<br />لای این شب بو ها<br />پای آن کاج بلند<br /><br />نادر نادرپور ، طبیعت را تصویر می کند ، فلاش می زند و می گذرد ، نگاه اش بر آن ، نگاهِ مهمان به مهمانسراست ؛ موقّت و گنگ :<br />«پاییز»<br />نسیم ظهر خزان ، آرام<br />چو بالِ مرغ ، صدا می کرد<br />هوا ، سرود کلاغان را<br />به بامِ شهر ، رها می کرد<br /><br />نیمـا و آتشـی به طـور تمام وقت ، طبیعت را نه تنها تصویر ، بلکه تصویرها را به تلاطم وامی دارند و به هر گُل و بوته ای ، هستی  ، حیات و هویت می بخشند با تشخّص و فردیتّی جدا (= جانبخشی) و انسان و طبیعت را در هیئتی متشکّل نشان می دهند (= همذات پنداری) .<br />نیما / «آنکه می گرید»<br />آب می غرّد در مخزن کوه ،<br />کوه ها غمناکند <br />ابر می پیچد ، دامانش تَر<br />وز فرازِ درّه ، اوجای جوان<br />بیم آورده برافراشته سر ...<br /><br />هنوز هم وقتی شعر «معارفه» آتشی را می خوانَم به بند آخـر کـه می رسـم از جـای می جهـم ، دهانـم بـاز و بسته می شود و زنجیره ای از زیبایی ها ، مرا در بر می گیرد :<br />«معارفه»<br />سپیده ی زودآیند<br />کاکل چکاد غربی را گلگون کرده ست<br />رسوب شب امّا<br />به ژرفای درّه جاری است<br />میان نی ها ،<br />و نشیب ها خود را<br />به خنکای سایه سارِ صبح سپرده اند<br />در گوشه ای میان علف ها <br />خَرزَهره های پُر گُل و گَز بوته های خودرو<br />گل کوچک ناشناسی را <br />دوره کرده اند<br />به هلهله ...<br /><br />تصویرها در کمال انعطاف پذیری و تأویل مندی ، از طبیعت به اجتماع و از اجتماع به طبیعت در تردّدند ، به اینجا که می رسم ، جشـن های باشکوه ارسباران قدیم در ذهنم تجسّم می یابد و رقصهای تند و تیز تُرکی دوباره جان می گیرند. <br />درود بر آتشی ...<br /><br />منابع:<br />1.	اسب سفید وحشی (گزیده شعر منوچهر آتشی) ، به انتخاب محمد علی سپانلو ، انتشارات نگاه ، چاپ اوّل ، تهران ، 1386 .<br />2.	پلنگ دره ی دیزاشکن (زندگی و شعر منوچهر آتشی) ، فرخ تمیمی، نشر ثالث، چاپ اوّل، تهران ، 1378 .<br />3.	صادق هدایت تاریخ و تراژدی ، رضا جاوید ، نشر نی ، تهران ، 1388 .<br />4.	صور خیال در شعر فارسی، دکتر محمّدرضا شفیعی کدکنی، نشر آگه ، چاپ هفتم ، تهران ، 1378 .<br />5.	دانشنامه ی شعر، پروفسور سید حسن امین، انتشارات دائرةالمعارف ایران شناسی، چاپ اوّل ، تهران ، 1387 .<br />6.	فرهنگ ادبیات و نقد ؛ نوشته ی جی. ای. کادن ، ترجمه ی کاظم فیروزمند، انتشارات شادگان ، چاپ اوّل ، تهران ، 1380 . <br />7.	فرهنگ نظریه ونقد ادبی، سعید سبزیان و دکتر میرجلال الدّین کزّازی، انتشارات مروارید، چاپ اوّل ، تهران ، 1388 .<br />8.	فرهنگنامه جامع فارسی، دکتر صدری افشار و دیگران (3 جلد) نشر فرهنگ معاصر، چاپ اوّل ، تهران ، 1388 .<br />9.	گونه های نوآوری در شعر معاصر ایران، کاووس حسن لی، نشر ثالث ، چاپ اوّل ، تهران ، 1383 .<br />10.	نقد آگاه در بررسی آراء و آثار (مجموعه مقاله) ، گردآورنده : عنایت سمیعی ، نشر آگاه ، چاپ اوّل ، تهران ، 1388 .<br />11.	نونِ نوشتن ، محمود دولت آبادی ، نشر چشمه ، تهران ، 1387 .<br />12.	نویسندگان روس ، زیر نظر خشایار دیهیمی ، نشر نی ، چاپ اوّل ، تهران ، 1385 .<br /></p>]]></description></item><item><title>خوانشی بر شعر « وهم سنگ »ِ منوچهر آتشی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=838</link><description><![CDATA[<p>وهم سنگ<br />منوچهر آتشی<br />سنگم <br />سنگِ سنگ <br />بی کم و کاست <br />و چنان در آغوش فشرده‌ام خود را <br />که رهايی را <br />گريزی جز شکافتن نيست <br />سنگِ سنگ <br />با اين همه، ای رود سبز تابستانی! <br />از فرازم بگذر <br />ساقه‌های سست آب‌زی<br />و خزه‌های بلند را <br />بگريزان از من <br />و درنگ قزل آلا را <br />بر گرده‌هايم جاودانی کن<br />بر سنگم زندگی<br />خيس و سرايان می‌گذرد <br />و زندگيم <br />گوهری است غريب <br />يکی‌شده با ذرات جهان <br />چنان‌که يکی شده‌ام با جهان در او <br />خشک و خاموشم مپندار<br />پرآواز و خيس و خاموشم<br />خاموش نه <br />مدهوشم <br />ای رود سبزم <br />از کناره‌هايم بگذر <br />منقار سخت بارانيت را <br />بر جداره‌های جان کيهانيم <br />پياپی فرود آر <br />همين فردا خواهی ديد<br />که خواهم ترکيد <br />و زيباترين شقايق جهان را <br />ارزانی چشمانت خواهم کرد.<br />ـــــــــــــــــــــــــــ<br /><br />     شاید به تعبیری بتوان شعر را فرایندی ذوقی برای تلطیف ذهنی حیات بشری تصور کرد البته با این تبصره که قطعاً تمامی عینیت های موجود در شعر لزوماً تعریفی مطلق از واقعیت صرف زندگی انسان نمی تواند باشد و حتی بازآفرینی واقعیت در گزاره های شعری ، صرفاً تجسم بخشیدن به اشخاص و اشیایی است که شاعر با آن ها زندگی کرده است. از این منظر می توان نامیسر بودن تعریف دقیق شعر را حدس زد و به دنبال حوزه هایی غیرعقلایی تر برای دست یافتن به حقیقت شعر، و احتمالاً نه واقعیت معطوف به آن ، گام  برداشت. <br />     اما آن چه که نسبت های موجود میان مولف و متن را تصریح می کند در حقیقت نه خود اثر بلکه دریافت مخاطب از اثر به عنوان یک متن می باشد، ضمن آن که مولفه های معینی وجود دارند که اثر را به مقام متن نزدیک کرده و قطعاً در این کنش، مولف  یکی از مهم ترین مولفه هایی است که در ایجاد متن و آفرینش ادبی گره می خورد.<br />     در شعر " وهم سنگ" با دو نوع رفتار متفاوت با طبیعت اطراف شاعر روبرو می شویم که نخست رفتاری عرفی و متعارف در روایتی صریح از طبیعت را توسط  " راوی – مولف " می نگریم و از منظری دیگر بازتاب زبانی و آمیخته با شاخصه های زیبایی شناسانه از طبیعت را که غالباً با گونه ای نمادین – وگاهی استعاری – بیان و روایت می شود ، پیش رو داریم. جمع این دو نگره، شعر " وهم سنگ " را از یک اثر به شان و مقام هنری " متن " نزدیک می کند. این ارتقا در واقع تلاش ذهن و زبان منوچهر آتشی است تا با "فهم"ی تازه و غیر متعارف از "وهم" سنگ ، مخاطب را غافلگیر کرده و گاهی با استفاده از دریافت های شهودی خود از آن چه که تماشا می کند، ذهن و زبان خواننده را به استخدام خود در آورده و به همان اندازه که اثر را به مقام متن ارتقا می دهد در پی آن است که خواننده ی صرف خود را به موقعیت مخاطب  - و شاید مخاطب فعال – نزدیک کند.<br />     به همان اندازه که نیما یوشیج  با نگاهی هندسی به طبیعت شمال ، از فرصت های زبانی و ذوقی کمک می گیرد ، آتشی نیز به عنوان " شاعر ایلیاتی دشتستان" در پی آن است تا با زبانی حماسی از صحرا و دشت های جنوبی روایت کند .دست کم با استناد به همین شعر " وهم سنگ " می توان دریافت که آتشی روایتی انتزاعی از طبیعت جنوب دارد در حالی که  نیما برخلاف آتشی، خود واقعیت طبیعت شمال را در موقعیتی صرفاً شاعرانه و در عین حال با پس زمینه های بومی منعکس می کند. تفاوت زبان آتشی و نیما را می توان در " وهم سنگ " به گونه ای معین و مشخص مشاهده کرد. این تفاوت هم در نوع برخورد با طبیعت خود را نشان می دهد و هم در نوع رفتار زبانی این دو شاعر نمایانده می شود.<br />   "وهم سنگ " از چهار اپیزود تشکیل می شود که به ترتیب شاعر در اپیزود اول واگویه های نفسانی دارد که همان حدیث نفس است. در حقیقت آتشی برای ورود به شعر خود را به مخاطب یا حتی به خویشتن باطنی خود می نمایاند و با زبانی اخباری و استفاده از گزاره هایی نه چندان شاعرانه خود را معرفی می کند. در اپیزود دوم  با " لحنی خطابی" روبرو می شویم که در واقع نقطه ی پیوند شاعر با جهان بیرون است. در آمدن از لاک " بی کم و کاست سنگ بودن" که در اپیزود اول مورد استناد قرار گرفته است. " من" صرف شاعر در اپیزود دوم با  " رود سبز تابستانی " ، "ساقه های سست آبزی " ، " خزه های بلند " و " درنگ قزل آلا" رو در رو شده و در ذهن مخاطب توسع می یابد. وجود لحن خطابی در اپیزود دوم متن را فعال کرده و به نوعی زاویه های مختلف و متنوعی را در شعر باز می کند. آتشی در این بخش زبانی به تاکید هنرمندانه را به کار می گیرد و جنبه های شعریت متن خود را به صراحت نشان می دهد. در اپیزود سوم اما آتشی دوباره با لحنی اخباری همانند اپیزود اول بازگویه هایی از جنس معنایی حدیث نفسی دارد اما تفاوت این اپیزود با اپیزود اول در نوع زبان و شکل بیانی است که شاعر به کار گرفته است. در این اپیزود با متنی کاملاً شاعرانه و اکتیو از منظر معنایی روبرو هستیم. شاعر در این بخش از پیله ی سکوت و خاموشی درآمده و دچار نوعی مدهوشی است که بیشتر به معنای دلدادگی و شیدایی است و خواننده را به یاد حیرانی ازلی انسان در روی زمین می اندازد. به قول آتشی همان" گوهر غریبی" که در جان اوست و او را" با ذرات جهان ، یکی می کند" تا آن جا که شاعر به صراحت می گوید "چنان که یکی شده ام با جهان در او" و این "یکی شدگی" به تعبیری دیگر نوعی تفکر وحدت وجودی در ذهن و زبان شاعر است. نهایتاً در اپیزود چهارم شاعر با بازگشتی زیرکانه به همان " لحن خطابی" موجود در اپیزود دوم اما با استفاده از زبانی فاخرانه و هم چنین ایجاد و آفرینش موقعیت های ناب شعری که از شعریت متن دریافت می شود در پی پایان بندی بسیار شاعرانه و در عین حال کاملاً شهودی می باشد و این فضای معنایی از سویی و ارجاعات زبانی و زیبایی شناسانه از سویی دیگر موقعیت متن را ارتقا داده و در ذهن مخاطب فضایی سیال از زیبایی و شهود نقش می بندد.و شعر با فرود پرانرژی به اتمام می رسد. پاذل پایانی " وهم سنگ" با رویکردی عاشقانه ، نیز به قطع برای تلطیف روحی و روانی مخاطب که شاعر خود بخشی از آن است ارائه می شود.<br /></p>]]></description></item><item><title>شاعر، معترض زاده مي شود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=837</link><description><![CDATA[<p>ماهيت برخي شعرها به گونه اي است كه به بخشي از شناسنامه ي شاعر بدل مي شوند، هويت شعري او را در گستره ي خود مي گيرند و آنقدر با نام او عجين مي شوند كه فرديتي ممتاز را ياد آوري مي كنند، مانند شعر « خنجرها، بوسه ها وپيمان ها » از كتاب آهنگ ديگر« منوچهر آتشي » كه از نام خود فراروي كرده وبيشتر با عنوان « اسب سفيد وحشي» با ذهن ما همراه شده است و در دايره ي تداعي نشسته است. اما با گذر از سايه ي اين شعر فرصت هاي ديگري در اشعار « منوچهر آتشي » خود را به تماشا مي گذارند كه يكي از آن ها «غزل كوهي » است از كتاب « ديدار در فلق » كه نخستين بار در سال 1348 به چاپ رسيده است.<br />بركنده ي تمام درختان جنگلي/ نام تو را به ناخن بر كندم / اكنون تو را تمام درختان / با نام مي شناسند<br />« منوچهرآتشي » جايي نوشته است : « شاعرمعترض زاده مي شود وشكل و شيوه ي اعتراض درطول زندگي و جريان رشد ديگرگوني مي پذيرد، و مي افزايد:  « در اينجا همين كه تو كودكي خيالباز و گريزان از ديوارهاي خانه و روستايت هستي ، همين كه گريزان و خيالبازي، يعني معترضي، يعني به آنچه هستي و داري قانع نيستي، يعني آنچه داري نمي پسندي، بهترش، بيشترش يا ديگرش را مي خواهي، زيرا هميشه آنچه هست واقعا ناپسند است، زيرا هميشه آنچه نيست، دلپذير است و همين انگيزه ي حركت و جستجو خواهد بود»، از اين روي است كه راوي شعر او نيز بر سلطه و از خود بيگانگي اعتراض دارد و شعر غنايي او به ثبت وارونه اي از اوضاع مي پردازد.<br />نام تو را به گرده ي گور و گوزن / با ناخن پلنگان بنوشتم / اكنون تو را تمام پلنگان كوه ها / اكنون تو را تمام گوزنان زرد موي / با نام مي شناسند<br />ديگر نام تو را تمام درختان / گاه بهار زمزمه خواهند كرد/ و مرغ هاي خوش خوان / صبح بهار نام تو را / به جوجه هاي كوچك خود ياد خواهند داد<br />عشق داراي گستره ها و چند و چون هاي گوناگون است، هم وجهي ساده دارد وهم وجهي پيچيده و به روايتي هم در خانه اي قرار مي گيرد و هم در جهاني نمي گنجد و در نهايي ترين وجه اش طيف منشور واري يكي را به ديگري پيوند مي دهد.<br />رويكرد غنايي آغازين اين شعر وجوهي از ذهن و نگاه كلاسيك شعر غنايي را بازتاب مي دهد كه در آن معشوق به جايگاه ابر انساني خويش در ذهن عاشق رسيده است و عاشق تمام هستي خود را براي خلل ناپذيري موقعيت او به ميدان مي آورد و با تمام هستي همراه مي شود تا سهمي از جاودانگي معشوق را به هر بهايي در ذهن خود حفظ كند.<br />اي بي خيال مانده ز من دوست / ديگر تو را زمين و زمان / از بركت جنون نجيب من / با نام مي شناسند<br />اي آهوي رمنده ي صحراي خاطره / در واپسين غروب بهار / نام مرا به خاطر بسپار<br />آنچه چالشي ميان ذهنيت ياد شده و رويكرد هاي معاصر دراين شعر ايجاد مي كند، خود آگاهي راوي ( شاعر ) بر چند و چون موقعيتي است كه در شعر روايت مي شود. واكنش فطري شاعر در برابر شي وارگي جهان و از خود بيگانگي ای كه اعتراض شاعر است.<br />   « غزل كوهي » برگ ديگري از شناسنامه ي شعري « منوچهر آتشي » است، كه روايتي نزديك به او دارد : <br />   « من، اما هرگز هياهو برانگيز نبوده ام، نه دوباره متولد شده ام و نه به عرفان مطلق روي آورده ام ، يك بار متولد شده ام، سريع راهم را كوبيده ام و ساده و بي ريا وجود زمختم را اعلام كرده ام ...، شاعري تند و تلخ و اندكي نوميد ». <br />   گوش كه مي سپاريم اما هياهويي شنيده مي شود كه « آهنگ ديگر» ي از شعرهاي « منوچهر آتشي » است.<br /></p>]]></description></item><item><title> یادداشتی برای "منوچهر آتشی‌ترین" شاعر روزگار ما / محمد آشور</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=836</link><description><![CDATA[<p>برای منی که عادت به سیاه یا سفید دیدن دیگران ندارم و اغلب را در طیفی از خاکستری می‌بینم، منوچهر آتشی نیز شاعر و انسانی‌ست در همین طیف (البته با  رنگ‌مایه‌ای گاهی کمی تیره‌تر، گاهی کمی روشن‌تر!)... و باز البته انسانی با ضعف‌هایی معدود و قوّت‌هایی بیش‌تر.<br />از ‌آن‌جا که بنا بر نکوداشت یکی از قله‌های سلسله جبال شعر معاصر است، من از طیف‌های کمی تیره‌تر عبور می‌کنم تا کمی بر خاکستری‌های روشن‌تر درنگ کنم.<br /><br />پس: منوچهرآتشی "منوچهر آتشی‌ترین" شاعر روزگار ماست... در جمله‌ای که گذشت، دوّمین "منوچهر آتشی" اسم نیست!... صفتی‌ست که صفات بسیاری را مجموع می‌کند تا او را بدل به شاعری کند که از قله‌های شعر معاصر است... این صفات مختص به شخص او و شعر او نیست... ردّ این صفات را شاید بتوان در شاعران بسیاری رصد کرد - گیرم با کم‌وُبیش -  امّا حاصل جمعِ کم‌وُبیشِ این صفات از منوچهر آتشی شاعری می‌سازد که پیش از این گفتم "منوچهر آتشی‌ترین شاعر روزگار ماست".<br />در هر شاعری چیزهایی هست که او را به شاعران دیگرِ پیش از خود تا بعد از خود مربوط می‌کند امّا آن‌چه منوچهر آتشی را از دیگر شاعران متمایز می‌کند ـ این تمایز الزاماً به معنی برتری نیست ـ صرفاً چیزهایی مختص به خود او نیست بلکه تلفیقی از چیزهایی‌ست که به این شکل و شمایل در شعر شاعری مجموع نشده و اگر شده به نام "منوچهر آتشی" رقم خورده است.<br />امّا آن چیزها چیست؟... سعی می‌کنم!<br /><br />مثلاً یکی این که او در شعر، عاشقانه‌سرایی را در زبانی که به حماسه نظر دارد، تجربه می‌کند (این‌کار در شعرهای "احمد شاملو" و "مهدی اخوان ثالث" نیز صورت گرفته است امّا در شعر آتشی شکلی شبیه "منوچهر آتشی" می‌گیرد)... نوعی رُمانتیسیسم یاغیانه! ("چی" گفتم!). <br />شعرهای مطنطنِ او از این‌جا که من نشسته‌ام و نگاه می‌کنم برجسته‌ترین شعرهای او هستند... او این شکل را با استادی ترسیم می‌کند و گرنه گمان نمی‌کنم طنطنه‌ی یک شعر برای منِ این جا مخاطب، آن‌قدرها هم پارامتر جذابی باشد... طنطنه‌ی کلام او امّا مرا با خود به جاهای دور می‌برد، به‌ویژه وقتی که از صدای خَش‌دار خودش می‌شنوم (انگار مؤلف دارد در متن نفس می‌کشد... و مرگ مؤلف کو؟!... این چند جمله را از ذهن‌تان خط بزنید لطفاً!)... امّا آیا اینی که گفتم به آن معنی نیست که شعرهای گذشته‌ترش را بیش‌تر... (یعنی واقعاً من شعرهای نیمایی‌ترش را از شعرهای سپیدترش بیش‌تر...؟ دلم نمی‌خواهد به این اعتراف کنم ولی چه کنم؟!)<br />دیگر این‌که شعر آتشی محیط بر مساحت جنوب است... دریا، نخلستان، موج، شرجی و شروه... این امّا در دفترهای سال‌های گذشته‌تر او مجال بروز بیش‌تری یافته و هرچه گذشته، شعر او شهری‌تر شده و لهجه‌ی تهرانی‌تری گرفته ("تهرانی" که می‌گویم یعنی مثلاً همان نزدیک‌تر به زبان معیار) با این وجود، تظاهرات بومی در شعر او سعی در طرح مسایل بشری و دردهای مشترک انسانی دارد... شعر او از مرزهای جغرافیایی فراتر می‌رود و بر دردهای تاریخی انسان درنگ می‌کند.<br />نوستالژیای شعر او ولی گمان نکنم بر خواننده‌ای از خوانندگان شعر او پوشیده مانده باشد... شعر او اندوه و حسرت را در قابی بزرگ به تماشای مخاطب می‌گذارد... بازنمایی شمایل اندوه در شعر آتشی خود می‌تواند سرفصل مقاله‌ای مفصل در مجالی دیگر باشد برای منتقدانی که البته من از جمله آنان نیستم.<br />و راستی این‌که وقتی "اسب سفید وحشی" می‌تواند در شعر او بدل به اسطوره‌ای شود که خورشید بر کفل او غروب می‌کند؛ وقتی اسب سفید می‌تواند در قامتی به بلندای "عبدوی جط" ظاهر شود، پس لابد هر چیز دیگری هم می‌تواند... پس بی آن‌که از این منظر بر شعر او متمرکز شوم می‌نویسم که اسطوره‌سازی در شعر او احتمالاً مؤلفه‌ی برجسته‌ای باشد!... اسطوره‌شکنی؟... لابد اگر می‌خواست می‌توانست!<br />.....................................<br />.....................................<br />.....................................<br />.....................................<br />این سطرهای نانوشته حرف‌های بسیاری‌ست که البته نه چیزی بر او می‌افزاید و نه چیزی از او که هست کم می‌کند - درست مثل سطرهای نوشته این متن - ... من امّا آتشی را اغلب این‌طور حدس می‌زنم که درست از زمانی که قلم بر سپیدی کاغذ می‌گذارد، تمام شعرش را در ذهن سروده و این‌طور حدس می‌زنم که در لحظه‌ی نوشتن، تنها آن‌چه در ذهن دارد را ویراسته می‌کند - انگار به‌جای نوشتن بر شعرهای آتشی، دارم مؤلفی را که از قضا واقعاً جایش در میان ما خالی‌ست نقد می‌کنم!... نه؟! - <br />شاید! ولی جز این چه بگویم در وصف شاعری که گل سوری‌ست و هرچه بگویم - مثل احتمالاً همین‌ها که گفتم - پیش و بیش از من درباره‌اش گفته‌اند... <br /><br />کوتاه‌تر کنم که بسیاری گفته‌اند در میان تمام شاعران معاصر، بهترین مجموعه‌ شعر اوّلی که به چاپ رسیده، همان کتاب اوّل آتشی‌ست... و وقتی بسیاری می‌گویند، منِ تنها چه‌کاره‌ام که نگویم!<br />پس اجازه دهید من هم یکی بر این "بسیار" بیفزایم با اعتراف به این که من هم شهادت می‌دهم "آهنگ دیگر" بهترین کتاب اوّل شعری‌ست که خوانده‌ام و اضافه کنم به گمان من اگر منوچهر آتشی تنها همان یک اثر را هم خلق کرده بود، باز خالق بزرگی بود با نام بزرگ "منوچهر آتشی"... فعلاً فقط همین تا بعد! <br />و سلام بر منوچهر آتشی که دوست می‌دارمش به بانگ بلند...<br /></p>]]></description></item><item><title>خوابگرد ها / جک لندن</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=835</link><description><![CDATA[<p>قوی ترین و احمق ترین خواب گرد روی سیاره! در زنجیره ی تخیلات خود سرگردان است، انسان، تنها آرزومند فراموش کردن اصل خود است و شرمساری کشیدن از این که گوشت تن او که مثل تمام گوشت ها خون دارد، برای خوردن بد نیست. تمدن (که بخشی از تخیلات اوست) روکشی بر ظاهر حیوان نرم پوستی به نام انسان کشیده است. لایه ای بسیار نازک؛ اما شگفت انگیز که در این دستاورد ناچیزش دائم پهلو به پهلو می شود و باورش شده است که پوششی زره ای به تن دارد. <br />هنوز انسان همان انسانی است که در تاریکی جنگل های آلمان از کاسه ی سر دشمن خود می نوشید، به شهر ها شبیخون می زد، و زنان خود را مثل ساکنان وحشی اولیه زمین از قبایل همسایه می دزدید. پوست و گوشت و خون انسان در چند هزار سال گذشته تغییری نکرده است. همان طور که مغزش تغییری نکرده. هیچ توانایی ای در ذهن انسان امروزی وجود ندارد که در ذهنیت انسان های قدیم وجود نداشته باشد. انسان امروزی هیچ مفهومی که برای افلاطون و ارسطو از گسترده گی و عمق و تجرید چندانی برخوردار باشد در دست ندارد. تمام حجم دانشی را که امروز انسان به آن دست یافته به افلاطون و ارسطو بدهید، افلاطون و ارسطو نیز درست به همان ژرفا به نتایجی که انسان امروزی می رسد، خواهند رسید.<br />انسان همان حیوان قدیمی است که خود را آلوده ی پوششی نازک و سحرآمیز کرده، پوششی که او را به دیدن رؤیا های مسرت بخش سرافرازی وامی دارد، و نیشخند زدن بر گوشت و خون خود از زیر آن آلوده گی. حیوان نارس که درون او قوز کرده مانند زلزله ی غول آسایی است که در دل زمین نهان است. همین که او خود را علیه آن دیگری بشوراند، او برمی خیزد و شهری را به لرزه در می آورد، و این چنین او خود را علیه آن می شوراند تا زمانی که آن به لرزه درمی آید و رؤیا های او را بر هم می زند و او لخت و بی پرده می ایستد؛ یک درنده، درست مثل هر درنده ی دیگری.<br />به او گرسنه گی دهید، شش وعده غذا را از او بگیرید، و دهان دره ی او را در میان روکش و معده ی خالی حیوان پنهان شده را ببینید. میان او و جنس ماده ی او که غریزه ی جفتگیری اش فعال شده فاصله بیاندازید و چشم های او را که همچون چشم های گربه ای وحشی آتشی در آن زبانه می کشد، ببینید، صدای نعره های اسب نری را در اعماق حلقوم اش بشنوید، و مشت های گره شده اش را که به مشت های اورانگوتان می ماند تماشا کنید. شاید حتا سینه های خودش را درهم خرد کند. غرور احمقانه اش را لمس کنید که چطور خود را با مباهات ستایش می کند – او را دروغگو خطاب کنید، و حیوان سرخ رنگ درون او را بنگرید که چطور چنگ می اندازد و در سرعت با پنجه های ببر برابری می کند، یا با چنگال های عقاب که تجسم شهوت و درنده گی است.<br />لازم نیست او را دروغگو خطاب کنید تا غرورش را لمس کنید. سرخپوستی در دشت را تصور کنید که نتوانسته اسب های قبایل همسایه را بدزدد، یا یک انسان جامعه ی بورژوایی که نتوانسته صورت حساب های خود را به بقالی همسایه پرداخت کند، و نتیجه یکسان است. هم سرخپوست دشت و هم انسان بورژوایی هر دو دچار آلوده گی روکش هایی با تفاوتی اندک گشته اند. همین و همین. و به همین ترتیب به دو وسیله با تفاوت اندک نیاز است تا آن چرک و آلوده گی از هر دو پاک شود. با این حال حیوان های نارس در هر دو یکی هستند.  <br />اما بدون خشونت وارد او شوید، بگذارید به خواب گردی اش ادامه دهد، و او از زیر پای خود نردبام زنده گی را که از آن صعود می کرده به کناری لگد می کند، و خود را مرکز عالم قرار می دهد، و با هرزه گی تمام خواب خدای مخصوص خودش را می بیند و درباره ی ابدیت مبارک خود به شکلی ماورایی پچ پچ می کند. <br />راست است، او در جهانی واقعی به سر می برد، هوای واقعی استشمام می کند، طعام واقعی می خورد و زیر پتوی واقعی می خوابد تا سرمای واقعی را از خود دور نگاه دارد. و این فقط ظاهر مسئله است. او باید با جهان واقعی بسازد و در عین حال افراشته گی رؤیا های خود را حفظ کند. و نتیجه ی این ترکیب واقعی و غیر واقعی، گیجی ِ عاجز کننده ایست. انسان که در جهان واقعی در خواب گام برمی دارد به ملغمه ی مبهم و پیچیده ای از تضاد ها و تناقض ها و دروغ ها بدل می گردد و برای این که همچنان خواب باقی بماند باید همچنان به خود دروغ بگوید.<br />شاید در یک نگاه این طور فهمیده شود که برخی انسان ها اساسا از خودفریبی تشکیل شده اند. آن ها در فریب خودهاشان مهارت خاصی دارند. آن ها باور می کنند و به دیگران هم کمک می کنند تا باورشان شود. و این، وظیفه شان در جامعه می شود و به بعضی هاشان نیز دستمزد های کلان داده می شود تا به آدم های آن ها کمک کنند تا به این باور برسند که، برای نمونه، آن ها شبیه دیگر حیوان ها نیستند؛ تا به پادشاه کمک کنند و به انگل ها و زحمت کش های اطراف او تا به این باور برسند که او خود خدای سراسر زمین چارگوش است؛ تا به طبقه ی تجار و بانکدار کمک کنند تا به این باور برسد که جامعه روی شانه های ایشان قرار دارد، و این که تمدن رو به نابودی خواهد رفت اگر آن ها شانه خالی کنند و دست از خرده زدی و استثمار بکشند.<br />مشت زنی، این کار وحشتناک. این حرف اقدام آخر انسانی است که در خواب قدم برمی دارد. درباره ی آن یاوه سرایی ها می کند، کاغذ ها سیاه می کند و قانونگذاران را اندیشناک آن می کند. نشانی از درنده گی در او نیست. او، روحی متعالی است که قله ها را زیر پا می گذارد و اثیر پالایش یافته را تنفس می کند- البته در مقایسه ی خود با یک مشت زن. انسان که در خواب قدم برمی دارد از جسم و حرکت شگفت انگیز ماهیچه ها، مفصل ها و عصب های آن غافل است. احساس می کند که چیزی خدا مانند در اعماق مرموز هستی او وجود دارد، هرگونه ارتباط با آن حیوان درنده را انکار می کند، و به پیش روی در دل جهان ادامه می دهد و کردار او طوریست که چیزی خدامانند در او نهفته است. <br />او به دنبال دلار، هفته ها، ماه ها و شاید سال های زنده گی اش را پشت میز کار می نشیند. برای او زنده گی خدامانند در مشکلی نظیر این خلاصه می شود: تا زمانی که توده ی بزرگ انسان ها در تولید ثروت در رنج و عذاب اند، چطور می تواند میان توده ی بزرگ انسان ها و ثروتی که تولید می کنند فاصله ایجاد کند و سهم خودش را بالا بکشد؟ با جهانی از نیرنگ، خدعه و تزویر، تمام آن زنده گی خدامانند خود را وقف این هدف می کند. هرگاه موفق شود، خوابگردی اش عمیق تر می شود. قانونگذاران را تطمیع می کند، قاضیان را می خرد، انتخابات ها را "کنترل" می کند، و آن گاه انسان های دیگر را اجیر می کند تا به او بگوید که این بسیار هم متعالی و برحق است. و خنده دار ترین چیز این است که این ابلیس پر تلبیس همه آن چیزهایی را که در تعریف او می گویند باور می کند. تنها روزنامه ها و مجله هایی را می خواند که حرف های خود او را می نویسند، تنها به زیست شناسانی گوش می دهد که او را بهترین محصول مبارزه ی هستی می دانند و تنها با انواع خود محشور می گردد، جایی که همچون میمونی بالا و پایین می پرند و به همدیگر می گویند که ببین تو چه بزرگی.<br />در مسیر زنده گی خدامانندش او آن جسم را فراموش می کند – تا زمانی که به میز غذا برسد. می نشیند و با جنونی که در اندیشه ی مشت زن درنده است، دست اش را بلند می کند و گوشت گاو را که هنوز سرخ و نیمه پخته است حریصانه می بلعد، و با هر فشاری که به آلت موجود در دست خود وارد می کند خون درون گوشت به هر جهت می جهد. آلتی که چاقو نام دارد. یک تکه پارچه دارد به نام پیشبند که لب اش را با آن پاک می کند و از روی موهای دور لبش چربی غذا را. <br />با حالت وسواسی حال اش از فکر کردن به دو مشت زن که با مشت های خود یکدیگر را کوبیده و له کرده اند به هم خورده است؛ و در عین حال، چون مبلغی از جیب اش خواهد رفت، از حراست ماشین ها در کارخانه اش امتناع خواهد کرد، هر چند او باخبر است که فقدان یک چنین حراستی، سالانه انسانیت هزاران کارگر مرد و زن و کودک را خرد متلاشی و نابود می کند. او درباره ی چیز هایی به پاکی و روحانی و خدایی خود یاوه سرایی خواهد کرد، و او و انسان هایی که دور او جمع شده اند به خونسردی تمام بنجل های خود را به خورد بازار خواهند داد، همان بنجل هایی که سالانه ده ها هزار کودک و جوان را به کشتن می دهد. <br />و بار دیگر باز خواهد گشت به منظره ی وحشتناک دو مرد با دستکش هایی به دست روبه روی هم در میدان طناب کشی شده و در همان آن واحد برای ارتش های زمینی و دریایی قوی تر هایهوی می کند، برای ماشین هایی با قدرت نابودگری بیشتر که تنها با کشیدن یک ماشه، بیشتر از تمام انسان هایی که تا به حال در تمام تاریخ مشت زنی مرده اند، متلاشی می کند. به شورای شهر برای یک جواز یا به قانونگذاران ایالتی برای یک امتیاز تجارتی رشوه می دهد؛ اما او در تمام دوران خواب گردی اش، حتا یک بار هم با رشوه دادن به هیچ هیئت قانون گذاری برای دستیابی به هرگونه هدف اخلاقی مثلا امحاء مشت اندازی، قانون کار کودکان، قانون غذای سالم، یا حقوق بازنشسته گی شناخته نشده است. <br />"آه، اما ما نماینده ی زنده گی تجاری نیستیم"، انسان های خالص، دانشمند و متخصص را در نظر گیرید. آن ها هم خوابگر هستند. آن ها نماینده ی زنده گی تجاری نیستند، اما با تمام قوا هم علیه آن نایستاده اند. آن ها و توحش و کشتار جمعی آن ها را تمکین می کنند. اقتصاددانان کلاسیک را پرورش می دهند تا همه جا برای مردان و زنان جار زنند که تنها شیوه ی ممکن برای تهیه ی خوراک و سرپناه، تن دادن به شیوه های موجود است. پروفسور های دانشگاه ر تولید می کنند، انسان هایی که ادعای معلمی می کنند، و کسانی که در عین حال  ادعا می کنند که ایده آل زاهدمنشانه شان در معرفت، تعقیب غیر جانبدارانه ی هوش غیرجانبدارانه است. آن ها دربست در خدمت انسان هایی هستند که زنده گی تجاری را هدایت می کنند و به پسران آن ها نیز آموزش خوابگردی می دهند، موعظه می کنند که گام برداشتن در خواب تنها شکل گام برداشتن است، و این که افرادی که غیر از این گام برمی دارند یا عقب مانده اند یا آنارشیست. برای انسان های تجاری نقاشی های فراوان می کشند، کتاب ها می نویسند، نغمه ها می سرایند، نمایش ها اجرا می کنند و هنگامی که از پرخوری و تن پروری بدن هایشان کلفت و دچار سوءهاضمه می شود دارو های فراوان به خوردشان می دهند.<br />پس خوابگرد های خوب و مهربان هم وجود دارد که مشت نمی اندازند، که آهنگ های تجاری نمی نوازند، که خوابگردی موعظه و تعلیم نمی کنند، که هیچ کاری نمی کنند بجز این که فقط سهم خود را از مسکوک آن مایع سفید و رنگ پریده در رگ های کودکان، از مسکوک اشک مادران، خون مردان تنومند و آه و افسوس سالخورده گان برمی دارند. شریک دزد هم به همان بدی دزد است – آری، و دزد بهتر از شریک دزد است؛ او دست کم شجاعت پذیرفتن خطر را دارد. اما انسان های خوب و مهربان که هیچ کاری نمی کنند این را هم باور نخواهند کرد، و بلکه برای لحظه ای این حکم حتا عصبانی شان می کند. آن ها عبارت های جادویی بسیاری در دست دارند که همچون سحر و جادو های افسونگری ارواح پلید را فراری می دهد. عبارت هایی که مردم خوب و مهربان برای خود و یکدیگر تکرار می کنند به صداهایی شبیه "پرهیزگاری"، "خودداری"، "صرفه جویی" و "تقوا" می ماند. گاهی اوقات هم آن ها را وارونه می گویند مثل "اسراف"، "خرخوری"، "ولخرجی" و "بی بند وباری". آن ها واقعا معنای این عبارات را نمی دانند، اما فکر می کنند که می دانند و این ها از ملزومات خوابگردی به شمار می آید. تکرار آرام این عبارات همیشه ارواح پلید را فراری می دهد و برای خوابگردی همچون لالایی به شمار می آید.<br />دولتمردان ما خودشان را و کشورشان را برای طلا می فرشند. کارمندان شهرداری ها و قانونگذاران ایالتی دست به خیانت های بی شمار می زنند. دنیای ساخت و پاخت! دینای خیانت! دنیای خوابگردی، که شهروندان بلند مرتبه و حساس اش با مشت هایی که در گود مسابقه دریافت می کنند به مرز جنون می رسند، کسانی که سال به سال هزاران کودک و نوزاد را با تصویب قوانین کار کودکان و غذا های فاسد، نه تنها نابود می کنند بلکه سلاخی می کنند. به هر حال داشتن صورت متلاشی شده ی یک نفر در رینگ بوکس که توسط یک مشت زن درستکار متلاشی شده است خیلی بهتر از داشتن آستر متلاشی شده ی معده ی یک نفر است که با خوردن گوشت های شیمیایی و فاسد شده یک کارخانه دار پست به این حال و روز درآمده.<br />در کار مشت زنی، آدم ها طبقه بندی می شوند. سبک وزن ها با سبک وزن ها می جنگند؛ سبک وزن ها هیچ گاه با سنگین وزن ها درنمی افتند، و ضربه های خطا هم مجاز نیست. اما در دنیای خوابگرد ها، که ارواح متعالی اوج می گیرند، هیچ طبقه بندی ای وجود ندارد و ضربه ها دائما به خطا نواخته می شوند و هیچ گاه هم ممنوع نمی گردند. فقط به این خاطر که آن ها ضربه های خطا نام ندارند. دنیای چنگ و دندان و مشت و چماق، دیگر سپری شده است – آن را دنیای خوابگرد ها بخوان. وال استریت، دندان برنده به حساب نمی آید. هیئت مدیره های کودن و احمق و حسابداری های جعلی، ضربه های خطا و غیرقانونی به حساب نمی آیند. عرضه ی انبار زغالسنگ توسط متصدی معدن به اداره ی راه آهن، یک پنجه زنی که طی آن دل و روده ی متصدی معدن بیرون کشیده می شود به حساب نمی آید. هزاران میلیون دلار که با آن می توان مردی با میلیون ها دلار را از پای درآورد هیچ چماقی به حساب نمی آید. انسانی که در خواب گام برمی دارد می گوید که این یک چماق نیست. دور هم جمع می شوند و باتشریفات و بسیار هم رسمی صداهایی تولید و پشت سر هم تکرار می کنند، صداهایی هایی مثل "بصیرت"، "فراست"، "ابتکار"، "بیزینس".  این سروصدا ها به ویژه هنگامی که وارونه شان هم تولید می شود لذت بخش تر هم می شوند. همان معانی را می دهند اما با تلفظی  متفاوت. و هر کدام هم باشد، وارونه یا غیر وارونه، ارواح این خوابگردان آشفته نخواهد شد. <br />وقتی که انسانی در میدان مشت زنی ضربه ی خطایی می زند، جنگ، بلافاصله متوقف و او بازنده اعلام      می شود، و هنگامی که رینگ را ترک می کند توسط تماشاچیان هو می شود. اما هنگامی که یک انسان خوابگرد ضربه ی خطایی می زند بلافاصله پیروز اعلام می شود و با جایزه ای که دریافت می کند تشویق هم می شود؛ و در حالی که تشویق می شود، جایزه اش به یک صندلی در مجلس سنا، به قصری در خیابان پنجم  ، و صرف نظر از کمک هزینه ی روزنامه ها، به کمک های خیریه برای کلیسا ها، دانشگاه ها و کتابخانه ها تبدیل می شود، تا بزرگی خودش را همه جا جار بزند.<br />حیوان سرخ رنگ در خوابگرد آشکار خواهد شد. او، پیکار شهوت انگیز مشت زنی را محکوم می کند، و حیوان سرخ رنگ را به یک پیکار روحامی وامی دارد. دروغ های زهرآلود، زبان زشت و زننده و یاوه سرا؛ توحش سخنان ستمگرانه، بیزینس و ناپاکی اجتماعی و بدعهدی – این ها خراش پنجه های حیوان سرخ رنگ است وقتی که خوابگرد مسئول امور می شود. آن ها ضربه های کوتاه و بلند و مشت های قوس دار و تکان های سریع روح نیستند. آن ها ضربه های خطای روح اند که هیچ گاه ممنوع نشده اند، حال آن که ضربه های خطای رینگ مشت زنی همه گی محرومیت به بار می آورند.(آیا برای یک انسان بهتر نیست که با مشت یک ضربه ی محکم به دهان بکوبد و درباره ی کسی دروغ نگوید و آن ها را که نزدیک ترین و عزیر ترین هستند بدنام نکند؟)<br />این ها جنایت های روح هستند و افسوس که به مراتب بیشتر از کوبیدن بر دهان تکرار می شوند. و هر کس که روح را بر فراز جسم تمجید کند، با تمام باور و یقین اعلام کرده که جنایت روح به مراتب وحشتناک تر از جنایت جسم است. و این چنین خوابگرد ها توسط باور خود محکوم می شوند –  فقط به این خاطر که آن ها انسان های واقعی، زنده و بیدار نیستند، و عبارت هایی سحرآمیز پچ پچ می کنند که تمام شک و تردید ها درباره ی شکوه ابدی و جاودان شان را برطرف می سازد.<br />عیبی ندارد اگر بگذاریم تا میمون و ببر بمیرند، اما چندان منصفانه نیست که میمون ها و ببر های طبیعی و شجاع را بکشیم و به تخم و ترکه ی میمون ها و ببر های بزدل اجازه زنده گی دهیم. میمون ها و ببر های مشت زن در روند تکامل طبیعی به وقت خود خواهند مرد، اما آن ها تا زمانی که میمون ها و ببر های بزدل و خوابگرد به چماق زنی و چنگ اندازی و دریدن ادامه می دهند نخواهند مرد. این، گزارشی مختصر از مشت زن نیست. این، ضربه ی مشتی محکم وسط چشم های خوابگرد هاست که بالا و پایین می پرند، عبارت های سحرآمیز پچ پچ می کنند و خدا را شکر می کنند که شباهتی به حیوان های دیگر ندارند.<br /><br />گلن الن . کایفرنیا. ژوئن 1906<br /></p>]]></description></item><item><title>رباعی / مهتاب رشیدیان</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=834</link><description><![CDATA[<p>یکتایی:<br /><br />ملوسینا رباعی می شود<br />رباعی می شود و قورباغه ها را به جای گوش هایش می گذارد<br />ملوسینا توی میدان آزادی این قورباغه ها را پیدا کرد. آن ها را دید خیال کرد آشنا هستند <br />یادم نبود: آن ها خواهر و برادرم بودند که از من جامانده بودند <br />او آن ها را دید خیال کرد آشنا هستند بعد یادش آمد که آن ها نبودند <br />من هم نبودم<br /><br /> <br />خانوادگی:<br />کم کم توی آزمایشگاه عکس جمجمه اش را گرفت: یک دو جنسی شاگال<br />ملوسینا این رباعی را دوست داشت خودشو دوتا بچه اش خودش<br />بعد یک عکس گرفت: خودشو دوتا بچه اش و خودش                <br />بعد منو برهنه کرد و یک موجود ژنتیکی _ اسمش ملوسینا یا همان قورباغه است که از مغزم بیرون آمد<br />توی آزمایشگاه گفتند: این چهارمی را دوست دارد .<br /><br /> <br />روشنفکری:<br /><br />ما رفتیم کلانتری وگفتیم: ما روشنفکریم لطفاً ما را دستبند بزنید <br />گفت: ده سال زندانیم کن <br />تا بعد تزمو بنویسم <br />ملوسینا نوشته ام که میخوام ده سال زندانی باشم بعد جرممو انجام بدم<br /><br /> <br />آخر هفته : <br /><br />ملوسینا آن شب توی بایندریها بود <br />حس کرد کسی از او رد شد <br />یعنی چیزی بود مثل دانشگاه تهران که حالا او خیال کرده است مرده است <br />بعد ترافیک را ادامه داد <br />آن شب ها کوی دانشگاه امپرسیونیسمی بود، چند تا از ما بود <br />                                                     من هم بودم<br />                         با همدیگر شعر خواندیم <br />بعد به خیابان پروانه رفت <br />رباعی را آنجا جا گذاشتم <br />حس کردم رباعی از او رد شد.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از سهراب مختاری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=833</link><description><![CDATA[<p>1<br /><br />ببازار ساعت<br />با اسب های¬ سفید و سیاه سایه هایمان<br />می¬رفتند از زیرِ طاق های آبی و عشقه های زرد.<br />می رفتیم از پی شان – تا هفتمین – <br />بر شن های داغ –  ناقوس.<br /><br /><br />سهراب مختاری <br />بیست و سوم اکتبر 2011<br /><br />zum stundenmarkt  <br />gingen mit scheckigen pferden unsere schatten<br />unter blauen kuppeln und flammendem gelbefeu.<br />ihnen gingen wir nach – bis zum  siebenten – <br />über den heißen sand – glockenklang.<br /><br /><br />Sohrab Mokhtari<br />23. okt.2011<br /><br />2<br />die röte im blau <br />und der kahn im lilanebel<br />gehen fort<br /><br />dünenkreise<br />wälzten sich stumm<br />und rieseln in wind<br />die schatten kommen in mauern <br />zurück von der jagd  <br />und die hände<br />in der erde graben<br />nach schlaf<br /><br />der kahn steht <br />mit schwarzen flügelmuscheln <br />am saphir- <br />und türkisufer<br /><br />Sohrab Mokhtari<br />Juni – Oktober 2011<br />	شفق در آبی<br />و قایق در مهِ بنفش <br />دور می¬شوند<br /><br />دایره¬های شن<br />لال به خود می¬پیچند<br />و می¬ریزند در باد<br />سایه¬ها از شکار<br />به دیوارها برمی¬گردند <br />و دست¬ها <br />در خاک خواب را <br />حفر می¬کنند<br /> <br />قایق ایستاده است<br />با صدف¬های بالدارِ سیاه <br />بر ساحلِ <br />فیروزه و سفیر<br /><br />سهراب مختاری<br />ژوئن – اکتبر 2011<br /></p>]]></description></item><item><title>شعر ی از غاده السمان</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=832</link><description><![CDATA[<p>در تو صفاتی غیر قابل پیش بینی وجود دارد<br />مردی جدید برای هر روز<br />و من با تو هر روز عشق جدیدی دارم<br /> <br />مداوم به تو خیانت<br />وآن را روی تو اجرا می کنم<br /> <br />همه چیز اسم تو شده است<br />صدای تو شده است<br />و حتی هنگامی که می خواهم<br />از تو<br /> به بیابان های خواب فرار کنم<br />پیش می آید که ساعدهایم نزدیک گوش هایم قرار گیرد<br />به تک تک های ساعتم گوش می دهم<br />که اسم تو را تکرار می کند<br />ثانیه به ثانیه<br /> <br />در عشق نیفتادم<br />به سوی او با گام های ثابت رفتم<br />با چشمانی باز تا دور دست<br />من در عشق ایستاده ام<br />نه افتاده در عشق<br /> <br />تورا می خواهم با تمام هوش و حواسم<br />)یا با آنچه باقی مانده بعد از آشنایی با تو)<br />تصمیم گرفتم دوستت داشته باشم<br />خواسته ای که خودم خواسته ام<br />نه خواسته ای که از روی شکست است<br />و این من هستم که از وجود در بسته ی تو عبور می کنم<br />با تمام هوش یا دیوانگی ام<br />و از قبل می دانم<br />در کدام کهکشان آتش بر افکنم<br />و چه طوفانی از صندوق گناهان بیرون بیاورم<br /><br />*<br /> <br />فی شخصیتک ذات الأبعاد اللامتناهی <br />رجل جدید لکل یوم<br />ولی معک فی کل یوم حب جدید<br /> <br />وبإستمرار<br />أخونک معک<br />وأمارس الخیانة بک<br /> <br />کل شیء صار اسمک<br />صار صوتک<br />و حتی حینما أحاول الهرب منک<br />إلی براری النوم<br />ویتصادف أن یکون ساعدی<br />قرب أذنی<br />أنصت لتکات ساعتی<br />فهی تردد اسمک<br />.. ثانیه بثانیه<br />ولم (أقع ) فی الحب<br />لقد مشیت الیه بخطی ثابتة<br />مفتوحة العینین حتی أقصی مداهما<br />إنی (واقفة )فی الحب<br />لا (واقعة ) فی الحب<br /> <br />أریدک<br />بکامل وعیی<br />(أو بما تبقی منه بعد أن عرفتک )<br />قررت أن أحبک<br />فعل ارادة<br />لا فعل هزیمة<br /> <br />وها أنا أجتاز نفسک المسیجة<br />(بکل وعیی أو جنونی )<br />و أعرف سلفاَ<br />فی أی کوکب أضرم النار<br />وأیة عاصفة أطلق من صندوق الأثام<br /></p>]]></description></item><item><title>قتلِ غیرِعمد برای عاشقی / رضا کاظمی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=831</link><description><![CDATA[<p>ریحان گفت: "خوش به‌حالت باشد داریم می‌آییم دیدنت." با خوش‌حالی - کمی هم بدجنسی گفتم: "فقط من خوش به‌حال باشم دیگر؟" ریزخند ریزخند گفت: "حالاه! خوش به‌حال خودم اصلن. خوب است؟" حرف‌ به‌کُرسی‌نشسته گفتم: "خوب است. حالا یقین فقط برا دیدن من می‌آیید؟" کمی جِدّ شد گفت: "ها که فقط برا دیدن تو." یک‌لحظه - ثانیه‌ای مکث شد - کرد. بعد تُندی ادامه‌ی حرفش را گرفت چسباند به جمله‌ی قبلی‌ش، با مِنُّ مِنّ گفت: "البتْ کمی - یک‌ذره - کوچولو هم برا دریا و جنگل و این چیزها." خنده‌خنده گفتم: "همان. فقط برا دریا و جنگل و این چیزها؛ کمی - یک‌ذره - کوچولو هم برا دیدن من!" خندید. کمی خجالت - کمی شیطنت خندید. خجالت - شیطنتَ‌ش را فهمیدم وقتی صدا خندَه‌ش آمد. آی خوش می‌خندید، آی خوش می‌خندید. ریز ریز. لطیف. مهربان. انگاری بارانِ نرم و خوش، که دلت بخواهد دست‌هات را تا جا دارد از دو طرف باز کنی، سرت را هم بگیری بالا - روو به آسمان تا خوب خیسَ‌ت کند بِشوویَد. خودت را جان و دلت را. وقتِ خندیدن هم روو گونه‌هاش چال می‌افتاد، خوشگل‌تر - توو دل بُروتَرَش می‌کرد. خودِ پدرسوختَه‌ش هم می‌دانست چالِ گونه‌هاش - خنده‌هاش را که جادووم می‌کنند. حالام که خندید، پشتِ گووشی که حرف می‌زدیم، جادووم کرد. مثلِ خر، اُلاغ، یابوو؛ مثل یک هم‌چین حیوانِ شریفی خَرکِیف شدم پرسیدم: "حالا کِی قرارتانَ‌ست راه بیفتید بیایید برسید رشت؟" لووس شد - کرد خودش را، تِریپِّ «نازم بکش - بووسَ‌م کن تا بگویم» برداشت و با اَدا بازیِ یک شخصیتِ داستانی - کارتونی گفت: "این دیگه جزوِ اسراره!" توو صِدام کمی فلفل ریختم، اَخم اضافه کردم گفتم: "خودت را برام لووس نکن! بگو تا سکته نزده پشتِ تلفن پس نیفتاده گوور به گوور نرفته‌ام." تندی درآمد که: "خُب حالا! ناز هم بلد نیست بکشد - بخرد." تندی درآمدم گفتم: "خیلی هم خوب بلدم بخرم - بکشم، اما نه این‌جا که ملت دارند نِگا نِگام - چَپ‌چَپْ نِگا نِگام می‌کنند؛ همین‌طور که توو صفِ تلفن مانده عصبی شده‌اند از پُرچانه‌گی‌ت!" چشم‌هاش حَتمی جِریده - گشاد شده بود وقتی گفت: "از پُرچانه‌گیِ من؟! حالا که این‌طور است پس خداحافظ. قهر. شمال هم نمی‌آییم. قطع." گووشی را تِلِقّی گذاشت قطع کرد. دختره‌ی دیوانه!<br />     نِگا گووشیِ توو دستم کرده بودم، گیج‌واگیج. صدا پشتِ سَری‌ها، دانش‌جووها درآمده بود که یعنی گووشی را بگذارم گوورم را گُم کنم بروم تا آن‌هام بتوانند - برسند تلفن‌هاشان را بزنند. صدا سکّه‌های پنج‌تومانی هم که توو دستِ بچه‌ها - دانش‌جووها به‌هم می‌خورد بالا می آمد یعنی حالاست که یک دوتا از قُلچُماق‌هاشان، به‌حَتمْ از دانش‌جووهای تربیت‌بدنی، زیرِ کَتَم را بگیرند بکشَند کنار تا دلم خواست - نخواست بزنند بکوبندم. گووشی را گذاشتم. اضافه سکّه‌هام را از توو سووراخیِ تلفن همه‌گانی - راهِ دوور برداشتم رام را کشیدم سَلّانه سَلّانه سمتِ میدانِ شهرداری. <br />     یک دو ترم از من عقب بود. یک دو سال پی‌اَش دویده، نازش را کشیده - خریده بودم تا بتوانم - توانسته بودم قاپَّ‌ش را بدزدم، توو دلش جا کنم خودم را. خودم را بِش بقبولانم، باش رفاقت، دوستی، کنم. مگر می‌شد طرفش بروی بس‌که خوشگل، قشنگ، توو دل بُرو بود و بس‌که بین دانش‌جووها خواهان داشت. یک‌سال پاش آب ریختم، دانه براش پاشیدم، توور انداختم تا شد. ثمر داد. گل‌سرخی بود برا خودش. حتمْ حالام باشد؛ البتْ با کمی کُرک و پَرِ ریخته، مُچاله مووچووله، چرووک شده. نه که بیست سال از رووش می‌گذرد. ها، بیست سال! بیست سال است که این‌جام. پشتِ میله‌ها. درسم که تمام شد، شدم لیسانسیه - مهندسِ عُمران. رفته نرفته سربازی قبول شدم برا فوقِ مهندسی - فوقِ‌لیسانس. کجا؟ رشت. خواب‌گاهِ دانش‌جوویی خوشم نمی‌آمد بگیرم، خانه گرفتم برا خودم. پولم نمی‌رسید، نصفِ خانه گرفتم. همان نصفِ خانه را هم با دوستم نصف کردم. خانه، اجاره، همه‌چی اشتراکی. نصفْ نصف. نصفِ دیگر هم قُرُقِ صاحب‌خانه بود. پیرمردِ تنها - بازنشسته‌ای که توو میدانِ شهرداری برا خودش مغازه داشت. نه نداشت، توو مغازه‌ای می‌رفت می‌نشست با صاحب‌ْ مغازه - دوست‌َش اختلاطِ پیرمردانه می‌کرد.<br />     ریحان نگفت برا کِی، چه روزی، چند شنبه رشت هستند؛ اما حتمی آخر هفته می‌آمدند. می‌آمدند یک دو سه‌روزی می‌ماندند تغییرِ آب و هوا می‌دادند می‌رفتند. من و ریحان هم که خوش‌خوشانِ‌مان بود - می‌شد. دوشنبه بود که آمده رفته تلفن زده خبردارِ آمدن‌شان شده بودم. دوشنبه‌ی تابستان. پس، حتمی چهارشنبه شب می‌رسیدند. می‌باس می‌رفتم بازار برا خرید. همه‌چی. از میوه گرفته - بگیر تا گووشت و ماهی و سبزی و تنقلات. وضعیتمْ وضعیتِ آماده باش بود - شد. به خودم آماده باش داده راهم را کشیدم سمتِ بازار. بازار را باس از همان میدان فرهنگ راستِ شکمم را بگیرم - می‌گرفتم می‌رفتم سمتِ میدان شهرداری، و نرسیده به میدان می‌باس دست راست را بپیچم - می‌پیچیدم توو، که راسته‌ی بازار بود.<br />     گفتم - گفته بودم بلند شود بیاید رشت ببینمش؛ دلم براش تنگ شده هواش را کرده‌ام. تازه رشت آمده بودم. هنوو نامزد - عقدِ هم نبودیم. گفت: "چه جوور بیایم که اگر مادر بفهمد خودش را می‌کُشد. نه، اول مرا می‌کُشد - از خانه می‌اندازد بیرون، بعد خودش را نیست - نابود می‌کند." خنده‌م آمد - آمده بود، با کمی نگرانی که انگاری بدانم همین حرف را بعدها ازش می‌شنوم و حالا پیش‌پیش شنیده بودم. گفته بودم: "چه جوور ندارد، صبحِ زود بزن از خانه بیرون، که مثلن کلاسِ فوق‌العاده داری دانشگاهت زودتر شروع می‌شود." توو صداشْ شیطنت - خوش‌حالی بود - داشت وقتی گفت: "خب خب، بعد؟!" خندیده گفته بودم: "بعد ندارد. زرتی می‌پری - بپر ترمینال، ساعتای ده و یازده اتوبوس می‌رساندت رشت. تا عصرش این‌جایی بعد هم فِرتی می‌رسانمت ترمینال، ساعتای نزدیکِ تاریکی هم تهران - خانه‌ی‌تانی. مادرت هم تو را نمی‌کُشد از خانه نمی‌اندازد بیرون بعد هم برود خودش را بکشد!" خندیده بود. بلند. من هم دَم به خنده‌هاش داده مُرده بودم پشتِ گوشیِ تلفنِ همه‌گانی.<br />     اضافه سکّه‌هام را که برداشتم راه افتادم رفتم سمت میدان. هِی هم جلو ویترینِ مغازه‌ها، بوتیک‌ها پا شُل کردم و نِگا تووشان، انداز ورندازِ اجناس‌شان؛ و رد شدم. جلو کیوسک روزنامه‌فروشی ایستادم تیترِ روزنامه‌ها را مُفتی - مجّانی خواندم. نخی سیگار هم از روو پیشخوانِ کیوسک برداشته گذاشتم لبم آتش زدم، و چُس‌دوود‌ - کاه‌دوودکُنان رام را ادامه داده، تا سرِ بازار رفتم. سیگار را تازه بود که، یعنی یک چند وقتی می‌شد که می‌کشیدم. ریحان نمی‌دانست هنوز. بِش هم نگفته بودم. می‌فهمید بی‌چارَه‌م می‌کرد. مانده بودم این یک دو سه روز با خُماری -  نکشیدن - اَدا سیگاری حرفه‌ای‌ها را درنیاوردن چه کنم - خواهم کرد. سیگارِ وینستونِ صلِّ علای سه‌خط را نیمه انداختم زمین، پاسارش کردم، رفتم توو بازار.<br />     آمد رشت. رفتم - رفته بودم ترمینال پی‌اَش. آوردمش خانه. عصر هم بُرده، سوارش کرده بودم اتوبووس برود - رفته بود خانه‌ی‌شان. برگشتم. تا برسم - رسیده بودم خانه، دل‌هُره، ترس، دل‌شووره داشت می‌کُشتم - کُشتم - کُشته بودم. یک دو سه ماه بعدش بود که با هم توو پارک بودیم. گند بالا آورده بودیم. بووش بلند شده؛ یعنی داشت بلند می‌شد. <br />     خریدهام را کردم. بارم بار شد؛ تازه اضافه‌بار هم آوردم، از خرجِ اضافه، ولخرجی که کردم - کرده بودم. تا برسم - رسیدم خانه رُسَم کشیده عرقم درآمده بود. از همه‌جام عرق زده بود بیرون، شُرِّه شُرِّه. خودم را از لباس‌هام خلاص کرده، مثل انسان‌های اولیه‌ی بدون برگِ انجیر ایستادم وسط اتاق. کمی بعد هم رفتم دووشِ آبِ سرد. کمی بعدتَرَش هم بیرون آمدم رفتم ولو شدم روو کاناپه‌ی درب و داغانِ دست چندمِ سمساری‌خَر! فردا پس فردا شبَ‌ش می‌رسیدند. باس سنگِ تمام می‌گذاشتم. بارِ اولِ‌شان بود دستِ جمعی می‌آمدند خانه‌اَ‌م - خانه‌ی اجاره‌ای کرایه‌ایم توو رشت. دامادْ رسمیِ آینده‌شان بودم مثلن، باس دستِ خالی ازَم - از خانه‌اَ‌م برنمی‌گشتند؛ که اگر برمی‌گشتند حرف بود پُشتم و اَخم و تَخمِ ریحان و قهر و لال‌مونی و سکوتش. برا هرکدام‌شان یک‌چیزی - هدیه‌ای - سوغاتی باس می‌گرفتم - بگیرم. دست و بالم، جیبم خالی بود. دست‌پَتیِ دست‌پَتی. کلَّه‌م را کار انداختم برا جوور کردنِ پول. هم‌خانه‌اَ‌م - دوستم بدتر از خودم، پیش‌خور کرده بود حقوق‌ش، پول‌ش، دست‌مزدش را. این‌طور نمی‌شد. تا قبلِ غروبِ چهارشنبه می‌باس خریدِ لعنتی‌م را می‌کردم.<br />     گفته بود: "مادر بفهمد خودش را می‌کُشد. نه، اول مرا می‌کُشد - از خانه می‌اندازد بیرون، بعد خودش را نیست - نابود می‌کند." گفته بودم: "حالا که چیزی نشانه‌ای معلوم نیست - نشده که گندِمان را روو کند، مادرت هم اول تو را بکشد - از خانه بیندازد بیرون، بعد خودش را هم نیست - نابود کند." این‌ها ‌را که گفته بودم جیغَ‌ش رفته بود آسمان - هوا. هَوارش کلاغ‌های پارک را که تووش بودیم پرانده، قارشان را درآورده بود: "کی گفته چیزی نشانه‌ای نیست؟ پس این‌که چند وقتی می‌شود حالم خوش است، شنگولم؛ که نباس باشم، عوضش باس عصبی، دعوایی، دِپرِس باشم با احوالی که بِم می‌گویی گُه‌مرغی؛ نشانه نیست؟ نشانه نیست پس چی است؟ اصلن بگو بدانم تو باید بدانی - بگویی یا من؟ بعدش هم، قرارمان بعدِ خواستگاری - نامزدی - عقد - عروسی بوده نه حالا که نه به دار است نه به بار و آبروومان برود - رفته است." و زد به گریه، اشک، زاری. به‌هم ریخته، درب و داغان بود. خودِ من هم چیزی توو مایه‌های عُنُقِ مُنکسره، آدمِ گُه‌گیج‌شده ریده به شلوار - یک هم‌چین چیزی - که نداند چه گندی بالا آورده، عن‌قریب است بووش شهر را بردارد. بعد، یک دو سه ماه بعد؛ رضا - نا رضا شدیم - شده بودیم نامزد، مَحرم، حلالِ هم!<br />     همین‌طور که روو کاناپه، لُخت و عریان وِلو شده فکریِ جوور کردن - شدنِ پول بودم؛ دورِ کلَّه‌م - چشم‌هام ستاره‌ستاره شد. ستاره‌ها چرخ زدند - خوردند توو کلَّه‌م توو چشم‌هام. نِگا پُشتم کردم. هم‌خانَه‌م بود. با نیشِ باز و برقِ توو چشم‌هاشْ نِگام می‌کرد. تندی حوله را کشیدم روو پاهام، سرش هَوار زدم: "مرض داری - داشتی زدی پسِ کلَّه‌م هرچی فکر جمع کرده بودم تووش پرید؟" خنده‌خنده گفت: "چَرس و بَنگ، سیگاری زده بودی مگر که بپرَّد؟" چشم‌هام را خُمار کرده گفتم: "داری؟ بپیچ بکشیم که خرابم." سرش را انداخت بالا: "نُچ! حالا خرابِ چی - کی هستی؟" براش گفتم. ریحان و خانواده‌اَش، و خراب شدن‌شان روو سرم را براش گفتم. گفت: "این‌که خوب است. خوش‌خوشانت می‌شود که." گفتم: "ای بابا تو هم حالت خوش است." شیطنت ریخت توو چشم‌هاش: "مثل آن‌دفعه که دَکَ‌م کردی؟ خانه‌ی خلوت و عاری از اغیار و عُشّاقِ به‌هم درآویخته، هان؟" بالای دماغ‌َم را چین دادم: "مسخره!" گفت: "چرا؟" هدیه - سوغات - کادو خریدن را هم براش گفتم. گفت: "پول برا این می‌خواستی نداشتم بِت بدهم؟" سر تکان دادم: "هووم!" نشست کنارم. سکووت کرد - شد. سیگار کشیدیم. یک دو سه نخی توو سکووتْ سیگار روو سیگار دوود کردیم. دهانم که تلخ شد بی‌حوصله پا شدم - خواستم پا شوم بروم لباس‌هام را تنم - بَرَم کنم بزنم بیرون برا دردم چاره یافت کنم که دست گذاشت روو بازوم سرش را نزدیک آورد نَرم گفت: "پیرمرد!" نگاش کردم. خیره، ولی گُنگ، گیج، هَپرووتی. چشمک زد و از جاش پا شد رفت حمام. کلَّه‌م برق زد روشن شد.<br />     گفت: "پیرمرد!" نگاش کردم. چشمک زد، و از جاش پا شد رفت حمام. دو دقیقه بعد آمد بیرون. گربه‌شوور. لباس پوشید رفت طرف در. گفت می‌رود توو شهر برا خودش حال کند. برود سینما، پارک، دختربازی. رفتنا هم دوباره برام چشمکی پراند - زد. صدا بسته شدن در آمد. باز سکووت شد. از جام پا شدم. حوله را انداختم، لباس‌های خانه - راحتی‌م را پوشیدم. هنوو گیج می‌زدم از حرف - اشاره‌ی هم‌خانَه‌م. توو کلَّه‌م کلاسِ ریاضی - حساب کتاب - دو دوتا چندتا برپا شده بود. هنوو توو اوضاعِ سبک سنگین کردن بودم که خودم را جلو درِ خانه‌ی - اتاقِ پیرمرد دیدم، که ایستاده نِگا قد و بالای در می‌کردم. در از توو ساختمان، نصفِ خانه‌ی ما را به نصفِ خانه‌ی صاحب‌خانه وصل - متصل می‌کرد. نِگا پنجره‌ی بالای در می‌کردم - کردم. نِگا زِه‌وارِ دورِ شیشَه‌ش. نِگا کاناپه‌ی خودمان. نِگا میز. نِگا کِشوی میز که تووش پیچ‌گووشتی داشتم.<br />     کاناپه را کشیدم چسباندم پُشتِ در. پیچ‌گووشتی را از کِشو برداشتم. رفتم روو کاناپه. پیچ‌های زِه‌وارِ پنجره را باز کردم. زِه‌وار را و شیشه را با احتیاط، ترس، هوشیاری، دل‌کووبه درآوردم گذاشتم کنارِ کاناپه، تکیه به دیوار. دستم را گرفتم لبه‌ی پنجره - شیشه‌خورِ پنجره، خودم را کشیدم بالا و توو نصفه‌ی پیرمرد پایین آمدم. بی‌ فوتِ وقت همه‌جاش را گشتم. چمدانش توو اتاق‌خواب، زیرِ تخت‌خوابش بود. از آن چمدان قدیمی‌ها. چرمی، قهوه‌ایِ سووخته، با دو کمربندِ دور تا دوری. کشیدمش بیرون. قفل‌هاش را با پیچ گووشتی که هنوو توو دستم بود باز کردم. دستم تووش را، دل و روودَه‌ش را بیرون می‌ریخت که صدا درِ خانَه‌ش - حیاط‌َش آمد. نِگا ساعتم کردم. نَباس آن‌وقت می‌آمد. دستم را با پاکتِ پوول‌هاش کشیدم بیرون، بلند شدم ایستادم. مغزم گریپاچ کرده بود. قفلِ قفل. پاهام را نمی‌گذاشت فراری‌م بدهند. تا تکانی به خودم به پاهام بدهم درِ اتاق باز شده، توو آستانَه‌ش ایستاده بود نِگام می‌کرد - کرد - کرده بود. نِگاش کردم. چشم‌هاش تا جا داشتند باز شده - جِریده بود؛ همان‌طور که سکته‌ای‌ها قبلِ مُردنْ چشم‌هاشان تا جا دارد باز می‌شود - می‌جِرَد. بعد، دست گذاشت روو سینَه‌ش، مثلِ توو فیلم‌ها؛ و افتاد مُرد.<br /><br />اردی‌بهشت 90  -   تهران<br /></p>]]></description></item><item><title>به نام هر چیز برتر / حسین کامکاری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=830</link><description><![CDATA[<p>صدای موزیک ، کل ، دست و گاهی جیغ میاد ولی هنوز یه شب تا عروسی مونده.<br />گاهی اوقات مجبورمیشی کاری کنی که تمام عمر پشیمونی و مدام جلو چشمت رژه میره  و گوشه گیرترت میکنه و غمگینت.<br />شش نفر بودیم تو یه آپارتمان درب و داغون . هممون دانشجو بودیم . من تا حدودی بینشون اضافی بودم  و گاهی میشنیدم که میگفتند بعد از این ترم یه جوری باید دکش کنیم . ناراحت نمیشدم . مقصر منم . من باهاشون نمیجوشیدم. با اینکه تنهابودم و از این تنهایی هرگز لذت نبرده بودم اما جرات تغییر روند توی زندگیم رو نداشتم . <br />ساختمون 15 واحد داشت و اکثر اونا ما رو دوست داشتن . گاهی غذا می اوردن ، احوالمونو میپرسیدن و هر وقت مارو میدیدن درست و حسابی تحویل میگرفتن، البته بیشتر به خاطر بقیه بچه ها بود . اونها هم کاملا اجتماعی بودن و هم بی ازار و کار به کا ر کسی نداشتن.<br />خونه ما 2 اتاق داره و هیچوقت تا حالا بینمون مشکلی نبوده فقط یه بار که دیر رفتم  خونه  نیما اومد جلو و گفت ها ناغلا دیدمت خوب افتادی تو 5 تاشون ... ها هر شب یکی؟ اره؟ باید ناراحت میشدم، ولی خوب نشدم، بعد خندیدم ورفتم طرف اتاقم. انگار خیلی بهش زور وارد شده بود شروع کرد داد و بیداد کردن و مدام می گفت اگه می خوای اینجا باشی باید فلان باید فلان و کلی شر و ور دیگه.ولی همش حرف بود. حرفای صدتا یه قاز. کاش میدونستن که حرف از تو دهنشون میاد بیرون نه از خشتک مبارک ... فرداش هم معذرت خواهی و تموم.... من با یه دختر دوست بودم که دختر موجهی بود بین این همه دختر که غیر قابل تحمل بودن ... اونا 5 تا بودن و خونشون 3 خوابه بود ... حضورش گاهی خوب بود ولی هروقت نبود چیزی کم نبود و همیشه رابطمون توی یه خط راست بود ، بدون هیچ نوسانی ...<br />توی طبقه دوم ساختمون یه زنه با پسرش زندگی میکرد ... پسرش 35 سالش بود .توی اداری مالیات کار میکرد وگفته بودنش اگه بره دانشگاه حقوقش 45 هزار تومان افزایش پیدا میکنه .پسره رو چندین بار دیده بودم و نرمال نمیزد . مطمئن بودم یه جای کار میلنگه.<br />مادرش اومد و به من گفت دوستات گفتن که شما درستون خیلی خوبه و از این کارا لذت میبرید اگه میشه بیاید به پسر من توی یه چند تا درس کمک کنید تا ایشالا بره دانشگاه منم همیشه دعاگوتونم. بازم ازشون ناراحت نشدم . گفتم چشم خانم ... خوشحال برگشت و رفت . برای اولین بار بود کسی رو خوشحال می کنم.<br />یه هفته بود که میرفتم و به این پسره درس میدادم . خیلی سخت میفهمید. و کارایی میکرد که شک منو به یقین تبدیل میکرد. مدام ضرب عددای تک رقمی رو یادش میرفت و گاهی مسائل پیچیده فیزیک رو زود حل میکرد . ولی این خاص بودنه پسره تنها دلیل اومدن من به خونشون نبود . اما یه چیزی بود که منو ترغیب میکرد بیشتر برم ... اوایل روزی یه بار بعد روزی 2 بار و بعد صبح که میرفتم تا عصر اونجا میموندم ... اون زنه در مورد یه دختر دیوانه مئاب حرف میزد که تا حالا 3 بار خودکشی کرده وخانوادش اصلا نمیزارن از خونه بیاد بیرون و آخرین بار دو سال و 8 ماه پیش بوده که اومده بیرون و این خانمه دیده اونو .<br /> من وقتی بر میگشتم این توی ذهنم مدام مرور میشد و واسم هر روز مهمتر میشد ... وقتی بر میگشتم خونه کلی بچه ها میخندیدند و متلک میگفتن ... خوب چاق شدی، پیرزنه خودش خوب ساخته بهت یا غذاش ... و من فقط به حرفایی که در مورد دختره  شنیده بودم فکر میکردم ... اسمش ساحره بود ... گاهی صداش داره میاد که بلند بلند اواز میخونه بعد صدای جیغش و بعد سکوت . ولی من هرگز نشنیده بودم ...شاید توجه نمیکردم.این حرفها رو این زنه به همسایه های دیگه میگفتن وحدودا نصف غیبتهای هر روزشون در مورد ساحره بود. که ساعتها پشت تلفن هیچان رو به اوج میرسوندند . گاهی فضولی هیجان داره.<br />حوصله شام خوردن نداشتم ... ساحره لحظه ای ارومم نمیگذاشت . تمام مدت تصویرشو مجسم می کردم و حرکاتشو .چیزهایی که هرگز ندیده بودم اما انگار دیده بودم. از اتاق اومدم بیرون . بچه ها داشتن شام میخوردن . همینجور ایستاده بودم ونگاه میکردم . نیما یه کم جمع و جور تر نشست تا جای منم بشه . من همینجور نگاه کردم یه لحظه گیج شده بودم چرا اونجا وایسادم . موبایلم داشت زنگ میخورد . اما متوجه نمیشدم. صدای زنگ چند لحظه سکوت رو حاکم کرد تا من حرفمو بتونم بزنم. گفتم کسی این ساحره دختره طبقه سومی رو میشناسه ؟ یه چند لحظه سکوت ... بعد یکی از بچه ها گفت این دست بردار نی ... به همه میخواد رسیدگی کنه... نیما گفت : پیرزنه دلتو زد دیگه؟ ... همه بچه ها خندیدند. کاش هیچی نگفته بودم . زنگ موبایلم قطع شده بود . سرمو انداختم زیر . برگشتم طرف اتاق. هنوز یه قدمی نرفته بودم که یکی گفت من عکسشو دیدم خیلی خوشکله ولی میدونی که دیوونست؟<br />گفتم اره.<br />باز سکوت ... اینبار سکوت طولانی ش%<br /></p>]]></description></item><item><title>خرمالو / نیما نعمتی زاده</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=829</link><description><![CDATA[<p>زمین، خورشید رو قورت داد. ستاره ها، تیک و تیک...شهر، آروم...مرد، کنار پنجره به بیرون حواس دوخته بود. هر از گاهی دستاشو به زیر کت میبرد و کمربند بازیگوشش رو  سفت میکرد. یه دفعه، بی اختیار، زمزمه کرد... و دوباره بی اختیار، سر  و کله تکون داد. بعد با اختیار، بشکن زد... دیگه مال خودش نبود. تاریکی و شب جرأت نکرد از پنجره ی اتاق به داخل سرک بکشه... توی همون حالت بی خودی و با خودی، زن از آشپزخونه، لیوان شربت بدست، ریسه ای، به سمت مرد نزدیک شد... "مرد من...خوب من...عمر من...جون من...روز من...شب من..."   مرد حرف زن رو زیرکانه و کودکانه، قطع کرد... " آینه...آینه...آینه"   زن از خنده به خود لرزید و لیوان آب پرتقال به گریه افتاد. مرد دستش به سمت زردی نوشیدنی دراز شد. یه دفعه سکوت کری خوند... خنده ها خشکیدن... شب چشماشو بست...  مرد، لیوان بدست، نگاه زن رو مزه مزه کرد و سکوت، بارونی شکست... "عزیزم، دوستت دارم..."   پلک نگاه زن غش کرد... همون کاری که آتش با خرمن کرد... دو نگاه به هم دوخته شدن...پل های چشم، گره ی کور شدن... همه چیز جور شد... زن گفت: "خسته نباشی مرد من، تا لباساتو بکنی، شام روی میز چیده شده"   مرد یکباره سر به سمت ساعتش چرخوند و با دست محکم به پیشونیش کوبید... زن متحیر موند اتفاقی افتاده عزیزم؟!"   مرد، ان و من کرد... "ااا...ااااا...نه،نه، چیزی نیست اما..."    "اما چی عمرم؟"   مرد چند ثانیه سکوت کرد... نگاه به فرش دوخت... صبر زن از عرش، لبریز شد... "نکنه بیرون شام خوردی؟ اینکه دیگه ناراحتی نداره عزیزم"   مرد همچنان با نگاه فرشی، آسته آسته پاسخ داد... "ببین عزیز دلم... من باید به یه سفر کاری برم...الان..."   زن دستای مرد رو گرفت و دوباره چشمها به هم وصله خوردن... "آخه چرا یه دفعه...یهو...؟"   مرد جواب داد: "منو ببخش... این اداره ی بی محل دست از سرم بر نمیداره" زن آروم و مطمئن دستای شوهرشو گرمتر فشرد و گفت: "هر جا باشی دوستت دارم"   مرد: "تو بهترین زن دنیایی... تو فرشته ای..."   مرد این جمله رو گفت و با زمزمه ی بدرود، خونه رو ترک کرد...ماشینش رو آتیش کرد و چند خیابون و کوچه رو به هم دوخت و رسید به یه مجتمع... موسیقی آسانسور، طبقات رو کمی سور، یه نمه سات داد.... طبقه ی چهارم...واحد هفت... در واحد باز شد... یه خانم بفرما زد... بدون سلام پرسید: "تونستی بهش بگی که میای پیش زن اولت...؟!"   مرد در واحد رو بست و خر خر کنون جواب داد: "مگه من زن داشتم...؟!!!"  و یه کم خندید   <br /> <br />     نیما نعمتی زاده<br />آذر ماه هزار و سیصد و هشتاد و هفت<br /></p>]]></description></item><item><title>از حالا به بعد خودت نیستی / ترانه جوانبخت</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=828</link><description><![CDATA[<p>آن اسم را در بچگی دوست داشت. بعدها آن اسم او را به یاد بازی دوران مدرسه می انداخت. بعد از بیست و دو سال صدای بچه ها را به یاد داشت که با هم می خواندند:<br />«عمو زنجیر باف! <br />زنجیر منو بافتی؟ <br />پشت کوه انداختی؟»<br />و بعد یاد نخود و کشمش های مادربزرگ می افتاد. چقدر سر همان دو مشت نخود و کشمش که توی جیب شلوارش قایم می کرد با همکلاسی هایش دعوا می کرد و آخر سر چون حریفشان نمی شد همه را به آنها می داد.<br />اما حالا دیگر بهروز از این اسم نفرت داشت. هر کس او را عمو زنجیرباف صدا می کرد از نیش و کنایه اش درامان نمی ماند. زخمی که از مرگ نامزدش سیما خورده بود این نفرت را مثل چرک کثیفی کرده بود که حاضر بود برای خلاص شدن از آن همه آوازهای بچگانه را درست مثل عمو زنجیرباف  در ته قلبش مدفون کند. حق داشت از این اسم بدش بیاید. خودش را مقصر می دانست، سیما بعد از دعوای مفصلی که با او کرده بود با زنجیری که از او هدیه گرفته بود خودش را خفه کرده بود. دعوایشان سر موضوع زمین های کدخدا پدرخوانده بهروز بود. سیما چند بار از بهروز خواسته بود که به زن کدخدا فشار بیاورد تا زمین ها را به اسم او کند اما بهروز قبول نمی کرد. بعد از او خواست برای شروع یک زندگی جدید به شهر بروند و از چشم زن کدخدا دور شوند اما باز هم بهروز امروز و فردا می کرد. ناامیدی و عشق بی نتیجه آخر سر سیما را به خودکشی کشاند.<br />از روزی که به بهروز خبر آوردند که سیما خودکشی کرده حالش دگرگون شد ولی هنوز مرگ سیما را کاملا باور نکرده بود. هر شب با فکر سیما به خواب می  رفت و خواب او را می دید و فردا صبح امیدوار می شد که دوباره او را خواهد دید. فکر کرد دستهایش را با چاقو زخم بزند روحش التیام پیدا می کند. بعد از خودکشی سیما او ماند و جای زخم دو دستش. <br />از وقتی که زخم دستهای بهروز تبدیل به ستاره شده بود هر شب با آن ستاره ها حرف می زد. ستاره کوچکتر را از آن یکی که قدری بزرگتر بود بیشتر دوست داشت. می گفت ستاره کوچکتر سیما است و ستاره بزرگتر خودش. ستاره ها گاهی به هم چشمک می زدند و او تعبیر می کرد که می خواهند به هم برسند اما نمی توانند. پیغام هایشان کوتاه و رسا بود و او را ساعتها به خود مشغول می کرد. <br />به جز بهروز هیچ کسی جز کدخدا و زنش نمی دانست که او بچه یتیمی بود که زن کدخدا دلش سوخته بود و بزرگش کرده بود. وقتی مادر بهروز مرد او فقط هفت سال داشت.  بهروز دو هفته بعد  از خبر خودکشی سیما تصمیم گرفت دوره جدیدی را در زندگی اش تجربه کند. با خودش فکر کرد: چه چیزی بهتر از تجربه مرگ در قبر آنهم زنده؟ این بود که به فکر پیدا کردن یک قبر خالی افتاد. <br />کار سختی نبود. آن طرف دشت جایی که مردم روستای برگ جهان با الاغهایشان برای دیدن قلعه بند می رفتند چند قبر خالی بود که از مدتها قبل دست نخورده مانده بود. او قبلا بارها آنجا رفته بود. راه ماشین رو نبود و فقط با الاغ میشد آنجا رفت. <br />باد خنکی به صورت بهروز می خورد. آسمان ابری بود و گاهی پرنده ای بالای سرش سروصدا می کرد و بعد چرخ زنان به سمت کوه می رفت. الاغ خودش را سوار شده بود. از آن الاغ های چموش که اگر لج می کرد هرچقدر که با چوب می زدش راه نمی رفت که نمی رفت. آن روز از صبح زود به الاغ یونجه داده بود. هویج تازه ای که آخرسر به الاغ داد کار خودش را کرده بود و او رام و سربراه پیش می رفت. <br />راه درست مثل همان راه همیشگی بود که به آن از پنج سال قبل عادت کرده بود. جاده خاکی کنار کوه راه را طولانی تر می کرد ولی چون آن راه از کنار خانه میرزا حسن می گذشت و می توانست سیما دختر شانزده ساله مو بور میرزا را ببیند که گاهی برای چیدن سبزی های باغچه خانه شان می آمد خوشش می آمد از آنجا برود. <br />سیما خجالتی بود. سعی می کرد خودش را از نگاه پسرهای جوانی که از کنار میله های حیاط خانه شان رد می شدند پنهان کند اما با همان نگاه اول از بهروز خوشش آمد. چهره بشاش و صدای گرم بهروز به دلش نشست. <br />اولین بار که بهروز سیما را دید فکرکرد که به دختر آرزوهایش رسیده است. به خودش گفت از حالا به بعد خودت نیستی و دیگر خودش نبود. بعد از آشنایی با سیما از آن مالیخولیای دوران بچگی که با مرگ مادرش دچارش شده بود دست کشید و به لبخندهای ساده آن دختر پناه برد. به خودش قول داده بود زندگی را سخت نگیرد.  از آن موقع وضعیت نمرات اش در مشکل ترین درس های مدرسه بهتر شد. دیگر کابوس معادلات ریاضی شبها به سراغ اش نمی آمد. با سیما قرار گذاشته بود بعد از گرفتن دیپلم دبیرستان کار کند و او را به شهر ببرد.<br />میرزا حسن شبها سیما را روی زانوهایش می نشاند و به رسم دوران بچگی برایش کتاب می خواند. با وجود این که سیما به پدرش بیشتر از مادرش احساس نزدیکی می کرد موضوع آشنایی اش با بهروز را به پدرش نگفت.<br />کسی جز بهروز و سیما و مادر سیما از نامزدی شان خبر نداشت. میرزا دو ماه بعد سرطان کبدش عود کرد و مرد. <br />زن کدخدا قابله بود. او بود که موقع زایمان مادر سیما او را از مادرش گرفت اما تا آشنایی بهروز و سیما این را از او پنهان کرده بود. زن کدخدا و مادر سیما بعد از نامزدی بهروز و سیما رابطه خوبی با هم پیدا کردند. آنها بعضی روزها به باغ گیلاس کدخدا می رفتند و درحالی که از درختها میوه می چیدند با هم درد دل می کردند و از آینده بهروز و سیما می گفتند.<br />الاغ سربراه و آهسته می رفت. کم کم ابرها کنار رفت و آفتاب ملایمی دشت را پوشاند. تا دم دمای ظهر چشمش به افق خیره بود تا این که سه نقطه تیره  را از دور دید. از الاغ پایین آمد و جلوتر رفت. به سه قبر رسید که روی قبر سمت  راست سنگ گذاشته بودند. تا یک هفته قبل آن قبر هم مثل دوتای دیگر خالی بود. روی سنگ قبر اسم مینا و تاریخ تولد ۱۳۴۸ حک شده بود. نام فامیلی نوشته نشده بود. معلوم نبود به عمد بوده یا علت دیگری داشته. علت هرچه بود مربوط به قتل مینا زن برادر کدخدا بود. وقتی جسد را کنار رودخانه برگ جهان پیدا کردند اثر ضربات چاقو روی گردن اش دیده می شد. بهروز شک داشت که مینا توسط یک ضارب به قتل رسیده و احتمال زیاد می داد که دو یا چند نفر از دوستان شوهر مینا در قتل اش دست داشتند اما برادر کدخدا آن را انکار می کرد. مینا عاشق زنجیر طلا بود. به زنجیر روی گردن سیما هم حسادت می کرد. خانه اش را کرده بود زنجیر خانه. صندوق زیرزمین را پر کرده بود از زنجیرهای طلا. شوهرش هم که دهانش چفت و بند نداشت. قضیه را گذاشته بود کف دست دوستانش. بهروز شک نداشت که قتل مینا توسط هر کسی که اتفاق افتاده علتش همان زنجیرهای طلا بود. <br />سیما نامزد بهروز را در خانه کدخدا دفن کردند. مادر سیما این طور خواسته بود. وقتی بهروز به سنگ قبر مینا دست کشید بیشتر از آن که یاد او بیفتد یاد نامزد خودش افتاد. برای یادآوری خاطراتش با سیما بود که او این راه طولانی را تا آنجا آمده بود و نمی دانست چه اتفاقی برایش در آن مکان پرت خواهد افتاد. دوباره مسیری که آمده بود را نگاه کرد. <br />- این طوری نگاهم نکن. <br />سیما دست روی چشمهای بهروز گذاشت. <br />- پس چطوری نگاهت کنم؟<br />سیما خندید و شروع به دویدن کرد. بهروز به حرکات نرم دخترخیره ماند. دستهایش در هوا به رقص آمده بود. با هر چرخش روی پاهایش بلند می شد و دل او را می لرزاند. موهای بلندش که از زیر روسری کوچکش بیرون زده بود به نظرش طلایی تر از نور خورشید بود. طاقت نیاورد. خودش هم شروع به دویدن کرد. دستش را به آرامی کشید.<br />- ولم کن.<br />چقدر دخترک از این هراس و گریز لذت می برد و آن وقت که با نگاه بهروز تسلیم می شد، درست وقتی که لذت جایش را به درد عشق می داد. <br />- عمو زنجیرباف. <br />صداها در ذهن اش بلند تر شد. <br />آی عمو زنجیر باف.<br />فریاد زد:<br />- نه. نمی خوام باشم. نمی خوام. <br />و نگاهش را به سمت قبرها برگرداند. مردی در قبر وسطی خوابیده بود. موهای سیاه بلندش روی پیشانی اش افتاده بود. قیافه گیرایی داشت. بهروز از زخم صورت آن مرد وحشت کرد. نمی دانست چرا آن مرد آنجا افتاده. انقدر سرگرم خاطراتش با سیما بود که انگار از یادش رفته بود مقابل قبرها ایستاده. می توانست مرده باشد؟<br />بهروز بدون این که به طرف جسد مرد برود وارد قبر سوم شد و به آرامی در قبر جا گرفت. قبر زیاد تنگ نبود. انگار برای دو نفر آن را حفر کرده بودند. چشمانش را بست و برای مردن آماده شد.<br />- دیگر خودت نیستی.<br />- پس کی هستم؟<br />جوابی نشنید. <br />با سماجت گفت:<br />- پس کی هستم؟<br />نفسش را حبس کرد. دست سردی را روی پیشانی اش حس کرد. چشمانش را باز نکرد. منتظر ماند تا مرگ کارش را تمام کند.<br />- از حالا به بعد خودت نیستی.<br />صورت مرگ را دید. موهای بلند مرگ روی پیشانی اش افتاده بود. جای زخم چاقو روی گونه راست اش بود. <br />- عمو زنجیرباف بلند شو.<br />- از این اسم متنفرم.<br />- بلند شو.<br />احساس سبکی می کرد. انگار پاهایش روی زمین نبود. مرگ زنجیر بلندی از طلا به او داد.<br />- بگیر.<br />زنجیر را گرفت و نگاهش کرد. همان زنجیری بود که به سیما داده بود. <br />- ازش حالم به هم می خوره.<br />با نفرت پرتش کرد.<br />برادر زن کدخدا را دید که نگاهش با ناراحتی به حرکت تند بیل روی قبر خیره مانده. همان قبر وسطی بود که قبلا جسد مرگ را در آن دیده بود. معلوم نبود پیرمرد گورکن روی چه کسی خاک می ریخت. مادر کدخدا بود یا زنش؟ از بین جمعیت پسربچه ای را دید که شاخه گل زردی روی تل خاک انداخت. گورکن بدون توجه به جیغ و فغان اطرافیانش خاک می پاشید. عادت به شغلی که زندگی برایش بافته بود مثل زنجیری شده بود که به ناچار از سالها قبل به گردن داشت. مرگ برای او مفهوم تر از زندگی بود. مرگی که پلک نمی زد. مرگی که شاید با خاطرات اش از قبرهایی که حفر کرده بود زنده بود.<br />- تو زنجیر می بافی یا زندگی؟ این سوال را قبلا هم ازت پرسیده بودم. آن موقع که هنوز زنجیر طلا را به سیما نداده بودم لبخندزنان از این سوال می گذشتی ولی دیگر وقتش است که جواب بدهی. موهای روی پیشانی ات را کوتاهتر کن. این طوری دفعه بعد که در قبر دیگری جا گرفتی کسی تو را نخواهد شناخت. آن پایین برادر زن کدخدا هنوز نمی داند جسد توی قبر جسد مادر یا خواهرش نیست بلکه جسد مادر سیما است. تو هم که خیال نداری چیزی به آنهایی که آن پایین ایستاده اند بگویی. راستی از وقتی زنجیر را به من دادی و مرا اینجا آوردی از یادم رفته چطوری آن پایین روی زمین راه می رفتم. اینجا از سروصدای بیل گورکن ها خبری نیست و هیچ کسی منتظر نمی ماند تا دیگر خودش نباشد. همه  خودشان هستند راحت و سرخوش. من این آزادی را مدیون تو هستم. از تنفر این که عمو زنجیرباف صدایم می کردند راحتم کردی. سیما می گفت منتظر مادرش است، زنی که  زنجیر طلا برایش نشانه گناه بود. مادرش همیشه قبر را به کیف تشبیه می کرد. می گفت پول در هیچ کدامشان نمی ماند! سیما هنوز نمی داند یک پسربچه در کیف مادر او یک زنجیر طلا گذاشته تا خودش را از اتهام دزدی خلاص کند. <br />فکر کرد زندگی اش با پیدا کردن سیما دوباره از نو شروع شده. ذوق زده به صورت مرگ نگاه کرد و ادامه داد:<br />- خوشحالم که آن زنجیر را که بعد از مرگ سیما گم شده بود به من دادی. دوباره به گردنش خواهم انداخت. با دوباره دیدنت انقدر شوق زده شدم که یادم رفت بگویم که یک نفر از دوستان قدیمی ام نشانی چند نفر از دوستانش را به من داده. شاید بد نباشد به آنها سری بزنی. آخر می دانی آنها هم عاشق زنجیر دادن به نامزدهایشان هستند. می دانم که می شناسی شان اما گفتم که زودتر پیششان بروی. یادت نرود موهایت را کوتاه کنی. ممکن است فکر کنی از هیبت ات کم می شود. اما آن زخمی که روی گونه ات داری به اندازه کافی چهره ات را خشن کرده. سیما دارد صدایم می کند. باید بروم دنبال اش. به او خواهم گفت از وقتی از این بالا به گورکن نگاه می کنم دیگر دغدغه ای برایش ندارم.<br /></p>]]></description></item><item><title>روح ِ بلند ِ کش دار / پویا عزیزی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=827</link><description><![CDATA[<p>می گوید به جهنم که پاییز است <br />تو هم بیشتر <br />سوخته ای در تابستان <br />و می رود <br /><br />و عشق <br />شبیه جمهوری خواه خوش پوشی<br />کلاه از سر می گیرد <br />و دندان هایش در لبخند <br />به دشنه هایی از صدف می مانند <br /><br />حالا روح است <br />و روح گوشه های مداوم دارد <br />گوشه هایی که از من مخفی ترند <br />مثل آمار اختلاس در بانک <br /><br />دیگر لازم نیست برگردم پس<br />و ابرهایی را که شکار کرده ام <br />ببارانم برای خشکی ها <br />برای خشکسالی ها<br /><br />سبک ترم این طور <br />و دهان ها <br />که باز می شوند همه <br />از لای دشنه های صدف <br />می شود گریخت راحت تر <br /><br />کشدار و سنگین است اما <br />وقتی<br />می گذرد با من او <br />کشدار شبیه وقت های کار سخت <br />و سنگین مثل جعبه کوکاست <br />وقتی عدالت به دوشش می گیرد<br />برای پول شام <br /><br />سرمایه اما به موزه می رود <br />به موزه ملی سینما <br />و دستمالِ گردنی دارد خوشبو <br />می رود و بالای برج می ایستد <br />و کلاهش چتر نجاتی ست <br />وقتی خودش را پرت می کند پایین <br /><br />تنهایی<br />از هزار جهت می تازد<br />و درد <br />این غنیمت سنگین را <br />نمی برد با خود باد <br /><br />تنها <br />می وزد <br />و مغز را <br />و یادگارهای دور را <br />غبار آلوده می کند<br /><br />سردی<br />از شهرهای مدرن شده می بارد این جا<br />تنها مبادله است <br />و دیگر هیچ چیزی نیست<br />تن <br />خون <br />و بازو در کارخانه <br />و تن <br />خون <br />و عورت ها<br />در مبادله ای ناسور <br />پول می شوند تنها <br />و روح <br />با کوله پشتی اش <br />سنگین و کشدار می گذرد <br /><br /> مرگ نشئه است <br />با پالتوی پوست <br />از بالای برج موبایل<br />موجی می نگرد <br />موج موهایش در باد تنهاست <br /><br />آرامش است<br />آرامشی بزرگ <br />و کارگران با سرمایه داران رسیده اند به تفاهم <br />یکی دیگری را می خورد <br />و این خوب است حتما<br /><br />حالا دموکراسی زیپ شلوارش را می بندد <br />دولت را در آغوش می گیرد و می خوابد <br />و انقلابی ها در آغوش رفرم می خوابند<br /><br />دموکراسی سیگار نمی کشد<br />روزنامه های کمونیستی می فروشد <br />فکر می کند به الماس آفریقا<br />فکر می کند به نفت خاور میانه <br />فکر می کند به بازارهایی که ابلهان پر می کنند <br />خواب های خوبی از جنگ می بیند <br /><br />بمب های واقعی گیسوهایشان را<br />بر شهرهای واقعی افشان می کنند <br />اسباب بازی کودکان تکه تکه است <br />موهای دختران تکه تکه است <br />و تن <br />و خون <br />تکه تکه اند<br /><br />تنها <br />لباس های سوخته <br />دنبال صلیب سرخ می دوند<br />و حافظه ها غبار آلودند. <br /><br />روح <br />با کوله پشتی اش <br /><br />سنگین و کشدار می گذرد<br />در اتوبوس <br />در تراموا <br />حتا در سیم های برق مترو <br />تنها اوست <br /><br />حالا غازها بر می خیزند <br />تا رم را نجات دهد صدایشان <br />از آسمان اما <br />باران غاز می بارد این جا *<br /><br /> <br /><br /><br /><br /><br />*در سال ٣٩٠ قبل از ميلاد، شبى که لشگريان قبايل گُل به شهر رم وارد شده، به سمت اَرگ کاپيتول پيش ميرفتند، قارقار دسته‌اى غاز، که وقف ژونون، الهه باران، بودند، سبب شد که مدافعان ارگ به دفاع برخيزند و مهاجمان را پس برانند. بدين سان ارگ کاپيتول نجات يافت و جمله "قارقار غازها کاپيتول را نجات داد" ضرب‌المثل شد.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از مریم مهر آذر</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=826</link><description><![CDATA[<p>1<br />عشق تو <br />دستمال ِتب داری است<br />دو چندان می کند<br />اندوه رودخانه ای را که در حاشیه ی گلدوزی اش می رود.<br /><br />2<br />خیال کن!<br />بر مزرعه ای ایستاده باشی<br />که آفتابگردان هایش زرد<br />گندم هایش زرد<br />لباس ِمترسَک اش زرد باشد.<br />مثل ِاوّلین شعاع ِآفتاب که به زمین می رسد<br />خیال کن!<br />مزرعه ای را دوست داشته باشی<br />که مال ِتو نباشد.<br /><br />3<br />نام ِتو دهانی آغِشته به خون است<br />که کبوتری درآن <br />فرزندانش را به سُکوت دعوت می کند.<br />وقـتی با نفـَس هایت - بادهای گرم ِ جُنوب -<br />با پیراهنت - سِپید - درلانه ی جُغدها قدم برمی داری.<br />نام ِتو گـُلی است<br />- برساقه ی نحیفش - که در برف روییده باشد.<br /><br />نام ِتو را دیوارهای ِشهر <br />با خطی مَهیب و مهیِّج <br />در صورت ِعابران سُرفه می کنند.<br /><br />4<br />پیش از تو کسی را نمی شناختم <br />که نامش او را ترک کرده باشد.<br /><br /><br />دستِ تو گـُلی بود در آستین.<br />باورکرده بودم <br />اقیانوسی را که در لیوانی به من تعارف کردی<br />گمان می کردم از این سفر پروانه ای به خانه بَرمی گردد<br />من جهانی را که از شکاف پیله نمایان بود <br />دوست داشتم<br /><br />دستِ کم پیراهنی به من بده!<br />تا این فصل را سَر کنم.<br /><br /><br />5<br />آرزو نه، اما امید داشت<br />یک روز صبح در اتاقش مرده یافت شود<br />عشق، زیور ِسنگینی بود<br />مثل خلخالی که به پای طاووسی بسته باشند.<br /></p>]]></description></item><item><title>اوکتای رفعت و شعرهایی از او</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=825</link><description><![CDATA[<p>اوکتای رفعت در سال 1914 در شهر ترابزون ترکیه به دنیا آمد. پدرش صامح رفعت در زمان تولّد پسرش فرماندار شهر ترابزون بود <br /> اوکتای در یک خانواده ی هنر دوست رشد کرد . او تحصیلات دوره ی دبیرستان خود را در آنکارا گذراند .<br />فردی به نام احمد حمدی که معلم اوکتای محسوب می شد کمک شایانی به رشد و بالندگی قریحه ی شاعری  وی داشت.<br />اوکتای پس از به پایان رساندن تحصیلات متوسطه اش  همراه با دو دوست صمیمی خود  به نام های ملیح جودت و اورهان ولی مجلّه ای را به چاپ رساند و  اشعار خود را در آن انعکاس داد.<br />در سال 1937 اوکتای در آزمون دانشجویان بورسیه در رشته ی حقوق و روابط بین الملل موفقیتی به دست آورد و راهی پاریس شد.<br />اما  با شروع جنگ دوم جهانی به اجبار تحصیل را ناتمام گذاشت  و به ترکیه باز گشت.<br />در سال 1941 اولین کتاب شعرش [غــــریب] را چاپ کرد.<br />او در این مدت در سمت سرپرستی اداره ی مطبوعات ترکیه مشغول بود و پس از آن به  وکالت آزاد  در آنکارا پرداخت<br />در سال 1955 به استانبول مهاجرت کرد  و در آن جا به کار وکالتش ادامه داد. اوکتای در همین سال کتاب [کوچه ی بیرق دار] را <br />منتشر کرد.<br />در سال 1961 کتاب[ پله های عشق] را نوشت. از این تاریخ به بعد کار های وکالتی و حقوقی خود را  به اداره ی کل راه آهن ترکیه انتقال داد  و تا بازنشستگی اش در همین سمت باقی ماند.<br />از این شاعر و نویسنده ی توانا مجموعه اشعار، داستان ها، و نمایش نا مه های بسیاری باقی مانده است <br />اوکتای رفعت در سال 1988 میلادی در سن 74 سالگی در گذشت <br /><br /><br /><br /><br />دو شعر از این شاعر<br /><br /><br />1<br />با تو خنک هستند<br />پنجدری ها<br />با تو طراوت می گیرند<br />اتاق ها<br />روزم با سرور<br />ادامه می یابد<br />هنگام که یک صبح <br />از رخت خوابت بر می خیزم<br />من نصف سیبم<br />تو نصف دیگرش<br />روزها ،شب ها<br />خانه ها<br />و زمین هایمان یکی ست<br />خوشبختی یک چمنزار است<br />می میرد اگر<br />پا بگذاری بر رویش...<br />تنهایی ازراهی که گذشته ای<br />می آید<br /><br /><br /><br /><br /><br /><br />Sofalar seninle serin<br />Odalar seninle ferah<br />Günüm sevinçle uzun<br />Yatağında kalktığım sabah<br /><br />Elmanın yarısı sen yarısı ben<br />Günümüz gecemiz evimiz barkımız bir<br />Mutluluk bir çimendir bastığın yerde biter<br />Yalnızlık gittiğin yoldan gelir<br /><br /><br />*********************************************************************<br /><br /><br />2<br /><br />اين جا قهوه خانه ای<br />ساحلی ست<br />با  زمینه ای ،<br />به رنگ<br /> آبی روشن.<br />جل الخالق !<br />این چه میخانه ای ست؟!<br />در بشقابم،<br /> یک تکه <br />ابر<br />در قدح ام،<br />آسمان!<br /><br /><br /><br /><br />Burası dalyan kahvesi<br />Ortalık süt mavisi<br />Apostol bu ne biçim meyhane<br />Tabağımda bir bulut<br />Kadehimde gökyüzü<br /></p>]]></description></item><item><title>نُت‌های بر ریل / محمد آشور</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=824</link><description><![CDATA[<p>قطار <br />بر <br />دسته‌ی <br />گیتار <br />راه <br />می‌افتد<br />نُت‌های از پی هم فِر می‌خورند<br />بر "fret"های گیتار می‌دوند<br />شعر، حالا همین سکوتِ میانِ صداهاست<br /><br />از ریل بالا می‌زند<br />حجمی شبیه ضجّه<br />فُرمی شبیه گریه می‌گیرد<br />سوت‌کشان وُ بی مقصد<br />از گامی به گام دیگر می...<br />این رؤیا تمامی ندارد؟<br /><br />پیران سوزنبان به شیشه‌های سکوت خیره‌اند<br />جیب‌ها‌شان قلمبه از قلوه‌های سنگ<br />کودکان سنگ‌ها را می‌بلعند<br />میان نت‌ها می‌دوند<br />حالا شعر، همین سنگ‌های پرنده‌ست<br />ـ عجیب است؟!...<br /> برای من هم بود! –<br /><br />این‌جا انتهای دسته است<br />ایستگاه من نیست<br />پیاده می‌شوم<br />دست نُتی را می‌گیرم<br />به تماشای سنگ‌های در پرواز می‌رویم.<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از ناهید عرجونی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=823</link><description><![CDATA[<p>1<br />من ریشه هایم جایی پیش تو بود<br /> <br />دنیا ی کوچکی ست <br />تو روز هایت را بر می داری <br />با تکه هایی از من <br />که ریخته است روی خاک <br />من مرزها را <br />خط می زنم از کتاب ها <br />از موهایم که عاشق بود!<br /><br />پدر گفت کوتاهش کن <br />اصلا ببر صدای این اسب های لعنتی را <br />ما مال این سرزمین نیستیم  می فهمی؟<br />من تکه ای از زمین را جابجا کردم <br />کمی از خاک های پدر را آوردم <br />و ریختم پای شمعدانی ها <br />و ریختم روی آسفالت های بدقواره ی این شهر <br />و ریختم توی صورت بچه هایی که <br />به مادر بزرگ گفتند ارمنی <br />ومی خندیدند <br />پدر گفت وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد <br />و بعد ادامه نداد <br />من ریشه هایم جایی پیش تو بود <br />و شیهه هایم را <br />تنها اسب های غریبه دوست داشتند <br />اسب هایی که مال هیچ سرزمینی نبودند <br />من به ریشه هایم فکر می کردم توی مدرسه <br />توی مقنعه <br />وقتی که بوی خون <br />توی سرود ملی و مارش های پیروزی<br />دیوانه ام میکرد <br />من فکر می کردم زمین چه قدر ابله است <br />که می گذارد تکه تکه اش کنند <br />و سیاستمدارها <br />که نمی گذارند سربازهای عاشق <br />شجاع نباشند در مقابل مرگ <br />من حتا پیش خودم فکر می کردم <br />حتما توی کله ی خانم مدیر <br />گچ ریخته اند <br />که می گوید <br />جنگ غنیمت است <br />و موهای ما به دشمن کمک می کند!<br />من دم اسبی ام را باز می کردم توی کلاس <br />و اسب ها شیهه می کشیدند <br />پدر می گفت <br />وقتی ریشه هایت جای دیگری باشد <br />من به تو فکرمی کردم که جای دیگری بودی<br />و از خون بدت می آمد <br />و از سیاستمدارها <br />که نمی گذاشتند سربازهای عاشق از جنگ بترسند !<br /><br /><br />2<br /><br />به دست هايم شك نكن <br />به عاشقانه هايي كه كشيده ام روي پوست تن ات <br />و به حرف هايي كه <br />هر از چند گاهي نمي زنم! <br /><br />من اينجا يك فنجان نيم خورده دارم <br />يك صندلي كنار بي حوصله گي هايم<br />و صداهاي زنداني كه گاه گاه سر مي كشند <br />از استخوان هايم <br />از موهايم <br />سينه ام <br />و ريز ريز مي شوند روي پيراهن غروب <br /><br />گفتي ستاره ها حرف هاي سركشيده ي ماه اند<br />وماه ها گذشت.......... <br />سرگردانم<br />درست مثل اين كه زن ام <br />درست مثل اين كه مادري غمگين هم هستم <br />وگريه هايم را قورت مي دهم <br />از ترس دخترم!<br /><br />لبخند مي زنم <br />انگار دوربين هاي جهان را كاشته اند در مقابلم <br />لبخند مي زنم و دردي سخت <br />راه مي كشد توي سينه ام <br />زهر مي شود توي اين فنجان <br />سرد مي شود نيامدنت!<br /><br />http://nahidarjouni.blogfa.com<br /></p>]]></description></item><item><title>یاس در مشت / شیوا پورنگ </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=822</link><description><![CDATA[<p>1<br /><br />همیشه حرفهایم را به  شعر گفته ام ،همیشه نوشتن برایم خیلی سخت بوده ،اما این لحظه اگر شروع نکنم ،اگر ننویسم حس می کنم  نوک  خودکار نه تنها چشمهایم را ،که قلبم  را نشانه خواهد رفت  ، دلم نمی خواست هیچ وقت این اتفاق بیفتد ،اما هرچه کردم ،نتوانستم جلوی وقوعش را بگیرم .<br />اولین بار وقتی وارد شد،تا چند ثانیه نتوانستم حرکت کنم ،دلم هری ریخت ، دست خودم نبود  .شاید از نظر دیگران او این قدر مهم نباشد ،اما برای من ،این زن نهایت هرچیز بود ،نهایتِ زیبایی ،نهایتِ دوست داشتن،نهایت ِ...<br /> بلندوباریک بود، خیلی جوانتر  از سنش نشان می داد . وقتی با بی اعتنایی سنش را در جواب به سوال آن دانشجوی فضول رو به جمع گفت، باورم نشد .شاید ده پانزده سال کم تر نشان میداد.وقتی به او گفتم شانه بالا انداخت و دست لاغرمهتابی رنگش را گذاشت روی سمت چپ سینه و گفت :این جا پیرست ، پسرجان !جان را خیلی قشنگ کشید  فکر کردم این طور جان شنیدن تا آخرعمر از یادم نخواهد رفت آن هم وقتی ازسمت و سوی چون اویی باشد .  من خیلی سعی می کردم به چشم یک زن به او نگاه نکنم  .اما گاهی  دست خودم نبود، نگاهم پرواز می کرد،  وقتی او بین   نیمکت ها راه می رفت و آن عطر ملایم خوش آیندش که من را به  یاد عطر گل یاس می انداخت در وجودم می پیچید  ،ناخودآگاه چشمهایم را می بستم و انگار با یک موسیقی متن سوررئال در فضا گم می شدم . هیچ وقت نخواستم بگویم یا قبول کنم اسم حسی که به او دارم عشق است ، نه،  نمی تواند باشد اگر هم هست نباید باشد ،پس کارم ؟حیثیتم ؟ نباید از یاد می بردم برای چه  در کلاس درس این استاد می نشستم. می دانم که  این حرف  به مفت هم نمی ارزید، حرف عقل بود. عقلی که منطق سرش میشد و دل صاحب مرده ای که میگفت گذشته های زن و پول و کار خودم را از یاد ببرم چون او برای من ...<br />شایدفکرکنید دنیای من یک  دنیای کوچک است  و زن دیر،درآن  راه پیدا کرده ، من  سالهاست کنار دخترها نشسته ام و به حرفهایشان گوش کرده ام ،باآنهاحرف زده ام و حتی  باآنها خوابیده ام .دغدغه هایشان را می شناسم .اما در مورد استاد، نه، شناختن او سخت است ،ساکت و در عین حال شلوغ ،شاد و درعین حال محزون ،مرموز و دور از دسترس، نزدیک و خواستنی .نه ،نه به آن معنا، حتی یک  بار وسوسه لمس تنش به فکرم خطور نکرد،هرچند آن  همه جذابیت ،موهای صاف و سیاهی  که از یک  سمت شال یا مقنعه شل و ولی که سرش میکرد می ریخت روی شانه  لاغر و شکننده اش.چشمهای درشت سبز رنگش باآن آرایش ملایم همیشگی  ، مرا با قدرت به سمت خود می کشید ،او  شبیه یک الهه بود.خیلی دوستش داشتم و دارم، برایم عزیز بودو هست ، برایم مقدس بود،  آن پانچوی بلندی که روی مانتوهایش می پوشید آن ناز و ادایی که ناخواسته  داشت همه اش برایم مقدس بود. آن روز که کلاسمان را عوض کردند و به کلاسی رفتیم که تخته سیاه و گچ داشت وقتی با ناراحتی به گچ ها نگاه  کرد و گفت من چطور باید با گچ بنویسم حساسیت دارم ،یکی دونفر از دخترها دستکش بیرون آوردند ویکی دونفر از پسرها دستمال کاغذی و  من دستمال مرطوب معطر . آمد سمتم و بسته دستمال را گرفت و رو به دخترهای کلاس با ابروانی بالا انداخته با کنایه گفت : این هم... یک آقای باسلیقه ، دخترها..<br />دستمال را پیچیده بود دور گچ و نوشته بود .من که از کلاس آن روز چیزی یادم نیست، قلبم را می نوشت؟ روی قلبم می نوشت ؟روی چشمم می نوشت؟ روی ...<br />کارنوشتنش که تمام شد، با یک برگ دیگراز دستمالها ، دستهای لاغر مهتابی رنگش را پاک کرده و دستها را برده بود سمت بینی و به نگاه مشتاق من  نگاه کرد . من همان جا به خودم گفتم قید این کار را میزنم. گزارش بی گزارش و سر قولم هم ماندم تا یک هفته بعد که آن مقاله لعنتی هزاربار از فیلتر گذشته را دخترک مقابلش گذاشت  و او نقد کرد، چه قدر هم بی پروا. رو کرد به همه ی کلاس تک تک پرسید :نظر تو چیست ؟نظر تو ؟؟تو ،تو یکی آن دیگری و هرگز از من نپرسید .<br />یادم می آید هر بار من قطعه ای یا غزلی می خواندم ، سراپا چشم می شد ، ازمن ایراد نمی گرفت و این چه قدر ذوق زده ام می کرد .  نظرش را در مورد سروده  هر کس  با یک  شعر می گفت ، فکر می کردم آخر این زن چه قدر شعر از حفظ میداند؟ به من که می رسید در جوابم مصرع یا بیتی از حافظ  می خواند ،بعد یک  لبخند می زد، لبخندی که  خاص من و برای من بود ...هربار که کارم ایراد داشت می خواند  :ای  پسرجان،بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما ،لعنت به من چرا این روزها مصرع اولش یادم نمی آید؟ <br /> <br />2<br />می ترسیدم همیشه می ترسیدم از فریادهای بلند ،از عصبانیت حسام، از مریضی پدر، مادر و بچه هایم، از زلزله، از طوفان ،از باد ،ازتصادف ،از نگاههای ترسیده شاگردهایم وقتی برای هر واژه، برای هر کلمه، با نگرانی به دهان من چشم می دوختند ،انگار که آن کلمه وحی منزلی ست از آسمان .آن لحظه که مقابل دادگاه ایستاده بودم وبازوی  حسام را محکم گرفته بودم ،وقتی مامور باتومش را گرفت سمتم  و در هوا چرخاند هیچ وقت متوجه نشد جنس ترسهای من فرق می کند با ترس رفتن زیر ضربه های سخت .من ِزن من ِمادرهمیشه می ترسیدم کسانی  را که دوست دارم در حال زجر دیدن ببینم. آن روز هم می ترسیدم، حسام کاری کند که به آسیب دیدنش بینجامد  .حسام دستهایش را  مشت  کرده بود  و  می لرزید، شانه هایش را محکم گرفتم و با تمام قدرتم هر دویمان را عقب کشیدم .مامورکه  رد شد ،همانجا حسام را محکم بغل کردم گفتم : نه نرو جلو، هیکلش را نگاه کن ببین چه قدر ضعیف است ، می میرد و گرفتار می شویم  و جمعیت هجوم آوردند.گفتم: بیا فرار کنیم همیشه هم فرار کردن بد نیست. خنده اش گرفت من هم خندیدم وقت این نبود که بپرسم به چه می خندد ؟ فقط باید فرار میکردیم. باهم دویدیم و  همه چیز تمام شد .دیگرحتی یادمان نیامد اصلا برای چه  ازمقابل ساختمان دادگستری می گذشتیم . یک عده مرد و زن  مقابل آن  تحصن کرده بودند ما می گذشتیم حسام ناگهان ایستاد و  پرسید :این جا چه خبراست ؟ چه  شده ؟..مردی جواب داد :پارسال  سرکارگرمان رابا یکی دو نفردیگربخاطر اعتراض به حقوقمان گرفته اند ...بقیه حرفهای مرد انگار در فضا گم شد ...دست حسام را کشیدم که برویم و داشتم میگفتم بیابرویم، که مامور ها سر رسیدند. بعد ما بودیم که جلوتر از همه میدویدیم . من و شوهرم هیچ وقت ادعای مبارزه نداشتیم. من هیچ وقت جز عروض وشعر چیزی درس نداده ام .اولین بار که حسام را بردند باورم نمی شد به دلیل یک لحظه لرزیدن یا  یک لحظه مشت گره کردن باشد .جلوی مامور قسم  خوردم که هیچ چیز درزندگی  من و حسام  پنهان نیست باورش نمی شد . بالا آمد حکم تفتیش داشت .آمد همه کتابها را جلد به جلد گشتیم من، او و مامور جوانتری که خیلی مودب بود ،برایشان چای دم کردم با ادب نشستند و نوشیدند باور کنید، هیچ مشکلی پیش نیامد حتی به رسیور نگاه هم نکردند اما تمام وسایل شخصی حسام را گشتند ،خیلی خواهش کردم که بگویند دلیل این دستگیری و  شک و تفتیش  چیست ؟جواب داد نمی داند شاید گزارش مغرضانه ای بر علیه ما رد شده باشد ،عذرخواهی کردند ورفتند، حسام را بعد از سه روز آزاد کردند .حسام با دیدن گریه های من  مثل همیشه خندید ، مدام می گفت : هیچ اتفاق خیلی بدی برایش در بازداشتگاه نیفتاده، فقط یک اشتباه بود، یک اشتباه جزئی اما من مثل همیشه  می ترسیدم،  مدام رفتار و کردار خودم را زیرذره بین می بردم نکند به خاطر فلان حرفی باشد که فلان جا زده باشم نکند به خاطر فلان داستانی باشد که فلان جا نقد کردم . نکند با حرفهایم ناخواسته باعث آزار کسی شده باشم . من خیلی بی منظور حرف می زنم هیچ حقی هم برای خودم نمی خواهم هیچ جا هم نگفتم حسام وقتی که به خانه برگشت سه چهار لکه ی کبودی روی شانه ها و سر زانوانش داشت به هیچ کس نگفتم به چه چیزهایی تهدید شده بود چون مطمئن بودم همه مسئله یک سوءتفاهم بزرگ است .اما این سه روز که این جا هستم بارها و بارها به بازجوهای قبلی هم گفتم باور کنید نه خودم، نه خانواده ام و نه همسرم و خانواده اش دارای هیچ مسئله و گرایش سیاسی  نیستیم ،اصلا سنمان  به دوران سیاه سیاسی کاری نمی رسد، حوصله هیچ حرف و حدیثی را هم نداریم آن عکس ها ی مقابل دادگاه ،آن ترسیدن ها و دویدن ها  هم که همان اول به شما گفتم جنسش از نوع ترسهای همیشگی من بوده .به هرحال  بین من و شما هم خداوند حاضرو ناظر است.  <br />3<br />مرد جوان نفس بلندی کشید وپشت  پنجره ایستاد ،ابروها گره کرده و دستها روی سینه جمع. عذاب وجدان داشت دیوانه اش میکرد. یک اشتباه. یک گزارش نا بجا و حالا او و استاد این جا ؟ ماسک سیاه را به صورت زدو دستکش به دست کرد  ، بسته را از جیبش بیرون آورد ،روی بسته چهره  مهتابی رنگ زنی بود که گونه اش راروی گل رزدردستش گذاشته بود،یک دستمال بیرون کشید   ،ازبیرون، اتاق  پر از سیاهی بود با یک لکه نور زرد تند که از چراغ بالای میز شبیه به یک طناب دار روی گردن کج شده زن افتاده  بود . در را بی صدا باز کرد و داخل شد ، بوی نم بینی اش را پر کرد،نزدیک تر که شد ،عطر یاسهایی که دوست داشت از زن به مشامش رسید اما عطر،طراوت همیشگی را نداشت. ،عطر گلهای یاسی بود  که ساعتها در مشت نگاهشان  داشته باشی  ،بدون این که دستکشش مماس با پوست زن شود، خون خشک شده ی کنار لبهای او را با دستمال  پاک کرد، زن خودش را عقب کشید ،شانه هایش را تکان مختصری داد و صاف نگاهشان داشت ،نگاهش از بین پلکهای متورم به دیوار روبه رو ، دوخته شده بود ،آرام و با دلواپسی خاص زنانه ای یقه باز و نامرتب مانتوی  زن را بست و بدون این که دستش به شانه او برخورد کند پانچو را روی شانه ها ی او مرتب کرد طوری که برجستگی سینه هایش  پنهان شوند. حالا زن برایش عزیزتر شده بود ، بغض کرد، از این فکر لرزید، نکند زن اورا بشناسد ،نکند استاد شفقت کلاس های ادبیات بفهمد پشت این نقاب سیاه صورت چه کسی مخفی ست ؟  نباید بفهمد او کیست ؟  اگر بفهمد ؟زن ساکت بود ،حرف نمی زد ،مرد فکر کرد :خدا را شکرکه همه چیزبه خیر گذشت .لیوان روی میز را برداشت ،پر از آب کرد و نزدیک دهان زن برد ...زن جرعه ای نوشیدو سرفه اش گرفت ،دست لرزانش را روی معده اش گذاشت و خودش را عقب کشید و به ماسک سیاه مرد نیم نگاهی کرد ،آه بلندی کشید و دستهایش را مشت کرد ،ناخنهایش در پوست کف دستش فرو رفتند . مرد آب دهانش را فرو داد ،گلویش به شدت درد می کرد  ، دلش می خواست حرف بزند،شعر بخواند ،دلداری بدهد ،نوازش کند ،گریه کند اما نمی¬توانست. زن نباید او را می¬شناخت. باید می رفت..<br />در را باز کرد، هوای سردی از فضای نیمه روشن راهرو به داخل هجوم آورد.<br /> دستش روی دستگیره¬ی در لرزید وقتی صدای لرزان زن راشنید که می¬خواند:<br />ما برفتیم، تو مانی و دل غمخور ما پسرجان!<br />جانِ آرام و بی جان زن  سکوت مطلق  اتاق  و هجوم سرما را شکافت و درفضایی نامعلوم در انتهای تاریکی گم شد .<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از ساناز داود زاده فر</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=821</link><description><![CDATA[<p>کاش می شد که مرزهای دلت را<br />برمی داشتی<br />تامن بدون ویزا<br />در تو مهاجرت می کردم<br />مورد من سیاسی نیست<br />من عاشقانه فرار کرده ام<br />ردم نکن<br />برگردم<br />زبان و لبم را اخته می کنند<br />عشق <br />بی حرف<br />بی بوسه<br />بی وطن است<br /><br />2<br />ای عشق <br />چقدر زود پیر شدی<br />بچه ی خوبی برایت نبودم<br />در سالمندیت هم<br />شرمنده<br />باید به خانه سالمندان بروی<br /><br />3<br />درتو پنجره می کشم<br />تا راهی برای ورود پیدا کنم<br />کسی که صدایم زد<br />سایه ای بود در کنارت که پنجره را می بست.<br /></p>]]></description></item><item><title>تابستانه و دو شعر دیگر / اعظم کمالی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=820</link><description><![CDATA[<p>1 – تابستانه<br /><br />پالتوی سیاه را <br />بگذار برای بعد.<br /><br />برای تابستان تنم <br />پیراهنی سپید به تن کن .<br /><br />می دانستم <br />کلاغ <br />بیهوده قار قار نمی کند و گلهای نعلبکی <br />بی قرار <br />سبزتر از چای نگشته اند <br /><br />آمدنت را <br />پر کاری بی دلیل آینه فریاد می زند .<br /><br />پالتوی سیاهت را <br />بگذار <br />برای ..... <br /><br /><br />2 - (خاطره)<br /><br /><br />جمعه هم گذشت. <br />شلوارهای پاره پاره<br /> هنوز<br />روی بند تاب می خورندُ و<br />دوچرخه های بی چرخ <br /> سرازیری های خنده   را به خواب می بینند .<br /><br />باورم نمی شود <br />این واژه های کور و <br />این درزهای ریز<br />پشه بند هم  امان نمی دهد <br /><br />نخ و سوزنت را بیاور مادر !<br />وزوز آرزوها <br />امانم را بریده است. <br /><br /><br />3 - (طرح)<br /><br /> بیا پشت یک میز بنشینیم <br />هر دو مسلح به دفتر و قلم <br />تو <br />اولین لحظه ای را بکش که مرا دیده ای <br />من <br />... عاشقانه ای می شوم که اولین بار <br />برایت نوشته ام . <br />صدای قناری گرممان نمی کند <br />دستت به کشیدن نمی رود <br />دستم به نوشتن نمی رسد.<br />جناب گارسون <br />لطفا<br />شکلات مرا<br />سر میز دیگری بگذار <br />عاشق که شدم <br />بر می گردم.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از مهرناز قربانعلی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=819</link><description><![CDATA[<p>1<br />مادر بزرگ نذر کرده<br />برای کشورهای خاورمیانه آجیل مشکل گشا بفرستد<br />شاید مثل پسته هایش خندان شوند<br />و من نذر آجیل چهارشنبه سوری<br />برای سکوتی که هر روز از روی آتش می پرد<br /><br />با این آجیل ها هم می شود دوز بازی کرد<br />کسی روی صفحه می گذارد     بادام ها تلخ گریه می شوند<br />کسی روی صفحه می گذارد     صفحه خونی می شود<br /><br />این بازی نخودی ندارد<br />صفحه ورق می خورد.<br /><br />2<br /><br />پشت این در می توانی <br />اعتراض کنی<br />اعتراض بپاشی<br />اعتراض بنویسی<br />فلاش تانک را ببوسی <br />و آرام بیرون بروی.<br /></p>]]></description></item><item><title>پنج شعر از شراره رحمانپور</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=818</link><description><![CDATA[<p>1<br />مظنونم <br />به پیژامه راه راه تو <br />به انگشت های بلندت<br />به ماهی که آن بالاست<br />و روزنامه ای که اسرار ملی فاش میکند<br />       من جرأت نمی کنم <br />با این که در خاور میانه تروریستم<br />          هنوز جرات نمی کنم <br /><br />شنوندگان عزیز<br />این نسل گوشش بدهکار نیست<br />به ساندویج مغزش وقتی گاز میزنند   <br />                             گاز می گیرد<br />با گلوله ای در مغزم <br />و دهانی که در خبر گزاری ها  ان لاین است <br />                                          مصادره ات می کنم<br />من یک قبیله ام <br />چادرم این را می گوید<br />و مثل همه شما مخفی <br />خودم را جایی کار می گذارم<br />و از آخرین شوی لباس <br />چادرم را بر سرت می کشم<br />حتی می توانم<br />کاناپه ام را از زیر تنه ات بیرون بکشم<br />ترا جای مجسمه هایی که هیچ گاه نداشتم<br />گوشه اتاق<br />           خیابان<br />اصلن مخفی کارتر از این حرف ها هستم<br />من گوشم بدهکار نیست<br />و قتی دست میگذاری  <br />                  روی بر جستگی هایم.<br /><br /><br />2<br /> مجدلیه نام دیگر من است <br />که در این صحنه می ماند<br />مریم را زیر سیبیلی رد می کند<br />می ماند با مردی که حتماً مسیح نیست !<br />و صلیب اَش را تنها زنی<br />به نام من بر دوش می کشد<br />نام دیگر من <br />با هر صلیبی می جنگد<br />حالا من سردم است <br />هنوز در اولین ملا قاتم !!<br />و لب هایم را بر نوک خروسی می گذارم<br />که با زخم هایش می جنگد<br />همه چیز در فوریه اتفاق افتاد<br />من با جوراب های لنگه به لنگه<br />شانه های سر شکسته <br />با باران روز یکشنبه می بارم<br />در سطر های بعدی <br />کشیده می شوم<br />پراکنده می گویم<br />و کارگردان به دیالوگ های بی سروته ام کات میدهد<br />حالا مجدلیه دالان را طی می کند<br />آینه ای نیست<br />دو باره دالان را طی می کند<br />راهرو پر می شود از بوی تن زن<br />با چند صلیب شکسته<br />من اما <br />هنوز دارم از درد به تو می پیچم مجدلیه !!!<br /><br />3<br /><br />اسکله<br />کشتی<br />زن و مرد<br />و خورشیدی که هنوز وسط آسمان نرسیده است<br />مرد زانو می زند<br />زن مکث می کند<br />از اسکله دور شده اند<br />نی زار <br />خورشید به بالاترین نقطه آسمان رسیده است<br />مکثی کوتاه<br />و عرشه ای که تنها مانده<br />وقت رفتن بود<br />بازو های شکسته را <br />در چمدانی که زیپش بسته نمیشد<br />بار زدند<br />بر گشتند<br />پاهای مرد زیر طناب دار تلو تلو می خورد<br />پناهگاهی در کار نبود<br />حتی پرچینی که رویش بنشینند<br />زن مکث می کند<br />و خورشید زیر ابرها پنهان می شود.<br /><br />4<br />چمدانم را می بندم  <br />وقتی شیشه ها را می شکستم <br />پرچم اَم را هم بیرون کردم<br />پشت این همه عینک <br />چشم هایی بود که مرا نمی دید<br />من که در کفش های تو راهم را گم کرده ام<br />در عکس های دسته جمعی پی خودم می گردم<br />و با این همه آینه <br />فراموش می کنم دیده بان لعنتی ام !<br />با کیسه ای خواب <br />کمی مربای مادرانه <br />هندوانه ام  را با تو در میان می گذارم<br />تو اما دیگر نیستی <br />کوله پشتی ام آن سوی خیابان <br />از آتش تو می سوخت <br />کسی به من زنگ نزد <br />آخر سپتامبر بود <br />دیدم کنارت وسط مزرعه ذرت ایستاده ام.<br /><br />5<br />تردیدم <br />  مذاکراتم <br />   حتا دعواهای خانوادگی ام<br />   آدمم نمی کنند!<br />مثل روزهای بارانی لباس می پوشم<br />طوری حرف می زنم<br />انگار دارم با خودم حرف می زنم<br />همه چیز با اعتصاب غذا شروع شد<br />شاید هم از بشقاب های خالی<br />و مردان مسلحی که <br />هیچ گاه شلیک نشدند<br />در برابر همه چشم ها<br />  جنگ تحمیلی<br />  دیوانه خانه ها<br />و بشقاب های خالی را قسمت کردند<br />من هم با این که <br />چنگی به دل نمی زدم تقسیم شدم<br />حالا<br />   ماه را لای روزنامه می پیچم<br />می گذارم آن بالا<br />تیر بارانم می کنند <br />و این که در من می میرد<br />به اندازه یک اتاق سه در چهار<br />ترا به گروگان میگیرد!<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از کوروش شیوا</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=817</link><description><![CDATA[<p>1 - شگفت<br /><br />                                                                                             می خواستم تو باشی<br />                                                                                                            من باشم<br />                                                                                                   زیر این درخت<br />                                                                                                  که سایه می دهد<br />                                                                                                       بوسه بچینیم<br /><br />                                                                                                                   <br /><br />                                                                                               همین که می روی<br />                                                                                                            می روم<br />                                                                                و شکوفه می کند درخت !<br /><br /><br /><br /><br />2 - عجیب<br /><br /><br /><br />                                                                                                           نوشتم باد<br />                                                                                                      ! بی هوا آمد<br /><br /><br />                                                                                          باران به شیشه می زند<br />پنجره را باز می کنم ...                                                                                                                                                                                    <br /> ...<br /><br />                                                                                                    می نویسم دریا<br />                                                                                   انگشت هایم رعشه می گیرد<br />                                                                               و موج تو را با خود می برد !  <br /> <br />...<br /><br />                                                                                           با سپیده که خوابم برد<br />                                                                                                     بنویس آفتاب .<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از مرجان مهدوی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=816</link><description><![CDATA[<p>دراعماق این پیراهن آبی<br />درصندلی گهواره ای<br />فصل ها خواب می روند<br />آبی<br />آبی<br />مغرور<br />افسونگر<br /><br />اما تو دیگر<br />یک الهه نیستی<br /><br />موج ها جنین تنهایی ات را<br />می برند<br />می آورند<br />می برند<br />تا ساحل سرخ قصرهای شنی<br /><br />ناخدایی کوچک<br />از آرزوهای لنگر انداخته<br />از عشق های رفته<br />کودکی زیبا به دنیا می آید.<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از امیر حسنوندی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=815</link><description><![CDATA[<p>1<br />کهنه ی روی میز<br />تازه می کند، <br />خاطرات کهنه را<br />2<br />درختی خشک<br />درختی سبز،<br />تابلوی خطر کنار آنها<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از زهرا گریزپا</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=814</link><description><![CDATA[<p>1<br />چاقو سهم کوچک من بود <br />از بریدگی <br />از پیراهنی که <br />پیرشده ام <br /> در تنت <br />قوز کرده است <br /> خاطراتی که <br />اندازه ام نبود <br /><br /><br />جاده سهم کوچک من بود <br />از بریدگی <br />تا پرت...گاهی درخودم <br />گیجم <br /><br />مثل لاک پشتی که <br />لاکش را جایی فراموش کرده است.<br /><br /><br />2<br /><br />درد با شانه راحت تر است <br />و کارد با گلو <br /><br />گاهی به سنگ می اندیشم <br />گاهی به تو <br />گاهی یک سنگ رودخانه را از فکر بیرون می آورد<br /><br />چطور احساسم را بگویم؟<br />پرنده ای را که در گره روسری ام پنهان است <br />به کدام شانه بخوابم ؟<br />شاید زنی چاقویی را در خاک پنهان کرده است <br />که هر کلمه <br />با جراحتی در پهلو به دنیا می آید<br /><br /><br />می خواهم کلمه را با تو قسمت کنم <br />پهلویت بنشینم <br />و درمیان این همه گنجشک <br />چیزی بگویم.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از پیام جهانگیری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=813</link><description><![CDATA[<p>آتش <br />از یقه ی فندک بیرون نزد<br />چشم هایت جرقه زد<br />که دلم سوخت<br />و سیگارت<br />که روی دلم روشن شد<br />دلم روشن شد <br /><br />خواستم با دود بالا بیایم<br />و خیابان ها را پاک کنم<br />جاده ها را<br />و بعد<br />با مسیر دود<br />به خانه ات برگردم<br />برگشتم<br />و فقط قوطی کبریت ات<br />کنار پنجره بود <br /><br /> (نکند<br />کبریتی که میان شعر جا گذاشته ای<br />تمام سطرها را به آتش بکشد<br />و خاکستر این شعر<br />اقیانوس را<br />نا آرام کند..)<br /><br />برگشتم<br />کفش هایت کنار پنجره بود<br />و هوا در اتاق<br />موج برمی داشت.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از فرشید حاجی زاده</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=812</link><description><![CDATA[<p>گورِ دختر<br /><br />تَشی بِر بود و در مهرابه<br />اندام - واژه های تو را می ستودم تا<br />آیه هایی بیگانه بر فرق من و پیروز و دشتستان<br />- که دیگر نیست -<br />نازل افتاد.<br /><br />تو را مُردند<br />و در لا به لای گیسَکان پَل بریده<br />گور شدی.<br /><br />پالِه پالِه نیمخون در پای تو ریختم<br />- به جای قربانی -<br />اما از آن خاطرات چِکینه<br />تنها لِلوِه های کوهزاده یی سیمین تن<br />از حلقوم ضبط صوت من<br />فایز می خواند.<br /><br />و من همچنان می رانم<br />که آیا در انتهای دشتستان هم<br />پریزاده یی نیست؟!<br /><br /><br />واژه ها:<br />(گورِ دختر: آرامگاه دختر كوروش بزرگ كه در بلندي هاي خاوري دشتستان جاي دارد. تَش: كوتاه شده ي آتش، بِر بودن: روشن بودن، گيسَكان: نام كوهي در خاور دشتستان، پَل: گيسو، پاله: پياله، نيمخون: گونه اي خرما كه در دشتستان بسيار خواستني است، چِكينه: چسبناك، لِلوِه: ناله هاي همراه با جيغ )<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از شهرام زرگر</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=811</link><description><![CDATA[<p>1<br />آن روز ها<br />تمام باجه تلفن های دو ریالی<br />شماره ات را حفظ بودند؛<br />اما<br />این روز ها<br />بیشتر شان<br />کارتی شده اند<br />و سکّه ای های شان هم<br />تنها هنرشان اینست که<br />سکّه های بیست و پنج تومانی<br />و پنجاه تومانی<br />آدم را بخورند و<br />صدایش را هم در نیاورند...؛<br /><br />2<br />زیباترین سکانس های تاریخ سینمای من<br />سکانس پُرتعلیق فیلمی بود<br />که نَه بر پردۀ سینما<br />که بر دستۀ صندلی مان می گذشت...؛<br /> <br />به یاد داری<br />آن روز را<br />که دست من<br />-با شرم -<br />خیس از عَرَق<br />و پُر هَراس از نگاه کُنترلچی<br />در تاریکی<br />انگشت های نازُکَ تو را می جُست...؟<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از هومن هویدا</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=810</link><description><![CDATA[<p>1<br />دختری که آلیاژ بلور و آینه بود<br />روی شانه ی من نوشت<br />باید بروم<br />اهالی روزگار تو کوچکند<br />تنها پشت میزهای کهنه ی چوبی معلوم می شوند<br />ودر پیاده روهای خلوت و خالی گم<br />آنقدر خامند<br />که هنوز پرسشهای گور تمام نشده<br />تعفن می کنند<br />باید بروم<br />پشت زلالی همین چشمه خشکیده<br />دخترانی منتظرند<br />که در مشت هر کدامشان <br />باغچه ای آینه متبلور است<br />واندوه کوچکشان<br />غم دنیای بزرگی است<br />که تو در آن تنفس می کنی<br /><br />2<br />قفلها را می شکستم<br />گره ها را یک به یک<br />با دست و دندان می گشودم<br />وزیر لب زمزمه می کردم<br />آزادی تنها تحفه ی خدایان به سرسپرده هاست<br />فکر می کردم به دختری<br />که سینه ریز طلایش را<br />فقط به خاطر زنجیرش در زباله دان انداخت<br />به زنی که رنج می برد<br />که چرا دو حرف اول زندان را او می زند<br />به رقص زیر سایه ی انار<br />به آب پاشی سبز<br />که خاطرات گلدانهای ترکیده را خیس می کند<br />به مردم<br />به خودم <br />به شعر<br /><br />بیدار شدم<br />داشتم گور خودم را می کندم<br /></p>]]></description></item><item><title>لب مرز / مجتبا شفیعی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=809</link><description><![CDATA[<p>کلاه لعنتی‎ات را هر چه هم پایین بکشی<br />سوز زمستان<br />راه خودش را پیدا می‎کند<br />پای یخ زده هم<br />همچنان پوتین سوراخ را فحش می‎دهد<br />ای سرباز مرزی!<br />دعا کن خورشید<br />با این برف تو را هم آب کند<br />تا این بار آن بالا<br />توی شکم ابر سیاهی نطفه ببندی<br />که بچه‎اش را سقط می‎کند.<br /></p>]]></description></item><item><title>با بریل / نیکی مرادی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=808</link><description><![CDATA[<p>باید....<br />با بریل برایت بنویسم<br />به من بگو<br />چند سوراخ در این صفحه "لبخند "می شود<br />و یا این کلمه "           "<br />که می ترسم به زبان بیاورم<br />چگونه بر نشانه ها جاری شود<br />تا تو بفهمی<br />من<br />نقطه<br />نقطه<br />نقطه...<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر و یک نامه از هرمان هسه</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=806</link><description><![CDATA[<p>اشاره: هرمان هسه در سال 1877 در کالو در کنار راین به دینا آمد و در سال 1962در سن هشتاد و پنج سالگی درگذشت. او شاعر و نویسنده ی بزرگی است که در آلمان و جهان مشهور است و خوانندگان بسیاری دارد. او در سال 1946 به خاطر دورنمایه ی صلح آمیز و معنوی آثارش جایزه ی نوبل را از آن خود کرد. در زیر برگردان دو شعر از او را می خوانید و نیز نامه ی کوتاه اش به پسرش مارتین در سال 1940. هسه در این نامه ی کوتاه به وسواس ها و دغدغه های اش در شاعری اشاره می کند.<br /><br />نامه ی هرمان هسه به پسرش مارتین:<br />  " مارتین عزیز،<br /> آخرین تصحیح شعر تازه ام (فلوت نوازی) را برایت پیوست می کنم . بله ، مضحک است: در حالی که تمام دنیا در سنگرها ، گودالها ، پناهگاههای زیرزمینی و... آماده باش اند تا دنیای کنونی ما را به تمامی ویران کنند ، من روزها مشغول این بودم که مثلاً شعر کوچکم را تصحیح و ویراستاری کنم. شعر در ابتدا چهار بند داشت و حالا فقط سه بند دارد ، و امیدوارم روایت جدید ، ساده تر و بهتر از قبلی شده باشد ، و در ضمن هیچ لطمه ای هم به اصل آن نخورده باشد. سطر چهارم بند اول از همان آغاز اذیتم می کرد ، و هر وقت که می خواستم برای دوستانم پاکنویس اش کنم ، سعی می کردم روی سطر به سطر و کلمه به کلمه اش چکش کاری کنم و همه ی امکانات احتمالی بیان آن را بررسم ، تا ببینم چه را می شود حذف کرد و چه را حذف نکرد.<br />    نه نفر از ده نفر خواننده ام اصلاً متوجه نشدند که شعر با این یا آن روایت در دست شان است. قرار است از روزنامه ای که چاپ اش کند ، - البته اگر همه چیز خوب پیش رفت- ، حدود ده فرانک (حق التالیف)بگیرم ، برای آنها هم مهم نیست که این روایت باشد یا آن یکی. برای مردم دنیا چنین مشغولیتی مسخره است ، چیزی بازیگوشانه، مضحک ، حتی فراتر از آن دیوانه وار ، و اینجاست که می توان از خود پرسید : چطوری شاعر به صرافت این می افتد که برای چند سطر ناقبل از شعرش این همه به خود زحمت بدهد ، خون دل بخورد ، و این همه وقت روی آن تلف کند؟<br />     و بعد هم می توان چنین پاسخ داد: اولاً ، کاری که شاعر می کند  ، احتمالاً کاری است بی ارزش و پوچ ، چون روشن نیست که آن شعر یکی از معدود شعرهای سروده شده اش خواهد بود که به فرض صد یا پانصد سال بعد باقی می مانند ،- با اینهمه این مرد مضحک ، امروز چیزی بهتر ، کاری کم زیان تر ، بی خطرتر و خواستنی تر از اکثریت آدمها کرده است. او نشسته شعر ساخته و کلمه ها را به نخ کشیده ، ولی نه تیری به سمت دشمن انداخته و نه نارنجکی ، نه گاز(کشنده) پخش کرده ، نه کشتی های دشمن را غرق کرده و ...و....<br />   و باز می توان چنین پاسخ داد: شاعر کلمات نازنین اش را دانه دانه جمع می کند ، بر جای خود می نشاند و دست چین شان می کند ، در میانه ی جهانی که چه بسا فردا روز ویران شود ، این کارش ، درست همانند کاری است که شقایق ها ، پامچال ها و سایر گل های نازنینی می کنند که اکنون بر همه ی چمنزاران عالم می رویند و می بالند. در دل جهانی که چه بسا فردا از گاز سمی و مرگبار آغشته شود ، گل ها با دقت تمام برگچه ها و کاسبرگ های شان را می سازند ، با پنج یا چهار یا هفت گلبرگ زیبا ، صاف یا چین دار و مواج ، هر چه باشد همه شان دقیق اند و تا سرحد امکان زیبا ."<br /><br />دو شعر از هرمان هسه <br /><br />1 - كتاب‌ها<br /><br />همة كتاب‌هاي جهان<br />خوشبخت اَت نمي‌كنند <br />اما در نهان<br />به درون رهنمون اَت مي‌شوند. <br /><br />آنجا همه چيز هست،<br />هر چه بدان نيازمندي:<br />آفتاب، ستاره و ماه.<br /><br />نوري كه تو در پيِ آني<br />در درونت مأوا دارد.<br />آن حکمتی را كه ديري‌<br />در كتابفروشي‌‌ها مي‌جويي،<br />اينك از هر برگ درون ات مي‌تابد <br />زيرا ديگر درخت درون <br />از آن توست. <br /><br /><br />2 - گاه گاهی<br /><br /><br />گاه گاهی که پرنده ای فریاد بر می آورد<br />یا که نسیمی لا به لای شاخسار می پوید<br />یا که سگی در دورترین کلبه می لاید<br />هم آنگاه است که باید دیری <br />گوش بسپارم و دم درکشم.<br /><br />روحم واپس می گریزد <br />تا جایی در هزار سال از یاد رفته<br />آن زمان که پرنده و باد وزنده<br />برادر و همسانم بودند.<br /><br />روحم درختی می شود<br />حیوانی و بافه ی ابری.<br />استحاله یافته و غریبه بازمی گردد<br />و از من پرسان می شود.<br />چگونه باید پاسخ اش گویم؟<br /></p>]]></description></item><item><title>نقش عظيم / استيون هاوكينگ</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=805</link><description><![CDATA[<p>يادداشت مترجم<br />  اين تصوير يكي از شماره هاي مجله ي تايم در دهه شصت میلادی است(تصویر در انتهای صفحه می باشد) و تيتر آن، واكنش به ظهور بيتل ها در آن دوران است.پس از انتشار كتاب هاوكينگ؛اين تصوير بعد از پنجاه سال، دوباره بر روي صفحات اينترنت ديده مي شود. گزاره اي پرسشي با این مضمون که: " خدا مرده است؟"... هر چند نسخه ي اصل و به صورت خبري اين گزاره ، از آن "نيچه" است؛ اما با همين توضيح تصويري،هاوكينگ را بايد بزرگترين احياءگر ماترياليسم فلسفي، تا اينجاي قرن بيست و يكم دانست.او با تمام داشته هاي كيهان شناسي مدرن، به نبردي براي اثبات اين گزاره همت گمارده است.<br />      در فصل نخست خواندیم كه هاوكينگ، گرچه با رويكرد ايونيايي از جهان آغاز می کند تا بعد به انسان برسد، اما در عبور از مفهوم كانتي بود/نمود(نومن/ فنومن)، الگويي  پيشنهاد می کند که آن  را "واقع گرايي وابسته به مدل" مي نامد تا در ادامه بگويد مسئله اين نيست كه امر واقع(رئال/ نومن)  مستقل از ما وجود دارد و در ادراكات مان از واقعيت (رئاليتي/ فنومن) متفاوت و متكثريم،بلکه جهان،هستي مستقلي ندارد و ما بر حسب مدلي كه انتخاب مي كنيم و با درك خاص آن،به هستي "وجود" مي بخشيم. مسلما هاوكينگ ايده آليست نيست اما وی را دواليست نيز نمی توان نامید،او ضمن پذيرش واقعيت جهان بيروني – كه باعث مي شود از ايده آليسم فاصله بگيرد– "عين" را به نفع "ذهن"،در مرتبه ي دوم قرار می دهد ،اما براي چنين "ذهني" شرطي دارد و آن اینکه، در توضيحش از "عين"، نسبت به ساير "ذهن"ها متقاعد كننده تر باشد... .اما شرط تقاعد در اين سطح ازمعرفت شناسي، براي هستي شناسي "ذهن" هاوكينگ چه مي تواند باشد كه در عين حال،به ورطه ي دور باطلِِ بازگشت به "عين"– براي وام گيري  متقاعد كنندگي ذهن– نيفتد؟... پلوراليسم هاوكينگي،از اين دست،همان چيزي ست كه پيش از او "ميشل فوكو" آن را توصيف كرده بود: "راه رفتن بر روي مرزها..."<br />      نكته ي ديگر فصل پيش،گزاره ي هاوكينگ است دال براينكه، فلسفه مرده است و اكنون،چونان عهد ايونيا،پيشتازي در فهم حقيقت،بر دوش علم  افتاده است... .اما در اين گزاره،دقايقي است : چه كسي مي تواند مدعي مرگ فلسفه باشد؟ مثلا آيا يك زيست شناس مي تواند مدعي مرگ رياضي شود و يا يك الهي دان مي تواند بگويد گياه شناسي مرده است؟ مسلما نه ... و از قضا،با توجه به تماميت كتاب، به نظر مي رسد،هاوكينگ در مقام يك فيلسوف،اين مرگ را اعلام كرده است...و در اين جا تناقضي ظريف رخ مي نماياند:همين كه بگوييم فلسفه مرده است،گزاره اي فلسفي گفته ايم و اين يعني تداوم زندگي فلسفه....اما اين تمام ماجرا نيست و پرسش از پي پرسش مي رويد؛كدام فلسفه مرده است؟ دست كم در مقام مقايسه، به نظر مي رسد كه الگوي "واقع گرايي وابسته به مدل"، نوعي پارادايم است كه در مباني اش به آنچه اكنون در حوزه ي فلسفه ي پست مدرن،بسيار راديكال تلقي مي شود؛مشابهت هاي فراواني دارد... .<br />       هاوكينگ در فصل دوم نشان مي دهد ضمن اطلاع از تاریخِ فلسفه،بر ديدمان ها(پارادايم ها)ي فلسفه ي علم نیز،مسلط است.اما این تسلط،باعث شده تا او روایت دلخواه خود را از این تاریخ بیان کند.روايتي كه در آن،خدايان تنها كاركردي افسانه اي دارند... و در اين خوانشِ خاصش از ماجرا،چيدماني را برمي گزيند كه حكايت از ستايش تفكر ايونيايي و همزمان افسوس وی از سايه گستري تفكر يونانيِ پس از آن دارد.ستايش و افسوسي حسرت مندانه، كه جمع جبري اش از ديدگاه هاوكينگ، دو هزار سال عقب ماندگي بشر، در نتيجه استيلاي فلسفه ي يوناني و به محاق رفتن انديشه ايونيايي،دست كم تا قرن هجده است.محاقي كه نتيجه اش اختراع چرخ براي هزاران بار از روز نخست بوده است... .<br />با هم متن كامل ترجمه ي فصل دوم را – بدون تلخيص– مي خوانيم.<br /><br />                                  <br /> فصل دوم :  قانون حاكم<br /> در افسانه ي وايكينگ ها دو گرگ به نام هاي "هاتي" و "اسكال" در تعقيب خورشيد و ماه هستند.وقتي گرگ ها يكي از اين دو را به چنگ می  آورند،ماه گرفتگي يا خورشيد گرفتگي رخ مي دهد و مردم براي نجات خورشيد يا ماه سعي مي كنند با توليد سر و صدا،گرگ ها را ترسانده و فراري دهند. در اين زمينه،افسانه هاي همانندي،در فرهنگ هاي ديگر نيز ديده مي شود.اما پس از مدتي ،مردم دريافتند كه خورشيد و ماه، بعد از زمان كوتاهي از گرفتگي رهايي مي يابد.چه مردم بر طبل هاي شان بكوبند و چه نه.احتمالا مدتي بعدتر هم بايد دريافته باشند كه گرفتگي ها، بدون نظم زماني رخ نمي دهند و كسوف و خسوف در قالب الگوي  زماني منظمي تكرار مي شوند.اين الگو، به ويژه براي ماه گرفتگي، كاملا آشكارشده بود و بابلي هاي باستان می توانستند ،ماه گرفتگي ها را با دقت بسيار ظريفي، پيش بيني كنند،عليرغم اينكه در نيافته بودند كه چنين پديده اي در نتيجه ي مسدود شدن مسير نور خورشيد به وسيله ي زمين روي مي دهد.پيش بيني خورشيد گرفتگي ها دشوارتر بود، زيرا اين رويداد بر روي زمين، تنها در مسیری به پهناي 30 مايل قابل ديدن است. تا همين جا هم مي شد بر اساس اين الگو، دريافت كه ماه گرفتگي ها به آمريت هوسبازانه ي موجوداتِ فرا طبيعي، ربطي نداشته و از قوانيني پيروي مي كنند.<br />          عليرغم برخي پيش بيني هاي موفقيت آميز، در رابطه با حركت اجرام آسماني، بسياري از رويدادها براي نياكان ما، پيش بيني ناپذير باقي ماندند.مانند آتش فشان ها،زمين لرزه ها،توفان ها،آفت هاي سخت و بيماري هاي همه گير و تصور می کردند که آنها،بدون الگو يا علت آشكاري رخ مي دهند.در دوران باستان طبيعي بود كه فعاليت هاي خشونت بار طبيعت، به معبدي منحوس يا خداياني بدجنس ربط داده شود و بلايا، به عنوان نشانه اي از اينكه ما حريم خدايان را مورد تعرض قرار داده ايم، تلقي گردند. مثلا 5600 سال پيش از ميلاد، كوه آتش فشان "مازاما" در منطقه "اوريگان"  فوران كرد و تا سال ها به برون ريزي خاكستر و گدازه هاي آتشين ادامه داد و سپس منجر به بارش چندين ساله ي باراني شد كه نهايتا دهانه ي آتش فشان را از خود انباشت و امروزه به درياچه ي دهانه ي آتش فشان معروف شده است.سرخپوستان ناحيه ي "كلاماث" در اوريگان،افسانه اي دارند كه مؤمنانه هر گونه جزئيات زمين شناختي اين رويداد را با تلفيقي از درام و به تصوير كشيدن عاملي انساني، به عنوان علت اين فاجعه ، توضيح مي دهد. ظرفيت انسان براي ارتكاب گناه، توضيحي است كه مردم اين منطقه هميشه بر اساس آن مي توانند راه هايي را براي سرزنش خود در اين باره بيابند.بنا به افسانه ي آن ها، "لائو" كه رهبر جهان زيرزمين است،عاشق دختر زيباي رهبر كلاماث، كه انسان است مي شود. دختر،اما،دست رد به سينه ي او مي زند و لائو در پي انتقام، مي كوشد تا كلاماث را در آتش بسوزاند.خوش بختانه بر اساس اين افسانه،"اسكل"– رهبر جهان بالايي– دلش براي انسان ها مي سوزد و تصميم به نبرد با همتاي زير زميني اش مي گيرد.سرانجام لائو زخمي مي شود و به درون كوه مازاما عقب مي نشيند و گودالي بزرگ از خود به جا مي نهد، گودالي كه امروزه دهانه ي آتش فشان و انباشته از آب شده است.<br />     غفلت از روش هاي طبيعت،مردمان باستان را به اختراع خدايان كشاند تا آن ها بر تمامي وجوه زندگي انسان ،حكم روايي كنند و از اين حيث،خدايان متعددی بودند: خداي عشق و جنگ؛ خداي خورشيد،زمين و آسمان؛ خداي اقيانوس ها و رودخانه ها؛ خداي باران و توفان،؛ خداي زمين لرزه ها و آتش فشان ها.هنگامي كه خدايان راضي بودند، نوع بشر در آب و هوايي خوب، صلح و خلاصي از هرگونه فاجعه و بيماري مي زيست.اما آنگاه كه آنان ناراضي مي شدند،خشك سالي،جنگ،طاعون و بيماري هاي همه گير ظاهر مي شدند. چون ارتباط علت و معلولي در طبيعت، از چشم مردم آن دوران پنهان مانده بود،چنين خداياني، به نظرغير قابل درك مي آمدند و مردم در پناه لطف آنان مي زيستند.اما از زمان "تالس ملطايي"(546 _624 پ.م) ورق  برگشت و آن اينكه:"طبيعت از اصول ثابتي پيروي مي كند كه مي تواند رمزگشايي شود." بدين ترتيب فرايند طولاني جايگزيني باور به فرمان روايي خدايان،با این مفهوم كه جهان،تحت حكم راني قوانين طبيعي است و بر اساس نقشه اي آفريده شده كه ما روزي آن را خواهيم فهميد،آغاز شد.<br />       نگاهي به سير زماني تاريخ بشر نشان مي دهد، پژوهش به معناي علمي آن، ابتكاري كاملا جديد است.منشاء انواع پيشينيان ما،گونه ي "هوموساپينس"، به دویست هزار سال پيش از ميلاد مسيح،در مناطق زير صحراي آفريقا باز مي گردد. زبان نوشتاري نيز كه محصول تمركز يافتگي جوامع،پيرامون كشت غلات و حبوبات بوده، به هفت هزار سال پيش از ميلاد بر مي گردد.(برخي از كهن ترين كتيبه ها نشان مي دهد كه هر شهروند داراي جيره ي روزانه ي غله بوده است).نخستين گزارش هاي ثبت شده از تمدن يونان باستان نيز،متعلق به 1900 سال پيش از ميلاد است. اما اوج اين تمدن، كه به دوره ي كلاسيك معروف است، چند صد سال بعدتر؛ يعني كمي پيش از پانصد سال قبل از ميلاد آغاز مي شود.بر اساس گفته ي "ارسطو"(322_384 پ.م)تقريبا در همين دوران بود كه "تالس" براي نخستين بار اين نظريه را عنوان کرد كه جهان را مي توان فهميد و براي توضيح پذيري پديده هاي پيرامون مان،مي توان آن ها را به اصول ساده تري تقليل داد،بدون اينكه نيازي به توضيحات افسانه اي يا الهي باشد.اعتبار تالس ناشي از نخستين پيش گويي او درباره ي خورشيد گرفتگي سال 585 پيش از ميلاد بود،هرچند كه دقت فوق العاده ي پيش بيني اش، بيشتر به خوش شانسي او در حدسياتش مربوط مي شد.وی در تاريخ،شخصيتي سايه وار دارد به طوری كه هيچ نوشته اي از او به جاي نمانده است.خانه ي او يكي از مراكز روشنفكري در منطقه ايونيا بود،جايي كه توسط اجتماعاتي از يونانيان شكل گرفته بود،اما نفوذ آن، منطقه ي وسيعي از تركيه تا غرب ايتاليا را در بر مي گرفت.علم ايونيايي،نگاهي نوآورانه بود كه مبتني بر تمايلی نيرومند،براي كشف قوانين بنيادي و توضيح پذيري پديده هاي طبيعي شكل گرفت و ركني اساسي، در تاريخ تفكر بشر بود.رويكرد آنان عقلاني بود و در بسياري از موارد به نتايجي انجاميد كه به نحو شگفت انگيزي با آنچه كه ما امروزه به كمك شيوه هاي پيچيده تر بدان دست يافته ايم، شباهت دارد و اين به معناي آغازي بزرگ براي تفكر ايونيايي بود.اما طي قرن هاي متمادي، دانش آنان به فراموشي سپرده شد تا بارها وبارها،همان دانش، كشف يا اختراع شود.<br />          بنا به داستان هاي تاريخي،نخستين صورت بندي رياضي از آنچه كه امروزه آن را قوانين طبيعت مي ناميم؛ به يك ايونيايي به نام "فيثاغورس"(490 _ 580 پ.م) نسبت داده مي شود و عبارتست از قضيه اي كه مي گويد:"مربع وتر يك مثلث قائم الزاويه برابر است با مجموع مربع هاي دو ضلع ديگر." گفته مي شود فيثاغورس  كاشف رابطه ي عددي،ميان طولِ سيمِ آلات موسيقي و تركيبات هارمونيك اصوات آن  نيزهست. به زبان امروزي،اين رابطه را چنين تعريف مي كنيم:"بسامد( فركانس يا تعداد ارتعاش در ثانيه) يك سيم،درحالتي كه مقدار كشش ثابتي داشته باشد،با طول سيم،نسبت معكوس دارد."به لحاظ عملي اين قانون توضيح مي دهد كه چرا گيتارهاي باس،سيم هاي طولاني تري نسبت به گيتارهاي معمولي دارند.احتمالا فيثاغورس،نه كاشف اين قانون و نه آن  قضيه ي رياضي است،اما شواهدي وجود دارد كه نشان مي دهد رابطه ي ميان طول سيم  و صدا در همان روزگار شناخته شده است.دراين صورت مي توان اين فرمول ساده ي رياضي را،نخستين نمونه از آنچه امروزه به عنوان فيزيك نظري مي شناسيم، ناميد.<br />       افزون بر قانون فيثاغورس درباره ي سيم سازها،تنها قوانين فيزيكي كه در دوران باستان كشف شد سه قانون "ارشميدس" (212 _ 287 پ.م)،برجسته ترين فيزيك دان آن روزگار،است.به زبان امروزي؛قانون اهرم توضيح مي دهد ،نيروهاي اندك مي توانند وزن هايي سنگين را جابجا كنند زيرا اهرم، هر نيرويي را متناسب با فاصله ي نيرو از گرانيگاه تقويت مي كند.قانون شناوري نيز چنين مي گويد:"هر شيء اي كه در مايعي فرو مي رود نيرويي رو به بالا را تجربه مي كند كه مساوي است با وزن مايع جابجا شده." و قانون بازتاب نيز مي گويد:"زاويه ي ميان آينه و پرتو نور تابيده شده به آن،مساوي است با زاويه ي ميان آينه و پرتو بازتابيده شده از آن."با اين حال ارشميدس هرگز سه قاعده ي بالايي را "قانون" نام گذاری نکرد و براي توضيح آنها نيز،هيچ ارجاعي به مشاهده و اندازه گيري نداد.در عوض،او چنان بديهي درباره ي آنها به بحث پرداخت كه گويي قضايايي صرفا رياضي هستند،همانند دستگاهي كه "اقليدس" در هندسه آفريده بود.<br /> به موازات گسترش تاثير تفكر ايونيايي ها،كسان ديگری نيز پيدا شدند كه دريافتند جهان داراي نظمي دروني ست و انسان مي تواند آن را از راه مشاهده و استدلال دريابد. "آناكسيمندر" (546 _ 610 پ.م)،دوست و احتمالا شاگرد تالس، معتقد بود،چون نوزادان انسان به هنگام تولد،آسيب پذير و بي دفاع هستند؛چنانچه نخستين انسان به وجود آمده بر روي زمين به صورت نوزاد بوده باشد، حتما از بين مي رفته است.از اين رو،استدلال مي كرد كه انسان ها بايد از حيواناتي ديگر كه نوزاداني تاب آورتر دارند، تكامل يافته باشد. اين نظر آناكسيمندر، مي تواند نخستين اشاره در باب تكامل نوع بشر باشد.<br />در سيسيل، "امپدوكلس"(430 تا 490 پ.م) به كاربرد وسيله اي شبيه  ملاقه ي آبكشي نیمه کروی(clepsydra)   دقت كرد.اين ابزار ملاقه مانند،عبارت بود از كره اي ناقص كه گردن آن باز بود و كف آن سوراخ هاي ريزي داشت، وقتي اين وسيله در آب غوطه ور مي شد، از آب پر مي شد و اگر گردنِ باز آن با صفحه اي پوشيده و از آب بيرون كشيده مي شد؛ آب از سوراخ هاي آن بيرون مي ريخت و بدون آب بالا مي آمد.امپدوكلس دريافت كه اگر گردن ملاقه، پيش از فرو رفتن در آب،با صفحه اي پوشيده شود، ملاقه از آب پر نمي شود.او چنين استدلال كرد كه چيزي نامرئي از ورود آب به سوراخ ها و به درون كره، جلوگيري مي كند.او جوهري مادي را كشف كرده بود كه امروزه آن را "هوا" مي ناميم.<br />        تقريبا در همان ايام، "دموكريتوس"(370_460 پ.م) كه از اجتماع ايونيايي ها در شمال يونان برخاسته بود، درباره شكستن يا بريدن اشياء به قطعات كوچكتر به تامل پرداخت.او معتقد بود،نمي توان اين فرايند را تا بي نهايت ادامه داد. به اعتقاد وی،هر چيزي ،از جمله موجودات زنده، از ذراتي بنيادي ساخته شده اند كه اين ذرات را نمي توان به بخش هايي كوچك تر شكست يا برش داد و آنها را "اتم"،به معناي تجزيه ناپذير ناميد. به باور دموكريتوس، هر پديده ي مادي،فراورده اي از پيوند اتم هاست.از ديدگاه اتم گرايانه ي او، همه ي اتم ها در فضا در حال چرخش اند و اگر دچار انحراف نشوند تا ابد به حركت در مسير خود، رو به جلو ادامه مي دهند. امروزه به اين  نظريه،قانون "اينرسي" گفته مي شود.<br />      اين نظريه ي انقلابي، كه ما فقط ساكنيني معمولي در كائنات هستيم و نه موجوداتي خاص و برگزيده كه مركز عالم باشيم،براي نخستين بار از سوي "اريستاركوس" (230 _310 پ.م) مطرح شد.او يكي از آخرين دانشمندان ايونيايي بود. تنها محاسبه اي كه از وی به جا مانده،تحليل هندسي پيچيده اي از مشاهدات دقيق او درباره ي اندازه ي سايه ي  زمين بر ماه، در جريان يك ماه گرفتگي است او از اين محاسبه و شايد با الهام از اين نظريه كه اشياء كوچك بايد به دور اشياء بزرگتر بچرخند، چنين نتيجه گرفته بود كه خورشيد بزرگ تر از زمين است؛همچنین وی نخستين كسي بود كه گفت: "زمين مركز منظومه ي ما نيست، بلكه همراه با سيارات ديگر به دور خورشيد كه بزرگتر است، مي چرخند." با توجه به اين ديدگاه،اين نظر جديد که خورشيد ما نيز ستاره اي خاص و برگزيده نيست، گامي ديگر رو به جلو بود.اريستاركوس معتقد بود،ستارگاني كه در آسمان مي بينيم، جز خورشيدهايي دور،چيز ديگري نيستند.<br />        با اين حال، مكتب ايونيا فقط يكي از مكتب هاي بسيار، در فلسفه ي يونان باستان بود.مكتب هايي با ديدگاه ها و سنت هايي متفاوت و اغلب متناقض.متاسفانه نگاه ايونيايي به طبيعت كه قوانين كلي را از خلال تبديل آنها به مجموعه ي ساده اي از اصول،توضيح پذير مي كرد؛ تنها براي چند قرن،تاثير نيرومند خود را حفظ كرد. يكی از دلایل اين بود كه نظريه هاي ايونيايي غالبا جايي براي باور به آزادي اراده باقي نمي گذاشتند و غايت انگارانه هم نبودند،همچنین مداخلات خدايان در توضيح پذيري كاركردِ جهان، براي آنان جايي نداشت و اين نكته، قصوري وحشتناك بود كه بسياري از متفكران يونان را –همانند خيلي از امروزي ها–  پريشان خاطر مي كرد. مثلا فيلسوفی به نام "اپيكور" (270_341 پ.م) در مخالفت با اتم گرايي،معتقد بود:"همان بهتر كه پيرو افسانه هاي خدايان باشيم تا اينكه برده ي جبرگرايي فيلسوفان طبيعت گرا شويم." ارسطو نيز مفهوم اتم را مردود دانست زيرا نمي توانست بپذيرد،وجود انسان تركيبي از اجزايي بي روح و فاقد حس آگاهي ست. به اين ترتيب ديدگاه ايونيايي كه انسان مركز عالم نيست– كه اكنون ركني اساسي در درك ما از كيهان تلقي مي شود– سخت به زمين خورد و هرگز نتوانست تا 20 قرن بعد يعني زمان گاليله، كمر راست كند.<br />         از سويي دیگر،بسياري از نظريه هاي يونانيان باستان،عليرغم برخي مشاهدات آگاهي بخش درباره ي طبيعت،در دوران مدرن، به عنوان علومي معتبر جايگاهي ندارند. یکی از دلایل،اين است كه يونانيان روش علمي پژوهش را كشف نكردند و قصه هاي آنان با هدف اثبات پذيري تجربي طراحي نشده بود. از اين رو اگر يك نفر مي گفت: "يك اتم مادامي كه با اتم دوم برخورد نكرده به حركت در مسير مستقيم ادامه مي دهد" و ديگري معتقد بود: "اتم در مسيري مستقيم حركت مي كند مگر اينكه با غول يك چشم تصادف كند!"، راهي عيني براي پايان بخشيدن به اين بحث نبود.همچنین،تمايز آشكاري ميان انسان و قوانين فيزيكي ديده نمي شد.براي مثال در قرن پنجم پيش از ميلاد،"آناكسيمندر" مي نويسد:"همه چيز از جوهري اوليه سرچشمه  مي گيرد و به آن باز مي گردد زيرا شايد!آنها به خاطر گناه شان مجازات شوند". هراكليتوس،فيلسوف ايونيايي نيز مي گويد: "خورشيد همان گونه رفتار مي كند كه هست زيرا در غير اين صورت الهه ي عدالت او را بازخواست خواهد كرد." چند صد سال بعدتر و در حدود قرن سوم پيش از ميلاد،رواقيون كه پيرو مكتبي از فلسفه ي يونان بودند،تمايزي ميان حالات انساني و قوانين طبيعي قائل شدند،اما قوانيني انساني و از نظر آنان جهان شمول ، مانند پيروي از خدا و فرمان برداري از والدين را در قالب قوانين طبيعي به كار گرفتند و در عوض به توصيف فرايند هاي فيزيكي در قالب اصطلاحات حقوقي پرداختند و معتقد بودند اين فرايندها،نيازمند وجود جبر است، حتي اگر اين موجوداتِ نيازمندِ اطاعت از قوانين، اشيايِی بي جان باشند. به عبارت ديگر،اگر فكر مي كنيد ، براي انسان، پيروي از قوانين  ترافيك سخت است ؛ آنگاه مي توانيد تصور كنيد، متقاعد كردن يك خرده سياره ، براي حركت روي مسيري بيضي شكل، چقدر دشوارتر است!<br />       اثر این سنت بر وارثان تفکر یونانی،برای قرن ها ادامه داشت،تا آنجا که در قرن سيزدهم "توماس اكويناس"( 1225_1274)،نخستين فيلسوف مسيحي، همين ديدگاه را در باره ي وجود خدا به كار گرفت. او نوشت: " آشكار است اجسام بي جان ، نه بر حسب تصادف بلكه بر اساس قصد و غايتي به پايان خود مي رسند... زيرا وجودي هوشمند در طبيعت است كه آنان را به پايان شان فرمان مي دهد." حتي بعدتر در قرن شانزدهم نيز ستاره شناس بزرگ آلماني "يوهان كپلر" (1571_1630) معتقد بود: "سياره ها داراي حس ادراك هستند و از قوانين حركت، كه توسط ذهن آنها فهميده شده، آگاهانه پيروي مي كنند."<br />        باور به اينكه قوانين طبيعت، اجبارا و از روي قصد،پيروي مي شوند؛ بازتاب تمركز انسان هاي عهد باستان بر اين است كه "چرا" طبيعت اين گونه رفتار مي كند و نه " چگونه‌".ارسطو يكي از رهبران اين رويكرد بود و اصولا با شكل گيري علم بر پايه ي مشاهده مخالف بود. اندازه گيري دقيق و محاسبات رياضي در هر شكلي در دوران باستان دشوار بود.حتي پيدايش علامت عددهاي صفر تا 9 ،كه براي حساب بسيار مناسب به نظر مي آيند به  هفتصد سال پس از ميلاد برمي گردد، زماني كه "هيندوس" در نخستين پيمايش بزرگش متوجه شد كه اين اعداد، ابزار نيرومندي براي اين كار هستند. علامت هاي جمع و منها در قرن پانزدهم پديد آمدند و علامت مساوي و ثانيه شمار ساعت براي اندازه گيري زمان نيز، تا پيش از قرن شانزدهم وجود نداشتند.<br />    اما ارسطو، كاستي هاي اندازه گيري و محاسبه را به عنوان مانعي بر سر پيشرفت علم فيزيك و پيش بيني هاي كمّي، نمي ديد و بيشتر اعتقاد داشت،نيازي به آنها نيست.درعوض،فيزيكش را بر اصولي كه به صورت عقلي فهميده بود،بنيان نهاد.او واقعياتي را كه برايش قابل فهم نبود به كناري مي نهاد و تلاشش را بر دلايل رخ دادن امور متمركز و نيروي اندكي را صرف فهم جزييات دقيقِ چگونگي رويدادها می كرد. وی فقط هنگامي دست به تعديل استنتاجاتش مي زد كه ديگر نمي شد تناقض ميان نتايجش با مشاهدات را ناديده انگاشت.اما اين تعديل ها فقط به منظور به هم چسباندن تناقضات بود.به اين ترتيب براي او چندان مهم نبود كه نظريه اش،ريشه در واقعيت داشته باشد يا نه. زيرا هميشه مي توانست نظريه را به قدر كافي،طوري تغيير دهد كه به نظر برسد تناقض رفع شده است. مثلا نظريه ي او در باره ي حركت مي گويد: "اجسام سنگين با سرعتي ثابت و متناسب با وزن شان سقوط مي كنند." اما براي توضيح اينكه چرا اشياء به موازات سقوط شان بر سرعت شان افزوده مي شود،اصلي جديد ابداع كرد" اشياء همين طور كه سقوط مي كنند شادمان تر مي شوند زيرا به مكان طبيعي استراحت شان نزديك مي شوند و از اين رو شتاب بيشتري مي گيرند." توضيحي كه  بيشتر درباره ي آدم هاي مشخص به كار مي آيد و نه اشياء بي جان.نظريه هاي ارسطو اغلب ارزش پيش بيني كنندگي اندكي داشتند، با اين حال رويكرد او به علم ، توانست نزديك به دو هزار سال بر مغرب زمين تسلط داشته باشد.<br />         وارثان مسيحي يوناني ها نيز به طور مشابهي، ديدگاه پيروي جهان از قوانين طبيعي را مردود دانستند.همچنین با اين نظر كه انسان ها موقعيت برگزيده اي در كائنات ندارند ، مخالف بودند. قرون وسطا داراي نظام فلسفي واحد و منسجمي نبود ، با اين حال همگان بر سر اين موضوع اتفاق نظر داشتند كه جهان، عروسك خانه ي خدا و صحنه ي خيمه شب بازي اوست و مطالعه مذهبي، بسي ارزشمند تر از پرداختن به ماهيت پديده هاست. در همين راستا و به سال 1277، اسقف اعظم پاريس بر اساس آموزه هاي "پاپ جان بيست و يكم" فهرستي، شامل 219 اشتباه یا کفریاتی را که از نظر او محکوم شده بودند به چاپ رساند. يكي ازين كفريات اين بود كه جهان از قوانيني پيروي مي كند و اين موضوع با توانایی مطلق خداوند تناقض داشت. شگفت انگيز اينكه "پاپ جان" ،چند ماه بعد در نتيجه ي اثرات قانون جاذبه ، زير آوار سقف كاخش جان سپرد.<br />      مفهوم "قوانين طبيعت" به شكل مدرنش در قرن هفدهم ظهور كرد. به نظر مي رسد "كپلر" نخستين دانشمندي است كه اين اصطلاح را، با تعريف علمي مدرن  فهميده باشد، گرچه ديدگاه روح گرايانه اش را نیز، نسبت به اشياء فيزيكي كنار نگذاشت. "گاليله" (1564_1642) نيز اصطلاح "قانون" را در بسياري از آثار علمي اش به كار نبرد(اگر چه در برخي از ترجمه هاي كارهاي او، اين واژه ديده مي شود). با اين حال ، چه از اين كلمه استفاده كرده باشد يا نه؛ بسياري از قوانين بزرگ را كشف و از اصول مهمي حمايت كرد. از جمله اينكه: بنياد علم بر مشاهده استوار است و هدف علم نيز پژوهش روابط كمّي ، ميان پديده هاي فيزيكي است. اما "رنه دکارت" (1596_1650)نخستین کسی بود که آشکارا و شجاعانه، مفهوم "قوانین طبیعت" را صورت بندی کرد.<br />        دكارت معتقد بود،همه پديده هاي فيزيكي را بايد بر اساس تصادم اجسام در حال حركت توضيح داد كه خود از سه قانون پيروي مي كنند– قوانيني كه پيش سازهاي قوانين معروف  نيوتن درباره ي حركت بودند.– او معتقد بود "قوانين طبيعي" در تمام زمان ها و مكان ها معتبر هستند و آشكارا تاكيد كرد که نيازي نيست اجسام متحرك ،داراي " ذهن" باشند تا از آن ها پيروي كنند.علاوه بر اين،دكارت اهميت مفهومي را كه امروزه "وضعيت اوليه" مي ناميم، درك كرده بود. منظور از شرايط اوليه، توصيف سيستم در ابتداي فاصله اي زماني است به گونه اي كه بتوان بر اساس آن درباره ي وضعيت بعدي سيستم، پيش بيني كرد. با داشتن مجموعه اي از شرايط اوليه، قوانين طبيعي معلوم می کنند كه يك سيستم ،در طول زمان چگونه  تكامل مي يابد .اما بدون داشتن مجموعه اي خاص از داده ها در وضعيت آغازين، چنين امكاني وجود ندارد. مثلا اگر كبوتري در زمان صفر، بر فراز سر ما، مستقيما چيزي را رها كند؛ مسير شيء در حال سقوط را مي توان  بر اساس قوانين نيوتن تعيين كرد، اما بر حسب اينكه در زمان صفر، كبوتر بر دكلي مخابراتي نشسته باشد يا در حال پرواز با سرعت بیست مايل بر ساعت؛ نتيجه كاملا متفاوت خواهد بود.از اين رو، براي كاربرد قوانين فيزيك دانستن وضعیت اولیه سیستم یا حداقل در یک زمان مشخص،ضروری است(البته اين كار با مشاهده ي سيستم در عقب گرد زماني نيز امكان پذير است).<br />       به كمك اين ديدگاهِ بازنگري شده و در سايه ي وجود قوانين طبيعي، كوشش هاي جديدی، براي سازگاري اين قوانين با مفهوم خدا در پيش گرفته شد. دكارت معتقد بود: "خدا مي توانسته با اراده ي خود، صدق و كذب موقعيت هاي اخلاقي يا قضاياي رياضي را تغيير دهد اما قوانين طبيعت را، نه." به باور او، خدا قوانين طبيعي را وضع كرده اما در اين قوانين، امكان انتخاب نداشته است. در واقع، چنين قوانيني را ترتيب داده است ،زيرا تنها قوانين ممكن در جهان، همين قوانيني هستند كه ما تجربه مي كنيم. اين ديدگاه شايد در تناقض با اقتدار خداوند باشد، اما بحث دكارت اين است كه قوانين، تغييرناپذيرند، زيرا آنان بازتابي از ذات خداوندي اند. اگر حق با دكارت باشد،آن وقت مي توان انديشيد كه خدا اين انتخاب را داشته، تا جهان هاي گوناگونِِ متعددي بيافريند كه هر كدام بر اساس مجموعه اي متفاوت از شرايط آغازين،شكل گرفته باشند.اما دكارت اين نتيجه گيري را، رد مي كند. از نظر او،صرف نظر از اينكه ترتيب قوانين اوليه هنگام آغاز كائنات چگونه بوده است، ، نتيجه ي آن را، در طول زمان، پيدايش جهاني همسان با جهان ما می دانست. به علاوه، دكارت احساس مي كرد، خدا براي يك بار جهان را تنظيم و سپس تا ابد آن را رها كرده است.<br />      ديدگاه مشابهي (با استثنايي چند) نيز از سوي "اسحاق نيوتن"(1643_1727 م) مطرح شد. نيوتن كسي بود كه با سه قانون حركت و قانون جاذبه اش، اقبالي جهاني، در باره ي مفهوم مدرن قانون علمي به دست آورد.قوانيني كه درباره ي مدارهايي مانند زمين،ماه و سيارات بودند و پديده هايي مانند فصل ها و جزر و مد را، توضيح مي دادند.او دراين باره چندين معادله نوشت و به طرز استادانه اي چارچوبي رياضي طراحي كرد كه تا به امروز نیز، از آن استفاده مي كنيم.: يك معمار، آن را در طراحي ساختمان به كار مي گيرد؛ يك مهندس، در طراحي خودرو و يك فيزيك دان در محاسبه ي چگونگي پرتاب موشك براي فرود بر سطح مريخ. از اين روست كه شاعری به نام "الكساندر پوپ" در باره ي او چنين مي گويد:<br />" جهان و قوانين آن، در تاريكي شب پنهان بود<br />خداوند گفت: نيوتن!...باش!... و آنگاه همه جا غرق روشنايي شد"<br /><br />           امروزه اكثر دانشمندان، قانون طبيعي را چنين تعريف مي كنند : قانوني كه بر اساس  نظمي  مشاهده شده باشد و فراسوي  وضعيت فعلي اش كه بر آن اساس شكل گرفته ،توان پيش بيني كنندگي داشته باشد.مثلا هر روز صبح كه از خواب بيدار مي شويم ، خورشيد از شرق طلوع كرده است؛ پس نتيجه مي گيريم : "خورشيد هميشه از شرق  طلوع مي كند." اين گزاره ،فراسوي مشاهدات ما از طلوع خورشيد، در بردارنده ي نوعي تعميم است و آينده را پيش بيني پذير مي كند.اما گزاره اي مانند: "كامپيوترهاي اين اداره سياه هستند"، قانوني طبيعي نيست، زيرا فقط به كامپيوترهاي اين اداره مربوط مي شود و نمي توانيم بر اساس آن پيش بيني كنيم : "اگر اداره ي ما كامپيوتر جديدي بخرد،آن هم سياه خواهد بود."<br />         درك مدرن ما از اصطلاح "قانون طبيعي" مقوله اي ست  كه فيلسوفان درباره ي آن، بحث هاي زيادي دارند و پرسش هايي،بسيار دقيق تر از آنچه در ابتدا فكر مي كنيم مطرح می شود.مثلا فيلسوفي به نام "جان كارول" دو گزاره ي زير را با هم مقايسه كرد:<br />-"همه ي كره هاي طلا  داراي قطري كمتر از يك مايل هستند"<br />-" همه ي كره ها اورانيوم235 داراي  قطري كمتر از يك مايل هستند"<br />       مشاهدات ما از جهان به ما مي گويد كُره هايي از طلا با قطر بزرگ تر از يك مايل، وجود ندارد و مي توانيم خوشحال و مطمئن باشيم كه وجود هم  نخواهد داشت. اما، دليلي نداريم كه چنين چيزي نمي توانسته وجود داشته باشد،ازين رو،اين گزاره ، قانوني طبيعي محسوب نمي شود.حال آن كه گزاره ي دوم مي تواند به عنوان قانوني طبيعي انگاشته شود، زيرا بنا به آنچه از فيزيك هسته اي مي دانيم، هنگامي كه كره اي از اورانيوم235 ، به قطري  بيشتر از شش اينچ برسد، به  خودي خود در انفجاري هسته اي فرو مي پاشد.بنابراين مي توانيم مطمئن باشيم،چنين كره اي وجود خارجي ندارد (و اصلا هم فكر خوبي نيست كه بخواهيد خلاف آن را ثابت كنيد!) تمايز ميان اين دو گزاره، نشان مي دهد، همه ي تعميم هايي را كه مشاهده مي كنيم،نمي توان قانوني طبيعي دانست و بسياري از قوانين طبيعت، بخش كوچكی از قوانينِ به هم پيوسته و بزرگ تر هستند. <br />       در علم مدرن ، قوانين طبيعي معمولا به زبان رياضي بيان مي شوند، که مي توانند دقيق، يا تقريبي باشند ، اما به هر حال، اگر نه جهان شمول – كه در اين صورت، تحت مجموعه اي از شرايط مشخص – ولي بايد بدون استثناء باشند. مثلا مي دانيم كه اگر سرعت  اشياء در حال حركت ، نزديك به سرعت نور باشد؛ قوانين نيوتن را بايد اصلاح كرد، با اين حال ،هنوز قوانين نيوتن را "قانون" مي ناميم، زيرا آنها در شرايط جهان روزمره كه سرعت هاي مشاهده شده بسيار كمتر از سرعت نوراست،با تقريبي مطلوب،عمل مي كنند.<br />     اگر طبيعت از قوانيني پيروي مي كند،در اين صورت  سه پرسش مطرح مي شود:<br />1.سرچشمه ي اين قوانين چيست؟<br />2.آيا براي اين قوانين،استثنايي مانند معجزه وجود دارد؟<br />3. آيا تنها يك مجموعه از قوانين احتمالي وجود دارد؟<br />      دانشمندان،فيلسوفان و الهي دانان به شيوه هاي گوناگوني به سراغ اين پرسش هاي  مهم رفته اند. پاسخ نخستين پرسش به طور سنتي – از ديدگاه كپلر، گاليله ، دكارت و نيوتن– اين بوده است كه قوانين طبيعت، كار خداست. اين پاسخ صرفا يعني اينكه خدا عبارتست از تجسم قوانين طبيعي ، مگر اينكه كسي بخواهد به خدا ، اسناد ديگري ببخشد؛ مثلا بگويد خدا،يعني خداي عهد عتيق؛ كه در اين صورت "خدا" به عنوان يك پاسخ براي پرسش نخست ، صرفا جايگزين كردن يك راز با رازي ديگر است. بنابراين اگر به نوعی خدا را پاسخ سوال اول بدانیم،آن وقت براي پرسش دوم چه پاسخي داريم؟: آيا معجزات ،استثنايي بر قوانين هستند؟<br />     باورها، نسبت به پاسخ  پرسش دوم ،كاملا مرزبندي شده است ، افلاطون و ارسطو– تاثيرگذارترين متفكران يوناني– معتقد بودند، براي قوانين استثنايي وجود ندارد.اما از ديدگاه پيروان كتاب مقدس ، خدا نه تنها قوانين را آفريده است، بلكه به خاطر نيايش نمازگزارانش، مي تواند استثنائاتي نيز قائل شود. مثلا، انسان در حال مرگی را شفا دهد، بي درنگ به خشك سالي پايان بخشد و حتي چوگان را به جايگاه ورزشي اش در المپيك برساند.<br />      برخلاف دكارت، تقريبا همه متفكران مسيحي باور داشتند كه خدا می تواند با تعلیق قوانین ،معجزاتش راممکن کند.حتي نيوتن هم ،به نوعي ، به اعجاز اعتقاد داشت.او مي پنداشت كه مدار سيارات ناپايدار است  زيرا توان جاذبه ي يك سياره ، براي سياره اي ديگر، مي تواند موجب بروز آشفتگي در مدارهایی شود كه به مرور زمان شكل گرفته اند، در نتيجه، ممكن است سيارات، به روي خورشيد سقوط كنند و يا اينكه از منظومه ي شمسي بگريزند . از اين رو خدا بايد دوباره مدارها را تنظيم كند. اما "پي ير سيمون ماركي دولاپلاس"– معروف به لاپلاس– معتقد بود چنين آشفتگي هايي، دوره اي هستند و چرخه هايي تكرار شونده دارند و بر هم انباشته نمي شوند.از اين رو منظومه ي شمسي خودش مي تواند خودش  را  دوباره تنظيم كند و براي توضيح اينكه چرا اين منظومه تا زمان كنوني دوام آورده، نيازي به مداخله ي خدا نيست.<br />     "لاپلاس" نخستين كسي است كه آشكارا "جبرگرايي علمي" را اصلي بديهي، تلقي كرده است. به این معنا که، از وضعيت جهان در هر زمان مشخصي، مي توان مجموعه اي كامل از قوانين را استنتاج کرد که مي توانند آينده و گذشته ي جهان را تعيين كنند. چنين اصلي، احتمال وقوع معجزه يا هرگونه نقش فعالي براي خدا را، رد مي كند. جبرگرايي علمي كه از سوي لاپلاس  صورت بندي شد، پاسخ دانشمندي مدرن به پرسش دوم است. در واقع اين موضوع، پايه ي علم مدرن و اصلي مهم است كه در سرتاسر اين كتاب به كار گرفته مي شود . یک قانون را، وقتی می توان علمی دانست که بدون دخالت موجودات فراطبیعی نیز پایدار بماند. روزی ناپلئون از لاپلاس پرسيد: "در اين منظومه ي شمسي ، جاي خدا كجاست؟" و لاپلاس پاسخ داد: "قربان،من به اين فرضيه نيازي نداشته ام."<br />       انسان ها در اين كائنات زندگي مي كنند و با ساير موجودات و امور، تعامل دارند،در نتیجه، جبرگرايي علمي در باره ي انسان ها نيز، همانند ساير موجودات  صادق است. اما بسياري، ضمن پذيرش اينكه، جبرگرايي علمي،از فرايند هايي فيزيكي پيروي مي كند،بازهم تمايل دارند ، براي رفتار انساني،استثنایي قايل شوند؛ زيرا معتقدند، ما اراده اي آزاد داريم. مثلا دكارت براي حفظ جايگاه اراده ي آزاد، عنوان  كرد: "ذهن انسان، پديده اي متفاوت از جهان فيزيكي است، بنابراين از قوانين آن نيز پيروي نمي كند." از ديدگاه او، هر فرد، داراي  دو بخش است: تن و روان. بدن ها چيزي بيشتر از ماشيني معمولي نيستند. اما روح، نمي تواند موضوع قانون طبيعي باشد. دكارت به آناتومي و فيزيولوژي علاقه ي زيادي داشت و به عضوي كوچك در مركز مغز كه غده "پينه آل" ناميده مي شود، اشاره داشت و آن را صندلي مديريت براي روح تلقي مي كرد. به باور او اين غده ، مكاني است كه همه ي افكار ما در آن شكل مي گيرد و سرچشمه ي اراده ي آزاد ماست.<br />       آيا انسان ها داراي اراده اي آزاد هستند؟ اگر چنين است، اين پديده در كجاي درخت تكاملي شكل گرفته است؟ آيا جلبك هاي سبزِ آبي يا باكتري ها هم اراده ي آزاد دارند؟ يا اينكه رفتارشان خودكار و در چارچوب قوانين طبيعي است؟ آيا ارگانيسم هاي چند سلولي هم اراده ي آزاد دارند يا اينكه اين امر، مختص پستانداران است؟ مي توانيم تصور كنيم ، وقتي شامپانزه اي انتخاب مي كند كه به سراغ موز برود يا گربه اي كه با پنجه اش مبل راحتي شما را پاره مي كند، هر دو در حال  اعمال اراده ي آزادشان هستند. اما، كرم گردي به نام "سيانو رابديتيس الگانس" كه مخلوقي ساده و آفريده شده از 959 سلول است، چطور؟ اين كرم اين طور فكر نمي كند كه :" بايد برم يه جايي كه بتونم مث اون باكتري خوشمزه ي لعنتي رو برا ناهارم پيدا كنم"؛ با اين حال، او هنوز داراي ترجيحات معيني براي غذايش است و مي تواند بر حسب تجربه ي اخيرش، به جاي خوردن غذايي ناخوشايند، به دنبال طعمه ي دلپذيرتري بگردد. آيا اين ترجيح مي تواند شكلي از آزادي اراده باشد؟<br />       ما احساس مي كنيم براي انجام كارهاي مان حق انتخاب داريم، اما درك ما از بنياد مولكولي زيست شناسي نشان مي دهد، فرايند هاي زيست شناختي از قوانين فيزيك و شيمي پيروي  مي كنند و تحت تاثير همان جبري هستند كه مدارهاي سيارات. آزمايش هاي اخير در حوزه ي علوم عصبي تاييد مي كنند كه مغز مادي ما، كه پيرو قوانين طبيعي شناخته شده اي است، فعاليت هاي ما را تعيين مي كند، و نه عاملي كه بيرون از اين قوانين، وجود خارجي داشته باشد. مثلا از مطالعه بيماراني كه در حالت هشيار، تحت عمل جراحي مغز قرار گرفته اند، چنين بر مي آيد كه با تحريك الكتريكي نواحي خاصي از مغز بيمار، مي توان در او تمايل به حركت دادن دست، بازو، پا، يا حركت لب ها و سخن گفتن را توليد كرد. بنابراين اگر رفتار ما بر اساس قوانين مادي و فيزيكي تعيين مي شود، تصور اینکه، چگونه اراده ي آزاد مي تواند عملي انجام دهد دشوار است. بر اين اساس، به نظر مي رسد كه ما، چيزي بيشتر از ماشين هاي بيولوژيك نيستيم و اراده ي آزاد صرفا يك توهّم است.<br />          وقتي بپذيريم، رفتار انسان، با چنين شيوه ي پيچيده و متغيرهاي بسيار، از سوي قوانين طبيعي تعيين مي شود، منطقي به نظر مي رسد كه نتيجه بگيريم، در عمل نمي توان چنین برآيندي را، پيش بيني كرد؛ زيرا براي امکان پيش بيني رفتار يك انسان، بايد در باره ي وضعيت اوليه ي هر يك از هزار تريليون تريليون مولكول بدن، اطلاعات لازم را داشت، تا بر اساس آن بتوان همين تعداد معادله را حل كرده و نهايتا به پيش بيني آن برآيند رفتاري خاص پرداخت و چنين كاري چند ميليارد سال، وقت مي گيرد و براي آدمي كه در آب شيرجه زده و براي بيرون آوردن سرش از آب فرصت اندكي دارد تا نفسي بگيرد و دوباره زير آب برود، چنين زماني قدري زيادتر از فرصت اوست!<br />          چون كاربرد قوانين فيزيكي، در زمينه ي هر رفتار خاص انسان و پيش بيني آن، غير ممكن است ما از چيزي استفاده مي كنيم كه به آن" نظريه ي كارآمد" مي گويند. چنين نظريه اي در فيزيك عبارتست از: چارچوبي كه براي مدل بخشي به پديده هاي مشاهده شده ي مشخصي آفريده مي شود، بدون اينكه به توصيف جزئيات همه ي فرايند هاي زمينه اي بپردازد. به عنوان مثال، ما نمي توانيم همه ي معادلات حاكم بر تعاملات گرانشي ميان هر اتمِ بدن انسان با هر اتمِ كره ي زمين را، به طور دقيق حل كنيم، اما به خاطر مقاصد عملي روزمره ، نيروي جاذبه ي ميان فرد و زمين را بر حسب فقط تعداد اندكي رقم مانند جرم كلي فرد، توصيف مي كنيم. به همين ترتيب ما نمي توانيم معادلات حاكم بر رفتار مجموعه ي اتم ها و مولكول ها را حل كنيم،در عوض،نظريه ي كارآمدي كه شيمي ناميده مي شود طراحي مي كنيم،تا بر اساس آن بتوانيم درباره ي چگونگي رفتار اتم ها و مولكول ها در واكنش شيميايي توضيح كافي بدهيم، بدون اينكه در گير جزئيات هر يك از اين تعاملات شويم. در باره ي انسان ها نيز چنين است.چون نمي توانيم معادلات تعيين كننده ي رفتارمان را حل كنيم،نظريه ي كارآمدي به كار مي بريم مبني بر اينكه انسان ها داراي اراده اي آزاد هستند. مطالعه ي  اراده ي ما و رفتارهايي كه از آن منبعث مي شود، همان علم روانشناسي است. به همين ترتيب، علم اقتصاد هم، نوعي نظريه ي كارآمد است ، مبتني بر باور به اراده ي آزاد. به علاوه ي اين فرض كه انسان، راه هاي مناسب براي هر عملي را ارزيابي و بهترين آن را انتخاب مي كنند.چنين نظريه ي كارآمدي ،فقط  تا حدودي، در پيش بيني رفتار، موفق است. زيرا همان گونه كه مي دانيم، تصميم گيري هاي ما،غالبا غير منطقي هستند و بر پايه ي تحليلي ناقص از پيامدهاي يك انتخابِ خاص، استوار شده اند. و چنين است چرايي اينكه، چرا جهان به هم سفره گي گروهي مي ماند كه عادت كرده اند سر ساعت منظمي دور هم جمع شوند و غذا بخورند.<br />        پرسش سوم در اين باره است كه آيا قوانينِ تعيّن بخش كائنات  و رفتار انسان ، همانند هستند؟ اگر پاسخ شما به پرسش نخست، اين است كه خدا قوانين را آفريده، آنگاه پرسش سوم از شما مي پرسد: آيا خدا آن قدر آزادي و وسعت عمل داشته كه آنها را انتخاب كند؟ هم افلاطون و هم ارسطو، همانند دكارت و بعدا  انیشتين؛ معتقدند: اصول طبيعي خارج از مفهوم ِ "ضرورت" وجود دارند. يعني تنها قوانيني هستند كه حسي منطقي را ايجاد مي كنند. ارسطو و پيروانش بر اساس این باور که قوانين طبيعي منشاء منطقي دارند، احساس مي كردند فرد مي تواند اين قوانين را استخراج كند بدون اينكه تمركز زيادي را صرف چگونگي  رفتار واقعيِ طبيعت كند. تمركز بر اينكه چرا اشياء پيرو قوانيني هستند در مقايسه با توجه به ويژگي هاي  چيستي آن، باعث شد تا آنها به سوي قوانين عمدتا كيفي كشيده شود. قوانيني كه اغلب اشتباه بودند و در هر موردي به اندازه ي كافي مورد آزمون قرار نمي گرفتند اما توانستند براي قرن هاي بسياري بر تفكر علمي تسلط داشته باشند.خيلي بعد تر افرادي مانند گاليله جرات كردند كه اقتدار ارسطو را به چالش بكشند و به مشاهده ي آنچه واقعا طبيعت انجام مي داد بپردازند و پيرو استدلال محض، در باب واقعيت نباشند.<br />        اين كتاب نيز بر اساس مفهوم جبرگرايي علمي نگاشته شده است . مفهومي كه پاسخ پرسش دوم را چنین می داند : "براي قوانين طبيعي ، استثناء يا معجزه اي وجود ندارد." در ادامه، به طور عميق تري  به سراغ پرسش هاي اول و سوم خواهيم رفت، اينكه قوانين چگونه پديد آمدند و آنها تنها قوانين ممكن اند. اما در ابتدا و طي فصل بعد، به بررسي اين موضوع مي پردازيم كه آنچه قوانين طبيعي به توصيف آن مي پردازند، چيست. بسياري از دانشمندان معتقدند، قوانین طبیعی، بازتابي رياضي از واقعيتي بيروني هستند، مستقل از مشاهده گري كه آن را مي بيند. اما هم چنان كه به تعمق در شيوه ي مشاهده مان و نحوه ي شكل دهي به مفاهيم پيرامون مان مي پردازيم، به پرسشي مهم برمي خوريم: آيا دليلي داريم كه باور كنيم، يك واقعيت عيني، واقعا وجود دارد؟<br /><br /><img src="http://img.danoush.ir/?i=1001154.jpg&n=7788" alt="تایم"  /><br /></p>]]></description></item><item><title>بازخوانی شعر(پیچ 7) سروده ی علی باباچاهی / محمد لوطیج</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=804</link><description><![CDATA[<p>شعر ( پیچ 7) به زعم من از خوش ساخت ترین شعر های سال های اخیر است که  می تواند به تنهایی نماینده ی دوره ای خاص از فعالیت های شعری باباچاهی قلمداد شود. مقایسه ای میان این شعر و شعری از مجموعه های قبلی یا بعدی شاعر، تفاوت و دیگر بودگی مورد اشاره را بهتر نشان می دهد.<br /><br />گم می شوم از تو شبیه مردم نمی شوم اما بیا و ببین<br />دلوی به چاه به امید خدا رها کرده ام <br />خدا خدا کرده ام که نور بتابد به قبر کوچک من <br />پستانکم را بگذارید/ بروم روی کلیات شمس تلو تلو بخورم ...<br /><br />امکانات وزنی شعر به همراه تقطیع افقی، امکان ممتد نویسی و قرائت یک نفس سطر ها را فراهم می کند. همین مولفه  بر نفوذ و رسوب شعر در حافظه ی خوانندگان شعر بی تاثیر نبوده/ نیست. گویی شاعر یک بار دیگر به سطر بندی شعر های دهه ی شصت خود باز می گردد. نا گفته نماند که محمد حقوقی در «شعر نو از آغاز تا امروز» این مولفه را یکی از شاخصه های انتخاب شعر های دهه ی شصت باباچاهی معرفی می کند.<br />نکته ی قابل تامل دیگر، وفور فعل در این شعر است. حتی به نوعی می توان گفت که با تزاحم فعل رو به رو ئیم. نوع نگارش و بهره گیری وافر از موسیقی کلام کمک می کند تا پاره ای از توان شعر را به حساب نوعی افسون خوانی ( ذکر) بگذاریم. نا گفته پیداست که در این مقوله نیز کارکرد موسیقایی، بر دیگر جنبه ها/ جلوه های شعر می چربد.<br />در بدو امر و در خوانش نخست، به نظر می رسد وزن به عنوان عاملی پیوندی، شکاف ها و گسست های معنایی را می پوشاند؛ یعنی جذابیت موسیقیایی، اندیشیدن به اجزای شعر را به تعویق می اندازد. طنطنه ی وزن زمانی برجسته تر می شود که در میان انبوهی از شعر های بی وزن یا بی اعتنا به وزن، با این شعر رو به رو شویم. به هر حال در نگاه نخست، موزونیت بخش اعظمی از زیبایی را قوام می بخشد و ذهن را متوجه ی خود می سازد. اما در خوانش های بعدی درمی یابیم شگرد های فنی- موسیقیایی بکری در شعر تعبیه شده که درک آنها، اهمیت و برجستگی وزن را کاهش می دهد.<br /> شاهد پرش های بی مقدمه و بی تمهیدی هستیم که بیشتر بر تداعی واژگانی  و تصادف نویسی نا اندیشیده تکیه دارند. از این منظر شاهد رویکرد دیگرگونه ای هستیم. چراکه در شعر های پیشین (نیمایی و غیر نیمایی ) غالب تداعی ها از نوع تداعی معنایی بوده و معنا تعیین کننده ی پیوند های شعر محسوب می شد. نمونه ی حاضر در ذهن من، شعرهای مدرن صفارزاده  به ویژه شعر های دوره ی دوم اوست.<br />از این رو می توان گفت که غالب ساز و کارهای شعر در حیطه ی زبان مشخص می شود. همچنان که در این شعرمی بینیم، معمولاً در سطر نخست کلمه یا نشانه ای وجود دارد که تغییر فضا و ساحت معنایی سطر بعد را توجیه می کند. صفت « کوچک » در سطر سوم، با «پستانک» سطر بعدی، « تلو تلو » در سطر چهارم، هم با کودکی که در سطر قبل با نشانه ی پستانک احضار می شود و هم با القای معنایی سطر پنجم، «سفید » با « پیراهنی برای عروسی جن ها» و...<br />گم می شوم از تو شبیه مردم نمی شوم اما بیا و ببین<br />دلوی به چاه به امید خدا رها کرده ام <br />خدا خدا کرده ام که نور بتابد به قبر کوچک من <br />پستانکم را بگذارید/ بروم روی کلیات شمس تلو تلو بخورم <br />تو کجایی مادر / تا که بیایی ما در پیاله کنده ایم گور خودمان را <br />فلانی من ! / تو هم که موهایت عین قیر سفید شده در پیراهن بلندی که برای عروسی جن ها <br />آدم پوشیده ای مثل تو مرا به یاد سیبی می اندازد که از وسط اصلاً<br />و نصف دیگر تو که منم / زنم می اندازد آن را در سطل زباله <br />حواله می کند به خوبان ز شش جهت<br /><br />مرده که بودم عُق می زدی بر جنازه ام که اجازه نداشت تکان بخورد از جا<br />می خراشیدی با ناخن صورتت را : آمبولانس چرا دیر کرد؟<br />می خواهد مرا طلاق بدهد: ماشین اوراقی گیر آورده ای ؟<br />از خواهرم هنوز سه چار غنچه گلِ سرخ زیباترم<br />خرگوش ها فقط برای من ترمز می کنند:<br />-	گم شو! مُو با علی سیاه قرار ملاقات دارُم !  <br /><br />گورم را که گم کردم فهمیدم فوراً که شیطان دست روی آن گذاشته<br />بسم الله/ اطرافم پاک شد از مه سنگین و ترافیک/ وَ بعد           عجب<br />جیک جیک گنجشکی از تو ی مشت تو : خفه شدم       پریدم نُکِ کوهی<br />دستت به من نمی رسد<br />آهویی که بلند شد از جا       به شکلی که شکل تو بود<br />توی صورتم تف کردی <br />مَردم یکی یکی دور صورتم جمع شدند / پول خرد بود که از شش جهت<br />پلیس به راننده با سرعت صد و بیست کیلومتر / دستبند زد<br />از چرخ ماشینت/ پیاده بودی        هنوز خیلی ساده بودی<br />کولی ولگردی فالت را که گرفت        خون قبلا فواره زده بود<br />از بُن دندان جلوم که تازه افتاده بود اتفاقی که تهران جای بلند جیغ زدن است<br />و کمی پیش از این/ شمر لعین هم فهمیده بود که این دو قلوهای بهم چسبیده <br />نه که با شمشیر <br />اتاق عمل که آماده شد   از هم جدا نشدیم باز هم     تف کردی توی صورتم<br />پنجره رو به آسمان چه رنگی باز بود<br />که از ملافه های فیروزه ای بدم می آید ؟(رفته بودم... ص1-20)<br /><br />ظاهراً راوی، یک تنه تمام شعر را می نویسد و اثری از آواهای دیگر نیست. اما در واقع ما با اجرای نوعی چند آوایی سر وکار داریم: یک راوی( شخصیت) که در موقعیت های  زمانی، مکانی، روحی و روانی مختلفی قرار گرفته، وجه چند صدایی شعر را توجیه می کند. نا همسازه ای از موقعیت های مختلفی که راوی در آن قرار گرفته: کودکانه، شیزوفرنیایی، رویا پردازانه، بعد عاطفی،  منِ واقعی و طبیعی و...<br />  شعر وضعیت مندی زمانی و مکانی، خط روایت و مراوده ی سهل و روان زبان را به چالش می کشد. زبان شعر معجونی از زمان های گذشته، حال و آینده است و در گیر و دار این رفت و آمد های ممتد می تواند سرگشتگی(نظم) زندگی سر در گم امروزی را هم تداعی کند. زمان غیر خطی شعر، در عین حال می تواند همبسته ی ذهنیت شیزوفرنیک راوی باشد که از نظم بخشیدن به پاره های ذهنی اش عاجز مانده است.<br />آیا شعر واگویه ی یک رویاست ؟<br />آیا راوی خوابی را واگویه می کند ؟<br />آیا با دیوانه ای تمام عیار رو به رو ئیم ؟<br />آیا راوی در رویایی برزخی به مرور اتفاقات نشسته و بریده بریده چیز هایی را به خاطر می آورد و بدون هیچ نظم و بازنونویسی آن را پیش رویِ خواندن می نهد ؟<br />آیا بخشی از شعر پس از مرگ شاعر نوشته شده ؟ <br />در نگاه اول ارجاعات شعر را می توان در دو گروه ارجاعات متنی و بیرون متنی جای داد. ارجاعات بیرون متنی که به رویدادی سیاسی- اجتماعی، زندگی نامه ای، خاطره، حادثه و...اشاره می کنند. ارجاعات متنی، غالبا ارجاع آشکاری به بیرون از متن ندارند و در درون متن و ساز و کارهای زبانی شعر توجیه پذیرند. در بیشترموارد می توان گفت که ارجاع ادبی بر ارجاع واقعی می چربد. بخصوص در زمینه هایی که شاعر در روایت مالوف ذهن ما دست برده و چند روایت را در هم می آمیزد:<br />از بُن دندان جلوم که تازه افتاده بود اتفاقی که تهران جای بلند جیغ زدن است<br />و کمی پیش از این/ شمر لعین هم فهمیده بود که این دو قلوهای بهم چسبیده <br />نه که با شمشیر <br />اتاق عمل که آماده شد   از هم جدا نشدیم باز هم     تف کردی توی صورتم<br />این سطر ها، به دوقلوهای به هم چسبیده ی ایرانی (لاله و لادن ) ارجاع می کنند. اما روایت اصلی لاله و لادن ( کدام روایت اصلی ؟) بازگو نمی شود، بلکه با روایت های دیگری می آمیزد که در نهایتِ بی مناسبتی با روایت لاله و لادن  قرار دارند. در حقیقت شعر ثبتِ متنی یک واقعه ی بیرونی نیست.(یادآوری این نکته بی مناسبت نیست که مثل همه ی شگردهای شعری، این مولفه نیز به خودی خود ارزش یا اعتباری برای شعر فراهم نمی کند. من نیز از یک امتیاز ویژه سخن نمی گویم. صرفاً سویه های متن را به ظن خود واکاوی می کنم وَ.)<br />ظاهراً جداسازی دوقلوهای به هم چسبیده، در نهایت نا همخوانی کنار عناصر دیگری قرار گرفته اند. اما در ساحَت استعاری می توان مناسبتی میان جراح، شمر لعین، شمشیر، تیغ جراحی و اتاق عمل یافت.  انگار یک عاشق، خاطرات عاشقانه اش را مرور می کند، که در پاره ای مواقع چندان هم عاشقانه نیست؛ یعنی از نوع عاشقانه های مالوف نیست.<br /> - شمر لعین کجا ؟ لاله و لادن کجا ؟<br /><br />یک بار دیگر و از این منظر شعر را می خوانیم: <br />درسطر های نخست شعر، حزن و اندوهی تعبیه شده  که می تواند ارجاعاتی به زندگی خودِ شاعر داشته باشد. یادر خوانشی دیگر می تواند بخش پایانی شعر باشد؛ یعنی بعد از اتفاقاتی که شرح آن در شعر می آید، شاعر به این جا می رسد: <br />گم می شوم از تو شبیه مردم نمی شوم اما بیا و ببین<br />در بند دوم، با چهره ها و رویکردهای متناقضی از معشوق روبه روییم. معشوقی که ظاهراً از مرگ راوی(عاشق) عمیقا ناراحت است. اما وقتی به یاد می آورد که همین عاشق می خواسته طلاقش دهد، خواسته یا نا خواسته، شعفی در خود می یابد. در لا به لای همین سطر ها، قصار گویه ای هم جاسازی شده است؛ یعنی متن بر آن است تا مطلبی جدی و فراتر از یک رابطه ی دو نفره را بیان کند: کالاوارگی ِزن ؛ زنی -که از نظر خودش و با التفات به داوری های مردانه - به ماشین اوراقی و شئی دور انداختنی بی شباهت نیست. با این حال در سطر های بعدی، شاهد اعلام وفاداری زن هستیم: بی چاره زن!  <br />خرگوش ها فقط برای من ترمز می کنند:<br />گم شو! مُو با علی سیاه قرار ملاقات دارُم !<br />این سطرها می توانند کارکرد دیگری هم داشته باشند ؛ تفاخر، به رخ کشیدن زیبایی جسمانی و انکار پیری:<br />  از خواهرم هنوز سه چار غنچه گلِ سرخ زیباترم<br />در بند سوم شعر انگار صحنه ای از فیلمی تخییلی را می بینیم. مردِ عاشق در هیات گنجشکی و معشوق به شکل آهویی ...و مرد گوشه ای ایستاده تماشا می کند صحنه ی تصادف منتهی به مرگ اش را .  <br />جیک جیک گنجشکی از تو ی مشت تو: خفه شدم       پریدم نُکِ کوهی<br />دستت به من نمی رسد<br />آهویی که بلند شد از جا       به شکلی که شکل تو بود<br />توی صورتم تف کردی <br />مَردم یکی یکی دور صورتم جمع شدند / پول خُرد بود که از شش جهت<br />پلیس به راننده با سرعت صد و بیست کیلومتر / دستبند زد<br />عشق و نفرتِ همزمانی که از آغاز شعر ملازم هم بوده اند، تا آخرین سطر ها به همراهی شان ادامه می دهند: <br />اتاق عمل که آماده شد   از هم جدا نشدیم باز هم     تف کردی توی صورتم<br />انگار در دو سطر پایانی شعر، بیماری که از دست جراح جان سالم به در برده، روی تخت بیمارستان دراز کشیده و هنوز فکر می کند عاشقانگی اش ادامه دارد. شعر در بسیاری موارد به عاشقانه نویسی نزدیک می شود، تا جایی که می توان روایتی صرفاً عاشقانه از این شعر به دست داد. با این حال از این استعداد نیز برخوردار است که در خوانشی استعاری، صرفاً از منظر اجتماعی مورد بازخوانی قرار گیرد وَ.<br /></p>]]></description></item><item><title>ژاک پره ور و شعری از او </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=803</link><description><![CDATA[<p>ژاک پره ور، به سال 1900 میلادی در شهر پاریس متولد شد. پدرش یک مستخدم حقیر در این شهر بود. این شاعر که در فرانسه در میان جوانان شهرتی خاص دارد، دوران جوانی خود را در کافه ها و کلوپ های شبانه گذراند و در همین محل ها بود که با آندره برتون پیشوای مکتب سوررئالیسم آشنایی یافت. بعد از مدتی ژاک وارد عالم سینما شد و پس از آشنایی با «مارسل کارته» چند فیلم بی نظیر به عالم سینما هدیه کرد. در این دوران کتاب هایی به نام های «سخن ها» و «نمایش» از او انتشار یافت. امتیاز شعر او در این است که به دلخواه اندیشه های آشفته اش را در روی کاغذ به جلوه در می آورد. به همین علت مورد علاقه مردم ساده و مخصوصاً جوانان فرانسوی است. وی را باید در شمار شاعران سوررئالیست به شمار آورد.<br /><br /> <br />Tu dis que tu aimes les oiseaux<br />Et tu les mets en cage.<br />Tu dis que tu aimes les poissons<br />Et tu les fais frire.<br />Tu dis que tu aimes les fleurs<br />Et tu leur coupes la queue.<br />Alors quand tu dis que tu m'aimes<br />Je commence à avoir peur. <br /><br />Jacques Prévert<br /><br />دوست داشتن پرنده ها<br />تو گفتی که پرنده ها را دوست داری<br />اما آن ها را داخل قفس نگه داشتی<br />تو گفتی که ماهی ها را دوست داری<br />اما تو آن ها را سرخ کردی<br />تو گفتی که گل ها را دوست داری<br />و تو آن ها را چیدی<br />پس هنگامی که گفتی مرا دوست داری<br />من شروع کردم به ترسیدن.<br /></p>]]></description></item><item><title>راجر مگاف و دو شعر از او</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=802</link><description><![CDATA[<p>راجر مگاف در روز 9 نوامبر 1937 در منطقه ای در شمال لیورپول به دنیا می آید در دانشگاه هول و در دوره ای که فیلیپ لارکین شاعر بزرگ انگلیسی مدیریت کتابخانه آن را برعهده دارد، تحصیل می کند. در اوایل دهه  1960 به گروه کمدی سکوی اعدام می پیوندد و در آغاز به تصنیف ترانه های عامه پسند می پردازد .مدتی بعد مجری معروف برنامه محبوب شبکه چهارم رادیویی بی بی سی با نام لطفاً شعر می شود .سرودن شعر را ازدوران تحصیل در دانشگاه آغاز می کند اما پس از پیوستن به آدریان هنری و برایان پتن و انتشار دو مجموعه شعر مشترک با آنان ، به شهرت بسیاری دست می یابد. اینان در دهه 60 و70 میلادی به شاعران لیورپول مشهور می شوند مگاف از مشهورترین شاعران طنز پرداز ادبیات انگلیسی زبان است.وی جوایز و افتخارات ادبی بسیاری را از آن خود کرده است که از آن میان می توان به جایزه ادبی کالماندلی (1983)و دکترای افتخاری دانشگاه رائه همپتون و لیورپول اشاره کرد.<br />ازمیان آثارش نیز میتوان به تابستان با مونیکا در سال 1967 خارج نوبت در سال 1972 و کسوف های هر روزه در سال 2002 اشاره نمود.<br /><br /><br /><br />1 - مشکل آدم برفی ها<br /><br />یکبار پدرم گفت:<br />"مشکل آدم برفی ها اینه که<br />خیلی زودتر از این که بشه درستشون کرد<br />از بین میرن.<br /><br />عوضش من برات یه آدم برفی درست می کنم<br />که حالا حالاها عمر کنه،<br />یه کم ماسه و سیمان رو قاطی می کنی و<br />قالب می گیریش."<br /><br />بعد هم ادامه داد که:<br />"حالا هر زمستون،<br />می خواد آفتابی باشه یا برفی،<br />تو دیگه یه آدم برفی داری."<br /><br />* * *<br /><br />با اینکه پدرم سال هاست رفته<br />آن آدم برفی هنوز<br />بیرون، توی باغ<br />مثل یک سنگ قبر بی نام و نشان ایستاده و<br /><br />زل زده به خانه<br />با آن هیکل زشت و بدترکیبش،<br />انگار که منتظر است<br />اتفاق بدی بیفتد.<br /><br />همانطور که سالها می گذرند،<br />من پیرتر می شوم و<br />تابستان ها کوتاه تر و<br />زمستان ها سردتر.<br /><br />بچه ها را که می بینم مشغول بازی توی برف،<br />به آن آدم برفی ها حسودی ام می شود<br />که درست شده اند<br />تا زمانی از بین بروند.<br /><br /><br /><br /><br />2 - "گیاهخوارن" <br /><br />گیاه خوارها آدم های سنگدل بی فکری هستند.<br />همه می دانند هویج که رنده می شود، چه ناله هایی می کند.<br />که یک هلو وقتی از وسط دو نیم می شود، خون می ریزد.<br />یعنی فکر می کنید پرتقال به انگشتان شست<br />حساس نیست، وقتی که گوشتش را قلفتی از جا در می آورند؟<br />مغز گوجه فرنگی بی هیچ دردی از هم متلاشی می شود؟<br />یا سیب زمینی ها، این خرچنگ های کوچک خاک، که زنده زنده<br />پوستشان را می کنند و می پزند؟<br />نگویید که درد ندارد<br />نخود فرنگی وقتی که جر می خورد پوسته اش،<br />یا کلم فندقی که بی رحمانه پوستش کنده می شود،<br />یا کلم پیچی که پاره پاره می شود و پیازی که بی سر.<br /><br />بیلچه ات را بگذار کنار<br />کج بیلت را زمین بگذار.<br />اینقدر قتل عام نکن،<br />بگذار مردمان کوچک من راحت باشند.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از سونت لابه</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=801</link><description><![CDATA[<p>شعری از سونت لابه<br />ترجمه : سمیرا نیک نوروزی<br /><br /><br />سونت لابه متولد 24 سپتامبر 1973 با ملیت کانادا است . سونت به دو زبان انگلیسی و فرانسوی مسلط است ولی بیشتر شعر های او به انگلیسی سروده شده است . سونت که یک کاتولیک بودایی است از پیروان بودا و طرفدار ریاضت های اوست . او در حال حاضر مشغول تدریس در رشته ادبیات در چند دانشگاه کاناداست و از مهم ترین جایزه هایی که او در زمینه ی شعر دریافت کرده می توان به جایزه والاس در سال 2000 اشاره نمود. <br /><br /><br />عشق<br /><br /><br />تنها سعی می کنم<br />آراسته <br />به مکان های عمومی وارد شوم<br /><br />خسته نیستی<br />از چرک نویس های هر روزی؟<br /><br />در زخم چشمانت<br />تمام واژه های خط خورده ام<br /> خواناست<br /><br />در درخشانی ات<br />هنوز فضای سپیدی پیداست<br />جایی که در آن می توانم آشکار شوم<br /><br /><br />Love<br />I tray to take only <br />My edited self<br />To public place<br /><br />Aren’t you tired <br />Of the rough draft<br />Every day?<br /><br />In your hurt eyes<br />All my crossed-out<br />Word, still legible<br />In your glow<br />All the white space<br />when I can unfold<br /></p>]]></description></item><item><title>تاويلي بر« خلوتي هوا» / خيام ظهيري </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=800</link><description><![CDATA[<p>آمبولانس مي‌آيد روي پل ، مرده‌اي را که به دورش کفن پيچيده شده مي‌گذارد و مي‌رود. تا اينجا مي‌دانيم که ميت يک مرد است؛ « کفن مرد سوراخ شده بود» - چرا مرد است؟ چون شاعر نشان مي‌دهد که محور شعر ، صادق هدايت و انديشه‌ي اوست. پس کفن مرد سوراخ مي‌شود و خطوط سفيدي از کفن مي‌آيد بيرون و پخش آسفالت مي‌شود.  <br />در ادامه ميت از بالاي پل به پايين نگاه مي‌کند. پس خطوط بيرون آمده از کفن ، خود ميت است؟ يعني اين خطوط سفيد همان روح ميت است که به پايين _ به « خلوتي هوا» نگاه مي‌کند؟<br />عبارت « خلوتي هوا» آنقدر با فضاي شعر ، شعري که با يک آمبولانس و يک مرده و خطوطي سفيد آغاز شده ، همجنس و همراه است که مخاطب وقتي به اينجا مي‌رسد به درون « خلوتي هوا» کشيده مي‌شود. عبارتي که عصاره فضاي فانتزي شعر است‌ و شاعر به وسيله آن ، دريچه‌اي باز مي‌کند از شعر به سوي مخاطب که او را به درون دنياي ذهنش پرتاب کند تا با قرار گرفتن ذهن (مخاطب) و موقعيت فعلي (محيط – فضاي شعر) در کنار هم به بعد سومي دست يابد که همانا بازخواني هدايت ، به موازات شعر و در جريان شعراست. به بيان ديگر شاعر سعي مي‌کند بخشي از وظيفه تصوير سازي را به خود مخاطب محول کرده، بخشي از انرژي شعر را  ازخود  او بگيرد.<br /><br />در واقع از آنجا که شعر «تمرگ بيست» حول دنيايي از پيش تاليف شده ( داستان ها و زندگي صادق هدايت ) قرار مي‌گيرد ، نياز دارد تا مخاطب را وارد اين فضاي تاليفي _ تاويلي! کرده ، از اين طريق با شعر همراه سازد . پس شعر، مخاطب را به بازخواني برداشت‌هايي وا مي‌دارد که از مطالعه انديشه هدايت حاصل شده است.<br />شعر«تمرگ بيست»  با همه کوتاهي تعبيرهاي فراواني دارد و اشاراتي نيز . مثلن اينکه هدايت براي بار اول خودکشي ، خودش را از بالاي پل به درون رودي (در فرانسه) مي‌اندازد . يکي از تعبيرهاي شعر هم مي‌تواند اين باشد که با توجه به ياس فلسفي‌يي که هدايت دچار آن شده بود( و از مطالعه داستان‌ها و نامه‌هايش قابل بررسي‌ست) در واقع قبل از خودکشي و مرگ جسمي از لحاظ روحي مرده است ؛ « ميت / نگاه کرد به آب / و از ارتفاع پل خودش را انداخت در خلوتي هوا ! »<br />در اينجا آب را نيز مي‌توان استعاره‌اي از سياليت ، بي‌ثباتي و تغيير هميشگي موقعيت‌هاي مختلف بيروني (دنياي واقعي) و تاثير آن بر درون ناآرام و پارادوکسيکال هدايت دانست که آرام آرام او را به بالاي پل و به درون خلوتي هوا مي‌کشد !<br /><br />البته به شکل‌هاي ديگري هم مي‌توان شعر را تاويل کرد . مثلن اينکه جسد روي پل را آثار هدايت فرض کنيم و خطوط سفيد را خود هدايت که خودش را هر بار از آثارش جدا مي‌کند و مي‌پرد به خلوتي هوا يعني به داستاني ديگر با همان بن مايه‌هاي اندوه و ياس فلسفي؟ تا اينکه در نهايت ديگر تاب دنياي پر تضاد بيروني را نمي‌آورد و خودش را براي هميشه به درون خلوتي هوا (به تعبيري دنياي درونش – دنياي سازنده آثارش) مي‌اندازد ؛ « ... و از ارتفاع پل خودش را انداخت در خلوتي هوا ! »<br /><br />از کنار اين تعبير ، تعبير ديگري هم زاده مي‌شود ؛ اينکه جسد روي پل را آثار هدايت بدانيم و اما خطوط سفيد را مخاطبين آثار او که با مطالعه داستان‌ها به دنياي نويسنده وارد مي‌شوند و تحت تاثير انديشه‌اش ؛ « فردا هوا سرد است » ، به همذات پنداري با نويسنده مي‌رسند ؛ « دور صادق هدايت تان شال بپيچيد! »<br /><br />و در نهايت اينکه شعر «تمرگ بيست» اقتباسي‌ست آزاد از آثار هدايت . اقتباسي که مي‌خواهد نگاه مخاطب را در برخورد با اين متن و دنياي اقتباس شده  به چالش بکشد.<br /><br />تمرگ بيست<br /><br /><br />آمبولانس که رفت<br />کفن مرد سوراخ شده بود<br />و از پارگي کفن ، خطوط سفيد<br />پخش مي‌شد بر آسفالت<br />ميت<br />نگاه کرد به آب ،<br />و از ارتفاع پل خودش را انداخت در خلوتي هوا‌ !<br />بعد<br />تيتر تمام روزنامه‌ها درشت . . .<br />فوق العاده !     فوق العاده !<br />فردا هوا سرد است<br />دور صادق هدايت‌تان شال بپيچيد !<br /><br />                                                      (( آتفه چهارمحاليان ))<br /></p>]]></description></item><item><title>شاعری از غرب اسطوره ای / منصور یاقوتی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=799</link><description><![CDATA[<p>مجموعه شعر کردی (گه رمه شین)اثر علی الفتی، پژواک زندگی کردهای کرمانشاه است ،که با زیباترین وجه هنری درکوهپایه  های زاگرس ودشت های فراخ (زهاو)و(کرندغرب) انعکاس یافته است.<br />(گه رمه شین) سروده هایی است که از دنیای درونی شاعر مایه گرفته وسرریز کرده است.الفتی هرچند ساکن شهر بزرگ کرمانشاه است ،اما روح او نه در کوچه پس کوچه های  شهرتاریخی کرمانشاه، بلکه همراه با حرکت اندوهبار ایل از سویی به سویی واز دره ای به دره ای در حرکت است .نوستالوژی کوچ او را رها نمی کند. سرنوشت مردمان ایل به ویژه زنان که دوشادوش مردان  با صخره وکوه وراه ورنج وشوربختی زندگی درگیرند، از همان سطور آغازین دفترشعر، خواننده را باخود درگیر می کند:<br />آسمان پرستاره زاگرس وغرب زخمی، زندگی درسیاه چادرها، ترسیم سربندهای زنان کرد که درهر منطقه از کردستان ایران رنگ وفرم وطرح های خاص خود را دارد، نقاشی رنگ ها وآذین های سربند بانوان (کرند)(گیلان غرب)(ایوان) و....... تصاویر جلوه های درخشان خلخال ها و(گل ونی ) وترسیم زندگی زنان کرد در بستر کار ودر پیوند با طبیعت وعشق ،......عشقی که با جلوه های آسمانی [ترکیب شده بازمین وگل ودرخت وانسان] در چکامه های دلنشین الفتی با همان زیبایی گل های کوچک وحشی که درشیارصخره های بلند وسخت زاگرس به آسمان و باد و زمین لبخند می زنند  .. . .. بازتاب هنری یافته است <br />ترانه های قلب شوریده شاعر از رنگ آمیزی زندگی عشایر غرب ایران سربرکشیده است .البته لطف وظرافت وزیبایی های وهم آور وغریب (گه رمه شین)را خوانندگان بهتر درک می کنندکه درکی عینی از عشایر غرب سرزمین ایران دارند وبازبان وفرهنگ وآداب ورسوم منطقه آشنایند:<br />پاییز پیران زردش را به تن باغم پوشاند[پاییز شوی یه زردگی کرده ور باخه گم ] صفحه 48<br />چه وقت کبوتر چشمانت درآسمان بال می گشاید؟[کی کوتر چویلت لی آسمانه پربیه ی؟] صفحه 24<br />شبی به خوابم آمدی با پیراهن (قصری) تنت[یه شو هاتیده خوم وشوی قصری گی ورت] صفحه 50<br />آهای بالابلند دودمان (کلهر) [ئه های بالابرزگی ناودویدمان کلهر] صفحه 32<br />هرچند شاعر برای نگارش سروده های خود از خطی غیر بومی بهره گرفته است که بیشتر از شصت سال قدمت ندارد وبرای خوانندگان کرمانشاهی غریب ونامانوس وبیگانه است ، اما او با توسل به همین (خطا ) فرهنگ کردهای کرمانشاه را با همه عناصر شگفت انگیز وزیبایش به حیاتی هنری کشانده است .<br />علی الفتی فرزند غرب ایران است، برخاسته از قلب فرهنگی چند هزار ساله وتاریخی وزندگی کرده با غرب اسطوره ای.بخش قابل توجه ومهمی از آثار تاریخی وغنی سرزمین ایران دراستان کرمانشاه قرار دارد:کتیبه تاریخی بیستون ،که خوشبختانه درفهرست آثار جهانی قرار گرفته است .سنگ نگاره های دوره ی ساسانی با نقوش شاهپور شاه ،اردشیر،خسروپرویزوآناهیتا در منطقه ی تاریخی (تاق وسان)،سنگ نگاره (آنوبانی نی)و(کل داود)درمنطقه (زهاو)وگوردخمه های مادی درشهر هاي (هرسين) و(صحنه) وآثار باقيمانده از معبد عظيم (آناهيتا)در شهر كنگاور.... وجود اين همه آثار در غرب اسطوره اي نشان مي دهد كه استان كرمانشاه يكي از مراكز ومهم دنياي باستان بوده واز فرهنگي كهن وريشه دار برخوردار است .بخش مهمي از واژگان زبان پهلوي ،موسيقي دوره ساسانيان وهويت مردم ايران هنوز در اين استان حفظ شده وخط كردي كرمانشاهي سابقه ي هزار ساله دارد .... از بستر چنين فرهنگي است كه الفتي باليده . شعر الفتي عميقا با حيات فرهنگي مردمان غرب كشور پيوند ارگانيك وناگسستني دارد وهمه عناصر تشكيل دهنده ي آن بهره گرفته از زندگي وطبيعت كناره هاي كوه هاي (پراو)و(دالاهو)و(بيستون)است ،الفتي اي كاش با خط وربط كردي كرمانشاهي اشعار شيواي خود را مي نوشت :<br /> له تاش برزبالاگي تو كفتم           دل فرهاد چين خوين كردم وچيم  <br />ازبلنداي صخره اي اندام تو سقوط كردم      دل فرهاد چين را پر از خون كردم ورفتم !<br />اين شعر اشاره صريحي به صخره تراشيده وناتمام حاشيه ي كتيبه بيستون دارد كه در باورهاي اسطوره اي آمده: فرهاد ،شاهزاده چيني آن را تراشيده  ودرهمين جا خبركذب مرگ شيرين را مي شنود و باكلنگ خودش را مي كشد.<br />رودها،گل ها، قله هاي سركش و بلند غرب ودرختان هم چون جواهرات يك گردنبند با نام هاي بومي در شعر الفتي جا گرفته اند:<br />اي پري رود الوند با چشمان كودكانه/اندوه تو بردل نشسته(هي پري چوكال الون داخه گت هابان دل )<br />رزباغ سراب /عزيز دردانه ي ستيغ پراو (گلباخي باخ سراو /نازارگي شاخ پراو)<br />درخت( ون )(نواكوه)/بگذار كسي در سايه ات ننشيند (دارون نواكويه ي /باكس ننيشي دي له لاد<br />مصرع مصرع شعر (كرماشان)كه بخشي از آن آمده، اشارات دقيق ومشخصي به ويژگي هاي فرهنگ بومي زنان كرمانشاه دارد،از كوهپايه (دالاهو) تاكوهستان (شاهو)، تا محله قديمي (چناني ) در شهر كرمانشاه وهم چنين قصرشيرين وايوان غرب :<br />(جافه نيه زانم يا لكه ؟گورانه يا سنجاوي يه ؟)<br />جاف است يا لك؟ نمي دانم!. . . .  از ايل (گوران) است يا (سنجابي)؟<br />ودر مصرع ديگر (اورامي) است يا (كلهر)؟يا از باغ هاي( شاهو) آمده ؟<br />وادامه مي دهد: با اين سربندي كه بسته انگار اهل (ايوان )است نمي دانم !.... با اين سروزباني كه دارد گويا دردانه ي محله چناني است !...... بيا تاگيلاس هاي سراب كرمانشاه را تقسيم كنيم، شيرين تاق بستان مني( پايگر:رقاص) كوه پراو .....<br />اگر الفتي با شيوه ي نگارش چيني يا اوستايي هم سروده هاي عاشقانه خود را مي نگاشت ، تفاوتي نمي كرد چون واژه هاي  شعر او با فرهنگ وعناصر بومي غرب ايران وسرزمين استان كرمانشاه تركيب يافته است .بنابراين استفاده ي ناپخته از شيوه ي نگارش كردستان عراق كاري بيهوده بود، همچنان كه كردهاي سليمانيه و(هولير)شاعران خود را دارند وآنان هم اگر بخواهند با فرهنگ خود به رسم الخط كردي كرمانشاهي چنگ بزنند كاري بيهوده كرده اند. در شهر كرمانشاه ،شخصيتي وجود داشت كه او را (آدا )صدا مي زدند.<br />در پيرامون زندگي اش طنزها وروايات كميك ساخته وپرداخته مي شد از جمله تعريف مي كردند كه (آدا)پسر تنبلي داشت كه هميشه از درس املا نمره صفر مي گرفت .يك روز آدا را به مدرسه صدا مي زنند.معلم به او مي گويد كه بايد به درس ومشق فرزندش بيشتر توجه كند چون فرزند او آنقدر بي سواد است كه (صابون ) را با سين مي نويسد .آدا كه سواد نداشت بلافاصله مي گويد :اين كه عيبي ندارد ،مگر صابون با سين كف نمي كند ؟!<br />حالا الفتي هم ،چه (ي) را به صورت دو نقطه بنويسد چه به صورت ...  يا (تو) را به شكل (ت) بنويسد تفاوت چنداني نمي كند ، در هر صورت صابون كف مي كند فقط خوانندگان وكردهاي استان كرمانشاه بايد بروند كلاس ويك دوره رسم الخط جديد كردي سليمانيه را بياموزند تا بتوانند اشعار كردي اورا بخوانند!<br />اما مهم مفاهيمي است كه الفتي از تنهايي،كوچ،عشق،زندگي در سياه چادرهاواز غربت ايل ارائه مي دهد:<br /> غروب شد وتنها سوار ايل برنگشت (ئيواره هات و ناته و تنيا سوارگي ايل )     <br />واي اگر برنگرددستون خانه ها از هم مي پاشد(هي رو اگر نايدنوه رميد ستون ماليل)  <br />در شعر( پري خان صفحه 29) در يك بيت بانوي كردي را ترسيم مي كند كه نيم تنه زنان كرد قصرشيرين پوشيده ،(خلخال) برمچ دستانش است وروي سربند يا لچك كردي اش گلي جاداده ،(ماشته) يا شنل مخملش را روي دوش افكنده وشاعر اورا تحسين مي كند .شنل پوشيدن سنت بسيار زيبا وپسنديده ايست كه بانوان كرد درمنطقه (كليايي) يا (كرند غرب)مي پوشند .درسنگ نگارهتاريخي تاق وسان (تاق بستان) آناهيتا الهه آب وكشتزاران كوزه در دست، (ماشته) يا شنل بر دوش افكنده است همين طرح نشان مي دهد كه باورهاي ميترائيسم دركردستان ريشه هاي ژرفي در تاريخ وفرهنگ ملت كرد داشته است <br />در مصرعي ديگر از شعرپري خان مي سرايد:<br />(ماني گل هاي دامن او را نقاشي كرده است)(ماني نقاشي كرديه،گليل نخش داوني)<br />ودر شعري خطاب به خاتونان كلهر مي گويد:<br />آهاي بالا بلند دودمان كلهر. . . ./من همانند كوه دالاهو برف ساليان برجانم نشسته . . .<br />وسرانجام با قاطعيت مي توان گفت تا زمان نگارش اين سطور وانتشار مجموعه( گه رمه شين) اگر الفتي هيچ اثر ديگري منتشر نمي كرد ،انتشار اين مجموعه براي او كافي بود كه خود را در جايگاه شاعري با احساس وتوانمند تثبيت كند.<br /></p>]]></description></item><item><title>نوعی جریان سیال همیشگی / فرهاد امینی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=798</link><description><![CDATA[<p>یکم : ریچارد شکنر نظریه پرداز هنر مینویسد : "کارکرد اصلی هنر آوانگارد نشان دادن راهکارهایی برای تغییر وضعیت فعلی به وضعیت آتی است" (ر.شکنر، نظریه اجرا، انتشارات جشنواره تئاتر دانشگاهی) شکنر در این اظهار نظر تلویحاً تاکید می کند که هنر آوانگارد ذاتاً چیزی را به عنوان وضعیت قطعی مشخص نمی کند و صرفاَ نوعی جریان سیال همیشگی است در حال تحرک و رفتن به سوی آینده ای. آینده ای که به خودی خود با لغت هایی مانند خوب یا بد تعریف نخواهد شد . بلکه وضعیتی است سوای آنچه در حال حاضر وجود دارد و کارکرد هنر آوانگار نشان دادن ظرفیت های جدیدی از امکانات موجود هنری است . با این نگاه شعرهای مهرنوش قربانعلی مجموعه ای آوانگارد است . مجموعه ای که در فرم (و تا حدی در محتوی) راهکارهایی برای رسیدن به امکاناتی جدید در ظرفیت های شاعرانه را عرضه می کند . در این جا لازم می دانم در باب اصطلاح فرم توضیحی را ارائه کنم : مقصود از فرم شعری ساختار و شکل ارائه مفاهیم شاعرانه است و آنچه به عنوان شکل نوشتاری و هندسه بصری شعر از یک طرف و ساختارهای آوایی و موسقایی شعر از طرف دیگر مطرح می شود را با اصطلاح ریختار اینجا تهران است و شعرهای هم بسته ی  بارون بارونه... در پی فرمی متفاوت مفاهیمی مختلف را به هم پیوند می زند. در شعر اینجا تهران است حضور مداوم نثر آهنگین قابوس نامه در کنار زبان آشنا و روزمره ی شاعر، گویی در پی رسیدن به نوعی هم آوایی برای پیوندی اجدادی است. سمفونی مدرنی که گویی سر کشف و شهودی تاریخی دارد تا نسب اجدادی گسسته شده ای را دوباره به هم برساند. در بارون بارونه...ها اما فرمی دیگر نشان داده می شود. حکایت پیوند میان نوستالژیای میان سالی و خیال بازی کودکانه بزرگسالی که با ریتم های آشنای آهنگ هایی آشنا تر آغاز شده و با قطع ریتم ها و پیوند آن ها به همان زبان همیشگی شاعر کولاژی دو بعدی را می سازد که محور های حرکت هر دو عنصرش هم راستا و یکسان اند. مورد بررسی قرار خواهیم داد که سوای مقوله فرم است. با این تعریف شعرهای مجموعه کوک تهران در پی فرم هایی تازه می رود. شعر بلند <br />دوم : نوستالژیا ابعاد گسترده ای دارد و واگویه های شاعرانه در زمانه ما غالباً با بعدی از ابعاد نوستالژیک همراه است . در زمانه ما که شعر غالب شعری آپارتمانی و خاص طبقه متوسط ایرانی است (طبقه ای که تعریف خاص هویتی خود را دارد) نوستالژی دستمایه عموم شاعران است . مجموعه کوک تهران هم از این نوستالژی بی نصیب نیست هرچند بعد نوستالژیک این مجموعه ابتدا بعدی جمعی است : همانگونه که پیکرینگ و کایتلی نوستالژی را ناشی از حافظه جمعی دانسته و آن را "راه و شیوه ای برای توضیح ساخت و تغییر خاطره ها در شرایط پیوند یافته با مدرنیته "تلقی می کنند (پیکرینگ و کایتلی2006،922) ، شعر اینجا تهران است نیز در پی نوستالژیایی جمعی میان کهن الگوهای جامعه ایرانی، قصه ها و افسانه، جای ها و کسان می دود . تصویرهایی جسته گریخته از تهران و تاریخ در کنار هم قرار می گیرند و گاهی هم استحاله شده یا با رویدادهای مدرن آشنایی زدایی می شوند. این عمل که به نوعی خصوصیت و علاقه اصلی در شعر مهرنوش قربانعلی است در فصل عاشقانه های بی رقیب هم تکرار می شود. از طرف دیگر در همین فصل عاشقانه های بی رقیب با شعر هایی رو برو می شویم که در روند فرمی خود قصه ها و افسانه ها و هم چنین نام ها و کسان تاریخی را با  وقایعی روزمره و البته زنانه پیوند می زند . تو گویی زنی در آشپزخانه به یاد قصه های کهن بیفتد و نوستالژی ناشی از این داستان ها او را پرتاب کند به میان فکرهایی که حالا مانند رویاهای شبانه وقایع یومیه را در میان داستان ها و افسانه ها نمایش می دهند. این بعدی دیگر از نوستالژی است که در مجموعه کوک تهران دیده می شود بعدی که شاید از علاقه شاعر به عقبه روایی و غنایی ادبیات ما (چه کتبی و چه شفاهی ) سرچشمه می گیرد.<br />کوتاه سخن آنکه این مجموعه با توجه به ساختارهای فرمی خود (و نه ریختاری آن) قابلیت های جذابی را برای شاعران مطرح می کند که آوانگارد بودن مجموعه را مهر تاییدی خواهد زد .<br /></p>]]></description></item><item><title>نيماگري هاي نسل جديد / احسان مهديان </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=797</link><description><![CDATA[<p>شعر را از هر نقطه كه  آغاز كنيم لاجرم به نيما خواهيم رسيد؛ يعني نيما ضرورت و تداوم جرياني ادبي و فرهنگي است  كه شعر ما آن را پذيرفته و در يك پروسه قابل تحليل سبك ها و گونه هاي مختلفي را زايش كرد  كه نه تنها بر تفكر شاعران نوپرداز و خلاق امروز موثر افتاد، كه زبان و فرم و زيبايي شناختي آثار شاعران نوقدمايي را نيز دستخوش تحولي مشهود نموده است .<br />اگر چه گذشتن از وضعيت نيما غير قابل باوري نيست ، همه آنچه در تحولات بعد از نيما رخ مي دهد در بستر نظريه هاي نو انديشانه و تحول خواهانه نيمايي است. نسل جديد به رغم ادعاي عبور از نيما ، باز هم نيمايي گري هايي به سبك و سياق خود دارد . تاكيد مي كنم نيمايي گري هايي با سبك و سياق خود !<br />بي گمان نيمايي گري تابع شرايط زباني و مناسبات زماني و مكاني  است. بطور كلي نيما در شرايطي كه سويه هاي صنعتي شدن در منطقه تيز تر شده و تمدن تنها از زاويه كارخانجات و صنعت و سرمايه قابل سنجه بود، ريخت شناسي تازه اي از شعر را ؛ از دل كوهستان هاي يوش طرح نمود و شعر را در وضعيتي جديد و جهشي به ديد همگان قرار داد و همين است كه خود او گفت : آن که غربال به دست دارد از عقب کاروان مي آيد .<br />اشعاري كه بعد از نيما ( مقصود بعد از طرح نظريات نيما است)  در حیطه ی شعر نو منتشر شدند بي گمان تحت تاثير نو آوري هاي خلاقانه و جسارت هاي اين فرزند كوهستان هاي مازندران قرار داشته و حتي امروز نيز از آن گريزي نيست. به جرات مي توان گفت: اعلاميه "من ديگر شاعر نيمايي نيستم"  خود تحت تاثير آموزه هاي نيما يوشيج است ! و  همچنين راه كارهاي موسوم به  " پسا نيمايي " نيز در بستر انتظار نيما از نسل هاي بعد از خود قابل تعريف است. دقيقا به همين مناسبت ما اجازه نداريم نيما را تقليل داده و در حد و اندازه هاي خود درآورده، از او ياد كنيم و يا او را در زمان هاي گذشته جا بگذاريم !<br />بديهي است ادبيات معاصر اين اجازه را به مدعيان نداد كه از نيما يوشيج شاعري تخليه شده و كوچك در حد و اندازه هاي محدود به زبان و گويش و زمان و مكان معرفي نمايند كه در طي اين چند دهه قدرت قد كشيدن نداشته باشد !! <br />نيما با نوستالژي خاصي به سرزمين مادري داشته و تلاش كرده تا  اصطلاحات و واژگان تبري را به منظور كشف ظرفيت هاي تازه به شعر فارسي ملحق نمايد و يا نوعي اوزان جديد را به شعر ما معرفی کند كه به وزن نيمايي شهرت يافته است و در واقع راه را به همه قوميت هاي منطقه اي و همه باورهاي خرد و كلان نشان داد تا اهميت نگاه بومي و زيست بوم ها را امروز از زبان انديشمندان معاصر نيز بشنويم و از قلم آنها نيز بخوانيم. اما نيما در هيچكدام از اين اتفاقات خلاصه و محدود نمي شود.<br />" نيما در جواني شعرهايي سرود كه مايه ي ديني دارند و در شعرهاي دوره بعد و به ويژه در( شعر نو) اومانيسم مدرن را نيز مشاهده مي كنيم. شعر نيما اساسا شعر دردمنديست بيانگر دردها و حسرت هاي شاعري مردم گريز كه مثل جانوري زخمي در تنهايي در گوشه اي زخم هايش را ليسيد... " و " نيما رسالاتي هم نوشته كه بيان نظري مسائلي است كه به ذهن او مي رسيد؛ مثل ارزش احساسات، حرف همسايه، تعريف و تبصره ... نيما در اين رساله ها  نكته هايي به راستي تازه را بيان مي كند كه در فضاي بحث و نقد ادبي  ما تا آن روزگار بي سابقه بوده است " (1)<br />در شعر و انديشه نيمايي جزء نگري بر هر نوع نگاه كلان بي زمان و مكانی برتري يافت تا بر ظرفيت معناي واژگان بيافزايد  و مهم تر اين كه سرعت تغييرات در شعرهاي بعد از نيما به اندازه ايست كه امروزه گونه هاي شعري موجود را بنا به فرصت هاي تكنيكي و ظرفيت هاي پيشنهاد شده نام گذاري كرده اند. در حالي كه دوران پيشا نيمايي بيش از يك قرن بين هر اتفاق و رويداد ادبي فاصله بود.<br />جهان مشترك شعر امروز و نيما ظرفيت هاي خيره كننده اي دارند مثل  رابطه ي ادبيات با زمان و تاريخ و رويدادها و ابژگي  و ... خصوصياتي كه به شكل واقعا حيرت انگيزي با درك دلايل اين نيازمندي مشترك  (نيازمندي به خوانش تاريخ و رويدادهاي نظري و رخدادهاي آن ) هم زمان دچار نوعي گسست ريشه ايست.<br />نسل امروز كه خاطره دگرگوني هاي انقلابي و در پي آن 8 سال جنگ را دارد تاريخ را از نقطه اي كه ايستاده است مرور خواهد كرد و نسبت به آن كنشگرانه عمل مي كند و از اين سرمايه هاي تاريخي به سادگي عبور نمي كند.<br />فرايندي كه منجر به تغيير شده هرگز نمي تواند تصميم يك شخص يا يك جريان فكري خاص  باشد بلكه رخدادها و تجارب اين روند موجب شد كه نسل امروز با واكاوي گذشته به تحريف و به نقايص و حتي در مواردي به غير عقلاني بودن تاريخ نگاشته ها برسد و سعي كند در آن متناسب با مناسبات امروزي تغيير ايجاد كند.<br />اين امر در شعر به خوبي مشهود است و اين ساختار جديد ايجاب مي كند تا در روابط موجود تجديد نظر به عمل آيد  در نتيجه در شعر امروز اين تغيير را ديده ايم: <br /><br />مانده از شب هاي دور <br />در مسير خامش جنگل<br />سنگچيني از اجاقي خرد<br />اندروخاكسترسرد<br />همچنبن كاندر غباراندوده ي انديشه هاي من ملال انگيز<br />طرح تصويري دران هرچيز <br />داستاني حاصلش دردي <br />(نيما يوشيج – اجاق سرد )<br />***<br />اصلا" از وقتی شروع می کنم که تمام کردم<br />نقطه آغاز همین جاست<br />پس چادر می زنیم تا…<br />حالا ما را به هر چه…<br />گوش عملی خوب نمی شنود<br />هر چه بسم الله بیاوری رفتنی نیست<br />جنی که من باشم<br />( سيد بهروز سبز ساروي )<br />***<br />همین پیراهن سیاه که تا بخواهی روی دلت زار می زند.<br />باید عمود بپوشم و با "همین"<br />این بارانی کهنه ام رو به استوا بتابم!<br />تنها دلم به این دختر اسکیمو، با بوسه های قندیلی اش خوش است<br />وقتی دست تا دلم به هیچ کاری نمی رود<br />لابد سوراخ اوزون گشاد تر شده<br />رفت!<br />ببرد از من قرار و طاقت و هوش<br />بت سیمین قبا سیمین بنا...قالی شدم!!!<br />نبضم را بگیر! تا بفهمی چه قدرقطبی ام<br />با مشتی که در سینه ام می تپد خیال فریاد ندارم/دارم؟<br />چند خیابان مانده به آخرین "وگی " که از دار آویختید؟<br />هرچه گور است از یونیفورم خاکی ات بلند شد سرباز!<br />( مهيار خاوري نژاد )<br /><br />همانگونه كه اشتراكات حيرت آور است مي بينيم كه تفاوت ها خيره كننده اند و به جد شاعران نسل تازه با اينكه مي دانند تمام شرايط و مناسبات زمان و مكان تغيير كرده اما به نظر مي رسد  گريزي از خلوت نيست  همه آن رنج ها را به خلوت خود آورده و  اگر نيماي بزرگ زخمهايش را در كنج خلوت ليسيد آنان بطور كلي خرد كرده و تبديل مي كنند ! ملاحظه مي كنيم كه عناصر شعري نيما را به دار مي كشند .<br />بطور كلي نمي توان پذيرفت بدون بازنگري در يك فرايند انديشگي مي شود اين تفاوت ها در بنياد زبان و رفتار زيبايي شناسي برون داد و با اينكه گفته مي شود شعر نوعي سازمان دادن جهان است در حاليكه نيما در فكر ساختمان دادن به شعر فارسي است امروز اين ساختمان ها را هم دستخوش زلزله اي مخرب مي بينيم كه دگرگوني هاي بسياري به خود مي بيند .و اين مي تواند ساختمان تازه اي باشد مي تواند مبداء تحولي باشد و يا .... در آينده باز شاهد آن خواهيم بود <br />همانگونه كه توازن قوا در موقعيت هاي جغرافيايي و استراتژيك و قدرت هاي تعيين كننده نظامي و آلترناتيو هاي سياسي تغيير كردند و جهان از حالت مشهود دو قطبي به سمت تك قطبي رفت امروز به نظر مي رسد اين جهان سرش به سنگ خورد و قطب هاي تازه اي شكل گرفتند كه تك تازي هاي قدرت در جهان هم ديگر مقدرات  را در پهنه زمين تعيين نمي كند اين تغييردر شعر جهان و ايران  در وسعت و يك بيكرانه ي زيبايي شناختي به سازوكارهايي مبدل شد كه ريخت تازه اي به خود گرفت يعني جهاني كه در تلاطم و گيرو دار و بگيرو ببند است تن به سامانه اي تثبيت شده نمي دهد و جهان شعر نيز در اين فرايند پيش نهاد هاي خود را داده است .<br />دنياي مجازي و شعر در بستر اينترنت نيز از اين قاعده مستثنا نيست واز همین روست  كه نيمايي گري هايي به سبك و سياق مجازي در آن ديده مي شود. حتي " ريز موضوعات " در " شعر ارتعاش " يا فرايند ارتباط در "  شعر ديجيتال "  و ... را در بستر نيمايي گري هاي نسل جديد مي توان قابل تعريف دانست ! <br />تحول در طول و عرض شعر از مقطع نيمايي تا به امروز  با نيمايي گري هايي آميخته است كه بي گمان خوانش نسل جديد ما از نيما و شعر نيمايي است اگر چه ممكن است نقدهايي نيز بر آن وارد باشد.<br />مثلا در مقابل مونيتور نشسته و در حال ديدن يك فيلم سينمايي هستيم. ممكن است كسي از ديالوگ هاي سرنوشت ساز در اين فيلم متعجب شود و ديگري بگويد اصلا اين هنرپيشه مساعد اين نقش نبود و شخص سوم بگويد  اين كارگردان هميشه در فيلم هايش مخاطب را  دچار سردرگمي  نموده و او را به فكر وا مي دارد و سر انجام در يك رويه ي هم ذات پندارانه ؛ همگي آنچنان حذب فيلم هستند كه ...  ناگهان كسي از راه برسد و بگويد اگر به فكر ناهار هستيد لطفا وسايل اضافه را به خريداري كه در كوچه است بدهيد تا بشود چيزي خريد و خورد !! <br />ملاحظه مي فرماييد كه بعد از آن همه "وهم " و "اغراق" و از خود بي خودي چنان به واقعيت دردناكي مي رسي كه لحظات بي نظير  فيلم مورد بحث هم به زهر مي ماند !! و شايد در آن لحظه از ياد مي رود و در مقابل يك واقعيت تلخ رنگ مي بازد .<br />شعر امروز درك واقعيت هايي است كه از دريچه ي زيبايي شناختي هاي متكثر برآمد خواننده را  ناگهان در مقابل همان گرسنگي سطرهاي بالا خواهد رساند و اينجاست كه گريزي از اين اتفاق نيست بايد با رخدادها آنگونه كه هست روبرو شد .<br /><br />روزگار غریبی است برادر !<br /> پیشانی بند ها نازک تر شده  / ابروها <br />وخیلی چیز ها نازک تر از پنجاه و نه خرم شهر است <br />مد لاغری بد جوری به جان جغرافیا افتاد<br />اتحاد جماهیر شوروی یادت هست ؟<br /> اما غیر از نفت هفتاد دلاری خبر مهم دیگر این که <br /> موهایم به اندازه ی مرگ دو برادر سفید شدند<br />به آسمان تهران حساسیت دارم <br />وابر های پنج شنبه که چشم هایم را می سوزاند <br />از خدا نمی توانم  <br />از شما که می توانم پنهان کنم <br />مثل اسب پیری که روی این صندلی چرخ دار <br />پا به پای ییاده روهای لاک پشتی...<br /> <br /> همیشه به این جا که می رسیم <br />سفید نویسی را بهانه می کنیم<br />( محمد لوطيج ) <br /><br />هیس! <br />احتمالا خیلی جاها را تاب می دهند<br />خیلی از تاب ها در مغز بادام / در باغ های چای<br />شاید بین دندان های این دایناسور <br />حتی بهاری که ناگهان نمی آید <br />یک جای دلم خالی شد<br />یک جا که  همه ی مرغ ها را <br />برای تولد دندان هایت <br />می گویم بروند<br />تا این چادر سفید به تکلیف مدرسه بخندد / خندید<br />اما چشمانم برای تمام شدن کسوف بی قرارند.<br />( ليلا مشفق )<br /><br />هیچ کس خشکی را دریا نام نگذاشت<br /> همه چیز سر جای خودش قرار دارد<br />مگر تو را<br />که با دو شیشه شربت خلط آور عوض کردم<br />من فقط می دانم<br />اما هیچ مدرکی برای اثبات موضوع ندارم<br />دریا آدمی است که سه سوم آن از آب تشکیل شده<br />خشکی آدمی است که سه سوم آن از خاک تشکیل شده<br />بخاری آدمی است که از درون می سوزد<br />( حبيب محمد زاده )<br /><br />اين مسئله را نبايد تنها در نويسندگان و توليدكتتدگان شعرفارسي جست، بلكه خصوصيتي است كه حتي منتقدين فرامنطقه اي و جهاني را نيز در خود گرفته. مثلا در نيويرك تايمز " ميچيكو كاكوناني " كه يك زن منتقد ژاپني ست وبه بي رحمي شهرت يافته حتي براي اين نقدهاي تيز دو بار برنده ي "جايزه ي پوليتزر" (2) شد .اين منتقد كه به دليل بي رحمي هاي منتقدانه اش شهرت جهاني دارد آنقدر منزوي و گوشه گير است كه حتي ناشران كهنه كارهم قيافه اش را نديده اند.   <br />اگر به مقوله شعر برگرديم و بخواهيم با توسل به چند جمله ي ساده اين بحث را ببنديم بي شك و بدين گونه بايد انتظار داشت بر مبناي آنچه مناسبات و موقعيت هاي زمان و مكان و متغيرهاي جديد خوانده مي شود شاهد تغيير ها و دگرگوني هايي تازه در شعر امروز باشيم رويكردي كه در خود يك تهاجم را شاهد است و در نماي " شعر امروز" عليه " شعر امروز"  بروز مي نمايد . شعري كه به نقد شعرهاي گذشته و حتي حال و در موازات خود در يك روند غير معمول در درون متن نيز مي پردازد:<br /><br />شامگاهان كه رويت دريا <br />نقش در نقش مي نهفت كبود <br />داستاني نه تازه كرد به كار <br />رشته اي رست و رشته اي بگشود<br />رشته هاي دگر به آب ببرد <br />( نيما يوشيج – داستاني نه تازه )<br />                                                                                                ساري – دي ماه 89<br />                                                                                     ويراست دوم : مهر ماه 1390<br />---------------------------------------------------------------------------------------<br />(1)	- عاشوري . داريوش/ شعر و انديشه/  نشر مركز /  ص 108 <br />     (2) - جایزه پولیتزر جایزه‌ای در روزنامه‌نگاری، ادبیات و موسیقی است که بخش‌های گوناگون دارد. این جایزه معتبرترین جایزه روزنامه‌نگاری در آمریکا است که هر ساله (از سال ۱۹۱۷) با نظارت دانشگاه کلمبیا به روزنامه‌نگاران (و نیز به نویسندگان و شاعران و موسیقی‌دانان) داده می‌شود. این جایزه به‌نام بنیان‌گذار آن جوزف پولیتزر، روزنامه‌نگار مجاری‌‌تبار آمریکایی، در سده نوزدهم نام‌گذاری شده‌است<br /></p>]]></description></item><item><title>چند شعر از رضا کاظمی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=796</link><description><![CDATA[<p>1<br />من و باران و خیابان‌های شهر<br />چه قدم‌زنانِ عاشقانه‌ای! <br /><br />سپاس‌گزارم<br />اگر نرفته بودی<br />این شب این‌قدر زیبا نمی‌شد!<br />2<br />دوور شده‌ای، خیلی دوور<br />ولی باور کن اصلن سخت نیست به تو رسیدن<br />فقط<br />کمی باید این ساعت را دست‌کاری کنم!<br />3<br />این قطار<br />به هیچ‌کجا نمی‌برد تو را <br />پیاده شو!<br />ما در شهرِ اسباب‌بازی‌ها زنده‌گی می‌کنیم.<br />4<br />برای از تو گفتن<br />دیگر کفایت نمی‌کنند کلمات<br />باید<br />رقص یاد بگیرم!<br />5<br />هر روز برایت نامه می‌نویسم<br />و تو،<br />همه را "برگشت" می‌زنی.<br />سپاس‌گزارم<br />هیچ‌کس تا به‌حالْ این‌همه نامه برایم نفرستاده بود!<br />6<br />راه می‌روم<br />و شهر<br />زیر پاهام تمام می‌شود.<br />تو،<br />هیچ‌کجا نیستی!<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از مهتاب کرانشه</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=795</link><description><![CDATA[<p>1 - اعلامیه بر دادخواهی ِ بستِ  زمان<br /><br />پشت کنم به این جریان مارونی  .تا پیش و پس ِ پیدایش اش گسسته شود<br /> تکه تکه های فروردینی را درکائنات بریزم  ..ساعت مشت مرا در ثانیه های نیامده بگیرد و باشد تا تطهیری دیگر!<br />طلسمی در کار نبود   ..جوهری به رنگ دل امان افتاد بر دنیا و این که حکایت لایه لایه بودن ِاتفاق و هر لایه با چشمی در حال قرار...<br />و تو ای ابن الوقت ِمن ! پشت می کنی به سر آغاز بی پوسته ی شب و فکر می کنی به جایی که هوا همه چیزش دو رنگ است و این چنین بی خیال ِ دمدمی های ثانیه می شوی.<br />پس گفته باشم :<br />این روزها تیک تاک ساعت آن چنان سرحال نیست تا به سرعت اش بیفزاید !<br /><br /><br /><br />2 - شحدی دور<br /><br />انگار این رویای شیرین پَر به پایان نمی شوید!<br />دست درچرخش و<br />پوست در شدت لمسِ شحدی * دووووور  <br />و چشمی که شنگ می زند در حادثه ای<br />نفس می شود و می ریزد از درون.<br />روزهایی که هی به یک سمت می چرخند<br />نمی ایستند!<br />و در منطقه ای ترین حروف ما<br />منطقی ِناطق ام، نم پس نمی دهد.<br />نمی شود، نه ...<br />این طناب ضخیم تر از این حرف هاست!<br />با چشم هایی که هی نگاه داریم اش <br />با دستانی که هی می خواهیم اش <br />با توتو ای که انگار موج بر می داری <br />سرریز می شوی درهنوز و هر چه که گفته و نگفته !<br /><br /><br /><br />* خواستن<br /></p>]]></description></item><item><title>اسب / لیلا کرد بچه</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=794</link><description><![CDATA[<p>به میلاد کردبچه<br /><br />- « شیهه می کشد <br />یعنی می تواند ما را با خودش ببرد ؟ »<br /><br /><br />و یک روز آنقدر از کوچه های کودکی دورمان کرد<br />که گل های پیراهنم<br />دیگر از جنس شاتوت های باغ همسایه نبودند<br />و انگشتانت که فقط بلد بودند دوست بدارند <br />راه افتادند <br />رفتند برای خانه نان بیاورند <br /><br />قرارمان این نبود<br />بزرگ شوم و <br />اسمت را عوض کنی <br />بگذاری دائی<br />بزرگ شوی و<br />خطوط پشت لبت اینقدر<br />از خطوط خودکار مشکی من طبیعی تر شود <br />قرارمان این نبود . . .<br /><br /><br />اما عقربه های ساعتی که روی مچت کشیده بودم <br />چرخیدند<br />چرخیدند<br />چرخیدند<br />و دیگر باورمان نشد<br />تکه چوبی که دخترم رام کرده است<br />شیهه می کشد .<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از کروب رضایی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=793</link><description><![CDATA[<p>1<br />دوست داشتیم هنوز گاو باشیم<br />اما زیر پای سربازان افتادیم<br />تیکه پاره که شدیم<br />پرتمان کردند جلوی عکاسان و شاعران<br /><br />ما پوتین های بی مصرفی هستیم <br />جا مانده در میدان جنگ<br /><br />2<br /><br />                                  الخاص<br /><br />هنوز بچگانه نقاشی می کشم<br />آدمک های من گردن های باریک<br />دستانی خالی<br />دهانی بسته دارند<br />یکروز تصمیم می گیرم<br />نقاش بزرگی شوم<br />چوپانی می کشم که بوی گرگ می دهد<br /><br />3<br /><br />        آب دانان<br /><br />پرنده ها آب که می خورند<br />سرشان را بالا می گیرند<br />گوسفندها سرشان پایین است<br />من به تفاوت این دو خیلی فکر کردم<br />شکل آب خوردن مهم نبود<br />سیراب که شدی<br />یا باید سر خم کنی یا شکر<br /><br />                        <br />4<br />               آگروتیس<br /><br /><br />می گویم:<br />بیا برایت میوه آورده ام<br />می گویی :<br />کاش این سیب اینقدر رسیده نبود<br />.<br />.<br />.<br />فصل ریزش برگ ها برسد<br />کرم می شوی<br />درخت را می خوری!<br /><br /><br />5<br /><br />                 دیلماج<br /><br />خواستم مترجم شوم <br /><br />تا با آدم های روی زمین حرف بزنم<br /><br />دیدم باید فرهنگ لغتی می شدم<br /><br />واژه ی" جنگ" نداشت<br /><br /><br />6<br />قوش<br />	<br />با آخرین دگردیسی <br />منقارم تغییر شکل داده<br />خودکاری شده<br />که در برچیدن کلمات <br />کنجکاوی می کند<br />من قوم و خویش فقیر پرنده ها هستم<br />از سنگ که چه عرض کنم <br />از کیش ...کیش ..هم می ترسم<br /><br />karobrezai@yahoo.com<br /></p>]]></description></item><item><title>هفت شعر از فرشته پناهی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=792</link><description><![CDATA[<p>1<br /><br />Love~<br />You don’t leave me<br />My middle finger<br /><br /><br /><br />2<br />در باز شد از باد<br />همان که در کودکی وزیده بود<br /><br /><br /><br />3<br /><br />در تابلو<br />باد می وزد<br />بالاتر نمی رود دامن زن<br /><br /><br /><br />4<br /><br />کیسه زباله<br />بر دوش پدر ،<br />مادرم در چادری سیاه<br /><br /><br />5<br /><br />در سکوت<br />هدیه وداع را دادم،<br />کمربند!<br /><br /><br />6<br /><br />بلند بود،<br />آن لکه سفید* را که شستم<br />آب رفت دامن ام<br /><br />7<br /><br />مرد<br />شبیه تو بود<br />تمام شب.<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از راضیه خسروی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=791</link><description><![CDATA[<p>1<br />مثل آن که عاشق جان لنون باشی<br />چقدر توی اتاق اَت تنهایی باید عاشقی کنی؟<br />چقدر او همه چیز بشود  و تو هیچ؟<br />سیگارت را چند بار حرام آمدن یک شعر کنی؟<br />برایش<br />چقدر عمیق فکر کنی؟<br />که آآآآآخ اگر تو اینجا بودی؟<br /><br />من از پیاده روی برای دلم خسته شده ام<br />شدیداً می خواهم به جای دیگری برسم<br />به یک جایی که دیگر باشد ...همین<br />چقدر یک عالمه راه بروی<br /> باز به خودت برسی؟<br />مثل آن که فقط خودت توی دنیا مانده ای<br />نه جانی عزیزم<br />تمام سعی اَم را می کنم <br />که آخرین عکس هایت را هم دور بریزم<br /><br />به همین سادگی.<br /><br />تیر 90<br /><br />2<br />وقتی که یک زن میترسد<br />آرواره های جهان میلرزند<br />و تمام آفتاب پرست های زمین به سرخ رنگ می بازند<br />وقتی که ظرف شیشه ای از دست من می افتد<br />زندگی که مترادف با من است<br />یارای نگه داشتن وابستگانش نیست<br />تو با تمام سنگ های اطراف اَت می شکنی<br />و مرگ که باقی مانده ی توست <br />در هیأت ماری سنگی <br />از من بالا می رود.<br /></p>]]></description></item><item><title>« دیگر جایی برای جمهوری نیست » / آنا رضایی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=790</link><description><![CDATA[<p>رادیو از انهدام خیابانی در عراق خبر می دهد<br />و سیل تظاهرکنندگان افغان از شبکه ی خبر به هال سرازیر می شود<br />ما خیابان های عزاداری را پناه داده ایم<br />دیگر جایی برای جمهوری نیست<br />اما زمین آن قدر پهناور هست<br />که کشته ها را به زبان ساده تری ترجمه کند<br />و جوی لَخت خون را به آب های آزاد بسپارد<br /><br />تیترها خیانت مسری هر صبح اند<br />مثل تقویم که فاتحه خوان آخر شب است<br />و هیچ وقت راست نمی گوید<br /><br />مادر!<br />چه کسی راست می گوید؟<br />چرا سربازان در جامدادی دخترم سنگر گرفته اند؟<br />و خون عکس های سیاه و سفید بند نمی آید؟<br />چرا هر بار صدای پوتین ها نزدیک می شود پسرم را سقط می کنم؟<br />و یادم می رود گلوبند فیروزه در کدام همخوابگی از هم گسسته ست<br /><br />برایم گل گاوزبان دم کن !<br />دلشوره ای موروثی بی خوابم کرده ست.<br /></p>]]></description></item><item><title>جامانده / مریم اسحاقی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=789</link><description><![CDATA[<p>دریایی که در گوشه های خانه اَت کاشته ای<br />غرق اَم می کند امشب<br /><br />با موج و ستاره ی دریایی در دست<br />خزه و گوش ماهی بر لب<br />بر شرجی ترین شاخه هایت می آویزم<br /><br />باز که می گردم<br />اشکم گُل می کند و<br />پله پله ابر می کارم<br /><br />دیگر نمی توانم شعری بنویسم<br />دستم جامانده در دستهایت.<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از کیانا برومند جاوید</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=788</link><description><![CDATA[<p>1<br />                                                                             برای " ه "<br /><br />یک روز بعد از تو بود <br />چه طوفانی افتاد به جان زمین <br />شبانه دست به دست شدی <br />از پنبه ی سرسری حفره ها به بند های کفن <br />از کفن به انگشتهای خاکی گور <br />هنوز همان پروانه ي بزرگ را به دهان داشتند  روزنامه ها<br />بره ها <br />ساکت  به باد زل زدند <br />به جان زمین <br /> و رازی که سرفه کنان <br />می رفت از قطعه ای گمنام بیرون بیفتد <br /><br /><br />2<br />بیست و یک  گـــــرم از آشوويتس<br /><br />بوي چربي سوخته مي دهد هوا <br />اما <br />تو كه كم نشده اي! <br /><br />اين يعني قانون بقاي جرم <br />يعني ٢١ گرم صابون مي شوي <br />و يك روز <br />در آشيانه كلاغي مرده <br />پيدايت مي كنند<br /><br /><br /><br />*٢١گرم عنوان فیلمی از آلخاندرو گونزالز<br /></p>]]></description></item><item><title>«از چند و چون نخ ها» / زبیده حسینی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=787</link><description><![CDATA[<p>این شعر می تواند سرِ نخ خوبی باشد،<br />برای زنی /   <br />که لای انگشت های تو نخ شد / دود شد .<br />می تواند  نخ خوبی باشد<br />برای آن که در هر جایی ترین جای شهر/  باکره گی اش  را / به باد داده است<br /> <br />حالا تو هی نخ بده به انگشت هایت<br />که دودم  کنی<br />نخ بپیچ به انگشت هایم<br />که از یاد نبرم <br /> خاکستری ِ لباس هایم را / با موهای تو سِت کرده باشم  !<br />و خاکستری روزهایم را / با بوسه های تو سِت کرده باشم !<br /> <br />این کِنت لعنتی که فرصت نمی دهد <br /> دستم را / از دست های زمین برداری<br />و دست هایم را /<br /> / از نعش های خودت برداری<br /><br /> <br />این دردها که  جایی از دست نمی دهند تنم را/ ، _<br />نخی می شوند<br />تا بادبادکی هوا کنم / که از هوای تو می آید<br /> من از هوای تو بر می گردم<br />از چند و چون نخ هایی که در من گذاشته ای / تا پرنده ات باشم ، <br />برگشته ام <br /> به کلافی که توی دست های زن است <br />  به سر ِ این نخ           که اگر بگیری اش<br />به آغوش تخت می رسی<br /> به از لباسی که در من نیست <br /> و شرمی / که از انارها سرخ می شکند<br /><br />نوشهر<br /></p>]]></description></item><item><title>((...)) / سعید تورک</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=786</link><description><![CDATA[<p>هنوز فكر مي كنم <br />گناه من به گردن توست<br />يا چاقويي كه ما را به دو نيم كرده است<br />يا چمداني كه بر مي داري <br />پشت سرم مي آيي              تا <br />از اين مسير لاجوردي عبور كنيم<br />و به اين سيب ها                   كه <br />هيچ گاه تلاش نمي كنند<br />تا در روياي شبانه مان درختي بكارند<br />دست مي كشي<br />مي گويي «پاييز است !<br />و اين خون از تيغه ي چاقويي<br />كه سيب ها را قسمت ميكند<br />بر چمدان چكيده است »<br /><br /><br />هنوز فكر مي كنم <br />اين روزها چون بادند<br />كه تماما آبستن بوي تو مي شوند.<br /></p>]]></description></item><item><title>قرمز 1 / هادی بیگی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=785</link><description><![CDATA[<p>قرمز1<br /><br />دیشب ماه هم گرفت<br />رد یک پل<br />و خودش را از نخل‌های فیروزه‌ای شهر<br />		           پایین کشید.<br />میان خودم <br />دست به دست می‌شدم<br />تو بر سر قرارهای ساعت 9<br />از پرکشیدن دلم<br />تا کوتاه ترین دیوار تو<br />از بزرگراهی کنار تخت اَت<br />تا لجنزاری از معرفت در من<br />یک عقب مانده منزوی<br />در من قرار می‌گذارد<br />و تو به دیدار یک نمایش تو خالی<br />بارها<br />در سنگفرش‌های جلفا <br />	  جا مانده‌ای<br />روی دست‌های یک تکاور <br />در کردستان<br />و در دامنه شمالی البرز<br />زن شدی<br />زیبا<br />که شوی اَش همیشه بازنمی‌گردد.<br /><br />تلخ‌تر از بعد از ظهر یک روز برفی<br />خزیدن زیر لباس اَت<br />دویدن روی تجربه‌های ناگوار انگشتان اَت<br />و سری که<br />مدام شانه خالی می‌کند<br />روی صندلی‌های پر...آشوب<br />         برای گیس‌های بریده.<br />میانه‌های شهر<br />چه برقصی یا نه<br />تمام کافه ها تاریک اَند<br />و سمت این بازی<br />هزار چشم مصرف اَت کرده‌اند.<br />حالا<br />مدت‌ها می‌گذرد<br />اعتراف کن گلم<br />در این زن‌ها هرگز زیبا نبوده‌ای.<br />http://cockeye.blogfa.com<br />hbeigi@hotmail.com<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از آیسا حکمت</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=784</link><description><![CDATA[<p>دنیا اندوه اَش بزرگ تر از آن است <br />که در لیوانی گرم جا شود<br />جا مانده چشم های بر زمین گذاشته<br />باری که مرزهای تن اَش<br />جنگی<br />صلحی را به خود ندیده<br />تنهایی کوچکی <br />پوست انداخته در فریادی بلندتر<br /><br />عبور کن رودخانه وحشی<br />از میان جنگی وحشی تر<br />دیوانگانی قلاب انداخته <br />کلاغ را  بگیرند...<br /><br />در اعماق آب ها <br />ماهی ها هی آرام نفس می کشند<br />آرام عاشق می شوند<br />روی آب که بیایند<br />همه چیز تمام می شود<br /><br /><br />حباب های پراکنده در هوا<br />ناخن می کشد بر آسمان<br />ابر خراش برداشته <br />بر می گرداند به زمین<br />آرزوها را...<br /><br />سایه های نا کوک<br />عبور کرده از اندام سازی نا کوک تر<br />به لیوان آمده اند<br />ظلمتی<br />که لب های جهان را گم کرده است!<br /></p>]]></description></item><item><title>حسين سناپور رمان تازه‌اي مي‌نويسد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=783</link><description><![CDATA[<p>حسين سناپور كه مجموعه‌ي شعر «آداب خداحافظي» را در انتظار انتشار دارد، از نگارش رمان تازه‌اي خبر داد.<br /><br />به گزارش خبرنگار كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، سناپور با اشاره به مجموعه‌ي شعر خود گفت: مجموعه‌ي شعر «آداب خداحافظي» 160 صفحه است و شعرهايش مضامين متعددي دارد. اين مجموعه حدود هفت ماه است كه از سوي نشر چشمه براي دريافت مجوز نشر ارائه شده است.<br /><br />او افزود: اكنون نيز در حال نگارش رمان تازه‌اي هستم كه هنوز به پايان نرسيده است و ترجيح مي‌دهم بعدا درباره‌ي آن صحبت كنم.<br /><br />آخرين رمان منتشرشده‌ي اين نويسنده، «لب بر تيغ» است.<br /><br />حسين سناپور زاده‌ي سال 1339 در تهران است و از جمله آثار او، «نيمه‌ي غايب»، «ويران مي‌آيي»، «با گارد باز»، «سمت تاريك كلمات» و «شمايل تاريك كاخ‌ها» هستند.<br /></p>]]></description></item><item><title>ترجمه‌ي «براي بنفشه بايد صبر کني» مسعود احمدي به عربي</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=782</link><description><![CDATA[<p>مجموعه‌ي شعر «براي بنفشه بايد صبر کني» مسعود احمدي به عربي ترجمه و منتشر شد.<br />به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان، اين مجموعه با عنوان عربي «عليک بالصبر علي البنفسج و قصائد اخري» توسط دکتر عبدالفتاح يوسف و دکتر نسرين شکيبي به زبان عربي ترجمه و از سوي انتشارات افاق عالميه کشور مصر منتشر شده است.<br /><br />مجموعه‌ي شعر «براي بنفشه بايد صبر کني» بهار 78 منتشر شد و بهار 84 به چاپ دوم رسيد.<br /><br />مسعود احمدي تاکنون چندين دفتر شعر از جمله «ساعت»، «شبنم و گرگ و ميش»، «زني بر درگاه»، «برگريزان و گذرگاه» و «دونده خسته» را از سال 59 تاکنون منتشر کرده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>اکبر اکسیر : ناشناخته ماندن عمران صلاحي يك دسيسه‌ بود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=781</link><description><![CDATA[<p>اكبر اكسير معتقد است، عمران صلاحي در جامعه‌ي ادبي ما به خوبي شناخته نشده است. او اين ناشناخته ماندن را دسيسه‌اي مطبوعاتي و ناشي از عملكرد محافل ادبي خواند.<br /><br />اين شاعر و طنزپرداز به مناسبت پنجمين سالگرد درگذشت عمران صلاحي در گفت‌وگو با خبرنگار ادبيات خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، با شاره به شخصيت عمران صلاحي، گفت:‌ عمران صلاحي قبل از اين‌كه شاعر و طنزپرداز باشد‌، يك انسان صميمي‌، مهربان و فروتن است. اخلاق خوب عمران بالاتر از آثار و هنر اوست و اين بايد سرمشق شاعران جوان و شاعران مسن و پدربزرگ‌هاي ادبي ما باشد تا بدانند انسان مي‌تواند بعد از مرگ هم حضوري سبز در ادبيات ما داشته باشد.<br /><br />او در ادامه با اشاره به شعرهاي عمران صلاحي گفت: در شعر صلاحي، ما فقط با يك تهاجم شهرت مواجه‌ايم و هرگز چهر‌ي واقعي او را نتوانستيم ببينيم؛ زيرا وقتي اسم او مي‌آيد، تنها طنزها و جوك‌هايي از او به ذهن مي‌آيد كه بيش‌ترشان را بعدا به او نسبت دادند.<br /><br />اكسير افزود:‌ من صلاحي را به عنوان يك طنزپرداز ژورناليستي قبول دارم؛ او در طنز ادبي ژورناليستي پدربزرگ ما محسوب مي‌شود و تنها كسي بود كه ستون‌هاي طنز ادبيات را به روزنامه‌ها آورد و زيباترين لحظات را براي خوانندگان نشر كرد.<br /><br />او در ادامه خاطر نشان كرد: ‌يادمان باشد كه عمران صلاحي همراه با پرويز شاپور و بيژن اسدي‌پور، يكي از سه تفنگدار طنز فارسي است.<br /><br />اكسير سپس با اشاره به شعرهاي نو و غزل‌هاي عمران صلاحي، گفت: ‌جامعه‌ي ادبي ما هرگز نفهميد كه عمران صلاحي بنيان‌گذار غزل ساده و شعر نو ساده است. او بيش‌ترين زحمات را در اين زمينه كشيد و اگر امروز غزل فارسي به اين شيوايي رسيده‌، مديون تلاش‌هاي عمران است.<br /><br />اكسير در ادامه درباره‌ي شعرهاي تركي عمران گفت: غزل‌ها و شعرهاي تركي او به هيچ وجه رونمايي نشدند و جامعه‌ي آذري‌زبان ما با اين آثار گرانقدر آشنا نشدند. به نظر من، اين ناشناخته ماندن يك دسيسه‌ي مطبوعاتي و كار محافل ادبي بود كه عادت دارند از موز هسته‌اش را بخورند و پوستش را روي آسفالت ادبيات رها كنند كه ديگران ليز بخورند و آن‌ها بخندند.<br /><br />اين شاعر افزود: در آن سال‌ها سردبيران براي كارهاي صلاحي پولي نمي‌پرداختند و تنها با كارهاي او به شهرت رسيدند و تيراژ نشريات‌شان بالا رفت. در اين بين، اين نيمه‌ي پنهان عمران صلاحي بود كه معرفي نشد.<br /><br />اكسير در پايان گفت: عمران يكي از ساده‌گوترين شاعران ايران بود و جامعه‌ي ادبي ايران بايد به شناخت دوباره‌اي از او برسد و وراي كارها طنزش به او نگاه كند.<br /></p>]]></description></item><item><title>فينگليش‌نويسي ظلم به زبان فارسي است</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=780</link><description><![CDATA[<p>عباسعلي وفايي معتقد است: فينگليش‌نويسي ظلم به زبان فارسي است و يك گسست فرهنگي را به دنبال دارد.<br /><br />اين پژوهشگر و استاد دانشگاه در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره‌ي ورود واژگان بيگانه به زبان فارسي، گفت: ورود واژگان بيگانه به هر زباني اجتناب‌ناپذير است و در همه‌ي زبان‌ها هم رخ مي‌دهد؛ اما نوع ورود و كميت ورود، مهم است. اگر واژه‌ها و اصطلاحات فني باب شود، خيلي مؤثر نيست؛ ولي اگر مهارگسيخته زبان را تحت تأثير قرار دهد، آفت است؛ به همين جهت است كه در تمام كشورها، فرهنگستان‌ها وظيفه‌ دارند اصطلاحات و واژگان را پيش از ورود به زبان، شناسايي كنند و براي آن‌ها جايگزين جديد بيابند.<br /><br />او افزود: به دليل فعاليت علاقه‌مندان به زبان فارسي، فعاليت فرهنگستان زبان و ادب فارسي و برخي افراد اهل دغدغه كه در اين زمينه مقاومت دارند،‌ خوشبختانه زبان فارسي در اين حوزه چندان آسيب نديده است.<br /><br />وفايي درباره‌ي عملكرد فرهنگستان زبان و ادب فارسي در واژه‌گزيني گفت: سرعت در واژه‌گزيني به هر حال كار ساده‌اي نيست و كار، كار پيچيده‌اي است. براي انتخاب يك واژه چندين قابليت لازم است و افراد خبره در اين‌باره تصميم مي‌گيرند. بايد واژه‌اي را درنظر بگيرند كه هم مقصود را برساند و هم از نظر تركيب و زيبايي مورد قبول باشد و جامعه هم آن را بپذيرد.<br /><br />رييس دانشكده‌ي ادبيات فارسي و زبان‌هاي خارجي دانشگاه علامه طباطبايي در ادامه تأكيد كرد: بنابراين اين كار، كار ساده‌اي نيست. يك واژه پيشنهاد داده مي‌شود و ساعت‌ها در مورد آن بحث مي‌شود؛ به همين جهت هم وضع واژگان شايد با سرعت قابل قبولي همراه نباشد؛ اما زحمات فرهنگستان را نبايد ناديده گرفت. هرچند به نظر مي‌رسد نوع اطلاع‌رساني و همكاري و تعاملي كه در بيرون از فرهنگستان، خصوصا در دستگاه‌هاي دولتي، ‌مطبوعات و رسانه‌ها وجود دارد، تعامل مناسبي نيست. برخي دستگاه‌هايي كه اجبار دارند، اين واژه‌ها را استفاده مي‌كنند؛ اما دستگاه‌هايي كه اجباري بر سرشان نيست، واژگان وارداتي را استفاده مي‌كنند و چون آن‌ها با توده‌ي مردم سر و كار دارند، اين موضوع ممكن است خطراتي به همراه داشته باشد.<br /><br />او سپس متذكر شد: يك مقدار اطلاع‌رساني و مخصوصا اجباري كه بايد باشد، به نظر مي‌رسد كم است. اگر اين تعامل بيش‌تر باشد، مردم بهتر مي‌توانند از اين واژه‌ها استفاده كنند. متأسفانه برخي اداي روشنفكري درمي‌آورند و فرهنگ خود را ناديده مي‌گيرند. حتا كساني كه اهل قلم هستند يا استاد دانشگاه، از اين اصطلاحات استفاده مي‌كنند تا به ديگران بفهمانند اطلاعات دارند يا با زبان ديگر آشنا هستند. اگر كسي از سر غيرت و براي حفظ و صيانت زبان فارسي، واژگان مصوب‌شده را به كار بگيرد، با گذر زمان، اين خودش جا مي‌افتد. اما وقتي شما مي‌بينيد در تلويزيون كه رسانه‌ي ملي است، واژگان بيگانه به كار مي‌رود، واژگان فارسي رايج نمي‌شود. در زبان عربي هم به همين صورت است؛ ما براي كلمه‌هاي عربي هم معادل‌هاي فارسي داريم. در استفاده از زبان عربي هم نبايد افراط كرد و اين به معناي عربي‌ستيزي نيست. البته در همه‌ي زبان‌ها واژگان خارج از آن زبان پيدا مي‌شود.<br /><br />وفايي همچنين درباره‌ي تأثير فينگليش‌نويسي بر زبان فارسي، گفت: استفاده از خط ديگر براي نگارش فارسي بزرگ‌ترين ظلم است و اتفاقي مي‌افتد كه در برخي كشورها چون ازبكستان، تاجيكستان و تركيه افتاد؛ يعني گسست فرهنگي كه ديگر جبران نمي‌شود. متأسفانه برخي براي نشان دادن فونتيك از انگليسي استفاده مي‌كنند. گاه اين اتفاق براي آموزش است كه اشكال ندارد؛ اما اگر بخواهيم آن را رايج كنيم، اين ظلم به زبان فارسي است و فكر نمي‌كنم بخشودني باشد. دستگاه‌هاي دولتي بايد در اين زمينه احساس مسؤوليت بيش‌تري كنند.<br /><br />اين پژوهشگر در ادامه درباره‌ي نگارش به زبان گفتار، عنوان كرد: اين اتفاق مشكلي پيش نمي‌آورد. زبان محاوره هم نوعي از زبان است و چندان تأثيري ندارد؛ بلكه اگر زبان گفتار نوشته شود، تبعات نيكويي هم دارد و منبع يك نوع تحقيق و پژوهش مي‌شود. مشكل آن‌جايي است كه بخواهيم زبان محاوره را به جاي زبان گفتار به كار ببريم.<br /></p>]]></description></item><item><title>آغاز فعاليت وبلاگ ضياءالدين خالقي</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=779</link><description><![CDATA[<p>وبلاگ «سنگ خارا» متعلق به ضياءالدين خالقي ـ شاعرـ فعاليتش را آغاز كرد.<br /><br />به گزارش ايسنا، در اين وبلاگ نويسنده در بخش اشاره آورده است: « سنگ خارا » تا رسيدن به يک سايت ادبي درجه­ي يک، شايد راه دوري در پيش نداشته باشد. اما اينک به هيأت يک وبلاگ، دوست دارد يک ماهنامه‌ي شعر نيز باشد.<br /><br />بخش‌هاي ديگر « سنگ خارا » نيز در دسترس شماست؛ به مرور بخش‌هايي به آن افزوده خواهد شد.<br /><br />در يكي از شعرهاي منتشرشده در اين وبلاگ - به نشاني http://sangekhara.blogfa.com/ - با عنوان "هجرت" آمده است:<br /><br />هنوز هجرت بزرگ آغاز نشده است<br /><br />هنوز مي‌توانم براي ليلا پيغام بگذارم<br /><br />در جزاير قناري<br /><br />هنوز نيلوفر مي‌چرخد و مي‌رقصد<br /><br />هنوز فرصت دارم قصه‌ام را به پايان برسانم<br /><br />به دور درخت<br /><br />اگرچه گاه دست کسي مرا از چيدن انگورهاي سرخ مي‌اندازد<br /><br />هنوز هجرت بزرگ آغاز نشده است<br /><br />هنوز قطارها مي‌روند که دوباره برگردند<br /><br />----<br /><br />ضياءالدين خالقي متولد مهر ‌١٣٤٢ در لنگرود است. شعرها، مقاله‌ها و نقدهاي ادبي‌ او از سال ‌١٣٦٣ به بعد در نشريه‌هاي مختلف منتشر شد. مجموعه‌هاي شعر: «رؤيايي به رنگ آتش و آب»، «باراني از پريشاني يال»، «دلشوره‌هاي من و خاك كاغ» و «به رنگ باران نوشتم» از او تاكنون منتشر شده است. سال‌ها پيش گزيده معروفي از شعر كوتاه را هم با نام «سيب، اتفاقي است كه مي‌افتد» منتشر كرد. از او مجموعه‌ نثر ادبي همچون "صدا به سكوتش دل داده است" نيز منتشر شده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>كتابي درباره‌ي فروغ ‌فرخزاد نوشته شد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=778</link><description><![CDATA[<p>كتابي در بررسي شعر و انديشه‌ي فروغ ‌فرخزاد منتشر مي‌شود.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، منصوره اشرافي اخيرا كتابي را درباره‌ي فروغ ‌فرخزاد نوشته كه «فرياد بلند عصيان» نام دارد و نشر کتاب مس آ‌ن را براي دريافت مجوز ارائه كرده است.<br /><br />او توضيح داد، کتاب «فرياد بلند عصيان» در دو فصل تأليف شده است؛ فصل نخست كتاب رويکردي به زن در ادبيات فارسي است و فصل دوم هم به انديشه و شعر فروغ فرخزاد نگاه دارد.<br /><br />منصوره اشرافي در مشهد به دنيا آمده و در رشته‌ي حقوق تحصيل كرده است. در كنار نقاشي، شعر هم مي‌نويسند. از او تا كنون كتاب‌هاي «خورشيد من کجاست؟»، «اين تاج خار» و همچنين «معشوق بي‌صدا» (نقد و بررسي شعرهاي عاشقانه‌ي احمد شاملو) منتشر شده است. همچنين نمايشگاه‌ نقاشي «سکوت سپري‌شده» را در گالري سرمه و نمايشگاهي ديگر از نقاشي‌هايش را در گالري ثالث برپا كرده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>ممنوعيت 100 ساله‌ي كتاب «مارك تواين» لغو شد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=777</link><description><![CDATA[<p>كتابخانه‌ي ملي ماساچوست ممنوعيت يك قرني كتاب «مارك تواين» را لغو كرد.<br /><br />به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، نام «دفترچه خاطرات حوا» رماني از مارك تواين‌، نويسنده‌ي آمريكايي رمان‌هاي معروفي چون «هاكلبري فين» و «تام ساير»، كه صد سال پيش مطالعه‌ي آن توسط كتابخانه‌ي ملي ماساچوست ممنوع اعلام شده بود، ‌به فهرست كتاب‌هاي موجود در اين كتابخانه افزوده شد.<br /><br />اين كتابخانه از سال 1906 نام اين رمان را به دليل وجود تصاويري توهين‌آميز از فهرست كتاب‌هاي خود حذف كرده بود.<br /><br />به گزارش رويترز‌، اكنون دو نسخه‌ي چاپي از «دفترچه خاطرات حوا» در كتابخانه‌ي ماساچوست قرار دارد.<br /><br />مارك تواين ششمين فرزند از هفت فرزند خانواده بود كه از 11 سالگي به ‌علت فوت پدرش، مجبور شد به ‌عنوان نقاش در نيويورك و فيلادلفيا كار كند. او دوران كودكي‌اش را در روستاي هانيبال در اطراف رود مي‌سي‌سي‌پي گذراند. اين منطقه‌ي آرام، بعدها زمينه‌ي مهم‌ترين آثار او قرار گرفت.<br /><br />مارك تواين را بيش‌تر به ‌خاطر نگارش رمان‌هاي «ماجراهاي هاكلبري فين» كه هنوز جزو آثار بزرگ آمريكا محسوب مي‌شود و همچنين «ماجراهاي تام ساير» مي‌شناسند.<br /><br />پيش از آن‌كه تواين وارد عرصه‌ي نويسندگي شود، به روزنامه‌نگاري روي آورد و سبك خاص فكاهي را براي مقاله‌نويسي انتخاب كرد. اولين اثر مهم او در سال 1865 با نام «وزغ جهنده‌ي معروف منطقه‌ي كالاوارس» در نيويورك منتشر شد. ناگفته نماند او در سال 1859 نام مستعار مارك تواين را كه اصطلاحي در دريانوردي بود، براي خود انتخاب كرد.<br /><br />انتشار اين داستان، شهرت فراواني براي او به‌همراه آورد و پس از آن، سفرهاي دريايي‌اش را آغاز كرد و براي بيش از يك دهه خارج از آمريكا زندگي كرد. كتاب «بي‌گناهان در كشتي» در واقع سفرنامه‌ي اوست كه در سال 1867 منتشر شد.<br /><br />تواين در سال 1872، دومين قسمت از سفرنامه‌ي خود را به‌نام «سخت‌گذراني» منتشر كرد. در اين كتاب از جوامع غربي و آمريكا به همان طريق انتقاد شده است، كه در كتاب «بي‌گناهان در كشتي» از كشورهاي اروپايي و خاورميانه.<br /><br />در سال 1876، مارك تواين «ماجراهاي تام ساير» را كه دوران جواني‌اش را در هانيبال به تصوير ‌كشيده است، منتشر كرد. اين كتاب تواين را در قالب شخصيت تام ساير نشان مي‌دهد كه با دو همكلاسي‌اش «جان بريكز» و «ويل بوون» دوران را مي‌گذراند.<br /><br />اولين اثر داستاني مارك تواين «شاهزاده و گدا» بود، كه در سال 1882 منتشر شد و در مقايسه با تام ساير چندان موفق نبود. اما او در سال 1884 با انتشار «ماجراهاي هاكلبري فين» بار ديگر نگاه‌ها را متوجه خود ساخت. اين كتاب از شاهكارهاي ادبيات آمريكا محسوب مي‌شود كه لحن جدي‌تري نسبت به تام ساير دارد.<br /><br />بعد از انتشار اين اثر، تواين به فعاليت‌هاي اقتصادي روي آورد تا هزينه‌هاي سنگين حاصل از پروژه‌هاي نويسندگي‌اش را تأمين كند. آخرين اثر او، «بيگانه‌ي اسرار‌آميز» بود كه پس از مرگش در سال 1916 منتشر شد.<br /><br />تواين در عرصه‌ي سياسي نيز فعال بود و از طرفداران جدي مبارزه با امپرياليسم به شمار مي‌رفت. او در سال 1907 دكتري ادبيات از دانشگاه آكسفورد دريافت كرد. در سال‌هاي آخر عمر به‌علت مرگ دختر و همچنين همسرش به افسردگي شديد دچار شد و سرانجام روز 21 آوريل 1910 بر اثر حمله‌ي قبلي درگذشت.<br /><br />مارك تواين در نويسندگي از «چارلز ديكنز» تأثير گرفت و نويسندگان بسياري مانند «كورت ونه‌گات»، «همينگوي» و «فاكنر» از او تأثير گرفتند.<br /></p>]]></description></item><item><title>براي زادروز خالق شاهكار ادبيات مدرن</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=776</link><description><![CDATA[<p>امروز 26 سپتامبر (برابر چهارم مهرماه) سالروز تولد «توماس استرن اليوت»، شاعري است كه سروده‌اش شاهكار ادبيات مدرن ناميده شد.<br /><br />به گزارش خبرگزاري دانشچويان ايران (ايسنا)، تي. اس. اليوت شاعر، نمايش‌نامه‌نويس و منتقد ادبي برنده‌ي‌ نوبل ادبيات روز 26 سپتامبر 1888 از پدري تاجر و مادري كه شغلش مددكاري اجتماعي بود و البته شعر هم مي‌سرود، متولد شد. از سال 1898 تا 1905 اليوت در آكادمي «اسميت» كه مدرسه‌ي پيش‌دانشگاهي دانشگاه واشنگتن بود، ‌به مطالعه‌ي زبان‌هاي فرانسوي، آلماني، يوناني و لاتين پرداخت.<br /><br />در سال 1909 مدرك كارشناسي ارشدش را از دانشگاه هاروارد گرفت و برخي شعرهايش نيز در بولتن اين دانشگاه معتبر به چاپ رسيدند. او در فاصله‌ي سال‌هاي 1910 و 1911 در پاريس زندگي کرد و تحصيلات خود را در دانشگاه سوربن ادامه داد، تا اين‌كه در سال 1911 به دانشگاه هاروارد بازگشت، تا دوره‌ي دکتري فلسفه را در آن‌جا بگذراند.<br /><br />در سال 1927، اليوت تصميم مهمي در زندگي‌اش گرفت؛ ابتدا در ژوئن اين سال به كليساي آنگليكان (انگلستان) گرويد و چند ماه بعد، در ماه نوامبر به تابعيت آمريکايي‌اش پايان داد و به تبعيت انگليس درآمد.<br /><br />ساختار شعر اليوت از مطالعه‌ي گسترده‌ي آثار «دانته» متأثر بود. اگرچه او در شعر جايگاه ويژه‌اي داشت؛ اما آثارش در اين زمينه چندان زياد نيستند. ابتدا شعرهايش را در نشريات ادبي منتشر و سپس آن‌ها را در مجموعه‌هايي گردآوري مي‌كرد و به چاپ مي‌رساند. اولين مجموعه‌ي شعر او در سال 1917 منتشر شد. در شعرهاي اين شاعر اشاراتي به «هملت» ويليام شكسپير و ديگر آثار ادبي محسوس‌اند. بسياري از منتقدان، «چهار كوارتت» را شاهكار اليوت مي‌دانند؛ اثري كه به اعطاي نوبل ادبيات به او انجاميد. اين كتاب كه دانش فلسفي و عرفاني اليوت را نشان مي‌دهد، چهار شعر بلند دارد. به استثناي «چهار كوارتت»، اليوت بعد از «چهارشنبه‌ي خاكستر» (1930) شعر قابل‌ توجه ديگري نسرود.<br /><br />او در دوران زندگي، جوايز متعددي دريافت كرد، كه از جمله آنها به دريافت نشان لياقت از پادشاه جورج ششم در سال 1948، نشان افتخار دولت فرانسه در سال 1951، جايزه‌ي گوته در سال 1955، مدال دانته در سال 1959، نشان شواليه‌ي ادبيات و هنر فرانسه در سال 1960 و نشان آزادي رياست‌جمهوري در سال 1964 مي‌توان اشاره كرد.<br /><br />اليوت در مجموع هفت نمايش‌نامه، 17 اثر غيرداستاني و 10 كتاب شعر نوشت. او از كساني چون هومر، دانته، شكسپير و جوزف كونراد الهام گرفت و خود الهام‌بخش نويسندگان ديگري شد.<br /><br />اليوت که سال‌ها به دليل آب ‌و هواي لندن و همچنين استعمال زياد سيگار از سلامتي کامل برخوردار نبود، سرانجام در چهارم ژانويه‌ي 1965 بر اثر بيماري در لندن درگذشت. طبق وصيت‌نامه، جسدش سوزانده و خاکستر آن به کليساي سن مايکل در دهکده‌اي که اجداد او از آن‌جا به آمريکا مهاجرت کرده بودند، منتقل شد.<br /><br />«تصوير يک بانو»، «انسان‌هاي پوشالي»، «چهار كوارتت»، «چهارشنبه‌ي خاكستر» و «صخره» از مهم‌ترين آثار تي. اس. اليوت هستند.<br /></p>]]></description></item><item><title>«حافظ در آن‌سوي مرزها» در راه است</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=775</link><description><![CDATA[<p>اسماعيل آذر نگارش كتاب «حافظ در آن‌سوي مرزها» (اروپا - آمريكا) را به پايان رساند و آن را روانه‌ي نشر كرد.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، آذر در اين‌باره گفت: كتاب «حافظ در آن‌سوي مرزها» درباره‌ي تأثيرپذيري اروپا و آمريكا از حافظ نگاشته شده است. بخش نخست كتاب درباره‌ي روزگار و زندگي حافظ است و بخش دوم به آشنايي غربيان با نام حافظ مي‌پردازد. بخش سوم هم شامل مستشرقين و حافظ مي‌شود. بخش چهارم حافظ در اروپا (انگليس‌، فرانسه و ايتاليا) را دربر مي‌گيرد. فصل پنجم، حافظ در آمريكاست و فصل ششم به مترجمان بزرگ حافظ و سابقه‌ي بناي مزار حافظ مي‌پردازد.<br /><br />اين كتاب قرار است تا يك ماه ديگر از سوي نشر سخن به بازار كتاب عرضه شود.<br /><br />آذر همچنين با اشاره به «دانش‌نامه‌ي نوروز» عنوان كرد: نگارش اين دانش‌نامه از اول مهر كليد مي‌خورد و تحقيقات وسيع آن در ايران و تمام كشورهاي حوزه‌ي نوروز انجام مي‌پذيرد.<br /><br />او افزود:‌ به نظر مي‌رسد اين دانش‌نامه كه 17 جلد مي‌شود، از سوي نشر سخن منتشر شود. همچنين در نگارش اين مجموعه بيش از 40 نفر همكاري مي‌كنند.<br /><br />اين نويسنده و پژوهشگر در ادامه به نگارش كتاب «نظامي در غرب» اشاره و عنوان كرد: اين مجموعه تأثيرپذيري اروپاييان از آثار نظامي را شامل مي‌شود و اكنون تحقيق درباره‌ي اين شاعر بزرگ در دست انجام است.<br /><br />او افزود: اين كتاب با همكاري انجمن علمي ادبيات تطبيقي ايران نوشته مي‌شود.<br /></p>]]></description></item><item><title>هشتمين دوره‌ي جايزه‌ي ادبي «واو» کليد خورد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=774</link><description><![CDATA[<p>جايزه‌ي ادبي «واو» هشتمين فراخوان خود را براي ناشران و نويسندگان اعلام کرد.<br /><br />به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، جايزه‌ي ادبي «واو» در هشتمين دوره‌ي فعاليت خود در جهت انتخاب و معرفي بهترين رمان متفاوت سال و بهترين ناشر رمان متفاوت سال، از ناشران و نويسندگان خواست تا سه نسخه از رمان‌هاي خود را که چاپ اول آن‌ها در سال 1389 بوده، تا تاريخ 15 مهرماه، به نشاني صندوق پستي اين جايزه (597-19585) ارسال کنند.<br /><br />در دوره‌ي قبل اين جايزه، داوود غفارزادگان نويسنده‌ي بهترين رمان متفاوت سال گذشته و عليرضا بهشتي به عنوان بهترين ناشر رمان متفاوت سال معرفي شدند.<br /><br />انتهاي پيام<br /></p>]]></description></item><item><title>نكوداشت اسدالله امرايي برگزار مي‌شود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=773</link><description><![CDATA[<p>مراسم گرامي‌داشت بيش از سه دهه فعاليت اسدالله امرايي در عرصه‌ي ترجمه‌ي ادبيات، روز چهارشنبه (ششم مهرماه) برگزار مي‌شود.<br /><br />به گزارش بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين مراسم كه به‌همت گروه شعر معاصر برگزار خواهد شد، گروهي از شاعران، نويسندگان، مترجمان و پژوهشگران عرصه‌ي ادبيات كشور همچون بنفشه حجازي، محمود معتقدي، عبدالله صمديان، كاميار عابدي، فرهاد عابديني و عليرضا بهرامي، درباره‌ي ويژگي‌هاي اين مترجم پركار كه بيش از 30 سال است در عرصه‌ي فرهنگ كشور فعاليت دارد، سخن خواهند گفت.<br /><br />همچنين اسد امرايي علاوه بر پرسش و پاسخ، نمونه‌اي از آثار ترجمه‌اش را براي حاضران خواهد خواند.<br /><br />اسدالله امرايي متولد 1339 در محله‌ي صفاييه‌ي شهرري، كار ترجمه را درواقع از دوران دبيرستان با ترجمه‌ي چند داستان كوتاه و سپس آثاري از شولوخوف آغاز كرد. نخستين مطلبي هم كه از او در روزنامه‌اي چاپ شد، ترجمه‌ي داستان «امتحان رانندگي» اثر آنجليكا گيبز – نويسنده‌ي آفريقاي جنوبي – در روزنامه‌ي اطلاعات بود. امرايي تاكنون علاوه بر فعاليت در رسانه‌ها و چاپ آثاري در نشريات متعدد، ده‌ها كتاب از نويسندگان و شاعراني چون ارنست همينگوي، توبياس وولف، طاهر بن جلون، ايزابل آلنده، سرخيو سيناي، ساندرا سيسنروس، رابرت شپرد، فرانتس كافكا، پالومينا مولرو، ماريو وارگاس يوسا، ريموند كارور، دواين كلاريج، آرتور كستلر، استيو ماس، ژوزه ساراماگو، ماريانا سولانت، كارلوس فوئنتس، جي بوير، سيلويا پلات، جيمز جويس و گابريل گارسيا ماركز منتشر كرده است.<br /><br />آيين نكوداشت اين مترجم پيشكسوت با همراهي نشست‌هاي فرهنگي عصر روشن، از ساعت 17 روز چهارشنبه در نشاني خيابان سميه، نرسيده به تقاطع خيابان مفتح، كتاب‌سراي روشن، برگزار خواهد شد.<br /></p>]]></description></item><item><title>«نوشته‌های کرانه‌ای» مارکز در ایران منتشر می‌شود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=772</link><description><![CDATA[<p>دو مجلد تازه از یادداشت‌های گابریل گارسیا مارکز به عنوان «نوشته‌های کرانه‌ای» و «برای سخنرانی نیامده‌ام» با ترجمه بهمن فرزانه منتشر می‌شود.<br /><br />به گزارش خبرنگار مهر، «نوشته‌های کرانه‌ای» عنوان تازه‌ترین اثر ترجمه شده از بهمن فرزانه است که شامل یادداشت‌های روزانه گابریل گارسیا مارکز است و از سوی نشر ثالث در دست انتشار قرار گرفته است.<br /><br />این کتاب شامل مجموعه‌ای مقالات مارکز است که با موضوعاتی همچون سیاست، ادبیات، هنر و موضوعات اجتماعی نوشته شده است، اما بیشترین حجم از موضوعات مرتبط با آن را سینما و ادبیات تشکیل می‌دهند.<br /><br />این یادداشت‌ها در دوره روزنامه‌نگاری مارکز به صورت هفتگی نوشته شده و به نوعی جد نخست از کتابی است با عنوان «یادداشت‌های 5 ساله» که سال گذشته با ترجمه فرزانه و از سوی همین ناشر روانه بازار کتاب شده است؛ با این تفاوت که یادداشت‌های کتاب «نوشته‌های کرانه‌ای» پیش از دوران نوشتن یادداشت‌های کتاب «یادداشت‌های پنج‌ساله» تالیف شده است.<br /><br />نشر ثالث همچنین به تازگی در تدارک انتشار جلد سوم این مجموعه مقالات با نام «برای سخنرانی ‌نیامده‌ام» است که سومین جلد از مجموعه سخنرانی‌های مارکز بعد از کسب جایزه نوبل را شامل می‌شود که با ترجمه بهمن فرزانه منتشر می‌شود.<br /><br />این ناشر در حوزه رمان نیز دو اثر داستانی از مارکز را با عنوان «در هزار توی خود» با ترجمه هوشنگ اسدی و نیز رمان کوتاه «داستان مرموز» از مارکز با ترجمه بهمن فرزانه را در دست انتشار دارد که کتاب داستان مرموز برای نخستین بار در ایران ترجمه و منتشر خواهد شد.<br /></p>]]></description></item><item><title>«نوستالژي» جلال تهراني در كتاب‌فروشي‌ها</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=771</link><description><![CDATA[<p>جلال تهراني، نمايش‌نامه‌نويسي كه مدتي است فعاليت اجرايي ندارد، با انتشار نمايش‌نامه‌ي «نوستالژي» اين روزها ميهمان كتاب‌فروشي‌هاست.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «نوستالژي» شامل دو نمايشنامه‌ است كه تقريباً 10 سال از عمرشان مي‌گذرد.<br /><br />اين كتاب كه از سوي انتشارات نوپاي «مكتب تهران» منتشر شده، دربردارنده‌ي دو نمايش‌نامه‌ي كوتاه با نام‌هاي «اندر هدايت نسل جوان» و «مقام استادي» است كه هر دو اين آثار سال 83 در برنامه‌ي نمايش‌نامه‌خواني «عصري با نمايش» در تئاتر شهر نمايشنامه‌خواني شده‌اند.<br /><br />«اندر هدايت نسل جوان» تماماً در يك كوپه‌ي‌ قطار مي‌گذرد. در اين كوپه دختركي هست كه او را وكالتي به عقد مردي درآورده‌اند و داماد، در ايستگاه مقصد، منتظر او ايستاده است. اين دخترك كه حتا عكسي از داماد نديده، اضطراب زيادي براي پيدا كردن او در ايستگاه مقصد دارد. دخترك تنها دو نشاني از داماد دارد؛ يكي اين كه بخشي از لباس يا كفش داماد از پارچه‌ي‌ ژرسه است، دوم اين‌كه ناخن سبابه‌ي‌ داماد بلند است. در اين واگن يك زن ميانسال، يك مرد قناد و يك مرد پزشك نيز هستند. تلاش آن‌ها در در طول اين نمايشنامه اين است كه در پيدا كردن داماد، به دخترك كمك كنند. در اين اثنا ميان خودشان مباحث متنوعي در‌مي‌گيرد و هرچه مي‌گذرد، دخترك گيج‌تر مي‌شود. در پايان، قطار به ايستگاهي مي‌رسد و دخترك كماكان همان دو نشانه‌ي‌ اوليه را در دست دارد.<br /><br />«مقام استادي» نمايش‌نامه‌اي راديويي است؛ اما از متن قبلي غيرعادي‌تر است. پدر و مادر و دختري به شاتل طوطي مي‌روند كه براي دخترشان كه در امتحاناتش نمره‌ي قبولي آورده، يك طوطي بخرند. با تاكسي به ايستگاه فضايي مي‌روند، كمي در ايستگاه معطل مي‌شوند و بعد با سفينه‌اي به سمت شاتل طوطي شليك مي‌شوند. در شاتل طوطي يك بازار مكاره هست كه انواع حيوانات در آن به فروش مي‌رسد. آن‌ها در مغازه‌ي طوطي‌فروشي با طوطي‌هاي متفاوتي آشنا مي‌شوند كه هركدام تخصصي دارند و شغلي. بخش عمده‌اي از اين نمايشنامه در چالش ميان اين خانواده‌ي ساده‌دل، طوطي‌فروش و شاگردش و انواع طوطي‌ها مي‌گذرد و در پايان، به خريدن مقداري اُردكِ يارانه‌يي، آن هم به شكل دَرهَم، رضايت مي‌دهند.<br /><br />اين كتاب كه نخستين كتاب نمايش‌نامه‌ي انتشارات «مكتب تهران» به شمار مي‌آيد، با شمارگان 2000 نسخه و قيمت 3000 تومان منتشر شده است.<br /><br />جلال تهراني سال 83 قصد داشت نمايش‌نامه‌ي «اندر هدايت نسل جوان» را در جشنواره‌ي تئاتر فجر همان سال اجرا كند؛ اما به دليل برخي از مشكلات، از اجراي ان منصرف شد و تا به امروز، نمايش جديدي را به صحنه نبرده است.<br /><br />انتشارات «مكتب تهران» با انتشار رمان «فردا بدون من» نوشته‌ي عليرضا مشايخي در اسفند 89 فعاليتش را آغاز كرده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعر‌هاي چاپ‌نشده‌ي فريدون مشيري منتشر مي‌شود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=770</link><description><![CDATA[<p>مجموعه‌ي رباعي‌ها و دوبيتي‌هاي چاپ‌نشده‌ي فريدون مشيري منتشر مي‌شود.<br /><br />بابك مشيري ـ فرزند فريدون مشيري ـ در آستانه‌ي سالگرد تولد اين شاعر (سي‌ام شهريورماه) با اشاره به چاپ كتابي از او، به خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: اين مجموعه شامل رباعي‌ها و دوبيتي‌هاي فريدون مشيري مي‌شود كه برخي از آن‌ها پيش‌تر منتشر شده‌اند؛ اما قسمت زيادي از آن‌ها هم تا‌كنون چاپ نشده‌اند.<br /><br />او افزود: اين مجموعه كه هنوز عنواني براي آن انتخاب نشده است، در نشر مهر و ابر منتشر مي‌شود.<br /><br />بابك مشيري همچنين درباره‌ي سرانجام كتابخانه‌ي فريدون مشيري گفت: ما براي كتاب‌ها با دانشگاه تهران و فرهنگستان هنر صحبت كرديم؛ اما چون مي‌خواستيم كتابخانه‌اي مستقل با اين كتاب‌ها ايجاد شود، فعلا دست نگه‌ داشته‌ايم و اكنون خود من اين كتاب‌ها را نگه‌داري مي‌كنم.<br /><br />همچنين از آثار فريدون مشيري، دو مجموعه‌ي شعر «نوايي هم‌آهنگ باران» و «از دريچه‌ي ماه» توسط نشر چشمه به چاپ سوم مي‌رسند.<br /><br />مجموعه‌ي شعر «گناه دريا»ي اين شاعر نيز به زودي در نشر يادشده به چاپ دهم مي‌رسد.<br /><br />ديگر ناشر آثار مشيري، انتشارات مرواريد، هم از كتاب «ريشه در خاك» شامل گزيده‌ي شعرهاي اين شاعر به عنوان يكي از كتاب‌هايي نام برد كه مرتب چاپ مي‌شود؛ چاپ نهم اين كتاب اكنون در بازار كتاب موجود است.<br /><br />همچنين «گزيده‌ي اشعار فريدون مشيري» در انتشارات نگاه به چاپ سيزدهم رسيده و اكنون در بازار موجود است.<br /><br />فريدون مشيري 30 شهريورماه سال 1305 در تهران به دنيا آمد. بخشي از دوره‌ي ابتدايي و متوسطه را در مشهد گذراند. سپس به تهران آمد و به خدمت وزارت پست و تلگراف درآمد. با چند مجله‌ي هفتگي از جمله «روشنفكر» همكاري كرد و متصدي بخش ادبي اين مجله بود. او دوره‌ي روزنامه‌نگاري دانشكده‌ي ادبيات دانشگاه تهران را هم به پايان رساند. اين شاعر سوم آبان سال 1379 در سن 74سالگي درگذشت.<br /><br />از اين شاعر، مجموعه‌هاي شعر «تشنه توفان»، «گناه دريا»، « نايافته»، «ابر و كوچه»، «بهار را باور كن»، «از خاموشي»، «مرواريد مهر»، «آه باران»، «از ديار آشتي»، «يك آسمان پرنده»، «تا صبح تابناك اهورايي»، «با پنج سخن‌سر»، «لحظه‌ها و احساس» و «آواز آن پرنده غمگين» به چاپ رسيده است.<br /><br />همچنين تعدادي مجموعه به صورت گزينه‌ي اشعار از او به چاپ رسيده كه عبارت‌اند از:‌ «پرواز با خورشيد»، «برگزيده‌ها»، «گزينه اشعار»، «سه دفتر»،‌ «دلاويزترين»، «زيباي جاودانه»، «ريشه در خاك» و همچنين برگزيده‌اي از كتاب اسرارالتوحيد به نام «يكسان گريستن».<br /></p>]]></description></item><item><title>براي سالروز درگذشت «ويرژيل»</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=769</link><description><![CDATA[<p>به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «پوبليوس ورژيليوس مارو» يا ويرژيل شاعر کلاسيک روم و نويسنده‌ي ترانه‌هاي روستايي، سرودهاي شباني و «انئيد»، واپسين شعر حماسي روم از دوازده کتاب که حماسه‌ي ملي امپراتوري روم شد، است. نمايش افسانه‌اي ويرژيل راهنماي دانته براي ساخت دوزخ و برزخ در اثر حماسي او «کمدي الهي» بود.<br /><br />ويرژيل در سال 70 پيش از ميلاد در گل سيزالپين در شمال ايتالياي کنوني زاده ‌شد. برخي پژوهشگران تبار او را سلتي مي‌دانند. او نخستين آموزش‌ها را هنگامي که پنج سال داشت ديد. هنگامي که بزرگ‌تر شد او را به رم فرستادند و او در آن‌جا علم بديع، پزشکي و ستاره‌شناسي آموخت.<br /><br />در سال 42 پيش از ميلاد و با رخدادهاي پس از ترور ژوليوس سزار سربازاني که از حالت آماده‌باش به درآمده بودند، کشتزار پدري ويرژيل را در نزديکي مانتوا از دست خانواده‌ي ويرژيل به‌درآوردند. در اين زمان ويرژيل سرودهاي شباني را سرود که در ميانه‌ي دهه‌ي 30 پيش از ميلاد انتشار يافت.<br /><br />ويرژيل به زودي توانست پشتيباني اوکتاوين را که سرگرم رزم با مارک آنتوني بود به‌دست آورد. با پايان سرودهاي شباني ويرژيل سال‌هاي 37 تا 29 (پيش از ميلاد) را به سرايش ترانه‌هاي روستايي (گئورکيک) پرداخت و اين مجموعه را به افتخار پشتيبان ادبيش نگاشت.<br /><br />در 31 (پيش از ميلاد) اکتاوين سرانجام مارک آنتوني را در جنگ آکتيوم شکست‌ داد و از سناي روم آوازه‌ي آگوستوس را شنيد. در اين زمان وي از ويرژيل خواست تا حماسه‌اي در رساي رژيم وي بسرايد.<br /><br />ويرژيل 10 سال پاياني زندگيش را به نگارش «انئيد» پرداخت. وي با آگوستوس به يونان رفت. در ميان راه دچار تب شد و در 21 سپتامبر سال 19 پيش از ميلاد در بندر برونديسيوم درگذشت. با مرگ او نگارش «انئيد» ناتمام ماند. ويرژيل سپرده بود که نوشته‌اش را بسوزانند ولي آگوستوس فرمان داد به خواست ويرژيل اعتنا نکنند. آرامگاه او در دو مايلي شهر ناپل در ايتاليا جاي گرفته است.<br /></p>]]></description></item><item><title>«نوستالژي» جلال تهراني در كتاب‌فروشي‌ها</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=768</link><description><![CDATA[<p>جلال تهراني، نمايش‌نامه‌نويسي كه مدتي است فعاليت اجرايي ندارد، با انتشار نمايش‌نامه‌ي «نوستالژي» اين روزها ميهمان كتاب‌فروشي‌هاست.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «نوستالژي» شامل دو نمايشنامه‌ است كه تقريباً 10 سال از عمرشان مي‌گذرد.<br /><br />اين كتاب كه از سوي انتشارات نوپاي «مكتب تهران» منتشر شده، دربردارنده‌ي دو نمايش‌نامه‌ي كوتاه با نام‌هاي «اندر هدايت نسل جوان» و «مقام استادي» است كه هر دو اين آثار سال 83 در برنامه‌ي نمايش‌نامه‌خواني «عصري با نمايش» در تئاتر شهر نمايشنامه‌خواني شده‌اند.<br /><br />«اندر هدايت نسل جوان» تماماً در يك كوپه‌ي‌ قطار مي‌گذرد. در اين كوپه دختركي هست كه او را وكالتي به عقد مردي درآورده‌اند و داماد، در ايستگاه مقصد، منتظر او ايستاده است. اين دخترك كه حتا عكسي از داماد نديده، اضطراب زيادي براي پيدا كردن او در ايستگاه مقصد دارد. دخترك تنها دو نشاني از داماد دارد؛ يكي اين كه بخشي از لباس يا كفش داماد از پارچه‌ي‌ ژرسه است، دوم اين‌كه ناخن سبابه‌ي‌ داماد بلند است. در اين واگن يك زن ميانسال، يك مرد قناد و يك مرد پزشك نيز هستند. تلاش آن‌ها در در طول اين نمايشنامه اين است كه در پيدا كردن داماد، به دخترك كمك كنند. در اين اثنا ميان خودشان مباحث متنوعي در‌مي‌گيرد و هرچه مي‌گذرد، دخترك گيج‌تر مي‌شود. در پايان، قطار به ايستگاهي مي‌رسد و دخترك كماكان همان دو نشانه‌ي‌ اوليه را در دست دارد.<br /><br />«مقام استادي» نمايش‌نامه‌اي راديويي است؛ اما از متن قبلي غيرعادي‌تر است. پدر و مادر و دختري به شاتل طوطي مي‌روند كه براي دخترشان كه در امتحاناتش نمره‌ي قبولي آورده، يك طوطي بخرند. با تاكسي به ايستگاه فضايي مي‌روند، كمي در ايستگاه معطل مي‌شوند و بعد با سفينه‌اي به سمت شاتل طوطي شليك مي‌شوند. در شاتل طوطي يك بازار مكاره هست كه انواع حيوانات در آن به فروش مي‌رسد. آن‌ها در مغازه‌ي طوطي‌فروشي با طوطي‌هاي متفاوتي آشنا مي‌شوند كه هركدام تخصصي دارند و شغلي. بخش عمده‌اي از اين نمايشنامه در چالش ميان اين خانواده‌ي ساده‌دل، طوطي‌فروش و شاگردش و انواع طوطي‌ها مي‌گذرد و در پايان، به خريدن مقداري اُردكِ يارانه‌يي، آن هم به شكل دَرهَم، رضايت مي‌دهند.<br /><br />اين كتاب كه نخستين كتاب نمايش‌نامه‌ي انتشارات «مكتب تهران» به شمار مي‌آيد، با شمارگان 2000 نسخه و قيمت 3000 تومان منتشر شده است.<br /><br />جلال تهراني سال 83 قصد داشت نمايش‌نامه‌ي «اندر هدايت نسل جوان» را در جشنواره‌ي تئاتر فجر همان سال اجرا كند؛ اما به دليل برخي از مشكلات، از اجراي ان منصرف شد و تا به امروز، نمايش جديدي را به صحنه نبرده است.<br /><br />انتشارات «مكتب تهران» با انتشار رمان «فردا بدون من» نوشته‌ي عليرضا مشايخي در اسفند 89 فعاليتش را آغاز كرده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>دوره‌ي جديد كارگاه داستان‌نويسي محمد بهارلو برپا مي‌شود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=767</link><description><![CDATA[<p>دوره‌ي جديد كارگاه داستان‌نويسي محمد بهارلو برپا مي‌شود.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، كارگاه داستان‌نويسي (داستان و نقد داستان) محمد بهارلو هر هفته سه‌شنبه‌ها از ساعت 18 تا 20 در تالار نور ايوان شمس برپا خواهد شد.<br /><br />مجتمع ايوان شمس در بزرگراه جلال‌ آل احمد، تقاطع بزرگراه کردستان واقع شده است.<br /><br />محمد بهارلو سال 1334 در شهر آبادان متولد شده و از جمله آثارش به: «کليدر، سرگذشت نسل تمام‌شده» (نقدي بر رمان «کليدر» محمود دولت‌آبادي)، «سال‌هاي عقرب» (رمان)، «بختک بومي» (رمان)، «باد در بادبان» (مجموعه‌ي داستان)، «داستان کوتاه ايران» (نقد و بررسي 23 داستان از 23 نويسنده‌ي معاصر)، «عشق و مرگ در آثار صادق هدايت» (مقدمه و نقد و بررسي)، «عشق‌کشي» (رمان)، «بانوي ليل» (رمان)، «شهرزاد قصه بگو!» (مجموعه‌ي داستان کوتاه) و «عروس نيل» (رمان) مي‌توان اشاره كرد. او سال‌هاست که در كنار داستان‌نويسي و فعاليت در حوزه‌ي نقد، کارگاه داستان‌نويسي نيز داشته است.<br /></p>]]></description></item><item><title>براي صد و هشتمين سالگرد تولد فرانك اوكانر</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=766</link><description><![CDATA[<p>شنبه ـ 26 شهريور ماه ـ برابر با هفدهم سپتامبر، صد و هشتمين سالگرد تولد فرانك اوكانر، نويسنده‌ي داستان ‌كوتاه ايرلندي است.<br /><br />به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)،‌ فرانک اوکانر، نويسنده‌ي ايرلندي بود که بيشتر به خاطر داستان‌هاي کوتاه و زندگي‌نامه‌هايش شناخته شده است؛ وي بيش از 150 اثر از خود برجاي گذاشت.<br /><br />اوکانر در 17 سپتامبر 1903 در كرک ايرلند به دنيا آمد. او در دهه‌ي 1930 در دوبلين به کتابداري، تدريس زبان ايرلندي و کارگرداني تئاتر مشغول بود. هنگامي که او در سال 1935 عضو هيات مديره‌ي تئاتر «ابي» شد، توسط «ويليام باتلر ييتس» ـ شاعر سرشناس ايرلندي ـ و ديگر اعضاي انجمن ملي تئاتر ايرلندي شناخته شد.<br /><br />وي نخستين مجموعه داستان‌هاي کوتاهش را در سال 1931 منتشر کرد. اوکانر در سال 1950 دعوت‌ها براي تدريس در آمريکا را پذيرفت و به آن کشور رفت. او بيشتر عمرش را در آمريکا به تدريس و نوشتن گذراند و بسياري از داستان‌هاي او براي نخستين‌بار در آمريکا منتشر شدند.<br /></p>]]></description></item><item><title>رمان‌هاي روان‌درمانگري حسن فرهنگي در انتظار</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=765</link><description><![CDATA[<p>حسن فرهنگي كه پنج جلد از مجموعه شش‌جلدي روان‌درمانگري را در انتظار مجوز نشر دارد، از نگارش دو رمان تازه خبر داد.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، فرهنگي با اشاره به انتظار براي مجوز پنج جلد از مجموعه شش‌جلدي روان‌درمانگري خود گفت: يك جلد از اين مجموعه رمان‌ها با عنوان «قصه‌گويان روان‌درمانگر» در نشر افراز چاپ شده است. پنج جلد ديگر هم با عنوان‌هاي «مباني نظري كلمه‌درماني»،‌ «روان‌شناسي عشق»، «ضرب‌المثل‌هاي روان‌درمانگر»، «عرفان‌هاي روان‌درمانگر» و «شاعران روان‌درمانگر» از سوي نشر افراز براي دريافت مجوز چاپ ارائه شده‌اند.<br /><br />او همچنين از نگارش دو رمان تازه خبر داد و گفت: ‌اكنون نگارش دو رمان را به صورت موازي آغاز كرده‌ام كه فكر مي‌كنم تا يك ماه ديگر تمام مي‌شوند. يكي از اين رمان‌ها زيرساختي اجتماعي و روان‌شناختي دارد كه درباره‌ي زني است كه معتاد است و با همسرش زندگي مي‌كند. اين رمان از دو نگاه روايت مي‌شود؛ يكي از دريچه‌ي زن به زندگي و هستي است و ديگري از نگاه مرد.<br /><br />او ديگر رمان خود را داراي زيرساختي سياسي - اجتماعي خواند و افزود:‌ اين رمان درباره حزب توده و فداييان خلق است و ساختي عاشقانه هم دارد. در اين رمان، راوي رابطه‌اي را با زني آغاز مي‌كند كه زمينه‌ساز برخي اتفاقات سياسي مي‌شود.<br /><br />فرهنگي همچنين گفت: نگارش دو مجموعه‌ي داستان «ماهي‌هاي قرمز آبي‌اند» و «قتل در آكواريوم» به پايان رسيده است؛ اما هنوز آن‌ها را براي نشر ارائه نكرده‌ام.<br /><br />او در پايان افزود: تا دو سال آينده هيچ اثر داستاني را براي دريافت مجوز و نشر ارائه نمي‌كنم.<br /></p>]]></description></item><item><title>چند شعر كوتاه از علي عبداللهي</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=764</link><description><![CDATA[<p>شعرهاي كوتاهي از علي عبداللهي در پي مي‌آيد.<br /><br />«نيمه‌ي رو به آسمان»<br /><br />باران مي‌شويدش<br /><br />آفتاب خشکش مي‌کند<br /><br />باد در گوشش نجوا دارد<br /><br />شب در دامن مي‌گيردش<br /><br />و برايش لالايي مي‌خواند؛<br /><br />فقط آن نيمه از سنگ<br /><br />که رو به آسمان دارد.<br /><br />***<br /><br />«يا تو؟»<br /><br />من تاريکم يا تو<br /><br />در اين راه شيري<br /><br />که تو را نمي‌يابم<br /><br />يا تو مي‌گريزي<br /><br />که نيابمت<br /><br />به هيچ سال و هيچ ماه<br /><br />و هيچ روز؟<br /><br />***<br /><br />«ايستادگان»<br /><br />ايستاد‌گان و غنود‌گان<br /><br />هر دو سرود مي‌خوانند<br /><br />غنود‌گان اما مي‌دانند<br /><br />که سرودشان ابدي‌تر است<br /><br />زيرا که ايستادگان نيز<br /><br />عاقبت<br /><br />به پي‌خواني‌شان مي‌آيند.<br /></p>]]></description></item><item><title>مسائل زنان رحم اجاره‌يي در رمان مريم عباسيان</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=763</link><description><![CDATA[<p>مريم عباسيان با بيان اين‌كه در حال نگارش اولين رمان خود است، گفت، مجموعه‌ي داستانش يك سال است كه منتظر دريافت مجوز نشر است.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، عباسيان با اشاره به نگارش اولين رمان خود گفت: اين رمان به آدم‌هاي نسل جوان و كمي هم به مسائل زنان رحم اجاره‌يي مي‌پردازد.<br /><br />او همچنين درباره‌ي مجموعه‌ي داستان در انتظار مجوز خود، گفت: مجموعه داستان «فيلم‌هاي كتبي سيلويا پلات» يك سال است كه از سوي نشر افق براي دريافت مجوز ارائه شده است؛ اما هنوز از دريافت مجوز براي آن خبري نيست.<br /></p>]]></description></item><item><title>لورکا با «آوازهای کولی» به ارشاد رفت</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=762</link><description><![CDATA[<p>کتاب «آوازهای کولی» شامل 18 شعر بلند از فدریکو گارسیا لورکا با ترجمه مشترک فانوس بهادروند و ملک‌تاج طیرانی برای اخذ مجوز نشر، از سوی انتشارات «ابتکار نو» تحویل اداره کتاب وزارت ارشاد شد.<br /><br />فانوس بهادروند در گفتگو با خبرنگار مهر، به اشعاری از فدریکو گارسیا لورکا که با همکاری ملک تاج طیرانی آنها را به فارسی برگردانده است، اشاره کرد و گفت: کتاب «آوازهای کولی» حاوی حدود 18 شعر بلند از لورکا است و قصد داریم آن را به صورت سه‌زبانه (فارسی، انگلیسی و اسپانیایی) راهی بازار کنیم. <br />به گفته وی این کتاب بیش از 4 ماه است تحویل ناشر (ابتکار نو) شده که مدت زیادی از این زمان صرف اخذ فیپا شده و مدتی است برای اخذ مجوز نشر راهی ارشاد شده است.<br /> <br />وی درباره دیگر کتاب‌های در دست انتشار خود گفت: مجموعه‌ای از اشعار «رُزه آوسلندر» شاعر مطرح آلمانی را در کتابی با عنوان «درخت ممنوع» ترجمه کرده بودم که آن را به انتشارات «هزاره سوم اندیشه» سپرده‌ام.<br /><br />روزه آوسلندر در سال 1901 در شهر آلمانی زبان بوکووینا واقع در روسیه امروزی به دنیا آمد و در سال 1988 در شهر دوسلدورف آلمان درگذشت. او از مشهورترین زنان شاعر آلمانی زبان قرن بیستم است که در شعرهایش به فاجعه‌های این قرن و نابودی زیبایی مناظر طبیعی اروپای شرقی به دلیل جنگ پرداخته است.<br /><br />اشعار  آوسلندر را حدود 25 هزار قطعه حدس می‌زنند و از جمله آثار او می‌توان به تابستان کور، رنگین کمان، مجموعه شعر نیویورک، اشعار شهر منهتن، انگیزه‌های اسارتگاهی، بدون ویزا، همه چیز انگیزه شعر شده، نفس‌ام نیش می‌زند و شهر ونیز غرق شدنی نیست اشاره کرد.<br /><br />به گفته بهادروند کتاب حدوداً 200 صفحه‌ای «درخت ممنوع» دربردارنده حدود 80 قطعه شعر کوتاه و بلند از آوسلندر است.<br />بهادروند در پایان همچنین از نگارش نمایشنامه‌ای با عنوان «کلبه‌ای میان کاج‌ها» و تحویل آن به همین ناشر خبر داد و با بیان اینکه این نمایشنامه دارای ساختاری درام و نزدیک به کلاسیک است، ابراز امیدواری کرد به زودی مجوز نشر را دریافت کند.<br /></p>]]></description></item><item><title>انتشار ترجمه‌ ‌تازه‌ای از «خدای کشتار» یاسمینا رضا</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=761</link><description><![CDATA[<p>ساناز فلاح‌فرد ترجمه تازه‌ای از نمایشنامه «خدای کشتار»، نمایشنامه معروف یاسمینا رضا نمایشنامه‌نویس فرانسوی را از زبان فرانسه به فارسی برگرداند.<br /><br />به گزارش خبرنگار مهر، ساناز فلاح فرد درباره ترجمه این اثر گفت: تاکنون ترجمه‌های پراکنده و متفاوتی در حیطه روانشناسی، داستان کوتاه و رمان داشته‌ام اما به دلیل فعالیت در حوزه نمایش و با توجه به علاقه‌مندی شخصی نسبت به آثار نمایشی نویسندگان معاصر فرانسوی و اینکه بسیاری از این آثار به زبان فارسی برگردانده نشده است، از این رو خواسته‌ام با ترجمه این متون دنیای جدیدی از ادبیات نمایشی معاصر را به روی اهالی تئاتر ایران باز کنم.<br /><br />وی افزود: متاسفانه با وجود دغدغه‌های مالی برای مترجمان، گاهی کارشناسان این حوزه ناچار می‌شوند از علایقشان دست کشیده و تنها به خواسته ناشر توجه کنند اما شخصا معتقدم هنر والا در همه دوران جایگاه خود را یافته و این ترجمه مناسب است که مخاطب خود را همواره پیدا کرده است.<br /><br />فلاح فرد خاطرنشان کرد: به زودی ترجمه دیگرم با نام «مجردها» اثر دوید فوئنکینوس از انتشارات افراز روانه بازار کتاب خواهد شد.<br /><br />ساناز فلاح‌فرد علاوه بر ترجمه متون نمایشی، به عنوان بازیگر در آثار نمایشی گوناگونی از جمله عشقه، گزارش خواب شارلوت کورده، ساعت‌های زیاد، هفت، هیچ جای دیگر،خانه کوچک ما، قشنگ‌تر از ستاره و نیز به عنوان مترجم گروه‌های بین المللی تئاتر در جشنواره‌های تئاتر فجر حضور داشته است<br /></p>]]></description></item><item><title>کتاب جامع مطبوعات ایران منتشر می‌شود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=760</link><description><![CDATA[<p>کتاب جامع «مطبوعات ایران» از سوی اداره‌کل مطبوعات و خبرگزاری‌های داخلی در هجدهمین نمایشگاه بین‌المللی مطبوعات منتشر می‌شود.<br /><br />به گزارش خبرگزاری مهر، اداره‌کل مطبوعات و خبرگزاری‌های داخلی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اعلام کرده که قصد دارد کتاب جامع مطبوعات ایران را برای عرضه در هجدهمین نمایشگاه مطبوعات و خبرگزاری‌ها منتشر کند.<br /><br />این نمایشگاه از 3 تا 10 آبان امسال در محل مصلای بزرگ امام خمینی (ره) تهران برگزار می‌شود. <br /><br />بر اساس اعلام، هزینه انتشار این کتاب بر عهده اداره‌کل مذکور خواهد بود و قرار است در شکلی وزین همراه با گرافیک و چاپ فاخر و به عنوان یک بانک اطلاعاتی که در مناسبات رسانه‌ای گوناگون کاربرد خواهد داشت، منتشر شود.<br /><br />اداره‌کل مطبوعات و خبرگزاری‌های داخلی به همین خاطر از صاحبان جراید خواسته است، نسبت به در اختیار گذاشتن موارد درخواستی زیر به موسسه فرهنگی مطبوعاتی نشرآوران اقدام کنند:<br /><br />لگو (نشان) روزنامه به شکل TIF - چهار صفحه منتشرشده در نیمه دوم سال 89 و یا 90 به شکل PDF - ده عکس خبری تولیدی نشریه‌ها که در نیمه دوم سال 89 یا سال 90 انتشار یافته باشند همراه با نام عکاس به شکل TIF - معرفی روزنامه به فارسی و انگلیسی حداکثر در 300 کلمه به هر یک از دو زبان با امضای مدیرمسئول.<br /></p>]]></description></item><item><title>علیخانی: «صغار» و «مجانین» باید قیّم داشته باشند نه نویسنده‌ها</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=759</link><description><![CDATA[<p>مدیر انتشارات «آموت» گفت: بر اساس قانون «صغار» و «مجانین» باید قیم داشته باشند نه نویسنده‌ها؛ در ایران به جای اینکه به نویسنده‌ها کمک کنند، جلوی کارشان را می‌گیرند. واقعیت این است که منشورها همیشه عامل ایجاد محدودیت بوده‌اند.<br /><br />به گزارش خبرنگار مهر، یکی دیگر از نشست‌های بررسی «منشور اخلاقی نویسندگی» عصر روز چهارشنبه 23 شهریور با حضور احسان عباسلو دبیر نشست‌های سرای اهل قلم، یوسف علیخانی و رضا حاجی‌آبادی مدیران انتشارات آموت و هزاره ققنوس در محل سرای اهل قلم برگزار شد.<br /><br />علیخانی: از 30 کتابی که «آموت» در ارشاد دارد، 10 کتاب غیرقابل چاپ اعلام شده‌اند<br /><br />علیخانی در این جلسه به عنوان مقدمه‌ای برای ورود به بحث منشور اخلاق نویسندگی، یادآور شد: برای توصیف شرایطی که در آن هستیم، لازم است بگویم که در حال حاضر انتشارات آموت 30 کتاب در ارشاد دارد که 10 عنوان از آنها غیر قابل چاپ اعلام شده‌اند.<br /><br />وی سپس گفت: در کل باید بگویم که بحث منشور اخلاق نویسندگی را قبول ندارم البته من با کلیت این موضوع که منشوری برای نویسندگان وجود داشته باشد، مشکل ندارم ولی اینکه از طرف نهادی مانند موسسه «خانه کتاب» یا بخشی از وزارت ارشاد مطرح شود، مشکل دارم. مطرح کردن قضیه، به این شکل به معنی محدود کردن نویسندگان است.<br /><br />عباسلو در واکنش به این سخنان مدیر انتشارات آموت و در پاسخ به این سوال علیخانی که چرا این نشست‌ها در سرای اهل قلم برگزار می‌شود؟ گفت:‌ باید اشاره و یادآوری کنم که سرای اهل قلم متولی موضوع منشور اخلاق نویسندگان نیست. ما فقط قرار است سخنان و مواضع اهالی قلم را به گوش کسانی برسانیم که قرار است این منشور را تدوین کنند.<br /><br />سپس علیخانی سخنانش را از سر گرفت و تاکید کرد: اینکه برای نویسنده‌ها تعیین تکلیف شود که چه کار کنند یا نکنند، اصلاً کار درستی نیست. نویسنده‌ها خود باید به نتیجه برسند. چند نویسنده دور هم جمع شوند و ببیند چه مسائل و مشکلاتی دارند. وقتی منِ ناشر در اینجا درباره منشور اخلاقی صحبت می‌کنم، اگر یک نویسنده در خانه‌اش باشد و شنونده رادیو باشد که برنامه اینجا را به صورت زنده پخش می‌کند، حتما موج رادیو را عوض خواهد کرد!<br /><br />نویسندگان ما خیلی اخلاقی هستند که در چنین شرایطی به کارشان ادامه می‌دهند<br /><br />نویسنده کتاب «عروس بید» ادامه داد: در چند سالی که مشغول کار نشر هستم، شاهد انواع قراردادها هستم. روزی چندین تلفن به من می‌شود و نویسنده‌ها از من می‌پرسند، برای اینکه کتابمان چاپ شود، چقدر باید بدهیم؟ باور کنید در این شرایط نویسنده‌های ما خیلی اخلاقی و انسان هستند که هنوز با چنین وضعیتی به کارشان ادامه می‌دهند.<br /><br />وی گفت: نویسنده‌ای به من تلفن کرده و می‌گوید: «5 رمان از من توسط یک ناشر چاپ شده است. شما با من چطور برخورد می‌کنید؟» به او می‌گویم: «مگر با تو چطور برخورد شده است؟» می‌گوید: «قراردادمان این بوده که از هر چاپ، 45 نسخه به من برسد». یا برخوردهای دیگری که مثلاً در چاپ اول به نویسنده‌ پولی داده نمی‌شود و از چاپ دوم به بعد، به او پول می‌دهند.<br /><br />مدیر انتشارات آموت گفت: این حرف‌ها را برای توصیف شرایط می‌گویم؛ من در حال حاضر با ناشری درگیر هستم که کتاب‌های قبلی نویسنده‌ای را که من کتابش را چاپ کرده‌ام، منتشر کرده و حالا به همراه انواع ناسزاهای رکیک به من می‌گوید نباید اسم کتاب‌هایی که من از این نویسنده چاپ کرده‌ام را بیاوری. در آخر هم که جوابی برای گفتن ندارد، می‌گوید: «قلم پایت را خُرد می‌کنم!»<br /><br />علیخانی افزود: اینها مشکلات ناشرهاست. حالا مشکلاتی هم در ارشاد وجود دارد. کتاب با مصیبت بسیار صفحه‌چینی می‌شود و بعد از دردسرهای زیاد فیپا می‌گیرد. بعد از آنکه به ارشاد می‌رود، هم تا یک سال کسی پاسخگو نیست.<br /><br />وی تاکید کرد: مشکل من در ارشاد با مدیران کل نیست. من با آقایان دری و اللهیاری در ارتباطم و می‌دانم که واقعاً کارشان را انجام می‌دهند. این حرف من را مجیز ندانید. مشکل من با انسان‌هایی است که در مراتب پایین‌تر هستند. قبل از اینکه مشکل نشرمان بخواهد حل بشود، باید تکلیف ممیزی را مشخص کنیم؛ من از لفظ سانسور استفاده نمی‌کنم چون هر جامعه‌ای به فراخور خود خط قرمز‌هایی دارد.<br /><br />منشورها همیشه عامل ایجاد محدودیت بوده‌اند<br /><br />علیخانی در بخش دیگری از سخنانش با اشاره به برخی از مواد مختلف قانون اساسی گفت: با بررسی‌هایی که من در صفحات قانون داشتم، متوجه شدم که فقط افرادی مانند «صغار» و «مجانین» باید قیم داشته باشند نه نویسنده‌ها. نویسندگی به خودی خود کار دشواری است. نویسنده برای اینکه به یک خط و چارچوب مشخصی برسد، بیچاره می‌شود. حالا باز هم بر سر راهش مشکل تراشی می‌کنند. با وجود این همه مشکل، به جای اینکه به نویسنده‌ها کمک کنند، جلوشان را می‌گیرند. منشورها تا به حال، همیشه عامل ایجاد محدودیت بوده‌اند.<br /><br />واکنش عباسلو به قیّم نامیدن بحث منشور برای نویسندگان از سوی علیخانی<br /><br />سپس احسان عباسلو دبیر نشست در واکنش به سخنان علیخانی گفت: بحث قیومیت مطرح نیست. شما هم در اول صحبت‌هایتان، مشکلات نویسنده را برشمردید. به نظر شما، نویسنده‌ها باید کجا فریادشان را بزنند و اعتراض کنند؟ بالاخره باید یک نهادی حق و حقوقشان را بگیرد. به نظرم کلمه قیم برای این بحث مناسب نیست. شاید اگر از لفظ حافظ منافع و مدافع نویسنده‌ها برای منشور اخلاقی استفاده کنیم، بهتر باشد.<br /><br />دبیر نشست‌های سرای اهل قلم افزود: به نظرم بهتر است در این باره اینگونه بحث کنیم که اگر قرار است منشوری تدوین شود، چه بندهایی داشته باشد یا نداشته باشد. این جلسات هم برای این برگزار می‌شود که صدای نویسندگان به گوش مسئولانی که قرار است این منشور را تدوین کنند، برسد. فایل صوتی این برنامه‌ها ضبط شده و برای این مسئولان ارسال خواهد شد.<br /><br />علیخانی: وقتی ناشر درست برخورد کند و ارشاد مهربان‌تر باشد، منِ نویسنده نامردم اگر پای هر منشوری را امضا نکنم<br /><br />علیخانی در بخش‌های پایانی سخنانش و در واکنش به جمله اخیر عباسلو، گفت: فایده ضبط صدای ما و ارسالش به خانه کتاب چیست؟ من تمام سخنانی را که در جلسات قبلی بررسی منشور اخلاقی نویسندگی را که در سرای اهل قلم گفته شده است،‌ پرینت گرفته‌ام. با ثبت این سخنرانی‌ها واقعاً چه اتفاقی افتاد؟ من نویسنده‌ای را می‌شناسم که 3 کتاب در ارشاد دارد. این نویسنده با چه انگیزه‌ای بنویسد؟ می‌دانم که این حرف‌ها بعداً برایم ایجاد دردسر خواهد کرد ولی تا کجا می‌شود تحمل کرد؟ ما داریم به کجا می‌رویم؟<br /><br />این نویسنده گفت: اگر ارشاد و ناشرها مقداری به نویسنده‌ها راه بدهند که بنویسد و آزارشان ندهند، بخشی از مشکلات حل می‌شود. وقتی ناشر درست برخورد کرد و ارشادمان مهربان‌تر بود، منِ نویسنده نامرد هستم اگر پای هر منشوری را امضا نکنم. چون در آن صورت دیگر دست و دلمان نمی‌لرزد.<br /></p>]]></description></item><item><title>سین ساده نویسی،مثل ثالث،صفدری؛مثل سهراب،سپهری/ شاپور جورکش </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=758</link><description><![CDATA[<p>مبحث ساده نویسی اگر بخواهد به عنوان یک نظریه ی شعری، به اصلی بدل شود و الگو قرار گیرد، باید بتواند در برابر شاعران مطرح دهه ی چهل و پنجاه مثل شاملو، سپهری و اخوان، که شعرشان هنوز بعد از چند دهه بر زبان ها جاری است و کارکرد اجتماعی دارد، فراگیر باشد و تاب استدلال داشته باشد. زبانزد ترین شعرهای سپهری که در سی ساله ی اخیر مدام ورد زبان ها بوده اگر ساده است، چرا ده ها تفسیر و تعبیر طلبیده است؟ آقای سیروس شمیسا که از نزدیک سر و کارش با شاگرد مدرسه، دانشجو و استاد بوده، احتمالاً متوجه ی این نکته شده  که  شعرهای سپهری چه قدر دیر فهم و دیر یاب است. کتاب او بر شعر سپهری بیشتر جنبه ی توضیح و تبیین برای خواننده دارد. بیشی از کتاب های دیگری هم که پیش و پس از او بر اشعار سپهری درآمده، کوشیده اند خواننده را در ریشه یابی اسطوره ها و ایهام و تلویحات شعر سپهری یاری دهند. نکته این جاست که خواننده در شعر بودن آثار سپهری تردیدی نداشته، لذت خود را از شعر می برده امّا می دانسته که چیزهایی را نمی داند و  برای آنکه با پیچیده گی ذهن شاعر بیشتر مأنوس شود، به این گونه کتاب های راهنما به شکل انبوه نیاز داشته است. <br />   مثلاً «رهگذر شاخه ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید». دکتر پاینده درنمونه شعرهایی که برای تحلیل در نظر می گیرد، خود را موظف می بیند که این خط شعری را برای دانشجوهایی باز کند که رشته ی ادبی می خوانند و پاینده معتقد است باید معنا و تفسیر را هم بِجَویم و به دهانشان بگذاریم. دیگر چه رسد به بندهایی از شعری مثل مسافر که به رغم سادگی واژه ها وآشنایی ِمخاطب ایرانی با اصطلاحات عرفانی، از دسترس ذهن ساده به دور است: <br />   « و روی میز، هیاهوی چند میوه ی نوبر / به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود./ وبوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت/ نثار حاشیه ی صاف زندگی می کرد/...- وغم تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است./ وغم اشاره ی محوی به رد وحدت اشیاست./ » <br />   به نظر نمی رسد خواننده در لّذت خوانش، ریتم و شعریت ِشعر مساله ای داشته باشد. چیزی که مفسران را وادار می کند بر شعر سپهری کتاب راهنما بنویسند، احساس نیازی است که از سوی خواننده در کشف معناهای خفته در سطور و فرم شعر پنهان است. و این کشف، نیاز به دانش شعر خوانی، وهرمنوتیک ِصید لحظه هایی است که شاعر نابخویش تجربه کرده. <br />   از سپهری که بگذریم، شعر شاملو و اخوان نیز به نحوی خواننده را با چالشی دیگر درگیر می کند: <br />« وعبوس ِظلمت ِخیس ِشبِ مغموم/ ثقل ناهنجار خود را بر سکوت بندر خاموش می ریزد،/...می زند باران به انگشت بلورین/ضرب/ با وارون شده قایق...»<br />   آیا تخیل ِثقلِ ناهنجارِ عبوس ِ ظلمت خیس ِشب ِمغموم، با راحتی برای خواننده قابل باز آفرینی و درک است؟ و یا این بند ساده ی "ترانه ی تاریک" :<br />   « بر زمینه ی سربی صبح/ سوار/ خاموش ایستاده است/ و یال بلند اسبش در باد / پریشان می شود. »<br />    با همه قدرت بالقوه ی خود که فقط در خواندن با صدای بلند ممکن است برای خواننده ی نا آشنا به شعر قابل دریافت است؟ <br />   فرم شعر، حتّا چرای ِهمین که واژه ی "سوار" یک سطر را به خود اختصاص داده جز با آموختگی و اخت بودن ِ خواننده میسر است؟ و لّذتی که فرم و محتوای این شعر در ما می انگیزد بدون دقت در جزئیات، حاصل می شود؟ <br />   یا این  بند از "سرود مردی که تنها راه می رود" جزء فرمول ساده نویسی به حساب می آید یا نه:<br />   « من با تمام حماسه هایم به گورستان خواهم رفت./ وتنها،/ چرا که/ با راست راهی ِکدامین همسفر اطمینان می توان داشت؟ همسفری چرا بایدم گزید که هر دم/در تب وتاب وسوسه ای به تردید از خود بپرسم:- هان! آیا به آلودن مردگان پاک کمر نبسته است؟» <br />   آیا سادگی یا سختی ِاین طور بندها در شعر شاملو صرفاً مربوط به زبانی است که آتشی می گفت زبان دوره ی بیهقی است و با آن نمی شود خوراک خورد وخندید؟ سختی  و سادگی یک اثر هنری تا چه اندازه به خودآگاهی یا نابخویشی ِهنرمند در لحظه ی آفرینش مربوط می شود؟ اجرای یک موضوع درشعر و داستان تا چه حد به خاطر آمیختگی فرم و محتوا ست؟ و اجرای نمایشی یک شعر که ممکن است آن شعر را پیچیده بنماید، چه قدر به آموزش و یاد گیری شعر خوانی نیازمند است؟ آیا وقتی شعر "کتیبه" را آرام می خوانیم، همان تأثیری را در ما بر می انگیزد که وقتی آن را با اجرای نمایشی در نظر بگیریم؟ در بند زیر از کتیبه ی اخوان: <br />   ( نگاهش را ربود ه بود ناپیدای دوری، ما خروشیدیم:/«بخوان!» او همچنان خاموش/«برای ما بخوان!» خیره به ما ساکت نگا می کرد./ پس از لختی/ در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد،/فرودآمد. گرفتیمش که پنداری که می افتاد. / نشاندیمش/ به دست ما و دست خویش لعنت کرد./"چه خواندی ،هان؟"/ [ مکید آب دهانش را و گفت آرام:]/ «نوشته بود/ همان،/ کسی راز مرا داند ،/ که از این رو به آن رویم بگرداند.» )<br />   این صحنه گردانی و انگیزش روح دراماتیک در شعر را – که اخوان مدیون نیماست- به هر خواننده بهره ی خود را می دهد ؛ امّا در نگاه یک بازیگر یا کارگردان تئاتر و سینماست که گفتگوی دراماتیک وپرسونا پروری اخوان جانی دیگر می گیرد و تجسم می یابد. چنین نگاهی برای ما که آموخته ی شعر خطابی و آموزشی هستیم، نیازمند توضیح و درشت نمایی است. سادگی یا سختی شعر دراین جا هم معنای دیگری می گیرد. خواننده باید به فن شعر خوانی مجهزباشد. چرا گمان می کنیم شعر، یک چیز دم دستی است وخواننده به آموزش ِخوانش نیاز ندارد؟<br />   چون هنرملی ماست؟ نوع دیگر شعری که اخوان در زندگی می گوید اما... تجربه کرد، گاه به نظر مغلق گویی می رسد :<br />( ..خلق و خوی آدمیت داشت/ نه همین تنها برای دین/ که برای ملک و ملت نیز/ غیرت و درد و حمیت داشت/ نه همین تنها به فکر متعه و فکر متاع بضع/ نه همه هر ماوقع را خیر دانستن/ و همه هر منکر منفور را گفتن که «رخصت از مشیت داشت»/ نه همین تنها رسائل خوان/ از طهارت تا دیات مرجع اعلم/ رویه ی تنها نه، بل عمق و رویت داشت/ آنچه در دل می گذشت او را، چه بی رعب و ریا می گفت/ راست پنداری وجود او ترازویی/ با دو کفّه ی همتراز از نطق و نیت داشت.../ )<br />   اگر بخواهیم با گز و متر ساده نویسی به سراغ این منظومه برویم یکی از برچسب های زیر را باید به شعر و شاعر بچسبانیم: شاعر می خواسته با شعر سخت "ما را بترساند!" زبان فخیم، دوره اش گذشته. زبان اخوان از روال معمول خود در رفته...این همه کلمات قلنبه چرا؟ شعری که باید به ضرب فرهنگ لغت خوانده شود به درد ساهابش می خورد. <br />       اما نکته ی مغفول مانده این است که پرسونای شعری ِاین منظومه، شاتقی ، یک کاسب بازاری و درعین حال مسلمانی مطلع از روایات و احادیث و به اندازه ی یک مرجع دینی با سواد است ؛ شاتقی به دسیسه ی همسرش طاووس به زندان افتاده و درگفتگوی روزمره با راوی و هم – بندان خود از همین زبان استفاده می کند. در بازسازی این شخص واره ی شعری است که اخوان با جزء نگاری کامل، توصیف دقیق شکل و شمایل اورا ارائه می دهد و زبان او را نیز با امانتداری محض بازتاب می دهد. در این جا شاعر نیست که زبان سخت وکلماتی را به کار می برد که برای خواننده ی ساده انگار، سخت نویسی ِمطلق به حساب می آید و ادیب زده گی وآرکاییک مأبی ِ لحن شعر را انگشت نما می کند؛ وما احیاناً اجبارِ ارجاع به فرهنگ لغت را به جای آن که به پای بضاعت واژگانی خود بگذاریم، به حساب خود نمایی ِ شاعر می نویسیم. نکته ی جالب این که منتقد  خردمندی  هم در زمان انتشار این دفتر شعر، پرسونا های شعری و دراماتیک بودن منظومه را از نظر دور داشته و بخش اصلی این منظومه را از زبان شاعر تلقی می کند. واین اثر را نسبت به دیگر آثار«والای امید استاد»  اساساً مقایسه ناپذیر می داند. زنده یاد حقوقی می نویسد:                                                 <br />« این کتاب شامل هجده نظم – داستان به هم پیوسته  است که تصور می شود قسمت های اول و آخر و بخشی از وسط کتاب همه حرفهای <br />اصلی شاعر را متضمن باشد.اما از نظر زبان وشکل وشگرد، صرف نظر از سطرها وبندهای گاهگاهی که ذهن و زبان «امیداستاد» در آن پیداست،اساساً قابل مقایسه با شعرهای والای اونیست... »                                                                                                 <br />این منظومه که نمونه ی کاملی از "میدان دید تازه" ی نیمایی است، صرفاً به دلیل آنکه از شعر والای اخوانی فاصله گرفته، باعث سرخوردگی خیلی از هواداران امید شده بود وقتی بیشتر شخص واره ها ی این منظومه آدم های عادی دربند همگانی ِزندان اند چطور می شود کل منظومه را بازبان فخیم بازسازی کرد؟ دست کم دستاورد این کتاب این بود که اخوان از چارچوب سنّتی خود آفریده، می خواهد برهد. امّا خواننده ی سنت زده، پروانه ی این پرواز را نمی دهد. سنتی که آقای دولت آبادی را هم درقفس خود می خواست و حاضر نبود از جای خالی سلوچ به نویسنده، مجال سلوک دهد که کمی هم سخت خوان بود. دولت آبادی باید اسیر در قفس خود ساخته بماند تا خواننده احساس امنیت و رضایت کند.                               <br />        این ساده نویسی که از مصاحبه ی  دوست عزیز آقای شمس لنگرودی با آقایان رسول رخشا و علی مسعودنیا دامنه گرفت و تیتری  داشت طوری برخورنده که انگار خواهر و مادر  شاعر سخت نویس هم باید پاسخگوباشند، از ضایعه  ی فرهنگی دیگری در سال 82 سرچشمه می گرفت: از داوری رمان من ببر نیستم،پیچیده به بالای خود تاکم، در سرزمینی مثل آبکش که اگر شاهکار هم درآن خلق شود مثل بچه های اُ.آر.اسی از سوراخ هاش در می رود.<br />   آیا مساًله این است که خودمان، خودمان را تحویل نمی گیریم ؟ آیا معرفی جنس خوب را از هم دریغ می کنیم، بویایی تشخیص کالای ادبی مان مختل شده؟ یا آهی در بساط نداریم و انتظار داریم در بازار جهانی جنس مان حلوا حلوا شود، در همان حال که در داخل، توی سرِمال می زنیم و بلعیده نبلعیده تولید فرهنگی خود را قی می کنیم؟  <br />   من ببرنیستم ، شور و جنون آفتاب پوکاننده ی جنوب را با نثری تازه، دایره واژگان و ترکیب های آفرینش گرانه هدیه مان می کرد تا ما خوش نشینان مدنیت مدرن، اگر نه هیچ، دست کم پرتوی از آن آفتاب را لمس کنیم. رمان هیچ- لااقل طرز زندگی مردم جنوب را بشناسیم که کرچک می خورد و نفت به حلق مان می ریزد. افتخار ما این می تواند باشد که در جستجوی زمان از دست شده را ویترین کنیم ولی اگر یک نسخه ی وطنی اش در آمد، داد و هوار ساده طلبی مان بلند شود و اثر را انگ بدآموزی - یعنی اشاعه ی سخت نویسی چرا!- بزنیم تا دیگر کسی رد ّش هم نرود. ببر ِ صفدری که نام همه شخصیت هاش در کمتر فرصتی از ذهن محو می شود، و مثل مردمان آن خطه، که بی نشانی و سرگیجه های عصبی و کابوس وار، بارزترین ویژگی اش است، حتا منتقدان هوشمند ما را خواب کرد تا  امربه ساده نویسی و نهی از سخت نویسی را اشاعه دهند . همان روزها صفدری در روزنامه ی همشهری نوشت: <br />«...اگرآثار نویسندگان با سبک های مختلف را با تأمل بخوانیم و از برداشت های سطحی فاصله بگیریم، متوجه مطالب ونکات مهمی می شویم، زیرا ذهنیت یک نویسنده در تعامل نزدیک با ذهنیت های دیگر شکل می گیرد. برخی منتقدان جوانِ ادبیات داستانی، میل دارند رمان نویس ها را به سمت نوعی ساده نویسی سوق دهند. توجیه ِ اینکه می گویند "نثر" و درک"فضا"...سخت است، برای من قابل قبول نیست. این رمان دست کم چهار سال به طول انجامید. آمیزه ای از مرگ، خشونت، و همه عواملی که به گونه ای با قدرت ارتباط پیدا می کند ، دراین رمان منعکس شده. ببرنیستم  از جامعه و فضایی که نویسنده درآن زندگی می کند متأثر است... نمی توان تأثیر گذاری ادبیات گذشته و امروز جهان را در ادبیات خودمان انکار کنیم...(همشهری، 8مهر1382) »<br />    با همه ی این کلید واژه ها و اشاره های روشن ، رمان ببر نمره ی قبولی نیاورد و نزدیک بود به جرم اشاعه ی سخت نویسی شلاق بخورد. ولی بعد که نوبت به ساده نویسی در شعر رسید، دادمان درآمد، بی آنکه حرف صفدری یادمان مانده باشد. این ساده نویسی در شعر مگر نه دنباله ی منطقی ِ ساده نویسی در رمان است؟ اگر آن را پذیرفتیم و فتوای داستان خوشخوان دادیم حالا چرا دل آشوبه می کنیم؟ <br />   آن خر برفت و خر برفت دیشبی انگار حالا که بیدار شده ایم معنی دیگری داشته؟ آیا ما فقط حافظه ی تاریخی نداریم؟ یا همین خاطره ی کوتاه مدت مان هم لنگ می زند؟ نکند سنگ اول کج بوده. و گر نه با این انگاره ی "شعر ساده" بخواهیم همه ی بافته ها و یافته های شعر را گز کنیم به هیچستان  سپهری می رسیم،- شعر شاملو، سپهری و اخوان هیچ – با سخت نویسی غربی ها که یک جور هایی  چاکرشان ایم و مأخذ سخنرانی هامان هستند چه می کنیم؛ جواب هولدرلین را چه می دهیم؟ شیموس هینی و شعر سراسر سخت و سرشار از اسطوره های جهان هم شوت. جایزه ی نوبل به او را چه برچسبی می زنیم؟ انگ سیاسی، عبادی، یا پسرخاله گی با هیأت ژوری؟ ریلکه جان ، کوین ِدلُم بِنُم تُونِه؟ اولیس جیمز جویس را به کدام دریای سیاه بریزیم؟«...راستی! با اون پول راحت باش...»مامان نیگام کن دارم  جویس غرغره می کنم!<br />       معنی حرف صفدری که: ادبیات ما خواه ناخواه از ادبیات جهان متأثر است، این نبود که رونویسی ما از روی اولیس را نمره ی بیست بدهید برویم پی کارمان. می خواست بگوید همان طور که برای بکت درانتظار گودو یک اضطرار نوشتن است، همان جور که بیان سرگشتگی درآثار کافکا، زاده ی محیط تربیت پدرسالارانه، و از خود بیگانگی در کرگدن ها زاده ی محیط یونسکو ست، تاک هم پرورش یافته ی این خاک و نوع از خود بیگانگی و خشونت جنون بار وطنی ماست. اگر کسی بخواهد خواب یا کابوس یک – شبه ی خود را که از ضمیر ناخودآگاه او گذشته تعریف کند می تواند بگوید مثلاً اسبی دیدم که به درخت و درهمان حال به انسانی بدل می شد. یک شاعر ممکن است این خواب را در بستر تصاویری وهم گونه بیافریند و تردیدی نیست که زبان ناخودآگاه شعر، غریب باشد؛ اگر جیمز جویس باشد با استفاده از واژه های چند زبان مختلف می تواند کلمه ای بسازد که درآنِ ِواحد، معنی آدم- اسب- درخت را داشته باشد همان طور که درخواب هم این سه مفهوم درهم پیچیده اند، یعنی به کار گرفتن زبانی که از ناخودآگاه سرچشمه می گیرد. اگر این مضمون پیچیده با سبک مناسب خود که سبکی خواهد بود بسیار سخت و زبانی غریب، مسلماً با کاری بسیار پیچیده رو به رو خواهیم بود مثل فینگانزو ِیک. سختی این اثر، آن را به کاری آکادمیک و پژوهشی تبدیل می کند اما، کسی منکر این نیست که همین سختی، شاید ساده ترین و منطقی ترین راه بیان موضوعی است که با رستاخیز و مرگ سر و کار دارد. کار صفدری در چنین عرصه ای می تواند بررسی شود. درکُشتی هم ورزشکار مگس وزن را با سنگین وزن نمی سنجند. و ترس از بدآموزی ، وسواس بی دلیلی است چراکه نه کسی به راحتی می تواند و نه احتمالاً حاضر است این طور سبکی را پیروی کند. رمان صفدری با خوار داشت رو به رو شد،  چرا که نویسنده توانسته بود فرم و محتوای رمان را طوری در هم آمیزد و اجرا کند که خواننده لمحه ای از آن آفتاب پوکاننده را لمس کند: لمس جنون. حس ِبخارشدن ِ مغز در شرجی وله له ِآب. و دراین کار استادانه موفق بود. کار او باید به عنوان یک نمونه ی  آکادمیک با خواننده ی ویژه جایگاه خود را می یافت، نه برای عوام خوانی. ولی کم مانده بود هیأت ژوری، روز و روزگار او را سیاسنبو کند. پیش از او، چوبک تصویر مردمانی کنده شده ازخاک و معلق میان زمین و آسمان را آفریده بود؛ روانی پور، توهمات ساحل نشینان را و ادبیات دریایی را نشان کرده بود؛ و ساعدی ترس و لرز آنان را نوشته بود حالا صفدری همان جنونِ زار و توهمات و خشونت بی امان را به جای آن که فقط بنویسد و تصویر کند، به اجرا درمی آورد؛ نمایش می داد و در زبان می آفرید. و دراین نمایش، خواننده را هم به میان گود می کشید تا جن و جنون و زار به جانش حلول کند. برای ما مرغ همسایه همیشه  شنا بلد است . ولی نادر بودند کسانی که از خود پرسیدند این بچه ی جنوب که شنا در خونش هست چرا باید در دریایی که خود آفریده، خفه شود؟ به قول شفاهی آقای احمد غلامی دست کم "این رمان می توانست در بخش ویژه بررسی شود." <br />     سا ل49-48 بود که آقای ابراهیم گلستان در دانشگاه شیراز به پاسخ ِ این که "اگر تعهد اجتماعی درهنر را نفی می کنید چرا می نویسید؟"، لج در آر و گزنده گفت کرم دارم. و ما جمع مثلاً روشنفکر هُوَ ش کردیم. او هم به هوش ما خندید. حالا، صفدری که این طور لجاجتی نشان نداده و در مصاحبه حرف دلش را می زند. پیشینه ی کارهای او هم همه موفق بوده بدون آنکه در چاپ هم ، آن چیز ِگلستانی را داشته باشد. بر این اثر کمتر نقد و تحلیلی نوشته شد. صمد طاهری 50 - 40 صفحه ای نوشت و چاپ شد؟ من هم کوتاهی کردم و حیرت زده از هیاهوی مد ِساده پسندی گفتم صفدری کار خود را دنبال می کند. ولی او سر خورده و گیج ِاین برخورد – که نمونه ی  احمد محمود وارش را کم نداریم – در کابوس های خود غرقه تر شد. پیشینه ی صفدری حکم می کرد مجال بیشتری به داوری  بدهیم. و ارزیابی خود را مثل پژو 206 که پشت بند ِ ژیان شد، به جوّ و مد روز نسپاریم. ما که هر نظریه ی ادبی صادراتی را قورت می دهیم و رودل هم بار بیاریم وللش، ما که هر ژیژکی را با داد و ژاژ روی سر می بَریم ، اگرتئوری ها یا ترجمه ها تَرَکی هم داشت توی نمایندگی ِمُجاز خودمان، چینی بند زنی اش می کنیم، چه طور بر پیچیدگی تاک، این گزارش دیریاب از گونه ی خود بیگانگی و خشونت ِهمولایتی هامان چشم می بندیم؟<br />       البته نظر هرکس به جای خود محترم. ولی از بُزبیاری ماست که خودگدازی واگیر هم دارد. مثلاً اگر یکهو دیدی بوشهر به جای صید، ماهی وارداتی به خورد خود داد،، یا حتا صیاد وارد کرد، به جاهای دیگرمان هم سرایت می کند. وقتی سزای صیاد ِتو دهنی نخورده ی بد اخلاق و نیشکردارِ گرانفروش این است، چرا در ادبیات این طور نشود؟ می گویم خدای ناکرده بد قلقی های احتمالی شخص نویسنده ممکن است دخیل باشد؟ نکند کج خلقی هایی که در لوح محفوظ ثبت شده، سر پل ِچینوَد، ذرة المثقال، به حساب و کتاب می کشیم تا این سیاسنبو دیگر برامان افه نیاید. ولی باز می بینیم ما که ادا اطوار های همین داداش همینگوی و کاکا فوکو را مو به مو در آینه تقلید می کنیم، چرا با یک ذره ادا و اصول نویسنده ی خودی کنار نمی آییم، و به دستاویز مهر ِعندالمطالبه حکم جلب اش را می گیریم که دیگر کسی نخواهد گرانقدری جهیز پا تختی را دست کم بگیرد. آن هم از سوی یک بچه شهرستانی ِتازه کوچانده شده از مخرجُ الممالک، خرموج یا چابهار.<br />      به هر روی ، آفرینش نو، این بازی با آتش، در سانسور های نوع خودی به نخود سیاه بدل می شود. در تب نایقینی ها نمی شود قسم خورد، ولی نون نوشتن آقای دولت آبادی شاهد است که ننوشتن نون گرد تر و بیشتری دارد. تب شهرت هم اگر باشد که به قول خانم دیکنسون از قورباغه مشهورتر ی در جهان نداریم. نوشتن گاهی نوعی ناگزیری است. سال ها پیش از اخراج از خرموج به خاطر نوشتن سیاسنبو، صفدری می توانست اتوبوسی بگیرد و  در اولین ایستگاه نزدیک استادیوم آزادی پیاده شود وبا کاپیتان دایی توپ بزند. ولی او ناگزیرِ نوشتن است. مثل استاد شجریان که اگر استادیوم هم گیرش نیاید می زند به کوه و می خواند راست پنجگاه یا دشتی ؛ و دنبال او"همه انگار نوک کو رفته باشن"د. نوشتن شعر و داستان، گاهی مثل خود درمانی است؛ درماندن توی بی علاجی خود. برای خواندن و نوشتن ِبی علاج نمی شود فرمول تجویز کرد. اگر اخوان از شگرد خود پیشی گرفت، نو هراسی ما به او انگ تخلف از سنت ِ اخوانی می زند. اصلاً به ذائقه نمی گیردش. شعر سخت می تواند ژرفا و زیبایی شناسی  دور یاب داشته باشد؛ با ناخودآگاه بیشتر درگیر باشد چرا که پیش ساخته نیست. همانطور که می تواند سطحی باشد. شعر ساده نویس هم ممکن است شعر ژرفکاو باشد؛ همان جور که می تواند گونه ای نیایش درویشی باشد و رونویسی چشم بسته از روی مناجات خواجه عبدالله انصاری. معیار قرار دادن ساده نویسی آیا مثل این نیست که بگوییم منظومه نویسی بد! کوته سُرایی خوب؟ سلوک دولت آبادی را پس می زنیم؛ بر می گردانیم  سر جای اولش تا آنجا بنشیند که مألوف ماست؛ روی صندلی شماره خورده ای که برایش تعیین کرده ایم. به او و اخوان طوری انگ نقالی زده ایم که گویی نقالی فحش است؛ درهمان حال که تلاش پرواز آن ها از قفس سبک ِخود- ساخته را پَرچین می کنیم ؛ بی آنکه فکر کنیم شاید درهمین سختی ِ سلوک، در همین ناجورنمایی ِزندگی می گوید اما... ست که نون نوشتن خلّاق آغاز می شود.<br />                                                                                                    مرداد90- شاپور جورکش<br /></p>]]></description></item><item><title>از بارش باران بی خبریم / اکبر اکسیر </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=757</link><description><![CDATA[<p>بزرگان یا رفته اند یا خوابیده اند نه روی تائید از ما کوچکترها را دارند نه ورقی تازه رو می کنند " شعر در اتاق عمل / شعر در اغما /شعر در c.c.u/ یداله در رویای هفتاد سنگ قبر / احمد رضا، پشت جلد مجله اورژانس / محمد علی در استراحت مطلق/ آقای دکتر می آید / پس از ویزیت شعری می خواند : / ما از تبار رستم و فرهاد و آرشیم/ و معلم از شاعری استعفا می دهد" (اکبر اکسیر) در سال نو می شود / شاعران اسم عوض می کنند/ علیه خود می شورند/به کوچه می روند /بابا نوروز می شوند / مسواک می زنند / و از مردم می گویند / مبارک است انشاالله " اکبر اکسیر <br /><br />بزرگانی که رفته اند آردهایشان را بیخته اند الک هایشان را آویخته اند و آنهایی که مانده اند به تجدید نام خود دل خوش کرده اند ،  شعر جوان را یا ندیده اند ،یا دیده اند و به عمد زیر سیبلی رد می کنند! انگار هیچ حرکتی اتفاق نیفتاده است. خشکی مزارع ذوقشان را به گردن خشکسالی و سال بد می اندازند ؛ غرور چنگیزی شان اجازه نمی دهد پشت سر جوان ترها ، راه بیفتند و به کمتر از روی جلد رضایت نمی دهند. منوچهر آتشی نیستند تا چندین جوان با ذوق معرفی کنند ، جوان ها را به شیزوفرنی و مالیخولیا متهم می کنند وآنچه در این میان ضرر می بیند شعر یتیم امروز است که از دهه هفتاد ، سرفرازانه گذشته است و نمایندگان جوانش را معرفی کرده؛ ناشران نیز  به بهانه رکود و رخوت و هزینه های گزاف و ممیزی به دنبال نام های مبارک می چرخند و صیاد ستاره ها هستند . چند ناشر خجسته که با چک کارمندی استعدادها را یاری می دهند اما این استعدادها در پخشی ها ، جوان مرگ می شوند. منتقدین محترم یا باز نشسته شده اند یا اعتمادی به جیغ های بنفش متمایل به قهوه ای ندارند شعر جوان را محصول کافی شاپ ها و وبلاگ می دانند و اما مخاطب امروز که جویا و پوینده اند  و هر خبر و اتفاق تازه ای را کشف می کنند. دست به سینه نشسته اند  تا صفحات ادبیات چهره ای را رو کنند و چون تعداد این صفحات اندک است باز سر شعر بی کلاه می ماند؛ چه باید کرد ؟ این است مسئله ! و اما بشنوید  از شعر فرخنده ی امروز که در نبود حامیان رسمی و معرفان غیر رسمی مثل ریشه چنار از زیر موزائیک های شهر، تب آلود راه می افتند و چون موسیقی زیر زمینی هر جا موزائیک شکسته ای یافتند سر بیرون می آورند و جوانه می زنند و به شعر  مخفی و زیر زمینی دامن می زنند چه بخواهیم چه نه این شعر در دهه نود خود را معرفی خواهد کرد و آنجاست که روسیاهی به ذغال اخته خواهد ماند اگر شاعران جوان ما به امید نهاد های رسمی  شعر بمانند تا اسپانسری قوی داشته باشند خیلی پیش تر از این حرف و حدیث ها از یاد رفته بودند ، این سماجت شورمندانه جوانان بی تکیه، ناشرو پخش و مطبوعات  ادبی کار خود را کرده است و اعلام می کنم که وجود دارد و موجودیت خود را به ثبت رسانده است. هنوز دیر نشده بیائیم برای معرفی آن آقایی به خرج دهیم ، بزرگی جوان ها ما را کوچک نخواهد کرد مطمئن باشید !<br />یکی از شاعران امروز که از آب و آتش گذشته و به زبانی ساده و شریف رسیده است "حامد رحمتی" نام دارد ؛ همان گروه یتیمی که با سرمایه خود به معرفی خود  برخاسته اند و پایتخت شعر ایران را به آتش کشیده اند و تهران پخته خوار نشسته است و به پخته خواری خود ادامه می دهد !<br /><br />من بودم / آن مولفی که باید می مرد / کاغذهای دفترم را / به آتش کشیدم / و کبوتری سفید / به دست های شما رسید  /شاعر شعر می نویسد / قصاب گوشت می فروشد/ و مرگ با چهره ای خندان از کنارمان می گذرد... ص 14<br /><br />حامد رحمتی مثل عکاس دوره گردی به ضبط لحظه های شعورمند آمده است تا خود را در لابه لای عکس های شهر خفته بیاید سری بالا کند او گزارشگر انسان معاصر است :<br /><br />برای آزمایش ادرار / به اینجا آمده ام / با دستی لرزان / و سری که برای شکستن درد می کند /  حاصل عشق بازی  ما / دو کبوتر زخمی روی پشت بام است... ص 19<br /><br />شاعر جوان امروز نیک می داند نه نام ناشر برتر نه شعرهای تقدیمی نه چاپ لوکس کتاب ، هیچ یک موفقیت او را تضمین نمی کند ؛ آنچه سردمدار موفق این معرکه است اندیشه والا و شناخت جامعه ای است که برایش شعری نویسد هر چند دیر معرفی شود اما می ماند و می پاید بر این کرانه کبود کبوتر!  <br /> آسمان نیشابور همیشه فیروزه ای نیست / گاهی ابری می شود / گاهی بارانی ... <br /><br />حامد رحمتی در مدت اندک راه زیادی را پیموده تا به شعر شریف امروز برسد او در آستانه دهه نود باید به شعری کوتاه و ملموس شعری مردم نهاد؛ و دردمند برسد و یکی از نامداران شعر امروز شود او بیست و هشت سالگی اش را در این کتاب سروده است باش تا صبح دولتش بدمد ، لطفا پیامش را بشنوید :  <br /><br />از بارش باران بی خبریم / از گنجشک های روی سیم / اگر دست هایمان رها شود/  راه به جایی نمی بریم ص 24<br /><br />شب بخیر  اردیبهشت 90  آستارا   <br /><br /><br /><br /><img src="http://img.danoush.ir/?i=1001130.jpg&n=image" alt="اکبر اکسیر"  /><br /></p>]]></description></item><item><title>استفیفن هاوکینگ و نقش عظیم / قسمت اول </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=756</link><description><![CDATA[<p>استفیفن هاوکینگ و نقش عظیم / قسمت اول <br />محمد بينازاده<br /><br />اشاره :<br />         استيفن هاوكينگ ، آن اندازه در جهان و ايران شناخته شده است كه نيازي به تكرار زندگي نامه ي او نيست. كتاب هاي او در ايران  با نام هايي چون " تاريخچه ي زمان" ، "جهان در پوست گردو"   و " نظريه ي همه چيز" به چاپ رسيده اند. حوزه ي فكري او فيزيك نظري و كيهان شناسي است . هاوكينگ كسي ست كه نمي توان از پيشرفت علمي در فهم روزافزون كائنات  طي نيم قرن اخير سخن گفت و از او نامي نبرد.<br />با اين حال  معروفيت او تنها در حوزه ي علوم  تجربي  ( و تمايل ويژه ي او به فيزيك كوانتوم نيست كه شخصيتي چالش آفرين از او به دنيا عرضه كرده است بلكه ديدگاه هايي كه در حوزه ي معرفت شناسي و هستي شناسي نيز  دارد كمتر از اولي ، جنجالو در عين حال تأمل برانگيز نبوده است .<br />آخرين كتاب او با نام " نقش عظيم/The Grand Design  " كه سپتامبر سال گذشته ميلادي به چاپ رسيد ، تا كنون  به نوشتن بيش از يك ميليون مقاله در تأييد و يا نقد او در كمتر از يك سال انجاميده است. جنجالي ترين گزاره ي او در اين كتاب چنين است:<br />" جهان /كائنات مي توانسته در آغاز انفجار بزرگ ، خودش را از هيچ  آفريده باشد و براي آفرينش اش نيازي به خدا نداشته/ندارد"<br />اگر چه هاوكينگ و همكارش ، در اين كتاب از مدل هاي فيزيك كوانتوم براي توضيح ديدگاه شان استفاده مي كنند و از اين رو ظاهراً ما با كتابي فيزيكي، اخترشناسي و كيهان شناسي مواجه ايم ؛ اما گزاره اي در صفحه ي نخست فصل اول اين كتاب وجود دارد كه نشان از تأملات فلسفي هاوكينگ دارد و كل كتاب در خدمت توضيح دادن دو گزاره اي است كه اساساً جنسي فلسفي و معرفت شناسانه دارند. او چنين مي گويد :<br />"- چگونه ما مي توانيم جهان را درك كنيم؟<br />- جهان چگونه رفتار مي كند؟<br />- ماهيت واقعيت چيست؟<br />- جهان از كجا آمده  و آيا نيازمند آفريدگاري بوده است؟<br />اينها پرسش هايي هستند كه به فلسفه تعلق دارند، اما فلسفه مرده است زيرا نتوانسته خودش را با الزامات و پيشرفت هاي فيزيك مدرن  همراه كند. از اين رو اكنون پاسخ گويي به اين پرسش ها بر دوش  مشعل داران پيشاهنگ علم مدرن افتاده است..."<br />به عبارت ديگر ، بر خلاف كتاب هاي پيشين ، ما نه با هاوكينگ فيزيكدان بلكه با هاوكينگ فيلسوف روبروييم. و انگيزه ي من در ارايه ي ترجمه اين كتاب - كه تا كنون به فارسي ترجمه نشده است- به خوانندگان وب سايت، تأكيد بر اين نكته است كه هاوكينگ با آخرين دستاورد هاي علم بشري در اين كتاب در مقام فيلسوفي ايونيايي پيش سقراطی - همانند طالس،آناكسيمندر ،آناكسيمندس - ظاهر شده است و با اين گزاره كه فلسفه مرده است - و اين چيزي نبود كه ويتگنشتاين هم از بيان آن با فروكاهيدن فلسفه به قلمرو زبان، از آن ابايي داشته باشد- دست به احياي رويكردي مي زند كه خلاف سنت كانتي در فلسفه است: به جاي اين كه از توضيح  انسان شروع كند و به  تبيين جهان/كائنات برسد، همانند اسلاف ايونيايي از جهان آغاز مي كند تا به انسان برسد. و  جالب تر اين كه در اين جايگاه ، از آوانگاردترين موضع يك فيلسوف پست مدرن – كه خود طعنه اي است  تاريخي البته  به آنچه كه آلن سوكال در " چرنديات پست مدرن " نگاشته و انگاشته-  به تبيين چگونگي خلقت با كمك فيزيك كوانتوم  پرداخته است...<br />... اين نكته را نيز دست كم نگيريد كه در باب گزاره هاي  فلسفي هاوكينگ، به طرز حيرت انگيزي  پاسخ هايي در دست است كه پس از پايان دنباله دار ارايه ترجمه  اين كتاب، خواهم آورد از الطواسين حلاج، حكمة الاشراق سهروردي، تمهيدات عين القضات، مقالات شمس تبريزي، مقامات بايزيد بسطامي، ابوالحسن خرقاني،ابوسعيد ابي الخير... كه عيناً هم آوايي دارد با فيزيك كوانتوم متأخر و فلسفه ي پست مدرن  هاوكينگ، اما با نتيجه اي برعكس!<br /> <br /><br />ترجمه و تلخيصي از كتاب " نقش عظيم"(The Grand Design) / استيفن هاوكينگ<br /><br />فصل اول: راز وجود.<br />2010/(Bantam books)- و تحليلي بر آن (1)<br />- چگونه ما مي توانيم جهان را درك كنيم؟<br />- جهان چگونه رفتار مي كند؟<br />- ماهيت واقعيت چيست؟<br />- جهان از كجا آمده  و آيا نيازمند آفريدگاري بوده است؟<br />اينها پرسش هايي هستند كه به فلسفه تعلق دارند، اما فلسفه مرده است زيرا نتوانسته خودش را با الزامات و پيشرفت هاي فيزيك مدرن  همراه كند. از اين رو اكنون پاسخ گويي به اين پرسش ها بر دوش  مشعل داران پيشاهنگ علم مدرن افتاده است...<br />...بر اساس درك سنتي از جهان، اشياء و پديده ها بر روي مسير مشخصي حركت مي كنند و داراي تاريخ معيني هستند. از اين رو ما مي توانيم وضعيت آن ها را در هر لحظه از زمان با دقت ،مشخص كنيم. اين رويكرد اگر چه براي توضيح پذيري امور روزمره كارايي دارد اما از دهه 1920 معلوم شد كه چنين ديدگاه كلاسيكي نمي تواند رفتار عجيب و غريب جهان را در سطوح اتمي و زير اتمي هستي  توضيح دهد.<br />چنين شد كه فيزيك كوانتوم براي فهميده شدن اين امور پديد آمد: نظريه هاي كوانتوم نه تنها مي توانستند رويدادها را در سطح زير اتمي پيش بيني پذير كنند بلكه توان پيش بيني كنندگي ديدگاه كلاسيك براي امور روزمره را نيز همزمان دارا بودند. اما اين دو ديدگاه بر پايه ي ادراكي كاملا متفاوت از واقعيت فيزيكي استوار شده اند.<br />نظريه هاي كوانتوم را مي توان به اشكال مختلف صورت بندي كرد اما شهودي ترين صورت بندي از آن Richard Feynman است: به باور او، يك سيستم - يا پديده ،يا امر واقعي- داراي فقط يك تاريخ نيست بلكه هرگونه تاريخ ممكن ومحتملي را مي تواند داشته باشد. در ادامه ي بحث ،بيشتر به شرح جزييات ديدگاه او خواهيم پرداخت اما هسته اصلي نظر او اين است: جهان – كائنات-، داراي تاريخ واحدي نيست و نيز اين كه، هستي مستقلي نيز ندارد.<br />معلوم است كه چنين ديدگاهي، بسيار راديكال است و درك مشترك مردم و عقل سليم را آزار مي دهد. براي غلبه بر چنين تناقضي از رويكردي استفاده خواهيم كرد به نام Model-Dependent Realism  ( واقع گرايي وابسته به مدل). اين رويكرد بر اين نظر استوار است كه مغز ما ، با شكل دهي و مدل بخشي به داده هاي ورودي اندام هاي حسي ما، آن ها و جهان را تفسير مي كند.<br />وقتي چنين الگويي بتواند در توضيح رويدادها ، كارامد باشد گرايش ما به استفاده ي هر چه بيشتر آن خواهد بود تا  بر اساس ديدگاه مان بتوانيم به كيفيتي از واقعيت يا حقيقت مطلق دست يابيم. اما ممكن است راه هاي متفاوتي پيش روي  هر كسي براي مدل بخشي به موقعيت فيزيكي واحدي باشد. از اين رو اگر دو نظريه يا مدل فيزيكي متفاوت بتوانند رويداد واحدي را به طور دقيق  پيش بيني و تبيين كنند، نمي توان گفت كه يكي از آنها " واقعي تر" از ديگري است و در واقع ما مختاريم مدلي را انتخاب كنيم كه به نظرمان " متقاعد كننده تر" است...<br />در طي تاريخ علم، ما ترتيبي از نظريه ها و مدل هاي بهتر و بهتري را كشف كرده ايم : از افلاطون تا نظريه كلاسيك نيوتني تا نظريه هاي  مدرن كوانتوم. از اين رو طبيعي ست كه از خود بپرسيم: آيا اين توالي ، نهايتاً نقطه ي پاياني خواهد داشت و به كشف نظريه نهايي جهان كه مي تواند همه نيروها را در بر گيرد و پيش بيني كننده ي هر گونه مشاهده اي كه انجام مي دهيم باشد، مي انجامد؟ يا اينكه ما هميشه در حال يافتن نظريه ي بهتري خواهيم بود و اين كار را پاياني نخواهد بود؟ <br />ما هنوز پاسخ دقيقي براي اين پرسش نداريم اما هم اكنون كانديدايي براي نظريه نهايي "همه چيز" داريم كه آن را نظريه يM  مي ناميم.<br />نظريه  M  ، يك "نظريه" به معناي رايج آن نيست. بلكه خانواده اي از نظريات گوناگون است كه هر كدام توصيف خوبي از مشاهدات در دامنه اي كاملاً مشخص از موقعيت هاي فيزيكي  به دست مي دهند و تا حدودي به يك نقشه شباهت دارد. نقشه هاي رايج از جهان - Mercator Projection - ، نواحي نزديك به قطب شمال و جنوب را بزرگ و بزرگ تر نشان مي دهند اما با اين حال هيچ كدام از دو قطب را در بر نمي گيرد. از اين رو براي اينكه نقشه اي از كره زمين  داشته باشيم كه كل آن را در بر گيرد، نياز به استفاده از مجموعه اي از نقشه ها ست كه هر كدام ناحيه محدودي را پوشش مي دهد. اما اين نقشه ها با يكديگر همپوشي دارند و در مناطقي كه اين همپوشاني رخ مي دهد، چشم انداز هايي مشابه نيز  ديده مي شوند.<br />نظريه M  نيز چنين است. نظريه هاي گوناگون خانواده ي M ممكن است بسيار متفاوت به نظر رسند اما آنها را مي توان جنبه ها يا ابعاد مختلف نظريه اي واحد در نظر گرفت. آنها نسخه اي از نظريه ي اصلي هستند كه در دامنه هاي محدودي كاربرد دارند - مثلاً هنگامي كه ما با مقادير اندك انرژي روبروييم -. در اين جا نيز مانند نقشه هاي هم پوشاننده ،وقتي كه دامنه هايي از نسخه هاي مختلف نظريه ها با يكديگر همپوشي مي كنند، پديده ي مشابهي را  نيز پيش بيني مي كنند.<br />اما به همان دليلي كه نقشه اي واحد و مسطح براي نمايش كل سطوح كره زمين وجود ندارد ، به همين دليل نيز تئوري واحدي كه بتوانيم با آن مشاهدات در  همه ي موقعيت ها را به طور مطلوبي نمايش دهيم، در دست نداريم.<br />با اين حال توضيح خواهيم داد كه چگونه نظريه M شايد پاسخ هايي براي پرسش در باب آفرينش داشته باشد. بر اساس اين نظريه ، ما ،  تنها جهان ممكن نيستيم. اين نظريه پيش بيني مي كند كه جهان هاي بسيار ديگري نيز، از هيچ آفريده شده اند و آفرينش اين جهان ها نيازمند موجودات فرا طبيعي نيست. بالعكس، چنين جهان هاي متعددي، به طور طبيعي از قوانين فيزيكي پديد آمده اند. اين جهان ها پيش بيني علم هستند.<br />هر جهان ، داراي تاريخ هاي محتمل بسياري است و بسياري از اين احتمالات در زمان هاي بعدتر از آغاز آفرينش، مانند زمان كنوني  واقع مي شوند. بسياري از اين حالت ها كاملاً بر خلاف جهاني هستند كه مشاهده مي كنيم و براي وجود  هر گونه حيات، كاملاً نامناسب اند. تنها تعداد اندكي از اين جهان ها به مخلوقاتي مانند ما اجازه مي دهند تا وجود داشته باشيم.. از اين رو حضور ما، از ميان اين جهان هاي ممكن متعدد، تنها جهان هايي را بر مي گزيند كه با وجود ما سازگار باشند. و اگر چه در مقياس كيهاني ، ما عددي نيستيم اما همين موضوع باعث مي شود تا احساس كنيم كه سرور آفرينش و اشرف مخلوقاتيم.<br />اما براي فهم جهان در عميق ترين سطح، نه تنها نيازمند آنيم كه بدانيم جهان چگونه رفتار مي كند بلكه بايد بدانيم چرا.<br />             - چرا ماجراي آفرينش ، چيزي بيشتر از هيچ است؟<br />             - چرا ما وجود داريم؟<br />             - چرا بر اساس اين مجموعه ي خاص از قوانين، ونه مجموعه هايي ديگر؟<br />ادامه دارد...<br /></p>]]></description></item><item><title>پول نداریم عزیزم اما تا دلت بخواد باران داریم / چارلز بوکفسکی </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=755</link><description><![CDATA[<p>اسمش رو بگذار اثر گل خانه ای یا هر چیز دیگه<br />ولی دیگه مثل قبل باران نمی اد<br />مخصوصا یاد باران های دوران رکود(1) می افتم<br />پولی در کار نبود ولی تا دلتون بخواد باران بود<br />فکر نکنید فقط یک روز یا یک شب باران می اومد<br />هفت روز و هفت شب ادامه داشت<br />و زهکش های لوس آنجلس ظرفیت اون همه آب رو نداشت<br />و باران بی رحم و سنگین و یک ریز می بارید<br />و صدای قطره ها را می شنیدی که محکم بر سقف و زمین می خوردند<br />و آبشار باران از سقف ها جاری می شد<br />بعد نوبت تگرگ بود <br />صخره های بزرگ یخ همه چیز را بمباران می کرد<br />و باران بند نمی آمد<br />و تمام سقف ها چکه می کرد<br />کاسه ها و ظرف ها همه جا بودند<br />صدای قطره ها همه جا بلند بود<br />و ظرف ها باید بارها و بارها خالی می شدند<br />باران از لبه خیابان ها بالا می آمد و<br />وارد خانه ها می شد<br />همه جا پر از زمین شوی و حوله های حمام بود<br />و آب از دستشویی می آمد<br />قل قل کنان و قهوه ای و وحشی<br />مثل گرداب<br />و تمام ماشین های قدیمی در خیابان پارک بودند<br />ماشین هایی که در روزهای آفتابی هم به زور روشن می شدند<br />و مردان بی کار <br />پشت پنجره چشم به ماشین ها می دوختند<br />که مثل زنده ها زیر باران نفس آخر را می کشیدند<br />مردان بی کار<br />شکست خوردگان دوران شکست<br />در خانه هایشان با زن و بچه و حیوانات خانگی شان <br />زندانی شده بودند<br />حیوانات علاقه ای به بیرون رفتن نداشتند<br />و در جاهای مخفی خراب کاری می کردند<br />مرد های بی کار<br />از محبوس شدن با زن های زمانی زیبا شان<br />کم کم داشتند دیوانه می شدند<br />زمانی که اخطار تخلیه به داخل صندوق ها می افتاد<br />دعواهای وحشتناک ادامه داشت<br />باران و تگرگ، قوطی های لوبیا<br />نان بدون کره<br />تخم مرغ نیمرو، تخم مرغ آب پز، تخم مرغ عسلی<br />ساندویچ کره بادام زمینی<br />و مرغ های نامرئی در همه بشقاب ها<br /><br />پدرم که در بهترین شرایط هم آدم مزخرفی بود<br />وقتی هنوز باران می آمد<br />مادرم را کتک می زد<br />و من خودم را بین شان می انداختم<br />پاها، زانو ها، عربده ها<br />تا وقتی از هم جدا می شدند<br />فریاد می زدم<br />"می کشمت"<br />"اگر یه بار دیگه بزنیش می کشمت"<br />"این بچه حرومزاده رو بنداز بیرون"<br />"نه، هنری پیش مامانش می مونه"<br />همه خانواده ها در محاصره بودند<br />ولی وضع ما از بقیه خیلی بدتر بود<br />و شب ها <br />وقتی می خواستیم به زور بخوابیم<br />هنوز باران می بارید<br />و در تاریکی روی تخت مان<br />از پنجره ماه را نگاه می کردیم<br />که شجاعانه در مقابل باران مقاومت می کرد<br />و من یاد کشتی نوح افتادم<br />و فکر کردم که دوباره آمده است<br />همه ما همین فکر را می کردیم<br />و بعد باران ناگهان ایستاد<br />و از آن به بعد همیشه حدود پنج و شش صبح بند می آمد<br />همه چیز آرام می شد<br />ولی ساکت نمی شد<br />چون همه جا از صدای<br />چک<br />       چک<br />               چک<br />پربود<br />و مِه کم کم محو می شد<br />و ساعت هشت<br />نور زرد خورشید همه جا پخش می شد<br />زرد ون گوگ<br />دیوانه، کور کننده<br />آب مثل سیل از ناودان ها پایین می ریخت<br />شر شر شر <br />و همه بلند می شدند و بیرون را نگاه می کردند<br />چمن های خیس را<br />سبزتر از هر سبزی<br />و پرنده ها روی چمن<br />دیوانه وار جیک جیک می کردند<br />هفت روز و هفت شب غذای درستی نخورده بودند<br />از دانه ها خسته شده بودند<br />و منتظر کرم های در حال غرق شدن بودند<br />تا از زیر خاک بیرون بیایند<br />پرنده ها بیرون شان می کشیدند و قورتشان می دادند<br />هم پرنده های سیاه بودند هم گنجشک ها<br />پرنده های سیاه سعی می کردند گنجشک ها را کنار بزنند<br />ولی گنجشک ها<br />کوچک تر و سریع تر <br />دیوانه از گرسنگی<br />حق شان را می گرفتند<br />و مردها روی ایوان ها ایستاده بودند و سیگار می کشیدند<br />و حالا می دانستند که بالاخره باید بیرون بروند<br />و دنبال شغلی باشند که احتمالاً وجود ندارد<br />و ماشینی را استارت بزنند که احتمالاً روشن نمی شود<br />و همسران سابقاً زیبا<br />در حمام ها<br />موهای شان را شانه می زدند<br />و آرایش می کردند<br />و می خواستند به زندگی قبلی شان برگردند <br />در حالی که نمی دانستند برای صبحانه چی درست کنند<br />سعی می کردند از آن غم لعنتی<br />که خرشان را گرفته بود خلاص شوند<br />و از رادیو خبر باز شدن مدرسه ها را شنیدیم<br />و به زودی من در راه مدرسه بودم<br />تمام خیابان گلی بود<br />و خورشید مثل دنیایی نو<br />پدر و مادرم به خانه برگشتند<br />و من به موقع سر کلاس رسیدم<br />خانم سورنسون به همه مان سلام کرد و گفت:<br />"امروز به خاطر گلی بودن زمین زنگ تفریح نداریم"<br />بچه ها خیلی شاکی شدند<br />"ولی به جای زنگ تفریح یه کار فوق العاده می کنیم"<br />و ما در این فکربودیم که این کار چی می تونه باشه<br />دو ساعتی که خانم سورنسون در کلاس چرخ می زد ودرس می داد<br />به نظرمون خیلی طولانی اومد<br />به دختر بچه ها نگاه کردم<br />زیبا و تمیز و زیرک بودند<br />ساکت و صاف نشسته بودند<br />و موهای شان زیر آفتاب کالیفرنیا زیبا بود<br />زنگ تفریح خورد و ما منتظر اتفاق فوق العاده بودیم<br />خانم سورنسون به ما گفت<br />"کاری که قراره بکنیم اینه که<br />برای هم تعریف کنیم که زمان باران چکار کردیم<br />از ردیف اول شروع می کنیم<br />اول تو مایکل"<br />همه ما شروع کردیم به گفتن داستان هامون<br />مایکل شروع کرد و<br />داستان ها ادامه پیدا کرد<br />و کم کم همه فهمیدیم که داریم دروغ می گیم<br />نه تمام حرف هامون <br />ولی بیشترشون دروغ بود<br />و بعضی پسرها شروع کردند به خندیدن<br />و بعضی دختر ها بهشون چشم غره رفتند<br />و خانم سورنسون گفت:<br />"حالا یک کم ساکت باشید!<br />باید بگید که چکار کردید<br />حتی اگر برای خودتون جالب نباشه"<br />خب ما مجبور بودیم داستان هامون رو تعریف کنیم<br />دختری گفت<br />وقتی باران شروع شد<br />آخر سرصورت خدا رو دیده<br />فقط نگفت کدوم سر<br />پسری گفت<br />قلاب ماهی گیری اش رو از پنجره بیرون انداخته<br />یه ماهی گرفته<br />و به گربه ش داده<br /><br />تقریباً همه دروغ گفتند<br />حقیقت<br />کثیف تر و خجالت آور تر از این بود که به زبون بیاد<br />بعد زنگ تفریح تموم شد<br />خانم سورنسون گفت:<br />"ممنون، خیلی عالی بود<br />از فردا زمین ها خشک می شن و دوباره می ریم بیرون"<br />پسرها شادی کردند<br />و دخترها خیلی صاف و ساکت نشسته بودند<br />به نظر زیبا و تمیز و زیرک می آمدند<br />و موهای شان زیبا بود<br />زیر خورشیدی که شاید<br />دنیا هرگز دوباره نبیندش<br /><br /><br /> Depression Era -1 دوران رکود اقتصادی آمریکا در دهه سی <br /><br />( از مجموعه ی شعرهای آخرین شب روی زمین. چاپ شده به سال 1992 )<br /></p>]]></description></item><item><title>چزاره پاوزه و دو شعر  از او</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=754</link><description><![CDATA[<p>چزاره پاوزه، شاعر، نویسنده، مترجم و منتقد ادبی ایتالیایی در 9 سپتامبر 1908 در دهکده ی سنتو استفانو بلبو در نزدیکی شهر تورین به دنیا آمد. وی کودکی سختی را گذراند، خواهرش بر اثر دیفتری جان خود را از دست می دهد و در سن شش سالگی پدرش در اثر سرطان مغز از دنیا می رود و تربیت او را مادرش به عهده می گیرد که سخت گیری های شدید او، چزاره را درون گرا و خجالتی بار می آورد. نوجوانی چزاره با عشق به طبیعت و کتاب گذشت، پسری خجالتی که تنها به دنبال پروانه ها ،پرندگان و راز جنگل ها بود.<br /><br />   پاوزه در حین تحصیل به یادگیری زبان لاتین و یونانی پرداخت. وی در سال  1926 در رشته ی زبان انگلیسی دانشگاه تورین  نام نویسی کرد، این رشته را به قصد تعمق در ادبیات امریکا انتخاب کرد و در سال 1930 با نوشتن پایان نامه ای در باب تفسیر بر اشعار والت ویتمن به درس خود پایان داد. وی نقش برجسته ای در شناساندن ادبیات امریکا در ایتالیا دارد.<br /><br />   آثار او مانند تمام هم نسلانش متاثر از جنگ جهانی و فاشیسم و جنبش های مدرن سیاسی و ادبی است. می توان آثار پاوزه را در قالب رئالیست و یا نئورئالیست دسته بندی کرد که اکثرا متاثر از فضای اجتماعی پیرامونش هستند.<br /><br />از آثار وی در قالب داستان و رمان می توان به : شب  جشن، تعطیلی ماه اوت، گفتگوهایی با لئوکو، ساحل، تابستان زیبا ، خانه ای بر تپه، اشاره کرد. <br />همچنین مجموعه ی اشعار دوران جوانی، کار خسته می کند ، زمین و مرگ و مجموعه ی مرگ خواهد آمد و چشمان ترا خواهد داشت، آثار وی در قالب شعر می باشد.<br /><br />چزاره پاوزه در 27 ماه اوت 1950 در سن 42 سالگی با مصرف ده بسته قرص خواب آور روی تخت خوابش در هتلی در شهر تورین خود کشی کرد.<br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br />1<br />نمی دانی تپه هایی<br />که بر خون نشست.<br />به تمامی گریختیم <br />سلاح و نام  فکندیم<br />یک زن<br />گریز ما را می نگریست <br />تنها یکی از پای ننشست<br />با مشت گره کرده <br />آسمان تهی را چشم دوخت      <br />آرام گرفت کنار آن دیوار <br />سر فرو فکند و مرد <br />اکنون لخته ای خون و نام او.<br />زنی برفراز تپه ها ما را انتظار می کشد.<br /><br /><br />Tu non sai le colline<br />dove si è sparso il sangue.<br />Tutti quanti fuggimmo<br />tutti quanti gettammo<br />l'arma e il nome. Una donna<br />ci guardava fuggire.<br />Uno solo di noi<br />si fermò a pugno chiuso,<br />vide il cielo vuoto,<br />chinò il capo e morì<br />sotto il muro, tacendo.<br />Ora è un cencio di sangue<br />e il suo nome. Una donna<br />ci aspetta alle colline<br /><br /><br /><br /><br /><br /><br /><br />2<br /><br /><br />خود را یافتم در یک کافه <br />در بازتاب آینه<br />بی پایان، درخشان،         <br />خمیده ام و بر دود پیچیده                <br />بیشتر نمی دانم       <br />شاید وهم است<br />یا تصویر خالی او، منم.    دیگری<br />وزوزی مدام در پیرامونم،<br />اشکال در فضای کریستال<br />غرقه می شوند   <br />و در نورش احاطه <br />آنقدر دور اند که احساسشان نمی کنم.<br />خمیده و تنهایم<br />از چیزی رنج نمی برم   <br />اما آن جا، شاید<br />روح آن منِ پریده رنگ <br />از دردی ناشناخته می لرزد.      <br />دیگر رنج نمی برم.      <br />می نگرم خود را <br />و دیگران را<br />به خود پیچیدنی تب دار<br />زیر آن آسمان درخشان     <br /><br /><br />Ho trovato me stesso<br />Riflesso nello specchio<br />Infinito,scintillante,<br />Sto,curvo,ravvolto di fumo<br />E non so nemmen piu’<br />Se proprio quella e’un illusion<br />O sono io invece<br />La sua imagine vuota.<br />Tanto brusio mi si muove intorno,<br />Ma le forme sprofond
