<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>

<rss version="2.0" >
<channel>
<title>Danoush.ir - 1Zarb News System</title>
<language>fa-ir</language>
<description>1Zarb News System - Powered by 1Zarb.com </description>﻿<item><title>شوکران</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=554</link><description><![CDATA[<p>شماره‌هاي 36 و 37 مجله‌ي «شوكران» ويژه‌ي راميز روشن منتشر شد.<br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «شوكران» جديد با ويژه‌نامه‌ي راميز روشن - شاعر جمهوري آذربايجان - همراه است كه زير نظر اردشير رستمي منتشر شده است.<br />ترجمه‌ي شعرهاي روشن، گفت‌وگوي اختصاصي با اين شاعر و يادداشتي ادبي از او، مطالبي هستند كه دراين بخش به چاپ رسيده‌اند.<br />در ادامه‌، يادي از شهرام شيدايي و يادي از اسماعيل فصيح منتشر شده و بخش شعر ايران با آثاري از بنفشه حجازي، فرهاد عابديني، محمود معتقدي، غزل تاجبخش، جواد محقق، عزيز ترسه، عميد صادقي‌نسب و اميرعلي طلعت‌آذر همراه است.<br />در بخش شعر جهان هم ترجمه‌هايي از شعرهاي دن‌ جرج - شاعر سرخ‌پوست كانادايي -، نينا ژيوانچويچ - شاعر صرب -، نائيرا هامبارسوميان - شاعر ارمني - و جونگ يول - شاعر كره‌يي - منتشر شده است.<br />در ادامه، مقاله‌ي سيدفريد قاسمي با عنوان بامداد روزنامه‌نگار؛ برگ‌هاي افتاده‌ي كارنامه‌ي مطبوعاتي احمد شاملو، گفت‌وگو با فرد زينه‌من توسط جرج استيونس با ترجمه‌ي خسرو سينايي، داستان هادي خورشاهيان و نمايشنامه‌ي بهرام فرهمندپور را مي‌خوانيم.<br />همچنين نگاهي به مجموعه‌هاي شعر «سروده‌هاي عاشقانه» از سعاد صباح و «باد‌ها شناسنامه‌ي مرا بردند» از علي عبداللهي از ديگر مطالب اين نشريه هستند.<br />دوماهنامه‌ي ادبي «شوكران» با صاحب‌امتيازي، مديرمسؤولي و سردبيري پونه ندائي منتشر مي‌شود.<br /></p>]]></description></item><item><title>حضور "زنان فراموش شده" در کتابفروشیها</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=553</link><description><![CDATA[<p>رمان "زنان فراموش شده" نوشته منصور کوشان از سوی انتشارات ققنوس منتشر شد.<br /><br />به گزارش خبرنگار مهر، این رمان روایت زنان یا به بیان دیگر روایت چند نسل از دختران و مادران است؛ دختران یا مادرانی که هم راوی حوادثی هستند که بر مادرانشان رفته و لحظه‌ای نمی‌توانند از آن غافل شوند و هم راوی وقایعی هستند که هر لحظه بر خودشان هموار می شود.<br /><br />در "زنان فراموش شده" راوی رمان، روایت کننده روایتهای مادرش است و مادرش روایت کننده روایتهای مادر خود، و چون هیچکدام از این زنان لحظه‌ای فارغ از حادثه‌های گذشته و حال خود نیستند راوی نیز ناگزیر تمام این روایتها را به صورت موازی بیان می‌کند.<br /><br />شکل خاص روایت، این رمان را به یک ساختار  لایه لایه یا هزارتو سوق می‌دهد و داستان بر اساس نیاز راوی اصلی که آشکار است، با راویهای دوم و سوم و ... که پنهانند پیش می‌رود و شکل طبیعی خود را پیدا می‌کند.<br /><br />کتاب "زنان فراموش شده" با شمارگان 1650 نسخه در 93 صفحه و با قیمت 2000 تومان منتشر شده‌است.<br /></p>]]></description></item><item><title>نامزدهاي جايزه‌ي شعر خبرنگاران اين هفته معرفي مي‌شوند</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=552</link><description><![CDATA[<p>خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران<br />سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات<br /><br />نامزدهاي جايزه‌ي شعر خبرنگاران در هفته‌ي جاري معرفي مي‌شوند.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، نامزدهاي چهارمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران در دو بخش «كتاب» و «ويژه» (براي شاعران بدون كتاب) معرفي خواهند شد.<br /><br />به گفته‌ي محمدهاشم اكبرياني - دبير جايزه‌ي شعر خبرنگاران -، پس از بررسي‌هاي انجام‌شده، داوران آراي‌شان را تا آخر وقت امروز (شنبه، اول اسفندماه) اعلام مي‌كنند و هر اثري كه در بخش‌هاي «كتاب» و «ويژه» از بين پنج رأي داوران، دو رأي يا دو به ‌علاوه‌ي يك رأي را بياورد، به عنوان نامزد معرفي خواهد شد.<br /><br />او از تفاوت داوري اين دوره‌ نسبت به دوره‌هاي قبل اين‌گونه ياد كرد كه در دوره‌هاي گذشته، هر داور دو اثر را به عنوان نامزد معرفي مي‌كرد كه در نهايت، نامزدهاي جايزه‌ به 10 مجموعه‌ي شعر افزايش پيدا مي‌كرد و اين شائبه را ايجاد مي‌كر‌د كه ممكن است داوران صرفا اعمال سليقه‌ي شخصي كنند و بر اساس رفاقت، اثري را به عنوان نامزد معرفي كنند؛ اما اكنون در رأي‌گيري از بين داوران، آثاري كه دو رأي يا دو به علاوه‌ي يك رأي را بياورند، به عنوان كانديدا معرفي مي‌شوند، كه اين تفاوت در احراز رأي داوران، هم تعداد نامزدها را كاهش مي‌دهد و هم اين‌كه شائبه‌ها را برطرف مي‌كند.<br /><br />اكبرياني در ادامه تصريح كرد، اين دوره از جايزه هم مانند دوره‌هاي گذشته به شكل خصوصي و خيلي محدود برگزار خواهد شد؛ اما زمان و مكان دقيق برگزاري مراسم اهداي جايزه هنوز مشخص نيست.<br /><br />او درباره‌ي علت برگزاري مراسم به اين شكل توضيح داد: دو سال پيش، بعد از مدت‌ها پي‌گيري، عملا نشد مكاني را براي برپايي مراسم پاياني جايزه‌ي مستقل شعر خبرنگاران از نهادي دولتي متولي حوزه‌ي فرهنگ بگيريم و اين شد كه از آن زمان، عطاي گرفتن مكان از نهادهاي دولتي را به لقايش بخشيديم و تصميم گرفتيم هدايا و تنديس برگزيدگان را در مراسمي خصوصي به آن‌ها اهدا كنيم.<br /><br />دبير جايزه‌ي شعر خبرنگاران همچنين گفت، منتخبي از آثار برگزيده‌ي نفرات اول تا سوم بخش «ويژه» كه به شاعران بي‌كتاب اختصاص دارد، در يك مجموعه‌ انتشار پيدا خواهد كرد.<br /><br />احمد پوري (داور افتخاري)، محمدهاشم اكبرياني، عليرضا بهرامي، آرش شفاعي و پونه ندائي آثار اين دوره از جايزه‌ي شعر خبرنگاران را در دو بخش «كتاب» و «ويژه» داوري مي‌كنند، كه بخش «كتاب» به آثار منتشرشده در سال ‌1387 و بخش ويژه به شعرهاي شاعراني كه تاكنون كتاب منتشر نكرده‌اند، اختصاص دارد.<br /></p>]]></description></item><item><title>"عکاس دوره‌گرد" در ارشاد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=551</link><description><![CDATA[<p>مجموعه شعر حامد رحمتی با نام "عکاس دوره‌گرد" برای دریافت مجوز به وزارت ارشاد فرستاده شد.<br />حامد رحمتی از فعالان مطبوعات ادبی و منتقد در گفتگو با خبرنگار مهر از چاپ نخستین مجموعه شعرش خبر داد و گفت: چند روزی است مجموعه شعر "عکاس دوره‌گرد" که قرار است انتشارات آهنگ دیگر آن را منتشر کند برای دریافت مجوز به ارشاد داده شده است.<br />وی ادامه داد: در این مجموعه پس از مشورت با شمس لنگرودی، حافظ موسوی و شهاب مقربین 40 شعر سپید آمده است که به دلیل بوم مایه تصویری شعرهای کتاب تصمیم گرفتم نام آن را "عکاس دوره‌گرد" بگذارم که نام یکی از شعرهای کتاب هم هست.<br /><br />این منتقد ادبی در توضیح کتاب خود بیان کرد: در شعرهای این کتاب 110 صفحه‌ای بیشتر خصیصه‌های رمانتیسمی مشهود است و حال و هوای روایی دارند که این خاصیت کلی و بارز شعرهایم است.<br />به گفته وی زمان شکل‌گیری شعرهای این مجموعه در دهه 80 است که البته شعرهایی از سالهای اخیر نیز در آن دیده می‌شود.<br />رحمتی اضافه کرد: دومین مجموعه شعرهایم را هم در دست تدوین دارم که در این اثر شعرها نسبت به کتاب اولم جدیدترهستند.بیشتر شعرهای این دفتر به سالهای 87 و 88 بر می گردد  که حال و هوای متفاوتی نسبت به "عکاس دوره‌گرد" دارد و در ادامه شعرهای آن مجموعه نیست به دلیل اینکه بستر اجتماعی فرق کرده و شعر نیز باید به اقتضای زمان حرکت کند.<br />این شاعر در توضیح مجموعه دومش گفت: هنوز نامی برای آن تعیین نکرده ام و شش ماه پس از انتشار مجموعه اولم برای چاپ آن اقدام می‌کنم.<br />وی همچنین خبر داد: مجموعه دیگرم هم که آنتولوژی شعر زنان ترکیه است در دست ترجمه است. در این کتاب شعرها و زندگینامه تعدادی از بهترین شاعران زن شاخص ترک آورده می‌شود.  <br />رحمتی در پایان توضیح داد:  شعر ما  قرابتهایی با شعر ترکیه دارد و به اعتقاد من لازم است که شاعران ترکیه بیشتر در ایران معرفی شوند.<br /></p>]]></description></item><item><title>خالق "ناتور دشت" درگذشت</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=550</link><description><![CDATA[<p>سالينجر نویسنده منزوی آمریکایی که رمان کلاسیک دوره بعد از جنگ جهانی؛ یعنی، «ناتور دشت» را نوشت، در 91 سالگی به مرگ طبیعی درگذشت. «فیلیس وستبرگ» کارگزار ادبی سالینجر گفت که این نویسنده چهارشنبه گذشته در منزلش واقع در شهر کوچک «کورنیش» در نییو همپشایر درگذشته است.<br />به گزارش ايلنا،رمان مشهور «ناتور دشت» اولین بار در سال 1951 منتشر شد. داستان این رمان، داستان ازخودبیگانگی و شورش است. این رمان که قهرمانش نوجوانی به اسم «هولدن کولفیلد» بود، بلافاصله در بین نوجوانان و جوانان به شخصیتی محبوب تبدیل شد. روایت اول شخص رمان کالفیلد را از وقتی که از آموزشگاه پیش دانشگاهی در «پنسیلوانیا» اخراج می شود، در همه جای شهر نیویورک، سایه به سایه تعقیب می کند. تا کنون چندین نسل از جوانان این رمان را خوانده اند و کالفیلد را در آغوش گرفته اند؛ شخصیتی متنفر از هر چیز دروغی و جعلی که مظهر اضطراب های دوران نوجوانی و نماینده تجارب این دوره از عمر آدمی است. دبیرستان ها و کتابخانه های آمریکا برخورد دو گانه ای با این رمان داشته اند؛ بعضی آن را به دلیل وجود اصطلاحات رکیک عامیانه ممنوع کرده اند، و بعضی به عنوان رمانی که تصویر درستی از دوران نوجوانی نشان می دهد، تحسین کرده‌اند.<br />رمان ناتور به اکثر زبان های مهم دنیا (از جمله فارسی) ترجمه شده و بیش از 65 میلیون نسخه از آن به فروش رفته است. از این رمان همیشه در زمره بهترین رمان های قرن بیستم یاد می شود. سالینجر که از شهرت ناگهانی اش دچار نگرانی شده بود، از سال 1953 تا کنون در انزوا زندگی می کرد، و از زندگی خصوصی اش در کورنیش به شدت محافظت می کرد. سالینجر به غیر از ناتور فقط چند کتاب و مجموعه داستان منشتر کرده است، از جمله «9 داستان»، «فرنی و زویی»، «تیر سقف را بالا بگیرید، نجار ها!»، و «سی مور: یک مقدمه».<br />همسایگان سالینجر در کورنیش او را به ندرت می دیدند. او هرگز به تماس تلفنی یا نامه خوانندگان یا غلاقه مندانش پاسخ نمی داد. او در این سال ها فقط به واسطه شایعات و به ندرت مشاهده شدن در مکان های عمومی و مصاحبه های مختصر و نادر، مورد توجه عموم قرار می گرفت. سالینجر از سال 1965 به این طرف هیچ اثری منتشر نکرده و در مقایسه با شخصیت مشهورش هولدن کالفیلد، کاملا مایه نا امیدی است.<br />کالفیلد در قسمتی از رمان ناتور دشت می گوید: "چیزی که من خیلی از آن خوشم می اید این است که وقتی خواندن یک کتابی را به پایان رساندی، آرزو کنی که نویسنده آن رفیق شفیقت باشد و هر وقت دوست داشتی به او زنگ بزنی."<br />سالینجر در یکی از آخرین و نوادر گفتگو هایش با روزنامه نیویورک تایمز گفته بود که منتشر نکردن کتاب برایش بسیار آرامش بخش است: "خیلی آرامش بخش است. با انتشار کتاب به حریم خصوصی من به شدت تجاوز می شود. من نوشتن را دوست دارم؛ عاشق نوشتنم، ولی فقط برای خودم و لذت بردن خودم می نویسم."<br />سالینجر برای محافظت از حریم خصوصی اش اغلب دست به دامان دادگاه ها می شد. او در سال 1982 از یکی از مجلات مهم آمریکایی برای چاپ کردن یک مصاحبه تخیلی با او شکایت کرد. در سال 2009 هم با پیگرد قانونی جلوی انتشار یک رمان نوشته «فردریک کولتینگ» نویسنده سوئدی را که در آن هولدن کالفیلد را به شکل یک پیرمرد نشان می دهد، در آمریکا گرفت.<br />جروم دیوید سالینجر در اولین روز سال نو میلادی در سال 1919 در نیویورک به دنیا آمد. پدرش سول سالینجر یک وارد کننده پنیر بود. سالینجر به سه دانشکده فرت ولی از هیچ کدام فارغ التحصیل نشد. او پیش از آن که برای حضئر در جنگ جهانی دوم به ارتش آمریکا بپیوندد در سال 1940 نوشتن داستان برای مجلات را شروع کرده بود.<br />دخترش «مارگارت» در بیوگرافی بحث انگیز «نگهبان رویا» که در سال 2001 منتشر کرده بود، گفته که پدرش یک مرد خود محور و همسر آزار است که به دختر حامله اش می گفته جنینش را سقط کند چون حق ندارد که بچه ای را به این "دنیای گند» بیاورد.<br />سالینجر سه بار ازدواج کرد. اولین ازدواج او با هشت ماه بیشتر دوام نیاورد. او در سال 1954 با زنی به نام «کلر داگلاس» ازدواج کرد. ماحصل این ازدواج تولد دو فرزندش به نام های مارگرات و متییو بود. این ازدواج هم در سال 1966 به جدایی انجامید. همسر سوم سالینجر 40 سال از خودش جوان تر بود.<br />سالینجر رمان بسیار محبوب «دشتبان» (ناتور دشت) را نوشته است، به علاوه یک سری آثار دیگرکه درخششان در حد رمان دشتبان یا حتی از آن هم بیشتر است. آقای سالینجر که در شهر کوچک «کورنیش» (در «نییو همپشایر») زندگی می کند همسایه دانشگاه «دارت مؤث» است. معروف است که او به حریم خصوصی اش خیلی اهمیت می دهد ولی دانشجویان تا کنون بار ها ادعا کرده اند که او را در کتابخانه «بِیکر بری» دیده اند.<br /><br />آقای سالنجر مثل «اسوامی هاریداس»، آهنگساز بزرگ قرن شانزدهم که فقط برای خدا می خواند و می نواخت، در اوایل دهه 1960 از منتشر کردن آثارش دست کشید و اکنون از قرار معلوم فقط برای خدا یا برای خودش می نویسد؛ این دو البته در فلسفه «ودانتا» که سالینجر خیلی از آثار خود را با تکیه بر آن نوشت (و خود من هم علاقه شدیدی به آن دارم) از هم تفکیک پذیر نیستند. برای ناآزمودگان – یا شاید هم کسانی که بیش از حد آموزش دیده اند و ادیبان خسته دل – چنین امتناعی از شهرت چیزی بیش از نقص عملکرد سیستم عصبی شخص و یک امتناع بچگانه از شهرت است.<br />ولی سالینجر با تلاش برای اجتناب خویشتن خویش از آثار عمرش، الگوی یک هنرمند تمام عیار را عرضه می کند؛ مردی که تمام حرف هایش را در نهایت صرفه جویی زد، و وقتی کارش به حد اعلای کمال رسید بلافاصله از دیدگان همه کنار رفت. او نمی خواست که بی خود و بی جهت پرسه بزند و دنیا را با بار خویشتنش آزار دهد، بلکه هر چه بیشتر به درون خودش فرو رفت.<br />«هرولد بلوم» منتقد ادبی معروف، اصرار دارد که کافکا و بکت، به ترتیب، معادل قرن بیستمی دو کتاب «برزخ» و «دوزخ» را نوشتند، ولی کتاب «بهشت» امکان نوشته شدن ندارد، چون زمانه ما بسیار تیره و تار است. ولی از نظر من، سالینجر کتاب بهشت را به شیوه بی سر و صدا و ظریف خاص خود نوشته است. سالینجر، از گیجی و سر در گمی هولدن کالفیلد معصوم گرفته تا روشنگری نهایی داستان های متعالی ای چون «تدی» و «زویی» و «هپ ورث 16، 1924»، به عنوان اولین نفر راهی برای خروج از هزار تو می یابد. او ودانتا و عرفان مسیحی را در پر و پیمان ترین سطح شان به خود جذب می کند، و دیگران را تشویق می کند چیزی را ببینند که «تی. اس. الییوت» آن را «یک چیز بی نهایت لطیف و بی نهایت رنج آور» می نامید که در پس ظاهر بیمار گون خویشتن و در پس آزار گیج کننده و بی رحمی افسار گسیخته که بخش های زیادی از زندگی را توصیف می کند، آرمیده است.<br />سالینجر در داستان «زویی» (که قسمت دوم «فرنی و زویی» است) خیلی موجز و خلاصه به موضوع می پردازد، و برای توضیحاتش از هیچ گونه کلمه نامطمئن استفاده نمی کند. شخصیت زویی در حالی که سعی می کند خواهرش خصلت های عجیب و نسبتا آزار دهنده استادش را بفهمد، می گوید: "حاضرم هر شرطی ببندم که این چیزی که او دارد استفاده می کند، و تو فکر می کنی خویشتن او است، به هیچ وجه خویشتن او نیست بلکه یک توانایی دیگر، یک توانایی کثیف تر و غیر اساسی تر است." همین «توانایی کثیف تر و غیر اساسی تر» (که من به طرز غیر ماهرانه ای تا کنون از آن تحت عنوان «خویشتن» یاد کرده ام) است که سالینجر تلاش کرد تا آن را به کار نبرد چون می خواست خالص و ناب بنویسد و فقط از خویشتن واقعی اش استفاده کند.<br />گروه زیادی از مردم در آمریکا وجود دارند که آرامش را در نوشته های آقای سالینجر پیدا کرده اند. چنین افرادی احتمالا در خارج آمریکا هم وجود دارند. متأسفانه سالینجر را اغلب نویسنده ای می دانند که آدم های دیوانه دوستش دارند، که این موضوع البته دستاورد های بزرگ او را زیر سؤال می برد. من می دانم که خواندن رمان «دشتبان» باعث نشده که بخواهم اعضای بازمانده گروه بیتلز را ترور کنم! بلکه تأثیر عکس داشت: خواندن این رمان باعث شد که نسبت به دنیای پیرامونم و آدم های آن حساس تر بشوم و آنها را درک کنم و با آنها همدلی کنم، حال هر چقدر همه ما ها دارای نقطه ضعف و آسیب دیده باشیم. کتاب های سالینجر به طور کلی مجموعه ای از بصیرت های زندگی هستند که در خیلی از آنها دنیای سقوط کرده وجود دارد.<br />شاید دیگر چیز زیادی از عمر آقای سالینجر باقی نمانده باشد. احتمالا او با خواندن این نوشته که داستان هایش با لحنی نسبتا پر نشاط تحسین شده اند خواهد گفت که خیلی کوتاه بوده، ولی من امیدوارم این تحسین ها – خیلی ها او را دوست دارند و احتمالا برایش دعا هم می کنند – برایش منفعتی داشته باشد. من در این زمینه خوش بینانه فکر می کنم. تولدش را به او تبریک می گویم. به نظر من، با توجه به خدمات فداکارانه او، برای کم تر کسی این اتفاق می افتد که یک عمر زندگی کنند ولی توانایی های شان دست نخورده باقی بماند.<br />نقل قول هایی از هولدن کالفیلد:<br />" من و آن یارو افسر نیروی دریایی وقتی همدیگر را دیدیم به هم گفتیم از دیدن هم خوشحال شدیم. این جمله اعصابم را به هم می ریزد. من همیشه دارم این جمله از دیدن تان خوشحال شدم را برای کسی به کار می برم که اصلا از دیدنش خوشحال نشدم! ولی اگر بخواهید زنده بمانید باید این جمله را بگویید!"<br />"در هر حال خوشحالم که بمب اتم را اختراع کرده اند. اگر یک بار دیگر جنگی راه بیفتد، من نفر اولی هستم که به جنگ می روم. به خدا قسم می خورم که داوطلبانه به جنگ می روم."<br />"پسر! وقتی می میری حسابی به آدم حال می دهند! امیدوارم وقتی مردم یک آدم عاقل پیدا بشود که جسد مرا در رودخانه ای چیزی پرتاب کند!"<br />با صدای بلند به من گفت: "موفق باشی"، درست مثل «اسپنسر» که وقتی داشتم از «پنسی» می رفتم. فقط خدا می داند که چقدر متنفرم از این که وقتی دارم از جایی می روم یک نفر با صدای بلند بگوید موفق باشی. واقعا اعصاب آدم خرد می شود."<br />"اصلا کل مشکل همین است؛ نمی توانی جایی را در این دنیا پیدا کنی که آرامش داشته باشد، چون اصلا چنین جایی وجود ندارد. شاید فکر کنی که وجود دارد ولی وقتی به خیال خودت به چنین جایی رسیدی یک نفر پیدایش می شوم و زیر دماغت می نویسد: {...}."<br />"نکته ای که در مورد بچه ها باید به آن توجه داشته باشی این است که اگر می خواهند یک حلقه طلا را بگیرند باید به آنها اجازه بدهی که این کار را انجام بدهند. اگر موفق نشدند، خب، موفق نشدند، ولی اصلا خوب نیست که چیزی به آنها بگویید."<br />"هرگز چیزی به کسی نگویید. اگر بگویید، کم کم همه را از دست می دهید!" <img src="http://img.danoush.ir/?i=1000874.jpg&n=j-d-salinger" alt="سالینجر در جوانی"  /><br /><img src="http://img.danoush.ir/?i=1000876.jpg&n=joyce-salinger"  /><br /></p>]]></description></item><item><title>"کسی ما را به شام دعوت نمی‌کند" منتشر شد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=549</link><description><![CDATA[<p>مجموعه داستان "کسی ما را به شام دعوت نمی‌کند" نوشته احمد آرام از سوی نشر افق منتشر شد.<br /><br />به گزارش خبرنگار مهر، این کتاب شامل 6 داستان کوتاه است با نامهای "از شما چه پنهان احساس خوشی داشتم"، "چه قدر به هم شبیه بودیم!"، "کنتراست"، "کافه الکترا"، "کسی ما را به شام دعوت نمی‌کند" و "تعادل".<br /><br />آرام در مجموعه داستان "کسی ما را به شام دعوت نمی‌کند" با ابداع مشبکهایی تاریک-روشن و مجموعه‌ای از تداخلها و نشانه‌ها مخاطب رابه سوی طنزی گزنده پیش می‌برد. او از طریق وهمی ناشناخته همسو با شکلی از دگردیسی فضایی گروتسک را رقم می‌زند.<br /><br />در این کتاب می‌خوانیم: شاید برای دیگران اهمیتی نداشته که او چند ساله است و چرا در رستورانی نیمه‌ تاریک که محل آدمهای مجرد است این‌گونه تنها و ستم کشیده نشسته‌است؛ اما برای من بسیار مهم و پر اهمیت است که او سی‌ و پنج سال دارد و دو بچه به دنیا آورده که هر دو با یک بیماری مرموز مرده‌اند و هر پزشکی به او توصیه کرده‌است که دیگر بچه‌دار نشود، می‌دانید که او همسر من است...<br /><br />مجموعه داستان"کسی ما را به شام دعوت نمی‌کند" با شمارگان 2000 نسخه در 168 صفحه و به قیمت 3000 تومان منتشر شده‌است.<br /></p>]]></description></item><item><title>«زرباران» دونالد بارتلمي با ترجمه‌ي احسان لامع انتشار يافت</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=548</link><description><![CDATA[<p>مجموعه‌ي داستان «زرباران» نوشته‌ي دونالد بارتلمي با ترجمه‌ي احسان لامع منتشر شد.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، زرباران، ظهور كاپيتاليسم، سلطان جاز، دوميه، تهديد كولبي، خانم مندايبل و من، رابرت كندي از غرق ‌شدن نجات يافت، خنگ و عزيمت، داستان‌هاي اين مجموعه هستند كه در 111 صفحه و شمارگان 1100 نسخه از سوي انتشارات نگاه به چاپ رسيده است.<br /><br />در مقدمه‌ي اين كتاب، كه به جواد ماه‌زاده تقديم شده، آمده است: «در حال حاضر، ترجمه‌ي داستان‌هاي مدرنيستي و پست‌مدرنيستي در ايران كاري عبث است. اين گفته دلايل مختلفي دارد. بهترين دليل آن را مي‌توان عادت كردن ذهن خواننده‌ي ايراني به داستان رئاليستي، رمانتيكي و ناتوراليستي خواند كه وقتي اين ذهن به يك داستان مدرنيستي مانند «خشم و هياهوي» فالكنر و داستان‌هاي پست‌مدرنيستي مي‌پرد، سردرگم مي‌شود. مضمون اين داستان‌ها را نه تنها نمي‌فهمد؛ بلكه آن را به تمسخر مي‌كشد و مي‌توان گفت كه در اين مورد حق با خواننده است و تا زماني كه خود ذهن و انديشه‌ي فرد مدرن ‌نشده و تفكرات حاكم بر پيرامون و جامعه‌ي مدرنيته را پشت سر نگذاشته باشد، درك مفاهيم مدرن و پست‌مدرن سخت است.<br /><br />تب پست‌مدرنيسم مدت‌ها پيش در ايران بالا گرفت و خوشبختانه پس از مدتي كوتاه فروكش كرد؛ به‌طوري كه بسياري از روزنامه‌نگاران از اين موضوع بسيار سخن گفتند و چندين كتاب و نويسنده را در كشور جا انداختند؛ اما قدر مسلم اين مفاهيم چون به‌صورت عملي در جامعه‌ي ما جا نيافتاده است، نمي‌تواند ملموس باشد و حتا عده‌اي بر آن شدند تا با تقليد، خود را نويسنده‌ي مدرن و پست‌مدرن معرفي كنند.<br /><br />اگر به شناخت ادبيات در دوره‌ها و سبك‌هاي مختلف بخواهيم بپردازيم، بي‌شك نيازمند معرفي و ترجمه‌ي آثار مختلف صرفا در جهت آگاهي‌بخشي هستيم و انتظار نمي‌رود كه اين نوع آثار بي‌ هيچ تجربه‌ي عملي بتواند جايگاه خود را پيدا كند؛ بلكه هدف فقط آشنا ساختن خوانندگان و نويسندگان و روزنامه‌نگاران با اين ژانر‌هاست.<br /><br />اما چيزي كه مهم است، اين است كه اگر خواننده‌اي عادي بخواهد كتابي با اين ژانرها بخواند، بايد با برخي از مؤلفه‌هاي آن آشنا شود؛ بنابراين بر آن شدم تا با شكاف مختصر ادبيات و جامعه‌ي پست‌مدرن، به درك بهتر اين داستان‌ها كمكي به خوانندگان كرده باشم.»<br /><br />در ادامه، مطالبي با عنوان «درآمدي بر ادبيات مدرن»، «ويژگي‌هاي داستان‌هاي عصر مدرن» و «پست‌مدرنيسم» انتشار يافته است.<br /></p>]]></description></item><item><title>آثار عاميانه‌ي صادق هدايت در اروپا انتشار يافت</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=547</link><description><![CDATA[<p>در آستانه‌ي سال‌روز تولد صادق هدايت، سومين مجموعه از آثار اين نويسنده شامل آثار عاميانه‌ي او در اروپا منتشر شد.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، جلد سوم مجموعه‌ي آثار هدايت، «پژوهش در فرهنگ عاميانه‌ي مردم ايران» نام دارد كه دربرگيرنده‌ي تمام كارهاي او در زمينه‌ي فرهنگ توده‌ي مردم ايران است.<br /><br />اين كتاب با آثاري چون: «نيرنگستان»، «اوسانه»، «ترانه‌هاي عاميانه»، «متل‌هاي فارسي»، «فولكلور يا فرهنگ توده»، «طرح كلي براي كاوش منطقه»، «شيوه‌ي نوين در شعر فارسي»، «چند نكته درباره‌ي ويس و رامين»، «درباره‌ي ايران و زبان فارسي» و بالأخره «جادوگري در ايران» ( به زبان فرانسه) همراه است.<br /><br />جلد اول اين مجموعه، «مجموعه‌ي داستان‌هاي كوتاه صادق هدايت» شامل 42 داستان است كه براي نخستين‌بار تمام داستان‌هاي كوتاه اين نويسنده را يك جا گرد آورد و در 600 صفحه منتشر شد.<br /><br />جلد دوم هم «طنز هدايت» است شامل «حاجي آقا»، «وغ وغ ساهاب»، «علويه خانم» و «ولنگاري» كه در اين مجموعه كه در 400 صفحه چاپ شده، متن كامل و بدون تغيير مهم‌ترين آثار طنز هدايت آمده ‌است.<br /><br />همچنين 28 بهمن‌ماه هم‌زمان با سال‌روز تولد هدايت، «بوف كور» او كه تاكنون به 22 زبان ترجمه و منتشر شده، چاپ خواهد شد، كه درواقع، جلد چهارم كارهاي اوست كه در اروپا منتشر مي‌شود.<br /></p>]]></description></item><item><title>گزيده‌ي شعر معاصر ايران در ژاپن منتشر شد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=546</link><description><![CDATA[<p>کتاب «مجموعه‌ي شعر معاصر ايران» به زبان ژاپني منتشر شد.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «مجموعه‌ي شعر معاصر ايران» شامل 50 شعر از 12 شاعر نوسراي ايران و دربرگيرنده‌ي شعرهايي از نيما يوشيج، احمد شاملو، مهدي اخوان ثالث، سهراب سپهري، فروغ فرخزاد، سيمين بهبهاني، هوشنگ ابتهاج، نادر نادرپور، نصرت رحماني، حميد مصدق، محمد مختاري و احمدرضا احمدي است.<br /><br />علاوه بر اين 50 شعر، زندگي‌نامه‌ي مختصري از هر کدام از شاعران در اين مجموعه‌ ارائه شده است. همچنين دو متن تشريحي درباره‌ي شعر فارسي و شکل‌گيري شعر نو و شرح شعر نو در پايان کتاب درج شده است.<br /><br />قدرت‌الله ذاكري - محقق و مترجم آثار ژاپني - با اعلام خبر انتشار اين كتاب، به ايسنا گفت: تا کنون در ژاپن، بيش‌تر شعر شاعران کلاسيک ايراني ترجمه مي‌شد و توجه و تمرکز بيش‌تر بر شعر کلاسيک ايران بود. براي مثال، تقريبا 20 ترجمه‌ي متفاوت مستقيم يا از طريق زبان واسطه از رباعيات خيام به ژاپني صورت گرفته است که ترجمه‌ي مستقيم «اوگاوا ريوساکو» تا کنون چاپ شصت‌وچهارم را هم پشت سر گذاشته است. کتاب «مجموعه‌ي شعر معاصر ايران» نخستين کتاب در نوع خود است که مستقيم از زبان فارسي به ژاپني برگردانده شده است و مترجمان اين کتاب خواسته‌ي خود را از گردآوري و ترجمه‌ي اين کتاب، ايجاد فرصتي براي ژاپني‌ها براي لمس روحيه‌ي ايراني و شناخت چهره‌اي ديگر و غيرتحريف‌شده از ايران عنوان کرده‌اند.<br /><br />اين کتاب به عنوان ‌هشتمين مجموعه از ‌سري کتاب‌هاي شعر ‌معاصر ‌جهان از ‌سوي انتشارات «دويوبيجوتسو» منتشر شده است. قبل از اين، مجموعه‌ها‌ي شعري از چين، کره، مکزيک، سوييس، شاعران ‌آمريکايي آسيايي‌تبار و ديگران توسط اين انتشارات منتشر شده است.<br /><br />مترجمان اين کتاب، «شوري سوزوکي»، «کيميئه ‌مائه‌دا»، «ناهو ناکامورا» و «فرزين فرد»هستند. خانم «سوزوکي» متولد سال 1968 و فارغ‌التحصيل مقطع کارشناسي ارشد مطالعات منطقه‌يي از دانشگاه مطالعات خارجي توکيوست. خانم مائه‌دا ‌متولد سال 1972، پيش‌تر همراه ع. پاشايي ترجمه‌ي فارسي برخي هايکوهاي مشهور را در کتابي با نام «لاک پوک زنجره» توسط نشر يوشيج منتشر کرده و براي علاقه‌مندان به هايکو در ايران شناخته‌شده است. او داراي مدرک کارشناسي ارشد ادبيات فارسي است و موضوع پايان‌نامه‌ي دوره‌ي کارشناسي ارشدش «تصوير شعر معاصر ايران» و «شعرشناسي و تحليل وزني شعر بي‌وزن احمد شاملو» بوده است.<br /><br />«ناهو ناکامورا» متولد سال 1981، فارغ‌التحصيل رشته‌ي فرهنگ منطقه‌يي از دانشکده‌ي زبان‌هاي خارجي دانشگاه مطالعات خارجي اوساکا و تخصصش زبان فارسي است. او در حال حاضر مشغول گذراندن دوره‌ي عالي پژوهش‌هاي منطقه‌يي در دانشگاه مطالعات خارجي توکيوست. عمده موضوع تحقيقي او، تصاوير شاعرانه در شعر معاصر ايران و ادبيات فارسي است. اما فرزين فرد که شعرهايي از حميد مصدق و محمد مختاري را در اين کتاب ترجمه کرده‌، متولد سال 1970 در شهر رشت است. بعد از فارغ‌التحصيلي از‌ رشته‌ي ادبيات ژاپني دانشکده‌ي زبان‌هاي خارجي دانشگاه تهران، براي ادامه‌ي تحصيل به ژاپن رفت و در رشته‌ي پژوهش‌هاي توريسم در مقطع کارشناسي ارشد از دانشگاه «ريکّيو‌» فارغ‌التحصيل شد. در حال حاضر هم در صنعت توريسم ايران مشغول است.<br /></p>]]></description></item><item><title>رماني ديگر از كورت ونه‌گات در ايران منتشر مي‌شود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=545</link><description><![CDATA[<p>رماني ديگر از كورت ونه‌گات جونيور در ايران منتشر مي‌شود.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، زهرا طراوتي هم با ترجمه‌ي رمان «Play Piano» به جمع مترجمان آثار اين نويسنده‌ي فقيد آمريكايي پيوست.<br /><br />طراوتي كه تاكنون دوسوم از ترجمه‌ي اين رمان ونه‌گات را به انجام رسانده، هنوز بر سر ترجمه‌ي نهايي عنوان كتاب به نتيجه نرسيده است و مي‌گويد، عنوان كتاب در نگاه نخست، يك معنا به دست مي‌دهد؛ اما پس از اين‌كه رمان را خواندي و بادقت آن را ترجمه كردي، لزوما قرار نيست همان معنايي را داشته باشد كه در نگاه اول به دست مي‌آيد؛ از همين‌روست كه ترجيح مي‌دهد عنوان كتاب، آخرين مرحله از ترجمه‌ي آن باشد.<br /><br />رمان «Play Piano» در ادامه‌ي ترجمه‌ي آثار اين نويسنده‌ي ضد جنگ آمريكايي به فارسي است كه به سرپرستي علي شيعه‌علي انجام مي‌شود.<br /><br />آثار منتشرنشده‌ي ونه‌گات در زبان فارسي به 16 تا 17 رمان مي‌رسد كه در كاري ي گروهي از سوي انتشارات سبزان منتشر خواهد شد.<br /><br />آخرين كتاب ونه‌گات كه در سال 2005 منتشر شد، مجموعه‌اي از مقالات شرح ‌حال با نام «مرد بي‌وطن» بود. از اين اثر در زبان فارسي ترجمه‌هايي از جمله به قلم حسين شهرابي، علي‌اصغر بهرامي، و زيبا گنجي و پريسا سليمان‌زاده منتشر شده است. رمان‌هاي «گهواره‌ي گربه‌»، «سلاخ‌خانه‌ي شماره‌ي پنج» و «شب مادر» هم از ديگر آثار اين نويسنده است كه در زبان فارسي ترجمه و منتشر شده است.<br /><br />كورت ونه‌گات جونيور متولد 11 نوامبر سال 1922 در ايندياناپليس آمريكا بود. در سال 1945، به علت ورود به خاك آلمان دستگير شد و به زيرزمين كشتارگاهي در شهر «درسدن» ‌آلمان زنداني شد. زماني‌كه بمب‌افكن‌هاي متفقين اين شهر را نابود كردند، او يكي از هفت زنداني آمريكايي بود كه توانست جان سالم به‌درببرد. تجربه‌ي او از همين دوران، مضمون كتاب معروف او «سلاخ‌خانه شماره‌ي پنج» را شكل داد.<br /><br />كورت ونه‌گات آوريل 2007 در سن 84سالگي درگذشت.<br /><br />رمان‌هاي ونه‌گات عبارت‌اند از: «پيانونواز» (1952)، «زنان غول» (1959)، « شب مادر» (1961)، «گهواره‌ي گربه» (1963)، «خدا شما را بيامرزد آقاي رزواتر» (1965)، «سلاخ‌خانه‌ي شماره‌ي پنج» (1969)، «صبحانه‌ي قهرمانان» (1973)، «اسلپ استيك» (1976)، «اعدامي» (1979)،‌ «رودي والتز» (1982)، «گالاپاگز» (1985)، «ريش آبي» (1987)، «اجي مجي» (1990) و «زمان زلزله» (1997).<br /></p>]]></description></item><item><title>انتشار دفتر شعر تازه ای از علی باباچاهی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=544</link><description><![CDATA[<p>اين مجموعه با نام «فقط از پريان دريايي زخم زبان نمي‌خورد» حدود 170 صفحه و شامل دو مصاحبه‌ است كه به گفته‌ي شاعر، از مهر سال گذشته براي دريافت مجوز انتشار ارائه شده بود و چندي پيش با حذف دو شعر، مجوز گرفت. مجموعه‌ي يادشده دربرگيرنده‌ي شعرهاي سال 85 تا خرداد 86 باباچاهي است كه از سري مجموعه‌ي حلقه‌ي نيلوفري نشر نويد شيراز منتشر شده است. باباچاهي در توضيحي درباره‌ي اين مجموعه گفت: اطلاق شعر سپيد، آزاد و يا نيمايي بر شعرهاي اين كتاب درست به نظر نمي‌رسد. از نظر وزن و يا موسيقي كه به اين شعرها نگاه كنيم، از امكانات وزن عروضي، شعر آزاد يا نيمايي، شعر سپيد، شعر منثور و از امكانات موسيقي زبان بهره گرفته‌اند؛ بنابراين اين مجموعه از نظر موسيقي يا وزن در زمره‌ي اوزان مركب يا پيوندي قرار مي‌گيرد.<br />او همچنين مجموعه‌ي شعر «هوش و حواس گل شب‌بو براي من كافي است» را به نشر ثالث سپرده است.<br />اين مجموعه 70 شعر بلند، 90 «شعرك» (شعر كوتاه) و دو مقاله را شامل ديدگاه‌هاي شاعر درباره‌ي شعر دربر مي‌گيرد.<br />از سوي ديگر، كتاب سه‌جلدي «گزاره‌هاي منفرد» باباچاهي براي چاپ دوم براي كسب مجوز نشر ارائه شده كه جلد اول آن مجوز گرفته است.<br />همچنين گزيده‌اي از شعرهاي اين شاعر با نام «اين هم يك شوخي بود» توسط نشر ويستار حروف‌چيني شده است.<br />اين مجموعه انتخابي از شعرهاي باباچاهي از سال 65 به اين‌سوست كه به صورت دوزبانه‌ي فارسي ـ انگليسي به چاپ مي‌رسد.<br />به گفته‌ي او، اين مجموعه‌ي شعر دو جلد در يك كتاب و شامل 50 شعر به همراه مقدمه‌اي دوزبانه است كه ترجمه‌ي شعرها را سعيد سعيدپور انجام داده است.<br />علي باباچاهي متولد سال 1321 در شهرستان كنگان استان بوشهر است و از او پيش‌تر، مجموعه‌هاي شعرهاي «در بي‌تکيه‌گاهي»، «جان و روشنايي‌هاي غمناک»، «از نسل آفتاب»، «آواي دريامردان»، «گزينه‌ي اشعار»، «منزل‌هاي دريا بي‌نشان است»، «نم‌نم بارانم»، «عقل عذابم مي‌دهد»، «قيافه‌ام که خيلي مشکوک است»، «رفته ‌بودم به صيد نهنگ»، و «پيکاسو در آب‌هاي خليج فارس» منتشر شده است. <br />منبع: ایسنا<br /></p>]]></description></item><item><title>"بی‌خیال" در بازار کتاب</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=543</link><description><![CDATA[<p>رمان "بی‌خیال" نوشته دبرا رابرتسن با ترجمه آسیه و پروانه عزیزی از سوی انتشارات بازتاب نگار منتشر شد.<br /><br />به گزارش خبرنگار مهر، رمان "بی‌خیال" عمق اندوه یک خانواده را به دلهره یک داستان پرهیجان پیوند می‌زند تا حکایت جذاب و نفسگیری از رشته‌های توجه و مسئولیتی خلق کند که در جامعه ما به هم بافته و از هم گسیخته می‌شوند؛ "بی‌خیال" داستان زمانه ماست.<br /><br />در این رمان پرل هشت ساله سخت تلاش می‌کند همه کارها درست انجام شود. از برادر کوچکش مراقبت می‌کند و اسباب خرسندی مادرش را فراهم می‌آورد، در این ضمن با احتیاط به علائق شخصی‌اش هم می‌پردازد اما حوادث یک روز تابستانی تغییری در زندگی‌اش رقم می‌زند و از‌ آن پس دیگر هیچ کاری درست انجام نمی‌شود.<br /><br />دبرا رابرتسون با نوشتن "بی‌خیال" دو جایزه ادبی "نیتا کیبل لیترری" و "کولین رودریک" را از آن خود کرد و نامزد دریافت جایزه مایلز فرانکلین و جایزه نویسندگان کامن ولت شد.<br /><br />رمان "بی‌خیال" با شمارگان 1100 نسخه  در 340 صفحه و به قیمت 6400 تومان منتشر شده‌است.<br /></p>]]></description></item><item><title>حافظ موسوي: مكتب‌هاي ادبي در ايران جامع نيستند</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=542</link><description><![CDATA[<p>به اعتقاد حافظ موسوي، مكتب‌هاي ادبي در ايران جامع نيستند.<br />اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در خوزستان، با بيان اين‌كه ما در ايران، مشكل تبيين و توضيح پيوستگي ساختارها با ساختارهاي هم‌عصر را داريم، گفت: گاهي اوقات، موج‌هاي ادبي از درون اجتماع بيرون مي‌آيند و بر اثر تحولاتي كه در خود اجتماع يا عصر و درون ايجاد مي‌شود، پديد مي‌آيند؛ مانند تحولي كه نيما يوشيج در شعر فارسي ايجاد كرد.<br />او در همين‌باره ادامه داد: گاهي اوقات نيز مكتب‌سازي اراده‌گرايانه انجام مي‌شود و شخصي به عرضه‌ي سبك تصميم مي‌گيرد كه غالبا با شكست مواجه مي‌شود.<br />موسوي خاطرنشان كرد: در همه‌جاي دنيا، سبك‌ها و مكاتب ادبي وامدار هم‌ديگر و در گفت‌وگو با هم هستند و با تراش دادن يك نوع زيبايي‌شناسي بر تغيير سليقه‌ي عمومي و فرهنگي تأثير دارند؛ اما ما مسأله‌ي سبك را داريم؛ چراكه سبك‌ها شخصي و خصوصي هستند. اين در حالي است كه حافظ و سعدي كارهاي متفاوتي ارائه دادند و هر كدام ويژگي خود را داشتند.<br />اين شاعر اظهار كرد: در اين دوره نيز مهدي اخوان‌ ثالث، نيما يوشيج و منوچر آتشي وجود دارند كه تحت يك دسته‌بندي مكتبي هستند؛ ولي هر كدام ويژگي‌هاي سبكي خود را دارد. مكتب‌هاي ادبي در ايران جامعيت اتفاق‌هاي غرب را ندارند؛ ولي همه‌ي اين‌ها تدوين‌شدني هستند و مي‌توان خاستگاه اجتماعي و چرايي پيدايش‌شان را بررسي كرد.<br /><br />حافظ موسوي در پايان يادآور شد: منتقد ادبي كسي است كه بتواند جريان‌ها را از طريق كاوش در ساختار و كشف پيوستگي ‌ساختارها تبيين كند و اين اتفاقي است كه در ايران نيافتاده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>رمان ديگري از پي‌. دي. جيمز در ايران منتشر مي‌شود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=541</link><description><![CDATA[<p>شيوا مقانلو كه مجوز انتشار «ژاله‌كش» ادويچ دانتيكا را گرفته است، ترجمه‌ي «خانه‌ي بي‌گناه» پي‌. دي. جيمز را منتشر مي‌كند.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «ژاله‌كش» ادويچ دانتيكا - نويسنده‌ي آمريكايي هاييتي‌الاصل - جزو رمان‌هاي پروفروش آمريكا بوده است و به مشكلات هاييتي مي‌پردازد. اين رمان به گفته‌ي مترجم، بعد از دو سال انتظار به تازگي مجوز انتشار دريافت كرده و از سوي نشر چشمه منتشر خواهد شد.<br /><br />رمان يادشده ابتدا قرار بود با نام «ژاله‌شكن» منتشر شود كه نامش تغيير كرد.<br /><br />از سوي ديگر، مقانلو اخيرا داستان «خانه‌ي بي‌گناه» پي‌ .دي. جيمز را به فارسي ترجمه كرده است كه اين كتاب از سوي نشر تنديس منتشر خواهد شد.<br /><br />امير احمدي آريان «زنانه نيست» اين نويسنده را به فارسي ترجمه كرده كه اخيرا از سوي انتشارات نيلوفر منتشر شده است.<br /><br />اين نويسنده‌ي انگليسي خالق رمان‌هاي پليسي سال 1920 در آكسفورد متولد شد و اولين رمانش را با نام «صورتش را بپوشان» در سال 1962 منتشر كرد.<br /><br />از سوي ديگر، مجموعه‌ي داستان «روي پله‌هاي كنسرواتوار» دونالد بارتلمي كه منتخبي از داستان‌هاي اين نويسنده‌ي آمريكايي است، با ترجمه‌ي مقانلو از سوي نشر افق به چاپ خواهد رسيد.<br /><br />اين مترجم پيش‌تر، «زندگي شهري» و «زن تسخيرشده»‌ي اين داستان‌نويس را ترجمه كرده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>نامزدهای نهمین دوره‌ی جایزه‌ی هوشنگ گلشیری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=540</link><description><![CDATA[<p>خوابگرد: با به پایان رسیدن مرحله‌ی نخستِ نهمین دور‌ه‌ی جایز‌ه‌ی هوشنگ گلشیری و جمع‌بندی امتیازهایی که نظردهندگان مرحله‌ی اول به ۴۳ مجموعه‌داستان منتشرشده در سال ۱۳۸۷ داده بودند، آثار زیر به مرحله‌ی دوم جایزه راه یافتند. در این مرحله، داوران منتخب بنیاد، این آثار را داوری و از میان آن‌ها برندگان این دوره را انتخاب خواهند کرد. بنیاد امیدوار است که کار داوری تا اواسط اسفندماه به پایان رسد و در مراسمی برندگان اعلام شوند. چنان‌که پیش‌تر نیز اعلام شده است، بنیاد تصمیم دارد که امسال در مراسم جایزه با اهدای تندیس و لوح تقدیر بنیاد گلشیری به خانواد‌ه‌ی زنده‌یاد اسماعیل فصیح، یاد این داستان‌نویس معاصر را نیز گرامی دارد.<br /><br />برندگان در دو گروه مجموعه‌داستان و مجموعه‌داستان اول معرفی خواهند شد و تندیس جایزه، لوح تقدیر و مبلغ ده میلیون ریال به هریک از برندگان تعلق خواهد گرفت. بنا بر اعلام قبلی، امسال جایز‌ه‌ی گلشیری فقط به مجموعه‌داستان تعلق خواهد گرفت و سال دیگر رمان‌های منتشرشده در سال‌های ۸۷ و ۸۸ در روند داوری دهمین دور‌ه‌ی جایزه شرکت خواهند کرد.<br /><br />نامزدهای بخش مجموعه‌داستان<br />(از نویسندگانی که پیش‌تر در ایران مجموعه‌داستان منتشر کرده‌اند)<br />ـ پیمان اسماعیلی، «برف و سمفونی ابری»، نشر چشمه<br />ـ حامد حبیبی، «آن‌جا که پنچرگیری‌ها تمام می‌شوند»، ققنوس<br />ـ حمیدرضا نجفی، «دیوانه در مهتاب»، چشمه<br />ـ فریبا وفی، «در راه ویلا»، چشمه<br /><br />نامزدهای بخش مجموعه‌داستان اول<br />(از نویسندگانی که پیش‌تر در ایران مجموعه‌داستان منتشر نکرده‌اند)<br />ـ حامد اسماعیلیون، «آویشن قشنگ نیست»، ثالث<br />ـ مرجان بصیری، «شهر یک‌نفره»، ققنوس<br />ـ پدرام رضایی‌زاده، «مرگ‌بازی»، چشمه<br /><br /><br />http://www.khabgard.com/<br /></p>]]></description></item><item><title>جشنواره شعر فجر؛ هر سال دو قدم به عقب مي‌رود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=539</link><description><![CDATA[<p>ایلنا: آغاز برنامه‌هاي تبليغاتي چهارمين دوره جشنواره شعر فجر كه از نزديكي در برگزاري اين مراسم دارد، همزمان شد با خودداري بسياري از شعراي نامي كشور از شركت در اين جشنواره. عده‌اي از آنها خود از پذير ش داوري سرباز زدند و تعداد ديگري براي داوري دعوت نشدند.<br />به گزارش ايلنا، ازجمله كساني كه براي داوري جشنواره دعوت نشدند اما نامشان به عنوان داور برده ‌شد،‏ عبدالجبار كاكايي؛‏ ساعد باقري و سهيل محمودي است. اين سه شاعر با اعلام خبر عدم حضور خود در جشنواره، هرگونه همكاري با اين جشنواره را تكذيب كردند.<br />عبدالجبار كاكايي در اين رابطه به خبرنگار ايلنا گفت: ازسوي اين جشنواره هيچ‌گونه تماسي با من نگرفتند و از من به عنوان داور دعوت نشده است. تنها چندبار براي نظرخواهي از دبيرخانه با من تماس گرفته شده است.<br />وي افزود: من به هيچ عنوان اين جشنواره را قبول ندارم و آن را در ظرفيت اين سيستم دولتي و وزارت ارشاد نمي‌بينم.<br />كاكايي كه خود در دومين دوره اين جشنواره به عنوان شاعر انقلاب برگزيده شده است؛ درباره اين جشنواره گفت: نگاه داوران و مسوولان اين جشنواره كاملا جانبدارانه است و همه طيف‌هاي ادبي را دربرنمي‌گيرد. به عبارت ديگر يك‌جور تقدير از خود و خودي‌هاست.<br />اين شاعر انقلاب؛‌ معتقد است، حتي در ميان شاعران انقلاب نيز انتخاب محدود شده است و نوعي خط‌كشي در انتخاب‌ها صورت گرفته است.<br />كاكايي در پايان با بيان اينكه درصورت دعوت شدن نيز در اين جشنواره شركت نمي‌كند، گفت: من؛ سياست‌گذاري‌ها و اين نگاه جانبدارانه اين جشنواره را قبول ندارم و درصورت دعوت شدن نيز داوري جشنواره را نمي‌پذيرفتم. اين جشنواره نه‌تنها در اين دوره پيشرفتي نداشته بلكه هر سال چند قدم به عقب رفته است.<br />تنگ‌نظري سياست‌گذاران جشنواره و امكانات و ظرفيت محدود اين جشنواره، از نكاتي است كه كاكايي براي عدم شركت در آن بيان مي‌كند.<br /></p>]]></description></item><item><title>محمد ايوبي داستان‌نويس درگذشت</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=538</link><description><![CDATA[<p>محمد ايوبي بامداد امروز (شنبه، 19 دي‌ماه) در سن 67سالگي درگذشت.<br />به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين داستان‌نويس كه اين اواخر به علت بيماري قلبي و عفونت ريه در بستر بيماري بود، ساعت 1:30 امروز در بيمارستان ابن سينا از دنيا رفت.<br />همسر ايوبي در توضيحي درباره‌ي علت درگذشت او، گفت: صبح ديروز (جمعه، 18 دي‌ماه)، براي جراحي لگن به بيمارستان منتقل شد؛ اما اعلام شد كه ريه‌اش آب آورده است و به كما رفت، كه در نهايت، ساعت 1:30 امروز درگذشت.<br />جزييات مراسم تشييع پيكر ايوبي هنوز مشخص نشده است.<br />به گزارش ايسنا، محمد ايوبي متولد سال 1321 در اهواز بود. رمان‌هاي «راه شيري»، «سفر تا سرطان مغول»، سه‌گانه‌ي «آواز طولاني جنوب»، مجموعه‌ي داستان «مراثي بي‌پايان» و رمان «روز گراز» از جمله آثار منتشرشده‌ي او هستند.<br />رمان «صورتك‌هاي تسليم» اين داستان‌نويس نيز به عنوان نامزد بخش داستان دومين دوره‌ي جايزه‌ي ادبي جلال آل احمد معرفي شده بود.<br /></p>]]></description></item><item><title>نویسنده‌ هری پاتر به سرقت ادبی متهم شد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=537</link><description><![CDATA[<p>یک نقاش ایرلندی جی کی رولینگ نویسنده مجموعه آثار هری پاتر را به سرقت ادبی متهم کرد.<br />به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از "پرس ریلیز"، ویلیام کِلی نویسنده و نقاش ایرلندی در آخرین پست وبلاگ خود نوشته است: جی کی رولینگ با توجه به آثار هنری من و با الهام از داستانی که من نوشته‌ام این داستانها را نوشته است.<br />به اعتقاد این هنرمند ایرلندی جی کی رولینگ با کمک دیگران شخصیتها، درونمایه، شیوه‌ نگارش، فلسفه و دیدگاههای وی را که در داستانی با عنوان "سفر با لی پو" به رشته‌ تحریر درآورده به نام خود ثبت کرده است.<br />ویلیام کلی مدعی شده که او داستان "سفر با لی پو" را در سال 1990 و برای گروه سنی کودک و نوجوان نوشته است.<br /> وی گفت: این داستان را در همان سالها از طریق اینترنت منتشر کردم و در دسترس عموم قرار دادم.<br /> این هنرمند ایرلندی مدعی شده که رولینگ در همان زمان این اثر را مطالعه کرده و نسبت به آن ابراز شگفتی کرده است.<br /> این اظهارنظر در حالی صورت گرفته که جی کی رولینگ مدعی شده هرگز هیچ داستانی از این نویسنده و هنرمند ایرلندی را مطالعه نکرده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>"لانه آسمان" منتشر شد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=536</link><description><![CDATA[<p>جموعه شعر "لانه آسمان" سروده چویی جونگ یول با ترجمه پونه ندائی از سوی نشر امرود منتشر شد.<br />به گزارش خبرنگار مهر، این کتاب که با اجازه و آگاهی شاعر به فارسی ترجمه شده در چهار بخش 67 شعر از این شاعر کره‌ای را در بر می‌گیرد.<br />شعرهای کوتاه چویی جونگ یول در کنار زبان شفاف و بی‌پیرایه سرشار از حس اصیل کره‌ای نسبت به طبیعت و انسان است. شعر چویی وجود بومی بودن کاملاً جهانی است و در عین حال مضامین جهانی مثل عشق، راست‌کرداری و حقیقت‌طلبی که چویی در شعرش می‌آورد بر پایه فرهنگ اصیل بومی استوار است.<br />چویی با این که در آمریکا درس خوانده باز با روح و جسمش به زادگاهش باز می‌ گردد تا جهان بینی خود را با رنگ و بوی کشورش تکامل این‌گونه تکامل بخشد: من خودم/ به آمریکا آمدم/ کشوری که فکر می‌کردم بزرگ است/ در حقیقت غاری کوچک است.<br />پونه ندائی با اشعارش و مجله‌ "شوکران" که به همت او به چاپ می‌رسد شناخته شده‌است؛ ترجمه مجموعه شعر "لانه آسمان" مهارت او را در بخش دیگری از ادبیات به نمایش می‌گذارد.<br />کتاب "لانه آسمان" با شمارگان 1000 نسخه در 112 صفحه منتشر شده ‌است.<br /></p>]]></description></item><item><title>سيدعلي صالحي 3 مجموعه‌ي شعر را در راه انتشار دارد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=535</link><description><![CDATA[<p>سه‌ مجموعه‌ي شعر «انيس، آخر همين هفته مي‌آيد»، «رد پاي برف تا بلوغ كامل گل سرخ» و «ما نبايد بميريم، رؤياها بي‌مادر مي‌شوند» سروده‌ي سيدعلي صالحي منتشر مي‌شوند.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين سه دفتر شعر در سال‌هاي 1384 تا 1387 سروده شده و به گفته‌ي شاعر، دو دفتر «انيس، آخر همين هفته مي‌آيد» و «رد پاي برف تا بلوغ كامل گل سرخ» از سوي انتشارات نگاه و مجموعه‌ي «ما نبايد بميريم، رؤياها بي‌مادر مي‌شوند» توسط انتشارات آگاه منتشر خواهد شد.<br /><br />صالحي اميدوار است، اين سه كتاب تا اوايل سال 1389 منتشر شوند، هر چند به گفته‌ي‌ او، از اين سه كتاب، هنوز مجوز قطعي «رد پاي برف تا بلوغ كامل گل سرخ» از سوي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي صادر نشده است.<br /><br />او درباره‌ي چاپ‌هاي مجدد آثارش هم گفت: تقريبا 90درصد مجموعه‌ي اشعار مستقلم در بازار كتاب ناياب‌اند و ناشران آماده‌اند كه در صورت مساعد ‌شدن شرايط، اين دفتر‌ها را مجددا منتشر كنند. نمونه‌ي آن، چاپ ششم «دير آمدي ري‌را» است. به‌جز چاپ سوم مجموعه‌ي اشعار دوجلدي كه در سال 1389 به چاپ چهارم مي‌رسد، تقريبا چاپ تمامي آثارم به پايان رسيده است و بايد تجديد چاپ شوند.<br />اين شاعر اين روزها نيز مجموعه‌ي شعر ديگري را آماده مي‌كند و در حال پاك‌نويس كردن آن‌ است. اين مجموعه شعرهاي از نيمه‌ي سال 87 تا امروز او هستند كه هنوز عنواني براي آن انتخاب نكرده است.<br /><br />صالحي همچنين در توضيحي كوتاه گفت: هنوز دينم را به اين مردم ادا نكرده‌ام. من در انتهاي قافله و پشت سر مردم، رو به محقق‌ شدن آمال‌هاي جمعي پيش مي‌روم؛ آن هم به عنوان «شاعر»، نه‌ كم و نه بيش، فقط «شاعر»! با اين اشاره پيداست كه تا چه اندازه مردم را دوست مي‌دارم.<br /></p>]]></description></item><item><title>رمان چاپ‌نشده‌ي روبرتو بولانو در اسپانيا منتشر مي‌شود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=534</link><description><![CDATA[<p>رمان چاپ‌نشده‌ي روبرتو بولانو - نويسنده‌ي سرشناس شيليايي - در اسپانيا منتشر مي‌شود.<br />به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، رمان «رايش سوم» كه روبرتو بولانو حدود سال 1989 آن را نوشته و تاكنون به چاپ نرسيده است، از سوي انتشارات آناگراما در اسپانيا به‌صورت كامل به چاپ خواهد رسيد.<br />اين كتاب كه سال گذشته پيدا شده بود، براي اولين‌بار در نمايشگاه كتاب فرانكفورت در معرض ديد ناشران و بازديدكنندگان قرار گرفت.<br />روبرتو بولانو كه سال‌هاي پاياني عمر خود را در منطقه‌ي كاستابراوا در اسپانيا گذراند، سال 2003 در سن 50سالگي درگذشت.<br />به گزارش هرالد تريبيون، از ديگر آثاري كه در سه‌ماهه‌ي اول امسال در اسپانيا به چاپ مي‌رسد، رمان «تحقير» نوشته‌ي فيليپ راث - نويسنده‌ي سرشناس آمريكايي - است.<br />در ژانر پليسي نيز به آثاري چون «يادداشت‌هاي آگاتا كريستي» و همچنين «اسكارپتا» نوشته‌ي پاتريسيا كورنول - جنايي‌نويس معروف آمريكايي - مي‌توان اشاره كرد.<br /></p>]]></description></item><item><title>كتاب‌هاي بهرام صادقي دوباره منتشر شدند</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=533</link><description><![CDATA[<p>كتاب‌هاي بهرام صادقي دوباره منتشر شدند.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مجموعه‌ي داستان «سنگر و قمقمه‌هاي خالي» كه از هشت سال پيش چاپش به پايان رسيده و تجديد چاپ نشده بود، به تازگي با ويراست كامل از سوي نشر كتاب زمان به چاپ دوم رسيده است.<br /><br />از سوي ديگر، تنها رمان منتشرشده‌ي اين داستان‌نويس با نام «ملكوت» از سوي نشر يادشده به چاپ نهم رسيده است. «ملكوت» در دهه‌هاي اخير يك‌ بار در سال 79 و بار ديگر در سال 86 تجديد چاپ شده بود.<br /><br />به گفته‌ي خانواده‌ي صادقي، با وجود به اتمام رسيدن چاپ اين آثار، ناشر آن‌ها را تجديد چاپ نمي‌كرد، كه به ‌تازگي دوباره‌ منتشر شده‌اند.<br /><br />چندي پيش نيز رمان «ملكوت» با عنوان «Le pays du Non-Où» در 194 صفحه با ترجمه‌ي ژولي دووينيو از سوي انتشارات اوب (L'Aube) فرانسه در اين كشور منتشر شد، كه به گفته‌ي خانواده‌ي صادقي، فرمي از سوي ناشر اين اثر براي آن‌ها ارسال شد و قرار بود به همراه چند جلد از ترجمه‌ي كتاب، مبلغي به عنوان كپي‌رايت آن ارسال شود كه اين اتفاق نيافتاده است.<br /><br />بهرام صادقي 18 دي‌ماه سال 1315 در نجف‌آباد اصفهان به‌دنيا آمد.<br /><br />در سال 1334 در دانشكده‌ي پزشكي دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و اولين داستان خود را با نام «فردا در راه است» در سال 1335 در مجله‌ي سخن به‌چاپ رساند.<br /><br />صادقي داستان‌هايش را در مجله‌هايي نظير سخن، صدف، فردوسي، كيهان هفته، جنگ اصفهان، جهان نو و جنگ فلك‌افلاك منتشر مي‌كرد و آخرين داستانش به‌نام «وعده‌ي ديدار با جوجو جتسو» در سال 1355 در روزنامه‌ي كيهان به‌چاپ رسيد.<br /><br />اين نويسنده 12 آذرماه سال 1363 در حالي‌كه به‌عنوان پزشك در يكي از درمانگاه‌هاي كرج مشغول به‌كار بود، بر اثر ايست قلبي درگذشت.<br /></p>]]></description></item><item><title>امرايي 20 داستان‌ 20 برنده‌ي نوبل ادبيات را ترجمه كرد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=532</link><description><![CDATA[<p>اسدالله امرايي مجموعه‌اي از داستان‌هاي نويسندگان برنده‌ي جايزه‌ي نوبل ادبيات را منتشر مي‌كند.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعه با نام «بيست، بيست» 20 داستان را از 20 نويسنده‌اي كه جايزه‌ي نوبل ادبيات برده‌اند، دربر مي‌گيرد و از سوي نشر گل‌آذين منتشر خواهد شد.<br /><br />به گفته‌ي امرايي، در اين كتاب، داستان‌هايي از نويسندگان تازه نوبل‌برده‌اي چون هرتا مولر و ژان‌ گوستاو لوكلزيو نيز ترجمه شده است.<br /><br />كتاب يادشده با مقدمه‌اي از گابريل گارسيا ماركز كه با موضوع كتاب مربوط است، همراه خواهد بود.<br /><br />از سوي ديگر، «زير آفتاب هيچ چيز تازه‌اي نيست» اثر ارنست همينگوي با ترجمه‌ي اسدالله امرايي به چاپ خواهد رسيد.<br /><br />اين كتاب پيش‌تر در ايران با نام «خورشيد همچنان مي‌دمد» منتشر شده است.<br /><br />كتاب يادشده به همراه چاپ جديد ترجمه‌ي «مردان بدون زنان» همينگوي در سري ميراث ادبيات جهان، از سوي نشر افق انتشار خواهد يافت.<br /><br />همچنين «پرده‌ي نقره‌يي» ديگر ترجمه‌ي امرايي به زودي از سوي انتشارات مرواريد منتشر خواهد شد. اين كتاب مجموعه‌اي از بهترين داستان‌هاي سه‌ دهه‌ي اخير آمريكاست كه اين مترجم آن‌ها را انتخاب و ترجمه كرده است.<br /><br />در اين مجموعه، داستان‌هاي از تيم اوبرايان، سينگر، جان آپدايك، ديويد جائوس و ديگر نويسندگان آمريكايي آمده كه به گفته‌ي مترجم، از بيش‌تر آن‌ها براي ترجمه‌ي اثرشان اجازه گرفته شده است.<br /><br />از جمله ترجمه‌هاي اسدالله امرايي به اين عنوان‌ها مي‌توان اشاره كرد: «کوري» نوشته‌ي ژوزه ساراماگو، «خوش‌خنده»ي هاينريش بل، «مردان بدون زنان» ارنست همينگوي، «لورا دياز» کارلوس فوئنتس، «دختر بخت»، «جنگل کوتوله‌ها»، «سرزمين اژدهاي طلايي» و «شهر جانوران» ايزابل آلنده، «زندگي من در سيا: جاسوسي براي تمام فصول» دوان کلاريج، «دريا» نوشته‌ي جان بنويل، «کليساي جامع» (دو روايت)، «گل‌هاي ميخک» و «هر وقت کارم داشتي تلفن کن» ريموند کارور، «اسطوره‌ي عصيان: چه گوارا سخن مي‌گويد» جوزف هنسن، «گارسيا مارکز به زبان ساده» ماريانا سولانت، «چه گوارا به زبان ساده» سرگيو سيناي، «مکانيک شب‌کار: يک رمان عاشقانه‌ي آرام در ده فصل کوتاه» جي.ام. بوير، «با چشمان شرمگين» طاهر بن جلون، «جزاير خرد - سياست‌هاي کلان: جزاير تنب و ابوموسي در خليج فارس» و «دير راهبان» فريراد کاسترو با ترجمه‌ي امرايي و محمد چرم‌شير.<br /></p>]]></description></item><item><title>آرش حجازی از مدیریت انتشارات کاروان استعفا داد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=531</link><description><![CDATA[<p>من از بانیان انتشارات کاروان در سال ۱۳۷۶ بودم و از آن هنگام، تا سال ۱۳۸۸ به مدت ۱۲ سال مدیریت این انتشارات را بر عهده داشتم. در این ۱۲ سال به غیر از انتشار بیش از ۲۵۰ عنوان کتاب در زمینه های ادبیات داستانی، فلسفه، کودکان و نوجوانان، آیین ها و اساطیر، مراجع، شعر و…، ۲۵ شماره نشریه فرهنگی هنری جشن کتاب را منتشر کردیم (توقیف شد)، ۵ شماره نشریه کامیاب را منتشر کردیم (تعطیلش کردند)، پروژه انتشار کتاب های سخنگو را راه اندازی کردیم، پائولو کوئلیو را به ایران دعوت کردیم (به عنوان اولین نویسنده مطرح غیرمسلمانی که بعد از انقلاب ۵۷ به ایران سفر می کرد)، چهار سال متوالی جایزه ادبی یلدا را اهدا کردیم، از معدود و اولین ناشران ایرانی بودیم که به معاهدات بین المللی کپی رایت احترام گذاشتیم، باشگاه کتاب راه انداختیم، و به هر حال سعی کردیم به سهم خودمان، هرکاری از دستمان برمی آمد برای خدمت به توسعه فرهنگی کشورمان انجام دهیم. این دوازده سال از زیباترین سال های زندگی من است و به لحظه لحظه اش افتخار می کنم. مهم ترین دستاورد این سال ها برای من، پیدا کردن بیشتر از یک میلیون دوست فارسی زبان در ایران و سراسر دنیا بود که قدم به قدم، با هم رشد کردیم و بالیدیم.<br /><br />به هر حال، با توجه به اینکه چند ماه قبل برایم مسجل شد که فعلا بازگشت من به ایران با کرام الکاتبین است و علی رغم میل قلبی ام و عشق عمیقم به فرهنگ کشورمان، ناچارم در سرزمین دیگری زندگی کنم؛ دیگر امکان مدیریت بر انتشارات کاروان را ندارم. حدود چهار ماه قبل رسما از مدیریت انتشارات کاروان استعفا داده ام و دیگر در هیچ یک از امور انتشارات کاروان و تصمیم گیری های آن دخالتی ندارم. البته این استعفا از علاقه قلبی عمیق من به این انتشارات و تک تک دوستانی که در این دوازده سال افتخار همکاری با آن ها را داشته ام، نمی کاهد و امیدوارم کسانی که در این سال ها لطفی به من و انتشارات کاروان داشته اند، همچنان در کنار این انتشارات و زحمتکشانی بمانند که شبانه روز سعی دارند در گسترش فرهنگ مکتوب کشورمان سهمی ایفا کنند.<br /><br />موفق باشید<br /></p>]]></description></item><item><title>کنارهم گذاشتن تکه های آخرین رمان نابوکف</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=530</link><description><![CDATA[<p>ایلنا: عادات نویسندگی «ولادیمیر نابوکف» حتی از زاویه معیارهای نبوغ علمی عجیب و غریب بودند. او بیشتر قسمت های رمان «لولیتا» را در صندلی عقب ماشین خانوادگی شان نوشت، یک «اولدزموبیلِ» مدلِ 1946. (او می گفت این ماشین تنها جایی در آمریکا بود که از گزند سر و صدا و باد در امان بود!) او برای نوشتن از کاغذهای معمولی استفاده نمی کرد، بلکه برعکس با مداد روی کارت های کوچک بایگانی می نوشت، و همسرش «ویه را» آنها را برایش تایپ می کرد.<br />نابوکف آخرین سال های عمرش را در یک هتل بزرگ در «مونتروِ» سوئیس گذراند (با در آمد حاصل از فروش رمان لولیتا از پس هزینه آن بر می آمد) و روی رمانی به نام «اصالت لورا» کار کرد. ولی او پیش از آن که این رمان را به پایان برساند از دنیا رفت، و از خودش یک جعبه حاوی 138 عدد کارت بایگانی به جا گذاشت و از همسرش ویه را خواست که آنها را بسوزاند. ولی همسرش این کار را نکرد.<br />پسرش «دیمیتری» هم این کار را نکرد. اکنون دیمیتری نابوکف رمان «اصالت لورا» (انتشارات «ناپف»؛ 278 صفحه) منتشر کرده است؛ چیزی که از این کتاب به چشم می آید یک چاپ شکیل است با قیمت 35 دلار که نوشته های روی آن کارت های بایگانی هریک به طور جداگانه روی یکی از صفحات آن چاپ شده است. دیمیتری در یک مصاحبه مکاتبه ای با هفته نامه «تایم» گفت: "نابوکف می خواست در مقابل مرگ پیروز شود و صد برگ دیگر هم با عجله بنویسد، ولی باتوجه به حوادثی که پیش آمد، او نمی توانست پیش بینی کند که شکل نهایی رمانش چگونه خواهد بود. ولی از منتشر شدن آن مطمئن بود. او از سال 1974 بر روی این رمان داشت کار می کرد، و وقتی در سال 1976 از او پرسیدند که از سه کتاب مورد علاقه اش نام ببرد که مشغول خواندن شان است و دوست دارد نگه شان دارد، اسم این سه کتاب را آورد: یک ترجمه جدید از «دوزخ» دانته؛ یک کتاب درباره پروانه های آمریکای شمالی و همین کتاب اصالت لورا ... نویسنده ای که بخواهد رمانش سوزانده شود از آن رمان به عنوان کتاب محبوب خود یاد نمی کند."<br />رمان اصالت لورا یک رمان تکه تکه است، یا مجموعه ای از چند تکه. دیمیتری می گوید: "احتمالا نصف یا یک سوم این رمان صرفا از جنبه فنی نوشته شده."[ این رمان دارای فصل های متوالی نیست. نابوکف دوست داشت که از چندین جبهه به سوژه هایش حمله کند، از همه جهات، و او این کار را با کارت های بایگانی، راحت تر انجام می داد. کتاب در یک مهمانی که زنی به نام «فلورا» در آن حضور دارد، آغاز می شود. ]...<br />ما سپس با شوهر این زن که مورد خیانت واقع شده، آشنا می شویم: "یک عصب شناس درخشان، استاد سرشناس دانشگاه، و یک جنتلمن با درآمد مستقل؛ دکتر «فیل وایلد» همه چیز داشت به جز یک ظاهر جذاب." فیل از فلورا بزرگ تر است، و آدمی عجیب و غریب و خسیس است، و بیشتر به خودآزمایی عجیب خودش علاقه مند است تا همسرش. او همچنان که احساس می کند بدن در حال پیر شدنش دارد چروکیده می شود، به خودش عادت می دهد که در بحر تفکر فرو برود و در دنیای خیال بدن خود را تجسم می کند و سپس در ذهن خود بخشی از آن را حذف می کند؛ او این کار را با انگشتان پایش شروع می کند، که فورا به خواب می روند. او از این طریق تصور می کند که دارد تکه تکه و به تدریج، مرگ خود را تجربه می کند؛ مرگ را در کنترل خود می گیرد و آن را به یک عمل ارادی و اختیاری و حتی لذت بخش تبدیل می کند. او به ما می گوید: "روند مردن از طریق اضمحلالِ خود بزرگترین لذت را به آدم می دهد." عنوان فرعی این رمان این است: «مردن لذت دارد.»<br />برای خوانندگانی که به نابوکف علاقه مندند، رمان اصالت لورا لذت های خاص خود را دارد. این کتاب برای خواننده علاقه مند مثل یک لغو حکم اعدام است؛ مثل این است که یک دوست قدیمی را که فکر می کردی دیگر پیدایش نمی شود برای آخرین بار ببینی. این رمان وضع به هم پاشیده و آشفته ای دارد، مثل تلی از خرده شیشه است، ولی این خرده شیشه ها فقط به نابوکف تعلق دارند و نه هیچ کس دیگر.<br />رابطه فاقد عشق و بدون شور فلورا و فیلیپ و کناره گیری عجیب فیلیپ از زندگی روزمره، باعث می شود (یا می توانست باعث شود) رمان اصالت لورا به تعمق افسرده کننده ای درباره مخمصه های جسمانی ما آدم ها تبدیل شود. و دیگر چه؟ عنوان رمان به یک رمان در رمان به نام «لورای من» که داستان آن درباره شخصیتی به نام فلورا است، اشاره می کند. اسم فلورا نیز با اسم «آئورا» هم قافیه است؛ آئورا نام عشق فیلیپ در عنفوان جوانی او است و فلورا ازنظر ظاهری به او شباهت دارد؛ همه اینها زنجیره ای شباهت ها و بازتاب ها را به وجود می آورد که ما را هدایت می کند به سوی ... کدام سو؟<br />ما هرگز این را نخواهیم دانست. اصالت لورا یک ویرانه زیبا است، مثل مجسمه «ونوس»؛ این اثر یک رمان نیست. اگر جز این وانمود کنیم داریم خود مان را فریب می دهیم؛ درست مثل فیلیپ که اعتقاد دارد می تواند بر مرگ فائق شود. در بعضی موارد، به نظر می رسد کتاب انتظار آینده ای از هم پاشیده و متلاشی را برای خود داشته باشد؛ نابوکف فلورا را با یک "کتاب دشوار نانوشته و نصفه نوشته شده و بازنویسی شده" مقایسه می کند. این بخشی از جذابیت او و عجیب این که بخشی از جذابیت لورا نیز هست. شما چیزی را که می بینید تحسین می کنید و چیزی را که نمی بینید ولی ممکن بود وجود داشته باشد، در رؤیای تان می بینید.<br /><br />* برشی از کتاب «اصالت لورا» نوشته ولادیمیر نابوکف<br />فصل پنج<br />دکتر «فیلیپ وایلد»، عصب شناس درخشان، استاد سرشناس دانشگاه، و یک جنتلمن با درآمد مستقل، همه چیز داشت به جز یک ظاهر جذاب. با این حال، آدم وقتی آن صحنه شوکه کننده را می دید که آن هیکل بی اندازه چاق روی آن پاهای کوچک مضحک با ناز و ادا به سمت تریبون می رفت و صدایش را قبل از شنوندگانش را با کلام طنز آمیزش مشعوف کند، با حالتی قوقولی قوقو مانند صاف می کرد، در اندک مدتی شوکه شدن خود را فراموش می کرد. لورا هیچ توجعی به شوخ طبعی فیلیپ نداشت و فقط مسحور پول و شهرت او بود.<br />ولی در این زندگی دیگر چیز شگفت انگیزی زیادی در انتظار لورا نبود. تا به امروز، پس از گذشت سه سال از ازدواج شان، او بهره کافی را از پول و شهرت شوهرش برده بود. فیلیپ در خانه آدم خسیس و پول دوستی بود. خانه اش در «نییو جرزی» به اندازه کافی خدمتکار نداشت. خانه روستایی اش در «آریزونا» سال های سال نوسازی نشده بود. ویلایش در «ریویه را» فاقد استخر بود و فقط یک حمام داشت. وقتی لورا در همه اینها تغییر ایجاد کرد، او به نشانه نارضایتی صدایی از گلوی خود خارج می کرد و چشمان قهوه ای رنگش ناگهان پر از اشک می شد.<br /></p>]]></description></item><item><title>احمدرضا احمدي جلد نخست شعرهاي تازه‌اش را به چاپ سپرد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=529</link><description><![CDATA[<p>حمدرضا احمدي نخستين جلد از مجموعه‌ي شعر «دفترهاي سالخوردگي» را با نام «در اين كوچه‌ها بنفشه مي‌رويد: باران» به چاپ سپرد.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «دفترهاي سالخوردگي» شامل تازه‌ترين شعرهاي اين شاعر است كه اولين مجلد آن در نشر چشمه در حال حروف‌چيني است.<br /><br />اين مجموعه كه احتمالا به چهار دفتر برسد، با عنوان كلي «دفترهاي سالخوردگي» منتشر خواهد شد و هر مجلد آن عنوان جداگانه‌اي خواهد داشت.<br /><br />احمدرضا احمدي كه مدتي پيش در بيمارستان بستري بود، اين روزها به پاكنويس كردن مجلدهاي بعدي شعرهاي تازه‌اش مشغول است كه به زودي آن‌ها را به چاپ خواهد سپرد.<br /><br />از سوي ديگر، يك مجموعه‌ي پنج‌جلدي از شعرهاي اين شاعر در نشر نظر در حال انتشار است.<br /><br />اين اثر پنج‌جلدي با تصويرسازي همراه است و چهار مجلد اول آن با عنوان‌هاي «پسركي به نام احمدرضا احمدي گم شده است»، «خانواده‌اي را از نگراني برهانيد و مژدگاني دريافت كنيد»، «احمدرضا احمدي پيدا شد» و «احمدرضا احمدي از بالكن خانه‌شان فرار كرد» منتشر خواهد شد.<br /><br />به گفته‌ي احمدي، اين مجموعه احتمالا از پنج جلد بيش‌تر شود.<br /><br />ليدا طاهري، كريم نصر، حسام طباطبايي و مهكامه شعباني نيز اعضاي گروه تصويرسازي مجموعه‌ي يادشده هستند.<br /><br />احمدرضا احمدي متولد 30 ارديبهشت‌ماه سال 1319 در كرمان است.<br /></p>]]></description></item><item><title>رمان مشترك 3 نويسنده‌ي زن در راه است</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=528</link><description><![CDATA[<p>مان مشترك فرزانه كرم‌پور، لادن نيكنام و مهناز رونقي براي چاپ آماده شد.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به گفته‌ي كرم‌پور، قرارداد چاپ اين اثر با نام «علائم حياتي يك زن» با انتشارات ققنوس بسته شده و قرار است براي كسب مجوز نشر به وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي ارسال شود.<br /><br />او همچنين گفت، اين اثر يك رمان با ساختاري جديد است كه با توجه به تحقيقاتي كه در ساير شاخه‌هاي ادبي انجام داده، اين ساختار جديد براي نخستين‌بار است كه در دنيا استفاده مي‌شود.<br /><br />كرم‌پور با اشاره به وجود ساختار اپيزوديك در سينما و ادبيات و روايت داستان از سوي افراد مختلف، تأكيد كرد: اين اثر از ديدگاه سه زن، ولي با ساختاري متفاوت از آن‌چه تاكنون بوده، روايت مي‌شود.<br /><br />او همچنين درباره‌ي كارهاي خود گفت: رمان كوتاه «نيشكر» كه پيش از اين، داستان كوتاه آن را در مجموعه‌ي «كشتارگاه صنعتي» منتشر كرده بودم، ماه قبل در سوئد چاپ شد.<br /></p>]]></description></item><item><title>آرش نصرت‌اللهي سومين كتاب شعرش را منتشر مي‌كند</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=527</link><description><![CDATA[<p>آرش نصرت‌اللهي سومين مجموعه‌ي شعرش را منتشر مي‌كند.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعه سروده‌هاي اين شاعر را در سال‌هاي‌٨٦ تا ‌٨٨ دربر مي‌گيرد و به گفته‌ي او، در آن مضاميني اجتماعي -عاطفي با رويكردي منتقدانه ارائه مي‌شود.<br /><br />نصرت‌اللهي اين مجموعه‌ي شعر را براي چاپ آماده كرده و منتظر نهايي شدن مذاكرات خود با ناشر است كه پيش‌بيني مي‌كند تا چند روز آينده انجام شود.<br /><br />او در اين‌باره گفت كه سومين مجموعه‌ي شعرش را از چند وقت پيش آماده‌ي چاپ داشته؛ اما با توجه به شرايط اجتماعي و سياسي جامعه احساس مي‌كرده كه زمان براي ارائه‌ي آن مناسب نيست.<br /><br />نصرت‌اللهي شرايط امروز جامعه‌ي ما را شرايط سختي براي ادبيات دانست و با اشاره به اين موضوع كه در نوشتار بايد صداقت وجود داشته باشد، گفت: در جامعه‌ي ما به كلمه احترام گذاشته نمي‌شود؛ اما در اين شرايط، فكر مي‌كنم بايد چيزي را كه به آن اعتقاد دارم، بنويسم. اگر ننويسم يا چاپ نكنم، احساس مي‌كنم كلمه را تنها گذاشته‌ام و اين با بي‌احترامي به كلمه فرق چنداني ندارد. البته در وهله‌ي اول، كار من نوشتن است و چاپ يا عدم چاپ نوشته، مقوله‌ي ديگري است كه در چند سال اخير مجبوريم با آن دست‌وپنجه نرم كنيم و من اين را نمي‌فهمم.<br /><br />او با اشاره به اين موضوع كه براي ديگران نسخه نمي‌پيچد، گفت: فكر مي‌كنم به عنوان يك نويسنده، صداقتم به امكان‌سنجي نياز دارد؛ بايد براي خودم مشخص كنم كه در آفرينش متنم، صداقت دارم يا ندارم. اين ديگر چيزي است كه هر نويسنده پيش خودش به آن مي‌رسد و ديگران از آن سر در نمي‌آورند.<br />آرش نصرت‌اللهي متولد سال ‌١٣٥٧ در آستاراست و پيش‌تر، مجموعه‌هاي شعر «رفته‌ام خودم را بياورم» را در سال ‌٨٣ توسط انتشارات فرهنگ ايليا و «تو/ تهران/ ‌١٣٨٥» را در سال ‌٨٧ توسط نشر ثالث منتشر كرده است. او در مجموعه‌هاي پيشين خود نيز مضامين اجتماعي را مدنظر قرار داده بود؛ با اين تفاوت كه در مجموعه‌ي اولش، خاستگاه و فضاي كارها خصوصي‌تر بود و در مجموعه‌ي دوم، پس‌زمينه‌هاي عاطفي و صلح، بيش‌تر نمود پيدا كرده بود.<br /></p>]]></description></item><item><title>حميد خادمي مجموعه آثار منتخب برتولت برشت را ترجمه مي‌كند</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=526</link><description><![CDATA[<p>حميد خادمي كه به تازگي مجموعه اشعار سيلوراستاين با ترجمه او براي چندين‌بار تجديدچاپ شده، هم‌اكنون مشغول ترجمه مجموعه آثار منتخب برتولت برشت است.<br />به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مترجم هنوز در مورد نام موسسه انتشاراتي اين اثر تصميمي نگرفته است.<br />اخيرا مجموعه اشعار سيلور استاين با عناوين «بالاافتادن »،« جايي كه پياده ‌رو تموم مي‌شه» و «نوري دراتاق زير شيرواني» با ترجمه اين مترجم به ترتيب به چاپ چهاردهم، دوازدهم و دهم رسيده‌اند.<br /><br />«كودكي به نام هيچ» عنوان آخرين اثر ترجمه شده اين مترجم است كه با قلم ديويد پلزر با همت انتشارات معاني منتشر شده است. اين اثر كه در زمينه كودك آزاري است به سبب مشكلات موجود در پخش كتاب هنوز وارد بازار نشده است.<br /><br />حميد خادمي اين روزها مشغول ترجمه «كانون تمركز مشاركت‌ها» است. اين كتاب كه بناست توسط بانك جهاني وارد بازار شود، به مشاركت‌هاي كه توسط اجتماعات كوچك در كشورهاي درحال توسعه رخ مي‌دهد و كمك‌هايي كه اين بانك مي‌تواند جهت تسريع اين فعاليت‌ها داشته باشد ،مي‌پردازد.<br /></p>]]></description></item><item><title>ترجمه‌هاي نوشين ابراهيمي از عاشقانه‌هاي كلاسيك</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=525</link><description><![CDATA[<p>نوشين ابراهيمي (الوند) از مجموعه‌ي عاشقانه‌هاي كلاسيك، سه كتاب «بلندي‌هاي بادگير» اميلي برونته، «جين اير» شارلوت برونته و «اوژني گرانده»ي اونوره دو بالزاك را ترجمه كرده است.<br />به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، تاكنون دو كتاب از اين سه كتاب با عنوان‌هاي «جين اير» و «بلندي‌هاي بادگير» با ترجمه‌ي اين مترجم توسط انتشارات افق راهي بازار شده‌اند.<br /><br />«اوژني گرانده» نيز قرار است توسط همين مؤسسه‌ي انتشاراتي منتشر شود.<br /><br />همچنين در حوزه‌ي آثار كلاسيك، رمان «موبيديك» اثر هرمان ملويل قرار است با ترجمه‌ي اين مترجم توسط انتشارات افق به چاپ برسد.<br /><br />نوشين ابراهيمي متولد 1359 در تهران است. او كه فارغ‌التحصيل رشته‌ي شيمي از دانشگاه آزاد اسلامي تهران است، تا كنون چند كتاب را براي كودكان و نوجوانان ترجمه و منتشر كرده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>داستان‌هاي ديگري از سلينجر با ترجمه‌ي شيعه‌علي منتشر شد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=524</link><description><![CDATA[<p>پس از انتشار «دختري که مي شناختم» جي‌. دي. سلينجر و «كوروش بزرگ؛ هنر رهبري جنگ» با ترجمه‌ي علي شيعه‌علي، ترجمه‌ي سه اثر كورت ونه‌گوت با سرپرستي و ترجمه‌ي اين مترجم به پايان رسيد.<br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «دختري که مي شناختم» مجموعه‌ي داستاني از جي .دي. سلينجر است كه با ترجمه‌ي علي‌ شيعه‌علي به تازگي ازسوي نشر سبزان منتشر شده است.<br />کتاب شامل هشت قصه است كه قرار بود به نام «غريبه و چند داستان ديگر» منتشر شود، كه در نهايت به پيشنهاد ناشر، با اين نام منتشر شد.<br /><br />اين اثر بخشي را نيز در ضميمه‌ي خود دارد، كه در آن، پاورقي‌هاي آمده در صفحات متعدد كتاب را يك‌جا در پايان كتاب توضيح مي‌دهد تا فهم كتاب براي مخاطب آسان‌تر شود.<br /><br />جلد اول از مجموعه‌ي داستان‌هاي كوتاه جي. دي. سلينجر با عنوان «يادداشت‌هاي شخصي يك سرباز» پيش‌تر با ترجمه‌ي اين مترجم منتشر شده است.<br /><br />«كوروش بزرگ؛ هنر رهبري جنگ» نيز با ترجمه‌ي او به تازگي از سوي نشر يادشده منتشر شده است. اين اثر شامل روايتي از به قدرت رسيدن بنيان‌گذار سلسه‌ي هخامنشيان است.<br /><br />اين اثر را لري هزويك - ژنرال بازنشسته‌ي ارتش آمريكا - از روي رساله‌ي گزنفون - مورخ يوناني پيش از ميلاد - نوشته است. به گفته‌ي مترجم، مستندات اين اثر همان رساله‌ي گزنفون با نام «كوروش بزرگ» است كه اين افسر بازنشسته‌ي ارتش آمريكا به زباني روايي، چگونگي به قدرت رسيدن كوروش را بيان مي‌كند. همچنين نويسنده‌ي اثر از نحوه و روش نظامي ارتش كوروش صحبت مي‌كند تا تاكتيك‌هاي جنگي او براي رهبري ارتش را بازگو كند.<br /><br />از سوي ديگر، شيعه‌علي كه سرپرستي و ترجمه‌ي آثار ونه‌گوت را بر عهده دارد، «محبوس» اين نويسنده را به عنوان اولين اثر از اين مجموعه ترجمه كرده است كه از سوي نشر سبزان منتشر خواهد شد.<br /><br />به گفته‌ي او، اين اثر درباره‌ي رياست‌جمهوري ريجارد نيكسون و رسوايي واترگيت است كه به شخصيت‌هاي جانبي اين حادثه مي‌پردازد.<br /><br />از اين مجموعه همچنين رمان «خدا رحمتت كند آقاي رز واتر» توسط زهرا ميرباقري ترجمه شده است كه از سوي نشر يادشده منتشر مي‌شود.<br />از سوي ديگر، ‌«صبحانه‌ي قهرمانان»، رماني مصور از اين نويسنده‌ي آمريكايي، توسط شيعه‌علي به فارسي ترجمه شده است.<br /><br />اين رمان كه داراي طنزي تلخ است، به نوعي رماني سياسي مربوط به وقايع جنگ جهاني دوم است كه با طرح‌هايي از كورت ونه‌گوت منتشر خواهد شد.<br /><br />پيش‌تر، علي‌اصغر بهرامي «سلاخ‌خانه‌ي شماره‌ي پنج»، «گهواره‌ي گربه»، «شب مادر»، «مجمع‌الجزاير گالاپاگوس» و«مرد بدون وطن» را از اين نويسنده‌ي فقيد آمريكايي به فارسي برگردانده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>حمایت میلان کوندرا از پولانسکی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=523</link><description><![CDATA[<p>میلان کوندرا نویسنده اهل چک و کاندیدای جایزه نوبل ادبیات به همراه گروهی دیگر از نویسندگان و اهالی فرهنگ در نامه‌ای خواستار پایان دادن به حصر خانگی رومن‌پولانسکی کارگردان لهستانی الاصل شدند.<br /><br />به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از فرانس پرس، کوندرا دراین نامه جمعی، ضمن ابراز تأسف از بازداشت خانگی این کارگردان 67 ساله در سوئیس و خطر استرداد وی به آمریکا، این کار را مانع از ادامه کار این فیلمساز نابغه دانسته ‌است.<br />پولانسکی در سال 1977 در پی یک رسوایی  در ایالات متحده از سوی قانون آن کشور تحت پیگرد قرار گرفت اما پس از گذراندن چند هفته بازداشت پیش از اتمام دادرسی از آمریکا به فرانسه گریخت.<br /><br />وی دیگرهرگز بازنگشت و حتی برای دریافت جایزه اسکار به خاطر فیلم"پیانیست" به آمریکا نرفت. در این سالها مقامات دادگستری این کشور حکم تعقیب وی را همچنان معتبر نگه دانسته‌اند. در 2005 با حکمی مجدد از پولانسکی خواسته شد که خود را به مقامات قضایی کالیفرنیا معرفی کند که وی از این امر خودداری کرد.<br />در 27 سپتامبر 2009 رومن پولانسکی برای دریافت جایزه‌ای که قرار بود در جشنواره فیلم زوریخ در سوئیس به مناسبت تجلیل از کارنامه هنری‌اش به او داده شود به این شهر سفر کرد ولی در فرودگاه زوریخ و با استناد به درخواست دادگستری ایالات متحده آمریکا توسط پلیس دستگیر شد.<br /></p>]]></description></item><item><title>مجموعه‌ي شعر سعيد آرمات همچنان در انتظار مجوز</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=522</link><description><![CDATA[<p>مجموعه‌ي شعر «ساعت سعد‌ خانه‌ي ويلايي» سعيد آرمات پس از گذشت بيش از يك سال، همچنان در انتظار دريافت مجوز نشر به سر مي‌برد.<br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعه‌ شعرهاي چند سال اخير آرمات را دربر مي‌گيرد كه شعرهايي در قالب سپيد و در ادامه‌ي شعرهاي دهه‌ي 70 او هستند.<br />مجموعه‌ي يادشده قرار بود توسط انتشارات نويد شيراز منتشر شود، كه به گفته‌ي شاعر، پس از گذشت بيش از يك سال همچنان در انتظار دريافت مجوز نشر است.<br />آرمات همچنين به مجموعه‌ي شعري با نام «بوسه بر نخاع مخاطب» اشاره كرد كه به‌دليل صادر نشدن مجوز و اين‌كه هيچ توضيحي نيز براي آن ارائه نشده، حدود يك سال قبل در سوئد منتشر شده است. اين مجموعه به‌دنبال شعرهاي موسوم به شعر دهه‌ي 70 تدوين شده بود.<br /></p>]]></description></item><item><title>آثار سروش دباغ درباره‌ي فلسفه‌ي ويتگنشتاين و روشنفكري ديني</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=521</link><description><![CDATA[<p>سروش دباغ آثاري درباره‌ي فلسفه‌ي ويتگنشتاين و روشنفكري ديني منتشر مي‌كند.<br />به گزارش بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دباغ در ادامه‌ي تأمل‌هايش در باب فلسفه‌ي ويتگنشتاين، اثر تأليفي ديگري را با نام «زبان و تصوير جهان» از سوي نشر ني به چاپ مي‌رساند.<br />به گفته‌ي او، «زبان و تصوير جهان» جستارهايي نه‌گانه در فلسفه‌ي ويتگنشتاين است. ‌يك مقاله از اين مجموعه به كتاب «در باب يقين» ويتگنشتاين اختصاص دارد، در سه مقاله به ويتگنشتاين متقدم پرداخته مي‌شود، همچنين نويسنده در سه مقاله به ويتگنشتاين متأخر مي‌پردازد. يك گفت‌وگوي تخصصي و همچنين يك يادداشت درباره‌ي كنفرانس سالانه‌ي ويتگنشتاين كه در وين برگزار شده بود، از ديگر بخش‌هاي اين كتاب خواهد بود. از سويي به قلم اين پژوهشگر فلسفه و عضو هيأت‌علمي مؤسسه‌ي پژهشي حكمت و فلسفه‌ي ايران، ‌كتاب «در باب روشنفكري ديني و اخلاق» از سوي نشر صراط منتشر خواهد شد.<br />اين كتاب همان‌طور كه از نامش برمي‌آيد، اثري در حوزه‌ي روشنفكري ديني است و از سويي به مباحث اخلاقي نيز مي‌پردازد. اين اثر دربرگيرنده‌ي گفت‌وگوهاي سروش دباغ در سه، چهار سال اخير است. علاوه بر اين، شامل پنج مقاله از مقالات و يادداشت‌هاي اجتماعي - فرهنگي نگارنده است.<br />انتظار مي رود هر دو اثر يادشده در يكي، دو ماه آينده منتشر شود.<br />دباغ كه از آغاز تابستان سال 87 به طور جدي به ترجمه‌ي «تراکتاتوس» يا همان رساله‌ي منطقي - فلسفي ويتگنشتاين براي سومين‌بار به زبان فارسي همت گماشته، همچنين از به انجام رسيدن ترجمه‌ي اين اثر مهم فلسفي خبر داد و گفت كه هم‌اكنون كار شرح تراكتاتوس را آغاز كرده‌ و انتظار مي‌رود تا شب عيد نوروز به انجام برسد.<br />او متذكر شد: هم‌اكنون دكتر فاطمه مينايي در حال ويراستاري ترجمه‌ي اثر است و متن ترجمه‌شده از زبان انگليسي را با متن آلماني تطبيق مي‌دهد.<br />دباغ پيش‌تر گفته بود: با وجود ترجمه‌ي محمود عباديان و اديب سلطاني، احساس مي‌شود ترجمه‌ي ديگري براي استفاده‌ي دانشجويان نياز است كه اين خود انگيزه‌اي براي ترجمه ‌و شرح «تراكتاتوس» بوده است.<br />كتاب رساله‌ي منطقي - فلسفي لودويگ ويتگنشتاين در شمار آثار مهم و بنيادي فلسفه‌ي قرن بيستم است كه تا كنون به زبان‌هاي گوناگوني ترجمه شده است. اين كتاب در شمار معدود آثار فلسفي ويتگنشتاين است كه در زمان حياتش منتشر شد. متن آلماني رساله‌ي منطقي - فلسفي در سال 1921 چاپ شد و در سال 1922، اين كتاب در لندن با ترجمه‌ي انگليسي در مقابل متن آلماني انتشار يافت.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از شمس لنگرودی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=520</link><description><![CDATA[<p>1<br />کاش میوه این دخترک بودم<br />در اشتیاق دهانش می مردم<br /><br />2<br />در هر ایستگاهی که پیاده شوی<br />کنار توام<br />این قطار<br />مثل همیشه در کف دستم راه می رود<br /> <br />3<br /><br />آب می شوی برف<br />وقتی بشنوی چه به روز من آوردی<br /> <br />4<br /><br />شعر <br />مثل حرف زدن در خواب است<br />اول دیگران را<br />و سپس تو <br />بیدار می کند<br /><br />5 <br />آخر به چه درد می خورد<br />آفتاب اسفند<br />این که جای پای تو را<br />آب کرده است<br /></p>]]></description></item><item><title>همزاد / شاپور جورکش</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=519</link><description><![CDATA[<p>همزاد/ شاپور جورکش<br /> <br />وقتي كه روياروي يكديگر نشستيم <br /> انگار <br /> همزاد روياهاي خودرا ديده باشيم <br /> <br />درخيمه هاي مهرباني خوانديم : <br />"اي عشق..." <br />صدها هزاران گل شكفتند <br />گويي كه باهم اسم اعظم را سحرگاه <br />ناميده باشيم <br /> <br />هرجاگذشتيم <br />بر رد پامان شاخه ي شمشاد روييد <br />گويي حلول خضر در ما بود <br />تا ما <br />آيينه هاي خويش را در شبدر ماه <br />روييده باشيم <br /> <br /> <br />پيراهن ما تا قيامت غرق عطر است <br />گويي كه درباغ <br />داماني از ياس و اقاقي <br /> چيده باشيم.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از محمود فلكي</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=518</link><description><![CDATA[<p>حماقت ِ مقدس *<br /><br />بر ساحلی که حماقت، مقدس است<br />دریا از نوشتن باز می‌ماند<br />و روح<br />مثل شناسنامه‌ی باطل<br />خالی می‌شود ازخود؛<br />تنها رؤیایی گیج می‌ماند<br />که می‌درخشد از نامی از هیچ؛<br />کسی اما آن را نمی‌خواند.<br /><br />بر کپک ِ عادت<br />دوازده مرد<br />بر قایقی بی‌بُن می‌رانند<br />محاصره میان ارواحی ازغرور و یخ.<br />زنی برهنه بر اسبی سپید می‌تازد<br />بر کناره‌ی رودی که چشم ندارد<br />زن برمی‌چیند <br />گذشته را از باد<br />کسی نگاهش نمی کند.<br />---------------------------<br />* برگردان شعری که به آلمانی نوشته‌ام (با اندکی تغییر).<br /><br /><br /><br /><br />چند ترانک <br /><br />1<br />در وقت ِ سایه<br />راه <br />از کنار ِ من کنارتر می‌رفت<br />و من در راه تو<br />در کنار ِ خود  رها می‌شدم.<br /><br /><br />2<br />شکلی ندارد<br />کامل نمی‌شود <br />فکر ِ مدور.<br /><br />3<br />دست‌آموز می‌شود<br />آرزوهای گور به گور شده<br />وقتی که گور <br />دیگر دور نیست.<br /></p>]]></description></item><item><title>بمباران نام تو... / موسا بندری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=517</link><description><![CDATA[<p>وقتی عاشق اَت می شوم<br />باور کن      توطئه ای نیست که یخ نبسته باشد<br />و سر شکسته اگر باشد<br />صدای دروغ همین         یکدست جام باده و یکدست زلف یار<br /><br />خیابان ها هر روز تنگ تر می شوند<br />و تنگ تر هم که می شوند        به هر کسی هم می شود مشکوک شد<br />حتّا اگر این ساعت هم کوک نباشد<br /><br />این خیل خربزه و خیار با چند کیلو وات ماست<br />که از رهگذران مست که بگذریم تا از چه برگذشته ایم<br /><br />مسخره نمی کنم به جان خودم       و به آسمان تو قسم<br />که شهلا نیمه چشمت       نمی شود گفت     لااقل به همه<br />و زمزمه      خوب توطئه زیبای دوست داشتن است<br />تا سراز شیبی در باوری که گویی        سیبی<br /><br />من به همه اعلام می کنم<br />دارم دچار جنون شعر می شوم         اگر خون شعر نشده باشم        تازه<br />به هر اندازه هم که بگیریم           این قد وبالات      آوخ<br /><br />ای از همه کس دیوانه تر که من نبودم<br />تا از خیابان تو بگذرم            بارانی می بارم<br />که تمام چترها فقط به نام تو باز می شوند           وآغاز می شوند<br />صدای زنگ وسنگ و       هر چیز دیگر قشنگ<br />بمباران نام تو بودن<br />یعنی با یه تکه گچ          و شعاری که ته کوچه خلوت نوشتن<br />که وطن مرا دزدیدند              آنانی که اول دزد نبودند<br /><br />تنها فقط  وقتی عاشق اَت می شوم<br /><br />                                              بندرعباس.. 88.4.9<br /></p>]]></description></item><item><title>یکی از همین روزها  / عباس صفاری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=516</link><description><![CDATA[<p>پا به پا کردنش را<br />به پای تردید او نگذار <br />اگر چه نو بال <br />اما پروانه ایست که می داند <br />روی کدام گل بنشیند <br />با سوزن ته گرد هم نمی توان <br />صلیب وار قابش کرد <br />و هر روز تماشایش <br /> <br />****<br /> <br />از چشمهایش پیداست <br />عزمش جزم است <br />و اراده اش آهن <br />یکی از همین شب های بی چفت و بست <br />شبیخون می زند <br />به قلبی که سالهاست لق می زند <br />در قفس سینه ات <br /> **** <br /> در چشم به هم زدنی <br />دار و ندارت را مثل گرد باد <br />زیر و رو خواهد کرد <br />و آینه ای که از خود <br />بی خودت کرده است <br />از دیوار خود فریبت<br />فرو خواهد افتاد<br /></p>]]></description></item><item><title>« ... »     /  علی قنبری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=515</link><description><![CDATA[<p>يه اسم  منو صدا ميزنه (چاي تعارفم نميكنه) ، كي ميگه مردم بين اميد و نا اميدي بايد يكي رو انتخاب كنن؟   ( نه خورشيد رو ميشه ديد ، نه مرگ رو ) ، من اونا رو هميشه مثل همين عبارت كنار هم مي نشونم .<br /><br />فرض ميكنم حنجره م تمامي كيهان رو پرتاب ميكنه ؛  توي يه روز كوتاه  (كه دلم نميخواد تركش كنم ) .<br /><br />تصور ميكنم يه تابوت خالي رو كنار مدفون .  تو رويام  تقليد مرگ اونجاست ؛ اونجا <br />( كنار اون شكلك ها ) .<br /><br />قدم هام  ، تو طول و عرض هاي متعارف ميرن  ، يه چتر مشكي ميخرم (براي ارتفاع ).<br /><br />از خونه ميزنم بيرون  ،  حرف ميزنم  ( خيلي  )  ، و تصميم  دارم  تصميم  بگيرم  تو طول راه .<br /><br />نيمه شب  بيدار مي شم  ( چشم چرخونم به تو ختم نميشه ) ،  به سقف خيره مي مونم ،<br />و اونوقت مي خوام به تو بگم كه آسودگي آسونه ، كه يه اصول ساده اي داره بوسيدن ،<br />و قايم كردن  بودا  زير پيرهن .<br /><br />صبح كه بيدار مي شم  وحشت مي كنم از ارتفاع اوپن ( و از بي نظمي صبحونه  رو ميز ) ، چقدر دلم مي خواد  اون چيزي كه تو كوله پشتي  بچه ميره مهد و مياد  نثار من بشه .<br /><br /><br />نمي تونم به خونه ش برم ( نميتونه به خونه م بياد) ،  چند « هزار و يكشبه » اونو نديدم ، اون تو يه شهر ديگه س ، يه مملكت ديگه ، يه قاره ي ديگه  ( يه دنياي ديگه) ،<br />ما  نميتونيم همديگه رو ببوسيم ؛  نه بخاطر اين چيزا  ؛ بخاطر اينكه اون باغچه ي خودش رو داره ، من هم گلدون هاي خودم رو .<br /><br />بارون داره بند مياد ،  هوا عاليه  ، من رفتم يه كم قدم بزنم  ،  سيگار تو يخچاله  ، <br />ديازپام  تو جعبه آبيه س ( تو كمد وسطي اتاق خواب ) . <br /><br />دوباره  پچ پچ ، چاره اي نيست ،  بايد راي بديم به  اعماق ،  تو ميدوني  ؛ ريشه ها پنهانن <br />( راستي  ، تو هنوز به خيانت فكر ميكني ؟ )<br /><br />مهم نيست نشستي رو مبل  ،    يا ايستادي كنار اهرام مصر ،   يا دراز كشيدي رو ماسه هاي ساحلي اسكندريه  ، مهم اينه كه بخندي ( اگه خواستي عكس بندازي ! )<br /><br />مسئله اين نيس كه تو چمدونت رو بستي و رفتي به سمت يه ناشناس ( من از همون بچه گي  شاهپركها رو فراري ميدادم )  ، مسئله اين نيست كه زخم بازوي من به عصب مي رسه يا نه  <br />( من با زبونم تصاحب مي كنم و نه با دستهام ) ، مسئله ساده است ؛ اون  نهال نازك نبش انديشه ي 5 ، حالا يه درخت تنومنده .<br /><br />وقتي ازم دور شدي (  اونقدر دور كه ديگه صدامو نشنيدي )  ،  ديگه چه فرق ميكنه كه  تو روسپي خونه هاي طنجه* سرگردون باشم  ،  يا در حال عروج باشم  تو حلقه ي همسرايان  يه آواز  روزاري**  ( انگار هيشكي براي زندگي هيشكي ضروري نيس ) .<br /><br />دلم ميخواد صدا تو بشنوم  ( و اينكه پرتره اي كه رو ديوار اتاق گذاشتم  كج شده ) ،<br />كي ميگه ما بايد هميشه دقت كنيم ؟<br /><br />اون شعرها  توي اون كشو جاشون امن تره  (تيكه پاره هامو جمع نكن از تو خيابون ! ) ،<br />منظور بدي نداشتم .<br /><br />* شهري در مراكش<br />** سرودهاي مريم مقدس<br /></p>]]></description></item><item><title> سناریوی اول گوزن ها / سعدی گلبیانی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=514</link><description><![CDATA[<p>کارمند  <br />با شتاب به خانه بازمی گردد <br />در ِ اتاقش <br />با صدای رادیویی ترانزیستوری <br />با پرت پرت ِ پارازیتش <br />هنگام ِ پخش اخبار فقر و جنایت <br />باز و بسته می شود <br />کارمند <br />طوری نفس نفس می زند که حروف اسمش از هم جدا می شوند <br />همه ی اسباب و اثاثیه ی اتاق را پشت در <br />کیپ می کند <br />پاییز را <br />که دوچرخه ای کهنه بود <br />و دختری با ساق های کشیده ی لخت <br />رکاب زنان<br />و بند کفش راستش رو ساقش سپید و ضربدری <br />پشت در کیپ می کند <br />ساک پولی که فرامرز قریبیان در سناریوی دوم گوزن ها <br />از زیر تخت درآورد و <br />وثوقی گفت : <br />آخرش که چی سید <br />تو اون جا نشستی و من اینجا <br />پشت در کیپ می کند <br />کارمند <br />با قطرات عرق  <br /> كه شبیه قایقی که صخره های ساحل مسیرش را منحرف کند <br />از لابلای ته ریش زبرش جاری است<br />قسمتی از حافظه اش را می برد <br />کیپ می کند پشت در <br />قسمت، مربوط به عکس تیتر روزنامه ی امروز بود <br />در عکس غزه بمباراني بود<br />جوانی با کمر شکسته ی پایش <br />به طرزی کاملا غیر طبیعی <br />از مفصل لگن به پشت خم شده بود <br />درد کاغذ روزنامه را مچاله می کرد <br />ناگهان چشم های جوان عرب <br />در مقیاس هزار بار بزرگتر می شود <br />اتاق و کارمند و اثاثیه ی پشت در له می شوند <br />مامورهای پشت در باز می گردند <br />سوار پژوی  مشکی رنگ می شوند <br />بند زیرپیراهن رکابی کارمند <br />میان مامورهای صندلی عقب<br />به شدت خونی است <br />بند زیر پیراهن رکابی کارمند <br />به شدت خونی است<br /></p>]]></description></item><item><title>رزمنده / آزاده دواچی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=513</link><description><![CDATA[<p>خاکریزهای تنم غبار روبی می شوند<br />و اندامم در آغوششان پر نفس<br />زبانم<br />پشت هر حرف سنگر می گیرد <br />جبهه وسط انگشتانم <br />آویزان می آید  و می رود <br />گفتند انتحار شو <br />بیا و خودت را پرت کن<br />بیا و سرت را بگذار<br />روی این مینها <br />و با افتخار فریاد بزن <br />باید لذت درد را ببنی<br />و جانت از بهشت تر شود<br />باید مسلح شوی<br />و از هر حرف سنگری بسازی<br />جمله ای برای دشمن<br />این سیم های خار دار را در سرت فرو کن<br />و اشهدت را  بخوان<br />بخوان به نام آنکه بمیرد<br />تکرار کردم که هی گفتند تکرار <br />آمدم بگویم نیستم <br />روی هوا خوری سیم های خاردار<br />روی بوی باروت و اسلحه جاخوش کنم<br />گفتند دیر است <br />شناسنامه ات  را باطل کردیم <br />و باید به رحمتی روی<br /> که جای خداست<br />رزمنده می شوم <br />آن قدر که تنم می شکند<br />می شکند آب بر دستم<br />می شکند سایه بر اندامم <br />خورشید می شود <br />باید برایم کارت دعوتی فرستاده باشند <br />می روم خط مقدم<br />و می جنگم<br /></p>]]></description></item><item><title>پايان شب سيه، سياه است / حمید موذنی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=512</link><description><![CDATA[<p>«در اين باغ كوچك چرا / چرا صداي تبر قطع نمي‌شود؛ چرا صداي افتادن؟…» (منوچهر آتشي)<br />جوامعِ توده‌ايِ خسته و درمانده از استبداد، محتاج انقلابند ولي انقلاب، رهايي‌بخش اين مردمان نيست كه وضعيتي سخت‌تر را براي آن‌ها رقم مي‌زند. در اصل جوامع توده‌اي، به‌ويژه جوامع شرقي، در پارادايم (الگوي تاريخي) تقدير به سر مي‌برند و به ناچار در زماني كه جور و استبداد؛ خود، شرايط سقوط و اضمحلال خويش را فراهم كرده، مردم به صورت تخديري، در حضوري تقديري، انقلاب را پي‌ريزي مي‌كنند. توده‌ها، پس از پيروزي انقلاب، دوباره به خانه‌ي خويش عزيمت مي‌كنند تا انقلابي‌هاي پيروز كه زمامداران جديداند، براي آن‌ها وضعيتي بهتر را رقم بزنند، اما بهبودي اوضاع و شرايط بهتر در انتظار آن‌ها نيست. در واقع، پس از مدتي، مردم مغموم شده و پشيمان شده، ياد «ديروز بخير» و «دريغ از پارسال» سر مي‌دهند. مردماني كه تا قبل از پيروزي انقلاب، شادمانه و تقديري شعار مي‌دادند و آرزومند بودند كه گفتمان تقديري و رهايي‌بخشِ رمانتيكِ «پايان شب سيه، سپيد است» براي آن‌ها تحقق يابد، پس از مدتي متوجه مي‌شوند كه پايان شب سيه، سپيد نيست و چه‌بسا  تيره‌تر از قبل باشد! اين وضعيت، سرنوشتِ اكثر انقلاب‌هاي توده‌اي  و رهايي‌بخش بوده و هست. به گفته‌ي "ميشل بن سايق": «هرگز آن روز نخواهد آمد كه لزوماً پس از شب تاريك، دولت حقه‌ي عدالت پناه و آزادي‌خواه تأسيس شود و در واقع، بهترين نمونه، براي حذف بدي، بلافاصله پس از جشن پيروزي، خود تبديل به بدترين نمونه مي‌شود». 1<br />سرنوشتِ اكثر انقلاب‌هاي جهان به‌ويژه در كشورهاي جهان سوم و كشورهاي آمريكاي لاتين، مويد همين نكته است. براي مثال «در كوبا هنگام پيروزي "كاسترو" در هر مرحله، كميته‌هاي پاسداري از انقلاب به عنوان نهادهاي ضدقدرت به منظور تقويت و خواسته‌هاي خلقي و انتقال و انعكاس آن به رهبران تأسيس شد. چند سال بعد، اين نهاد درست در خلاف هدف اوليه حركت و به جاي انتقال خواست‌هاي پايين به بالا، خواست‌هاي بالا را به پايين تحميل كرد و به جاي نهاد كنترل‌كننده قدرت، تبديل به نهاد كنترل‌كننده مردم شد».2 <br />"اينياتسيوسيلونه در رمان انقلابي «دانه زير برف» به اين نكته اشاره مي‌كند كه «انقلابي‌هاي پيروز، زمامدار مي‌شوند و انقلابي‌هاي ناكام، مجرم مي‌شوند».  اين تكلمه «سيلونه»، عين واقعيت سرنوشت انقلاب‌هاست. زمامداران انقلابي پس از مدتي در كسوت حاكمان جديد، به بازتوليد استبداد انقلابي دامن مي‌زنند و در واقع، آن‌ها راهي جز اين ندارند. اين حقيقتِ سرنوشت جوامع انقلابي است؛ بنابراين، "هركسي كه به قدرت برسد و تصور كند كه از اين موضع مي‌تواند جامعه را به دنبال خود بكشد، چاره‌اي جز عقب‌نشيني يا ديكتاتوري ندارد». 3 <br />در جوامع توده‌اي، مصدر امور بر تقدير است و مردم، شرايط را تحمل مي‌كنند و صبر پيشه مي‌سازند، تا «هرچه آيد، خوش آيد» و سرانجام وضعيتي بهتر براي آن‌ها رقم بخورد. اين توده‌ها، صبورند و منفعلانه مي‌گويند: «اندكي صبر، سحر نزديك است» اما براي آنان، سحر هم اگر برسد، پس از اندكي، سحر دوباره به  شبي ديگر ختم مي‌شود و دوباره آن‌ها همان سر مي‌دهند كه قبلاً انتظارش مي‌كشيدند و مسلسل. در واقع توده‌هاي جوامع تقديري به اين مهم پي نمي‌برند كه "از انقلاب، يعني هر مفهوم كه بر اين اساس قرار گرفته باشد كه به جاي يك حكومت بد، ناگهان يك حكومت بسيار خوب جايگزين شده يا خواهد شد…طبعاً موجب تولد حكومتي شكنجه‌گر خواهد شد.»4 <br />واقعيت اين است كه با پيروزي انقلاب، انقلابی‌هاي زمامدار كه تا ديروز به زعم حاكميت مجرم، برانداز و شرور محسوب مي‌شدند با چشيدنِ طعم خوش قدرت و پيچيدگي‌هاي آن مواجه مي‌شوند و به ناچار متأثر از فرهنگ جامعه و سيستم جاري پيشين- در نوع حاكميت-به بازتوليد شرايط قبل اقدام مي‌نمايند. راه حل توجيه استبداد تازه (انقلابیون حاکم)، توليد دشمن فرضي و تأكيد بر توطئه‌هاي مدام و مكرر اين دشمن است. در اصل لزوم اعمال قدرت، به وجود اين شر محبوبِ ديكتاتوري و توتاليتاريسم يعني «دشمن»، وابسته است. به واقع مصيبت‌هاي مردم پس از پيروزي انقلاب‌هاي رهايي‌بخش سخت‌تر از پيش مي‌شود و انقلابيون نه تنها به بازتوليد استبداد پيشين در قالب جديدي اقدام مي‌كنند كه سيستم پليسي رعب‌آور، حوزه‌ي عمومي و حتا خصوصي را تهديد مي‌كند و چه بسا انقلابي‌هاي حاكم كشور را وارد يك جنگ نيز بنمايند. <br />جنگ، ضمن اين‌كه جامعه را در زمان خود در يك وضعيت ويژه مي‌برد و اذهان عمومي متوجه كاركرد حاكميت نمي‌شوند، پس از پايان نيز مي‌تواند محملي مناسب براي يادآوري مدام توطئه و خطر دشمني باشد، كه بر اساس آن سياست‌هاي داخلي، سانسور، سركوب و حتا شكنجه را توجيه نمايد. <br />به واقع «هرقدر رژيم يا دولتي بيشتر در صدد تسلط بر مردم و اعمال قدرت بر آنان باشد به همان نسبت، بيشتر نيازمند دشمني است كه گويا قصد نابودي او را دارد. به ويژه براي رژيم‌هاي توتاليتر كه طول عمرشان در دست دشمنان‌شان است، وجود جنگ نيز ضرورت دارد، زيرا جنگ موجه‌ترين دليل براي استحكام دولت‌هاي جبار عرضه مي‌كند»5 <br />در چنين وضعيتي، مردم، «سال، سال اين چند سال، همه‌اش دريغ از پارسال سر مي‌دهند» و روز به روز سرنوشتي اسف‌بارتر را تجربه مي‌كنند. يكي از علل غم‌انگيز و تراژيك شدن سرنوشت مردم انقلابي پس از پيروزي انقلاب سرسپردگي به منش اجتماعي انقلاب است. اريك فروم ـ از اعضاي مكتب فرانكفورت ـ تعريفي چنين از منش اجتماعي دارد: «منش اجتماعي، مانند منش فردي، نمود طريق ويژه‌اي است كه بر بستر آن شور حيات انتشار مي‌يابد. چنان‌چه جريان انتشار اين شور در اكثريت افراد جامعه در مسيري واحد باشد انگيزه‌هايشان نيز واحد است و در نتيجه پذيراي نظريات و آرمان‌هاي واحد خواهند بود»6 با اوج گرفتن شور انقلابي، مردمِ جوامع توده‌اي كه زيستي گله‌اي و رمه‌وار دارند و بيشتر تابع اجماع‌اند تا عقل، فرصتي لذت‌بخش‌تر از پيش، براي ذوب شدن در جمع را مي‌يابند و «خواهي نشوي رسوا، همرنگ جماعت شو» به اصل مهم اجتماعي تبديل شده و اين‌قدر اين همرنگ شدن و انقلابي گشتن، ارزش پيدا مي‌كند كه خارج از دايره‌ي آن شدن يعني انگ وابسته به بيگانه ، ترسو بودن، ضدانقلابي و …را خوردن. در نتيجه در روزهاي شور انقلابي از پير تا جوان همه به يك «انقلابيِ شورانگيز» تبديل مي‌شوند. در چنين فضايي هر شايعه‌اي با هر اندازه‌اي در خصوص جور، ستم و فساد حاكميت قبل به راحتي پذيرفته مي‌شود و هر الگوي اخلاقي و قهرماني نيز به سهولت نصيب رهبران انقلابي مي‌گردد. شور انقلاب با تعطيل كردن شعور، جامعه را آماده‌ي پذيرش سهل و آسان وضعيت جديد مي‌كند و توده‌ها به صورت تخديري ليدرهاي انقلابي را بر صدر نشانده و تابع آن‌ها مي‌شوند. در اصل اين اتفاق، همه از سر لذت‌بخش بودنِ يگانه شدن جمع، نابودي اضطراب فرديت، ذوب شدن در اجتماع و التذاذ تعطيلي عقل و تابع پيشوا بودن است. <br />بدون شك براي توده‌هاي انقلابي «نياز به يگانگي، قوي‌ترين اشتياق اوست. قدرتمندتر از نياز جنسي و گاه حتا قوي‌تر از شور بقا. ترس از تك‌افتادگي و طرد شدن و نه ترس از اختگي، او را وادار مي‌كند كه تابوها را سركوب كند. آگاهي بر اين ترس، عين دوگانگي و طردشدگي است، پس راهي ندارد مگر آن‌كه بر هر واقعيتي كه گروه، موجوديتش را انكار مي‌كند، چشم فرو بندد، يا هر آن‌چه را كه اكثريت، حقيقي مي‌شمارد، حقيقي بداند، هرچند خود آن را كذب بداند. براي او گله، چنان اهميتي دارد كه ديدگاه‌ها، باورها و احساسات آن واقعيت را شكل مي‌دهد، و او به ناچار خرد و احساسش را به هيچ مي‌گيرد. همان‌گونه كه هنگام خواب مصنوعي، در حالت گسست از واقعيت، صداي خواب كننده و كلمات او جانشين واقعيت مي‌شود. الگوي اجتماعي براي بسياري از مردم، سازنده واقعيت است. براي فرد، حقيقت، واقعيت و سلامت، يعني الگوهايي كه جامعه پذيرفته است، اصل است و هرچه با اين الگوها هماهنگ نباشد از قلمرو آگاهي بيرون مي‌شود و ناهشيار را شكل مي‌دهد»7 <br />جوامع توده‌اي متأثر از پارادايم سنتِ اجماع، حاكم پيشين را حذف مي‌كنند ولي نوع حاكميت را به ليدر انقلابي و پيشواي جديد مي‌سپارند تا او با گفتاري تازه، كردار قبلي را تكرار نمايد. براي جوامع توده‌اي، به واسطه سانسور و سركوب انتقاد، و نبود جامعه‌ي مدني و رسانه‌هاي منتقد و مستقل آزاد، هماهنگي بين گفتار و كردار و پندار واجد اهميت نيست و بر همين اساس حاكمان، گفتارشان حتا اگر پيش و پس از انقلاب تفاوت بسيار و حتا تضاد هم داشته باشد در توده‌ها تأثيري نمي‌گذارد تا زمان بگذرد و انقلابي ديگر و مسلسل. براي مثال «همه رهبران سوسياليست كه تا پيش از دوم اوت 1914 از آرمان بين‌الملل و صلح جهاني سخن مي‌گفتند پس از اين تاريخ در جنون جنگ شريك شدند. همين رهبران چهار سال بعد پس از انقلاب آلمان، مانع هرگونه فعاليت سوسياليستي موثر شدند. شعارشان اين بود «سوسياليسم يعني حركت گام به گام» موسولينيِ سوسياليست، رهبر فاشيست‌ها شد هرچند تا روز خيانت، گفتارش تفاوتي با سخنان سوسياليست‌ها نداشت. هيلتر، نظام حكومتي خود را هدفي جز خدمت به صاحبان صنايع سنگين و توسعه‌طلبي در غرب و شرق نداشت، «سوسياليسم ملي» ناميد، نظامي كه گرچه روسيه را كاملاً صنعتي كرد اما همه‌ي ارزش‌هاي انساني شاخص سوسياليسم ماركسيستي را از بين برد. با اين همه دوستان استالين، همچون دشمنانش واژه‌هاي او را واقعيت مي‌پنداشتند».8<br />تا زمانی که جامعه‌ي مدني واقعي و راستين شكل نگيرد،‌ سرنوشت مردم در جوامع توده‌اي تكرار همين سيكل تراژيك است. توده‌ها تفاوتي بين رهبران بزرگ و دشمنان بزرگ قائل نيستند و در زمان «اجماع انقلابي» هر دو را يكي تصور مي‌كند. بر همين اساس، هرگاه اكثريت، تابع يك وضعيت اجتماعي شد، جامعه سراسر چنين مي‌شود و به همين دليل، توده‌ها هيچ‌وقت متوجه نمي‌شوند كه رهبران بزرگ مي‌ كوشند تا آن‌ها را از خواب‌گونگي و توده‌ بودن برهانند و دشمنان بزرگ تلاش مي‌كنند خواب‌زدگي را بر آن‌ها، مسلط كنند. <br />«بنگر چه درشت‌ناك تيغ بر سر من آخته / آن كه باور بي‌دريغ در او بسته بودم / اكنون كه سراچه‌ي اعجاز پس پشت مي‌گذارم / به جز آهِ حسرتي با من نيست: /تبري غرقه‌ي خون / بر سكوي باورِ يقين و / باريكه‌ي خوني كه از بلنداي يقين جاري‌ست» (احمد شاملو)<br />منابع:<br />1. بن سايق، ميشل، مقاومت آفرينش است، حميد نوحي، تهران، چشمه، چاپ اول، 84، ص 65 و 66<br />2. همان ص 69<br />3. همان ص 69<br />4. همان ص 65<br />5. كولاكوفسكي، لشك، مقالاتي كوچك در باب مقولاتي بزرگ (3)، روشن وزيري، تهران، طرح نو، چاپ اول، 1381، ص 73 <br />6. فروم، اريك، فراسوي زنجيرهاي پندار، بهزاد ساكت، تهران، مرواريد، چاپ اول، 1379، ص 108<br />7. همان ص 155<br />8. همان، ص 194<br /></p>]]></description></item><item><title>طعم دودي آب / روجا چمنکار</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=511</link><description><![CDATA[<p>تو مي داني كه اين ماه<br />به آسمان مزخرف اين شهر نمي آيد<br />كه اين درخت<br />كه هزار دستي به ديوارمان چسبيده<br />به رنگ دودي اين شهر نمي آيد<br />كه فال فروش كوچك پل هوايي شهيد دستگردي<br />به آرزوهاي كوچك اين شهر نمي آيد<br /><br />شبيه تاريكخانه اي شده ام<br />با نور قرمز خوني توي سرش<br />فواره مي زند و تو مي داني<br />اين خون رفته باز نمي آيد<br /><br />دستكش هاي ساكت سياه  <br />  به دستمان مي آيد<br />دروغ هاي دم دستي    <br /> به دستمان مي آيد<br />شليك دسته جمعي<br />به دستمان مي آيد<br />سرزمين از دست رفته<br />به دستمان مي آيد<br />دسته هاي چاقو<br />به دستمان مي آيد<br />از نشخوارت لذت مي برند و فردا<br />تقسيمت مي كنند<br />تو مي داني كه آب<br />چه طعم تلخي دارد .<br /></p>]]></description></item><item><title>پارانویا / گروس عبدالملکیان</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=510</link><description><![CDATA[<p>از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!<br />دارم کم کم این فیلم را باور می کنم<br />و این سیاهی لشکر عظیم<br />عجیب خوب بازی می کنند.<br />در خیابان ها<br />کافه ها<br />کوچه ها<br />هی جا عوض می کنند و<br />همین که سر برگردانم<br />                   صحنه ی بعدی را آماده کرده اند<br /> <br /> <br />از لابلای فصل های نمایش <br />                               بیرونم بکش<br />برفی بر پیراهنم نشانده اند<br />که آب نمی شود<br />از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم<br />نشد!<br />و این آدم برفیِ درون<br />که هی اسکلت صدایش می کنند<br />عمق زمستان است در من.<br /> <br />اصلا<br />از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!<br />از پروژکتورهای روز و شب<br />از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!<br />دریا را تا می کنم<br />می گذارم زیر سرم<br />زل می زنم <br />             به مقوای سیاه چسبیده به آسمان<br />و با نوار جیرجیرک به خواب می روم<br /> <br />نوار را که برگردانند<br />خروس می خواند.<br />*<br />از توی کمد هم شده پیدایم کن!<br />می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند<br />یا گلوله ای در سرم شلیک<br />و بعد بگویند:<br />       " خُب، <br />                نقشت این بود"<br /></p>]]></description></item><item><title>سه شعر کوتاه / مهتاب کرانشه</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=509</link><description><![CDATA[<p>1<br />نرودای عزیز!<br />من در اندیشه ی انگیزه های امروزم.<br />من در حقیقت یک لبخند می میرم<br />و با صدای بانوی قصه <br />باز و باز <br />پیدا می شوم.<br />پایان اندوهگین ی دارد این شعر ...<br />تو چه می دانی یاس ناباوری زنانه ام را<br />تو همیشه مرد بوده ای.<br />--------------------------------------<br /> <br />2<br />دهانم باز بود <br />صدا اما ...فراری از لحظه ها<br />نگاه ام در اعصاب صبح  روئید <br />نگاه ام به دیوارها رجعت کرد<br /> <br />-------------------------------------<br /> <br />3 <br /> <br />می رهی<br />می رهم<br />اتفاق از پهنای روز می گذرد.<br />تردید در آواز گلویم!<br />قرن هاست <br />که بیدار نشده ام.<br /></p>]]></description></item><item><title>از طرح های خودم / نسترن زندی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=508</link><description><![CDATA[<p>1<br />چه بسيار من<br />با تو آموختم<br />و بي تو<br />چه بسيارتر!<br /><br />2<br />كجاي اين زمين سرد<br />به خاكم خواهي سپرد<br />صبركن<br />هنوز دست هايت را نبوسيده ام<br /><br />3<br />شب<br />ستاره هايش را انكار مي كند<br />من<br />در آينه لبخند ميزنم<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از حامد رحمتی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=507</link><description><![CDATA[<p>آفتابي شده اي <br />و بر لب بام موهايت را <br />شانه مي زني <br />من پلك نمي زنم <br />تا ساعت ديواري <br />پرنده اي را كه در سينه اش<br />حبس كرده است   رها كند <br /><br />امروز <br />در شهر خبري نيست <br />و سريال مورد علاقه ام <br />مدت ها<br />پيش در يك ماجراي پليسي <br />به پايان رسيد <br />هرگز گمان نمي كنم <br />به اين سادگي ها <br />خيال بافي كرده باشم <br />با اين وجود پلك نمي زنم <br />دگمه هايِ پيراهنم را<br />يكي يكي اشتباه مي بندم <br />و ساعت ديواري <br />پرنده اي را كه در سينه اش<br />حبس كرده است   رها مي كند <br /><br />شب<br />از نيمه گذشته است <br />اما هنوز فكر مي كنم <br />لب بام ايستاده اي <br />و  موهايت را شانه مي زني.<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از شبنم آذر</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=506</link><description><![CDATA[<p>1  -  دیوار<br /> <br />تصویر تو در قاب است<br />که دیوار را<br />تحمل می کنم<br /> <br />در ازدحام خیابان<br />کلمات<br />پیاده نظام لشکر سکوتند<br />و در این نبرد نابرابر<br />"پیروزی"<br />زیر دست و پا<br />له شده است<br /> <br />می خواهم<br />با تو به خانه بر گردم<br />آنجا<br />نه جنگی هست<br />نه خون خشک شده ای بر زمین<br />و صلح<br />پرده سفیدی ست<br />که در باد<br />تکان می خورد<br /> <br /><br /><br /><br /><br />2 / کوچ<br /><br /><br /> گورم را با خودم بر می دارم<br />در چمدانم<br />و اندوه هایم را <br />یکی یکی بسته بندی می کنم<br /><br /><br /><br />نه...<br />زندگی<br />دلخوشی ساده لوحانه ای ست<br />لبخندی ست<br />از سر رضایت و تسلیم<br />که بر چهره ام نمی نشیند<br /><br /><br />بوسه های تو را بر می دارم<br />در چمدانم<br />می ریزم در جعبه نقره ای کوچک<br />و اتاقمان را <br />می پیچم در شالم<br /> <br />و تو<br />ای خدای مهربان<br />تو بمان<br />فقط برای همین جهان<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از ابوالفضل پاشا</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=505</link><description><![CDATA[<p>1 - اين باربرها<br /><br />اين باربرهاى جوان<br />چه بارها مانده تا اين‌كه پير شوند.<br />اين‌جا سر ِ ناصرخسرو<br />ابتداى پله‌هاى مسجد ِ شاه مى‌روم پايين<br />دست‌فروش‌ها از جلوخان مسجد بگير تا همين حالا كه من اين شعر مى‌نويسم<br />هر كجا پر از دست‌فروش و باربر<br />و من وارد بازار مى‌روم با من بياييد<br /><br />همه‌جا پله‌ها كه پايين مى‌روند و بالا ولى نمى‌رسند<br />و جنس‌ها كه دنبال پله‌ها.<br />همه‌جا مشترى كه دنبال جنس و همين بگير و بيا به آن‌جا كه باربرها نشسته‌اند<br />و من نديده بودم كسى چنين زود كه باربرها مگر پير نمى‌شوند؟<br /><br />باران بيايد و يا گرم كه باشد هوا براى اين‌ها كسى چه تفاوت نمى‌كند؟<br />ولى فكر من از جنس ديگرى‌ست<br />چيزهاى من نخريده‌ام به مغازه‌ها<br />و من نمى‌دانم اصلاً چرا به اين‌جا كه باربر نمى‌آيد!<br /><br />از پله‌هاى پر از دست‌فروش مى‌روم بالا<br />چه الله‌اكبرى... بروم دست بشويم از هر چيز<br />كه غذافروشى هم از هر كجا در اين شلوغ‌تر<br />و ديگر اين ديگ ِ پر از غذا هم به دوش ِ باربر<br />مى‌پرسم اين بارها كه اين‌بار بر زمين چرا نمى‌مانَد؟<br />و باربر چنين خسته مگر پير نمى‌شود كه بميرد در اين لااله‌الاالله.<br /><br /><br /><br />2 - ده گلبرگ <br /><br /><br />ده گلبرگ ديده‌ام به رنگ ِ پوستْ‌پيازى<br />مفاعلن قدم فعلاتن كه برمى‌دارى<br />ادامه‌اش هم كه چه موزون مى‌آيى بيا<br />و هر گاه از اين خيابان كه بيايى قدم كه بردارى كه عبور كنى<br />اين پياده‌رو با قدم‌هاى تو با چشم‌هاى من مى‌شود آشناست اصلاً<br /><br />شيطان بگو بروم ليس بزنم ببوسم‌ها<br />اين اگر هم بگويند اين‌هاى تو!<br />زيبا و ده ريز و درشت به رنگ پوستْ‌پيازى<br />و پياده‌رو با چشم‌هاى من كه مى‌دانند منظور از اين كجاست مى‌گويم<br /><br />خيلى‌ها نمى‌خرند و در اين پياده‌رو قدم برمى‌دارند<br />كه مى‌خرند خيلى‌ها ولى به پاى تو اصلاً نمى‌رسند<br />قدم بردار و با چشم‌هاى من قدم كه برمى‌دارى<br />اين اگر هم بگويند اين‌هاى تو!<br />زيبا و ده رنگ پوستْ‌پيازى!<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از آفاق شوهانی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=504</link><description><![CDATA[<p>1 - آیا بر خطوط  <br /><br />آیا بر خطوط  فاصله راه گم کرده‌ای<br />یا گیج خطوط  دست منی<br />این خطای خون من است<br />و این خطاهای خون من است<br />راه می‌برد به خانه‌یی که می‌بینی بر دوشم بوده همیشه<br />دستم را راست بگیر<br />به ابراهیم مى‌رسی به ساره و چشمه<br />من صدای مقدس آبم<br />می‌گذرم از مویرگ خشک هاجر<br />و حالا دوباره چپ<br />خطوط دست مرا کج نگیر!<br />اسماعیل رنگ باخته و خدا رفته مرا بیاورد<br />مرا که به ابراهیم داده بود<br />گوسفند زبان‌بسته‌ی صحرا من بودم<br />ببین!<br />بر این خطوط خون من جاری‌ست<br />تورات شدم و با کلمه وزیدم<br />و از مریمِ من عیسای مرا ببین!<br />نور با ردّ سرانگشتانم به حرا رسید<br />از محراب سر که برآوردم<br />در میانم گرفتند<br />حرامیان و خون مرا حنا بستند بر ناخنِ توحشِ جنسی‌شان<br /><br />کنار گوسفندانم از نی لبک بودم<br />سنگ به دستانم دادند و گفتند انتفاضه<br />حالا این منم روبه‌روی سنگ<br />روبه‌روی شیطان که برنمی‌دارد از سرم دست<br />مانده‌ام چگونه سنگ بر من بزنم<br />کولی!<br />تو بگو!<br />تو که گیج خطوط دست منی<br />این خطای خون من است!؟<br />بگو!<br />این دست‌های من مال تو<br />بگو!<br />من از این خط  می‌گذرم<br />                           کولی!؟   <br /><br /><br /><br /><br /><br /> 2 - از هر ضلعى <br /><br />از هر ضلعى كليك مى‌كنم كش مى‌رود<br />			خنده‌هاى سرخپوستى‌ام را<br />من اين مرد مى‌خواهم<br />سكوت را بردارد<br />به لب‌هاى زن بگويد<br />نشسته‌ام كه زندگى، عاطل و باطل دورش بريزد<br />راوى منم، آقايان تعيين تكليف مى‌كنند<br /><br />برگرد!<br />به زن چال بينداز روى ذوزنقه<br />نه زن اين‌طور<br />گردش به چپ ممنوع<br />دمار از روزگارش برآوردى نمى‌بينى مگر چال‌اش<br />زد و بند بازى‌ست<br />نه چالش ِادبى كه هر چه پُر مى‌زنند خالى‌بندى‌ست<br /><br />آقايان!<br />سه<br />دو <br />يك!<br />كرسى را كه رفتيم القصه<br />ننه حوا از غصه رفت سر كلاف به دست گرفتيم<br />و گفتيم و گفت<br /><br />از حقوق زن سكوت برنمى‌دارى<br />چارلى چاپلين ِمن!<br />مرد مى‌گويد زن حراف است<br />كار اين فيلم ببين!<br />فيل هوا كرده نخ ِقصه برود تا فردا<br />برويم برويم اين نخ تا پشت كوه<br />خورشيد خانم! راستى‌چه خبر؟<br /></p>]]></description></item><item><title>سه شعر از آرش نصرت اللهی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=503</link><description><![CDATA[<p>1 - «اسپيرال»<br /><br />چهار پايه          روي پنجه ايستاد<br />بچه¬گي¬هايم          روي پنجه <br />دست¬هايم <br />به سقف پدري نرسيد          كه نرسيد <br /><br /><br />پلك روي پلك روي پلك گذاشتم          برداشتم <br />شهر          سقف¬هاي برخيزيده است <br />سايه¬ها را <br />از بام بناهاي بلند          پرت مي¬كنند! <br />و مثل سنگي كه بر آب¬هاي ساكن <br />مي¬افتد          تنهايم <br />از من          حلقه روي حلقه روي حلقه¬هاي كوچك <br />بزرگ مي¬شوند <br />و مي¬ميرند! <br />سنگيني¬ام          از ياد خيابان مي¬رود <br />ياد خيابان           از ياد شهر <br />شهر<br />روي زانوهايم بزرگ شده است <br />شده است تو در تو در توي بدي <br />با بناهاي بلند <br />روي پنجه ايستاده¬اند<br />دست به آسمان برسد! <br /><br /><br />2<br /><br />در خانه <br />دارم از دست هاي تو          دانه هاي انار برمي¬دارم <br />و مي دانم <br />گله ي كلمات <br />از دشت كتاب¬هايم          رميده <br />آجرها<br />دل ديوار را خالي مي كنند! <br />ليوان<br />با لبه¬ي ميز          كنار نمي¬آيد <br />و اين زمان است <br />كه ايستاده          تا آب آويخته شود!<br /><br /><br /><br /><br />3 - قنديل <br /><br /><br />زمستان بود <br />زمستان بود <br />و جنگ          تنها چيزي كه گرم بود <br />پدر بزرگ <br />در افتادن از لبه هاي نبرد <br />يخ زد <br />پدر          پي نان و هوا  <br />پدر روي <br />پدر بزرگ          يخ زد <br />حالا اين منم <br />يخ زده اي روي پدر <br />سقفي براي پسر <br />بي حرفي از سال هاي سرزمينم <br />كه تنها زمستان دارند! <br /><br /><br />10 / 11 / 86<br /><br /><br /><br />-  5/ آبان/ 86<br /></p>]]></description></item><item><title>درفش کیهانی/ داریوش معمار</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=502</link><description><![CDATA[<p>از تو رگ های آبی ات را<br />تلخیت را<br />مرا    به خاطر بیاور!<br />خسته،دلخور، دل گیر،<br />بدون تو آسمان مقوایی است.<br /><br />آشنای  کشته ام<br />اعصاب خسته ی من اگر دنبال چیست!<br />من اما دنبال هیچ نیستم!<br />آمده ام این خلوت،<br />بدون تو قاب انداخته ام بالا،<br />تا شاید بر بخورد به ابری، باران ببارد برما،    اهل هوا!<br /><br />زندانیم،    نیم!<br />آزادیم،     دیم!<br />باور کنی    نخل های سر بریده، <br />روی دست های من است،<br />چشمان نیمه گشوده ی تو،<br />که اشاره می کنند به من؛ <br />           زنده   نیم!     <br />           آزا      دیم!    کو؟<br /></p>]]></description></item><item><title>ده شعر کوتاه از گلاره چگینی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=501</link><description><![CDATA[<p>1<br />از گونه های تو آغاز می شود<br />این زمستان...<br /><br />از لب های من بالا می رود<br />دیوانگی<br /><br /><br />2<br />سردی دستانم را که <br />در آغوش<br />می گیری<br />خواب هزار ساله ی مرگ<br />مرا می برد<br />.<br />.<br />.<br />شب های خانه تو چقدر سرد است<br /><br /><br />3<br />پاییز، <br />نیامده بهانه ات را می گیرد<br /><br /><br />باران <br /> قطره قطره<br />جانم را گرفت...<br /><br /><br />خاطره ای تلخ است <br />در این شعر<br />پاییز<br /><br />4<br />از این همه حرف<br />که از دهان تو پرتاب می شود<br />هیچ کدام<br />به اندازه یک دوستت دارم<br />به من نمی آید...<br /><br />5<br />ما،<br />من و این قطار<br />به مقصدی می رسیم<br />که هیچ کداممان منتظرش نیستیم<br />...<br />حالا دیگر نمی دانم<br />با قطار هشت و سی دقیقه صبح<br />به کجا می رفتم...!<br /><br />6<br />مادر بزرگ که<br /> گم می شود<br />در خرابه های خانه<br />دیگر هیچ<br />آسمان خراشی<br />خاطراتم را زنده نمی کند<br /><br /><br />7<br />این تفنگ ها<br />با چشمانی باز مرا شلیک می کنند<br /><br />این بار<br />خودم قاتلت خواهم شد...<br /><br /><br />8<br />اگر <br />به گذشته باز گردم<br />دیگر<br />با یک بوسه<br />در پستوی خانه مادر بزرگ<br />عاشقت نخواهم شد<br /><br />9<br />در این آینه<br />مردی را می شکنم<br /><br />حالا تکه تکه های این شعر<br />وسوسه می کنند مرا...<br /><br />ایستاده ایم<br />اینجا<br />در میان این همه مرگ<br /><br />سکوت<br />سکوت<br />.<br />.<br />.<br /><br /><br />10<br />پاییز <br />در چشمانم<br /><br />و تو...<br /><br />با خنده ای کوتاه<br />بهار <br />به خاک می افتد <br />                      <br />                        برایت...<br /></p>]]></description></item><item><title>«مونولوگ» / حسین علی اکبری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=500</link><description><![CDATA[<p>می آیی و من<br />به سبک سنگریزه های تنم حرف می زنم<br />تو ماه را می فهمی <br /><br />می روی <br /> سکوت<br />خرچنگ می شود و <br />روی پوستم راه می رود <br /><br />			بوشهر 15/2/88<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از حسین فاضلی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=499</link><description><![CDATA[<p>1 - دست ، کاری کن<br /><br />دستِ خودم که نیست<br />از دستِ تو ،<br />                     دستهایم را دست کاری می کنم<br />                                                 کاری می کنم :<br />                                                                        شاید بشود بزنم به زیر این زندگی ، این مرگ<br />دست می برم به روی پنجره و با خیالِ یک کفتر کوهی<br />                                                          هَل هَل زنان و تشنه ، انگار که شلاق خورده باشی با انگشتی آشنا<br />                                                                   تا پیشِ پای تو ،           سیمرغ به قامتِ قونیه<br />                                                                                                     رازِ تمامِ صورتِ تو را از مثنوی<br />                                                                                                    با یک دست بنویسد :<br />« من حسینِ کوچکی را می شناسم<br />که روزی دستهایی داشت<br />که با شانه های آب بازی می کرد به قامتِ تو »<br /><br />می چرخم ، « می بینم » ، پشتم داد می کشد و با دستی که بویِ نمِ بارانیِ تو را می خواند<br />                                                      در زیر این آسمانِ بی انصاف / که حتی خدا نیز یادش رفته ، / نه رفته<br />                                                      دستهایم را دست کاری می کنم تا شاید بشود « پا » شد<br />« دستهای تو اما چقدر تأخیر دارند »<br /><br />دست و پایم را جمع می کنم<br />                       ضرب می کنم<br />                       به توانِ تو می برمشان<br />                                                          اما هیچ دستی در کار نیست <br />و دست و دلم با هم نیست /  نیست<br /><br />« پا » می شوم دوباره<br />و پای تو را وسط می کشم<br />                                      باز ، هیچ پایی نیست ، هم پایی نیست<br />باز پشتم داد می کشد<br />                                    بی تاب<br />                                               دست و دلم را می گیرم<br />                                              دست می برم و با یک حرکتِ تند ،   دست می کشم<br />                                              اما انگشتِ اشاره ات خوانا نیست /  نه ، نیست<br />                                            دوباره دست می برم<br />                                                                          حالا :<br />                                                                                     از دستِ خودم هم        دست می کشم<br />                                                                                      از دست هم دست می کشم<br />                                                                                      از دست ، می کشم<br />                                                                                      و برای دستی   از دست می روم<br />                                                                                      دستِ آخر<br />                                                                                                      آخرِ کار<br />                                                                                                      این بار<br />                                                                                                                 کار دستِ خودم می دهم .<br /><br />30/ 10/ 86<br /><br /> 2 - بانو<br /><br /><br />دلمان برایت تنگ شده بانو<br />وقتی نیستی این جا درد می کند مثلِ نزار قبانی که می گفت : وقتی که نیستی<br />وقتی که نیستی تمام اتاق را بوی طناب و تپانچه پُر می کند<br />وقتی نیستی مرگِ مولف جوری که بارت هم فکرش را نمی کرد اتفاق می افتد<br />اصلاً وقتی که نیستی<br />                                 کوچه آنقدر تنگ می شود<br />                                  که وقتی که می خواهم خسته به خانه برگردم<br />                                                                                                        سرم به دیوارها می خورد<br />وقتی که نیستی پاها جفت نمی شوند <br />و مجبورم تمام خیابان را روی دستهایم بگردم<br />و سر به زیرتر از همیشه خجالت بکشم در کوچه<br />و باز مدادِ کوچکِ در جیبم بیفتد و نتوانم برای تو شعری بنویسم بانو<br />وقتی که نیستی جنگ شروع می شود<br />و جوانانِ در زیر خاکریز ، خوابِ کفشهای تمیز و براقِ نوروز را برای هم تعریف می کنند و <br />                                                                                                                                         خاک می شوند<br />وقتی که نیستی جرم اعدام قانونی اعلام می شود<br />و دختری که تازه لبخند یاد گرفته بود <br />                                                           اعدام می شود<br />وقتی که نیستی کودکان کار می کنند و دختران فرار بانو<br />وقتی که نیستی شب زودتر از همیشه به پشت پنجره می رسد تا به مردهای ما بخندد<br />وقتی که نیستی دستهای ما آنقدر می شود که تشخیص انگشت اشاره میسر نیست<br />                                                                   و آن وقت شعر را به کناری می گذارد و<br />                                                                   هگل پایان هنر را اعلام می کند بانو<br />بانو سربازانِ سراپا سیم و ساتور حیثیتِ تاریخ می شوند وقتی که نیستی<br />وقتی که نیستی علی اشرف درویشیان درد می کشد<br />و کرج دارد با دست های توی جیب به کنار دستی اش می گوید : ببخشید خانم<br />                                                                                                خلالِ دندانِ جدید<br />                                                                                                با مارکِ مطمئن<br />                                                                                                مارک فرانسوی  بهتر است<br />                                                                                                یا آلمانی اش<br />وقتی که نیستی صدای گلوله کنار گندمزار سبز می شود<br /> و انسان به فکرِ  E=mc2  می افتد<br /> وقتی که نیستی شورای امنیت پیر هرات را به جرم تشویش اذهان عمومی اعدام می کند<br />و رسانه ها با ماتیکی در دست ،  راست کرده – روی سِن<br />                                                                                      مجسمه های بودا را بازنشسته اعلام می کنند<br />وقتی که نیستی بانو تروریست شاعر می شود<br />وقتی که نیستی غزل هم شعر می شود<br />و عرفانِ سرخِ معصوم ، سیگاری می شود و موهایش فقط کمی بلند می شود <br /><br />وقتی که نیستی بانو <br />شاعران مرده به دنیا می آیند<br />« وقتی که نیستی تمام خانه ی ما درد می کند » .<br />   17 / فروردین / 88<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از نسیم جعفری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=498</link><description><![CDATA[<p>1<br /><br />نترس !<br />غروب دنبال مان نمی آید<br /><br />دروغ می گوید  باران<br />و من دو پیراهن<br />بیشتر پاره کرده ام از ابرها<br /><br />پیش تر بیا<br />دستی به آفتابگردان موهام بکش<br />بنفشه های آرایشم را لمس کن<br />نترس !<br />جسور شده ام<br />دست در پیراهن آسمان می برم<br />و پایین می کشم ،<br />ابرها را<br /><br />زنبورهای عسل را<br />به گل های دامنم دعوت کن<br />اصلا <br />ببوس مرا ...<br /><br />قول می دهم<br />آفتاب را روی گونه هایم<br />حفظ  کنم .<br /><br />2<br /><br />گفتند :<br />واجد شرایط ایم<br />و ما در میهمانی گنجشک ها <br />شرکت کردیم<br /><br />هیچ کس نمی داند<br />آن صدای موهومی که درمن بود<br />صدای باد نبود<br />صدای میدانچه ی تیر نبود<br /><br /><br />تو بودی<br />و آغاز بلند آیه ها<br />ازمن بود<br /><br />انگار وقتش رسیده بود<br />که صدای امواج بنفشه ها را رها کنی<br />و میدان مین از ذهن پنجره ها دورشود<br /><br />رنگ نفس هایت برگشته بود<br />و هوسی شیرین ...<br /><br />دیر وقت بود<br />باید برمی گشتیم<br />من ویارآفتاب داشتم  <br />و دل مشغول وصله کردن آسمان بودم<br />تو به خواب عمیقی فرو رفتی<br />بی آنکه لبخند ازروی لبانت محو شود <br />و پاک فراموش کردی<br />قول داده بودیم<br />پا به پای گنجشک ها<br />پیرشویم !<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از شهاب مقربين</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=497</link><description><![CDATA[<p>1 - این شعر ها ... <br /><br /><br />این شعرها<br />که نوشتم برای تو<br />همه بیهوده بود<br />بیزارم از همه<br /><br />زبان<br />زبون<br />کلمات<br />مات<br />نارساتر از دست‌های معلق<br />میوه‌های نارسی که فرو‌می‌افتند<br />تا خاک را برایم دلپذیر کنند<br /><br />نقطه‌های تعلیق<br />قطاری که جاده‌های مرا نمی‌رساند<br />به ایستگاهی که تو آن‌جا برایم دست تکان دهی<br /><br />همه بیهوده بود این شعرها<br />که نوشتم برای تو<br /><br />آتش بزن<br />مثل دل‌ها که سوزاندی<br />آتش بزن<br />شاید از خاکسترشان<br />شعری دیگر متولد شود<br />که بگوید به تو<br />آن‌چه را می‌خواستم<br />و نشد<br /><br /><br /><br /><br /><br /><br />2 - وقتی به مرگ فکر می‌کنم ...<br /><br /><br />وقتی به مرگ فکر می‌کنم<br />می‌دانم<br />باید به زندگی فکر کرد<br /><br />وقتی به زندگی فکر می‌کنم<br />می‌دانم<br />چیز دیگری نیست<br />باید به تو فکر کنم<br /><br />وقتی به تو فکر می‌کنم<br />نمی‌دانم<br />چه کنم<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از پروین نگهداری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=496</link><description><![CDATA[<p>1 <br /> زنجیر همه ی قتل ها                 <br /> به گردن قابیل <br />روی آبله گون زمین <br />زیر پنجه های کلاغی <br />که حفاری بلد است <br />و هی <br />        چاله می کند <br />                        چاله می کند <br />خیالت جمع <br />آخرین کشته <br />می ماند روی دست زمین <br />و هیچ کلاهی <br />قاضی نمی شود. <br /> <br /> 2 <br />چهار نعل در آتش رگ ها <br />و نبضی که اهلی نمی زند <br />میان دو شاخه ی ریواس <br />خیس بوسه وباران <br />  <br />لای موهایم <br />روی پوست تنم <br />می تابد <br />اولین سپیده ی خلقت <br />  <br />بگذار <br />پشت نازک چشمم    <br />بیدار جهنمی باشد <br />که  تا ابد  می نشیند و <br /> مشت می کوبد <br />بر سنگ سینه اش. <br />  <br />                                پروین نگهداری- آذر 88<br /></p>]]></description></item><item><title>بخشی از منظومه ی روایت هول / رضا حیرانی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=495</link><description><![CDATA[<p>...<br />از سالنامه‌های سمج پرسیدم و انکار ‌کردند<br />روزهای تقویم 	کسالت ما را<br />که تهران سه تارِ نا کوکی‌ست 	سه تارِ نا کوک<br />چه چاره داشتیم جز برداشتنِ بکارت از کوچه‌هاش<br />چه چاره جز تجاوزِ محض<br />چه چاره جز سماجتِ در سالخوردگی 	<br />که تهران سه تارِ نا کوکی‌ست 	سه تارِ نا کوک <br />روز را به سلاخ خانه‌ تشبیه می‌کند این شهر 	شب را به خود ارضایی<br />که تهران سه تارِ نا کوکی‌ست میدانِ فردوسی! 	<br />تهران سه تارِ نا کوک	 سالهای هزار و درد!   	شب‌های اعترف!<br />هولِ عزیز!<br />هنوز کمی از آغوشم بین برف‌های پلنگ چال گیر کرده است<br />هنوز لب‌هایم را شیرپَلا		پس نداده پیراهنم را درکه	<br />که تهران سه تارِ نا کوکی‌ست پیر بابا در غروب‌های ظهیر الدوله<br />که سهم من ماند بر درخت کوچکی که پدرم آن روزها یادش بخیر <br />روزهای ملالی که داشتم کنده بود دلم را بر ساقه‌های نازک‌اش <br />که دیروقت است پسرم بخواب<br />و شب را چه می‌توانستم بخوابم زیر بالِ پرندگان غریبی که غروب‌هاش <br />می‌آمدند آن روزها که یادش بخیر ملال و ملال که سهم جوانی‌‌ام <br />ماند بر درختانِ مُشرف به گاندی که ملال را  بارور می‌کنند <br />در روزهای یادش بخیر غروب‌هاش پدرم را دیده بودم که می‌دوید و انقلاب <br />                                                              مُشت مُشت پنجاه و هفت بود<br />پدرم پنجاه و هفت بود و ما اَیتامِ تهران چه می‌دانستیم <br />باید برای سهمیه‌ی مرگ هم کوپن بخریم<br />ما نسلِ تاول بودیم و ملال خیابان گاندی بود با درختان بارورش <br />ما ملالِ بارور بودیم در روزگار یادش بخیر غروب‌هاش<br />تهرانِ بنگ بنگ تا پیروزی/ پاسداران/ شریعتی دربست!<br />شب را چه می‌توانستیم بخوابیم بر ساقه‌های نازک جوانی<br /> بر ساقه‌های نازک بلوغ <br />بر ساقه‌های نازک دِراگ<br />که تهران میزگردِ پرندگان غریب است <br />در غروب‌های گس    غروب‌های گراس<br />چه می‌توانستیم تهرانِ خوف؟	 	تهرانِ هراس؟<br />...<br /></p>]]></description></item><item><title> شعرهایی از فرشته پناهی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=494</link><description><![CDATA[<p>1<br />صبح <br />رفته ای<br />آفتاب پهن روی من<br /><br />2<br />تخت<br />واژگون روی تخت ی دیگر<br />زیر ملافه ی نازک برف<br /><br />3<br />بخار دو فنجان چای<br />در هم می آمیزد<br />خالیست پشت میز<br /><br />4<br />بوی اطلسی<br />از تراس همسایه ای<br />سرسنگین با من<br /><br />5<br />ملافه ای قهوه ای <br />ملافه ای کرم<br />میان ما اتفاقی نمی افتد<br /><br />6<br />لنگه کفش عروس<br />میان علف های هرز باغچه<br /><br />7<br />صبح<br />سوت کتری<br />و  صف فنجان های خواب آلود<br /><br />8<br />خانه ی کوهستانی<br />پایان جشن ازدواج<br />دمای اتاق خواب<br />منفی 2 درجه<br /><br />9<br />چفت دیوار<br />دراز کشیده ام<br />کنار سایه ی زن ی تنها<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از منیره حسینی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=493</link><description><![CDATA[<p>1.<br />آن مرد رفت<br />آن مرد در باران ماهی شد<br />با خودش دلم را به دریا برد<br />سالهاست دلشوره هایم تمام نمی شود<br />سالهاست چشمهایم دورادور دریا را گرفته اند<br />انگار خانه تنگ کوچکی بود<br />می خواست در ابهای ازاد زندگی کند<br />نهنگ اقیانوس باشد<br />هرروز به این دریای لعنتی سنگ می زنم<br />یقه موجهایش را می چسبم<br />شاید ان مرد را پس بدهد<br /><br />                                                               <br />-<br />2.<br />سعی کردیم کاری به هم نداشته باشیم<br />من بار تنهایی خودم را بکشم<br />انها چاله های زندگیشان را پر کنند<br />در این خانه هر روز دوستانی جمع می شوند<br />در تنهاییم<br />از خودشان پذیرایی می کنند<br />من و این مورچه ها<br />سالهاست که با خرده های نان<br />دوستی مان را اغاز کرده ایم .<br />                                   <br />                                                     <br /><br />http://www.monire25.blogfa.com/<br /></p>]]></description></item><item><title>چند شعر از علی اسداللهی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=492</link><description><![CDATA[<p>1 - وصیت نامه<br /><br />زرد در سبز...<br />سیاه در سفید...<br />.<br />.<br />پاییز با خنجری در گرده ی بهار...<br />شب ایستاده بر جنازه ی روز...<br />قرمز در آبی را<br />روزی خواهم نوشت<br />که کتابهای تاریخ را<br />به دریا می¬ریزی<br /><br />2 - سفیر صلح<br />                                                <br />تاکسی های زرد نیویورک<br />اتوبوس های قرمز لندن<br />فیل های چند ریشتر دهلی<br />اسب های جورکش اصفهان<br />تراموای درهم سانفرانسیسکو<br />متروی کلافه‌ی توکیو<br />دوچرخه‌های زنگ خورده‌ی پکن<br />قایق‌های آب رفته ی ونیز<br />.<br />.<br />هیچ کدام را ندیده‌ای<br />اما دنیا را<br />دهان به دهان می‌چرخی...<br />شانه به شانه...<br /><br />مین<br />تو را<br />تکه تکه<br />به جهانگردی فرستاده <br /><br />3 - همدیگر<br /><br />من<br />کاناپه ای پوسیده<br />در باران...<br />تو<br />سربازی دور افتاده<br />با گلوله ای در پهلو...<br />.<br />.<br />چقدر دیر<br />همدیگر را پیدا کردیم...<br /><br /><br />4 - تهرانپارس<br /><br />سکوتت<br />به خوابی عمیق می ماند<br />-حوالی شومینه-<br />در شبی که اولین برف زمستان می بارد<br />می بارد<br />می بارد<br />می بارد<br />و با خودش تمام صداها را پایین می آورد<br /><br />شبیه صبحی غافلگیر<br />که از خیابانی سفید پرده بر خواهی داشت…<br />پنجره را از میان برمی داری<br />و خیره می شوی:<br /><br />(گاه آواز گنجشکی<br />گاه افتادن کپه ای برف از شانه ی یک درخت...)<br /><br />سکوتت را دوست دارم<br />اما گاهی هم می زند به سرم<br />نامه ی ابر را<br />نخوانده<br />مچاله کنم<br />و بیندازم در یقه ی پیراهنت<br />.<br />.<br />.<br />برای فریاد هایت<br />برای خنده هایت<br />شعر دیگری خواهم نوشت...<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از مهناز بدیهیان</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=491</link><description><![CDATA[<p>1 – مترسک<br /><br /> پایمان را کشیدیم فرسخها<br />تا به قدر جاده ای دراز شود<br />و آهوان خسته از آن بگذرند<br /><br /> دستانمان را بلند کردیم  <br />از زمین تا سقف آسمان<br />تا روی انگشتان نوازشگرش<br />پرندگان به خوابی که ندیده اند<br />سبز بگذرند<br /><br />سپس قلبمان را دو نیمه کردیم <br />نیمه ا ی که چند تصویر بی نهایت و ساده<br />تسخیرش کرده بود<br />و نیمه ای که این مردم<br />با آن بازی کردند<br />مردمی که عمری بدنبال مترسک هایی بوده اند<br />با کلاه های پیچ در پیچ<br />و نگاه های شمشیری<br /> و قلب هایی که پر از خون غلیظ دختران ماست<br />و پر از صدای تو در توی مردان جوان بی گناه  <br /><br />مترسک ها زیر قبای غفلتشان<br />حرف هایی دارند که از کرکس های باغ<br />از دندان شکسته ی اژدها پر شده است<br />و ما منتظریم که دستهای تکثیریمان <br />تقسیم شود <br />دسته دسته<br />به هزار دست<br />همان دستانی که مترسک ها از آن می ترسند<br />...<br /><br />2 - در صف سیاره ها <br /><br />از این پس آب از ماه می نوشم<br />آب تلخ زمینی را رها می کنم<br />آب خونین دجله و فرات<br />و آب می سی سی پی را<br />که هزاران دل شکسته در آن شناور است<br />و آب رودخانه ی گنگ را<br />با شناگران مستمند<br /><br />می روم آن بالا<br />و مشت هایم را از آب غلیظ ماه پر می کنم<br />و قطره قطره می ریزم بر دهان تشنه ی زاینده رود<br />راستی کدام صف سربسوی ماه دارد<br />از این انتظار زمینی بیزارم<br />.<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از محمد حسین صادقی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=490</link><description><![CDATA[<p>1<br />در بالکن<br /> به روی ویلچر نشسته ای<br />و از برابرت ابرها می گذرند ، ماشینها می گذرند ، آدمها می گذرند ، روزها می گذرند.<br /><br />در بالکن<br /> ویلچری نشسته است<br />و از برابرش  ابرها می گذرند ، ماشینها می گذرند ، آدمها می گذرند ، فصلها می گذرند.<br /><br />2<br />ماه <br />      صورتش را گرفته بود<br />ماهی ها هیاهو می کردند<br />دریا<br />     لای تور گیر کرده بود .<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از سهیل نصرتی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=489</link><description><![CDATA[<p>1 - عکس <br /><br />با باران سیاهی که از زیر مقنعه ات می ریزد <br />نگاهم می افتد از یادت <br />همراه عینکی که چشم گیر نیست و با دست جیبت <br />نادیده <br />گرفته می شود <br /><br />برعکسِ مانتویی تا زانوت که به تنت می آید <br />نگاهم از یادت                            <br />                                              می رود <br /><br />نوک زبانم هستی 	<br />با لب های ساکتت پا به پای زمزمه هام راه می آیی<br />نفسم روی ابروهات <br />بند <br />می کند <br />و سایه ام روی چشمانت کشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــیده می شود<br /><br />معصومعیتت <br />روی دست هام راه می رود و زنانگیت درین تصویر <br />خودش را می گیرد <br /><br />لاک سفید ...<br />سایه ی مژه های ایستاده ... <br />رژ مارکوروز ... <br />ساعتی سنگین تر از بیگبن ...<br />نایس آبی ... <br /><br />ناگهان <br />با چشم به هم زدنی <br />در حسرت افتادنت این ور تصویر <br />یادم از نگاهت می رود <br />.<br />.<br />.<br />تا از ذهن نگاتیوها پاک نشده ایم  <br />جای مرا برای این عکس خالی کن <br />اگر دیر شود <br />روزی <br />آنقدر لرزش دست می گیریم <br />که هیچ سایبر شاتی هم نمی تواند <br />بی چروک <br />بگیردمان<br />	<br />88.6.31<br /><br /><br />2 - فکر معصوم <br /><br />هنوز هم خودت را همراه ابروهایت <br />نمی گیری <br />و راز لبخند ژوکوند را در دهانت می گشایی <br />در تعجبم <br />با چشم و گوش بسته <br />لب های ساکتم را چگونه حس می کنی<br /><br />به هر حال <br />تو برایم همسری خواهی شد که <br />از سوسک نمی ترسد و رانندگیش <br />از غیبت بهتر است <br /><br />می دانم <br />وقتی از خرید برمی گردی <br />کیک سیبت بودار می شود <br />و در فکرت چیزی جز فمنیسم نیست <br /><br />من به آن روزی فکر می کنم <br />که آستین هایم را بالا زده ام <br />و به موهای پایین آمده ات دست تعارف می کنم <br />تا هیچ وقت <br />از بلندی آنها <br />دست نکشیده کوتاه نیایم <br /><br /><br />88.5.23<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از لیلا حکمت نیا</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=488</link><description><![CDATA[<p>قبل از قطار این حرفها به پیراهنم فکر کرده ام تا نسوزم ....بساز <br /><br /><br />دیوار ها را طوری که از خانه بیرون نزنم <br /><br />صبح از شمارش خط های روی دیوار به شب ...کشیدن خط های روی دیوار ؟ <br /><br />روزها بلند شد تا بیداری نقطه هایی که کور شد...ببین ! <br /><br />ما راهی ِ راهی شدیم که این جاده از اول هم برای نسخه ام پیچید ! <br /><br />تاریخ در شیشه ی آبلیموی خانه فاسد شد <br /><br />قبل از اینکه برای این اتفاق بزنی به تخته و بگوید :برپا <br /><br />از راه رفتن هایم چند ریگ ضمیمه داشت این کفش <br /><br />از راه نرفتن هایم به خیابانی می رسی که ایستادگی ام را شعار می دهد <br /><br />نکند از چرخه بیرون زده ام و خاک نمی شود این جنازه ؟ <br /><br />نگاه کن ! <br /><br />ساچمه مردمک قشنگی است ...اسفند دود کن <br /><br />تا بهمن های دیگری در راه بماند <br /><br />می دانم <br /><br />می دانم این برف ها یک روز گلوله می شوند . <br /><br />. <br /><br />. <br /><br />. <br /><br />حالا این نقشه ای که کشیدی مرا هم گم کرده <br /><br />و رفتنت پونیز را از نامم برنداشت ... تا به دیوار بزند عکس این روز را <br /><br />سر جنگ گلوگیر مادرم می شد تا جنازه ای در گلویم باد کند <br /><br />هوای تو را رگی داشت که به گردنم نزدیک تر ....جز تو چه کسی را دارم ؟ <br /><br />ما چیزی برای گم کردن نداشتیم ....گم می شدیم ! <br /><br />«این برزگداشت برای تفریق تاریخ از جغرافیاست....یادم فراموش !» <br /><br />سر چهار راه های شهر ستاره، راهنما شود ...نشد <br /><br />دیدی ؟ <br /><br />شهر را با کدام تصویری که ساختی ،ساختند ؟ <br /><br />تمبرها را از عکس تو پر کردند گوشه گوشه ی پست <br /><br />و استخوان های تو گلوگیر زمینی بی پلاک شد . <br /><br />از آن روز پیراهن های بدون یقه عصبی ترم می کند <br /><br />جنازه یعنی کالایی که در هیچ دادگاهی وارد نیست ....وارد نیست ! <br /><br />و دنیا را مزرعه ای ساخته اند که آدم ها به عمل نیامده اند ! <br /><br />مادر در دهان همسایه ها چشم گذاشت <br /><br />ما قایم می شدیم تا آژیرها دیوار را کوتاه کنند <br /><br />باختیم ...حتی قافیه ای از تو را در همین محضر <br /><br />و میز عادلانه تقسیم شد تا پایه ی خودت بمانی..بمان ! <br /><br />به ابروهایت بگو پیوسته سوالی نکنند که جواب است .... <br /><br />جنگ عادلانه نبود؟<br /></p>]]></description></item><item><title>اینجا اسکله است / پژمان گلچین</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=487</link><description><![CDATA[<p>چشمها،        بلند می شوند         کنار پنجره از دستان من می افتند <br />لبها،            روی لبانم حکاکی شده اند            با خط لبی که مرز هاست        جغرافیاست <br />و    دستها         با تمام عضله هایم از راه درازی آمده اند <br />                                           و پاها ...   <br />                                                                _ اینجا اسکله است _<br /> بیا که حواس لنج به زیر  پرتاب شده است پخش و کاکا عبدالله قصه  منزویست<br />بیا<br />و چشمهایم را بگیر از تورهای دختران ساحل معلق / ماهی ها / هر دویشان     توی تنگ تو زیادی میکنند<br />                        پاها و دستها که روی هم خشک شده اند<br />                       ولبهایم را کنار بگذار /         از کنار خط لبت تمام جغرافیای من را نوازش کن <br />                                                                                                             ؛ محترمانه ، ببوس .<br /><br /><br />این اسکله کشتی هایی دارد که سالها ست پهلو گرفته اند <br />این اسکله کشتی هایی دارد      که ساالهای سال در انتظار مسافر زنگ زده اند<br />                                                                                      خواب رفته اند<br />                                                    و ماهی هائی  دارد      که هر روز پشتشان را می خارانند<br />                                                                                                          نوازش می کنند <br />    ؛ و کاکا  هم که به راه کوچ  ِ در حوالی کنج _  پاهایم را ،    ول    ، نمی کند <br />                    بیا،<br />                              اینجا اسکله است     <br />                                                                           بیا .<br /></p>]]></description></item><item><title>دفتر خاطرات / اصلان قزللو</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=486</link><description><![CDATA[<p>•	آه! <br />مهر، چه صبورانه <br />مي گذرد و <br />چه چشم مي گذارد <br />بر هم. <br />چه تلخ است <br />زهر و <br />چه شيرين <br />مي نوشيمش؛ <br />عسل اندوده! <br /><br />با فريادي خفته و <br />خنده اي خيس! <br />روزها، <br />آفتابي و ابري، <br />ابري و آفتابي! <br /><br />فردا، <br />بي هيچ نمي <br />در بستري از خشك سال امروز <br />مي رويد <br />و دفتر خاطراتمان <br />پر مي شود <br />از برگ هاي زرد! <br /><br />2-مانع <br />ديوارها <br />مانع رسيدن دست هاي سپيداريمان <br />نخواهند شد <br />به هم <br />هر چند <br />اوج بگيرند. <br />•	<br />3-صلح <br />تهمينه اين زمان <br />در فكر زادن سهرابي ست <br />تا با تهمتن <br />از ميدان بزرگ مرگ بگذرد <br />و انگشت به دهان بگذارد <br />جهان را <br />در چهار راه خونين فصل ها.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از میثم متاجی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=485</link><description><![CDATA[<p>جز سربازی که جمجمه اش <br />از مگسک این تفنگ پیداست<br />همه سهمی از معدن های سنگ دارند.<br />سنگی که روی قبر <br />نبودن مان را به تصویر می کشد<br />ماخانه هامان را <br />بر شانه سهم سربازانی ساختیم<br />که در گوری دسته جمعی خوابیده اند <br />بند بند استخوان شهر<br />نامی در درون خود دارد<br />و چشم های منتظر مادران <br />خانه هایمان را می پاید .<br />سنگی که در آستان در کار شده<br />شاید پسری باشد درکنار ساحل<br />که تور صیادی اش را به آب می اندازد<br />و اسلحه صید میکند و سوار قایق کوچک <br />از رودخانه های آرام شهر می گذرد.<br />سنگ زیر پنجره <br />هی هی چوپانی جوان است<br />که معشوقه اش از دور از قاب چوبی پنجره<br />اندام اش را به باد می سپارد.<br />تفنگ سرپری که طعم گرگ دارد <br /> هیچ فریادی برای اهالی نیست<br />و گوسفندها روی قلاب قصابی شهر<br />آویزان می شوند. <br />همین جا که نشسته اید<br />به دیوارها فکر کنید <br />که از تن شماست<br />همین جا که هستید <br />و این کلمات را میخوانید<br />کسی کمین کرده از سنگ تا شلیک.<br />*	*	*<br />سنگفرش خیابان<br />یعنی که عده ایی در گوشه ایی از جهان مرده اند<br />بی گریه و تدفین.<br />*	*	*<br />روزی ابریشم و طلا سوغات مسافران بود<br />امروزانسان جنگ را هدیه می دهد<br />و ماموران پست شکل بمب های بزرگی اند <br />که پیغام می رسانند.<br />*	*	*<br />جنگ هم دیگر بدون شناسنامه شده<br />و علیه خودش می جنگد<br />او قربانی دست هایی است که...<br />تا انگشتی نباشد<br />هیچ تفنگی شلیک نمی شود.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از لیلا نوری نائینی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=484</link><description><![CDATA[<p>1<br />رخت می شوید شب<br />هزار تکه رنگ پهن می کند بر بام آسمان<br />آبشار نور می بارد بر کوچه های تنهایی ام<br />و این پنجره ی من است که ماه را در آغوش می گیرد<br />بی خوابی شب ها شادابی گونه ها یم را وقیحانه می دزدد<br />و خیال توست که در کنج چشم ها خانه کرده.<br />می ترسم از این دلتنگی غریب<br />از این دلشوره ی مدام<br />که بودنم را موریانه وار می کاهد<br />حیرت می کنم<br />چه تحملی داشته ام این سال ها <br />در رویای نگاهت آب تنی می کردم و<br />در اشک ها غرق نمی شدم<br />کابوس دوری را به خنده تعبیر می کردم و<br />از وحشت بر خود نمی لرزیدم<br />چرا هیچ کس نیست که بگوید<br />در چه لحظه ای از پیوند ما<br />کجا در امتداد این فاصله ها<br />گناهی مرتکب شدم که این همه<br />اندوه بر پیکرم می نویسی و<br />من آب نمی شوم<br /><br />2<br /> هان و هان آسیاب به نوبت <br />خنده های تلخ امروز تو<br />شوری اشک های فردای من<br />این بهت حیرت آور که بختک وار چسبیده گلویم را<br />روزهاست که سردی فاصله ها را تکرار می کند و<br />خاطراتمان را که ترد بود مثل سیب سبز<br />با صد مصیبت به باغ آرزو پیوند می زنم<br />با تنم اما چه کنم ؟<br />زخم های کلامت هزار پاره اش کرده اند<br />این روزگار<br />روزگار ناکامی ست<br />دیگر به زبان نگاه هم نجوا نمی کنیم<br />از تکه های صدامان رودهای خون جاریست<br />دلتنگی ها را عاشقانه جشن می گیریم و<br />خنده را در تاریک ترین پستوی خانه پنهان می کنیم<br />هان و هان آسیاب به نوبت <br />در چه زمانه ای عاشق شدیم<br />در چه روزگاری پیر می شویم<br />فکرم چه درد می کند<br />از شانه هایم حسرت می چکد<br />و تو با قایقت از جزیره ام دور می شوی<br /><br /><br />3 <br />مثل تیله های رنگی ات<br />دست به دستم نکن<br />بی خیال به فراموشی پرتم نکن <br />در قالبم نریز<br />-چدنی نیستم-<br />دست هایم را بگیر<br />مرا با خودم اندازه کن <br />وقتی از خیالم می گذری<br />قیل و قال نکن<br />گوشهایم از درد متورم شده اند و<br />داروخانه چی محله مان مدت هاست<br />به دردی بی درمان دچار شده است <br />این طور که نگاهم می کنی<br />حس می کنم شاخ در آورده ام<br />به موهایم دست می کشم<br />راستی که از بازیچه شدن شاخ در آورده ام <br />نصیحتم نکن<br />خوب می شناسمت<br />دنیا دیده نیستی که هیچ آواره ای هنوز<br />میان کودکی و مردانگی ساختگی ات <br />خنده هایم را درباد پنهان می کنم<br />مبادا باز خیال کنی<br />تو را به سخره گرفته ام<br />دیگر از دیوانگی هایت خسته ام<br />درها را به روی خیالت می بندم<br /><br />4<br />دردهای بزرگ را دستان کوچکت مرهم اند و<br />برهنگان حادثه از خوابم بی صدا عبور می کنند<br />سایه هاشان از چشم های تو تنها تر و<br />حضورشان از نگاهت پرتقالی تر است<br />بال های ظهورت دی روز عروج را به آسمان هدیه کرد و<br />صدای سقوطم را باغچه ی همسایه امروز شنید<br />به لبخندت که محتاج شدم<br />یک سبد گیلاس به شعرم بخشیدی و<br />دهانت که بوی گندم می داد و حریص بوسه بود<br />به ناگهان خالی رویایم را در کام کشید<br />اشک های تو عطر بیدمشک داشت و<br />من خنده ها را به دست فروشان به هیچ فروختم<br />هرگز می شود آیا بر خاک رازقی<br />که خیس شده از بارش دوری دوباره دست کشید و<br />از شباهت شب با روزگار نبودنت حیرت نکرد؟<br />می نویسم بهار تا پاییز در کوچه بماند<br />نوازندگان زندگی را بگو<br />به تار دوستی زخمه زنند<br />ساعتی دیگر به تولد شکوفه نمانده است<br /><br />5<br />مرا از ایوان خیالت پرت کن<br />باغچه ی دستانت دوباره در آغوشم می گیرند<br />من آن نازک ترین پروانه ی رنگین خواب های تو ام<br />که خال های نگاه ات زیباترم کرده اند <br />نگاه کن پرنده ای که از سر شانه ات پرید<br />بهار خنده های من بود که در نبودنت<br />غمگین ترین سرودهای پاییز را گریست<br />خورشید خسته ی آسمان وجودم<br />در التهاب نفس هایت دوباره سوزان شد<br />و سبزی چشمان خواب آلود مست ات<br />خشکیده لبهای شعرم را دوباره رویان کرد<br />تحمل پنهان شدن پشت اشک ها را ندارم<br />کهکشان این فاصله را شهاب باران کن<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از محمد رضا محمد زادگان</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=483</link><description><![CDATA[<p>1<br />پدر<br />مادر<br />گوشی را بردارید<br />بگویید خانه نیستم<br />بگویید دیروز عصر <br />مثل یک نخ سیگار<br />در گوشه ی زیر سیگاری غروب کرد.<br /><br />2<br /><br />باران را گفته ام<br />ببارد<br />هرجا خسته شدی<br />بیدی بروید<br />تا وقتی با کبوتر ها از آزادی حرف می زنی<br />و بغض َت می ترکد<br />بگویند در باران خیس شده ای.<br /></p>]]></description></item><item><title>خبرنامه / مینا حسنی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=482</link><description><![CDATA[<p>داغم<br />به دلم مانده بود...<br />و به اضطرابم<br />آنقدر چنگ زده بودی<br />که چروک‌ پیشانی‌ام<br />از ده فرسخی هم پیدا بود...<br /><br />حالا ابروهایم را بالا کشیده‌ام<br />و پیوند دست‌های تو با چشم‌هایم را <br />برداشته‌ام<br />حتی<br />حکایت‌های تلخی<br />که شیرین شهید همیشگی‌اش بود،<br />کفن کرده‌ام<br />تو بمیری!<br /><br />شهرزادم<br />دانای کلّ قصه‌هایی<br />که بلد نیستی...<br />با مادگی هیچ گیاهی نسبت ندارم<br />و حالم از تمام سنگ‌هایی<br />که زیر آسیاب می‌خوابند<br />به حالی می‌شود<br />که می‌خواهم سنگ نباشم...<br /><br />سنگ نیستم<br />حوا اگر نباشم<br />لااقل آدمم<br />و این خوش‌ترین خبری است<br />که این روزها<br />از خودم شنیده‌ام<br /><br />www.minahasani.blogfa.com<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از علیرضا عباسی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=481</link><description><![CDATA[<p>گاهي كلاغ ها ،<br />در سياهي چشمي جفتگيري مي كنند<br />وحروفي سياه متولد مي شوند<br /><br />پرنده ها، از روي كلمات <br />             دسته جمعي كوچ مي كنند .<br />سطرها تنها مي مانند<br />بوسه ها پنهان مي شوند<br />وما پير مي شويم<br /> <br />دنيا، بهمين سادگي <br />از راه هايي بي شمار<br />در خود پيچيده است<br /><br />كنار جاده در انتظار كسي ايستاده ايم .<br />درختان ،<br />شكسته در ما ايستاده اند<br />وكودكان،<br />برهنه در ما راه مي روند.<br /><br />در سطرهاي تاريك انتظار مي كشيم<br />پير مي شويم<br />وگاهي كودكانِ برهنه، <br />درختانِ شكسته را  .<br /></p>]]></description></item><item><title>شکل چندم / جواد قاسمی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=480</link><description><![CDATA[<p>شکل چندم از منی           ای که صدایت مرضیه است<br /> دارم  می ترسم           در این هوا           دو هوا شده ام<br />هو مندو هوای کرکره             <br />از در یا     دیوار          دریا می ریزد<br />شیخ شنگر              لنگرها را کجای دلم بگذارم<br /><br />آغشته به صدای تواَم <br />کوه آب نگاه تو است<br />به چه ایمان بیاورم           وقتی می میرانی اَم<br />رهایم می کنی           دوباره می میرانی اَم <br /><br />از ترس رسیدن به تو           به دریا می زنم              که هی پاشو<br />چرا خوابیده ای<br /> <br />صداهای عجیب                          صداهای غریب<br /> دارم در این تلاطم گم می شوم<br />کسی اَم نمی خواندم<br /></p>]]></description></item><item><title>سه شعر از ساسان کشوری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=479</link><description><![CDATA[<p>1<br /><br />پژمرد از دم تابستان هر بهار<br />آن گل که بر خیابان شکفته شد هرگز<br /><br />بهار سبک رو با روبان سبزش<br />نقش پیرهن از صحرا چید<br />خانه در خیابان کرد<br />خیابان تا زیر پاشنه های وحشت لرزید<br />جوانه زد<br />تا برگ های ترسان َش به هم رسید<br />شکوفه داد<br />چشم در نفسِ چشم گیر تابستان<br />با فرمان تندَش آتش<br /><br />گل ی که راست میانِ وحشتِ آشوب <br />قد می کشد<br />تن می زند برهنه به آتش<br />آن گونه ها که رنگ می دهد به هوا<br />پلک می زند <br />بر عهد کاکل سرخ َ ش با آفتاب<br />عطری کبود گشوده منتشر<br />خیابان را به شکفتن می خواند<br />پژمرده کی؟<br />که خوش خوانی ی هر گلوش<br />نشتری می زند به زخم بهار<br />وقتی که مست و بوی ناک از آغوشِ زمان<br />خنده خو و سبک سر<br />چینِ دامن به صحرا و ایوان می برد<br />دور می رود از حقیقت گل<br />وپیمان سرخ ش با آفتاب .<br />28 تیرماه 88<br /><br />2 – با شب بو<br /><br />عطرِ شب بو می پیچد با شب <br />می پیچد شب با عطرِ شب بو<br /><br />دست ی داد به دستَ م تا <br />                   در کوچه دستِ بو گرفت <br />                                پاسخ ِدستِ داده را <br />                                           پیچ – تابِ حلقه ی ِ بازو<br /><br />عطرِ پریده روی ِشب<br />               زلفی گشوده پیچ درپیچ<br />                                             شب بو<br />                                 شب با<br />                                      دستِ عطری گیچ<br />                                                     در دستِ او<br />بهار 87<br /><br /><br />3 – دادِ خزان<br /> 	 <br />چندش بر دوش<br />            دادِ زمین خزان<br />                             درودِ مهر؟!<br /><br />میانِ چند گرفته – سیاه – روشن<br />گاه رَوَد گونه یِ مور<br />با صبحِ به خیر بوسه ی مانندم<br />                                   که باد می آرَد بوش<br /><br />هم انتظارِ خیره ی باران<br />خیس<br />    آسمان<br />          خنده   <br />              از ماه<br />پاییز 77<br /></p>]]></description></item><item><title>"بادها شناسنامه مرا بردند" منتشر شد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=478</link><description><![CDATA[<p>مجموعه شعر "بادها شناسنامه مرا بردند" سروده علی عبداللهی از سوی نشر شاملو منتشر شد.<br />به گزارش خبرنگار مهر، این کتاب شامل دو بخش "سفر نبشته‌ها و یادمانها" و" طنز واره‌ها" است که در مجموع 27 شعر این شاعر را دربر می‌گیرد.<br />در شعر آمستردام از این کتاب می‌خوانیم: هزار دوچرخه/ دوهزارپای ناپیدا/ هزارها خاطره، در باران/ زنگ می‌زند/ کنار شوری دریا/  دربازی آسبادها و ابر/ و خلسه‌های سبز/ دنبال گوش بریده می‌گردم/ وقتی نمی‌ماند/ سبزهای بیکران را/  ذره ذره بنوشم/ ناچار به چشم می‌کشم همه را/ با اسبان، گوسفندها و/ گاوان خاطره آسوده/ از باران‌اش...<br />علی عبداللهی شاعر و مترجم ادبیات آلمانی است که پیش از این نیز دو مجموعه شعر از وی به نامهای "هی راه می‌روم در تاریکی" و "این است که نمی‌آید"  به چاپ رسیده ‌است.<br />از ترجمه‌های عبداللهی می‌توان به "سکوت آینده من است"(مجموعه شعرهای عاشقانه اریش فرید)، "اکنون میان دو هیچ"(مجموعه شعرهای نیچه)، "کتاب ساعات و روایت عشق و مرگ" شعرهای ریلکه و  "مفهوم زمان" از هایدگر اشاره کرد.<br />کتاب "بادها شناسنامه مرا بردند" با شمارگان 1100 جلد در 80 صفحه منتشر شده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>انتشار "هزار و یک‌ شب" به روایت یوسا</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=477</link><description><![CDATA[<p>سخه جدید "هزار و یک شب" داستان کلاسیک شرقی با اقتباس آزاد ماریو وارگاس یوسا منتشر شد.<br />به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از "لاتین امریکن هرالد تریبون"، یوسا در مقدمه این کتاب نوشته ‌است: در تمام ادبیات جهان هیچ مثالی ساده‌تر و درخشانتر از شهرزاد و شهریار در توضیح جایگاه داستان در زندگی بشر وجود ندارد.<br />این نویسنده پرویی که پیش از این نیز متنی بر اساس داستانهای "هزار و یک شب" برای تئاتر تهیه کرده بود در نوشتن این کتاب از منابع دست اول فارسی، هندی و عربی استفاده کرده ‌است.<br />یوسا در کتابش از برخی از بهترین و شناخته شده‌ داستانهای "هزار و یک ‌شب" از جمله "علاءالدین و چراغ جادو"، "علی‌بابا و چهل دزد بغداد" و "سفرهای هفتگانه سندباد بحری" بهره برده و آنها را در روایتی به شیوه مدرنتر بازگو کرده ‌است.<br />"هزار و یک شب" حکایت پادشاهی است که به همه زنان بدبین است و هر روز با دختری ازدواج می‌کند و روز بعد او را می‌کشد تا اینکه با شهرزاد مواجه می‌شود. شهرزاد با قصه‌هایی که هر شب برای شهریار می‌گوید مرگش را هر روز عقب می‌اندازد و این ماجرا هزار و یک‌شب به طول می‌انجامد. اساس کتاب "هزار و یک‌شب" مجموعه داستانهایی است که شهرزاد تعریف می‌کند.<br /></p>]]></description></item><item><title>مجابی خبر داد: "نامها بین سکوت و صدا" منتشر می‌شود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=476</link><description><![CDATA[<p>جواد مجابی سه کتاب در قالب پژوهش، مجموعه مقاله و گفتگو و مجموعه نمایشنامه را برای چاپ به ناشر سپرد.<br /><br />جواد مجابی نویسنده، شاعر و پژوهشگر در گفتگو با خبرنگار مهر درباره کتابهای در دست نگارش و چاپش گفت: به تازگی کتابی به نام "نامها بین سکوت و صدا" را به نشر افراز داده ام که این کتاب بین 500 تا 600 صفحه خواهد داشت.<br /><br />وی ادامه داد: در این کتاب مقالات تالیفیم را با موضوع هنرمندان و آثارشان در عرصه‌های مختلف و همچنین اهالی ادبیات که به مناسبتهای  گوناگون و با موضوعات متنوع در طول سالها نوشته بودم گردآوری کرده‌ام. این مقالات رویکرد نقد و تحلیل دارد.<br /><br />نویسنده مجموعه طنز "نیشخند ایرانی" در پاسخ به این پرسش که چرا این کتاب در دو جلد و به صورت تفکیک ‌شده برای هنرمندان و ادبا تدوین نشده است گفت: این سیاست ناشر بوده است که کتاب در یک جلد منتشر شود.<br />مجابی درباره کتاب دیگری که به ناشر سپرده است توضیح داد: "شکل نوشتنم هستم" عنوان کتاب دیگرم است که دو بخش دارد و آن را به نشر نوح داده ام. در بخش نخست آن گفتگوهایی که با من شده آمده است و در بخش دیگر مجموعه مقالاتم با موضوع فرهنگ و مسائل اجتماعی کشورم را آورده‌ام.<br />وی همچنین از چاپ پنج نمایشنامه‌اش خبر داد و گفت: این نمایشنامه‌ها در دهه 60 نوشته شده‌اند و چاپ آنها 20 سال به تاخیر افتاده است. از این نمایشنامه‌ها دو نمایشنامه قبلا چاپ شده و سه اثر دیگر تا کنون منتشر نشده است. شاید این نمایشنامه‌ها در دو کتاب منتشر شود.<br />شاعر "سفرهای ملاح رویا" با اشاره به اینکه تم این نمایشنامه‌ها اجتماعی است افزود: روزگار عقل سرخ، شبح سدوم، تابوت ‌سازان، دیوانگان بر ساحل و ساتگین نامهای نمایشنامه‌های این مجموعه است.<br />وی در پایان درباره کارهای در دست چاپش گفت: به تازگی مجموعه شعری با نام "وطن روی کاغذ" را سروده ام و یک رمان به نام "طویله دنیا" را در دست نگارش دارم که به این زودی آماده تحویل به ناشر نمی‌شود.<br /></p>]]></description></item><item><title>نوشتای 13</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=475</link><description><![CDATA[<p>شماره‌ي سيزدهم مجله‌ي ادبيات «نوشتا» منتشر شد.<br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مفهوم سادگي نوشته‌ي آدونيس، چرايي شعر، كجايي شعر در گفت‌وگوي يدالله رويايي و پرويز اسلامپور، دو شعر از محمدحسين مدل و آريا آرياپور، مدرنيسم در «جوي و ديوار و تشنه» به قلم جواد اسحاقيان، شعري از ايرج صف‌شكن، خودتان قضاوت كنيد! آن‌ چشم را چطور مي‌توانستم جور ديگري ناجور بنويسم؟! نوشته حسين خليلي و آواز باران در خيابان بهار نوشته‌ي محمود سروقدي از جمله مطالب منتشرشده در اين نشريه هستند.<br /><br />در ديگر قسمت‌هاي «نوشتا» نيز اين مطالب منتشر شده‌اند: شعرهايي از علي ساروي و محسن اكبرزاده، كلمه حصار است و ما ضبط در حصار نوشته‌ي مازيار فلاح‌پور، تحليلي از ادبيات اقليمي در شعر منوچهر آتشي نوشته‌ي لاله آتشي، شعرهايي از مهناز يوسفي، روجا چمنكار و عليرضا زرين، چنگيزخان نوشته‌ي قادر رستم، شعرهايي از آرش نصرت‌اللهي و ليلا صادقي، تالپا نوشته‌ي خوان رولفو، شعري از فرياد ناصري، تا دوشنبه‌ي ديگر نوشته‌ي غلامحسين دهقان، شعرهايي از بهمن ساكي، فراسوي تفسير نوشته‌ي جاناتان كالر، شعرهايي از ناصر قادري و كروب رضايي، نگاهي به رمان «خنده در تاريكي» نوشته‌ي ولاديمير ناباكوف، شعري از كيارش سندسي و بخش ادبيات عربي با شعرهايي از غادة ‌السمان و عاليه شعيب.<br /><br />مجله‌ي «نوشتا» با مديرمسؤولي حسين واحدي‌پور و سردبيري محمدحسين مدل منتشر مي‌شود.<br /></p>]]></description></item><item><title>عبدالحسين فرزاد «قدرت ادبيات» را مكتوب مي‌كند</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=474</link><description><![CDATA[<p>«قدرت ادبيات» درباره‌ي كتاب‌هاي تأثيرگذار در جامعه‌هاي مختلف به قلم عبدالحسين فرزاد منتشر مي‌شود.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين كتاب كه فرزاد به نگارش آن مشغول است، درباره‌ي آثار ادبي است كه جامعه‌هاي مختلف تحت ‌تأثير آن‌ها قرار گرفته‌اند و به بحث درباره‌ي قدرت ادبيات در اين جامعه‌ها مي‌پردازد.<br /><br />از سوي ديگر، «من از آينده مي‌آيم» درباره‌ي ساختار شعر و افكار و انديشه‌هاي آدونيس به قلم اين پژوهشگر و مترجم منتشر مي‌شود.<br /><br />به گفته‌ي او، در اين كتاب، علاوه بر مطالب يادشده، نمونه‌ شعرهايي از اين شاعر عرب كه حاوي انديشه‌هاي خاصي است، آورده شده و كتاب به صورت دوزبانه‌ي عربي و فارسي از سوي انتشارات مرواريد به چاپ مي‌رسد.<br /><br />فرزاد اين روزها همچنان به گردآوري آرا و انديشه‌هاي محمود درويش - شاعر فقيد فلسطيني - مشغول است، كه علاوه بر آن، شعرهايي از اين شاعر را نيز انتخاب و ترجمه خواهد كرد.<br /></p>]]></description></item><item><title>محمدعلي سپانلو به هجدهمين مجموعه‌ي شعرش رسيد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=473</link><description><![CDATA[<p>محمدعلي سپانلو به هجدهمين مجموعه‌ي شعرش رسيد.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)،‌ اين مجموعه با نام «فانتزي‌ها» شعرهاي يك‌ و نيم سال اخير اين شاعر 69ساله را شامل مي‌شود كه به گفته‌ي او، در اين مجموعه واقعيت‌هاي زندگي به شكل فانتزي آمده است.<br /><br />او همچنين افزود: اين شعرها، شعرهاي اخيرم است كه در حال تنظيم و جمع‌آوري آن‌ها هستم؛ اما خودم هنوز از كمال كتاب راضي نيستم و به اين دليل معلوم نيست كه چه زماني آن‌را به ناشر بسپارم.<br /><br />«رگبارها»، «پياده‌روها»، «سندباد غايب»، «هجوم»، «نبض وطنم را مي‌گيرم»، «خانم‌زمان»، «تبعيد در وطن»، «ساعت اميد»، «خيابان‌ها، بيابان‌ها»، «فيروزه‌ در غبار»، «پاييز در بزرگراه»، «ژاليزيانا»، «كاشف از يادرفته‌ها» و «قايق‌سواري در تهران» از جمله ديگر مجموعه‌هاي شعر منتشرشده‌ي سپانلو هستند كه تا كنون سه گزيده نيز از شعرهاي او انتشار يافته است.<br /><br />از سوي ديگر، «مقلدها» اثر گراهام گرين با ترجمه‌ي اين مترجم كه قرار بود از سوي نشر افق به چاپ چهارم برسد، به گفته‌ي او، بيش از يك ‌سال است كه در انتظار دريافت مجوز انتشار است.<br /><br />همچنين دو نمايشنامه‌ي «عادل‌ها» و «شهربندان» آلبر كامو با ترجمه‌ي سپانلو دوباره منتشر خواهند شد.<br /><br />نمايشنامه‌ي «عادل‌ها» پيش‌تر 9بار منتشر شده است.<br /><br />نمايشنامه‌ي «شهربندان» نيز قبلا دو بار منتشر شده است و سال گذشته، قطب‌الدين صادقي اين نمايشنامه‌ را به روي صحنه برد.<br /></p>]]></description></item><item><title>3 كتاب از ع. پاشايي در حال انتشار است</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=472</link><description><![CDATA[<p>سه كتاب از ع. پاشايي در حال انتشار است.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، كتاب «فلسفه‌ي بودا» كه ترجمه‌اي است از بارت گرازالسكي، تا چند روز آينده توزيع خواهد شد. پاشايي اين كتاب را مباحثي درباره‌ي فلسفه معرفي كرد و گفت: در اين كتاب، ديدگاه‌ها و اصول بودايي براي عموم بازگو شده است.<br /><br />قيمت پشت جلد اين كتاب كه از سوي انتشارات ميترا منتشر خواهد شد، سه‌هزار تومان درنظر گرفته شده است.<br /><br />همچنين ترجمه‌ي كتاب «آيين بودا» نوشته‌ي هانس ولفگانگ شومان تا ماه آينده از سوي نشر يادشده عرضه خواهد شد. اين كتاب پيش‌تر چاپ شده بود و اكنون با ويرايش و بازنگري تجديد چاپ خواهد شد.<br /><br />از سوي ديگر، ع. پاشايي كتاب «جبين بر خاك‌ نه» را ادامه‌ي دو اثر ديگرش يعني «چپق مقدس» (هفت آيين سرخ‌پوستي اوگ لالا سو به روايت گوزن سياه) و «گوزن سياه سخن مي‌گويد» (سرگذشت مرد مقدسي از طايفه‌ي اوگ لالاسو) دانست و گفت: اين كتاب تكه حرف‌هايي است از سرخ‌پوستان آمريكاي شمالي كه با عكس‌هايي از ادوارد كورتيس از اين سرخ‌پوستان همراه شده است.<br /><br />كتاب يادشده تا عيد امسال از سوي انتشارات ميترا آماده‌ي توزيع خواهد شد.<br /><br />همچنين از آثار اين نويسنده، مترجم و پژوهشگر، كتاب «گوزن سياه سخن مي‌گويد» و «ذن و فرهنگ ژاپني» تجديد چاپ خواهند شد.<br /><br />كتاب «ذن و فرهنگ ژاپني» ترجمه‌ي اثري از د.ت. سوزوكي است كه با ويرايش و بازنگري براي نمايشگاه كتاب سال آينده آماده خواهد شد.<br /><br />سايت ع. پاشايي هم با آدرس www.pashai.ir به تازگي راه‌اندازي شده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>نگاهی به کتاب پیوندهای ناپیدا</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=471</link><description><![CDATA[<p>نگاهی به کتاب پیوندهای ناپیدا<br />جلال خسروی<br /><br />منتخبی از اشعار یوگنی یفتوشنکو<br />ترجمه ی نسترن زندی<br />--------------<br /><br />شناسه ی کتاب:<br />پیوندهای نا پیدا<br />منتخبی از اشعار یوگنی یفتوشنکو<br />ترجمه ی نسترن زندی<br />نشر مرکز / چاپ اول 1386<br />-------------<br /><br />شعر چه نسبتی با استالین زدایی می تواند داشته باشد؟ شاعر هنوز این را نمی داند. با این حال او شعر را فرم خاصی از مبارزه می داند. هرچند مبارزه ای غیر فعال. او بین مسئولیت شهروندی َش در مبارزه ی ملی و وظیفه َش به عنوان شاعر، تمایز قایل است. با این حال او سخن سلوتسکی را با ما در میان می گذارد که خطاب به او گفته: « ...در زمانه ی ما برای آن که شاعر باشی، تنها شاعر بودن کافی نیست. » <br />   می توان گفت تمایزی که یفتوشنکو از آن می گوید، صرفأ جنبه ای نظری دارد. در عمل این دو ، دو روی یک سکه اند. به نحوی که بعضی شعرهای شاعر بازتاب مبارزه ی ملی اوست. <br />یفتوشنکو بیست ساله بود که استالین مرد. واقعه ای که به زعم او روسیه را تکان داد. – تمام روسیه آن روز گریه می کردند من هم گریه می کردم.<br />یفتوشنکو در اتو بیوگرافی َش تشییعِ دیکتاتور را روایت می کند. او از توده می گوید... بی شکل ... مثل رودخانه ای بی بستر که به گور می ریزد. توده ای که عادت کرده بود استالین به آن ها فکر کند. و استالین به مثابه ی – کارگران سراسر جهان با هم متحد شوید و به نام نامی انترنشنال کمونیزم – به جای آن ها فکر می کرد... عمل می کرد ... دلیری در جنگ بزرگ میهنی و البته شجاعت در آشویتس های کوچک تر و مهربان تر روسی! <br />در میانه ی این رود... در هنگامه ی نفی فردیت – فردیت به عنوان تنها امکان نگریستن به خود و به جهان- ... در جدالی نابرابر... یفتوشنکو با سرودن شعرهای عاشقانه تقابل ساختاری جمع/فرد رئالیسم سوسیالیستی را در هم می ریزد:<br /><br />عشق پرتغالي <br /><br />شب، زخم ها  و آتش ها را ليسيده <br />چشم هاي زندان، ستارگان را تماشا مي كنند<br />من اما با توام زير پل « سالازار»<br />در سياهي سايه هاي تو در تو.<br /><br />ديكتاتور به ما خدمت كرد<br />و ما زير پلي كه بر او ناپيدا بود <br />هجرت كرديم به لب هاي يكديگر<br />از اين كشور ناپاك.<br /><br />زير پلي از بيم و بتون <br />زير پل اين حكومت پوسيده<br />لبهاي ما سرزمين هاي زيبا يي هستند<br />جايي كه من و تو آزاديم <br /><br />من مي دزدم آزادي را ، مي دزدم<br />و در لحظه مقدسي كه دزديده ام<br />خوشبختم ، اگر چه در بوسه اي ، <br />بدون سانسور زبان گنهكارم.<br /><br />حتي در جهاني كه فاشيست ها حكومت مي كنند،<br />جايي كه حق انسانها پايمال مي شود <br />مژگان بلندي هستند<br />كه زير چترشان دنیای ديگري دارند.<br /><br />اندام دخترك را باراني نازكي پوشانده <br />حلقه اش را  به من هديه مي كند <br />دخترك پرتغالي چرا گريه مي كني؟<br />من گريه نمي كنم . من ديگر همه چيز را گريسته ام .<br /><br />لبانت را به لبانم بفشار و به چیزی فكر نكن.<br />توانی در ما نیست خواهر كوچك <br />زير پل ،زير ابرواني اخم كرده<br />دو قطره اشكيم پنهان از چشم جهان<br /><br />در این جهان تکه تکه شده که پیوندهاش گم شده اند. شاعر خدا و خون دست های پریده رنگ مسیح را نیایش می کند تا جهان متلاشی شده را وحدتی دوباره دهند. <br /><br />....<br />شاید ابتدا انسان به مرز اندیشید <br />و آن گاه مرزها انسان ها را ساختند<br />آفریده ی مرزها، ارتش<br />                             پلیس<br />                                   و مرزبانانند.<br />آفریده ی مرزها گمرک است<br />                                         و پاسپورت.<br />اما خدا را شکر<br />               پیوندهای ناپیدا وجود دارند<br />و خون دست های پریده رنگ مسیح<br />آفریده ی پیوندهاست<br />پیوندهایی که عبور می کنند<br />از سیم های خاردار<br />و می آمیزند<br />                عشق را به عشق<br />                                    دلتنگی را به دلتنگی.<br /><br />عشق به وطن بن مایه ی دیگر شعرهای این شاعر است. یفتوشنکو با لحن تغزلی درد مندی این میل را می سراید. نوستالژی و دلتنگی در شعری که تاریخ 1993 را زیر خود دارد.<br />...<br />خدا حافظ امپراتوری! <br />                            سلام روسیه!<br />تنها بر خود  <br />              حکمرانی کن!<br />همچون لحاف مادر بزرگ<br />در این کشمکش<br />بچه ها را با تکه های سرنوشت شان بپوشان<br />من دلم می خواهد<br />                         در مجازات بادهای سرد<br />خود را به آرنج مادر بزرگ بچسبانم<br />تا دوباره وصله کند روسیه را<br />تکه تکه<br />        تکه تکه.<br /><br />با خواندن این شعرها می توان گفت سرنوشت انسان اسیر در چنگال دیکتاتوری تلواسه ی بنیادین روح شاعر بوده است. این بن مایه در گونه های متفاوت شعرهای یفتوشنکو وجود دارد. از شعرهای فردی مثل – برای ماشا – تا شعرهایی مثل – وارثان استالین و بابی یار - .<br />از این روست که شاعرانه گی او در راستای مبارزات ملی و انسانی َش اتفاق افتاده است. یا بر عکس.<br />--------<br />کتاب با مقدمه ی مترجم باز می شود. نسترن زندی در مقدمه ی موجز و فشرده َش از دوران سیمین شعر روسیه می نویسد. از سال 1890 که سمبولیسم به روسیه آمد و دو برداشت متفاوت از آن ناشی شد. گروهی همان نوع فرانسوی آن را پی گرفتند و گروهی دیگر ویژه گی روسی به آن داده و درونمایه ای متافیزیکی و عرفاتی در آن ریختند. وی همین طور به مکتب های اکمه ییسم و فوتوریسم اشاره می کند و خاصه های آن ها را بیان می کند. او سرانجام شرحی بر زندگی و آثار یفتوشنکو برای مان نوشته است.<br />بخش بعدی کتاب ترجمه ی قسمتی از اتو بیوگرافی شاعر است. در قسمت بعدی مصاحبه ای با یفتوشنکو آمده است و بعد از آن در های پیوندهای ناپیدا به روی مان گشوده می شوند.<br /></p>]]></description></item><item><title>زنان شاعر زبان گويايي براي حرف‌هاي‌شان پيدا كرده‌اند</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=470</link><description><![CDATA[<p>فاطمه سالاروند معتقد است: زنان شاعر پس از گذر قرن‌ها، زبان گويايي براي بيان حرف‌هاي‌شان پيدا كرده‌اند. <br /><br />اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، درباره‌ي شعر زنان عنوان كرد: حضور زنان شاعر مختص چند دهه‌ي اخير نيست. زنان هميشه در حوزه‌ي ادبيات از گذشته‌هاي دور حضور داشته‌اند؛ اما به دلايل تاريخي - فرهنگي، اين حضور زنان شاعر ثبت نشده و از آن‌هايي هم كه حضورشان ثبت شده، آثار اندكي باقي مانده است. <br /><br />او در ادامه يادآور شد: در واقع، بخش اعظمي از ادبيات زنانه در قرون گذشته‌ي تاريخ ادبيات ايران به صورت متل‌ها، كنايه‌ها و قصه‌هاي شفاهي بوده كه سينه به سينه به نسل‌هاي بعد منتقل شده؛ اما آن‌چه به ادبيات مكتوب زنانه مربوط است، از دوران مشروطه به اين‌سو شكل گرفته است. <br /><br />او همچنين از شعر به عنوان هنر ملي ايرانيان ياد كرد و متذكر شد: شعر همواره در زندگي ايرانيان نقش و حضوري جدي داشته است و به اعتقاد من، حضور زنان شاعر مي‌تواند به استمرار شعر در زندگي و فرهنگ ايرانيان كمك كند. <br /><br />شاعر «پيغام‌گير خاموش» خاطرنشان كرد: طي صد سال اخير همان‌طور كه به واسطه‌ي تحول‌هاي اجتماعي - فرهنگي، سبك زندگي ايراني دستخوش تحول‌هاي چشم‌گيري شده، اين تحولات تأثيرش را بر روي ادبيات هم گذاشته است و امروز در حوزه‌ي شعر زنان و ادبياتي كه زنان خلق مي‌كنند، اين تأثير را با وضوح بيش‌تري مي‌بينيم و درواقع، زنان شاعر در بيان حس و كنش‌هاي عاطفي بي‌واسطه‌تر و بي‌پرده‌تر سخن مي‌گويند و با زباني روشن‌تر احساس‌شان را درباره‌ي زندگي مطرح مي‌كنند. <br /><br />سالاروند متذكر شد: در پي تحولاتي كه در جامعه‌ي ايراني رخ داده، نمي‌توان گفت كه دستاورد مدرنيته و تفكر مدرن براي مرد و زن يكي بوده است؛ زيرا كه مردها همواره در طول تاريخ تمدني ايران به دلايل مذهبي - تاريخي، فرصت و مجال بيش‌تري براي ظهور و بروز خود داشته‌اند و جامعه هم اين را از آن‌ها طلب مي‌كرده است؛ اما زنان در لفافه حرف‌شان را مي‌زدند و سخن مي‌گفتند. هرچند برخي از موانع حضور زنان در عرصه‌هاي مختلف خلاقيت و اجتماع برطرف شد؛ اما همچنان با محدوديت‌هاي بسياري روبه‌رو هستند كه اين محدوديت‌ها بخشي از دغدغه‌هاي شعر آن‌ها را رقم مي‌زند. <br /><br />او يادآور شد: شاعران زن طي دهه‌هاي اخير البته حضوري جدي‌تر دارند و با دغدغه‌هايي عميق و انساني راه خلاقيت را طي مي‌كنند و به اعتقاد من، نسبت به مردهاي مدعي خيلي بهتر در رقم‌زدن خلاقيت و مؤلفه‌هاي زيبايي‌شناختي شعر گام برداشته‌اند كه از آن جمله مي‌توان به نام‌هايي چون رؤيا زرين، گراناز موسوي، راضيه بهرامي، زهرا حيدري، سارا محمدي اردهالي و بسياري ديگر از شاعران زن اشاره كرد. اين شاعران حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارند. <br /><br />سالاروند در ادامه از بي‌توجهي فضاي نقد نسبت به سروده‌هاي زنان شاعر انتقاد كرد و عمده مضامين دغدغه‌هاي شعر زنان را مسائل معطوف به جامعه دانست و گفت: زنان شاعر در شعرهاي‌شان از تك‌افتادگي انسان در جامعه، آرزوي صلح براي همه، آشتي و دوست‌داشتن و همچنين روابط سالم انساني سخن مي‌گويند؛ مسائلي كه به نظر رؤيايي دوردست مي‌رسد و شاعران اين رؤياها را در شعرهاي‌شان مي‌بينند. <br /><br />اين شاعر خواستار توجه بيش‌تر اهل نقد به حوزه‌ي شعر زنان شد و گفت: اگر نقدهاي جدي‌تر و علمي‌تري در اين حوزه نوشته شود، به وضوح مي‌توانيم دامنه‌ي حضور و گستردگي فعاليت شاعران زن را مورد بررسي قرار دهيم.<br /></p>]]></description></item><item><title>نازنين ميرصادقي «ببر سفيد» برنده‌ي بوكر را ترجمه كرد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=469</link><description><![CDATA[<p>نازنين ميرصادقي رمان «ببر سفيد» آراويند آديگا را كه برنده‌ي جايزه‌ي بوكر شده است، به فارسي ترجمه كرد. <br /><br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، ترجمه‌ي اين كتاب نويسنده‌ي هندي به پايان رسيده و رامين مولايي به ويرايش آن مشغول است. <br /><br /><br />داستان «ببر سفيد» كه نخستين اثر آديگاست، در حقيقت با پرده برداشتن از برخي حوادث و شرايط خاص حاكم بر زندگي مردم هند، زاويه‌هايي از زندگي اين افراد را به معرض نمايش گذاشته است. <br /><br /><br />آديگا پس از دريافت جايزه‌ي بوكر گفته بود: «هدف از نوشتن «ببر سفيد» اين بود كه مردم فقير هند را به ‌تصوير بكشم. اين رمان تلاش مي‌كند تا به آن‌هايي كه از داستان‌هاي عصر حاضر كنار گذاشته شده‌اند، صداي ادبي بدهد و آن‌ها كساني نيستند جز مردم فقير. من مي‌خواهم اين جايزه را به مردم دهلي ‌نو تقديم كنم.» <br /><br /><br />اين رمان را مژده دقيقي هم به فارسي ترجمه كرده كه از سوي انتشارات نيلوفر منتشر خواهد شد. <br /><br /><br />نازنين ميرصادقي ساكن آمريكاست و پيش‌تر از او، «گزيده‌اي از صد شعر عاشقانه‌ي پابلو نرودا» به فارسي ترجمه شده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>اثر ديگري از جوردي سيئرا اي فابرا به فارسي ترجمه‌ مي‌شود</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=468</link><description><![CDATA[<p>رامين مولايي اثر ديگري از جوردي سيئرا اي فابرا را به فارسي ترجمه مي‌كند. <br /><br /><br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «مزرعه‌هاي توت‌فرنگي» عنوان رماني از اين نويسنده‌ي اسپانيايي است كه مولايي به ترجمه‌ي آن مشغول است. <br /><br /><br />اين سومين کتاب سيئرا اي فابراست که به فارسي ترجمه مي‌شود. پيش‌تر، مولايي «كافكا و عروسك مسافر» و شهلا شمسائي‌فر رمان «لايه‌هاي ذهني» اين نويسنده را به فارسي ترجمه کرده‌اند. <br /><br /><br />اين نويسنده‌ي اسپانيايي سال 1947 ميلادي در بارسلوناي اسپانيا متولد شده و تاکنون بيش از40 رمان براي نوجوانان و بزرگسالان منتشر كرده است. <br /><br /><br />همچنين «نامه‌هايي به يك نويسنده‌ي جوان» اثر ماريو بارگاس يوسا، «رافائل آلبرتي؛ شاعر دريا، مردم و آزادي»، «نقاش و خرگوش‌هاي سفيد» اثر جانت وليبيو مارزوت، «صداي گم‌شده‌ي يونگو»، «پايان واقعي زيباي خفته» اثر ماتوته، و «راز آواز» گوستابو رولدان، از جمله آثار ترجمه‌شده توسط مولايي هستند.<br /></p>]]></description></item><item><title>ديگر كتابي براي دريافت مجوز ارائه نمي‌دهم</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=467</link><description><![CDATA[<p>محمد آزرم گفت: پس از گذشت بيش از يك ‌سال انتظار براي صدور مجوز كتاب‌هايم، ديگر قصد ندارم كار جديدي براي دريافت مجوز ارائه دهم. <br /><br />اين شاعر در گفت‌وگو با خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، بيان كرد: از حدود يك‌ ‌سال ‌و نيم قبل، دو كتاب در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي دارم كه هنوز مجوزي براي آن‌ها صادر نشده است؛ به همين دليل ترجيح داده‌ام موضوع همين‌گونه باقي بماند و ديگر قصد پي‌گيري آن‌ها را ندارم. <br /><br />او درباره‌ي اين كتاب‌ها توضيح داد: كتاب‌هاي ارائه‌شده به وزارت ارشاد شامل يك مجموعه‌ مقاله از مقالاتي كه در سال‌هاي اخير نوشته‌ام و يك كتاب گزيده‌ي شعر از دو كتاب نخستم، «عكس‌هاي منتشرنشده» و «اسمش همين است»، و چند شعر جديد است. <br /><br />او با بيان اين‌كه پس از اين مدت طولاني ديگر موضوع را پي‌گيري نكرده و البته قرار بوده است ناشر (نويد شيراز) آن را دنبال كند، اضافه كرد: كساني كه كتاب‌ها را بررسي كرده‌اند، نتوانسته‌ بودند ايرادي بگيرند؛ ولي گفته بودند، متوجه نمي‌شويم. <br /><br />آزرم با اشاره به اين‌كه شعرهايش فرماليستي هستند، ادامه داد: با توجه به اين شرايط، از اين پس، بدون مجوز، كتاب‌هايم را ارائه مي‌كنم و با توجه در دسترس بودن اينترنت، نيازي نيست حتما كتاب‌ها به فرمت كاغذ باشند. اگر هم به اين كار نياز باشد، به تعداد خوانندگان مي‌توان تهيه كرد. <br /><br />اين شاعر اظهار كرد: اين مسأله قابل توجه است كه افرادي كه اثري را بررسي مي‌كنند، چگونه مي‌توانند تشخيص دهند كه اين كار درست يا نادرست نوشته شده است؛ زيرا تصور نمي‌كنم چنين فرد باصلاحيتي نه در اين‌جا؛ بلكه در هيچ‌ كجاي دنيا وجود داشته باشد، بويژه اين‌كه كسي نيست كه به زبان فارسي چنين تسلطي داشته باشد و معيارهاي زيباشناختي مدنظر مرا بشناسد. همچنين كسي نيست كه وقتي بحث‌هاي زيبايي‌شناسي و سليقه‌يي با هم تركيب مي‌شوند، بتواند درباره‌ي درست بودن يا نبودن اثر نظر قطعي بدهد.<br /></p>]]></description></item><item><title>روجا چمنكار خورشيد را در دست گرفت + نوشته شاعر </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=465</link><description><![CDATA[<p>مراسم پاياني دومين دوره‌ي جايزه‌ي شعر زنان ايران (خورشيد) با تقدير از فرشته ساري و بنفشه حجازي عصر روز گذشته (پنج‌شنبه، 26 آذرماه) برگزار شد. <br />به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، در اين مراسم كه با معرفي مجموعه‌ي شعر «با خودم حرف مي‌زنم» سروده‌ي روجا چمنكار به عنوان اثر برگزيده‌ي جايزه همراه بود، سپيده جديري - دبير جايزه - در سخناني گفت: به رغم شعاري كه ملكه‌ي ذهن ما شده است كه توليد ادبي اعم از شعر و داستان بايد فارغ از جنسيت مؤلف آن مورد بررسي قرار گيرد، اتفاق مهمي كه در چند دهه‌ي اخير در آثار ادبي زنان ايراني اتفاق افتاده، همين پررنگ‌بودن عامل جنسيت در آثار است و اين از نظري جاي خوشبختي دارد كه مثلا ديگر آقايان نمي‌توانند بنشينند و از مردانه بودن آثار شاعران زن دم بزنند؛ آن‌گونه كه درباره‌ي شعر پروين اعتصامي گفته مي‌شد. <br />او يادآور شد: بر اين باورم كه زنان ما به خاطر محدوديت‌ها و موانعي كه در جامعه‌ي مردسالار ايراني براي حضور در عرصه‌هاي اجتماعي با‌ آن روبه‌رو هستند، از جهان‌بيني متفاوتي نسبت به مردان ايراني برخوردارند؛ من نامش را مي‌گذارم جهان‌بيني زنانه‌ي ايراني كه تحت‌تأثير تبعيض‌ها و محدوديت‌هايي كه تمام اعمال و رفتار آن‌ها را تعريف و تعيين كرده، شكل گرفته؛ به همين دليل، حتا با جهان‌بيني زنانه به معناي عام و جهاني‌اش متفاوت است. اين است كه از نظري هم بايد گفت جاي بدبختي دارد كه زن در اغلب آثار ادبي زنان ايراني نه به عنوان يك انسان كنش‌گر كه به عنوان يك انسان كنش‌پذير مطرح مي‌شود. <br />اين شاعر افزود: در غرب كه محدوديت‌هاي جنسيتي براي حضور زنان در عرصه‌هاي اجتماعي و فرهنگي به مراتب كم‌تر است، جوايز و جشنواره‌هايي مختص فعاليت‌هاي فرهنگي زنان وجود دارد. در ايران كه زنان با مشكلات بيش‌تري در اين زمينه مواجه‌اند، جاي خالي چنين جشنواره‌هايي بيش‌تر احساس مي‌شود. تخصص من شعر است و به همين دليل، جايزه‌اي كه برگزار مي‌كنم، ويژه‌ي شعر زنان است؛ اما اميدوارم چنين جوايزي براي زنان در ساير عرصه‌هاي فرهنگي نيز برپا شود. <br />جديري در ادامه درباره‌ي حاميان مالي اين جايزه توضيح داد: وقتي مي‌گوييم جايزه‌ي ادبي خصوصي، يعني همه‌چيز آن به صورت خصوصي برگزار مي‌شود. گفته مي‌شود كه جوايز خصوصي از خارج از كشور حمايت مالي مي‌شوند؛ اما كاملا مشخص است كه جايزه‌هاي خصوصي ايران حمايت‌گرهاي مالي مشخص دارند و تعريف‌هايي كه در اين‌باره مي‌شود، اشتباه است. <br />او ادامه داد: براي يك جايزه‌ي خصوصي بايد ماه‌ها به دنبال جا بود. سال گذشته از سه ماه قبل از جايزه، دنبال مكاني براي برگزاري مي‌گشتيم. گفته شد هيچ خانه‌ي فرهنگ و فرهنگسرايي بدون اجازه‌ي اماكن به جوايز خصوصي جا نمي‌دهد، اين مي‌شود كه اكثر جوايز ادبي برگزار نمي‌شود؛ چون مكاني براي برگزاري ندارند. <br />جديري ادامه داد: ما در داوري آثارمان، كتاب‌هايي را كه از سوي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي مجوز گرفته است، داوري مي‌كنيم، ما به آن‌ها احترام مي‌گذاريم و به كتاب‌هاي مجوزگرفته جايزه مي‌دهيم؛ اما آن‌ها اين كار را نمي‌كنند. از سال‌هاي آينده، كتاب‌هايي را كه مجوز نگرفته و منتشر نشده‌اند، در جوايزمان شركت خواهيم داد. <br />در ادامه، رؤيا تفتي درباره‌ي فرشته ساري كه با مجموعه‌ي شعر «يکي از ما بايد به او مي‌گفت» از نامزدهاي نهايي جايزه بود و در اين مراسم تقدير شد، صحبت كرد و يادآور شد: فرشته ساري اولين مجموعه‌اش را با نام «پژواك سكوت» در سال 65 چاپ كرد و آخرين كتابش را با نام «يكي از ما بايد به او مي‌گفت» در سال 87 منتشر كرد. در «پژواك سكوت»، زبان ساري متأثر از زبان احمد شاملوست. عناصر طبيعت در مجموعه‌ي اول از بسامد بالايي برخوردار است. در مجموعه‌ي «قاب بي‌تمثال» اگرچه زبان به سمت شخصي‌شدن مي‌رود؛ اما هنوز زبان شاعر با زبان شاملو مي‌آميزد. <br />اين شاعر درباره‌ي كتاب «شكلي در باد» فرشته ساري هم گفت: در اين مجموعه دگرگوني در زبان اتفاق افتاده است و شعرها حسي‌تر شده‌اند و به تصاويري مي‌رسيم كه حس از ادراك پيشي گرفته است. در اين مجموعه هم هنوز زبان شاملو دست از سر شاعر برنداشته است؛ اما اين موضوع بسامد كم‌تري دارد. <br />تفتي افزود: از مجموعه‌ي «تربت عشق» به بعد، ساري نه تنها به زبان خود مي‌رسد؛ بلكه از عناصر طبيعت هم فاصله مي‌گيرد. شعرهاي او مثل باريكه آبي مي‌ماند كه هر آن‌چه در مسيرش است، با خود مي‌آورد؛ بدون اين‌كه در حركت آن اخلالي ايجاد شود. <br />او با بيان اين‌كه ساري دغدغه‌هاي سياسي، اجتماعي و فلسفي‌اش را با كمال خونسردي به ما مي‌گويد، بدون آن‌كه هيجان‌زده شود، يادآور شد: عشق در دنياي ساري گاهي خود را نشان مي‌دهد؛ انگار دنيا گاهي ارزش ديدن دارد. <br />سپس عليرضا بهنام درباره‌ي شعرهاي بنفشه حجازي - ديگر شاعري كه در اين مراسم تقدير شد -، سخن گفت و عنوان كرد: به نظرم، شعرهاي حجازي بسيار مهم و نماينده‌ي يكي از شاخه‌هاي شعر فارسي در دهه‌ي 70 است. از مجموعه‌ي «بيست ترانه‌ي سرگردان»، او به يكي از شاخه‌هاي مهم و اصلي جريان شعر دهه‌ي 70 تعلق يافت. شعرهاي پيش از آن مجموعه را مي‌توان شعرهايي دانست كه متأثر از سبك و سياق شاعران گذشته كه شعرهايي بغايت ساختارمند مي‌سرودند، دانست. اما روح زمانه‌اي كه شاعر در آن مي‌زيست، به آن شكلي كه بايد، در آن‌ها نمودار نبود. از «بيست ترانه سرگردان» حجازي وارد وادي ديگري مي‌شود. <br />اين شاعر افزود: در شعرهاي حجازي، ما با دنيايي روبه‌روييم كه تكه‌تكه است. مجموعه‌اي از تصاوير تكه‌تكه در كنار هم قرار مي‌گيرد و با كولاژ و روايت به هم مي‌پيوندد و ايجاد سبك شعر مي‌كند؛ در حالي‌كه ساختار شعر با وجود اين‌ تكه‌تكه بودن تكه‌تكه نيست. <br />بهنام با بيان اين‌كه شيوه‌ي نگاه طنز به دنيا از مشخصه‌هاي دوراني است كه ما از آن به عنوان پس از مدرنيسم تعبير مي‌كنيم، ادامه داد: در اين نوع سرايش، حجازي پيرو جريان‌هاي روز نيست. نگاه شخصي شاعر در راهي كه براي بيان انديشه‌هاي خود در شعر برگزيده، ايجاب مي‌كند كه قدري ميان جريان غالب روز و شعر حجازي تفاوت باشد. طنز حجازي نوعي طنز گروتسك و ايجاد تغيير در روابط بين اشيا و انسان‌هاست. <br />او همچنين يادآور شد: بنفشه حجازي به نوعي يكي از معدود شاعراني است كه راه شخصي خود را در امتداد راهي كه ادبيات معاصر در پيش گرفته، دنبال مي‌كند. <br />در اين مراسم كه در انجمن نويسندگان كودك و نوجوان برپا شد، فاطمه سالاروند - شاعر و برگزيده‌ي جشنواره‌ي شعر فجر سال گذشته - كه پنج سكه‌ي دريافتي‌اش از آن جايزه را به جايزه‌ي خورشيد اهدا كرده است، گفت: اميدوارم حركت كوچك من باعث شود اتفاقاتي از اين دست در حمايت زنان ما و مرداني كه به اين حركات اعتقاد دارند، اتفاق بيافتد. <br />در پايان اين مراسم از فرشته ساري و بنفشه حجازي تقدير و بيانيه‌ي دبير و هيأت‌داوران (آزيتا قهرمان، رؤيا تفتي، پگاه احمدي، بهاره رضايي و رؤيا زرين، دومين جايزه‌ي شعر زنان (خورشيد) خوانده شد. <br />در اين بيانيه آمده بود: در دومين دوره‌ي جايزه‌ي شعر زنان ايران (خورشيد)، تا پايان تيرماه 1388 (آخرين مهلت ارسال آثار)، 42 عنوان مجموعه‌ي شعر واجد شرايط - در هر دو حوزه‌ي كلاسيك و مدرن - از زنان شاعر ايراني به دبيرخانه‌ي جايزه رسيد كه از آن ميان، 18 مجموعه‌ي شعر پس از بررسي اوليه به مرحله‌ي داوري راه يافتند. دبير و هيأت‌داوران دومين دوره‌ي جايزه‌ي خورشيد بر اين باورند كه كاهش چشم‌گير تعداد آثار شركت‌كننده در اين دوره نسبت به دوره‌ي گذشته (64 عنوان) مي‌تواند دو دليل داشته باشد: كاهش تعداد آثار مجوزگرفته از وزارت ارشاد در هر سال نسبت به سال قبل و كم‌رنگ‌شدن انگيزه‌ي شاعران براي شركت در جوايز ادبي به دليل حوادث ماه‌هاي اخير ايران. <br />در ادامه‌ي اين بيانيه اشاره شده بود: با اين‌حال، امسال نيز به رغم تمام مشكلات و رويدادهايي كه انگيزه‌ي فعاليت فرهنگي را براي اهالي فرهنگ كم‌رنگ و كم‌رنگ‌تر مي‌كند، دبير و هيأت‌داوران جايزه‌ي خورشيد بر برگزاركردن اين جايزه اصرار داشته‌اند؛ چرا كه به باور آن‌ها، فرهنگ شايد يكي از معدود مواردي باشد كه هنوز ارزش خود را به تمامي در جامعه‌ي ما از دست نداده است و بنابراين همچنان مي‌تواند به عنوان يك راه نجات درنظر گرفته شود. <br />در پايان بيانيه نيز آمده بود: دبير و هيأت‌داوران جايزه‌ي خورشيد در عين محكوم‌كردن هرگونه سانسور فرهنگي و اعمال فشار بر شاعران و نويسندگان ايران، اعلام مي‌كنند كه از دوره‌ي بعد، تمام كتاب‌هاي شعر زنان ايراني اعم از انتشار يافته و انتشارنيافته حق شركت در جايزه‌ي شعر زنان ايران (خورشيد) را خواهند داشت.<br />+<br />اين نوشته نيز توسط روجا چمنكار تحرير شد، كه قرار بود توسط نماينده او در مراسم خوانده شود كه ميسر نشد. چمنكار هم اكنون ساكن فرانسه مي باشد.<br /><br />درود<br />به لحظه های درد،  به لحظه های جنون زده،  به لحظه های نوشتن برای رهایی، برای تحمل، برای جنگیدن، برای نجات، برای نوشتن، برای برخاستن، برای خواستن، برای خش انداختن بر تن بی تحرک ساعت،   به اینکه با تمام نبض هایم خود زنی کرده ام با کلمات.<br />   به لحظه های زنانی در دورترین نقطه های نامعلوم، زنانی در جنوب، زنانی سوخته در جنوب، خود سوزی زنانی دریا زده در جنوب، زنانی لب فرو بسته، تن بسته، زنانی شکسته، شکست های زنانی نا دیده، نا شنیده در جنوب، به لحظه های زنانی با فریاد های بلند، با چشم باز به مرگ خندیدن بی هیچ جایزه ای، به لحظه های عظیم شان پشت میله های سیاه، جیغ های عظیم شان، ندای عظیم شان، موج عظیم شان، خروش عظیمشان، به لحظه های مادران داغ دیده شان، به داغ های تازه تاز ه شان، به مادران ایستاده شان، به زنانی که خورشید را در آسمان زنده نگه می دارند، به زنانی که شاعرند که شعر را زندگی کرده اند، به شعر هایی که هیچگاه دیده نشدند، فرصت دیده شدن نداشتند، هیچگاه دیده نخواهند شد، اجازه ی دیده شدن به آنها داده نشد، داده نخواهد شد<br /> چقدر خوشحالی خبر در من می نشست اگر این لحظه ها در من و بیرون از من  نبودند.<br />اگر خورشید بر این همه خون ریخته شده هر صبح نمی تابید که نوری حتی باریکه نوری این همه سرخی را می شست، که زنان و مردان و کودکان در سرزمین من طوری که شایسته ی زیستنشان بود می زیستند<br />بر سفیدی این برفِ غریبِ نشسته بر شیشه بغض می پاشم و با فروغ عزیز می خوانم که من از کجا، از کجا، از کجا می آیم که اینچنین به بوی شب آغشته ام.<br />بر تمام برگزارکنندگان و داوران و دست اندر کاران شعر خورشید درود می فرستم که با تمام تاریکی ها، روشنی و نور را زنده می دارند<br />و حالا به این فکر می کنم که باید دوباره به ابتدای زمین بر گردم من خورشیدم را پشت کوه ها جا گذاشته ام.<br />به امید فردایی روشن و خورشیدی حاصلخیز.   <br /> روجا چمنکار<br /></p>]]></description></item><item><title>ارمغان فرهنگی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=463</link><description><![CDATA[<p>شماره جدید ارمغان فرهنگی با تصویری از محمود دولت آبای بر روی جلد منتشر شد.<br />داستان<br />بخش بیست و نهم از کتاب نون نوشتن(محمود دولت آبادي)-5/ بخشی از فصل اول رمان شکست خوردگان را چه کسی دوست دارد؟(شمس لنگرودي)-8/ پاره ای از رمان مردگان جزیره ی موریس(فرهاد كشوري)-11/در كفن خاك(سهيل زماني)-14/بلوغ(خداداد باپیر زاده)-15/اقرار(مجید زرکی)-16/ داستان‏ پليسى و علت عدم گسترش و تعمیق آن در ایران از منظر  جامعه شناسى (فتح اله بي نياز)-17/ داستایوفسکی در برابر مارکی دو ساد(جان آتارین)-19/خواننده(کازوئو اپشیگورو)-23/روز هاي تابستان(نسیبو موانوکوزی)-24/خوابگرد ها(جك لندن)-25/ جاکومو جویس(برگردان کامل دفتری از جیمز جویس)<br /><br />سي نما و تئاتر<br />نگاهي به سينماي آزاد اهواز(علينقي طاهري)-30/فيلم هاي كوتاهي كه هيچ وقت نديده ايم(فرهاد پدوين)-31/انوار نقره اي پرده سينما در واژگان توشتاري، نگاهي به كتاب تاريخ نمايش فيلم در خوزستان(حسين گيتي)-32/انجمن سينمائي جوانان خوزستان، مرور تاريخي(حسين گيتي)-33/همه چيز يا هيچ چيز، ساموئل بكت(برگردان: ميثم زندي)-34/<br /><br />شعر<br />همه شعر هاي من، گزارش جلسه رونمائي كتاب احمد رضا احمدي-36/نقد بر نقد«شعر دهه هشتاد» آنچه از آن بي خبريم(فيض شريفي)-39/آسيب پذيري ادبيات از تحميل ايدئولو‍ژي(عليرضا عباسي)-40/آنچه شما مي انديشيد درست است(امير كريمي)-41/بوي خوش آشنائي، نگاهي به آثار و احوال هوشنگ ابتهاج(جعفر كوش آبادي)-42/شعر متعهد مي كند، تزهايي در باب شعر وتعهد به رخداد(ماني پارسا)-44/ادبيات اعتراض و ادبيات ايدئولوژيك(محمد هاشم اكبرياني)-48/اندر كشتن شعر بدست حجم،تاملي در مباني شعر حجم و عبور از شعر حجم(اسماعيل يورتشاهيان اروميا)-51/شعر امروز ايران:يداله رويايي،جواد مجابي،جعفر كوش آبادي،سيروس نيرو،عليشاه مولوي،عزت اله قاسمي، دكتر سعيد سعيد پور،مازيار نيستاني،موسا بندري،فرخنده حاجي زاده،بهزاد خواجات،هوشنگ خوشروان،علي قنبري،آرزش نصرت الهي،فهيمه غني نژاد،گروس عبدالملكيان،فرياد شيري،اقبال معتضدي،داود ملك زاده،لادن نيكنام،ميثم رياحي،مزدك پنجه اي، احمد دريس،رحيم فروغي،61-53/شعر امروز جهان: دوشعر از خانم غادۀ السمان(برگردان: عبدالحسين فرزاد)-62/دوازده بايتي آذربايجان(برگردان: اردشير رستمي)-63/شعري از راميز روشن(برگردان: شهلا پيرجاني)-63/معرفي دو شاعر از ليتواني(برگردان: احترام السادات توكلي)-64/شعري از چارلز بوكفسكي(برگردان: پيمان خاكسار)-65/<br /><br />كتاب <br />پس نتيجه مي گيريم...(علي مسعودي نيا)-67/بارش مسطتيل، نگاهي به رباعيات ايرج زبردست(اكبر اكثير)-67/نگاهي به پيكاسو در آبهاي خليج فارس، مجموعه شعر علي باباچاهي(موسا بندري)-68/تمام آنچه مي خوهيد درباره شاملو بدانيد(علي مسعودنيا)-70/نگاهي به چهار كتاب شعر از چهار شاعر(فرزين فرزاد)-71/زني كه شبيه خودش بود(حامد رحمتي)-72/ صداي خيس، نگاهي به مجموعه شعر داريوش معمار(فيض شريفي)-73/نترسيد، نترسيد همه چيز تحت كنترله، درباره نگران نباش محسا محبعلي(رسول رخشا)-74/نگاهي به رمان در انتظار تاريكي در انتظار روشني، نوشته ايوان كليما(ياسر نوروزي)-75/بازخواني رمان نفس تنگي نوشته فرهاد حيدري گوران،حاد متن، غربت زباني و گسست از زاد بوم(مسيح حاتمي)-76/زن زير تيغ، نگاهي به رمان مسئله زن ها بودند نوشته علي صالحي(آرش قلعه گلاب)-78/ هي،فريدون آواره،نگاهي به يادداشت هاي يك لاابالي نوشته يارعلي پورمقدم(رسول رخشا)-78/معرفي چهار كتاب نشر ثالث(فرزين فرزاد)-79/<br /><br /><br /><br />مدیر مسئول:محمد رضا سلاماتی<br />سر دبیر: داریوش معمار<br />دبیر تحریریه: حسین فاضلی<br />دبیر اجرائی: حسین میرزائی<br />دبیر بخش ترانه: مهدی موسوی میر کلائی<br />دبیر بخش اندیشه: روزبه کریمی<br />همکار بخش سینما این شماره:فرهاد پدوین<br />دبیر بخش شعر و داستان: آرش نصرت الهی<br />همکار بخش ترجمه: آزاده زارعیان<br />دبیر بخش کتاب: علی مسعود نیا<br />همکار بخش کتاب : آرش قلعه گلاب<br />ویراستار:راحله بچاری-مریم محقق<br />مدیر هنری:میلاد کارگر<br />صفحه آرائی:حمید صالحی بابرصاد<br />آدرس:آبادان- صندوق پستی347-63165<br />تلفن:09169143843-06314431663<br />آدرس سایت:www.armaghanprees.ir<br />پست الکترونیک:darushmemar@gmail.com<br />امور مشترکین و بازرگانی:06314431663-02166834165<br />چاپ: رواق<br />عکس روی جلد:حمید جانی پور<br />در بخش شعر بعضی از عکس ها از سایت خانم رومیسا مفیدی برداشته شده است.<br />-آثار و مقالات مندرج در ارمغان فرهنگی صرفاً بیانگر آرای نویسندگان آن است و لزوماً بیانگر مواضع اعضاء تحریریه مجله ارمغان فرهنگی نیست.<br />-مطالب رسیده مسترد نمی شود.<br />-نقل مطالب تنها با ذکر ماخذ مجاز است.<br />*در این شماره استثناً مطالب بخش ترانه و اندیشه درج نشده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>بعد از دو سال / سردبير </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=462</link><description><![CDATA[<p>دو سال پیش بود که دور هم نشستیم تا جدا از فعالیت های روزمره ای مانند وبلاگ نویسی و نشست های محفلی کاری جدی را شروع کنیم. آنهم کجا؟ دور از مرکز مرکز مرکز. تقریباً در منتهی الیه جنوب جغرافیای ادبیات و اندیشه ايران. جایی که شاعران دست چینی می توان پیدا کرد و نویسندگان معدود تری.<br />با این حال گفتیم  اگر از جنوب می آییم اما در جغرافیای زمان و مکان محصور نمی شویم. خیلی ساده شروع شد. تجربه کار در نشریات محلی به من می گفت که اداره ی یک سایت نه در شوق راه اندازی اش که در مشقت استمرارش نهفته است. <br />از جمع کوچکی که دور هم نشستیم تا شکلی به دانوش بدهیم، دوستانی در میانه ی راه ما را تنها گذاشتند و اگر همت خوب و پشتکار عالی جلال جانم نبود نمی دانم الان وضعیت سایت در چه حالی بود. <br />حالا که این یادداشت را می نویسم مدت هاست که من و جلال تنها بازماندگان گروهی هستیم که دوست داشت سایتی برای ادبیات و فضایی برای تفکر داشته باشد. دلمان نمی خواهد مانند دایناسورها ی هزار ساله روی خاک بست بنشینیم و در رکودی دایره وار و دست و پنجه نرم کنیم. من برای دانوش خواب های بهتری دیده بودم.....<br />مدت هاست که من و جلال در بحث های متعدد به کمبود نیرو و تزریق فکر تازه برای اداره ی سایت پی برده <br />ایم. تلاش اولیه امان برای رونقی تازه به تحریریه با شکست روبرو شد.برای همین هم محتاطانه گام برداشتیم. والحق حالا دارم فکر می کنم گزینش های خوبی داریم. <br />بخش ترجمه سایت دانوش به زودی مستقل می شود و با مدیریت آقای "حامد رحمتی" شاعر و مترجم خوب کشورمان اداره می شود. <br />خرسندم که دست این دوست نادیده را از دور به گرمی بفشارم و آرزو کنم ورود ایشان به تحریریه دانوش تلاشی تازه برای احیای صدای آن بخش از ادبیات باشد که تریبونی برای عرضه کارهایشان ندارند. <br />از سوی دیگر به زودی دبیرانی برای بخش کتاب و اندیشه، همچنین داستان به صورت مجزا معرفی  می شوند. <br />تجربه نشان داده است که حضور چندین فکر آشنا با ادبیات و اندیشه می تواند ما را در پر بار تر کردن سایت موفق تر کند. <br />بخش انتشار كتاب اينترنتي كه با نام"انتشار كتاب" در ستون هاي سمت چپ سايت خودنمايي مي كند از ديگر بخشهاي تازه دانوش است. در اين بخش كتابهايي شعر و داستان دوستان دانوش براي انتشار ـ دانلودـ در دسترس خوانندگان قرار مي گيرد.م‍ژده مي دهم كه اين بخش به زودي با انتشار كتابي از جلال خسروي و حميد موذني پاگشايي مي شود.<br />ماه آينده دانوش وي‍ژه شعر خواهد بود و ماه بعد ويژه ترجمه؛ كه كاري است به همت حامد رحمتي. به زودي فراخوان اين بخش هم منتشر مي شود و علاقمندان مي توانند آثار خود را ارسال كنند.<br />دانوش در حرکت آرام و مستمر خود سعی می کند ماهی یک بار با آثاری تازه شما را به شعر، داستان، نقد، گفتگو، اندیشه و کتاب دعوت کند. خرسند خواهیم شد که همچون گذشته آثار ارزشمند شما را دریافت کنیم. از هر گونه پیشنهاد، انتقاد، دعوت به همکاری و....به گرمی استقبال می کنیم. شاید ادبیات بتواند در این بحبوحه مرهمی برای ما باشد. سپاس    <br /> احمد فکراندیش <br />سردبیر سایت دانوش<br /></p>]]></description></item><item><title>گلایه ی افلاطون / علی باباچاهی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=461</link><description><![CDATA[<p>آدمی که نُک درخت زندگی می کند دیوانه نیست <br />از روباه بودن خسته شده      گرگ شدن را کنار گذاشته <br />فاخته بودن هم ازاو ساخته نیست<br />کیف می کند ازفواره ای که سوراخ می کند زمین چمن کاری شده را<br />با ماشین چمن زنی اما کاری ندارد<br />چمنی که ازخودش دفاع نکند      زنی ست که شوهرش را به معشوقه اش بخشیده <br /><br /><br />گفت      در سال دو هزار و هفت نامه ای نوشتم به افلاطون<br />                                                                               گفت:<br />دستخط شما استخوان های مرا جا به جا کرده      با استخوان جا به جا شده می گویم / گفت:<br />شاعری که نمی خواهد کابوس ببیند<br />وسط اوقیانوس آتش روشن نمی کند      سوار اسب لاغر میان نمی شود<br />مکاتبه نمی کند با سیبی که قبلاً گاز زده نشده<br />و در کشتزار تنباکو      از سایه ی آهو هم رم می کند      وَ بعد<br /><br />و بعد ازاینکه در آغاز کلمه بود <br />گوجه ی آتشزا       کلمه بود<br />انار منفجره       کلمه بود<br />لایه اوزون که سوراخ شد<br />کلمه همچنان کلمه بود<br />وما آنقدر نازکدل شده بودیم از کلمات غیر بهاری <br />که تنبل ترین کاتبی که منم چیزی در وصف اقاقیا نوشت<br />بعدها افلاطون پیش حسن مرتجا گلایه کرده بود از من<br /><br />                                                                                    بهمن ماه 1385<br /></p>]]></description></item><item><title>كافه ي مراكشي / لیلی گله داران</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=460</link><description><![CDATA[<p>پهلو گرفت <br />وململ سفيد لباس اَش را <br /> بادبزني مي رقصاند با بادبان كشتي اي كه لنگر انداخته بود در چپ پنجره ي آرابسك <br />كنار نيم رخ عقابي اش <br /><br /><br />باد به زن گفت در شكاف يقه اش <br />خوشم مي آيد از صداي پولك هاي نيم تنه ات كه فقط خودم مي شنوم <br />بادبزن چرخيد با شترهاي اٌکر و شيب شن <br />شاي و حبيبي و روحي روبرويم سرمه را در چشم هايم مي سوزاند و <br />نيمه برهنه اي پشت سرم روي سن باسنش<br /> <br />به كافه مراكشي مرا كشيده بود<br /> ناخداي خاورميانه اي خاورهاي دور <br />و سوغاتي اش <br />شانه ي كوچكي از عاج که لاي بوي سدر موهايم گذاشت <br />وآب مرواريدهاي چشم دريازده اش عين صمغ عربي چسبيده بود به جايي كه باد مي گفت <br />صدايي كه فقط خودم<br /> <br /><br />بادبزن دوباره چرخيد <br />وغروب پشت لنجي دهانم را پوشاند <br />مراكشي مرا كشته و كاش مرده بود <br />كه وقتي برهنه <br />باد را به ني انبان وسينه هاي لرزانش مي كشاند <br />شانه به سركوچكي را<br /> ناخدا دوم لنگي<br /> به سكان كهنه ي لنجش نمي برد .<br /><br /><br /><br />                               مي  2005 - رم<br /></p>]]></description></item><item><title> کوتاه سرودهایی از کروب رضایی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=459</link><description><![CDATA[<p>1 .  كاكتوس<br /><br />راستي چرا خاركن<br />سيم هاي خاردار را نمي كند<br />تا گل هاي آنسوي باغ هم <br />عطر افشاني كنند<br /><br /><br />2 . معادله<br /><br />وقتی پدر بازنشست شد<br />تنها<br />نیمکت های پارک <br />فهمیدند<br />هر روز چقدر<br /> موی سپید<br />زیر پا لگد مال می شود<br /><br /> <br />3 .  معادله<br /><br />وقتی پدر بازنشست شد<br />تنها<br />نیمکت های پارک <br />فهمیدند<br />هر روز چقدر<br /> موی سپید<br />زیر پا لگد مال می شود <br /><br /><br />4 . نصيحت<br /><br />شهر پر از هياهوي<br />سيگارهاي روشن<br />تو بي آنكه به دستت فكر كني<br />مواظب باش <br />خاموش نشوي<br />5. تابلو<br /><br />برای بوم<br />رنگی می سازم<br />کلمات را در آب<br />حل می کنم<br />تابلویی بی صدا<br />ساخته ام<br />من شاعر کلمات<br />بی رنگم<br /></p>]]></description></item><item><title>نقد رمان « سفر کرده ها » نوشته ی حسین نوش آذر</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=458</link><description><![CDATA[<p>دهمین نشست از سلسله نشست های فرهنگ، ادب و هنر باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران برگزار شد. در این جلسه سعید سبزیان و لان نیکنام به نقد و بررسی رمان "سفر کرده ها" نوشته ی حسین نوش آذر پرداختند. <br />"لادن نیکنام" گفت: این رمان چهار راوی دارد ولی چهار راوی آن مخّل روایت نیست. می توانم نوع این روایت را تشبیه کنم به صحنه ی تئاتری که هر بار یکی از هنر پیشه ها وارد میشود روی پرده و کنار می رود بخشی از روایت را می گوید وبعد امکان روایت را به نفر بعدی می سپرد. داستان بر اساس یک حادثه ی تکان دهنده آغاز می شود و بر اساس یک حادثه ی تکان دهنده هم به پایان می رسد. قصه از آنجا آغاز می شود که یک زن المانی برای یافتن همسری که ازش جدا شده در بحبوحه ی کودتای 28 مرداد وارد ایران می شود و به طور غیر ارادی، نا خود آگاه و نا بخود همراه وهمسفر یک مرد سیاستمدار، یک نماینده مجلس می شود. فردی که صاحب نفوذ است. اینکه چرا جذب آن مرد می شود را نمی دانیم. ما از خسرو تصویری نداریم که در برخورد اوّل او را واجد جذّابیت ببینیم. در کل کار، آن چیزی که شما را بیش از هر چیزی ناخودآگاه جذب می کند فضا سازی هاست. نویسنده آنقدر که تلاش کرده در بازسازی فضای تهران قدیم، سعی نکرده که شخصیت ها را در دل آن فضا برای ما بسازد.<br /> نویسنده این کتاب را قاعده مند نوشته است. یعنی قلم از سر قریحه و ذوق و آن و شهود محض روی کاغذ نرفته است. ما وارد ذهنیات شخصیت ها به آن معنا نمی شویم. اگر هم بشویم لذتی کم و بیش می توانم بگویم، نمی بریم.  توصیف و تصویر متوازن است. تفسیر ها در خدمت فضا سازی هستند نه در خدمت عنصر دیگری از عناصر داستانی رمان و باعث شده است که ما خیلی شاهد دیالوگ های پینگ پونگی گاهی حتی متوازی یا بدون ربط نباشیم. علامت بزرگ این داستان زن آلمانی است که چرا وارد ایران میشود؟ چرا ما پیش زمینه هایش را بهتر درک نمی کنیم؟ چرا سفر می کند؟ <br />در شرایطی که الآن وجود دارد ما در حقیقت با یک سری تیپ مواجهیم: تیپ زن غرغرو، تیپ مرد قدرتمند، تیپ یک زن خارجی که وارد ایران شده و مثل آلیس در سرزمین عجایب است و بعد تیپ پسر دیوانه. یک پسری است که پسر مستخدم منزل است به اسم یاور که این آدم لحظه های این روایت را(برایم خیلی جالب بود )با همان زبانی روایت می کند که (به لحاظ نثری که ارائه می شود) همان نثر در مورد خسرو و زن آلمانی و آن یکی هم روایت میشود. نمی دانم چرا به این فکر نکرده بود  که این زبان باید یک ذره متفاوت می بود؟ مسئله مضمون کودتا بر لایه های اجتماعی و سیاسی هم نه کارکرد جامعه شناسانه دارد نه به تاریح نقبی زده است. به نظر من پایان بندی آنقدر به کار لطمه زده که میتوانم بگویم که حد و نصاب ندارد. <br />سخنران دوم این نشست سعید سبزیان، مترجم و منتقد ادبی، با بازگشت به سخنان سخنران پیشین اشاره کرد که شگرد شکستن زمان یا پیشروایی و پسروایی که امروزه در ادبیات داستانی ایران خیلی طرفدار پیدا کرده است، ضرورتاَ به معنای معیار برتری یا در واقع مقبولیت نیست. اینکه اشاره کردند چرا  ماری لوییس جذب پورداوود می شود، کاملاَ مشخص است که ماری لوییس تروماتیک یا روان رنجور است و کاملاَ جذب شدنش به پور داوود می تواند توجیه پذیر باشد.<br /> رمان "سفرکرده ها" در زمره ی ادبیات متعهد جای می گیرد. ما دو جور نویسنده یا روشنفکر داریم: یک سری متعلق به طبقه ی خودشان، و گروه دیگر نامتعلق به طبقه ی خودشان هستند. روشنفکر متعلق در خدمت مردم خود می ماند و به دردها و معضلات آنها اشاره می کند. نویسنده یا روشنفکر نا متعلق در خدمت ایدئولوژی های فریبنده در می آید و هر چه بیشتر در آن فراموشی های اجتماعی غرق می شود و به آن دامن می زند مثل بعضی از رمان نویسانی که حتی آثارشان به چاپ های شانزدهم و هفدهم و بیشتر هم می رسد. <br />رمان "سفر کرده ها"، روان آدمی را در پیوند با سیاست مطالعه می کند. شخصیت های این رمان در نوعی مطالعه ی روانکاوی قرار گرفته اند و نویسنده خواسته که در درجه اول به ما نشان دهد که تمام شخصیت های این داستان، مقهور چیزی به نام desire یا "میل"هایی هستند که بر انسان حکم می رانند. تمام شخصیت های این داستان از هیتلر گرفته تا استالین، تا پورداوود و ماری لوییس به نحوی با میل در ارتباط هستند. و این میل در هر کدام معنایی پیدا می کند و غالبترین میل در همه ی اینها، "میل به سلطه" است. به روشنی دیده می شود که پور داوود می خواهد بر همه چیز و همه کس سلطه پیدا بکند. این سلطه در روابط انسان ها با همدیگر و در  رفتار مستبدین از جمله هیتلر و  شاه و ارتش ها و نماینده های جاه طلبی که کودتای 1332 را به راه انداختند دیده می شود.<br />این داستان یک ویرانشهر، یک خرابجا، به نام ایران و جهان را به تصویر کشیده که تخریب و توطئه را در بعد جهانی آن مطرح می کند. این داستان درباره ی ویران شدن نسل های ایرانی است، و تخت جمشید در آن سمبل این ویرانی جاویدان است که هیچ وقت دیگر خوب نخواهد شد. این رمان از دو منظر قابل دسته بندی است. یکی از نظر ژیل دولوز و فلیکس گاتاری و یکی هم از نظر ادوارد سعید. ژیل دولوز سه ویژگی را به ادبیات فرعی یا اعتراضی اختصاص می دهد که دو مورد از آن ها در این رمان وجود دارد. یکی این است که همه چیز رنگ سیاسی به خود می گیرد. مثلاً در صفحه ی29  که ماری لوییس و پور داوود درباره ی فقیران و معتادان گفت و گو می کنند، پور داوود می گوید: "این ها در واقع گرسنه اند. از گرسنگی خزیده اند روی یک زیلو و با دود شیرین خود شان را بی حس کرده اند. در ایران خیلی ها گرسنه اند، خانم." می بینید که نویسنده در وصف بسیاری از موقعیت ها و آوردن گفتگو ها نوشته اش را سیاسی و انتقادی می کند. ویژگی دومی که دولوز و گاتاری به آن می کنند این است که همه چیز وجه اجتماعی و جمعی پیدا می کند. یعنی اگر  در اینجا وضعیت شخصیت ها به عموم تسری داده می شود. <br />از نگاه ادوارد سعید در زمره ی ادبیات پسااستعماری قرار می گیرد. به دو دلیل: دلیل اول این است که ایرانی را نشان می دهد که دوره ی استعمار نفت را تجربه کرده است. و ماجرای کودتا هم که نشئت گرفته از جریان خارجی بوده بر این وجه از رمان می افزاید. استعمار و بهره کشی با هم ربط دارند. جنبه ی دوم این است که ایران را در سلطه و نفوذ فرهنگ غرب نشان می دهد. حتی وسایل خانه ی پور داوود هم به سبک خارجی هاست. پور داوود آنقدر غرب زده است که نمی تواند جامعه ی خودش را با وضعیت واقعی اش ببیند و احساس حقارت می کند. <br />ادوارد سعید می گوید ادبیات، فرهنگ و فلسفه غرب همواره با توجه به سلیقه های فکری و فرهنگی خودش، طوری شرق را نشان داده که یک جای مخوف، ترسناک، جادویی تصویر کرده، که نمی شود به انسان هایش اعتماد کرد. در این رمان ما این دغدغه را می بینیم که نویسنده با ایجاد شخصیت هایی از چند کشور  سعی در بازنگری در این تصویر دارد. امّا ضرورتاً این تصویر در نفی آن چیزی نیست که ادبیات استعماری یا فرهنگ استعماری از ما ترسیم کرده است. ادبیات پسااستعماری باید همیشه بازنگری کند. این باز نگری هم در محتوای ادبیات صورت می گیرد و هم در فرم ها و ژانر هایی که از آنها استفاده می شود. ادبیات پسااستعماری با گرفتن آینه رو به غربی ها عکس العمل نشان می دهد. آینه را به آنها هم می گیرد تا بگوید شما هم در سرنوشت ما سهم داشته اید. <br />از لحاظ زیبایی شناسی و استفاده از عناصر داستانی هم برای بازنگری استفاده می شود. من فقط به مقوله ی ژانر ها اشاره میکنم. این داستان دو سطح را با همدیگر تلفیق میکند: در یک سطح، سطح مفاهیم و مضامین و ژانر های عوام پسند را به کار می گیرد،  مانند داستان عشقی و سفرنامه، و ژانر جاسوسی. در سطح دیگر از سطح نخبه گرای ادبیات رمان تاریخی و سیاسی بهره می گیرد. با تلفیق این دو سطح است که نویسنده می تواند رمانی را ایجاد کند که بتواند در درجه ی اول انتقادش را متوجه مردم ایران کند و بگوید چه کسانی دارند با سرنوشت مردم معامله می کنند و به این فقر دامن می زنند. اما اینکه چرا از ژانر سفر نامه استفاده می کند اهمیت دارد. در گذشته غربی ها از طریق سفرنامه ها ما را می شناختند. تصویر ایران و ایرانی در اکثر آنها بسیار مضحک و مایه ی شرمساری است. در آنها ایرانی ها غیر قابل اعتماد، و پلید هستند. جمالزاده در کتاب "خلقیات ما ایرانی ها" متوجه شده بود که این سفرنامه ها تصویر مخدوشی از ما به غرب می دهد. رمان "سفر کرده ها" می خواهد تکصدا بودن سفرنامه را نشان دهد و خودش با زوایای دید چندگانه به یک نوع دموکراسی تصویری برسد. اما به اعتقاد من در این رمان تعدد زوایای دید درخدمت این کار نبوده است. یعنی نویسنده این رمان عزمش را جزم کرده که از طریق یک فیلتر این زوایای دید را یکی کند. <br />اما یک زاویه دید در این داستان غایب  است. آن هم زاویه ی دید کارگر و قشر فقیر ایران است. تصویرش  را داریم، صدایش را نداریم. در مورد فقرا اگر اینجا سکوت شده، اگر که در مورد مصدق سکوت شده، اگر در مورد جامعه دموکراسی خواه ایران سکوت شده، اگر هم عمدی نباشد، وظیفه ی منتقد این است که صدای ساکت شده را استخراج کند. سکوتی را به صدا در بیاورد که از نماینده های دروغین و سرمایه جو و خیانتکار انتقاد دارد. همان نماینده هایی که سپهبد زاهدی را به جای مصدق نشاندند و نماینده ی حکومت بودند و نه مردم و به ازای دریافت مجوز کارخانه به رای ملت خیانت کردند. <br /> این رمان در شخصیت پردازی از روش تعریف مستقیم یعنی نام بردن از خصایل شخصیت ها و از روش ارائه ی غیر مستقیم یا تصویر کردن استفاده می کند. مثلاَ اینکه گفته می شود سیاستمداران ایران (از جمله پورداوود) فاسد هستند و مزدور، و وطن فروش، و قانون دورزن یا هر چیز دیگری از روش مستقیم استفاده شده است. اما آن چیزی که در شخصیت پردازی ارزش بیشتری دارد ارائه ی غیرمستقیم شخصیت هاست  و در این رمان از آن هم استفاده شده است. زد و بندهایی که پورداود می کند، نشست و برخاستش با سرهنگ امیر مسعود و بی توجهی به خانواده مشمول این نوع شخصیت پردازی است. پورداوود عملاً می رود در یک رستورانی با سرهنگ امیرمسعود معامله ی غیرقانونی می کند. مانفرد با یک کنش واحد ترسیم می شود و در راستای انتقاد از بیگانه قرار می گیرد و آن هم جاسوسی وی بوده است. بچه های پورداود گمرک را دور می زنند و با این شخصیت پردازی تز تباهی متداوم نسل های بعدی ایران مطرح می شود و تخت جمشید هم در این داستان نماد جاودان تباهی است.  در این رمان از طریق گفتار و رفتار هم شخصیت پردازی شده است. مثلاً سیلان ذهن خیلی استفاده شده است. امّا سیلان ذهن باز هم در خدمت آن فیلترینگ نویسنده است که سعی در اعتراض صریح دارد. وجه مهم دیگر این داستان این است که به حوادث مهم تاریخ فقط اشارات گذرا شده است. تاریخ بازنگرانه باید به سراغ کسانی برود که تا بحال صدایشان به گوش نرسیده است. این رمان به وقایع مهمی مثل جنگ جهانی دوم و کودتای ایران اشاره می کند تا تباهی های آنها را نشان دهد. سمبولیسم این داستان بسیار قوی است و به شخصیت پردازی و ارائه ی معنا کمک می کند. مثلاً پورداوود استعاره از تمام انسان هایی است که وطن فروشند. هر کسی که لاف زن و مفسد است. ماری لوییس نماینده انسان جهانی ای است که مغلوب جنگ و سیاست های نسل کشی است. معتادها وکارگرهای این داستان هم آیینه ی فقر گسترده ی ناشی از استبداد و تبانی با بیگانه و رانت خواری سیاست مداران و فقدان حاکمیت ملی و دموکراسی است.  <br />پایان این داستان یک پایان از زاویه ی چپ است که شاید روزگاری کارگر علیه سرمایه دار قیام کند و البته پایان داستان گنگ است. چون وقتی یاور آنجا را آتش میزند در تاریکی ای می رود که معلوم نیست چه می شود. این گنگی هم انتقاد از دگرگونی های رادیکال و کورکورانه است.<br /></p>]]></description></item><item><title>یک گام از والس با بیابان / کسرا صدیق شجاع</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=457</link><description><![CDATA[<p>Do<br />درست همینجا بود<br />بین همین بیابان<br />پیانویی که تا کمر<br />توی شن های ناشناس     تپیده بود<br />و کلاویه های کلافه<br />روی پیشانی نوازنده<br />چرت می زدند<br /><br /><br />Re<br />چند باری که بوق بخوری<br />دریا پشت خط موووووج می زند<br />بگو اینجا شورَ اش در آمده<br />بگو ماسه ها تا توی گلویمان...<br />-	مشترک مورد نظر<br />          در دست نمی رسد گیر کرده<br />          لطفن بعدن نفس بکشید<br /><br /><br />Mi<br />می ترسم از تو نیستی<br />می ترسم از هنوز<br />خام لقمه هایی شدم<br />که حرف اول چشمت<br />توی دهان این والس نمی چرخد.<br />از  سا…کت<br />می ترسم<br /><br />Fa<br />...<br />)فاصله مان را نمی گذارندها تعیین می کند<br />فقط وقت ِ یواشکی<br />دست در آغوش ِ بیقرار<br />کنار گوشم خنده می ریزی وُ <br />تمام جهان<br />گیج همین بو    می چرخد(<br /><br />Sol<br />از ساحل آفتاب گیر تو<br />تا رام  ِتلاطمی که من ام<br />برمی گردیم<br />با افسارهای افسرده<br />با دهن های کف کرده<br />دریا<br />خواب عمیقی بود.<br /><br />La<br />حالا دولا دولا<br />کدام احتمال را شیهه می کشی؟<br />نترس!<br />شترها سوارکار های خوبی نیستند<br />به زودی هم حرف قشنگی ست<br />تو فقط پسمانده ات را<br />بلند بلند نشخوار نکن<br /><br />Si<br />فعلن فقط می ترسی<br />از قراردادهای سیـ...یا سی<br />چهل یا چهل<br />پنجاه پنجاه<br />سهم ما همیشه وسط خیابان است<br />نه! این معادله به هیچ دوشرطی نیست<br /><br />Do<br />Do  با  Re برمی گردیم!<br />به خمیازه های خوشبخت<br />به خانه ای که گلوله می شود روی راحتی<br />تحت دیوارهایی که شهر را نمی شنوند<br /><br />پای فرورفته ی این سکوت<br />دست به دست تلفن می دهیم گوش<br />به صدای بوق آزااااااد<br />و ماسه ها<br />که تا توی گلویمان...<br /><br />راستی!<br />پاره سیم های این پیانو<br />از کجا شروع شد ؟<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از مصطفا فخرایی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=456</link><description><![CDATA[<p>(1)                                                                                                         <br /><br />از قله ی دماوند بلند تر ، این صدا را نمی شنود                                            <br />سپیداری که برگ هایش را نخواندم تا ریخت<br />کاغذ پاره ها را هم با خودش برده<br />زلزله ای که در گودی چشم هایم مهار نشد<br />ته مانده های تواند<br />شیشه هایی که به دریا ریختم<br />ساعت مچی ام سنگین تر شده و <br />خمیده دور میدان ها برای عقربه هایش خاکستری می چرخد<br />در صفحه ی اول تقویم خورشیدی غروب کرد<br />و من <br />در نیم رخ خودم پنهانی گریه می دیدم<br />در تاریکی هم می شد خوابش را ببینم<br />بر پنجره ای دست می کشید که <br />نمی خواست از آن دست بکشد<br />لباس دیگری برایش دوخته بودند <br />که استخوان های پوسیده اش را بپوشاند<br />پشت چشم هایش مرد کوری <br />با لب های فراموش شده اش نی می زد<br />و ماهی ها با دهان باز <br />در گریه هاشان می مردند<br />همه ی روزهایم یک روز بودند<br />بقیه ی عکس ها در فصل زلزله سوخت.<br />		<br />(2)<br /><br /><br /><br />یک لحظه <br />ویرگولی را که جلوی پایم نوشتی <br />گولم زد <br />تو خیلی با خودت رفته بودی و <br />سرعت تاریکی ماه غافلگیرت کرده بود <br />حافظه ام را تا سمتی که شد مصرف کرده ام <br />کم می آورم <br />به دیوار رو به ویرانی اگر رسیدی <br />تکه ای از آجر های شکسته ی مرا به یاد آور <br />تو همیشه چند مویرگ از حدس هایم جلو تر زده ای <br />جای خنده هنوز روی گونه هات جا مانده <br />و از شرجی خوابیده در چشم هایم طفره می رود <br />کویری روی لب هایم ترک برداشته و <br />نمی توانم از تشنگی خشت های این جا عبورت دهم <br />کودکی گریه هایش را در من تمام نکرده بود <br />برای گرد گیری حنجره ام <br />تمام کرد <br />خارش کف دست هایم را جدی نگرفتم <br />از سمت ممنوع حاشیه ای <br />پرتم <br />کردی <br />کمکم کن !<br />آویزان حلقه ی سوالی وارونه ام <br />جاده یک دست است و <br />دست دیگرم <br />از سقف آسمان خودم کوتاه تر است <br />گوشه ای از ابر های بالای چتر <br />پیراهنم را احاطه کرده است <br />سرعت غیر مجاز باد موهایت را شلوغ تر کرده بود <br />صدای صدایت از دور ها <br />رفته بود <br />و من لب هایم را به یاد نمی آوردم<br /></p>]]></description></item><item><title> دو شعر از دورُتی پارکِر / برگردان:نسترن وثوقی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=455</link><description><![CDATA[<p>(1) براي بانويِ غمگين:<br /><br />و عشقش را رها كن، زماني‌كه مي‌ميرد.<br />بر بالايِ استخوان‌هايش بنويس:<br />بيشتر زنده نماند، تا به ‌ما نان بدهد.<br />چه‌كسي جز سنگ‌ها او را مي‌خواهد؟<br /><br />For a sad lady<br /><br />And let her loves, when she is dead<br />Write this above her bones:<br />"no more she lives  to give us bread<br />Who asked hers only stones."<br /><br /><br /> <br />  تئوری(2)<br /><br />در عشق و در خارج از آن<br />چنان‌كه رفتم، چنان‌كه مي‌روم<br />از آواز صرف‌نظر كن، قلمت را متوقف كن<br />خيلي‌خوب و به تلخي، مي‌دانم<br />تمام‍ ترانه‌هايي كه آواز شده‌اند،<br />تمام كلماتي كه سروده شده‌اند،<br />مي‌توانستند ادامه یابند، زماني‌كه جوان بودم.<br />كسي مرا با سر رهايم كرد؟<br /><br /><br />Theory<br /><br />Into love and out  again,<br />Thus I went, and thus I go<br />Spare your voice, and hold your pen- <br />Well and bitterly I know<br />All the songs were ever song,<br />All the words were ever said;<br />Could it be, when I was young;<br />Some one dropped me on my head?<br /><br /><br />دورُتی پارکِر (شاعر آمریکایی)<br />Dorothy parker<br /></p>]]></description></item><item><title>از مجموعه رایات المبارزین و غایات الممیزین / ترجمه عباس صفاری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=454</link><description><![CDATA[<p>از مجموعه ( رایات المبارزین و غایات الممیزین ) . تدوین ابن سعید<br /><br />این مجموعه در سال 1927 از عربی به اسپانیائی ترجمه می شود و تاثیر عمیقی بر شاعران نسل 27 اسپانیا به ویژه لورکا می گذارد . دیری نمی پاید که لورکا تحت تاثیر مستقیم این اشعار کتاب ( ال دیوان دل تمریت ) را می نویسد . لورکا در این دیوان بیتی دارد با این مضمون ( خورشید چونان عقربی پیشانی ام را نیش می زند ) شارحین آثارش این بیت را برداشتی از شعر بالا می دانند .<br /><br />اگر چه امروزه با سراینده این شعر که دارد حرمسرایش را به ییلاق خوش آب و هوائی می فرستد نمی توان همدردی کرد و در غم فراق همسرانش شریک شد . اما اینجا صحبت از شعر است وبه گمانم بی سابقه بودن تصاویر و ایماژ گرائی درخشان او را نمی توان انکار کرد.<br /><br /><br />وداع<br /><br />به سپیده دمان رفتند<br />با بدرود و بدرقه ی ما<br />سرشار از اندوه جای خالی شان<br />که انتظارمان را می کشید<br /><br />بر گرده ی شتران<br />در کجاوه ها دیدم<br />چهره های زیبایشان را<br />در پس حجاب های زرین<br />درخشان به مانند ماه<br /><br />اشک هایشان<br />در پس روبند ها<br />چون عقرب می خزیدند<br />بر گلبرگ های <br />عطر آگین گونه هاشان<br /><br />عقرب هائی از این جنس<br />نیش بر آن گونه ها نمی زنند<br />بلکه تمام زهرشان را<br />برای قلب عاشقی در فراق<br />ذخیره کرده اند .<br /></p>]]></description></item><item><title>ترانه اي از يوسف حايال اوغلو / ترجمه حامدرحمتي</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=453</link><description><![CDATA[<p>به عشق چه دادي؟<br />تو چه دادي؟<br />جز يك دستمال خيس از اشك <br />براي تمرين يك لحظه عشق<br /> مرا تباه كردي<br />اي كاش كمي وجدان بود <br /><br />مرا به درد هاي عميق بيفكن <br />مرا نابود كن<br /> ولي جانت سلامت باشد <br />عشقمان را به باران نوشتم <br />اگر يك گنجشك سردش شد<br /> مرا ببين آنگاه <br />پرم شكسته و قلبم پاره پاره <br />هيچ چيز مرا <br />جز درد تو نابود نمي كند <br />عشق ها پيچ در پيچ و انسان ها پوسيده <br />اي كاش تو هم معصوم بودي <br /><br />مرا همراه با ستاره اي در حال نابودي بشمار <br />مرا در كشتي هاي در حال غرق بگذار <br />در آن قلب سنگين ات زماني كه صدايي به پا شد <br />آنگاه مرا بشنو<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از لیلا صادقی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=452</link><description><![CDATA[<p>مدادی که رد می شود از کاغذ رد نمی شود<br />کلمه ای که هیچ وقت نوشته نمی شود<br />می ماند روی کاغذی که ظاهراً پریده تر از رنگ<br />پریده تر از تو که عوض می شوی شکل ابرها را<br />خط می دهی خورشید را که بیدارم کند<br /><br />می خواهم اینقدر تخت شوم<br />اینقدر ملافه ای که بی تعلق آویزان از بند رخت<br />می خواهم اگر باد اگر سنگلاخ اگر کن فیکون<br />اگر نون وَ القَلَمِ وَ ما يَسطُرون<br />باز هم نترسم از سکون<br />نترسم از بندی که به آب می رود از دستم<br /><br />می خواهم ماتم به چشم های کسی که می خواند به نامم<br />قسم به کلمه ای که هیچ وقت<br />رد شوی از ذهنم نه شسته شوی از من<br />حتی اگر هیچ وقت گفته باشم نه که نوشته باشم<br />اَلَّذى عَلَّمَ بِالقَلَم <br /><br />قسم به آنچه نمی نویسم<br />به مدادی که شروع می کند فکرم را<br />از نوک پایم خط می کشد تو را که می رساند به فرق سرم<br />نمی دانی فرقم را از کجا شروع کنی<br />از همین نقطه خط می خوری با دستم از تو<br />می افتی از سرم سام می گیرم<br />تمام نمی شود فکری که همیشه شروع می شوی <br />تمام می شوی را از من می گیری<br /></p>]]></description></item><item><title>بعد از سکوت / كتايون ريز خراتي</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=451</link><description><![CDATA[<p>آب بر پاروها می سرد <br />که بی حرکت افتاده اند <br />هنوز نمی شنوم <br />و ترس فرا می رسد  <br /> <br />نمی توانی آرام تر حرف بزنی  <br />طوری که دیوارهای پل هم نشنوند ؟<br /> <br />سرت را در آغوش می گیرم <br />مهره ها<br />جابجا می شوند <br />هنوز نمی شنوم <br />و محکمتر می فشارمت <br /> پنجره ها وسوسه می شوند <br />آب  کتری می جوشد <br />و خون <br />پاروها را به حرکت وا می دارد <br />دوستت دارم <br />و نمی شنوی <br /> <br />غروب ها از راه می رسند <br /> در ملحفه های سپید  می پیچند <br />زن های نارنجی <br />با رگ های پر خون <br />که به مخفی ترین رازها هم سرک می کشند <br />تخت ام را به آن ها می دهم <br />حوله ی حمام <br />تنهایی <br />و خاطره هایم را <br /> <br />علف ها می رقصند <br />گوشه های اتاق <br />زیر پنجره <br />و تو هنوز نمی شنوی <br />حتی وقتی <br />انگشت ات با گره های گیسویم <br />از حرکت باز می ایستد <br />و ناله ام <br />در<br />کوپه ها <br />چمدان ها <br />در گلوی مسافران می پیچد <br />و تو نمی شنوی <br /> <br />موهایم در سکوت <br />بلند می شود <br />گره ها محو می شوند <br />غروب از کنار گلدان ها و <br />استکان های چای می گذرد <br />روبروی پنجره می ایستد <br />هزار زن روبروی پنجره می ایستند <br />نارنجی <br />با رگ های پر از شیر <br /> <br />نمی توانی برگردی <br />و سکوت را از درون صدف ها بیرون بکشی ؟<br />دوستت دارم و نمی شنوی <br />انگار در شبی بلند قدم می زنم <br />که برکه ها  به ماه بزرگ خیره مانده اند <br />همه چیز تحت  اراده ی توست <br />حتی دهانی که می گوید دوستت دارم <br />و تو نمی شنوی <br /> <br />بعد از سکوت <br />به زادگاهم بر می گردم <br />آیا آنجا هم به اشتباه متولد شدم ؟<br />از کنار دیوارهای طولانی و سفید می گذرم <br /> در دیگری تکثیر می شوی <br />به اشتباه دری را می زنم <br />زنی در را می گشاید <br /> در او تکثیر می شوم <br />در را می بندم <br />آیا تو درون خانه انتظار می کشی ؟<br />آیا گربه <br />حجم سیاهی است <br />که در غروب ایستاده ؟<br />سماور می جوشد ؟<br /> <br />به یاد نمی آورم <br />چند پاییز را در سکوت گذرانده ام <br />چند شب در قطب <br />در استوا <br />دور از تو <br />بیدار ماندم <br />به یاد نمی آورم <br />از چند زن متولد شدم <br /> <br />دوستت دارم <br />و نمی شنوی <br />حتی وقتی گوش ات را <br />به دیوار می چسبانی <br />یا نزدیک دهانم به خواب می روی <br /> <br />نمی توانی حدس بزنی <br />در آن شب برفی از کجا می آمدم <br />یا دانه های برف به کجا می رفتند <br />شاید اگر آن تکه ی پیراهنم هم پنهان شده بود <br />به سرزمین من قدم نمی گذاشتی <br /> <br />چه چیز تو را به عقب برگرداند <br />جز زیبایی ترسی که فاش شده بود <br />مثل پاهای کوچک پرنده ای در برف <br />که همه جا بود <br />حتی وقتی زمستان تمام می شد <br /> <br />دوستت دارم<br />و چمدان سنگین ات را بر زمین نمی گذاری <br />هر جا ایستگاهی است <br />یا قطاری که تو را به مقصد می رساند <br />هر جا که توقف کنی <br />یا میوه ای را به درخت بازگردانی<br /> <br />می توانم حدس بزنم <br />کابوس ها مال زنی بود <br />که موهایش را با رشته های ابریشمی <br />به درختان گره می زد <br />پلی که من از آن گذشتم <br />و صدایم <br />در دهانه هایش <br />محو شد<br /></p>]]></description></item><item><title>مثل تو/ فاطمه زنده بودی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=450</link><description><![CDATA[<p>خودم را که آب می کشی، می روی سراغ پدر و مادرم، خودت را، مدرسه ی مان را، بوق هایی که می زدی و بوی ادکلن را از قلم می اندازی. صدایت فریاد می شود، دیوار صوت ترک بر می دارد، دلم خورد می شود، کلمات کف می شوند و به دهانت می آیند. چین پیشانیت جذاب ترت کرده.  دستم را روی شکمم می گیرم و روی فرش دستبافم می نشینم. جمع می شوم. حالا شبیه آن جنینی ام که در رحمم لانه کرده. دردی می پیچد در دلم و کمرم را طی می کند.<br />مظلوم نمایی نکن و حرفهای دیگری که روی همه ی شان مهر میراث فرهنگی خورده شلیک می شوند روی تنم، نگاهت را تیر می کنی-مثل همیشه نشانه گیری ات خوب است- می فرستی درست وسط شیشه ی عمرم و در اتاق را محکم می  بندی.<br />درد راهش را دوباره طی می کند. می رود سر جای اول می پیچد و جانم را می کشد.<br />تلفن همراهت زنگ می خورد. زمزمه ی آرامی می آید. از اینجا هم می توانم ببینم کسلی و صدای پشت خط می مکد تمام تلخی ات را و شیرین می شود برایت. آنقدر شیرین که زهر می شوم پیش رویت و حتی اگر تونل زمان تو را به روز اول که با طلوع آفتاب صبحانه ی فرانسوی ات را گذاشتم روی تخت و تو عسل را کشیدی روی نان و لقمه را در دهانم نهادی، ببرد به روی خودت نمی آوری و اشاره می کنی به من که عسل در دهانم است و می گویی زهر کرد زندگی ام را.<br />در باز می شود. عطرت می پیچد. جذاب شده ای و اخم تصنع ایت بر زیبایی ات افزوده. در را محکم به چارچوب می کوبی. از خانه می روی، پیروزمندانه میدان را ترک می کنی و من روی فرش جمع شده ام و می پیچم به خودم.<br />صدای روشن شدن ماشین می آید. داری خودت را در آینه ی جلو ورانداز می کنی و چهره ات را منت می گذاری.<br />حالا حرکت می کنی و دور می شوی از جهنم و پیش می روی به سمت بهشتی که ساخته ای و من با حرکت و پیچش درد می پیچم و می رقصم خوابیده به روی فرش دستباف.<br />گلویم می سوزد و معده ام سنگین می شود. چهار سال پیشم تکرار می شود ولی با ترسی کمتر. حالا دیگر کمی جا افتاده شده ام. بچه نمی آورم که ثابت کنم به بلوغ رسیده ام. بچه می آید، چون دوست دارد شبیه تو بشود، زیبا، جذاب و خواستنی. پسر باشد، بزرگ شود و ادکلن های خوش بویت را دزدکی بزند. غوغا کند و دست بگذارد روی غرور دختری، سعی کند دوستش داشته باشد- مثل تو عاشق می شود که کم نیاورد- مثل برادرش می شود،تخس، زیبا، جذاب و خواستنی. من پیر می شوم با به دنیا آوردن هر زیبا رویی پیر می شوم آنقدر پیر که دیگر عکس هایم را نمی شناسم. تو جوان می شوی، آنقدر که در گوش سامان می گویی بگو من برادرتم نه بابات، یادت نرها! با او پارک می روی، می فرستی اش تاب بخورد و خودت می نشینی کنار دختری که کمی حالت افسرده ها را دارد. موهایش شرابیست به چشمت زیبا نیست، جذاب نیست، جدید است.<br />درد می پیچد دور تنم، چشم هایم خمار می شود. تو خماری این روزها همه اش از زن ها حرف می زنی. می پرسی چه دوست دارند؟ چطور احساس راحتی می کنند؟ دستت را می گذاری روی سرویس برلیانم. لباس هایم را می آوری از کمد بیرون و نشانم می دهی. می خواهی بدانی همه ی زن ها اینها را دوست دارند؟سری تکان می دهم که باور کنی نمی دانم. می پرسی خودت چه؟ چقدر اینها را دوست داری؟لبخند می زنم- تو را دوست دارم.<br />سینه ات جلو می آید.آینه را نگاه می کنی. هنوز شبیه روزهای خریت منی که تو را از دور نشان دوستانم می دادم و خودم می آمدم کنارت و معنی اشاره ها را نمی فهمیدم.<br />آب تلخی راه گلویم را طی می کند، تفش می کنم روی فرش.تلفن زنگ می خورد.<br />دیگر باید به بهشت رسیده باشی. بیچاره حوری ات نمی فهمد هنوز تنت بوی جهنم مرا می دهد.برایش ناز می کنی، می جنگی با نفست واو می خرد تو را آخر.<br />-الو، سلام<br />-تو خوبی؟<br />-نه حالم بد<br />- صبر کن الان میام.<br />گوشی تلفن می نشیند سر جایش. درد می پیچد، هی مسیر را طی می کند. می رسد سر جای اول بدون راهنما می پیچد، می پیچد. اتاق دور سرم می چرخد، می چرخد.<br />لباس سفید، گل ارکیده، بوی اسپند. من لبخند می زنم، تو می خندی. دخترهای فامیلتان بغض می کنند. خواستنی تر از همیشه شده ای، فکر می کنم خوشبخت تر از همه هستم. یک لحظه ترکم نمی کنی. موهای مشکی ام با تاج جواهر نشان مرا شرقی ترین عروس خاور کرده.<br /> <br />  نور از لای کرکره می گذرد، مردمک چشمم تنگ می شود. پرستار بر می گردد، نگاهش را می دوزد به من-حالت بهتر شده؟ می گم دکتر بیاد ببیندت.<br />نمی دانم چند ساعت از آمدنم به اینجا گذشته. تو کجایی حالا؟ هنوز هم بهشتی؟ برزخ مرا که در آغوش گرفته.<br />آشناست، می آید کنارم می ایستد. دستم را روی شکمم می کشم. تو جوونی، فرصت زیاده شوهرت کجاست؟ ندیدمش!<br />جنینم غرق خون بی روح به دنیا آمد، تو جام خون را گرفتی از دست پری ات.<br />-نگفتی کجاست؟ چرا نیومده اون عاشق سینه چاک؟ <br />چاک چاک شده دلم نمی گویم، سکوت را می پوشم.<br />-مامانم آوردم؟<br />-آره، الان هم بیرون ایستاده هر چی مبایل شازده رو می گیره خاموشه، بی لیاقت.<br />صدای زیر زننده ای صدایش می کند.<br />-من می رم تا وقتی که بر می گردم استراحت کن.<br />صدا دوباره می پیچد و می خراشد. دستم را روی شکمم می گذارم. درد می پیچد، جسمم را در می نوردد به روحم می رسد، خودم را بغل می کنم، تو او را تنگ تر در بر می گیری. خواستنی و جذاب می شوی برایش. گرم می شوی، گرم او و من می سوزم و او حالا سردش نیست.<br />مامان می آید تو،سرخ شده صورتش.- بهتری؟ خدا رو شکر که خودت سالمی عزیزم. سامان رو فرستادم خونه پیش بابات. دلش می خواست ببیندت.<br />ما هر دو امشب بیداریم. بسترهایمان برای خواب نیست. تو زیبا شده ای، دلم می خواهد شبیه تو باشم. <br />می آید تو، مادر می رود. می نشیند کنارم. دستش را روی شکمم می گذارد.<br />-می موند ولی ضربه انداختش. می دونم سخته. امشب کشیکم تا صبح بهت سر می زنم باید استراحت کنی.<br />-کی میذاری برم؟<br />-من نذارم تو خودت می ری آهوها همه گریز پان..<br />-دکتر که زخم نمی زنه.<br />-نباید بزنه ولی اگه خودش زخمی باشه چی؟<br />ما هر دو به فکر صبحیم. تو صبح از بهشت می روی، می آیی به دنبال جهنمت. حورت در خیال لباس سفید و من خوابیده با لباس سفید، غرق در سیاهی.<br />-من فقط خواستم صبح مرخصم کنی.<br />-لبخند می زند، زیبا می شود، دیگر عصبانی نیست. مگه پیش من بهت سخت می گذره؟<br />کاش شبیه تو بودم، کاش.<br />صدا می خراشد و صدایش می کند. مثل همه ی صدا های زیر عشوه گر مثل همه ی صدا های سایه شده بر زندگی ام، می رود.<br />چشمهایم سنگین می شود. رحمم خالی و سوت و کور، دستم حرکت می کند روی شکمم.. تو می خزی به سمت جهنم خالی از من و من هنوز شبیه تو نیستم.                                                   <br /> <br /> <br /> <br /> <br />________________________________________<br /></p>]]></description></item><item><title>چند شعر تازه از ناهید عرجونی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=449</link><description><![CDATA[<p>1 - یک دستِ سرد <br />  <br />ديگر منهاي با تو حرف مي زنم<br />دلم براي كسي تنگ نمي شود<br />براي سيگاري كه مي كشي<br />ونفس هايي كه منم<br />گوشه اي از زمين<br />رامِمان نشد<br />آرامِمان نمي كند!<br /><br /><br />شناسنامه ام حق دارد<br />همين حالا كه چشمانم را<br />به دكمه ي پيراهنت دوخته ام<br />وفكر مي كنم اين سفيد يكدست<br />به من نمي آيد<br />مثل ماديان سركشي كه<br />اصلا به خيابان نمي آيد<br /><br />شناسنامه ام حق دارد<br /> هنوز گرسنه مي شوم<br />وقتي آشپز خانه را <br />بوي ظهر بر مي دارد<br />ويادم مي رود <br />يك دست سرد<br />راههاي خودكشي را<br />مثل دستور آشپزي يك غذاي معمولي<br /> يادداشت كرده است<br /><br />زنده ام هنوز <br />تنها دلم براي كسي تنك نمي شود<br />ولبهايم سرد شده<br />وخوابهايم را به روز نمي آورم<br /><br /><br /><br />2 - روسری <br /><br />مي نشيني<br />روبروي اين باران<br />كه بند نمي شود<br />يك بند حرف مي زني<br />از كتاب هايي كه نخوانده ام<br />خبرهايي كه مي ترسم <br />واين ميز چقدر اينجاست!<br /><br />گفتم اين عكس آنقدر<br />توي آلبوم مانده <br />كه حرف نمي زند<br /><br />از دو –شنبه پيش <br />پيرتر شده كلاغي كه گفت <br />روسري ات را<br />محكم كن خانم<br />مي ترسم حرام بشوي<br />از دو-شنبه پيش فواره مي روم <br />واين حوض كوچك <br />سر به سرم مي گذارد<br /><br />به خانه مي رسم <br />روسري اَم گم مي شود<br />كاش دستهايت را آورده بودم!<br /><br /><br />3 – منحنی ها<br /><br />همين جا پشت اين ميله ها كه آن طرفش<br />دنيا پر از آدم هايي است<br />كه خوشبختي را هورت مي كشند<br />و چشمشان از تصور شب<br />وخاموشي برق مي زند<br /><br /><br />اين لباس هاي سفيد آدم را به ياد مردن مي اندازد<br /><br />- حرف نزن فقط نفس عميق<br />اين جا منحني ها حرف مي زنند!<br /><br /><br />چرا اين نوار چيزي نمي خواند كه بشود گفت<br />اين مغز كار ميكند<br /><br />- حرف نزن<br /><br />حالا ميفهمم چرا بعضي ها دلشان را به آسمان و از ما بهتران گير داده اند<br />آدم كه نفهميد خورد وخجالت كشيد<br />من كه در زمين ويلان نيم گمشده ام<br />بالا آورده ام.<br />بايد دوباره سنگي  چوبي  زهرماري <br />تراش بخورد<br />-	صدايت را ببر.اينجاكه...<br /><br /><br />طفلك طويله<br />بيچاره گاوهاي ساده ي بي ادعا<br />كه منحني مغزشان لابد<br />علامت سوال بزرگي است<br /><br />- يك آرام بخش ديگر لطفا!<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از مهری رحمانی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=448</link><description><![CDATA[<p>1<br /><br />پشت میله های باران<br />قفسی زیر خاکی را <br />تجربه می کنیم <br />به جرم عطشی که <br />بیراهه رفت <br />و خدا از آسمان افتاد و <br />شیطان شد .<br />2<br />همیشه <br />این صورت مسئله است <br />که پاک می شود <br />و این راه حل است <br />که ناپاک می ماند <br />3<br />با یک شاخه گل به سوی تو<br />منفجر شدم <br />نمی دانم چرا <br />اسلحه دست من بود <br />وقتی که تو را تحقیق می کردند <br />که مرده ام نیز ساکت به خواب رفت.<br /></p>]]></description></item><item><title>گـِـل رس اثر جیمز جویس / ترجمه یاسمن میرزائی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=447</link><description><![CDATA[<p>مدير به ماريا  گفته بود به محض اينكه زن ها چايشان را  تمام كردند مي تواند برود و او چشم انتظار عصر بود . آشپزخانه تر و تميز بود. به قول آشپز آدم مي توانست عكس خودش را در قابلمه هاي مسي ببيند. آتش ملايم  و درخشان بود و روي ميز كنار ديوار چهار نان كنجدي بزرگ به چشم مي خورد.<br />از دور به نظر می رسید که آنها را نبریده اند اما نزديك تر كه مي رفتي مي ديدي به قطعه هاي بزرگ و مساوي تقسيم شده و آماده بودندکه با چاي سرو شوند. خود ماريا آن ها را بريده بود.<br />قد ماريا خيلي خیلی کوتاه بود اما بيني دراز و چانه اي كشيده داشت. كمي تودماغي حرف مي زد و هميشه با لحن آرامش بخشی مي گفت « بله عزيزم » و « نه عزيزم ». هر وقت زن ها سر تشت هاي رختشويي دعوا مي كردند دنبال ماريا مي فرستادند و او هميشه در آشتي دادن آنها موفق مي شد. يك روز مدير به او گفت:<br />- ماريا تو يه آشتي دهنده ي درست و حسابي هستي!<br />معاون و دو تا از خانم هاي انجمن تحسين او را شنيده بودند. جينجر موني  هميشه مي گفت كه اگر به خاطر ماريا نبود بلايي سر كر و لالي كه مسئول اتو كشيدن بود مي آورد. همه ماريا را دوست داشتند.<br />زن ها ساعت شش چايشان را مي خوردند و او مي توانست قبل از ساعت هفت برود. از بالزبريج  تا پيلار  بيست دقيقه، از پيلار تا دارم كندرا  نيز بيست دقيقه و بيست دقيقه هم براي خريد كردن. مي توانست قبل از ساعت هشت خود را به آنجا برساند. كيف پولش را كه دکمه ای نقره اي داشت بيرون آورد و دوباره جمله ي هديه اي از بلفاست  را خواند. خيلي از آن كيف خوشش مي آمد زيرا جو  آن را پنج سال پيش وقتي با الفي  روز دوشنبه ي عيد گلريزان   به بلفاست رفته بودند برايش آورده بود. در كيفش پنج شيلينگ  و چند پنی بود. بعد از پرداخت كرايه تراموا دقيقاً پنج شيلينگ برايش باقي مي ماند. چه شب خوبي پيش رو داشتند، همه ی بچه ها آواز مي خواندند. فقط خدا خدا مي كرد كه جو مست به خانه برنگردد. وقتي مشروب مي خورد اخلاقش خيلي عوض مي شد.<br />جو بارها از ماريا خواسته بود كه با آنها زندگي كند اما او اين طوري راحت تر بود (گرچه همسر جو هميشه به او محبت مي كرد)  و به زندگي در رختشوخانه عادت كرده بود. جو مرد خوبي بود. وقتي او و الفي بچه بودند خود ماريا از آن ها پرستاري كرده بود. جو هميشه مي گفت:<br />- مامان مامانه اما مادر واقعي من مارياست.<br />پس از فروپاشي خانواده پسرها در رختشورخانه ي دوبلين در نور چراغ ها  كاري برايش پيدا كردند و او از آنجا خوشش مي آمد. پيش تر در مورد پروتستان ها نظر خوبي نداشت اما الان باور داشت كه انسانهاي خوبي هستند. كمي آرام و جدي بودند اما خوب مي شد با آنها سر كرد. در گلخانه نيز گل مي كاشت و از پرورش دادن آنها لذت مي برد. گل های سرخس و پیچ شمعی زيبايي داشت و هر وقت كسي به ديدارش مي رفت او دو- سه قلمه از گلهايش را به آنها مي داد. تنها چيزي كه دوست نداشت شعارهاي مذهبي روي ديوار بود. اما خود مدير آدم خوب و خوش رفتاري بود.<br />وقتي آشپز به او گفت كه همه چيز آماده است ماریا به اتاق زن ها رفت و زنگ بزرگ را به صدا در آورد. در عرض چند دقيقه زن ها دو تا دو تا و سه تا سه تا وارد شدند، دست هایشان را که بخار از آن ها بلند می شد با زيردامني هايشان خشك مي كردند و آستين هاي بلوزشان را بروي دست های سرخ و بخارسوخته شان پايين مي كشيدند.<br />پشت ميز جلوي فنجان هاي بزرگشان نشستند و آشپز و كر و لال فنجان ها را با چايي كه قبلاً با شير و شكر مخلوط شده بود پر مي كردند. ماريا بر توزيع نان هاي كنجدي نظارت كرد و ديد كه هر كس چهار قطعه ي خودش را برداشت. در حين خوردن صداي خنده و شادي بلند بود. ليزي فلمينگ  گفت كه این بار حلقه حتماً  گير ماريا مي آيد و گرچه فلمينگ قبلا بارها اين حرف را شب عيد هالووين  زده بود اما ماريا مجبور شد بخندد و بگويد كه نه حلقه اي مي خواهد و نه مردي؛ و وقتي خنديد چشمان سبز تیله ای اش از شرم و نوميدي درخشيد و نوك بيني اش به نوك چانه اش نزديك شد. سپس در حالي كه ديگران فنجان هايشان را روي ميز مي كوبيدند جينجر موني فنجانش را به سلامتي ماريا بالا برد و گفت متاسف است كه جرعه اي آبجو سياه ندارد بخورد و ماريا دوباره آن قدر خنديد كه نوك بيني اش به نوك چانه اش رسيد و اندام ريزه ميزه اش به لرزه افتاد. مي دانست كه جينجر موني منظور بدي ندارد فقط عقاید زن های معمولی را دارد.<br />اما وقتي زن ها چايشان را تمام كردند و آشپز و كر و لال شروع كردند به تميز كردن ميز ماريا دیگرخوشحال نبود! به اتاق كوچك خود رفت و يادش افتاد كه صبح روز بعد مراسم عشاي رباني انجام مي شود بنابراين شماطه ي ساعت را از هفت به شش تغيير داد. كفش و دامن كارش را در آورد، بهترين دامن خود را روي تخت و كفش هاي بيروني اش را كنار پايه ي تخت گذاشت. بلوزش را هم عوض كرد و همان طور كه جلوي آينه ايستاده بود به ياد آورد كه وقتي دختر جواني بود چگونه صبح يكشنبه براي مراسم عشاي رباني خود را آماده می کرد. با رفتاري تصنعي به اندام ريزه ي ميزه اي كه بارها آراسته بود چشم دوخت، به نظرش آمد كه با وجود سن و سالش اندام كوچك و تر و تميزي دارد.<br />وقتي بيرون آمد خيابان ها زير باران مي درخشيدند و او خوشحال بود كه باراني كهنه و قهوه اي رنگش را به تن دارد. تراموا شلوغ بود و ماريا مجبور شد روي صندلي كوچكي آخر ماشين روبروي ديگران بنشيند. انگشتهاي پاهايش به سختي به كف تراموا مي رسيد. كارهايي راكه مي خواست انجام بدهد در ذهنش مرور كرد و با خود انديشيد كه چقدر خوب است مستقل باشي و دستت در جيب خودت باشد. آرزو كرد عصر خوبي داشته باشند. مطمئن بود كه عصر خوبي خواهد بود اما نتوانست به اينكه چقدر حيف بود كه الفي و جو با هم حرف نمي زدند فكر نكند در بچگي خيلي با هم رفيق بودند اما حالا هميشه با هم دعوا داشتند، رسم روزگار همين است!<br />پیلار از تراموا پیاده شد و به سرعت  راه خود را از میان جمعیت باز کرد. به شیرینی فروشی دانز  رفت اما آن قدر شلوغ بود که خیلی طول کشید تا نوبت به او برسد. دوازده کیک کوچک مخلوط خرید و سرانجام با پاکتی بزرگ از مغازه خارج شد. سپس به این فکر کرد که دیگر چه می خواهد. دلش می خواست یک چیز خیلی خوب بخرد. حتماً خودشان کلی سیب و آجیل خریده بودند. انتخاب برایش سخت بود. تنها چیزی که به ذهنش می رسید کیک بود. تصمیم گرفت مقداری کیک کشمشی بخرد اما کیک های مغازه ی دانز به اندازه کافی با بادام تزیین نشده بود بنابراین به مغازه ای در خیابان هنری  رفت. آنجا هم کلی وقت گرفت تا کیکی را که می خواهد انتخاب کند و خانم جوان شیک پوش پشت پیشخوان که گویا کمی دلخور شده بود پرسید که آیا خیال داردکیک عروسی بخرد. ماریا سرخ شد و لبخند زد اما خانم جوان موضوع را جدی گرفت و بالاخره تکه ی بزرگی از کیک کشمشی برید، آن را پیچید و گفت:<br />-دو شیلینگ و چهار پنس لطفاً.<br />از آن جایی که در تراموای درام کندرا هیچ کدام از مردهای جوان متوجه او نشده بودند فکر می کرد مجبور باشد سرپا بایستد اما مرد میانسال محترمی برایش جا باز کرد. مرد نیرومندی بود و کلاهی قهوه ای رنگ به سر داشت. صورت سرخ و مربعی شکل داشت و سبیل های خاکستری رنگ. از نظر ماریا شبیه سرهنگ ها بود و خیلی مودب تر از مردهای جوانی بود که فقط به جلوی رویشان زل می زدند. مرد از عید هالووین و هوای بارانی سخن گفت. گمان می کرد پاکت پر از چیزهای خوب برای بچه هاست و گفت که جوان ها تا جوان هستند باید خوش باشند. ماریا گفته ی او را تایید کرد، موقرانه سرش را تکان می داد و با اهم اهم گفتن موافقت خود را نشان می داد. او با ماریا خیلی خوش رفتار بود و وقتی ماریا می خواست در کانال بریج  پیاده شود به نشانه ی احترام کمی خم شد و از او تشکر کرد. او نیز خم شد و کلاهش را بالا آورد و با خوشرویی لبخند زد. وقتی داشت از پله ها بالا می رفت و سر کوچک خود را زیر باران خم کرده بود به این فکر می کرد که چقدر ساده می توان یک مرد محترم را شناخت حتا زمانی که مشروب خورده است.<br />وقتی به خانه ی جو رسید همه گفتند« هی، ماریا اومده!». جو تازه از سرکاربرگشته و خانه بود. همه ی بچه ها لباس روز یکشنبه شان را پوشیده بودند. دو دختر همسایه نیز آمده بودند و بازی های شب هالووین همچنان ادامه داشت. ماریا پاکت کیک ها را به الفی که از دیگر بچه ها بزرگ تر بود داد و خانم دونلی  گفت که خیلی لطف کرده این همه کیک با خود آورده است و همه ی بچه ها را مجبور کرد که بگویند «ممنون ماریا». اما ماریا گفت که برای مامان و بابا چیز مخصوصی آورده که حتما خوششان می آید و به دنبال کیک کشمشی گشت. پاکت مغازه ی دانز را گشت و بعد جیب های بارانی اش را و سپس روی میز داخل راهرو اما اثری از آن نبود. بعد از بچه ها پرسید که کسی آن را اشتباهی نخورده است اما بچه ها گفتند نه و به نظر می رسید که اگر قرار است متهم به دزدی شوند تمایلی به خوردن کیک ها ندارند. هر کس برای معمای کیک حدسی می زد و خانم دونلی گفت که حتما ماریا آن را در تراموا جا گذاشته است. ماریا با به یاد آوردن اینکه چگونه مرد سبیل خاکستری حواس او را پرت کرده بود از ناراحتی و خجالت سرخ و سرخورده شد. فکر اینکه نتوانسته بود با هدیه ای کوچک مامان و بابا را خوشحال کند و همین طور دو شیلینگ و چهار پنی که به باد داده بود داشت به وضوح اشکش را در می آورد.<br />اما جو گفت که مهم نیست و او را کنار آتش نشاند. جو خیلی به او محبت داشت. تمام ماجراهای اداره اش را برایش تعریف کرد و جواب زیرکانه ای را که به مدیرش داده بود تکرار کرد. ماریا نمی فهمید چرا جو آن قدر به جوابی که به مدیرش داده بود می خندید اما گفت که مدیرش باید آدم غیرقابل تحملی باشد. جو گفت که اگر آدم بداند چه طور با او سر کند آن قدر هم بد نیست و اینکه اگر عصبانیش نکنی آدم مودبی است. خانم دونلی برای بچه ها پیانو نواخت و آنها رقصیدند و آواز سر دادند. سپس دو دختر همسایه آجیل ها را تعارف کردند. کسی نتوانست فندق شکن را پیدا کند و جو داشت عصبانی می شد و گفت وقتی فندق شکن نیست چه طور انتظار دارند که ماریا آجیل بخورد اما ماریا گفت که آجیل دوست ندارد و نیازی نیست به خاطر او خودشان را به دردسر بیاندازند. بعد جو از او پرسد که آیا آب جو سیاه می خورد و خانم دونلی گفت که اگر بخواهد شراب شیرین هم دارند. مارایا گفت که چیزی میل ندارد اما جو اصرار کرد. <br />بنابراین ماریا اجازه داد هر کاری می خواهد بکند و کنار آتش نشستند و از گذشته ها حرف زدند و ماریا فکر کرد که چیزی از الفی بگوید اما جو فریاد زد که خدا او را بکشد اگر دیگر با برادرش حرف بزند و ماریا گفت از اینکه حرف او را پیش کشیده متاسف است. خانم دونلی به همسرش گفت مایه خجالت است که او درباره ی برادری که از گوشت و خون خودش است این گونه سخن بگوید اما جو گفت که الفی برادر او نیست و نزدیک بود بر سر این موضوع دعوا راه بیفتد اما جو گفت که نمی خواهد در چنین شبی خلق خود را تنگ کند و به همسرش گفت که چند آبجوی دیگر باز کند. دختر های همسایه ترتیب چند بازی را دادند و دوباره همگی شاد شدند. ماریا از دیدن شادی بچه ها و سرحالی جو و همسرش خوشحال بود. دختر های همسایه چند نعلبکی روی میز گذاشتند و بچه ها را چشم بسته پای میز بردند. یکی از بچه ها کتاب دعا را برداشت و سه تای دیگر آب، و وقتی یکی از دخترهای همسایه حلقه را برداشت خانم دونلی  به دختر که صورتش از شرم سرخ شده بود اشاره کرد و انگشتش را طوری تکان داد که گویی می خواست بگوید « آه، خوب میدونم قضیه چیه!» سپس اصرار کردند که چشمان ماریا را ببندند و او را پای میز ببرند تا ببیند او چه چیزی برمی دارد. و هنگامی که داشتند چشمانش را می بستند آن قدر خندید و خندید تا نوک بینی اش تقریبا به نوک چانه اش رسید. <br />با خنده و شیطنت او را پای میز بردند. ماریا همان طور که به او گفته بودند دستهایش را بالا برد و به این طرف و آن طرف حرکت داد سپس دستش را به سمت نعلبکی ها پایین آورد.چیزی نرم و مرطوب را لمس کرد و از اینکه کسی چشمهایش را باز نمی کرد و یا چیزی نمی گفت متعجب بود. برای چند ثانیه همه ساکت بودند و بعد پچ و پچ و همهمه بلند شد. یک نفر در مورد باغچه چیزی گفت و بالاخره خانم دونلی با عصبانیت چیزی به یکی از بچه های همسایه گفت و خواست که فوراً آن چیز را بیرون بریزند: بازی ای در کار نبود. ماریا فهمید که اشتباهی رخ داده و باید یک بار دیگر امتحان کند: و این بار کتاب دعا را برداشت.<br />سپس خانم دونلی قطعه ای با نام « میس مک کلود » را برای بچه ها نواخت و جو ماریا را مجبور کرد تا جامی شراب بنوشد. خیلی زود دوباره همگی شاد شدند و خانم دونلی گفت که چون ماریا کتاب دعا را برداشته است قبل از اینکه سال تمام شود وارد صومعه می شود. ماریا هیچ وقت جو را به اندازه ی آن شب مهربان ندیده بود خاطره ها را مرور می کرد و حرف های خوشایندی می زد. ماریا به آن ها گفت که خیلی به او لطف کرده اند.<br />بالاخره بچه ها خسته و خواب آلود شدند و جو از ماریا خواست که قبل از رفتن یکی از آن آوازهای قدیمی را برایشان بخواند. خانم دونلی گفت«بخوان ماریا، خواهش می کنم» و ماریا بلند شد و رفت کنار پیانو ایستاد. خانم دونلی از بچه ها خواست که آرام باشند و به آواز ماریا گوش کنند بعد پیش درآمدی را نواخت و گفت  «حالا ماریا»  و ماریا که خیلی سرخ شده بود با صدایی لرزان آواز «به خواب دیدم در سرایی مرمرینم» را خواند و وقتی به بند دوم رسید دوباره گفت:<br /><br />در خواب دیدم که ساکن سرایی مرمرین هستم<br />و کنیزان و ندیمان گرداگردم هستند<br />و من مایه ی غرور و افتخار<br />تمام کسانی بودم<br />که در آن سرا گرد آمده بودند<br /><br />ثروتی بی شمار داشتم و <br />به اصل و نسب والایم می بالیدم<br />اما چیزی در خواب دیدم که بسیار مسروم کرد<br />دیدم هنوز چون گذشته به من عشق می ورزیدی<br /><br />اما هیچ کس اشتباهش را به رویش نیاورد و وقتی آوازش تمام شد جو خیلی هیجان زده شده بود و گفت که دیگر هیچ وقت آن روزها تکرار نمی شود و هر کس هر چه می خواهد بگوید اما برای او هیچ آهنگی مثل آهنگ های بالف  پیر نمی شود؛ و چشمانش آن قدر پر از اشک شد که نتوانست چیزی را که می خواست پیدا کند و مجبور شد از همسرش بپرسید که دربازکن کجاست.<br />............................................................................<br /><br />   Clay by James Joyce<br />   Maria<br />   Ginger Mooney<br />   Ballsbridge<br />   Pillar<br />   Drumcondra<br />   Belfast<br />   Joe<br />   Alphy<br />   Whit-Monday<br />   Half-crown: an old British coin worth five Shillings<br />   Dublin by Lamplight<br />   Lizzie Fleming<br />   Hallow Eves<br />   Downes<br />   Henry<br />   Canal Bridge<br />   Mrs. Donnelly<br />   Miss McCloud's Reel<br />   Michael William Balfe (15 May 1808 - 20 October 1870), was an Irish composer<br /></p>]]></description></item><item><title>بی حواسیِ دیوانه و رابعه / حسین طوافی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=446</link><description><![CDATA[<p>1<br />بي حواسي  ِ شايعه ايي موثق <br />  <br />  <br />  <br />بي آنكه بداند <br />از بي حواسي  ِ ثانيه ها مي افتد <br />و جدا مي شود <br />از من  ِ موثق  ِ حقيقي <br />كه شايعه مي پراكنم <br />  <br />  <br />باد هاي نطفه لغ <br />از ما نمي پرسند <br />كجاي پاييز <br />برگ ها به آسمان مي روند <br />و كجا ميان  ِ گفتگو پرت مي شويم و <br />                                 كسي به بلوغ  ِ صدايمان نمي رسد <br />  <br />نه اين كه ثانيه ها <br />تو  هَم  نمي پرسي  آواهاي بكر را در كدام جهت  ِ باد بايد خواند <br />و كجاي هرزگي  ِ متداول خطوط <br />به كشف قافيه پرداخت <br />  <br />نمي پرسي كجاي تو مرده است <br />نورسيدگي  ِ پنجه مريم ها <br />كه در زهدان حريص باغچه <br />                                   به خاموشي  ِ غروب رفتند <br />  <br />  <br />نه اين كه بر مي داري از من صدايم را كافي است <br />و نه اين كه ثانيه هاي بي حواسي  دور ميدان شهر اند <br />تنها باد ديگر سفر نمي كند <br />و من  ِ حقيقي ام  كه در شايعه ايي موثق <br />                                        جريان مي يابم <br />  <br />  <br />  <br />  <br />رشت – تير 1387 <br />  <br /><br />2<br /><br />حال كه ديوانه شدم <br />                     مي روي <br />  <br />  <br />  <br />حالا كه ديوانه شده ام و <br />كمي مانده تا به ديروز  ِ تكراري  ِ هر روز برسم <br />                                                         مي روي <br />  <br />حالا كه تمام دنيا آمده اند به تماشاي اين دل و دست و اين گوساني  ي تنها <br />                                                                                     <br />گفتم  بند هاي  معلق شعر را بگير و ليلايي شو <br />بند نيامده حرفهايم را مي گيري به واسطه <br />                                        بي انتهاي هيچ <br />                                                       مي روي <br />  <br />تنها بود اين تنها بود ِ بي خويش <br />و شب از پشت بوته هاي علف مي تپيد <br />  <br />شب را و علف را <br />به باران گذاشته اي و <br />با كناره اي  تازه <br />از اندوه تكراري  ِ ديروز  ِ همان <br />                                       مي روي <br />  <br />حال كه ديوانه شدم        <br />                   مي روي <br />بي سر و سامانه شدم <br />                    مي رومي <br />  <br />ماه از افسانه آمد و <br />قصه نگفت <br />بي بهانه اي حتا <br />چون تو <br />كه بي قصه و افسانه اي  <br />در كوچه اي خيس باران <br />                            <br />مي روي <br />مي روي <br />مي روي <br />مي روي ..... <br />  <br />مراغه – 27/4/1388   <br /><br />3<br />رابعه جان ! <br />اجازه هست عاشقتان باشم  ؟ <br />  <br />   <br />بادبادك      هراسان <br />بر تخته سنگ خوابيد <br />آن روز <br />روز  ِ اول سال بود <br />همه تنگ نوروز را <br />براي خوشبختي پر مي كردند <br />  <br />هاي عمو زنجير باف ! <br />زنجيري براي من بباف <br />آنقدر بلند بباف <br />كه هرچه پاره شود <br />تمام نشود <br />من فرزند ناخلفي نيستم <br />تنها سايه ي زني كه در ازدحام گم شد را <br />دنبال مي كنم <br />همان كه پستان هايش <br />سرريز از سپيدرود <br />در چكاوكي خوش نقش <br />مي نشيند <br />و از شانه هاي عطار <br />عرض خيابان را مي رود <br />  <br />رابعه ! <br />تورا مي گويم <br />كمي با كلمات خلوت كن <br />بگذار شاعر <br />از سايه ات <br />            با كلمات <br />                     عكس بگيرد <br />آنها ابتداي عشق را <br />با تو به پايان مي برند <br />  <br />وقت سال تحويل است <br />تنگ در ماهي گم مي شود و <br />ماهي در تنگ <br />وقت  ِ ابتدا است <br />رابعه كجايي ؟ <br />رابعه جان ! <br />اجازه هست عاشقتان باشم ؟ <br />  <br />  <br />  <br />  <br />  <br />رشت – نوروز 1386<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از حسین علی اکبری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=445</link><description><![CDATA[<p>1<br />«جشن بادبادک»<br /><br />نه بادبادکی در هوا<br />نه هیاهوی کودکی<br />بر ساحل توفان زده ی متروک <br /><br />دریا <br />مرغ هایش را <br />این سو و آنسو می کشد<br /><br />		بوشهر 15/2/88 <br />2<br /><br />«شعبده»<br /><br />خورشید که رفت<br />دستی باغچه را<br />زیر حجابی تیره پنهان کرد<br />گلی نرست<br />پرنده ای به پرواز در نیامد<br />ناگهان دیدم روی شیشه ی پنجره<br />چشمانی بهت زده <br />به تاریکی آنسوی چشمانم <br />خیره شده است <br /><br />				بوشهر 2/2/88<br /><br /><br /><br />3<br /><br />کهنه<br /><br />در را <br />پشت سرت <br />بر هم کوبیدی و <br />گرد و خاک از در و دیوار <br />پایین ریخت <br /><br />حشرات در من<br />این سو و آن سو می دویدند<br /><br />حالا می فهمم چرا<br />خانه <br />بوی نمناک کهنگی دارد . . .<br /><br />			بوشهر 7/3/88<br /></p>]]></description></item><item><title>چند شعر کوتاه از مهدیه رحمتی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=444</link><description><![CDATA[<p>•	چون زنان باردار سياه پوش <br />ابرها <br />     در پس كوچه ها، كودكان آب مي زايند .<br />چترها امروز را انتظار مي كشند و يك يك از من عبور مي كنند.<br /><br />•	ابر، <br />   در جيب لباسها <br />     در روزنا مه هاي صبح<br />      در صراحت بوي قهوه <br />               و چشمهاي چراغ راهنما.<br />•	كمانهاي تو به تو <br />        و خط پرواز پرنده<br />             نقش اسليمي بر آب مي زند.<br />•	ستاره هاي كوچك قرمز <br />از زير چترهاي سياه <br />بر سنگفرشهاي خيس رها مي شود و آرام سر بر بالش خاموشي مي نهد.<br /><br />•	امروز ابرها گريبان كهنه ي اين شهر را رها مي كنند.<br />امروز ، <br />      زير تمام چتر ها باران مي بارد.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از شیدا اسماعیلی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=443</link><description><![CDATA[<p>پرده ها که کنار می روند<br />دیگر هیچ چیزی نیست<br />تا بنگری و حس کنی<br />چشمانت عمق تاریکی را می کاود<br />و تو هیچ به خاطر نمی آوری!<br />***<br />چراغهای بی تاب<br />اندیشه را  می سوزانند<br />و باد<br />تلی از خاکستر<br />به دست می گیرد و<br />در درونم بغضی می پاشد<br />زائیده فراموشی!<br />***<br />باور نمی کنم ،<br />چگونه پاورچین گذشتی<br />در سایه درختان کهنسال<br />و پنهان شدی در تاریکی<br />چنانکه  رها  می شوی، در انعکاس رودخانه<br />ساعتی بعد ،<br />بی واهمه از بستری که خالیست!<br />ساعتی بعد،<br />موج تورا به ساحل خواهد آورد،<br />دندانهای تورا  ؛<br /></p>]]></description></item><item><title>دست حلقه ای / نازنین رحیمی </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=442</link><description><![CDATA[<p>ساعت 4 بعداظهر روز سه‎شنبه بدنیا آمد. هیچ شباهتی به بقیه‎ی بچه‎ها نداشت .از همان ’آغاز به جای دست‎هایش دو تا حلقه‎ی بزرگ وجود داشت که شدیدا باعث تعجب همه می شد.  وقتی برای تبریک به خانه‎اشان رفتیم و دیدیم که بچه دستهایش را از پتوی آبی رنگ‎اش بیرون می آورد و از کف دست خبری نیست ودر انتهای هر دست’ دو تا حلقه بزرگ وجود دارد.  با دیدن آن حلقه‎ها همسرم جیغ عمیقی کشید. هر چند برای پدر ومادربچه  بسیارطبیعی بود. گویی که هیچ اتفاق خاصی برایشان نیفتاده است0<br />بعد از 7 سال<br />برای عرض تبریک به خانه‎اشان رفتیم. خانه‎اشان پر از سرور و دلخوشی بود. با تعجب دیدیم یک حلقه دیگر به حلقه‎های دست او اضافه شده باز همسر من با دیدن حلقه جدید جیغ عمیقی کشید! هر چند برای پدرو مادر ش هیچ اتفاق خاصی نیافتاده بود.<br /> ساعت 4 بعداظهر-روز سه‎شنبه<br />دخترمان به دنیا آمد. با یک دنیا عشق.! <br />18 سال بعد <br />روز تولد 18 سالگی دخترمان است0<br />بچه دست حلقه‎ای دیگر مرد 25 ساله‎ای شده است’ با چندین حلقه!<br />و باز همسرم از دیدن حلقه های به هم متصل اقازاده  جیغ عمیقی کشید!! <br />امّا جیغ بعدی در وقتی بود که دخترم گفت:(  چرا جیغ می‎کشیدپدر جان ’ مگر چه شده؟)<br />وای بر ما: <br />گویی دخترم نیز حلقه‎های دست پسرک دست حلقه‎ای را نمی‎دید. <br />تا انتهای مهمانی دخترم ودست حلقه اي دست دردست هم یا بهتر بگویم دست در حلقه بودند0<br />5 سال بعد<br />روز ازدواج دخترم با دست حلقه‎ای. <br />اینبار به جز همسر من’ مادر پسر هم جیغ عمیقی کشید0  که تمام شیشه‎های خانه‎اشان شکست، دست حلقه‎ای به طوریکه حلقه‎هایش رادور بدن نازک دخترم پیچیده بود از ما دور می‎شد .<br />مادرش می‎گریست و من درآب گریه‎ی او غرق می‎شدم.<br /> 20 مهرماه<br /></p>]]></description></item><item><title>قرمز های قدم به قدم / فرزانه قوامی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=441</link><description><![CDATA[<p>بگو مرگ بر من<br />تأمل کن به هیچ<br />گذشتن از پیچ بدون کمربند ایمنی<br />و خطر زندگی در قرمز های قدم به قدم<br /><br />نم نم بخوان <br />ریز شو با خردکن های جدید<br />هجده ماه گارانتی به شرط تعویض<br />کجاست ؟<br />پس بگیر!<br />زنجیر گردنم<br />حلقه ی گوش هام<br />سوزش سنگی که سرم را شکافت<br />سقوط صاعقه             برخورد من با عینک های آفتابی در خرداد<br />خرد کن هایی با روایت جدید<br />و تعویض زنجیره ی انسانی و گردنم با هجده ماه گارانتی<br /><br />کدام را باور کنم<br />تئوری فشار<br />یا انقلابی نرم با توده های سفت<br />هیچ را برایم تعریف کن<br />سنگ را برایم تعریف کن<br />همه را برایم تعریف کن<br />شلیک را برایم تعریف کن<br />کوچه را برایم تعریف کن<br />من بی اعتمادم به پیا ده رو ها و میدان هایی که زره پوشیده اند<br /><br />مرگ بر من<br />که شجاعانه می ترسم<br />از باند و اشک آور<br />                                                                                           تیر ماه 88<br /></p>]]></description></item><item><title>جای امن تر / رویا زرین</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=440</link><description><![CDATA[<p>از کجا امده ام ...را <br />با ذغال های بلوط نوشتیم<br />روی دیوار مدرسه<br />اما<br />ان روز اغاز اشنایی و تکفیر دست ها    با بید ها نبود<br />ان روز<br />به کجا می روم...اخرش را چشمک می زدیم<br />طوری که مجازات کننده<br />چشمک هایمان را نمی دید<br />اشک هایمان را نمی دید<br /><br />زنگ خورد<br />ما به خانه برگشتیم<br />لبخند می زدیم<br />کسی لبخند هایمان را به جا نمی اورد<br /><br />خیلی زود<br />خیلی زیاد<br />بزرگ شده بودیم<br />و تهوع از معده هایمان بالا می کشید<br />بالا تر<br />...<br />توالت<br />همیشه جای امن تری بود<br /></p>]]></description></item><item><title>نقد و بررسي كتاب "هیچ بارانی این همه را نخواهد شست"</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=439</link><description><![CDATA[<p>در جلسه نقد و بررسی مجموعه  شعر"هیچ بارانی این همه را نخواهد شست" سروده "شبنم آذر"عنوان  شد: <br />  <br />شعر" آذر" بازتاب شاعرانه تباهي‌ها و سياهي‌هاي زمانه‌ است  <br />  <br />سروده های" شبنم آذر "در مجموعه  شعر"هیچ بارانی این همه را نخواهد شست" در کانون فرهنگی"رنگ واژه "  نقد  وبررسی شد. <br />در این مراسم "محمود معتقدی"،" علیرضا بهنام"، "بهاره رضایی"،" علی مسعودی ‌نیا" و"مریم حسین زاده" نقد و نظر خود را درباره این مجموعه شعر ارائه کردند وا جرای برنامه را ،" پویا عزیزی "برعهده داشت . <br />در این نشست که بیش از دو ساعت به طول انجامید؛ نیمه اول به سخنرانی منتقدان اختصاص یافت و نیمه دو جلسه به شعر خوانی شبنم آذر و پرسش و پاسخ  حاضرین با شاعرگذشت. <br />در ابتدای این جلسه پویا عزیزی  به عنوان اجرا کننده برنامه گفت: مجموعه شعر "هیچ بارانی این همه را نخواهد شست" دومین مجموعه شعر سروده شبنم آذر است که در اسفند ماه سال 87 از سوی نشر ثالث منتشر شد.شبنم آذر شاعر و روزنامه نگار است و علاوه بر این در پیشینه خوانوادگی اش نیز نسبت خانوادگی نزدیکی با  شاعر ارزشمند"پرویز اسلام پور" دارد که به این موضوع می توان به عنوان منبع دقیقی برای  کسب اطلاعات صحیح درباره "اسلام پور" نگاه کرد. <br />در ادامه "محمود معتقدی" به عنوان نخستین منتقد  نقد خود را قرائت کرد.وی در ابتدای قرائت خود از این مجموعه شعر گفت:از شبنم آذر شاعر سرزمين‌هاي شعر دهه 80 مي‌خوانيم:«اينجاست كه انتظار بهانه مي‌شود/ما همه بهانه مي‌شويم/براي او/ تا شبيه پيشاني‌اش شود/وقتي كه بوسه‌اي بر آن مي‌نشيند. <br />شاعر در دومين تجربه شعري‌اش گويي در فضايي نفس مي‌كشد كه بوي طبيعت و دلواپسي آدمي در واژه‌هايش حضوري مضاعف دارند، بنابراين نگاهش به طعم زمين نقطه عزيمتش به سمت سرزمين‌هاي پدري است. وي پيش از اين در «به تمام زبان‌هاي دنيا خواب مي‌بينم» از جهان استعاره به سوي «باراني» مي‌آمد، كه قرار بر اين نبود كه «همه چيز» را به يكباره بشويد! <br />در اين متن، روياها در فضاهاي انساني، به طرف واقعيت‌هاي تلخ و شيرين، پيش مي‌رانند. و عنصر «مرگ» در پس پشت «كلمات بي‌سرنوشت» از روزگاري مي‌آيد كه در چشم‌اندازش نيمي روشن و / نيمه‌اي تاريك جريان دارد! <br />شاعر از ميان پاره‌هاي «زيستن» به پرسش‌هايي مي‌رسد، كه محور دروني آن، همانا دستمايه‌اي از دغدغه‌هاي انسان هزاره سوم را در پي دارد. همانند انعكاس بسياري از چيزها، كه از نقش تاريخي خود به دور افتاده‌اند و اينك، به انبوه‌ خياره‌هايي مي‌مانند كه در«گروتسكي» پنهان، مخاطب را به سمت موقعيتي «ديگر» مي‌كشاند. <br />در مجموعه «هيچ باراني اين همه را نخواهد شست» بازنمايي هراس‌هاي پنهان و آشكار از «باورها»يي است كه در قلمرو «شك» به هستي آدمي لگام مي‌زند. يعني شنيدن و آنگاه پرسشي عمومي از سايه- روشن يك زندگي! شايد جدال از جايي شروع مي‌شود، كه منظر «مدرنيته» در خصوصي‌ترين فضاي انسان اين روزگار، دنياي «سنت» را به آشوب مي‌كشد! در اين چشم‌انداز است كه شاعر از دنياي ناگفته‌ها، مدد مي‌گيرد و از غفلت‌هاي جاري و ستم زمانه روايتي اين‌گونه به دست مي‌دهد:«با پرچم/ بي‌پرچم/سال‌هاست/ پيروزي فراموش شده/و زير اين كلمات / مين‌هايي‌ست/كه داوطلبانه مي‌خواهند خنثي شوند"/) <br />به عبارت ديگر، انسان در موقعيت اين هزاره دشوار، جز شرح ناكامي و شكست خود مكاشفه‌اي را طلب نمي‌كند! <br />چرا كه فضاي «ترديد»ها و گريز از زندگي، خود بن مايه است- از بي‌پناهي انسان معاصر در اين گذرگاه متن مي‌گويد به خاطره‌ها بايد فرصت داد، در برزخ از ياد رفته‌ها <br />وی در بخش دیگری از سخنان خود افزود: <br />در پيكره «هيچ باراني اين همه را نخواهد داشت» اضطرابي اعلام نشده، از واژگوني پرچمي مي‌گويد كه ديگر به مرزهاي بومي هستي و عشق اين سرزمين تعلق ندارد. داستان روزمرگي‌هايي است كه در برابر جهان پيرامونش، بسياري از اتفاق‌هاي تباه‌شده انساني در جريان است. به عبارت ديگر بر اين «غربت» پيش آمده، يك قرائت همگاني حضور دارد . <br />وی همچنین گفت:متن هيچ باراني اين همه را نخواهد شست  بازتاب شاعرانه تباهي‌ها و سياهي‌هاي زمانه‌اي است كه شاعر از پيرامون جهان «مدرن» به دست مي‌دهد. نشان دادن لايه‌ها و فرصت‌هاي سيال و رمنده از زندگاني‌اي است كه در آن غربت انسان از ياد رفته، تكثير و تكرار مي‌شود. بي‌گمان روياي مرگ‌انديشي، آرمان گريزي و بي‌لبخندي در اين متن را با واقعيت‌هاي تلخ و دردمندانه‌اي روبه‌رو مي‌كند. <br /> شبنم آذر در ميان مضمون‌ها نشان دادن لحظه‌هاي شاعرانه در وضعيت متعادلي اعلام حضور مي‌كند. حس موسيقيايي از همنشيني واژه‌ها و همچنين تا حد زيادي همراهي شكل و محتوا در فضايي مشترك جريان دارند، بنابراين زبان نرم و ساده و به دور از نمادگرايي و ابهام‌هاي نالازم، با همه افت و خيزهاي ممكن، از ويژگي‌هاي اين متن به شمار مي‌رود . اين مجموعه با نگاهی ژرف‌انديشانه‌اي همراه است. <br />  <br />در ادامه مریم حسین زاده نیز پشت ترون حاضر شد و گفت:شبنم آذر شاعری ست که چای خاطراتش را تلخ می خورد. از هر چیز دیده و شنیده آسان رد  نمی شود.شاعر همه لحظه های واقعی زندگی است.او از خودش که شروع ی کند به همه جا سر می کشد تا حجم شعرش عمودی شود. <br />آنچه بر ما می گذرد ،آنچه در این دوران می گذرد،آنچه بر هنر و هنر مند این دوران می گذرد،با هیچ باران که با هیچ سیل و حریق و صاعقه و آواری پاک نمی شود، و شبنم اذر به درستی ابن همه را دیده است. <br />  <br />  <br />علیرضا بهنام منتقد بعدی مجموعه شعر"هیچ بارانی این همه را نخواهد شست"بود.وی در ابتدای سخنان خودگفت: ابتدا ترجیح می دهم که مجموعه شعر "هیچ بارانی این همه را نخواهد شست" را در مقایسه با مجموعه شعر نخست این شاعر که سه سال پیش تحت عنوان"به تمام زبان های دنیا خواب می بینم" منتشر شد ارزیابی کنم.و سپس به سه نکته اساسی در این مجموعه اشاره می کنم. <br />  آنچه درمجموعه پیشین می دیدیم  شاعری را به ما معرفی می کرد که در زبا ن دچار افت و خیز هایی بود و نمی شد گفت که شاعر در آن مجموعه زبان شخصی خود را یافته است.اما در مجموعه ای که حالا در دست داریم می توانیم بگییم که شاعر زبان شخصی خود را یافته و اگر ما در جایی شعری از آذربخوانیم شاعر را می توانیم تشخیص بدهیم. <br />وی سپس گفت:زبان شبنم اذر در این مجموعه هنوز تاثیراتی از شعر های دهه هفتاد را نشان می دهد.که این تاثیرات به هیچ وجه آزار دهنده نیست اما در شعر" مورچه ها" بازی های کلامی و زبانی دستمالی شده رانیز استفاده کرده که با وجود توانایی هایش در ایجاد فضاهای نو تکرار آن تجربیات ازار دهنده است. <br />بهنام در ادامه به شعر کوتاه "تابلوی دو از مرگ نقاش"اشاره کرد وپس از ارائه تعریف تئوری"هایکو" گفت:در هایکو معمولا از جز به کل حر کت می کنیم ولی در این شعر مسیر به عکس طی شده در حالی که اگر آن قاعده در این شعر رعایت می شد در انتقال مفهوم  موفق تر بود. <br />این منتقد در پایان سخنان خود آذر را شاعری برشمرد که توانایی کشف  و خلق عرصه ها و فضا های تازه ای در حیطه شعر را دارد و او با انتشار مجموعه تازه اش توانست خود را در عرصه شعر تثبیت کند. <br />در ادامه این نشست "بهاره رضایی" به قرائت نقد خود با عنوان " من بيمارم و اين بيماري عجيب نيست" پرداخت و گفت این نقد شامل نگاهی گذرا به مجموعه نخست این شاعر  و نگاهی دقیق تر به مجموعه شعر فعلی ست. <br />شبنم آذر با انتشار كتاب "به تمام زبان هاي دنيا خواب مي بينم"حضور رسمي اش را به عنوان شاعر در سال 84 اعلام مي كند.پيش  از اين، از اين شاعر در مطبوعات،شعرهايي منتشر شده است. <br />شبنم آذر بيش از يك دهه،به عنوان روزنامه نگار و مسئول صفحه هاي ادبي-هنري در مطبوعات اين سال ها فعاليت داشته است. <br />شعرهاي شبنم آذر را با واكاوي شرايط اجتماعي و گاه فرهنگي جامعه،مي توان رديابي كرد.در اولين كتابش؛ "به تمام زبان هاي دنيا خواب مي بينم"،شاعر درگيري و تمركز مستقيم و مطلقي روي "شهود" دارد. او با پاي حس هايش قدم به وادي شعر مي گذارد و هر شعر اين كتاب،نشانه هاي شهودي بارزي دارد و در اين" شهودي نويسي" ،شاعر رگه هاي كم رنگي از "سركشي نويسي" را هم به ما نشان مي دهد . <br />اما اين سركشي ها و طغيان،در اين كتاب،رشد نمي كند و سر تسليم بر پيشاني شعر مي سايد.شعرهاي اين كتاب؛اغلب درون نگر و محفل گريز هستند.شاعر گاهي در اين كتاب؛چشم هايش را مي بندد و با پاهاي برهنه از سطح رودخانه ي شعرهايش عبور مي كند! و مي خواهد كه خيس هم نشود! و اين يعني راه رفتن روي لبه ي تيغ! : <br />شعر مي خندم/شعر مي گريم/به تاوان عصيان فرو خورده ام/اين سرانجام سياره اي ست/كه خارج شده از مدارو/مي شكافد/و مي بافد رؤيا <br />و اما كتاب تازه منتشر شده ي شبنم آذر با نام "هيچ باراني اين همه را نخواهد شست" از حركت سعودي شاعر خبر مي دهد. <br />ذهن و زبان او در اين كتاب،پالايش شده.آن شاعر شهودي در مجموعه ي قبل ،اين بار از آن شهود صرف، به نفع استحكام ساختاري شعرهايش استفاده مي كند. <br />حالا ديگر شهود،حرف اول را نمي زند. <br /> براي انتخاب واژه هايش از درون،وسواس بيشتري به خرج مي دهد.گزيده گو تر شده و جسارتش براي استفاده از واژه هاي زنده و تازه ي معاصر و به كار گيري آن در بطن شعر هايش،پررنگ تر شده است.نگاه هستي شناسانه اش  از كلي نويسي پيرامون مفاهيم بزرگ،تغير مسير مي دهد و دچار دغدغه ها و چالش هاي تازه مي شودو آن نگاه كلي و اَبَرفضاها شكسته مي شودو جايش را به خُرده  دغدغه هاي ملموس و گاه روزمره  مي دهد:باد/نخ شاخه ها را تكان مي دهد/آسمان/و ما/هيشه اين نمايش را دوست داشته ايم <br />وی دربخش دیگری از سخنان خود تشریح می کند:حضور طنز كه پيش از اين در شعر هاي شبنم آذر،حضور كم رنگي داشت ؛در اين كتاب گاه به چشم مي خورد واين بار با دغدغه هاي اجتماعي بيان مي شود : <br />چشم عادت مي كند/به تاريكي/به نور /مسافران گرامي/لطفأ براي رسيدن به ميدان آزادي/در ايستگاه "ملت" پياده شويد/"دروازه دولت"تعطيل است <br />رضایی در پایا ن سخنان خود اشاره کرد:و درانتها آن چه پيرامون شعرهاي اين مجموعه مي توان گفت اين است كه شاعر خودش را از گزند اَبَرفضاها و كلان نويسي هاي مجموعه ي پيشين  ،ايمن كرده است و براي رسيدن به افق ها و سرچشمه هاي تازه ي شعري اش بايد به دنبال هواهاي تازه باشد و از نفس كشيدن در ميان فضاهاي غير متعارف،بيم ناك نشود . قدرت و توان ريسك پذيري در شعرهاي او كم نيست،تنها شاعر بايد آن ها را به فعليت،نزديك كند. <br />در ادامه این نشست علی مسعودنیا نیزبه قرائت نقد خود پرداخت .وی گفت: <br />تعجبي ندارد اگر ما شاعران پريشان حال نسل شعري اواخر هفتاد و اوايل هشتاد، قدري بدخلق و خشمگين باشيم. سرنوشت، دوره فعاليت ادبي ما را به برهه‌اي پرتاب كرد كه ابتداي آن پس از ختم توپ و مسلسل، پر از حرف زدن (وفقط حرف زدن) درباره آزادي و دل‌خوش كنك‌هاي مقطعي و بي‌نتيجه‌اي بود كه تنها عمر و انرژي‌مان را به باد داد و اواخر آن هم – كه به طرز رقت‌انگيزي دارد با اواخر دوران جواني‌مان مصادف مي‌شود- عصر لال‌ماني و لال بازي است.  <br />  <br />وی در بخش دیگری نیز گفت: خشم و رنج مستتر در شعر شبنم آذر را با خوبي درك مي‌كنم. چون هم‌جنس خشم و رنج خود من و خود ماست. اين است كه پيش از هر گونه افاضات منتقدانه، بايد اعتراف كنم كه حيطه و هواي وقوع شعرش را دوست مي‌دارم و برايم ذره‌اي بيگانگي ندارد. شايد چون من هم از همين نسل مجروحي هستم كه مي‌كوشد جراحات‌اش پيش چشم اغيار لو نرود و وانمود مي‌كند همه‌چيز عادي است. روشن فكر ماندن، نيازمند قدري جنتلمن بودن است و به قول رومن گاري: «جنتلمن كسي است كه يك چاقو را تا دسته در سينه‌اش فرو كرده‌اند و او به روي خودش نمي‌آورد». شعر شبنم آذر، از منظر مضون در چنين حال و هوايي جان مي‌گيرد. راوي از  سويي نمي‌تواند ميل به انتلكتوئل بودن را پنهان كند و از ديگر سو انگار مي‌داند كه فاتحه انتلكتوئل بازي خوانده شده و تا حد كرم‌پودري براي پوشاندن جوش‌ها و حفره‌هاي صورت فروكاسته شده است. اين است كه موقعيت بينابين خود را حتي در بعد ريتوريك شعرش نيز، حفظ مي‌كند: او زباني را به كار مي‌گيرد كه نه تا حد پسند عوام ساده است و نه تا حد شعر زبان محور دهه هفتاد افراطي، او مدام در حال اعتراض به وضعيت موجود است؛ اما در عين حال پيشنهاد بهتري هم براي برون شد از اين تنگنا ندارد. چرا كه اعتراض‌اش عاطفي است، نه سياسي. به همين خاطر هم شبنم آذر در اين قسمت از بازي برنده مي‌شود. يعني علي‌رغم آن كه بنيان شعرش نقد اجتماعي و گاهي فرهنگي وضعيت موجود است، شعار نمي‌دهد و اسير سنت مهوع هارت و پورت نمي‌شود. به همين خاطر بيشتر گزارش دهنده است تا منتقد و باز به همين دليل اتكايش بيشتر به تصوير است تا چينش استقرايي زبان محور در متن. <br />وی در ادامه می افزاید: حسن بزرگ او در اين گزارش، آن است كه به هيچ وجه زن بودن‌اش را به رخ نمي‌كشد. راوي شعرهاي آذر، نه اعتراضي به زن بودنش دارد و نه از اين خصيصه براي تاثيرگذاري حسي بر مخاطب بهره مي‌گيرد. بدون تعارف بايد بگويم كه شعر شبنم آذر، شعري كم‌نظير است. وقتي به ذهن خود رجوع مي‌كنم و شاعراني چون گراناز موسوي، پگاه احمدي، آتفه چهار محاليان و ليلي گله‌داران را به ياد مي‌آورم كه با تفاوت‌هاي اجرايي بسيارشان، نهايتا در همين جغرافياي فكري كار مي‌كردند؛ باز مي‌بينيم كه شبنم آذر، از حيث مذكور، موفق به خلق شعر سردتر و خاص‌تري است. اين سردي، ميل به خلق فضاي رمانتيك را از شعر او زايل كرده و نهايتا منجر شده به شعري كه با صورتي سنگي، جدي و منفعل، مي‌كوشد حتي بازي‌هاي زيرپوستي‌اش را از شما پنهان نگاه دارد. <br />وی ادامه می دهد:اما لبه تيغ شعر شبنم آذر هم درست همين جا است. همه‌چيز بيش از حد براي او جدي است، و اين جديت گاهي رنگي از اغراق مي‌‌گيرد و در عين حال كه حتي انتزاعي‌ترين سطرهاي او نيز در خدمت نوعي واقع‌گرايي متخيل هستند، بازي ندادن او به طنز، بن‌مايه‌هاي رمنس و متلكم وحده بودن راوي در اغلب موارد، شعر او را قدري دكوراتيو جلوه مي‌دهد. يعني شعري كه انگار همه‌چيزش بيش از حد تر و تميز و براق و سرجاي خود است و اين امر، قدري من خواننده را معذب و باور واقع‌گرايي شاعر را دشوار مي‌كند. وی همچنین معتقد است: در شعر آذر ظرفيت‌هايي است كه مي‌تواند وي را به شاعري كاملا مستقل و پيشرو بدل كند و گمان من بر اين است كه او هنوز نتوانسته به اندازه كافي، از شعر نسل دوم دهه هفتاد فاصله بگيرد. اگر بتواند اين فاصله‌گيري را با مسافتي مناسب و بدون گريز از مركز انجام دهد، يقينا به فتحي بزرگ نايل خواهد شد كه قله‌ها خواب پرچمش را مي‌بينند. <br />  <br />پس از آنکه علی مسعودی نیا نقد خود را بر این مجموعه قرائت کرد جلسه با شعر خوانی شاعر و پرسش و پاسخ با شاعر به کار خود پایان داد.<br /></p>]]></description></item><item><title>بهشت جهنمی / آزاده زارعیان</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=438</link><description><![CDATA[<p>1<br />شیطانی!<br />وبا این همه آتشی که می سوزانی<br />زندگی جهنم نمی شود!<br />بازی برگ و باد را بلدی<br />به هم بزنی رابطه ی آسمان وزمین<br />آدم و هوا را<br /><br />2<br />بر زخم و زخم زمین خوردن هفت آسمان را<br />بر تنم احساس می کنم<br />می دانم!دیگر از دست هیچ دندانی نانی نمی خورم<br />تا تکلیف این سیب لک شده در دهانم روشن شود!<br /><br />3<br />فرشته ای!<br />قرارهای منحوست را <br />برای ملاقات مژه ای بر هم زده ای<br />زمین همیشه هوای تورا دارد<br />همین است که به هوای برگشت به آسمان<br />خدا خدا نکرده ای!<br /><br />4<br />آدمم!<br />اشتباه نکرده ام<br />سیب بهانه ی کوچکی برای دهان من بود<br />من بودم که تورا گمراه کردم<br />تا راه رهایی از این بهشت جهنمی را<br />نشانم دهی!<br /></p>]]></description></item><item><title>عوضی به بین / خیرالله فرخی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=437</link><description><![CDATA[<p>هست ام از من به کجا می روی<br />بود به کنار<br />آمد همین جا نشسته بود<br />بین دو فعل چتر گرفتم که رفت<br />نه می آیی به سلامت هم که نه آمد<br />حالا هم چشم ام کور نه می شود باز<br />و از در نگاه ام به کجا رفته ای<br /><br />دیگر شکل ام عوض شده از<br />تو که هر چه عوضی می بینی را<br />خیال نه می کنم برگردی با<br />این همه حرف اضافه می زنم در گوش ات<br /><br />آمد همین جا مد کشید<br />بر لبه ی تیغ که تیز شده است زبان ام<br />این جا که جزر اندام ات می کشدم<br />داری می روی به کجا نه رفته باشم<br /><br />چشم ام به کفش ات انگار پاشنه اش سیاه<br />دارم به جای پاهای ات می افتم<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از محمدعلی حسنلو</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=436</link><description><![CDATA[<p>1-حوصله کن <br /><br />حوصله کن<br />چکمه ی سوراخ <br />حوصله کن .<br />چشمه ایست آسمان <br />که بغض های وا نشده <br />فراوان دارد . <br /><br /><br /><br />2-در این ور <br /><br />در این ور کره ی زمین <br />گاهی تفنگ ها <br />اشتباهی شلیک می کنند <br />و ما اشتباهی <br />قلبمان را.<br /><br />شاید کسی <br />کره جغرافیای مرا <br />برعکس می چرخاند .<br /></p>]]></description></item><item><title>بخارا 71</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=435</link><description><![CDATA[<p>هفتاد و يكمين شماره مجلة بخارا با تصويري از دكتر محمد امين رياحي منتشر شد و از شنبه چهارم مهر ماه در دسترس علاقمندان قرار مي‌گيرد.  آنچه در اين شماره بخارا مي‌خوانيم: <br /><br />سرمقاله‌<br /><br />گوشة‌ امن‌  / دكتر هوشنگ‌ دولت‌آبادي‌  8<br /><br /><br />فلسفه‌<br /><br />نويسندگان‌ و ايد‌ئولوژي‌  / جرج‌ ارول‌ / دكتر عزت‌الله‌ فولادوند  17<br /><br /><br />ياد استاد<br /><br />سيرة‌ استاد ما اديب‌   / دكتر محمدرضا شفيعي‌ كدكني‌  32<br /><br /><br />نقد ادبي‌<br /><br />زياد و كم‌ گوگول‌  / احمد اخوت‌  64<br /><br /><br />ايرانشناسي‌<br /><br />تازه‌ها و پاره‌هاي‌ ايرانشناسي‌ (63)  / ايرج‌ افشار  75<br /><br />باريابي‌ نزد امپراطور ژاپن‌ پس‌ از يك‌ قرن‌  / دكتر هاشم‌ رجب‌زاده‌   134<br /><br />مشكلات‌ مطالعة‌ تاريخ‌ جهان‌ و ايران‌ باستان‌  / دكتر تورج‌ دريايي‌ / سيما سلطاني‌ 148<br /><br />ايرانشناسي‌ و تاريخ‌ از فراسوي‌ آبها  / خداداد رضاخاني‌  151<br /><br />معرفي‌ نشريه‌ مطالعات‌ ايراني‌ به‌ سردبيري‌ دكتر كاتوزيان‌  / ياسمين‌ ثقفي‌  161<br /><br /><br /><br />تاجيكستان‌<br /><br />معرفي‌ كتابها و نشرياتي‌ از تاجيكستان‌  / مسعود عرفانيان‌   170<br /><br /><br />تاريخ‌<br /><br />تاريخ‌، خاطره‌، افسانه‌  /  دكتر احمد اشرف‌  180<br /><br /><br />كتاب‌ و كتابخواني‌<br /><br />تاريخ‌ نشر كتاب‌ در ايران‌ (3)  / عبدالحسين‌ آذرنگ‌  194<br /><br /><br />آويزه‌ها<br /><br />آويزه‌ها (6)  / ميلاد عظيمي‌   210<br /><br /><br />گفتگو<br /><br />دربارة‌ روشنفكري‌ دهة‌ چهل‌  /  گفتگو با دكتر محمد صنعتي‌ / سيروس‌ علي‌نژاد 228<br /><br /><br />داستان‌<br /><br />علي‌ مردان‌ خان‌  (اثر منتشر نشده‌) /  همايون‌ صنعتي‌  262<br /><br /><br />شعر جهان‌<br /><br />جنگل‌  / ميروسلاو هلوب‌ / پرويز امين‌زاده‌  268<br /><br />از روزهاي‌ كودكي‌  / هرمان‌ هسه‌ / دكتر علي‌ غضنفري‌     270<br /><br />پندي‌ به‌ خودم‌  / لوييس‌ اردريچ‌ / سيما سلطاني‌     271<br /><br /><br />شعر فارسي‌<br /><br />براي‌ كه‌؟  / محمد ابراهيم‌ باستاني‌ پاريزي‌  274<br /><br />نگو هيچكس‌ نيست‌  / سيروس‌ شميسا    275<br /><br />هفت‌ شعر از شهزادة‌ سمرقندي‌     276<br /><br />حيرت‌!  / حسين‌ اكبري‌ (سَمن‌)  284<br /><br />بخارايم‌  / مريم‌ يادگاروا  285<br /><br />به‌ كجا بايد پناه‌ برد؟  / حسن‌ گل‌ محمدي‌ (فرياد)  287<br /><br />بخارا  / سلامت‌ رجبوا   288<br /><br />سبز قباي‌ اميد  / حسن‌ نيكبخت‌   289<br /><br /><br />حكايت‌ قلم‌<br /><br />با قلم‌ زندگي‌ كردن‌   (به‌ همراه‌ طرحها) /  كامبيز درم‌بخش‌  291<br /><br /><br />در غرب‌ چه‌ خبر؟<br /><br />در غرب‌ چه‌ خبر؟ (49)   /  مهندس‌ ايرج‌ هاشمي‌زاده‌  300<br /><br /><br />سينما<br /><br />معني‌ سينما   /  فيليپ‌ دولرم‌ / افشين‌ معاصر    314<br /><br /><br />گزارش‌<br /><br />گزارش‌ كنفرانس‌ ميراث‌ عمر خيام‌ در دانشگاه‌ ليدن‌ (هلند)  /  علي‌ دهباشي‌  317<br /><br />گزارش‌ بزرگداشت‌ فردوسي‌ در كانون‌ زرتشتيان‌ تهران‌   /  سحر كريمي‌مهر  352<br /><br /><br />عصر پنجشنبه‌ها در بخارا<br /><br />گفتگو با علي‌ محمد افغاني‌ در عصرپنجشنبه‌هاي‌ بخارا   / ساناز چيت‌ساز  363<br /><br />گفتگو با روح‌انگيز شريفيان‌ در عصرپنجشنبه‌هاي‌ بخارا  / شهاب‌ دهباشي‌   370<br /><br /><br />بررسي‌ و نقد كتاب‌<br /><br />سخني‌ دربارة‌ ايرج‌ ميرزا  / دكتر ناصرالدين‌ پروين‌  377<br /><br />غريبانه‌هاي‌ سياسي‌ بازمانده‌هاي‌ چپ‌   / مجيد يوسفي‌  387<br /><br />دايرة‌المعارف‌ كتابفروشي‌ در ايران‌  /  مسعود عرفانيان‌   394<br /><br />حكايت‌ دو برادر در دربار شاه‌ عباس‌ صفوي‌  / سحر مازيار   401<br /><br />يادداشتي‌ در معرفي‌ لوح‌ مطبوعات‌ فارسي‌  / محمد گلبن‌   408<br /><br />مرثيه‌ خوان‌ دل‌ ديوانه‌…  / كاوه‌ گوهرين‌   413<br /><br />پيروزي‌ اراده‌  (نقد كتاب‌ آلبوم‌ خاطرات‌) / جواد ماهزاده‌   415<br /><br /><br />ياد و يادبود<br /><br />در سوگ‌ امان‌ قرشي‌  / دكتر مازيار بهروز   422<br /><br /><br />از اينجا و آنجا<br /><br />از اينجا و آنجا …  دربارة‌ درگذشت‌ دكتر محمد امين‌ رياحي‌ ـ خاموشي‌ اسماعيل‌ فصيح‌ ـ تجديد چاپ‌ دورة‌ بيست‌ ساله‌ راهنماي‌ كتاب‌ و نقل‌ مقدمة‌ ايرج‌ افشار به‌ همين‌ مناسبت‌ از چاپ‌ جديد ـ درگذشت‌ جلال‌ كسروي‌ در گفتگو با بزرگ‌ حيدري‌ نوري‌ ـ گزارش‌ مراسم‌ رونمايي‌ كتاب‌ «بر بال‌ بحران‌» ـ گزارش‌ مراسم‌ انتخاب‌ روزنامه‌نگاران‌ برتر سال‌ 1387 / علي‌ دهباشي‌  427<br /><br /><br />تماس با بخارا : <br /><br />تلفن همراه سردبير : 1300147-0912 <br /><br />فاكس : 88958697 <br /><br />پست الكترونيك : dehbashi.ali@gmail.com <br /><br />نشاني مجله بخارا در اينترنت : www.bukhara-magazine.com <br /><br /><br />شرايط اشتراك مجله بخارا : <br /><br />بهاي اشتراك سالانه مجله بخارا در داخل كشور و شش شماره با احتساب هزينه پست پنجاره هزار تومان است. متقاضيان مي توانند وجه اشتراك را به حساب جاري 0100009347007 بانك صادرات شعبه 774 اوايل خيابان ميرزاي شيرازي به نام علي دهباشي واريز كنند و اصل برگه را با نشاني دقيق ( با قيد كد پستي ) به نشاني : تهران ـ صندوق پستي 166-15655 ارسال كنند يا به شماره 88958697 فاكس كنيد.<br /></p>]]></description></item><item><title>70 بخارا</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=434</link><description><![CDATA[<p>هفتادمين شماره مجله بخارا با مقالاتي از شفيعي كدكني، ژاله آموزگار، عزت الله فولادوند، دكتر باطني، محمود دولت آبادي، داريوش شايگان، محمد علي موحد، جمشيد ارجمند،انور خامه اي ، عبدالحسين آذرنگ و… و با شعري منتشر نشده از سيمين بهبهاني منتشر شد و از روز يكشنبه 10 خرداد 1388 در دسترس علاقمندان قرار خواهد گرفت. <br /><br />با هم نگاهي داريم بر فهرست اين شماره بخارا : <br /><br />يادداشت‌ سردبير<br /><br />از اينجا و آنجا و ماجراهاي‌…. / علي‌ دهباشي‌ 9<br /><br />فلسفه‌<br /><br />آرتور كوستلر / جرج‌ ارول‌ / دكتر عزت‌الله‌ فولادوند 18<br /><br />زبانشناسي‌<br /><br />استعمال‌ «كه‌، ديگه‌، آخه‌،ها» / دكتر محمدرضا باطني‌ 39<br /><br />فرهنگ‌<br /><br />نگاه‌ محلي‌، نگاه‌ جهاني‌ / عبدالحسين‌ آذرنگ‌ 53<br /><br />نقد ادبي‌<br /><br />هنر شفيعي‌ كدكني‌ در تصحيح‌ عطار / دكتر محمد علي‌ موحد 64<br /><br />خاطراتي‌ از مارسل‌ پروست‌ / سيدوني‌ گابريل‌ كولت‌ / اصغر نوري‌ 70<br /><br />ايرانشناسي‌<br /><br />تازه‌ها و پاره‌هاي‌ ايرانشناسي‌ (62) / ايرج‌ افشار 77<br /><br />درياي‌ پارس‌ از ديرباز / دكتر ژاله‌ آموزگار 115<br /><br />پنج‌ قرن‌ دموكراسي‌ در ايران‌ باستان‌ / همايون‌ صنعتي‌زاده‌ 122<br /><br />نشريه‌ مطالعات‌ ايراني‌ (41) / ياسمين‌ ثقفي‌ 132<br /><br />يادداشت‌هايي‌ از ژاپن‌<br /><br />از چشمة‌ خورشيد (22) / دكتر هاشم‌ رجب‌زاده‌ 139<br /><br />كتاب‌ و كتابخواني‌<br /><br />مشهد و كتابفروشي‌هاي‌ پنجاه‌ سال‌ پيش‌ / دكتر محمدرضا شفيعي‌ كدكني‌ 167<br /><br />تاريخ‌ نشر كتاب‌ در ايران‌ (2) / عبدالحسين‌ آذرنگ‌ 186<br /><br /><br />انديشه‌<br /><br />آميزش‌ افقها / دكتر داريوش‌ شايگان‌ / كامران‌ فاني‌ 198<br /><br />سفرنامه‌<br /><br />شرحي‌ بر سفرها ونوشته‌هاي‌ ادوارد لين‌ / جيسون‌ تامپسون‌ / دكترحسن‌ كامشاد 208<br /><br />موسيقي‌<br /><br />واگنر چگونه‌ درگذشت‌؟ / ارنست‌ ويلهلم‌ هاينه‌ / علي‌ اسديان‌ 228<br /><br />طنز<br /><br />چگونه‌ از علامت‌ «سه‌ نقطه‌» استفاده‌ كنيم‌؟ / امبرتو اكو / سحر كريمي‌مهر 239<br /><br />شعر جهان‌<br /><br />شعر كارلس‌ ريبا / رامون‌ گاژا و فريده‌ دكترزاده‌ 245<br /><br />شعر فارسي‌<br /><br />مراد / سيمين‌ بهبهاني‌ 253<br /><br />سياهة‌ عمر / محمد ابراهيم‌ باستاني‌ پاريزي‌ 255<br /><br />در وصف‌ بهار / حسين‌ مصاحبي‌ نائيني‌ 257<br /><br />اي‌ بخت‌ همايون‌ غزل‌ / افسانه‌ يغمايي‌ 258<br /><br />…. بمان‌! / حسين‌ اكبري‌ 259<br /><br />پرواز انديشه‌ / دكتر داريوش‌ صبور 260<br /><br />ساقي‌ نامه‌ / جمشيد ارجمند 262<br /><br />طلوع‌ / احمد وثوق‌ احمدي‌ 263<br /><br />چهار شعر / احمد شاهين‌ 264<br /><br />بي‌قراري‌ / فريده‌ رازي‌ 270<br /><br />در آغوش‌ خراسان‌ / محمد علي‌ عجمي‌ 271<br /><br />گم‌ شده‌ / حسين‌ اسماعيلي‌ 272<br /><br />دو شعر / خسرو شافعي‌ 273<br /><br />دو شعر / سارا مسينايي‌ 275<br /><br />رونمايي‌ ترجمه‌ هلندي‌ جاي‌ خالي‌ سلوچ‌<br /><br />گزارش‌ مراسم‌ رونمايي‌ ترجمه‌ هلندي‌ «جاي‌ خالي‌ سلوچ‌» / ترانه‌ مسكوب‌ 277<br /><br />مترجمان‌ زبان‌ خاموش‌ تفاهم‌ / محمود دولت‌آبادي‌ 283<br /><br />قلم‌ قدرتمند نويسندة‌ ما / محمد علي‌ سپانلو 287<br /><br />مجموعه‌ مطالعات‌ ايران‌ باستان‌<br /><br />گزارش‌ مراسم‌ رونمايي‌ از مجموعة‌ مطالعات‌ ايران‌ باستان‌ / علي‌ دهباشي‌ 291<br /><br />كارنامة‌ مجموعة‌ مطالعات‌ ايران‌ باستان‌ / مهندس‌ تورج‌ اتحاديه‌ 294<br /><br />هفت‌ خوان‌ رسيدن‌ به‌ ايران‌ باستان‌ / ايرج‌ افشار 299<br /><br />كتيبه‌هاي‌ هخامنشي‌ و لوكوك‌ / دكتر ژاله‌ آموزگار 311<br /><br />كتاب‌ گِل‌نبشته‌هاي‌ باروي‌ تخت‌ جمشيد / دكتر عبدالمجيد ارفعي‌ 316<br /><br />عصر پنجشنبه‌ها در بخارا<br /><br />يادداشتي‌ دربارة‌ عصر پنجشنبه‌ها در بخارا / علي‌ دهباشي‌ 322<br /><br />گزارشي‌ از جلسه‌ حضور پيروز سيار در بخارا / ساناز چيت‌ ساز 339<br /><br />و گزارشي تصويري از عصر پنج شنبه ها با عكس هايي از: انورخامه اي، گلي ترقي، <br /><br />دكتر حسن كامشاد، دكتر محمد تقي غياثي ، پري زنگنه، ژاله آموزگار،سيمين بهبهاني، دكتر شهريار عدل، محمود دولت آبادي، دكتر حسن عشايري ، دكتر جلال خالقي مطلق و…<br /><br />سالگرد دكتر فريدون‌ آدميت‌<br /><br />گزارش‌ مراسم‌ سالگرد فريدون‌ آدميت‌ / شهاب‌ دهباشي‌ 349<br /><br />فريدون‌ آدميت‌ و اين‌ پرندة‌ كوچك‌ / محمود دولت‌آبادي‌ 359<br /><br />آدميت‌ به‌ ما «تأمل‌ در تاريخ‌» را آموخت‌ / جواد مجابي‌ 365<br /><br />پيام‌ بزرگ‌ آدميت‌ : اميد / محمد علي‌ سپانلو 370<br /><br />جشن‌ نامة‌ همايون‌ خرم‌<br /><br />گفتگو با همايون‌ خرم‌ / علي‌ دهباشي‌ و رضا يكرنگيان‌ 376<br /><br />شب‌ مهندس‌ همايون‌ خرم‌ / بدري‌ نكوروح‌ 420<br /><br />كارنامة‌ زرين‌ استاد همايون‌ خرم‌ / علي‌ دهباشي‌ 425<br /><br />همايون‌ خرم‌ و عرصة‌ موسيقي‌ ايراني‌ / دكتر محمد سرير 429<br /><br />چهرة‌ خوشنام‌ موسيقي‌ ايراني‌ / فرهاد فخرالديني‌ 437<br /><br />پيامي‌ از آنسوي‌ درياها / تورج‌ نگهبان‌ 438<br /><br />حقانيت‌ هنر و موسيقي‌ / رضا يكرنگيان‌ 441<br /><br />بررسي‌ و نقد كتاب‌<br /><br />باز هم‌ دربارة‌ يادداشت‌هاي‌ علم‌ / محمود طلوعي‌ 448<br /><br />مردان‌ و زناني‌ كه‌…. / فرزانه‌ قوجلو 454 ( معرفي كتاب نام آوران ايران ـ نوشتة دكتر عباس ميلاني) <br /><br />شاخه‌هاي‌ شوق‌ بهاءالدين‌ خرمشاهي‌ / م‌. ف‌. سخن‌ 463<br /><br />روايت‌ ميلوان‌ جيلاس‌ از استالين‌ / جواد ماه‌زاده‌ 466<br /><br />فروپاشي‌ نظرية‌ ماركسي‌ شهر / هاشم‌ بناپور 472<br /><br />اجاق‌ سرد همسايه‌ / محسن‌ حيدريان‌ 477<br /><br />مترجمان‌، خائنان‌ / ياسمين‌ ثقفي‌ 481<br /><br />گسست‌ يك‌ ملت‌ / مهدي‌ شفقتي‌ 487<br /><br />پديده‌شناسي‌ تطبيقي‌ شعر پهلواني‌ / سيما سلطاني‌ 490<br /><br />در جستجوي‌ زمان‌ از دست‌ رفته‌ / سحر مازيار 496<br /><br />آينه‌ ناديده‌ها / عهديه‌ دوشيري‌ 499<br /><br />حباب‌ آرزو در ساية‌ جنگ‌ / ترانه‌ مسكوب‌ 505<br /><br />ياد و يادبود<br /><br />گرگ‌ اجل‌ يكايك‌ از اين‌ گله‌ مي‌برد / دكتر انور خامه‌اي‌ 509<br /><br />————————————-<br /><br />تماس با بخارا : <br /><br />تلفن همراه سردبير : 1300147-0912 <br /><br />فاكس : 88958697 <br /><br />پست الكترونيك : dehbashi.ali@gmail.com <br /><br />نشاني مجله بخارا در اينترنت : www.bukhara-magazine.com <br /><br />شرايط اشتراك مجله بخارا : <br /><br />بهاي اشتراك سالانه مجله بخارا در داخل كشور و شش شماره با احتساب هزينه پست پنجاره هزار تومان است. متقاضيان مي توانند وجه اشتراك را به حساب جاري 0100009347007 بانك صادرات شعبه 774 اوايل خيابان ميرزاي شيرازي به نام علي دهباشي واريز كنند و اصل برگه را با نشاني دقيق ( با قيد كد پستي ) به نشاني : تهران ـ صندوق پستي 166-15655 ارسال كنند يا به شماره 88958697 فاكس كنيد.<br /></p>]]></description></item><item><title>شانس نبوده! / زهره طحامی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=433</link><description><![CDATA[<p>شانس نبوده! آخه مگه من حرف بدي زدم زن؟من يه كلام گفتم حجابتو درست كن.اين ريخت و قيافه رو يكي ببينه چي ميگه ؟نمي گه ازين زنيكه معلومه چه شوور قرمساقي داره؟ باز مي گه هر كي بار گناه خودش و به دوش مي كشه توگور خودش مي خوابه. خب اين درست.ولي چرا آدم كاري بكنه كه سر زبون مردم بيفته؟ <br /> من كارمي كنم برا چي؟ ها؟ غيراز اينه كه برا آسايش وآبرومه؟ اين قدر جون مي كنم برا كي؟از ساعت هفت صبح  سرما مي زنم بيرون  صبحانه نخورده  يه ناهار آيا بيام آيا نيام .تا... شب نمي دونم چه ساعتي ده باشه  يازده باشه .بعضي وقت شده تا سه و چهار شب هم كار كرده م.نشده؟هي صد تومن كجا دويست تومن كجا .<br />شانس نبوده  يه مسافري هم كه سرش به تنش بيارزه كه سوار نمي شه. نيسث ماشين فراضه ست ؟ اون شب لله كردم يكي شو نتونستم سوار كنم .زنك مي گفت  اِ برو گم شو گفتمش. ناز نكن بابا بيا . چه پشث چشمي نازك مي كرد لا مسب ت ولش كن مي خوام صد سال سوار شه .منظور حالا تونمي توني حجاب كني تقصير من واين بچه ها چي يه ها؟ چه كار بايد كرد؟<br />اين زبون بسته چرا خشك شد؟ كِي خشك شد؟ نگا   نگا   شاخه ش برگش چه سر خم كردنِ زرد اي ي .گريه برا كي خوبه؟ خودم كردم كه لعنت بر خودم باد. هر چي گفتي گفتم چشم.آپارتمان مستقل.چشم . حاشيه شهر نه ها . تو آبادي  چشم. ديگه چي؟ حالا هي تاريكه برو سر مغازه ي كله پزي يه  مي گم خانم چند مي گيري دست از سر ما برداري؟ اصلأ من گذشتم.آخه كي از بي آفتابي مرده مگه؟ برا اين زبون بسته هم كه يه ذره نور از اين دريچه آشپزخونه مي ياد.ديگه چي؟<br />ولله خودم موندم تو كار خودم.چه حرف بدي  چه كار بدي  باز هم مي گم. من هر كاري مي كنم برا آبرومه. تو هم بيا و يه سر سوزن به فكر باش. چيز سختي نخواستم ازت. فقط شما حجابت و درست كن  همين.<br />يه چيز ديگه به ت بگم. از اين به بعد تو اصلأ نمي خواد بري خريد كني. خودم            مي رم. گردنم از مو باريكتر. با اون ريخت و قيافت! اين چادر گل ابي يه هست ؟ ميندازي سرت مي ري مغازه ي آقا تبار به خداوندي خدا من خجالت مي كشم. قشنگه ها  ولي حالا بدت نگيره  همه ي هيكلت توش وول  وول مي خوره. حالا اين درسته؟ من آبرو ندارم؟ اين دو تا بچه  بچه كه نه . اين يكي كه ديگه نره خري شده. نمي خوان تو سر و همسر سر بلند كنن؟ اون مابين مردم فضول. تو كه حالي ت نيست.ولي من گردنمه بگم.<br /> شانس نبوده  اون روز آمدم ثواب كنم  بوق زدم برا اين خانم منشي همين دكتر سر كوچه مون.گفتم يه بار تو بدحال بودي آمده خونه يه سرم به ت زده  زشته محل نذارم وهمين جور رد شم. خلاصه سوارشه. واي مي گم چه خودش رومي سازه! خداييش بدك م نيستا... وقتي سوارشد  از بو عطرش همين جور گيج ومنگ شدم. بعدش يه دفه گر گرفتم  ديگه طاقت نياوردم. خب دست رو دنده ليز مي خوره گاهي وقت. نمي خوره؟ پيش مي ياد. حالا منظور  بعد همه اينا  تازه برگشته مي گه كثافت بزن كنار ببينم. من كه به ت گفتم  نگفتم كسي سوار اين ابوقراضه نمي شه؟ كثيفه. زنك حق داشت. اين صندليهاشا....حالا اين زنك هم با اون دك وپزش. تو كه باور نمي كني. عيب ازماشين نيست عيب از ماشين نيست. خب نيست كه نيست.  <br />شانس نبوده  توكه زنمي  حرف شنوي نداري ازم  ديگه بقيه روچي بگه آدم؟<br />اصلأ يه چيز بگم جيغ وداد نكني ها  اين درو همسايه فكرمي كنن ما هرزه ايم. تموم شد. از اون خراب شده زديم بيرون كه بهتر بشه بدترمون شد. مي گم بايد فكر يه جاي ديگه باشيم. اين پسره كه دانشگاه قبول شد و رفت. تو هم كه دست بردار نيستي. دخترت بزرگ شده. ديگه موندن تو اين محل صلاح نيست ها!! من وقتي يه حرفي مي زنم خودت مي دوني رو حساب مي گم. من بين مردم هستم. روزي لااقل ده بار همسايه هارو مي بينم. سوپري مي رم  آرايشگاه  تعميري...هو.....حرفها مي شنوم.هم مي شنوم  هم مي فهمم  خر كه نيستم. ما آخر نفهميديم اين دختره به چي مي خنده... بچه تربيت كردي مثلأء؟.... اي خدا بيامرزدت مرد. پدرمومي گم. بله!! برا بچه  اول تربيت.... حيف حيف همچين پدري كه زير گل بره. مي زد مارو به قصد كشت. اما  اما  نه اينكه دوستمون نداشته باشه. نه  بدبخت خودش هم هميشه مي گفت  بچه به چشم خوارو به دل عزيز.... هنوز جاي كتكاش... اي... اي.... به  ما چه اصلأء اين قدربخند تاجانت درآد. <br />اي... اي  شانس نبوده! ديروزرفتم قصابي آقارحيم. بگومردك! توبه اين كارا چه كارداري؟ پولتو بستون  كيلو كيلو چند رو چربي بنداز به مردم. به كي هم مي گه؟! به من. ها كه يه زن و شووري شاكي شدن كه توكوچه سه  يكي هست با اين مشخصات و اون مشخصات كار نداريم حالا  مزاحم زن ودختراي مردم مي شه! ماشين شم اين جورو اين رنگ... گويا تعقيبش كرده ن اومده توهمين كوچه يا خونه چه مي دونم!<br />حالامنظور  مي خوام به ت بگم مردم كاربه كارهمه دارن. روهمين اصله كه من مي گم شما حجابتودرست كني. وگرنه... .<br />آخ يه دردايي تودل منه. توچه خبرداري؟<br />شانس نبوده اي آقاتبارا... ولش كن  اول اينو بگم  اين همسايه اون وري. يه گردن كلفت سرخه اي هست؟ دختر تپل ومپل خوش چش و ابرويي داره؟ ديديش حتمأ. دخترك كفلهاي درشتي داره. مي گم خانم چي چي مي خورن مردم اين قدرگنده مي شن؟ حالا كار نداريم. اومده مي گه به ناموس مردم دست درازي مي كني مردني؟ مي خواي بدم سرتو ببرن همين جا  سرهمين كوچه؟  اومدم بگم اشتباه مي كني مردك  اول بسنج  ببين با كي داري حرف مي زني بعد صدات رو كلفت كن. ولي صدام درنيومد كه!  اين دست و پا يخ كرده بودن نه ازترسا  نه. آدم نفهم رو چه كارش كني؟ بگي به ش چي؟ مردك چشاش رنگ خون شده بود. اون وقت اين آقا تبار نامرد بگو كه طرف اين بابا رو گرفته  نه اين طورم همچي سفت و سخت كه گفتم نكنه قراره خود اين سر من رو ببره.حالا حق مي دي به من؟مي دونم مي گي نه.<br />شانس نبوده هيچ وقت حرف شنوي نداشتي. تا حالا حجاب درستي نداشتي سرمو تو مردم نمي تونستم بلند كنم حالام كه ديگه خونه و زندگي رو ول كردي بي خودو بي جهت. اين دخترت م برداشتي د برو هر دو گم گور شدين.ديگه بي آبرويي از اين بيشتر مي شه؟<br />اين زبون بسته هم كه زود وا داد. گريه برا كي خوبه؟ ها؟ دست خودم نيست.نمي تونم اين جور زرد ولاجون ببينمش اشك وقتي بياد ديگه زن و مرد مي شناسه؟ با سربرم تو ديوار راضي مي شي؟<br />دلم مي سوزه مي دوني از چي؟ اگه از اين به بعد هيچ روز خدا هم كه شب نشه. همه ش روز باشه. يك ساعت آفتاب بزنه به برگ و بر اين زبون بسته . ساعت ديگه بارون بشه جل وجل رو گل خشكش  ديگه اين سبز شدني نيست كه نيست. گناهش پاي تو.           .<br /></p>]]></description></item><item><title>پرندۀ صد رنگ / سعید بردستانی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=432</link><description><![CDATA[<p>ناگهان پرندۀ صد رنگی در هوا ظاهر شد.<br />مرد گفت: «ببین. این پرندۀ نجات ماست که در آسمان ظاهر شده.»<br />زن گفت: «یعنی تمام مشکلات ما تمام شد؟»<br />پرندۀ صد رنگ چرخی زد و بالای سر آن ها آمد.<br />مرد گفت: «نگفتم؟! نگفتم این پرنده را برای ما فرستاده اند!؟»<br />زن گفت: «کی؟ کی فرستاده؟ یعنی کی ما را دوست داشته؟»<br />ناگهان پرندۀ صد رنگ در درختی دور از آن ها فرود آمد و به شاخ و برگ ها خورد.<br />مرد گفت: «ببین. عاقبت برای ما فرود آمد.»<br />زن گفت: «یعنی سقوط کرد؟»<br />پرندۀ صد رنگ از شاخی به شاخی خورد و عاقبت به زمین افتاد.<br />مرد گفت: «نگفتم!؟ حتا به زمین نشست.»<br />زن گفت: «یعنی پر و بالش شکست؟»<br />مرد به سمت پرنده دوید. کودکی زودتر از او به بادبادک رسید.<br /></p>]]></description></item><item><title>سیلویا پلات (1932- 1963) / سارا ابراهیمی </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=431</link><description><![CDATA[<p>سیلویا پلات در 27 اکتبر 1932 در بوستون ، ایالت ماساچوست، در خانواده ای المانی تبار به دنیا امد. <br />پدرش یکی از هواداران المان نازی بود و در دانشگاه رشته حشره شناسی تدریس می کرد. در اثر قانقاریا پایش را از دست داد و سر انجام در سال 1940 جان سپرد ، مرگ پدر شوک شدیدی بر دخترک هشت ساله اش وارد کرد و اثر این شوک بعد ها در اشعاری چون "پدر" به جا ماند. <br />سیلویا نخستین شعرش را در 8 سالگی به چاپ رساند . او با روحیه حساس و استعداد درخشانی که در هر زمینه ای داشت همیشه در مدرسه نمونه بود و در تمام درس ها نمره عالی می گرفت و جوایز زیادی را ازان خود می کرد. وقتی در سال 1950 به کالج اسمیت راه یافت کارنامه ی درخشانی از نوشته های به چاپ رسانده اش را با خود به همراه داشت و در طول دوران تحصیل در کالج بیش از چهارصد شعر سرود. <br />با این وجود در زیر این چهره ی درخشان و شاداب شخصیتی از هم گسیخته و نا امیدی پنهان شده بودکه بی شک ریشه در مرگ پدر در هشت سالگی دخترک داشت. در یکی از تابستان های دوران دانشجویی به دنبال عشقی نا فرجام ، برای نخستین بار اقدام به خودکشی با خوردن قرص کرد که بعد ها این تجربه را در رمان زندگی نامه ای اش " جام شیشه"[1](1963) به تصویر کشید. بعد از یک دوره نقاهت و روان درمانی سیلویا با نمره ی عالی از کالج اسمیت فارغ التحصیل و موفق به دریافت بورسیه تحصیلی دانشگاه کمبریج انگلستان شد. <br /> در محافل ادبی لندن با شاعر نام اوازه ی انگلیسی  تد هیوز اشنا شد و علاقه ای که بین این دو شاعر جوان پدید امد انچنان سریع اتفاق افتاد که یک ماه بعد در سال 1956 با هم ازدواج کردند. سیلویا علاوه به رسیدگی به نوشته های خود اشعار هیوز را نیز تنظیم میکرد و می گفت : " در هیوز صدایی هست که دنیا را خواهد لرزاند" <br />در سال 1960 در 28 سالگی اولین مجموعه اشعارش با عنوان " غول پیکر "[2] در انگلیس به چاپ رسید. شعر های این مجموعه بسیار ظریف و پخته بود و تاثیر هیوز، دایلن توماس و هاپکینز به روشنی در انها دیده می شد. <br />دو سال پس از ازدواج بعد از به دنیا امدن دو فرزند سیلویا به خاطر خیانت تد او را ترک کرد و در اپارتمانی کوچک در لندن ساکن شد. <br />زمستان 1963 یکی از سردترین زمستان هایی بود که لندن به خود میدید. سیلویا با دو فرزندش در اپارتمانی کوچک با فقر و سرما و بیماری دست و پنجه نرم میکرد. به خاطر وضعیت زندگی اش مجبور بود که بیشتر بنویسد . معمولا از ساعت 4 تا 8 صبح ، قبل از بیداری بچه ها به نوشتن میپرداخت. در همین دورا ن بود که " اریل" را سرود.در این واپسین اشعار گویی خودی قدرتمند و عمیق او را در چنگ گرفته بود . مرگ در این اشعار به تجسم کشیده شده و و دردهای روحی قابل لمس اند. <br />در 11 فوریه 1963 بلاخره پس از گذراندن دورانی سخت و بعد از انتشار اولین رمانش "جام شیشه" در سن 30 سالگی  سیلویا با گاز اشپز خانه دست به خود کشی زد . کاری که از نظر او هنر بود و او ان را به خوبی انجام می داد. <br />  <br />  مردن هم هنر است <br />همچون هر هنر دیگری <br /> ومن این کار را خیلی خوب انجام میدهم <br />چونان کسی که حسی جهنمی دارد <br />چونان که حسی واقعی دارد <br />شاید بتوان گفت رسالتی دارم <br />  <br />دو سال بعد مجموعه ی اریل که شامل اخرین اشعارش بود به چاپ رسید . <br />  <br />سیلویا پلات و اعتراف در شعر <br /> وقتی که برای نخستین بار " روزنتل"[3] از عبارت " شعر اعتراف"[4] و یا اعتراف در شعر استفاده کرد عبارتی از کارهای رابرت لوئل[5] را در ذهن داشت که در ان لوئل گناهانی چون سکس الکلی بودن و گاهی بستری شدن در اسایشگاه روانی را از نقطه نظر اول شخص گسترش می داد که از نظر رزینتل به خود شاعر بر می گشت و نوعی اعتراف در شعرش بود. <br />او سیلویا پلات را شاعر شعر اعتراف می دانست چون از نظر وی پلات راوی شعر طوری در مرکز قرار میداد که اسیب روانی متوجه او کاملا مشهود بود. نظر رزنتل توسط هیوز به پالایش درامد کسی خیلی دقیق به استفاده پلات از جزئات زندگی اش در اشعارش اشاره کرد. <br />خود پلات در این باره می گوید : <br />"من فکر می کنم اشعارم سریعا از احساسات و تجربه های عاطفی که داشتم سرچشمه میگیرد . اما باید این نکته را خاطر نشان کنم که من نمیتوانم از فریادهایی که از اعماق قلبم بر می اید هم دلی کنم من بر این باورم که هر کس بابد بتواند تجربیاتش را کنترل کند و سپس به کار برد حتی وحشتناکترین انها را مثل جنون و شکنجه شدن راو این تجربیاتی ست که باید با اگاهی ذهنی به کار بسته شود." <br />تعداد زیادی از اشعار پلات را میتوان به عنوان شعر اعتراف و یا گاهی بر گرفته از زندگی اش به شمار اورد. شعرهایی چون " پدر"  ، بانو ایلغاز ، لاله ها، رسیدن کندوی عسل ،خواستگار  و .... که در انها پلات از  مرگ پدر ، تنهایی ، نا امیدی و میل به خودکشی سخن گفته است . <br />برای مثال در شعر " پدر "  اشاره مستقیم به شخصیت پدر سیلویا ست. المانی بودن او ، حسی که پلات در همان سن کم به او داشته و خاطره ای که از مرگ او بر روی ذهن شاعر بر جا مانده همه وهمه به خوبی بیان شده است. پلات در این شعر به خود کشی و همچنین رفتن تد اشاره کرده. با این حال پلات تجربیاتش را در اینه ای گروتسک و گاهی با تمسخر  به نمایش میگذارد و انها را فقط فریادهای گم و خفه بر امده از قلبش نمی داند .   <br />    <br />پدر <br />  <br />سیلویا پلات <br />ترجمه : سارا ابراهیمی <br />  <br />به درد نمی خوری ، دیگر به درد نمیخوری <br />کفش سیاهی که سی سال تمام همچون یک پا <br />سپید و نحیف در ان زندگی کردم <br />بی جرات نفسی و سرفه ای <br />  <br />پدر باید تو را می کشتم <br />اما تو مردی پیش از انکه مجالی یابم <br />سنگ مرمری سنگین – کیفی پر از خدا <br />مجسمه ای هولناک با پنجه های خاکستری <br /> به بزرگی یک خوک ماهی فریسکویی <br />و سری در اقیانوسی متلاطم <br />جایی که سبز روی ابی دریا پاشیده می شد <br />در اب های زیبا و خاموش ناست <br />  <br />من عادت کرده بودم که برای سلامتی ات به درگاه خداوند دعا بخوانم <br />در زبان المانی ،در شهر های لهستان <br />که تکه تکه می کردند زمین را با غلطک های <br />جنگ ها ، جنگ ها ، جنگ ها <br />اما نام شهر نامی ست رایج <br />  <br />دوست لهستانی ام میگوید <br /> که چندین وچند شهر به این نام هست <br />پس من هرگز نتوانستم بگویم <br />که تو کجا پاهایت را می گذاری <br />ریشه هایت را <br />من هرگز نتوانستم با تو سخنی بگویم <br />زبان به ارواره هایم می چسبید <br />زبانم در تله ای از سیم خاردارها گیر می کرد <br />ایش ، ایش ، ایش ، ایش[6] <br />به سختی سخن می گفتم <br />گمان می کردم هر المانی که میبینم تویی <br />و ان زبان وقیح المانی <br />ماشین ، ماشینی بود که مرا چون یهودی ای به بیرون تف می کرد <br />کم کم مثل یهودی ها حرف زدم <br />فکر کنم اصلا یهودی باشم. <br />  <br />برفهای تیرول، شراب ناب وین <br />هیچکدام چندان پاک و حقیقی نیستند. <br />من با نیاکان کولی و این بخت عجیبم <br />و دسته ورق فالگیری ام ، دسته ورق فال گیری ام <br />شاید کمی یهودی باشم. <br />همیشه از تو می ترسیدم <br />با ان سیبیل مرتبت <br />و دو چشم ابی ات، اب روشن <br />تو یک مرد جنگی المانی ، مرد جنگی المانی <br />نه خداوند ، بلکه صلیب شکسته ای از المان نازی <br />چنان سیاه که هیج اسمانی توان فریاد کردن نداشت. <br />  <br />هر زنی فاشیست ها را می پرستد <br />چکمه ای  در صورت،حیوان خو <br />و قلبی چون قلب بی رحم تو. <br />  <br />در عکسی که از تو دارم <br /> تو در کنار تخته سیاه ایستاده ای، پدر <br />با شکافی در چانه ات به جای پاهایت <br />اما کمتر از شیطان نیستی <br />و نه کمتر از مرد سیاهی <br />که قلب زیبا و سرخم را دو نیمه کرد. <br />  <br />ده ساله که بودم دفنت کردند <br />در 20 سالگی خواستم بمیرم <br /> و برگردم ،برگردم ، به تو برگردم <br /> گمان می کردم که حتی استخوان هام هم راضی بودند. <br />اما انها مرا از ان کیسه بیرون کشیدند <br /> وبا چسب به هم چسباندند <br />و ان گاه بود که فهمیدم که چه باید کنم. <br />  <br />طرحی از تو ساختم <br />مردی در لباسی سیاه با چهره ی گشتاپویی <br />مردی عاشق شکنجه دادن و شهوت راندن. <br />و با خود گفتم ، حالا درست شد. <br />پس پدر من بلاخره تمامش کردم <br />تلفن سیاه از ریشه قطع شده ست <br />و صداها نمی توانند در ان بخزند <br />اگر یک مرد را کشته باشم دو مرد را کشته ام <br />خون اشامی که می گفت تویی <br /> و خونم را یک سال تمام مکید <br />و اگر راستش را بخواهی هفت سال. <br />  <br />پدر حالا می توانی اسوده بخوابی <br />میخ چوبی ای در قلی سیاهت فرو کرده تاد. <br />اهل دهکده هیچ وقت دوستت نداشتند <br />انها بر قبرت پای کوبیدند و تف انداختند <br />انها همیشه میدانستند که تو که هستی <br />پدر ،پدر ،تو حرام زاده ای <br />و من تمامش کردم. <br />  <br />  <br />  <br /><br /><br />________________________________________<br />[1] Bell Jar<br />[2] Colossus<br /></p>]]></description></item><item><title>شلوغ ترین بندر جهان /  مریم ترنج</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=430</link><description><![CDATA[<p>به پدرم و به یاد اوقات دریایی اش<br /><br />پیشانی ات شلوغ ترین بندر جهان است<br />به پرنده هایی فکر می کند<br />که از چشم هایم پَر می کشند<br />می نشینند روی زخم های مادر بزرگ<br />روی سیب زردی در گونه های مادر<br />که با هیچ سیلی ای سرخ نشد<br />سرخ<br />خون تو بود<br />که ریخت در دهان نهنگ های عرب<br />تا رقاصه های خلیج ، با آواز های فارسی<br />دامن شان را پرچم کشتی های مدیترانه کنند<br />سرخ<br />زخم های مادر بزرگ است<br />که هر شب زیر بالش پنهان می شوند<br />و صبح ، سر از صندوقچه های قدیمی در می آورند<br />سرخ<br />طرح لبخند های من ، روی لب های کسی است<br />که قرار بود<br />دستانم را مهمان شانه های اش کند<br />ناخن به هم می کشم<br />تا جرقه به خواب رفته در پیشانی ات<br />جهان را به آتش بکشد<br />می کشد<br />تا پرنده هایی که در چشم هایم گُر گرفته اند<br />به شکل هزار ستاره <br />روی شانه های ات بنشینند<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از رویا زرین</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=429</link><description><![CDATA[<p>می فهمی پسرم؟<br />این روز ها    درک گلوی خشک مردی که در می زند   <br /> "من امشب امدستم وام بگذارم   "است  که سنگینی می کند     توی بطن چپ ام <br />می فهمی؟<br />تو نه پسرم    همین که شرمسار خودم نباشم<br /><br />زمین کوچکی ست<br />ونیمی از ما    همیشه تاریکیم<br />جهان کوچکی ست   ومرگ یک تنه ایستاده است<br />و مرگ   برابرمان می کند<br /><br />می فهمی ؟<br />دلیل دوستت دارم است  پسرم<br />همین که سعی می کنم<br />گلوله اگر هست<br />خشمی نهفته در گلوله اگر هست<br />سنگ نباشم<br /><br /><br />/تیر/88<br /></p>]]></description></item><item><title>واژه ها دير به مقصد مي رسند / بهاره رضايى</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=428</link><description><![CDATA[<p>با يك فلاش بك كوتاه به شعر دهه ي هفتاد و حضورو بلوغ جريان هاي مختلف شعري  كه هر كدام "نام"ي داشت و مي خواست شعر امروز ما را كن فيكن،كند.فرشته ساري روند آرام ومطمئن شعر خودش را دنبال مي كند.به اطرافش نگاه نمي كند اما در جريان و بطن جزئيات و تحولات اين دوره قرار دارد. مستقيم راه خودش را مي رود وبه راهي كه مي رود؛ايمان دارد. او بدون ترديد از پايه گذاران روند سالم شعري در اواخر د هه ي شصت  محسوب مي شود و به استناد مجموعه شعرهاي منتشر شده اش در اواسط دهه ي شصت :از معدود شاعراني است كه فضاهاي تازه اي رادردهه شصت وارد شعر مي كند و در همين دهه، حتي شاعران مرد هم نسل او نيز گاه ازاو ت‍أسي مي گيرند.<br />در نقد ديگري هم در جايي ديگر گفته ام :هر مجموعه شعري مختصات و قانون ورود به خودش رادارد. پس با فرض براين كه قانون ورود به مجموعه شعر "يكي از ما بايد به او مي گفت" را كمي دريافته ام،مي توان گفت كه شعر او در در اين مجموعه، شعر "اعتراض " است اما با ماهيت معترضه اي كه به ما پيشنهاد مي كند:<br />نيروگاه هسته اي سياري است<br />غني شده <br />از اورانيوم بيزاري <br />جاي امني نمانده<br />....<br />بمب ها<br />مانند برگه هاي آب و برق <br />بامهلت سرآمدن مناسب<br />فرستاده مي شوند<br />به شكل سرطان به <br />سلول ها<br />به شكل تقلب به قلب ها<br />به شكل اشباح بعد از اين <br />به مسجدها،كنيسه ها،جاده ها،<br />متروها<br />در عصر تنوع شكل ها<br />شمارش آن ها<br />حتا از روي نمآهنگ ها<br />تاصبح قيامت طول مي كشد<br />ولي همين كه دارد از كنار تو رد مي شود<br />آيا حامل بمبي نيست؟<br />وآيا يك دوست از راه دور<br />تو را تكه تكه نخواهد كرد؟ص44/45<br />در اين مجموعه ما با روزمره گي از نوع تلخش مواجه مي شويم،وقتي زمان؛سنگين مي شود،ك‍ِش مي آيد،آن قدر كِش مي آيد كه تو(شاعر) در آن حل مي شوي و تلخي لحظه هاي سنگي ات را اين طور بيان مي كني:<br />به دست هر ثانيه<br />وزنه اي بسته<br />چقدر ابله اند<br />ثانيه هاي وزنه بردار<br />كه تازه دوپينگ هم كرده اند/ص16<br />در شعرهاي اين مجموعه ما با شاعري روبه رو هستيم كه هر لحظه در جريان روند متلاطم جهان پيرامون خودش است و با وسواس عجيبي وقايع اجتماعي و سياسي دنياي پيرامون خود را دنبال مي كند.<br />حضور  واژه هايي از جنس: انفجار،كشتار،جنگ،بمب،انتحار و مانند اين ها به ما اين توجه را مي دهد كه دغدغه هاي اجتماعي نويسى در شعر فرشته ساري در اين مجموعه از نوع ديگري پررنگ شده است :<br />...از اولِ صبحِ هر فصل<br />سوپ درهم جوش جنگ مي جوشد<br />در دالان ها و دهليزها<br />برخاكريزهاي خاطره ها/ص14<br /> و آن تخيل مثال زدني كه در شعرهاي مجموعه هاي پيشين با آن سروكار داشتيم،دست خوش تغيير شده  و از قضا جنس اعلا تروكاربردي تري پيدا كرده است:<br />چند ستاره توجايخي<br />و قفسه ها پر از نگاه نمكسود و كنسرو رؤياست<br />حيف كه دربازكن كند شده<br />مي شود شام ديگري مهيا كرد<br />از روي كتاب هاي آشپزي و نجوم<br />و يك پيتزاي مخلوط<br />از خرده ريزهاي دور‍ريز<br />مثل ماه گذاشت روي ميز/ص 24<br /> او در اين مجموعه مدام با خودش در كش و قوس هاي فلسفي و هستي شناسانه اي ست . با خودش خلوت مي كند و اغلب به اين حقيقت نزديك مي شود:<br />بايد بروم<br />واز راه ديگري<br />به خودم برسم/ص 26<br />فضاهاي سوررئاليستي هم يكي ديگر از تم هايي است كه "ساري"از انتشار اولين مجموعه شعرهايش ،آن ها را تجربه كرده؛حتي زماني كه شاعران  هم نسلش هنوز در پي كلي نويسي و شعارزدگي ؛شعر مي نوشتند،او نگاه سوررئال و تازه اي به شعر هايش مي داد و اين نگرش را در كتاب هاي بعدي اش پرورش داد و حالا ما را با شعر  "شهر" ،غافلگير مي كند:<br />خواب مي بينم شهر درون يك هواپيماست و در پرواز<br />و منطق خواب جوري نيست كه بپرسم<br />چه طور درخت هاي كهنسال كنار خيابان ها<br />ريشه دوانده اند در ژرفاي خاك،درون هواپيما؟/ص 7<br />در شعر "شهر" كه از شعرهاي با استيل و فرميك اين مجموعه،محسوب مي شود،در نوع اجراي شعري،شاعر دچار دغدغه هاي زباني -در ناخودآگاه شعري اش-شده است :<br />خواب مي بينم در همه ي ايستگاه ها ي مترو ايستاده ام<br />منتظر قطاري كه نمي رسد<br />و منطق خواب جوري نيست كه بپرسم<br />چه گونه همزمان در همه ي ايستگاه ها ايستاده ام؟/ص8<br />درشعرهاي مجموعه ي "يكي از ما بايد به او مي گفت"؛شاعر به خودِ شعري اش نزديك تر شده.پرده ها را كنار زده و راحت تر از گذشته با ما حرف مي زند. تلخي ها و تنهايى هاي شاعر،عميق تر به خواننده منتقل مي شود و هم ذات پنداري مخاطب با شعرها بيشتر شده است چرا كه شاعر،خودش را عريان تر به ما مي نماياند و دراين نمايش،تخيل باز و بسيط شده ي شاعر هم،موجزتر وگاهي داراي كادرهاي تازه مي شود.<br /> و راه ورود به شعرهاي انديشه مند شاعر را آسان تر مي كند.واژه ها در شعر هاي او فراز و فرود هاي مختلفي دارد و اين اُفت وخيز هاي كلامي را با توجه به جهان بينى شاعر بهتر مي توان درك كرد.من هم با او مؤافقم:<br />]گاهى[ <br />واژه ها/از پله ها/افسار گسيخته بالا مي روند/ص42<br />]گاهى هم[<br />راه كلام دشوار است/واژه ها دير به مقصد مي رسند/گاهي اصلأ نمي رسند.....ص46<br />***************************************************************<br />يكي از ما بايد به او مي گفت(سي لحن باربد)-فرشته سارى-نشر ثالث1387<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از پروين نگهداري</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=427</link><description><![CDATA[<p>1<br /><br />روياهايم<br />دانه دانه <br />سبز مي شوند<br />و ماهيان شناور<br />در جوي كوچك خونم<br />به دريا <br />فكر مي كنند<br /><br />گيسوانم را<br />فرش مي كنم<br />بر آسفالت خيابان<br />از حفره ي گلويم<br />گلي مي رويد<br /><br />بر بام جهان <br />ايستاده ام<br />بي هراس سنگ<br />با هاله اي از سارهاي سراسيمه<br />كه تا ابد<br />دور  سرم<br />          مي چرخند. <br /><br />2<br />چانه ي قفل و<br />كليدي<br /> زير زبان<br />خط مي كشد <br />          دور دفترم<br />ضرب انگشتهاي اشاره<br /> روي صورت ماه<br />برقي مي زند استخوان فسفري ام<br /><br />حرام لهجه اي شده ام<br />كه بريده و ثلث<br />            مي خواندم.<br /></p>]]></description></item><item><title>تثلیث / راد قنبری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=426</link><description><![CDATA[<p>اشک به تربیع تصویر می چرخد<br />اگر نه<br />پیش از این،<br />چشم بر تثلیث من و تو و روح السفر،<br />نقش برجسته بود!<br /><br />هر سالِ بهار خدا دهاتی بود،<br />وقتی به خواب شهر می آمد.<br />امسالِ پائیز، به کدام رویا پرنده رصد کنم،<br />وقتی که خیس، دف به زانو نشانده ای بانو!<br /><br />به تقویم هزار و سیصد و تلخ،<br />سال مرده پلنگ است!<br />باشد که ماه خیرات کنیم<br />و هفت کابوس، قدم – رو،<br />پشت تابوت فاحشه ی اعظم،<br />تا وقت زیارت که چند شاخه کلاش؛<br />روشن کنیم!<br /><br />وقت رأس سرطان است،<br />و من<br />تا صبح باید گذشته باشم،<br />از این همه حصار و برجک هیز<br />تا به یک سطر مؤنث برسم.<br /></p>]]></description></item><item><title>رو نمایی اندوه / محمد هدایت </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=425</link><description><![CDATA[<p>آندره برتون در مصاحبه ا ی که در سال 1950با سر دبیر یکی از نشریات در مادرید اسپانیا انجام داده گفته است : سور ئالیسم از همان آغاز کار خودش را  تدوین وضعیتی از ذهن معرفی کرد که گاه به گاه در هر عصر و در هر مملکت تجلی کرده ؛ بنابر این نمی توانیم پایانی برای آن قائل شویم ؛همانطور که نمی توانیم آغازی یرایش تعیین کنیم . <br /><br />شعر های آتفه چهار محالیان  در مجموعه بغلم کن شبلی ؛شعرهای تامل برانگیزی هستند . از آن دسته شعرهایی که خواننده را با متن درگیر می کنند وبرخی پاره های آن ( حتا ) رشک برانگیز می نمایند . <br />چهار محالیان این اقبال را داشته که از زبانی بهره مند شود که مهمترین ویژگی آن زمانمند نبودن آن است ؛ لااقل تجربه شعر دیگر ؛ موج ناب  ؛ موج نو ؛ و حضور چهل ساله ی این نحله شعری ؛ گواهی بر این مدعاست . <br /><br />زبانی که شاعر از آن سود می برد ؛ زبانی با بن مایه دهای سور ئال است . <br /><br />به قول آنده برتون : از امروز تا قرنها بعد هر هنری که راهی جدید برای رهایی بیشتر ذهن پیش بگیرد ؛ سورئالیسم است . <br /><br />و شعرهای چهار محالیان کوششی است برای ((رهایی)) ؛ به همین دلیل این شعرها همسایگی بی بدیل با دیدگاه های سورئالیستی است . (گر چه این گفته نمی تواند لزوما" گزاره ای سلبی یا ایجابی برای شعرهای او باشد ) <br /><br />در نگاه سورئالیستی همواره سه مانع در مقابل انسان نهاده شده؛ سه مانعی که هنرمند ( انسان ) به دنبال عبور از آنهاست . <br /><br />این سه مانع عبارت است از : 1- موانع منطقی 2- موانع اخلاقی 3- موانع ذوقی <br /><br />با نگاهی به این مجموعه سعی دارم راه برون رفت  شاعر از برخی از این موانع را نشان دهم .<br /><br />1-	موانع منطقی <br /><br />طبیعی ترین شکل هنجار ؛ در زبان باز تاب دارد از این رو زبان معیار را زبان هنجار نیز می نامند . این زبان را البته سرشت های شیفته بر نمی تابند ، به همین خاطر سورئالیستها در مقابل زبان هنجار ، زبان روان پریش و شیزوفرینکی تحت عنوان نوشتن خود به خود ( اتو ماتیسم ) را پیشنهاد و ابداع کردند . <br />ید الله رویایی می گوید : من هیچ وقت در موقع نوشتن طبیعی نیستم ، نه خودم و نه زبانم. <br /><br />بنابراین فاصله گیری تعمدی از زبان پاکیزه و بهداشتی در شعر نوعی عصیان و گذر از موانع منطقی است ، به نمونه های زیر دقت کنیم <br /><br />تو با کتابهایم می گویم – و علامتی مثل گریه می پاشد برذوق – حرمزاده بر مزار و نارنجی می افتد – در تپیدن چیزی از خودش خندید – در گیسوی در کنار هی ما سر ماست <br /><br />2-موانع اخلاقی <br /><br />گذر از موانع اخلاقی در شعر چهار محالیان گاه به شکل نا فرمانی و عصیان در برابر پدر یا هنجارهای طبیعی در یک جامعه مرد سالار ،گاه به شکل ابهام و موتیف هایی در محور اروتیسم و گاه به شکل لاقیدی های متعمدانه ظاهر می شود ، چهارمحالیان اما آلتر ناتیوی اخلاقی را به ما نشان نمی دهد ، نصیحت نمی کند و برای مخاطبش توصیه ای ندارد . او تنها در عصیان خویش غوطه می خورد ، نفس نفس می زند و بریده بریده سخن می گوید . <br /><br />چرا چهارشنبه نمی شود ؟ / به صدای بلند / چهار/ تو چه ی درز هر خیابان که بگویی / نیایی/ بعد/ ظهر/شب شود/ویکی بگوید لطفا" ...... <br />من ازدواج کرده ام  وقرار/  اتومبیلی است سیاه / که رتگاریم را برآسفالت پخش میکند ....<br /><br />حرامزاده برمزار و نارنجی می افتد / و میدان آزادی توی این اردیبهشت چه می خواهد ... <br /><br />دستت را بگیرم میان پیراهنم لخت / رهایت کنم ؟ .. .<br />حالاادبیات لای ماندنم چه می کند ؟/ میدانم آخر این شعر / پدرم مرا کتک می زند <br />تف / به بی غیرتی که کلمات من اند.... <br /><br />خلاص با گلاله یا با قرصهای توی یخچال / و پدر / که دستهای سنگینی داشت / ...... <br /><br />تهران بی در وپیکر از مغازه و روسپی بزرگم کرد / مر می خواهد وسط ادبیات و حمام را که خیس بکند <br />ببوس مرا / ببوسم .....<br /><br />با همین مانتوی کوتاه / و ته متندهی درد نوازش دیشب از درد زیاد / دو تا گیلاس نفهم توی لبهام <br />صدای به ضرب روسپی می نوازد <br /><br />3-موانع ذوقی <br /><br />آتفه چهار محالیان اما در ذوق ما تصرف می کند و تعریفی تازه از آن به دست می دهد ، تشبیهات ، استعارات و گزاره های شعری او ، در جای جای این مجموعه گواه این مدعاست . <br />حتما" خودش را می کشد کسی که برای گوزن شدن آفریده شده ..... <br />جگری از دویدن گوسفند دارم ،بیابد /و ...<br /><br /><br />شعر <br /><br />پایان سخن آنکه آتفه چهار محالیان شاعری است شورشی ؛عصیانگر ، نا آرام وتجربه گرا ، هر چند که  این تجربه گرایی گاه در شعر خوش نشته اما گاه شعرش را در ابستره ای از کلمات و عبارات انتزاعی محو میکند چهار محالیان در برخی شعرهایش نیز خیلی عجول میشود بطوریکه در همان یک شعر می خواهد تکلیف خیلی چیز ها را روشن کند .<br /><br />در هر حال این مجموعه از آن دست مجموعه هایی است که پس از مطالعه آن چیزی به حس و تخیل و شعریت مخاطب اضافه می کند و نشان می دهد که شاعرش گر چه در ویرایش و نگاه دوباره به شعر گاه بی مبالات می نماید اما ذاتا" شاعر است و شاعر انگی اش نه محصول حضور در کارگاه های شعری که نتیجه جانی شیفته است .<br /></p>]]></description></item><item><title>پاسخ ها - الیزابت جنینگز / مترجم: آ زاده دواچی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=424</link><description><![CDATA[<p>پاسخ ها یم را اندک ونزدیک به هم نگا ه می دارم<br />سؤال های بزرگ ذهنم را فرسوده است<br />اما می گذارم که<br /> پاسخ های کوچک چون سنگری برای ترس هایم با شند<br />معناهای زیادی را از روشنایی برگرفته ام   <br />چیزهای کوچکی را که به دست آ ورده ام<br />در آ غوش گر فتمشان<br />و به آنها عشق ورزیدم<br />گذاشتم تا ستارگان بر شب حکمفرما شوند<br />لیکن ، پاسخ های بزرگ با غریوشان <br />به زندگی ام راه یا فتند<br />گستا خی شان فریاد برآ ورد که بمانند و باور شوند <br />حتی آ ن گاه که پاسخ های کوچک برای حفظ روحم بنا شدند<br />هنوز زمزمه پاسخ های بزرگ را می شنیدم<br />که برای نا بودی پاسخ های کوچک می کوشیدند<br />و اینجاست که فرجامی بزرگ به سویم نزدیک می شود<br /><br /><br />Answers <br /><br />I keep my answers small and keep them near;<br />Big questions bruised my mind but still I let<br />Small answers be a bulwark to my fear.<br /><br />The huge abstractions I keep from the light;<br />Small things I handled and caressed and loved.<br />I let the stars assume the whole of night.<br /><br />But the big answers clamoured to be moved<br />Into my life. Their great audacity<br />Shouted to be acknowledged and believed.<br /><br />Even when all small answers build up to<br />Protection of my spirit, I still hear<br />Big answers striving for their overthrow<br /><br />And all the great conclusions coming near<br /></p>]]></description></item><item><title>یک سیاهه ی دیگر / م.ح عباسپور</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=423</link><description><![CDATA[<p>من سرم توی کتاب بود و این حرص تو را بیشتر در می آورد . در را دو بار به هم کوبیدی یکی از دیگری محکم تر. من سرم توی کتاب بود نه اینکه بخواهم حرص تو را در بیاورم ولی فکر می کردم اگر سرم را بلند کنم و چیزی بگویم کار خراب تر بشود . چون قبلش هم چیزی نگفته بودم . دست کم آنقدر مهم نبود که تو اینهمه خودت را بجوی. که تو با آن شدت از پله های دوبلکس بالا بروی و بعد به همان تندی برگردی و به گمان اینکه من سرم توی کتاب است و نسبت به حرکات تو و عصبانیتت بی اعتنام ادای سقوط کرده ها را در بیاوری و خودت را از پله های دوم و سوم پرت کنی و روی زمین ولو شوی و بدون اینکه فرصت عکس العمل به من بدهی بلند شوی و زیر لب حرف هایی را بلغور کنی و بعد دوباره از دم در برگردی با غیظ و همه لباس ها را پخش کنی روی زمین که جوراب های زمستانه ات را پیدا کنی که من چند ماه قبل خریده بودم و تو آنهمه می گفتی که مثل گونی زبرند و دهاتی اند و برای احمق ها درست شده اند و چه و چه و چه.  من سرم توی کتاب بود اما همه چیز را می دیدم و منتظر بودم بار سوم هم در را به هم بکوبی ، محکم تر از دو بار قبلی که به هم نکوبیدی ، لابد برای اینکه پیش بینی های مرا به هم بریزی و منتظر بودم که هر لحظه سرم داد بکشی که دست بردار از این مسخره بازی ها" انگار می خواهند از روی زندگی اش فیلم درست کنند ".  منتظر بودم مثل هفته اول ازدواجمان  آن خبط بزرگ ازت سر بزند و با تیپا بزنی زیر چنین گفت زرتشت که" وقتی با من حرف می زنی حواست شش دونگ به من باشد"، یا" به چشم هام نگاه کن"، یا یک چیز دیگر و بعد که قهر کردن جدی مرا دیدی یعنی اولین قهر کردن جدی ام را ، چون می خواستم تا یک هفته یک کلمه باهات حرف نزنم ، شروع کردی به چرت و پرت گفتن هایِ چندش آورِ معلمانه که "هر چیزی به جای خودش ، من توقع ندارم کتاب را کنار بگذاری ، زندگی ، زن و خانواده به جای خودش کتاب هم به جای خودش " و من چیزی نگفتم حتی یک کلمه نه به خاطر اینکه چنین گفت زرتشت با آن جلد و شیرازه ی کتاب مقدسی برایم مقدس بود یا اینکه بخواهم گربه را دم حجله بکشم  یا اینکه بخواهم حساب کار دستت بیاید که مثلا بفهمی برای من کتاب مهم تر از هر چیز دیگری است حتی از زندگی ، زن و خانواده و هر سه تای اینها با هم . و تو نه تنها حساب کار دستت نیامد بلکه به کتاب ها از آن پس به چشم دشمن خانگی بزرگی نگاه کردی که هر لحظه زندگی ات را تهدید می کند. مثل اینکه مردی آشکار و پنهان با زن دیگری در ارتباط باشد. طوریکه وقت هایی که از مسافرت بر می گشتم کتاب ها را جابه جا می کردی و به بهانه مطالعه مثل بچه ها ناشیانه زیر سطر ها را خط خطی می کردی و هر چند صفحه یکبار تا می زدی که مثلا تا آنجا را خوانده ای و کارهای دیگری که کفر مرا در بیاوری که دست کم من متوجه بشوم که تو از حضور کس دیگری، یک غریبه، در خانه بو برده ای و من به روی خودم نمی آوردم اما دست کم می دانستم که هر چقدر هم که بخواهد محض خاطر من ادای کتاب خوان ها را در بیاوری ذهنت به کتاب های فلسفه قد نمی دهد . تا وقتی که متن اصلی هستی و زمان را به همراه چند کتاب دیگر فقط به بهانه اینکه قطعشان با بقیه کتاب ها سازگار نبوده و نظم کتاب خانه را بر هم زده اند گذاشته بودی داخل سطل زباله، لای پاکت خالی شیرینی های خامه ای و قوطی های خالی رانی و فیش های باطله برق و آب و چه می دانم و اینجا بود که من برای بار دوم تصمیم به یک قهر جدی گرفتم ، احتمالا جدی تر از قضیه چنین گفت زرتشت و حتی تهدیدت کردم به جدایی و طلاق و  این حرف ها و تو دوباره لای اشک های زنانه ات شروع کردی به غرو و لند کردن که "همه اش حرف است فکر می کنی می خواهند از روی زندگی ات فیلم درست کنند" و این حرف ها درست مثل آن شبی که تا ساعت چهار و پنج صبح لامپ را روشن گذاشتی و احتمالا از روی علاقه یا از لج من یک رمان سیصد صفحه ای آبکی را از یک نویسنده زن احمق که اسمش یادم نمی آید تا آخر خواندی و بعد با ذهنی انباشته از جملات عاشقانه خواستی خیلی آرام بخزی زیر پتو که با غرو لند های من رو به رو شدی که" تا وقتی که با من زندگی می کنی حق نداری از این خزعبلات بخونی" و حرف توی حرف ، تا آنجا که کار کشید به اینکه  باز مرا تهدید کنی به جدایی و متارکه و این که" تا کی می خواهم توی فیلم زندگی کنم" و یک ساعت کامل گریه کردی آنقدر که من به عذر خواهی افتادم  و بعد آرام گفتی کتاب خواندن وقتی ارزش دارد که آدم بتواند به آنها عمل کند، غافل از اینکه اگر من می خواستم به آنها عمل کنم زندگی مشترکمان شاید سه هفته هم طول نمی کشید و اصلا نباید سراغت می آمدم ، نه سراغ تو و نه سراغ هیچ زن دیگری . و بعد هم هرچه سعی کردم مثل مرد هایی که دو زن دارند، یا مثل کالاسکه های دو اسبه، شما را با هم هماهنگ کنم نشد تا اینکه چند ماه از زندگیمان نگذشته بود که تو یک روز سر سفره ، موقع مسواک زدن یا توی رختخواب درست یادم نیست گفتی یکی از دوستانت گفته یعنی پیشنهاد کرده ، آرمیتا ظاهرا، آرمیتا عباسی، که بهتر است به یک روان شناس خوب مراجعه کنیم  و من بی آنکه برافروخته شوم بلند خندیدم و گفتم من به روان شناسی اعتقاد ندارم می خواهی به فلان دعا نویس سر کوچه مراجعه کنیم و بعد تو آرام بالشت را برداشتی و مثل به پایان رسیده ها، پایین تخت خواب خوابیدی و فردای آنروز وقتی از سر کار برگشتی با لاشه تخت رو به رو شدی و چیزی نگفتی  و این عجیب بود و من امید وار شدم و خواستم بگویم داری کم کم درست می شوی از من خواهش کردی، خیلی مودبانه، مثل غریبه ها که چیزی نگویم و من چیزی نگفتم فقط زیر لب گفتم تخت خواب مال هفته های اول ازدواجه . حتی نگفتم حالم از دیدن تخت خواب های دونفره ی صورتی به هم می خورد چون قبلا گفته بودم و اگر می گفتم احتمالا همان لحظه تو توی صورتم تند می شدی که دست بردار از این جملات تکراریِ احمقانه. غافل از اینکه دست کم این کلمه آخر را از خود من یاد گرفته بودی و برخی تکیه کلام های دیگر مثل "شعار دادن" و "چرت و پرت گفتن" که البته  هر دویمان تقریبا به یکسان به کار می بردیم و من با اینکه جمله تولستوی در مورد اتاق خواب نوک زبانم مور مور می کرد و این احتمالا تنها جمله از او بود که به ذهنم مانده بود ، چون خیلی وقت بود دور تولستوی را خط کشیده بودم و بیش از هر چیزی از اداهای آخر عمرش بدم می آمد، چیزی نگفتم . تو هم البته چیزی نگفتی فقط گذاشتی کمی هوا خنک بشود چمدانت را به شیوه ی اکثر زن ها در چنین وضعیتی، بستی و احتمالا هر لحظه منتظر بودی من مانعت بشوم و درست نمی دانم چه چیز مانع شد که من چیزی بگویم که تو نرم بشوی و دست از آن کار احمقانه برداری، شاید ترس از شکستن بغض تو و احتمال بیشتر خراب تر شدن اوضاع  و شاید هم کنجکاویِ دیدنِ پایانِ قصه، هرچه بود تو در را آرام بستی و از پله ها پایین رفتی و من حتی یک لحظه وسوسه نشدم روی پله ها صدایت کنم اگر چه می دانستم این درست همان چیزی است که تو می خواهی و معمولا از مردها در چنین شرایطی سر می زند اما من چیزی نگفتم ، نه روی پله ها و نه دم در خروجی و این کمی بی رحمانه بود چون من تقریبا اطمینان داشتم که بر می گردی و این اولین باری نبود که قهر کرده بودی . وقت هایی حتی با غیظ رفته بودی و در را چند بار به هم کوبیده بودی و اغلب به جای اینکه بروی خانه پدرت شعورت گل کرده بود و رفته بودی خانه امید و سارا و من بی آنکه دلواپس شوم، بی آنکه این جا و آن جا زنگ بزنم یکراست آمده بودم خانه آنها و تو اول کمی گله کرده بودی و احتمالا چند قطره اشک ، بعد کلی چرت و پرت گفته بودیم چهار تایی مان و خندیده بودیم، از آن خنده هایی که می گفتی خاص تو یعنی من است و هر جای دنیا که بشنوی می شناسیشان و بعد آخر شب برگشته بودیم و روز از نو و روزی از نو . <br />    اما اینبار ظاهرا قضیه کمی فرق می کرد . چون به جای آنکه خودت سرت را پایین بیندازی و مثل بچه ی آدم برگردی یا دست کم بروی خانه امید و سارا و امید زنگ بزند و سرم را با فمنیسم و این چیزها به درد بیاورد، یک نفر با لباس سبز رنگ و رو رفته ای دم در ظاهر شد و یک احضاریه دادگاه خانواده به دستم داد و من همان لحظه ی اول دو ریالی ام افتاد و انگار ظرفی پر از چرکاب، روی زمین ریختم و بیش از هر وقت دیگری از دستت عصبانی شدم نه به خاطر این که این شروع یک دوره رفت و آمد بود که احتمال داشت در نهایت به جدایی و طلاق و این حرف ها بیانجامد، بلکه بیشتر به خاطر اینکه تو از من که اینهمه به هم نزدیک بودیم یا دست کم مثل اکثر زن و شوهرها فکر می کردیم اینهمه به هم نزدیکیم پیش یک عریضه نویسِ احتمالا پیر و قطعا احمق شکایت کرده بودی و ریز و درشت زندگیمان را کف دست یک غریبه گذاشته بودی و همین کافی بود که بعد از آن من نه تنها آدم نشوم بلکه رفتارم گه تر و به قول تو سگی تر هم بشود و البته علی الظاهر این تو بودی که نیاز به زمان داشتی که با من ، کتاب هایم ، اخلاق سگی ام ، سکوت های طولانی و چاره ناپذیرم ، دیر به رختخواب رفتنم ، آرام حرف زدنم کنار بیایی و حالا هم حتم دارم دیر یا زود بر می گردی و شروع می کنی به ناامیدانه گلایه کردن و کمی شاید گریه و اعصابت به هم می ریزد اگر بفهمی همان وقتی که تو داشتی درها را به هم می زدی و دنبال جوراب های خشن زمستانه ات می گشتی فکر نوشتن یک داستان تازه بعد از مدت ها توی ذهن من وول می خورد و منتظر بودم از پله ها پایین بروی و این چند برگه را مثل بی شمار برگه ی دیگری که سیاه کرده ام، سیاه کنم .         <br />                                                                    تابستان 87<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از مریم فیروزی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=422</link><description><![CDATA[<p>همیشه کف آشپزخانه دنبال مدرک جرم می گردم<br />این تازه قسمت اول داستان است<br />ما همه چیز را بازسازی می کنیم<br />رویاهای شب قبل<br />خانه های خرمشهر<br />ارگ بم<br />صحنه ی جنایت <br />و حتی این نگاتیوهای فسیل شده را<br /><br />حالا "من رفته ام "، "خواهم رفت " ، " می روم " ، " بگذار بروم  " را فراموش کن<br />تمام شب چراغ زنبوری این خیابان زوزه می کشید<br />تا شاید "برخواهد گشت" ، " بر میگردد " ، " برگردد" <br />کاتالیزه شود<br /><br />راه رفتن خودش را با عقربه ها هماهنگ می کند<br />راس ساعت چند فرقی ندارد<br />میتوانی دلتنگ که شدی <br />همه چیز را به عقب برگردانی<br />و بک گراند را بریزی روی میز<br /><br />نگاه کن<br />مادر چای می ریزد<br />تو بزرگ می شوی<br />شب آرام راه میرود<br />و یا<br /> مادر چای می ریزد <br />شب آرام راه می رود<br />تو بزرگ می شوی<br /><br />حالا این سلیقه ایست که   آیا مادر راه رود    شب چای بریزد       یا ....<br />اینجا من فقط یک فلاش فوروارد بزرگ هستم <br />که میان فلاش بک هایت رژه می رود<br /><br />می بینی کافیست کف آشپزخانه دنبال مدرک جرم بگردی<br />خرده نانها خودشان مورچه می شوند<br />1<br />2<br />3<br />.<br />.<br /><br /><br />بک گراند را از روی میز جمع می کنم <br />بر می گردم روی خطوط محیطی ام<br />راشها را که نگاه می کنم<br />جایی برای گریز نمانده<br />لطفا<br />دور مرا خط بکش<br />و صحنه ی جرم را خودت تکمیل کن                                                     <br /><br /><br /> 1387<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از راضیه خسروی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=421</link><description><![CDATA[<p>ارواح سرگردانم تور ماهیگیر را سرخ کردند<br />و ادامه من رسید به این دفتر سیاه و مشام ترش<br />بیچاره مرگ که چاره ای برای کشتنم نیافت<br />تنگ ماهی: سرخ<br />دستهایم: سرخ<br />لبهایم اما حکایت را همیشه به نفع خودش تمام میکند<br />که منم وهمیشه لبهایم هستم<br />من نشانه ای از خراش نا گریز یک صورت بی لب بودم<br />سیاه ترین چشمها را برای خودم انتخاب کردم<br />و همیشه یک قدم زود تر از مادر های خیلی بزرگم <br />به فتوحات غیورانه خود خندیده ام<br />شاید برای اینکه در خیابانهای شلوغ <br />با زنان دیگر اشتباه نگیریم <br />نه یک جیغ کشدار پشت صداهای مردانه <br />نه ابرویی ممتد بالای لبخندی سرریز از از لبانی بسیار کوچک در کوزه ها و فرشها<br />آری مربعی سفید میخواهمم برای آنکه  لکه های سرخ بزرگ را در اندام بی حاشیه اش بخوابانم<br />و صبح با چهره ای جدید از خورشید روزنامه های شهر را سیاه کنم.<br /> خرداد 88<br /></p>]]></description></item><item><title>گربه ها / ساناز بالاقلی </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=420</link><description><![CDATA[<p>گربه ها ،<br />جویدن خرخره ام را به توله هایشان قول داده اند <br />در وازدگی ،<br /> جارو می کشم پستوی مربعی را<br />یک جای قناس برای آویزان کردن پرده <br />می تواند جای سوخته را سبز ...<br />اصلن...<br /> قهوه ای چه طور ؟<br />در ترکیب های سیاه ، محوطه ای مقروض<br />می شود به ادامه حیات تعجب کرد <br />سرعت ، از بلند شدن تا پریدن<br />برابر پله های گچی<br />توی گیجگاه من<br />و لودگی از آلودگی<br />در نهایت این تارها که زیر ناخن هایت پاک می کنی .<br />پنجه های یک گربه ی کثیف <br />لرزشی ناچار ،<br />پهن می شود کف سینی ... !<br />یعنی ... لیوان<br />نفسی پشت گوشم <br />نکند آل مرا ؟<br />نه ،<br />شاید از گرمی چای باشد <br />با شماره ای که مدام می گوید مرا نگیر <br />دور میزی بدون مرکز<br />تمرکز من روی صفر<br />نمی گرفت ، متشنج<br />کافیست .<br />برای دوباره ریختن چای کمی دیر است .<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از شیوا سبحانی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=419</link><description><![CDATA[<p>تقدیم به یاد و خاطره ی شهلا.ع<br />	<br /><br />برای من <br />تنها دانستن نام تو بس است<br />تا تمام آن دیوارهای لزج کشدار <br />از یک طرف <br />و همه ی آن کوههای ستبر استوار <br />احاطه ام کنند<br />و میان جنگلی گم می شوم <br />که شالیزار است و کویر <br />و خاک<br />و این صندلی 	خالی<br /><br />وقتی می رفت <br />به این فکر نکرده بود<br />که هیچ مرزی <br />ترس آدم را نمی ریزد <br />وقتی تنهایی از رگ و خون عمیقتر است<br />گیرم آنقدر شکننده شده ام <br />که در خلوت 	سیگاری بگیرانم<br />و با این همه شقایق که از سقف می ریزد <br />خوابم نبرد<br />که تمام روز <br />مثل آتش فشان<br />به شکل زنی کامل <br />عادی<br />	و بیمناک<br />		و زخمی <br />مثل این خاک<br />مثل این سرزمین<br />آنها بولدوزورهایشان را فرستاده اند!<br />آخر اگر آن دارستان انبوه ریشه بر می شد<br />من که امروز <br />این شهر ناممکن را آنقدر دوست نمی داشتم<br />تا زنده ام بگرداند<br /> <br />چه رنجی آبیدر می کشد<br />که در این اتاق<br />این میز <br />این صندلی <br />و این ملافه که حتی <br />با پوست بیگانه ی من تنهاست<br />و این (تاسه)ی بی امان گسترده <br />که نیست و هست<br />که همیشه چیزی برای پنهان کردن داشته ایم <br />در کیفم <br />موهایم <br />و این ملافه <br />که عین گلوله ساده است<br /><br />آه ستاره ی سوخته ی من!<br />تنها دانستن نام تو بس ام است <br />که هر روز از گوری برخیزم<br /></p>]]></description></item><item><title>فاحشه  /پژک صفری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=418</link><description><![CDATA[<p>در یک تف غرق می‌شوم<br />وقت و بی‌وقت/ جا و بی‌جا<br />دور از چشم خودم<br />گاهی<br />زبان می‌چرخانم دور دهانم<br />می‌گردم دنبال چیزی<br />پرتاب می‌کنم توی صورت دنیا<br />که کرده مرا آلوده هواش<br />و با چشم‌های قی کرده می‌خوردم<br />هر روز<br />گاهی که نه، هر شب<br />دور از چشم خدا<br />تکه‌های خنده‌ی دختری باکره را<br />به لب‌هایم سنجاق می‌کنم<br />پا می‌دهم به کفش‌های گیجم<br />و با شورت خون‌آلود<br />در گرگ‌ ومیش یکی از همین کوچه‌ها<br />گورم را گم می‌کنم<br />چپ و راست، گاهی که نه<br />هر روز و هرشب<br />آفتابی‌ می‌شوم زیر سایه‌ی شما<br />به فرمانتان دنده‌ می‌دهم<br />جلو و عقب<br />و ...<br />دور از چشم شما زنده‌ام!<br /></p>]]></description></item><item><title>خوانش شعری از مصطفا فخرایی / حسن سهولی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=417</link><description><![CDATA[<p>"به خط غریبی درآمده بودم" <br />ناگهان خودرادربطری سر به هوایی انداختم <br />سرازساحلی گرمسیری درآوردم <br />افتادم به دست بچه ای اخمو <br />دست هایم راازدست داده بودم <br />خواب های شیشه ایم چسبیده بودندبه بازوانم و <br />هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیر نکرده بود <br />روی همین موج ها <br />خواب هایم سفرهای طولانی اشان راپارومی زدند <br />رنگ موج ها ازترس ریخته بودو <br />آفتاب خم شده بودتاته دریا <br />تکه کاغذی شده بودم ازدردبه دورخودپیچیده <br />به خط غریبی درآمده بودم <br />افتادم برسرسنگ قبری خوابیده درساحل <br />آوازجاشوان غرق شده <br />قلب قلب ازبطری شکسته بالا آمد. <br />شروع شعرناگهانی است شاعرهم غافلگیرشده است <br />"بطری سربه هواشاعررابافلسفه ای پیوند می زند فلسفه ای که دغدغه ی همه ی انسان های خردورزاست.بطری را می توان استعاره از جهانی دانست که انسان از بدو تولد درآن شکل می گیرد.جهانی که جبراست ودراختیاردرآن بسته است. <br />"بطری سربه هوا"ترکیبی است که ذهن رامتوجه بطری معمولی می کندکه سرآن روبه هوابازاست وهوادرآن جا گرفته است!وازطرفی "سربه هوا"یعنی خودرای وبازیگوش. <br />اما فعل "انداختم"در_اختیارراکاملا نمی بنددوبلکه جبرواختیاررا باهم عرضه می کند"لاجبرولا تفویض بل امربین امرین"1 <br />حافظ می گوید: <br />"درکار گلاب وگل حکم ازلی این بود <br />کاین شاهد بازاری وین پرده نشین باشد" <br />اما مولوی می گوید: <br />"این که گویی این کنم یا آن کنم <br />خوددلیل اختیاراست ای صنم" <br />"سرازساحلی گرمسیری درآوردم" <br />فوق العاده جغرافیایی است تقدیری که جغرافیای انسان رارقم می زند.بازفخرایی ازاختیار به جبربرمی گردد رشته ی جبر اندیشه ی شاعررا رها نمی کند. <br />با دیدن گزاره ی "سرازساحلی گرمسیری درآوردم"مخاطب بطری را مجسم می کندکه شی ای درآن محبوس است وشیشه دستخوش امواج ناآرام دریاست وهیچ اختیاری ازخودندارد درحالی که همه جا را می بیندوبر همه ی جنب وجوش ها اشراف دارداما نمی توانداززندان شیشه رها شود.دراین گونه خوانش اختیارسوسو می زند و شاعر وبه تبع آن خواننده <br />هنوزدرتعارض است وهنوزذهن محل_ شدآمد_جبرواختیار است. <br />"افتادم به دست بچه ای اخمو" <br />شعر شریعتی را به یاد می آوردبااین تفاوت که شریعتی درعالم آرزو ازاین دنیا می رود وگل می شود از گلش سوتکی می سازند ومی دهند به بچه ی بازیگوشی تاهردم درآن بدمد وخواب هارا آشفته سازد. <br />اما فخرایی از دنیای عدم به این دنیا می آید ووجودش درمناطق جغرافیایی_ تقدیرش به دست بچه ای اخمو می افتد تا سناریوی فخرایی گره بخورد. <br />آیا بچه ی بازیگوش شریعتی همان تقدیر جغرافیایی (شیشه ی سر به هوای)فخرایی است!؟ بچه ی بازیگوشی که هردم می نوازد-نواختی منظم تحت رابطه ای علت ومعلولی-ولی متوجه انجام دمیدنش(آشفتن خواب)برای بیداری نیست وطبیعتی که با نظمی ویزه درخودمی پویدوبه عواقبش آگاهی ندارد یکی است!؟ <br />آیا" اومی رودبه طرف تقدیر لیله القدرش واین هم به طرف تقدیر!؟2 <br />"نمی دانم پس از مرگم چه خواهدشد؟ <br />نمی خواهم بدانم کوزه گر ازخاک اندامم <br />چه خواهدساخت؟ <br />ولی بسیار مستاقم <br />که ازخاک گلویم سوتکی سازد. <br />گلویم سوتکی باشدبه دست کودکی گستاخ وبازیگوش <br />واویکریزوپی درپی <br />دم گرم خوشش رابرگلویم سخت بفشارد <br />وخواب خفتگان خفته راآشفته تر سازد. <br />بدین سان بشکنددرمن <br />سکوت مرگبارم را.3 <br />گزاره ی"دستهایم را ازدست داده بودم" سخت جبری می شودودر_اختیاررا مطلق می بندد. <br />"خواب های شیشه ایم چسبیده بودندبه بازوانم" <br />این گزاره زیبایی است .خواب بادست به ویزه بازورابطه ی نزدیکی داردانسان گاهی بازویش را بالش سرقرارمی دهدتا بخوابدرویای آدمی حضوردرذهنی داردکه ذهن آن رادرعالم بیداری تجربه کرده است وجایگاه ذهن درسرآدمی است. <br />آیا می شودمیان سروبازو وخواب قرینه ای یافت تا مارا به مجاز دلالت کند!؟وخواب را مجازازسر گرفت!؟ومی توان گفت <br />سری که خواب درآن شکل می گیرد چسبیده به بازوان است!؟ وبه جای سر خواب را به کارگرفت!؟اگر چنین باشدفخرایی مجازی مدرن درناخودآگاهش شکل گرفته است.4 <br />"هیچ اتفاقی لای دندان هایم گیرنکرده بود"5 <br />آرایش ادبی ظریفی شکل گرفته است وبدون تکلف آمده است <br />آیا می توان گفت به دلیل رفتن زبان  سوی سادگی چنین امکانی(آفرینش ادبی)میسرمی شود؟یابا فراهم شدن چنین امکانی نقش زبان کم رنگ می گرددوبر جنبه ی تخیلی وتصویری کلام افزوده می شود؟ <br />زبان شناسان می گویند زبان چهارنقش دارد وآفرینش ادبی راجزیکی ازنقش های آن می دانند اماتصریح می کنند که آفرینش ادبی مانند سایر نقش های زبان جزنظام زبان محسوب نمی شود. <br />ترکیب" خواب های شیشه ای" ترکیبی است که خواب راازجنس شیشه می داند که بسیار شفاف وشکستنی است خواب را می شود با حس بینایی دید!!! ولی شیشه باحواس بیشتری می توان درک کرد .جالب است که هم خواب وهم شیشه هردو <br />شکستنی هستند. <br />"جان من اکنون مجال خواب چیست <br />خواب را بشکن که وقت خواب نیست"6 <br />دوگزاره ی "ناگهان خودرادربطری سربه هوایی انداختم"و"خواب های شیشه ایم چسبیده بودند به بازوانم" باظرافت شگفت انگیزی به هم پیوند می خورند. بطری شیشه ای همان خواب شیشه ای است .خواب شکستنی وزودگذر است بطری (دنیا) شکستنی وزودگذر است دنیا به خواب زودگذر تعبیر کرده اند. <br />این پیوند فرم شعررادرارتباط عمودی رقم می زند .به هرحال شاعردربطری وخواب های شیشه ای هردو زندانی است ولی ازطرفی با دنیای آزاد یا رو به آزادی ارتباط دارد(مجبور-مختار) <br />"رنگ موج ها از ترس ریخته بود <br />آفتاب خم شده بودتاته دریا <br />خواب هایم سفرهای طولانی اشان را پارو می زنند" <br />دراین گزاره ها نیز ارتباط عمودی حفظ شده است خواب هامثل بطری روی آب جاریند.خواب ها وسفر طولانی پارادوکس معنایی را القا می کنند .خواب طولانی نیست همان گونه که دنیا نیست. <br />آفتاب زندگی روبه غروب است وحیات رنگش راازدست داده است .غروب ازآن دورها به آب می رسد گویا تا ته دریا خم می شوددراین حالت رنگ دریا وموج دیدنی است که شاعرآن را به ترس تعبیر کرده است.ترسی که نتیجه ی وداع با زندگی است.(مرگ اندیشی یا مویه برمرگ!) <br />اصطلاح" رنگ ریختن" زیبا به کار رفته است درادبیات کلاسیک نمونه ی آن وجوددارد. <br />مولوی می گوید: <br />"آن یکی درخانه ای در می گریخت <br />زردروولب کبودورنگ ریخت"7 <br />"تکه کاغذی شده بودم ازدرد به دورخودپیچیده" <br />آیا شاعر به نوشته های روی کاغذ کاغذاطلاق می کند؟ <br />این رامی توان ازگزاره ی بعدی دریافت کرد؟ که می گوید:" به خط غریبی درآمده بودم" یعنی کاغذ وخط مثل خواب وبطری یکی  شده باشند؟ <br />این هم آرایه ای ازهمان جنس آرایه های ی قبلی اما پنهان وپیچیده بدون خواست وخودآگاه شاعر. <br />این خط خط_ سرنو شت ومقرمطی است که نوشته شده اما دیده نمی شود وخواندنش به قول خیام نه تو می دانی ونه من. <br />"اسرارازل را نه تودانی ونه من <br />وین خط معما نه تو خوانی ونه من <br />هست ازپس پرده گفتگوی من وتو <br />چون پرده برافتد نه تومانی نه من"8 <br />"افتادم برسنگ قبری خوابیده درساحل" <br />وسرانجام انجام_همه ی تلاش ها وتقلاهای بشری افقی برسطح زمین خوابیدن است. <br />"لوح سنگین"9 رابر سر می گذارند وشاعر بر" لوح سنگین " خفته است.  فخرایی اراده ی ضد کرده است. <br />1)روایتی از امام صادق(ع) <br />2)این تعبیر از آیه ا... طالقانی است <br />3)شعر ازدکتر شریعتی است <br />4)در خوانش های قبلی این نوع را شرح داده ام <br />5)ر.ک شعر فخرایی"زیردندان های کوسه های گرسنه هم/فکرهای پریشانم به تو خیره می کنم <br />6)مرثیه ی نگارنده درمر گ یکی ازعزیزان (مرحوم محمد مجتبایی) <br />7)مثنوی مولوی دفتر پنجم <br />8)نزهه الارواح حسینی طربخانه30به نقل ازعمر خیام ذکاوتی علیرضا قراگزلو انتشارات طرح نو چ دوم ص1977 <br />9)این تعبیراز حافظ است "به جای لوح سیمین درکنارش/فلک بر سر نهادش لوح سنگین<br /></p>]]></description></item><item><title>برف سرخ / نادیا قاسمی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=416</link><description><![CDATA[<p>مرا دار نزدی<br />با کشِ شلوار<br />فراموش بکن بابا<br />من گاهی از پاشنه که می افتم<br />دوست دارم<br />کسی را هی ببوسم<br />هفت قلم نکردم من نرمشی تو خیابان<br />پرشی<br />تا بخورم به آدمی که زن نیست<br />زن ها هیچ گاه آدم نبودند<br />همیشه آدم ها<br />ما زن ها را می کٌشند<br />می کِشند به اوضاع یخ زده ی فنجان<br />صیغه ی وصل دو آدمیزاد در <br />یخچال<br />من برف سرخ ببارم بر<br />که از کجای این جریان کسی پدرم را در آورد<br />پدرم را از جعبه در آورد<br />تا خودم را جوری بزنم<br />در پس تکرار و تهوع و گریه<br />مثل نور سنگین افتاده بر شکم<br />هوای شور و شلوار بی پول<br />مرا این جا نچسبان<br />زن<br />   پوسیده از زایش مرده<br />هر شب فکرم<br />یاد چهار هزار بار گریه که می کند<br />دنیا درد می شود<br />و خون که نمی ریزد.<br /></p>]]></description></item><item><title>دومین مجموعه شعر "شبنم آذر" منتشر شد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=415</link><description><![CDATA[<p>مجموعه شعر "هیچ بارانی اینهمه را نخواهد شست"دومین مجموعه شعر "شبنم آذر" منتشر شد.  <br />این مجموعه شعر 87 صفحه ای شامل 35 شعر است که بیشتر مضامین آن اجتماعی ست. <br />  <br />اشعار کوتاه ،بلند و نیمه بلند این مجموعه از همنشینی متناسبی با یکدیگر برخوردار هستند و یک اثر  به نام "در زیر هر لغت مرده ای هست" به عنوان بلندترین شعر این مجموعه، 10 صفحه پایانی کتاب را به خود اختصاص داده است. <br />  <br />مجموعه شعر "هیچ بارانی اینهمه را نخواهد شست"شامل سروده های سالهای  84 تا 86 است و این مجموعه در پاییز 86 برای انتشار به نشر ثالث  ارائه شد. <br />  <br />در اردیبهشت ماه سال 87کتاب پس ار طی مراحل اولیه از سوی ناشر جهت اخذ مجوز به اداره کتاب فرستاده شد که متاسفانه 9 ماه در انتظار مجوز ماند. <br />  <br />شعر "بلیط تک سفره" را از این مجموعه می خوانیم <br />  <br />چشم عادت می‌کند <br />  <br /> به تاریکی <br />  <br />به نور <br />  <br />  <br />مسافران گرامی <br />  <br /> لطفاً <br />  <br /> برای رسیدن به میدان آزادی <br />  <br />در ایستگاه «ملت» پیاده شوید <br />  <br />«دروازه دولت» تعطیل است <br />  <br />درپشت جلد این کتاب نیز آمده است <br />  <br />  <br />و ما <br />  <br />که به شکل پرنده می میریم <br />  <br />نگاه مان به آسمان <br />  <br />جور دیگری ست <br />  <br />  <br />  <br />کتاب "به تمام زبان های دنیا خواب می بینم" نخستین مجموعه شعر شبنم آذر است که در سال 1384 از سوی همین ناشر منتشر شد. <br />  <br />این مجموعه یکصد صفحه ای توانست نظر منتقدان و داوران مسابقات ادبی را به خود جلب کند به طوری که این شاعر به عنوان شاعر زن برتر،برگزیده نخستین جشنواره بانوی فرهنگ شد. <br />  <br />شبنم آذر همچنین کاندید نخستین دوره جایزه کتاب سال شعر جمهوری اسلامی ایران شد و در لیست 16 نفره کاندیدهای این جایزه قرار گرفت. <br />  <br />وی همچنین توانست جایزه کتاب ممتاز و شایسته تقدیر نخستین دوره کتاب سال شعر جوان را نیز از آن خود کند.<br /></p>]]></description></item><item><title>سه شعر کوتاه از سلیم باشکوه </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=414</link><description><![CDATA[<p>1 <br /><br />روی سیم های تلفن <br />معلق می مانی <br />سراغت را نمی گیرم <br />این بار <br />با خودم حرف می زنم <br /><br /><br />2 <br />هر صبح <br />دور تا دور خانه ات می گردم <br />بوی پنیر مستم می کند <br />چشم هایت را ببند <br />می خواهم کلاغ شوم <br /><br />3 <br />لنگر که می اندازی <br />همه جا را اسفالت می کنند <br />بوی جزر و مد هم نمی اید <br />... <br />معلوم نیست <br />چشم به کدام جزیره داری<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از خیرالله فرخی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=413</link><description><![CDATA[<p>بارد<br /><br /><br />سرد دارد آسمان<br />آذر آتش نیست<br />شیروانی نه می داند<br />فانوس من از درز چپرها<br />روشن می کند باران<br />شیروانی می داند<br />چشم دارد باران می کند روشن<br />چشم در شب های من دارد به بارد<br />چشم دارد باز باران هی...<br />دارم فانوس می کشم فتیله را بالا<br />تاریک دارم هر چه در من دارد هر چه با من<br />از دارم نه دارم<br />خانه در چشم ام هنوز<br />دارد به بارد .<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از محمد علی حسنلو</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=412</link><description><![CDATA[<p>1<br /><br />- پینوکیو <br /><br /><br />پینوکیو ! <br />پینوکیو !<br />پینوکیو ! <br />گربه ها <br />         به سکه های جیبم خیره شده اند <br />و از باغچه ام <br />                علف های هرز می روید  <br />                    <br />                                                             <br /><br /><br /><br />2<br /><br />- وعده <br /><br />وعده های کودکیم <br />زود می شکست <br />همین که در کوچه <br />توپی را می دیدم <br />حرفهای مادرم را از یاد می بردم .<br /></p>]]></description></item><item><title>نگاهی به کتاب برهوت کاهی رنگ / حبیب شوکتی نیا</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=411</link><description><![CDATA[<p>مينو نصرت شاعري ست با دو شناسنامه يِ مطمئن . زني با كوله باري از تجربه ، در حوالي ي ِچهار دهه زيستنِ  شاعرانه .گزيده گوي و پسنديده جوي .كسي كه ادبياتِ كلاسيك را به خوبي درك كرده و توانِ بريدن از بسيارگفته ها را داشته . آشنا با فرهنگ و زبانِ ديگرانِ همسايه كه دستي هنرمندانه در ترجمه نيز دارد . <br />مينو نصرت به معني يِ اخصِ كلمه شاعرست . نگاهِ شاعرانه يِ او به جهانِ پيرامون و طبيعتِ زندگي ، لطيف و نرمخوست .و واژه گانِ روشنش پيامبرِ مهرباني اند .او شاعري ست كه خواننده را به پاشيدنِ مهرباني سفارش مي كند برايِ فورانِ گنجشك بر زمين (شعر248) و حتا اگر فريادي بر كاغذ مي پراكند ، فريادي زمخت و از سرِ بيدردي نيست . چرا كه از اهالي يِ فريادهايِ ناچشيده به دورست . فريادش اگر هست ، از دردي ست كه ديده و لمس كرده . و اين چند سطر از بابِ نگاهي ست كلي بر برهوتِ كاهي رنگ ، دومين مجموعه شعرِ شاعر :<br />برهوتِ كاهي رنگ دومين شناسنامه يِ شعري يِ مينو نصرت ، نشان از دغدغه هايِ شاعري دارد كه به طبيعت عشق مي ورزد. بدون اينكه ادايِ ناتورآليستي داشته باشد. او به زيبايي عناصرِ طبيعت را در شعرش جان مي دهد و خواننده را با ساده ترين كلام به فلسفه يِ زندگي آشنا مي كند : <br />شاعر كه مي شوم / چشمانِ خاك مي جوشد /  آهوان ، پونه ها را از خواب بيدار مي كنند / پونه ها ، جهان را . (شعر 104)<br />و به راستي كه او شاعرِ زنبق ها و سوسن هاست :<br />........ سحر / پرنده ها در حاشيه يِ چشمانم / فرود مي آيند / آب مي نوشند / و سوسن ها از پستان هايم / شيرِ تازه ( قسمتي از شعر 229)<br />او از پونه ها و پروانه ها مدد مي گيرد در سرودنِ خود و خودهايِ جاري در جهان : <br />من و اين پروانه / چه بي شباهتيم به هم / او در بهار / پيله مي شكافد / من پيله مي تنم (شعر 140)<br />در آثارِ او با خطوطِ ساده ترين كلمات به دنيايِ فلسفي يِ شاعري وارد مي شويم كه جهان را زيبا مي بيند و زيباتر مي خواهدش . زشتي ها در نظرگاهِ او آنقدر بي اهميت اند كه ديده نمي شوند . <br />پرنده يي در نگاهِ تو / مزرعه يي در چشمانِ من / مترسكي نيست ( شعر 186)<br />ولي اشاره به اين نگاهِ لطيف و شاعرانه ، به اين معنا نيست كه شاعر رسالتِ انساني يِ خويش را در خروشيدنِ  انسانِ دردمند از ياد برد .اوكه حتا ناپديد شدنِ پرنده يي كوچك را در زيرِ چرخ هايِ تريلي حادثه يي عظيم مي داند ( شعر 127) هميشه يادش هست كه شاعران به انسانيت انديشي يِ خويش شاعرترند :<br />كجاست آن سوارِ هميشه ؟ / كه مي آمد و دخترانِ كوچك را / از صليبِ قبيله ها باز مي گشود / و «دوعا» را  نيز (شعر 119) [ دوعا چنانكه در حاشيه يِ كتاب آمده ، دخترِ نوجوانِ كردي از اهالي يِ بشيقه عراق است كه در سال 2007 به جرمِ عشق توسطِ قبيله اش سنگسار شد] <br />و يا :<br />اينجا جايي ست كه / دختران به سرعت پير مي شوند /  بي آنكه بدانند /  از خرمنِ گلِ سرخ /  چگونه گلاب مي گيرند ( شعر 122)<br />هر چند در اين قطعه شايد مخاطب حس كند كه شاعر دلش بيشتر برايِ عقيم ماندنِ گلِ سرخ مي سوزد تا فرتوتي يِ پيش از موعدِ دختران ، ولي شاعرانه گي يِ اثر در همين مابه ازايِ دروني يِ متن اتفاق مي افتد . يعني شاعر با حسنِ تعبيري تمثيلي اين عقيم ماندنِ گلِ سرخ را به پير شدنِ دختران تعميم داده .<br />زيبايي يِ كارِ مينو نصرت در سرودنِ زنانه گي ها ، اين است كه نشانِ  فمينيستي در آثارِ او نيست . مينو با هدفي اومانيسمي خودش را از صنفِ فمينیست ها ! بيرون مي داند و فريادي اگر بر دردهايِ زنانه مي زند ، خروشي بر دردِ‌  انسان است و بس .و اين باورِ  زنْ انساني از ديدگاهِ بلندي سرچشمه مي گيرد كه به زن نه به عنوان مبتلايِ انساني ، بلكه انساني مبتلا مي نگرد .<br />سروده هايِ دردمندانه يِ او روايتِ دردهايِ مشترك است . و او با بذله بخشي يِ خاصِ خود مخاطبينش را به چشيدنِ اين اشتراكِ زخمين به مهماني دعوت مي كند : <br />بيائيد جشن بگيريم / تولدِ  زخم هايِ تازه را / در جذامِ خانه يِ چشم ها (شعر 183)<br />گاه حتا اين خروشيدنِ دردمندانه به فريادي بدل مي شود :<br />مي خواهم / آنقدر مقابلِ اين مترسكِ هيز / برهنه برقصم / تا فصلِ خرمن بگذرد / و چينه دانِ آسمان / پر شود از پرنده (شعر237)<br />و گاه از حسرتِ فريادي فروخفته دم مي زند :<br />هيچ پري از آسمان نمي افتد / بر كفِ دستانِ به قنوت ايستاده ام / نشانِ مُهرِ سكوت را بر پيشاني يِ فريادم بنگر ! و خيال كن / مرده يي خاموش / زبانِ گفت و گويش / هميشه كفن پيچ ست / باري / اين جسد ، باقيمانده يِ  پيكري ست / كه روزي / زيبايي اش فريادي بود (218)<br />در ميانِ اين همه فرياد و خروشيدن ، گاه نيز به مدعيانِ فريادگر مي تازد و در محكمه يِ وجدانِ خويش به محاكمه مي كشاندشان :<br />بي خيال مي چرد / آهو ،‌ دشت را / آه ... از پلنگي كه به كمين نشسته / مرگ وضو مي گيرد / و رنگ از رخسارِ زندگي مي پرد / تنها / من و تو مي نويسيم ( شعر 249)<br />عاشقانه هايِ مينو نصرت نيز از جنمي ديگرند . عشقِ او پاك و ملكوتي ست . او به عشق از دريچه يِ  نيازِ  بشري مي نگرد و نسبت به آن ديدگاهي عرفاني دارد . <br />دوستت دارم / آفتابِ گرداني ست / مشعلي در انتهايِ تاريكِ جهان / خودسوزي يِ قشنگي ست / تا راه گمكرده گان بدانند / سر به راه شده اند / دوستت دارم / معجزه يي ست / در خسوفِ ابدي يِ انسان (شعر 228)<br /> اما عرفانِ او همرنگِ عرفانِ مسموم و رايجِ جامعه يِ كنوني نيست .در عشقِ عرفاني يِ او هويتِ انساني  به                         اندازه يِ ماهيتِ الهي ارزشمندست :<br />با همين وصله هايي كه زيرِ پيراهنم / جغرافيايِ مرا نشان مي دهد / برايت قاليچه يِ سليمان مي شوم / مي كشانمت به ساحلي / كه هنوز / دريايش را رو نكرده است (شعر246)<br />  اگر بي حاشيه / از كوچه عبور مي كردي / كفايت مي كرد / تا تو را / كه در تمامِ آينه ها مي خنديدي / به فالِ نيك بگيرم / اگر بي حاشيه .... (شعر 233)<br />مينو در بيانِ دلواپسي هايش گاه به دامانِ اسطوره ها مي خزد . اما حتا همين اسطوره هايِ اغلب ديني ، جوهره يِ ماوراالطبيعي ندارند . بلكه برايِ او ابزارِ كلام اند در بيانِ مقصود و لاغير :<br />گريستن را هديه كردي / تا لبخندت را بياموزم / اكنون / در من / تبسمي كم سوست / كه دلم را بودا كرده است (شعر156)<br />گيجم مي كند/ تردي يِ موهايت / گاه يهودايم / زماني مريم / يوسفِ پيراهنم را دريده اند ........<br />و خود را مي پوشانم از ياجوج هايِ ايستاده بر شانه هايم ( قسمتي از شعر 194)<br />و اين ذهنيتِ ابزاري دانستنِ اسطوره ها و شخصيت هايِ ديني چنان شاعر را درگيرِ منطقِ عقلي كرده ،كه يكباره به همه يِ باورهايِ رايج پشتِ پا مي زند و حسِ تازه يي بروز مي دهد :<br />زخم ها عميق تر مي شوند / و مرهمِ معجزه مي خواهند / حرفي از پيامبري كه مي آيد / نيست /  براي گرفتنِ زندگي از دستانِ مرگ / ترفندي تازه بايد آموخت(شعر121)<br />يكي ديگر از ويژه گي هايِ شعري يِ‌ مينو نصرت ، زبانِ كنايي يِ او در گفتنِ برخي حقايقِ تلخ است .زباني كنايه آميز كه گاه به طنزي گزنده بدل مي شود :<br />آقا جانم وقتي دلتنگ مي شود / قلبش از كار مي افتد / مادرم وقتي دلتنگ مي شود / خونش شيرين تر مي شود (شعر 250)<br />چه كسي مي گويد / محبوبه يِ شبِ حياطِ ما حرف نمي زند ؟ / آدم هايي كه تن شان بو دارد و / حس شان نه (شعر245)<br />آخرِ كلام اينكه در كنارِ همه يِ اين زيبايي ، خرده چيزكي نيز مي توان از نبايدها ديد .<br />لزومِ مصرع بندي هايِ اصولي در شعرِ سپيد ، امري ست كه كمتر به آن توجه مي شود .  هرچند كه اين ايرادات جزيي باشند و به ساده گي در ويراستاري يِ مجموعه مرتفع مي شوند ، ولي برايِ شاعري كه گاه ساختارِ بيروني يِ شعرش ، پيام رسانِ  اصلي ست (شعر 203 ، 229 ،240 و ...) اين التزام بيشتر حس مي شود . <br />ديگر اينكه اغلبِ اشعارِ برهوتِ كاهي رنگ در حيطه يِ كوتاهه سرايي خانه دارند ، و مينو نصرت به خوبي  اين قالب را به نمايش گذاشته ، اما در يكي دو منزل ايجاز را از ياد برده .و صد البته اينها كه آمد ذره يي از توانمندي يِ  هنري يِ مينو نصرت در مني كه چند صباحي بر برهوتِ كاهي رنگ رويا بافته ام ، كم نمي كند . <br />او شاعري ست كه محوِ زيبايي هايِ جهان ست . و برايِ اينكه ما را به تحيرِ تجاهل العارف گونه اش بكشاند ، در پايانِ كتاب از خواننده گان شعرش  مي پرسد :  <br />در پاشويه يِ كدام روز / سرم را بريده اند ؟ / كه تمامِ برگ هايِ اين دفتر / بويِ گلِ سرخ مي دهد / (شعر148)<br /></p>]]></description></item><item><title>غواصي / مهرنوش قربانعلي </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=410</link><description><![CDATA[<p>دريايي لنگرانداخته درونم<br />جذرومدش ياخته هاي شناورم را جذ ب كرده است<br /> <br />قايق هاي بادباني دست تكان مي دهند ودوستش دارند<br />لنج ها فكرمي كنند،حرف هاي بزرگتري دارند<br />وتايتانيك كه حدس مي زد آخرش است،غرق شده است!<br /><br />دريايي درونم نبض مي زند<br />نسيم بي پروايي نيستم كه وزيدنم<br />موج هايي منقلب برجاي بگذارد<br /><br />نگاهم كه گرم غواصي ست،مي بيند:<br />مرجان هاي بي تاب را چگونه پشت سرمي گذارد<br />ديده وناديده مي گذردازعروس هاي دريايي<br />برق صدفي چشم اش رانمي گيرد<br />وازادامه ي كشتي هاي غرق شده،<br />به جنگ دزدان يك چشم نمي رسد<br /><br />موج برمي دارد<br />جذرومداش ياخته هاي شناورم را جذب كرده و<br />قطره قطره وزش هايم دريا مي شود<br /></p>]]></description></item><item><title>عطر / فرهاد محمودی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=409</link><description><![CDATA[<p>خواب نمی دیدم. کلید توی قفل در بازی می کرد. تازه یادم افتاد! از بس که خسته بودم شب جلوی تلویزیون خوابم برده بود. <br />از خش خش پاکتها فهمیدم که چیزهایی را روی دستی آشپزخونه گذاشت و از خش خش در آوردن بارونیش، که داشت می رفت لباساشو عوض کنه و رفتن توی اطاق خواب و بیرون اومدنش و پوشیدن دمپاییهای آشپزخونه و صدای کتری و باز شدن شیر آب و پر شدن کتری و صدای فندک گاز و استکانها و جابجاییهای صندلیهای نهار خوری و هنوز می تونستم حدس بزنم که چه مسیری رو توی آشپزخونه طی میکنه دیگه صدایی نمی آمد. ترس و اضطراب تمام وجودمو در بر گرفت. <br />انگشتهای سردشو که مورچه وار، روی صورتم را قلقلک می دادند را احساس کردم. ته ریشم، چشمهایم، لبهایم، پیشانیم، همه در معرض لمس انگشتهاش حس می گرفتند. بلند شد به طرفت آشپز خونه رفت میز صبحانه را چید و چایی را درست کرد. از صدای جابجایی صندلیها فهمیدم که نشست  و با صدای نسبتا بلند، که من بتونم بشنوم گفت:<br />- بلند شو، ظهره<br />می دونست که می شنوم و همیشه دقایقی رو را خوابیده بیدارم.<br />- مامان گفته یه زنگی بهش بزنی می شنوی <br />با خودم گفتم یعنی مامان چه کاری می تونه با من داشته باشه نکنه در رابطه با اون مسأله است. خیلی وقت بود که ازش خبری نداشتم. یاد مامان همیشه زنده کردن خاطرات دانشکده بود. یهو بغض گلومو گرفت. بلند شدم و به طرف دستشویی رفتم.<br />میز به روش مهیار چیده شده بود. نگاهم کرد، نشستم. نگاهم که به نگاهش افتاد لبخندی به صورتش اومد. سلام کردم، خندی