<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>

<rss version="2.0" >
<channel>
<title>Danoush.ir - 1Zarb News System</title>
<language>fa-ir</language>
<description>1Zarb News System - Powered by 1Zarb.com </description>﻿<item><title>ارمغان فرهنگی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=635</link><description><![CDATA[<p>ضميمه هفته نامه ارمغان بازار<br />شماره 11 و 12خرداد و تير 1389<br /> <br />مدير مسوول: محمد رضا سلاماتي<br />سردبير: داريوش معمار<br />دبير تحريريه اين شماره: حسين فاضلي<br />دبير اجرايي: آرش قلعه گلاب<br />دبير بخش شعر: آرش نصرت الهي<br />دبير ترجمه اين شماره: آزاده زارعيان <br />دبير داستان اين شماره: بهزاد موسايي<br />دبیربخش ترانه:سید مهدی موسوی میرکلائی<br />ويراستار: ناديا اسد مينايي<br />مدير هنري: ميلاد كارگر<br />اديت عكس: مجتبي ناصري<br />مسوول توزيع: محمد سالمي <br />روابط عمومي و بازرگاني: سهام شريفي<br />آدرس: آبادان - صندوق پستي 347-63165<br />تلفن: 09169143843-4431663-0631<br />آدرس سايت: www.armaghanprees.ir<br />پست الكترونيك:darush_memar@yahoo.com<br />چاپ: رواق<br /></p>]]></description></item><item><title>باباچاهی: جهان نيز پست مدرن آفريده شده است</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=634</link><description><![CDATA[<p>علي باباچاهي، شاعر و منتقد ادبي كه اصالتا بوشهري است، پيرامون مجموعه جديدي از اشعارش كه قرار است باعنوان «هوش و حواس گل شب بو براي من كافي است» ازسوي انتشارات ثالث منتشر شود، افزود: اين مجموعه در حقيقت بعداز انتشار كتاب‌هاي «فقط از پريان دريايي زخم زبان نمي‌خورد» و «پيكاسو در آب‌هاي خليج‌فارس» يك فرآيند تكاملي در شعر من به شمار مي‌آيد. <br />باباچاهي در گفتگو با ايلنا توضيح داد: صرف نظر از اين مطلب كه هر شاعري معتقد است هر مجموعه‌اش از مجموعه قبلي، بهتر و فراتر است، بايد بگويم در اين كتاب محوريت اشعار، بر دريافت عدم قطعيت در حوزه بينش جهاني استوار شده است. <br />اين محقق ادبي اضافه كرد: امروزه عقلانيت در هر حوزه‌اي قابل نقد و نقض است. به‌عنوان مثال در مواجهه با مفهوم جامعه، شاهد هستيم كه در حوزه‌هاي مختلف باورهاي متفاوتي از عقلانيت وجود دارد. به‌عنوان مثال در نگاه نخست جامعه‌اي بر نظام عقلاني استوار است كه فاقد طبقات اجتماعي و اقتصادي باشد. اما اين درحالي است كه در برخي از جوامع عقلانيت رنگ و بوي اقتصادي‌تر و سودجويانه‌اي پيدا مي‌كند كه به تشديد فاصله طبقاتي در جوامع دامن مي‌زند. <br />وي در ادامه سخنانش گفت: در چنين بستر و شرايطي حتي زمان نيز ماهيت خطي بودن خود را از دست مي‌دهد و تقدم و تاخر زماني درقالب رويكردي روانشناسانه نقض مي‌شود و عقلانيتي كه سابقا در دريافت زمان وجود داشت، متحول مي‌شود. <br />باباچاهي ضمن بيان اين مطلب كه شروع چنين تحولي در افكار عالمان (صاحبان علم) و توقف و تامل آنان بر اصل عدم قطعيت در علوم، به تولد فيزيك مدرن معطوف مي‌شود، خاطرنشان كرد: ورمز هايزنبرگ كه بنيانگذار فيزيك كوانتومي است براي اولين بار اصل عدم قطعيت را مطرح كرد. او در ادامه ثابت مي‌كند كه الكترون‌هايي كه در اتم، به گرد هسته مي‌چرخند، در هر لحظه مي‌توانند در هر نقطه‌اي در فضاي پيراموني هسته قرار داشته باشند و همين نقطه علم، عقلانيت محض خود را از دست داد و عالمان، در بازبيني اصول پيشين درنگ كردند. <br />وي معتقد است؛ در جهان يك عقلانيت خاص نمي‌تواند جوابگوي پديد‌ه‌هاي طبيعي باشد زيرا نظمي كه از ظاهر جهان به چشم مي‌خورد از بي‌نظمي‌هاي متعددي بوجود آمده كه بي‌شمار عقلانيت متفاوت را برمي‌انگيزد كه عملا هيچ‌كدام از آنها قطعيت ندارند. <br />از نگاه اين شاعر و منتقد ادبي، پنداري خداوند متعال، جهان را پست مدرن آفريده است و علومي كه ما تا به امروز در مواجهه با اين نظام هستي مي‌شناسيم، زائيده همين فرايندهاي پست مدرن هستند. <br />وي با بازگشت به موضوع كتاب «هوش و حواس گل شب بو براي من كافي‌ست» اظهار داشت: با درك چنين نگاهي همانطور كه گفتم در اين مجموعه محوريت اشعار دريافت عدم قطعيت بوده و من در اين آثار به دنبال رسيدن به نظم در نوعي بي‌نظمي بوده‌ام/ گفتني است؛ اين مجموعه شامل حدود 240 صفحه مي‌شود كه در آن 70 شعر به همراه دو مقاله با عناوين «شعر مولف، شعر صلح» و «شعر افشانشي» به چاپ خواهد رسيد. <br />باباچاهي همچنين به انتشار آلبوم عكسي از سوي انتشارات شروع اشاره كرد و گفت: تعدادي از عكس‌هاي من كه توسط حميد موذني عكاسي شده‌اند به همراه تعدادي از شعرك‌هايم كه تاكنون منتشر نشده‌اند، در آينده بر روي كاغذ گلاسه و با جلد سخت توسط انتشارات شروع به بازار خواهد آمد اما هنوز اسمي براي اين آلبوم انتخاب نكرده‌ام. <br />وي در ادامه از مجموعه دوزبانه «اين هم يك شوخي بود» نام برده و افزود: اين مجموعه كه در دو بخش فارسي و برگردان به انگليسي به ترجمه سعيد سعيدپور و توسط نشر ويستار براي اخذ مجوز به اداره كتاب سپرده‌ام، مدت سه ماه است كه در انتظار مجوز به سر مي‌برد و هنوز از سرنوشت آن بي‌خبرم. <br />اين شاعر در پاسخ به اين سئوال كه آيا چاپ ترجمه اشعارش مي‌تواند در جذب مخاطب نقشي داشته باشد، گفت: انتشارات ويستار طي مذاكراتي كه با هم داشته‌ايم، اعلام كرده كه قدرت توزيع ترجمه اشعارم را در برخي كشورهاي خارجي دارد و قرار است اين كتاب در چند كشور انگليسي زبان نيز توزيع شود. <br />علي‌باباچاهي همچنين از به بازار آمدن آلبوم صوتي اشعارش با نام «امضاي يادگاري»‌ كه گزيده‌اي‌ است از سه كتابش با نام‌هاي «نم‌نم بارونم» «عقل عذابم مي‌دهد»‌ و «قيافه‌ام خيلي مشكوك است» با صداي شاعر و قطعاتي از موسيقي كلاسيك به انتخاب محمد خدادادي خبر داد كه به همراه يك كتاب خبر داد.<br /></p>]]></description></item><item><title>لاله می شوم ز تب</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=633</link><description><![CDATA[<p>لاله میشوم زتب  نخستین مجموعه شعر شهلا قبادی در سال 1388 توسط انتشارات اندیشه زرین در 1000 نسخه به بازار آمد . شعرهای این مجموعه اززبانی صمیمی برخوردار است . وجه مشخص شعرها احساسی است که به رمانتیسیسم نزدیک میشود . شعرها ردپای تجربه های زندگی شاعر است . شهلا قبادی از دوران نوجوانی به شاعری پرداخته است . خودش میگوید شعرهای فروغ انگیزه های لازم را برای سرایش  شعر او ایجاد کرده است . طبیعی است با توجه به این زمینه شاعر تحت تاثیر فروغ میباشد مثلا<br />  ای صدای همیشه / لرزش بال ها را معنا کن <br />و در سکوت پروانه ها <br />لاجورد احساس ؛ <br />نیایش <br /><br /><br />باهم شعری از این مجموعه را می خوانیم <br />مماس ایمان<br /><br /><br />ای تنفس محسوس<br />هوای مشٌاق آسمان را<br />چنان ملتهب کن<br />که حرمت بی واژه‌‌ء کاغذ <br />پهنه یاس های مُلون<br />شود<br /><br />ای حضور بی تاب ،<br />لای  شن های خواب ،<br />به انتهای خیس دیدار<br />بیا<br />و شط کلام را ،<br />به کوچه سار تکامل<br />نزدیک کن ...<br />ای نگاه در راه ،<br />بین معادله  ذهن<br />مجهول احساس را<br />روی مماس ایمان<br />بکش .<br /></p>]]></description></item><item><title>تامیل / موسا بندری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=632</link><description><![CDATA[<p>تا میل            تا میل           تا میل به سینه ات فرو نکرده اند <br />خود را بیرون بکش از این مرداب         که مرداد ها     پیراهن پر از شرجی <br />افسوس <br />    <br />چه گر فتاری دارد شب           در چنگ مهتاب <br />و تاب هیچ مه یی را این جا       چه تصویر پر از هیر و ویری <br />   <br />تام تام دیلمان ببر       و         ببر هایی که دیگر پیر <br />ای اصل زمین گیر       بر ما از خورشیدی که ندیدی       چیزی         چه چیز مثلأ <br />   <br />سؤال هایمان را رنگ می کنیم             در هوایی که چه هراسان می نماید <br />پر از زیبایی می شویم          که غرق در پاسخی نیستیم که بودیم <br />  <br />هجوم زخم و زگیل است           بر همه تن         که لخت هیچ بستری نیست <br />وسری هم نبود که به سر ها بیارزد              که می لرزد <br />    <br />گور مان در مشت خودمان بود      باهامان بود صدایی      که چه می ترسید روزی از آن <br />و روزی از آن گذری خواهی کرد       و     بعد هم نظری خواهی کرد     شاید هم سفری خواهی کرد <br />این فعل کرد چه محشری بپا کرده          در شوری که می گرید <br />   <br />وقتی ما دل مان را زمین گذاشتیم           در فرصت نگا ه کردن مان <br />شما منفجر کنید صدای مان       و رنگ جهانی که می خواستیم        و بعد <br />             <br />همه چیز به بعد بر می گردد        که خاطره ما هم نیست           و آهم نیست <br />که آئینه ای به پریشد              این را پریشب هم گفتم<br /></p>]]></description></item><item><title>حالم/  آزاده دواچی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=631</link><description><![CDATA[<p>مسافری سرگردانم<br />که حال خودم را دارم<br />حال دستهای خالی ام را <br />که بی هدف <br />برای عابرانی بی نگاه دست تکان می دهد<br />که برای اتوبوسی بی صندلی<br />هی بلیط می خرد <br />از اسطوره ها جا مانده ام <br />از دیوارهای گچی  به نامم <br />حالم عجیب است <br />حال ماهی کوچکی <br />که در هوس تنگی است <br />پرآب <br />و یا شته ای در انتظار درختی پربرگ  <br />همه چیزم خوب نیست <br />حالم و دستهایم <br />که مدام به هم می خورند <br />و من بیدار نمی شوم<br /></p>]]></description></item><item><title>هوا را از من بگير، فوتبال را نه! / حميد موذني</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=630</link><description><![CDATA[<p>اكثر ما به سيزده بدر كه مي‌رويم و يا به هر تفريح خارج از خانه تلاش مي‌كنيم توپ فوتبالي را براي يك دست گل‌كوچك مزه‌دلي با خود ببريم. با رواج بازي پلي‌استيشن در خانه‌ها نيز همراه با اعضاي خانواده (كوچك و بزرگ) در منزل و روبه‌روي تلويزيون ليگي برپا مي‌كنيم و هر كه با تيم مورد علاقه‌ي خود بازي مي‌كند و با فرافكني خود به تيم محبوب به احساس وجد و شادي مي‌رسيم. حتماً شنيده‌ايد كه ورزشكاران ديگر مثلاً كشتي‌گيران، تنيسورها، بسكتباليست‌ها، وزنه‌برداران و …در تورها و يا مسابقاتي كه شركت مي‌كنند در اوقات فراغت به يك گل كوچك مي‌پردازند. همچنين به فيلم‌هاي خبري، عمليات انتحاري و بمب‌گذاري در عراق، پاكستان و افغانستان، راهپيمايي و تظاهرات در تركيه، وضعيت فقر در آفريقا و يا خيابان‌هاي اسپانيا، برزيل،‌هند، چين و …نگاه كنيد. حتماً در اين فيلم‌هاي خبري از بين افراد در حال فرار و يا نظاره‌گر، بزرگسال، كودك و يا نوجواني را مشاهده مي‌كنيد كه لباس ورزشي تيم بارسلونا، برزيل، رئال مادريد، منچستر، آرسنال، آث ميلان و … به تن دارد. به اتاق نوجوانان پسر يا دختر سر بزنيد، جدا از تصاوير بازيگران سينما و خوانندگان پاپ احتمالاً عكسي از كاكا، رونالدو، رونالدينيو و يا عكس دسته جمعي از يك تيم فوتبال هم مي‌بينيد. در خيابان به اتومبيل‌ها نگاه كنيد، برخي از ماشين‌نوشته‌ها، ابراز علاقه راننده به تيم مورد علاقه خود است. بخش بزرگي از ديوارنوشته‌ها نيز نام تيم‌هاي فوتبال ملي و يا باشگاهي است. اين نشان از فراگيري فوتبال دارد. فوتبال فراگيرترين ورزش در جهان است. به همين دليل فيفا ثروتمندترين فدراسيون ورزشي جهان است. جام جهاني در همه‌ي ادوار بيش از ساير تورنمنت‌ها و رقابت‌ها مورد اقبال عمومي جهانيان قرار مي‌گيرد. حتا بازي‌هاي المپيك مجبور شده به خاطر گرايش بيشتر فوتبال را هم داشته باشد، اما به خاطر اين‌كه فوتبال همه چيز آن نباشد تيم فوتبال المپيك را غير از تيم اصلي و حرفه‌اي كشورها در نظر مي‌گيرند، فوتبال جزيي از زندگي بشريت شده است. فوتبال و سينما و موسيقي سه ركن اصلي زندگي مدرن است. چه عام و چه خاص به طور ناخودآگاه به فوتبال علاقه دارند. فوتبال حتا از منظر مطالعات فرهنگي، مردم‌شناسي، توسعه‌ي سياسي، توسعه‌ي اقتصادي و …كاركردهاي تحليلي و تأويل مناسبي را ارائه مي‌كند. همه‌ي كشورها و شبكه‌هاي تلويزيوني بخشي از برنامه‌هاي خود را و يا كانالي ويژه را به ورزش و يا جوانان اختصاص مي‌دهند كه بخش اعظم آن فوتبال است. در واقع؛ هركس از ظن خود يار فوتبال است: طرفداران برزيل از تكنيك‌هاي فردي بازيكنان لذت مي‌برند. اين افراد بيشتر شاعر مسلك‌اند و از خلاقيت هنري لذت مي‌برند. طرفداران آرژانتين، هلند، اسپانيا و پرتغال هم چنين رويكردي دارند. اكثر خانم‌ها و يا طرفداران مُد و زيبايي، طرفدار تيم ايتاليا هستند. بازيكنان خوش‌استيل و خوش‌قيافه‌ي ايتاليايي با پوشش يك‌دست لاجوردي راضي‌كننده اين نوع علائق است. افراد اهل حساب و كتاب، نتيجه‌گرا، تاجر مسلك و عقلاني اكثراً طرفدار آلمان و سپس انگلستان هستند. افرادي كه دغدغه‌هاي اجتماعي دارند و يا مددكار ديگران‌اند و ديدگاه‌هاي ظلم‌ستيز و مظلوم‌گرا دارند، طرفدار تيم‌هاي آفريقايي و يا جهان سومي‌اند البته آن‌هم بيشتر در برابر تيم‌هاي غربي و ….<br />فوتبال سرشار از انرژي است. گوئيا انرژي هستي در اين ورزش خلاصه شده و انگار علاقه‌مند به فوتبال از بازي كردن و ديدنش يك نوشابه‌ي انرژي‌زاي "ردبول" و يا "هايپ" سر مي‌كشد و حظ مي‌برد و…. <br />هر انساني در طول زندگي خود به شكل و گونه‌اي با فوتبال برخورد داشته و سر سفره‌ي آن نشسته است، فوتبال نيز از خوان خويش به او شادي و نشاط بخشيده است. چه قدرت و اعجازي در فوتبال نهفته كه هر فردي از پير و جوان، دارا و نادار، زن و مرد و …، شيفته و واله آن گشته و قلب‌شان براي آن مي‌تپد. چرا فوتبال چنين است؟ علت عظمت و جايگاه رفيع اين ورزش در چيست؟ سحر ناشي از ديدن و يا بازي كردن اين ورزش بر چه اساسي عشق، علقه و وابستگي مي‌آفريند؟ <br />*فوتبال متمدن نمودن جنگ است<br />فوتبال، انساني‌ترين ورزش تاريخ بشري است. فوتبال، نماد تمدن و تكامل آدمي در سير رشد و تعالي است. بشر، از ديرباز تاكنون و از جهان باستان تا جهان پست‌مدرن درگير مقوله‌ي «ديگري» بوده است. «ديگري» در جهان سنت براي آدمي تنها دشمني بود و خصومت و همآوردي فرد و جامعه تنها در قتل و جنگ خلاصه مي‌شد. با استقرار انسان در مسير تكامل تاريخ بشري و با مدرن شدن جهان، «ديگري» از «دشمن» به «رقيب» تبديل گشت و جنگ و خصومت به ورزش و از جمله مهم‌ترين و فراگيرترين آن‌ها يعني فوتبال تغيير ماهيت داد. اگر ماهيچه دستان در جهان سنت، زه كمان را مي‌كشيد و يا شمشير را در ميدان فردي گلادياتوري و يا ميدان جمعي جنگ به چرخش درمي‌آورد تا گردني قطع كند و يا قلبي سوراخ نمايد و متأثر از اين نوع جهان‌بيني، قهرمان جامعه، قاتلي برجسته بود در ادامه نيز با صنعتي شدن جنگ، ماهيچه‌هاي دست، وزن كلت و يا مسلسلي را تحمل مي‌كند تا انگشتان دست، ماشه‌اي بچكاند و يا دكمه‌ي آزاد شدن بمبي را رها سازد اما فوتبال با نهي كردن دست و ارزش‌بخشي به پا، جنگ‌آفريني دستان را به رقابت پاها تبديل نمود. اگر به تاريخ بشري نظري كوتاه بيافكنيم آن عضوي كه بيش از همه قتل كرده همان دست بوده و به همين دليل نيز در زبان ـ به عنوان نماد عقل ـ آمده: فلاني در قتل عام «دست» داشته است و يا گناه كردن را دست به گناه زدن تعبير مي‌كنند! فوتبال، با نهي كردن دست و اعمال قانون جريمه‌ي «هَند»، به صورتي متمدنانه دست آدمي را محدود كرد تا شايد از اين تأويل، انسان دست از جنگ و خونريزي بكشد و پا به ورزش و تندرسي، سلامت و صلح دهد. در واقع «در ميان تمام ورزش‌هايي كه قوانين‌شان در اواخر قرن شانزدهم تدوين گرديد و در سطح وسيعي مقبول واقع شد فوتبال جايگاه ممتازي يافت و «بازي محبوب مردم» نام گرفت. زيرا اين ورزش مبتني بر سفت و سخت‌ترين نهي‌ها بود. نهي‌اي كه نه فقط از طريق منع تعرض مستقيم بلكه همچنين از طريق حذف دست انسان در بازي بيشترين ميزان محدوديت را اعمال كرد.» (بري ريچاردز، روانكاوي فرهنگ عامه، ص 71) بر همين اساس بود كه با باخت فرانسه در دور مقدماتي جام جهاني 2010، مردمان اكثر كشورها احساس شادي كردند و همه يكدل گفتند فرانسوي‌ها، حق‌شان بود و بالاخره حق به حقدار ‌رسيد. اين احساس شادي عليه فرانسه ناشي از برد ناجوانمردانه‌ي بازي نهايي دور مقدماتي بين فرانسه و ايرلند بود كه دستان «تيري هانري» به عنوان نماد گناه و ممنوعيت به دور از چشمان داور، و البته در برابر ديدگاه جهانيان يك گناه بزرگ را رقم زد  و با دستان خود توپ را وارد دروازه‌ي ايرلند نمود. گناه «هانري» در اين صعود گناه‌آميز در ادامه باخت فرانسه را در مرحله‌ي مقدماتي شادمانه به دل همه جهانيان نشاند. (البته در قرعه‌كشي جام جهاني نيز هنگامي كه «چارليز ترون» بازيگر آفريقاي جنوبي، گوي قرعه‌ي نام فرانسه را خواست بخواند گفت: "ايرلند"، تا قبل از اين سقوط نيز به گناهكاري فرانسوي‌ها اشاره شده باشد. <br />*فوتبال، عشق به موطن است <br />اگر ناسيوناليسم در برخي مواقع به جنگ و خشونت ختم شده و شوونيسم و پان‌ناسيوناليسم مايه‌ي شرمساري بشريت شده است اما فوتبال با تصعيد و والايش غريزه‌‌ي مرگ در ناسيوناليسم به غريزه‌ي زندگي، عشق را جايگزين نفرت كرده و عرق محلي را به عشق به ميهن و شهر و روستا تبديل كرده تا تنفر از جايي و يا مكاني ديگر. به نوشته‌ي بري ريچاردز در اثر تحليلي «روانكاوي فرهنگ عامه»: براي بسياري از پسران نوجواني كه فوتبال را بسيار دوست مي‌دارند اين شور و شوق، تجلي نوعي عرق محلي است كه صرفاً از علاقه‌مندي به محل زندگي خودشان ناشي مي‌شود و متضمن تنفر از محل زندگي ديگران و تيم‌هاي محبوب آنان نيست. در اصل، فوتبال، عزت نفس مي‌بخشد و به اجتماع آدمي اتحاد از سر عشق مشترك مي‌دهد. براي مثال چند سال قبل، تيم ملي فوتبال پيروزي عراق جام ملت‌هاي آسيا، درگيري‌هاي قومي سني، شيعه و كردها را به يك اشتياق و اتحاد ملي تبديل نمود و تحت تأثير اين قهرماني فوتبال، عراق چند روزي به جاي عمليات انتحاري و بمب‌گذاري، نشاط و آرامش را تجربه كرد. <br /><br />*فوتبال رهايي‌بخش است <br />اگر در هنر دست ابزار خلاقيت بخشي و آفرينش يك اثر هنري است اما در فوتبال اين پاست كه از طريق يك دگرگوني به ابزاري براي خلاقيت هنرمندانه تبديل شده است. دريبل‌‌هاي خلاقانه مسي، مارادونا، پله، رونالدينيو، رونالدو و يا پاس‌هاي هنرمندانه‌ي كاكا، ژاوي، زيكو و …مي‌تواند آثار نقاشي و يا كارهاي هنرمنداني چون پيكاسو، داوينچي، ون‌گوك، آرس و …را به ياد آورد. از سوي ديگر فوتبال، رهايي‌بخش است. در زماني كه پدر قصد تنبيه فرزند را دارد، دست‌هاي فرزند چنان سپري حايل مي‌شوند تا از شدت ضربه‌ي پدر كاسته شود، اما اين پاها هستند كه رهايي‌بخش‌اند و فرزند را از كتك دوري مي‌دهند تا پس از آن، پدر كسي را براي تنبيه در كنار خود نمي‌يابد. در واقع، «شايد بتوان گفت كه خاطرات ما از اين‌كه پا زدن در طفوليت حكم وسيله‌اي براي ابراز توان و نيزكسب لذت را برايمان داشت و نيز خاطراتمان از اينك چگونه براي تقلا عليه پدر يا مادري كه در پي مهار كردن ما بود از پاهايمان استفاده مي‌كرديم، تعديل نيروهاي تعرض‌جويانه‌ي ما را تحميل مي‌كند». (ص 67) توپ فوتبال همچنين در تأويلي روانكاوانه، نماد رهايي ما از شر و بدبختي‌هاست. در واقع يكي ديگر از گمان‌پردازي‌هاي جالب اين است كه توپ بازنمود درماندگي است. ما مي‌توانيم درماندگي‌مان را از خود جدا سازيم و آن را به توپ فرا فكنيم. در اين صورت است كه مي‌توانيم مهارت‌ها و تبحر خودمان را با مهار كردن توپ بپرورانيم. (73) عراقي‌ها در قهرماني جام ملت‌هاي آسيا چنين رويكردي را به نمايش گذاشتند. آفريقايي‌ها اما به واسطه‌ي شرايط سخت زيست اجتماعي و حاكميت‌هاي استبدادي و درگيري و قتل عام‌هاي عشيره‌اي و قبيله‌اي احساس درماندگي‌شان بسي زياد است. <br />به علت همين درماندگي بسيارشان، ضربه توپ‌شان نيز بيش از اندازه‌ي استاندارد مي‌باشد. در واقع، ضربات محكم آفريقايي‌ها به توپ در جام جهاني 2010 آفريقاي جنوبي به همين علت طول زيادي را مي‌پيمود و گل نمي‌شد، در اصل همين موضوع، احساس تمركز آن‌ها را كاهش مي‌داد و قدرت آن‌ها بيشتر در ضربه به توپ براي رها شدن از بدبختي‌ها بود تا مهارت در كنترل توپ كه مي‌تواند جامعه‌ي آن‌ها را عقلايي (وبري) سازد و البته اين درست برخلاف تيم‌هاي اروپايي است كه همچو انسان‌هاي خوشبخت توپ را كنترل مي‌كنند، پاس مي‌دهند و ….<br />*فوتبال و جنسيت: <br />برخي از روانكاوان فوتبال را نمود نمايش خلاقانه و همچنين تفاوت جنسي برمي‌شمرند. به زعم آن‌ها فوتبال و گل زدن نوعي كنش جنسي مردانه در فتح جنس مخالف است. بعضي ديگر نيز با بررسي ديگرگونه ورزش فوتبال آن را در برخي جوامع نمود رفتارهاي همجنس‌خواهانه برشمرده‌اند. براي مثال «مارچلو سوارز ـ اروزكو (1993) بر كاركردهاي قضيبي توپ تأكيد مي‌گذارد… و نتيجه مي‌گيرد كه جذابيت فوتبال ناشي از به نمايش گذاشتن صحنه‌هاي آميزش همجنس‌گرايانه است. به بيان ديگر آن منفذي كه بازيكنان در قسمت زمين از آن دفاع مي‌كنند ... نيست بلكه ... مردانه است. مسابقه فوتبال، تماشاچيان را قادر مي‌سازد كه كامياب‌هاي همجنس‌گرايانه را به طور غيرمستقيم تجربه كنند، آن هم در فرهنگي كه همجنس‌گرايي فاعل برخوردار از قدرت مردانه تلقي مي‌شود و همجنس‌گرايي مفعول شايسته نهايت تحقير (بري ريچاردز ـ 74) به همين علت است كه در كشورهايي اينچنين مثلاً آرژانتين تماشاگران داور را اين‌گونه خطاب قرار مي‌دهند كه «شير سماور…» و… يا شايد بر اين اساس است كه مي‌توان به اين جمله‌ي ريچاردز با دقت تأمل كرد كه: ورزش به طور كلي و فوتبال به طور خاص. حكم بازآفريني و هم‌زمان شهواني كردن جامعه و نيز حكم متمدن‌سازي نيروي شهواني را دارد. (ص 8) براي مثال، در دور مقدماتي جام جهاني 2010 آفريقاي جنوبي تيم كره شمالي بر همين اساس رويكردي را در تحقير حاكميت بسته نظام سياسي پيش رو گرفت. آن‌ها كه در بازي اول با اقتدار توانستند برزيل بزرگ را تا حدودي مهار كنند و با نتيجه‌ي خفيف دو بريك از برزيل باختند اما پس از اين‌كه 4 بازيكن آن‌ها مفقود و فراري شدند نظام سياسي كشور براي اولين بار تصميم به سرپوش بر فرار بازيكنان گرفت و اين بازي را براي اولين بار به صورت مستقيم در تلويزيون ملي پخش كرد، اما بازيكنان حاضر در در بازي بعد با نتيجه‌ي 7 بر صفر از پرتغال باختند تا اين تحقير همانند تحقير جنسي نظام سياسي را با چالش روبه‌رو سازد. <br /><br />*فوتبال و حيوانات، درك و احترام به «ديگري»<br />فوتبال تنها كاركردي براي صلح و رعايت حقوق بشر براي انسان‌ها ندارد، بلكه به نفع حقوق حيوانات نيز است. از سال 1994 كه يك سگ به نام «استريكر» نماد بازي‌هاي جام جهاني شد. استفاده ناخودآگاه و يا آگاهانه از نماد حيوانات رسم شد و از آن به بعد نماد ديگر كشورها نيز به يك حيوان تبديل شد. پس از آن بود كه نماد جام جهاني 1998 فرانسه، «خروس» شد، در سال 2002 كه كره و ژاپن به صورت مشترك اولين ميزبان آسيايي‌ها بود سه موجود حيوان كهكشاني نماد جام جهاني شدند. در سال 2006 آلمان نيز نماد جام، يك شير گردن دراز شد. در جام جهاني 2010 آفريقاي جنوبي هم يك بچه چيتا (يوزپلنگ) به نماد جام جهاني تبديل شد. به نظر مي‌آيد فوتبال به صورت ناخودآگاه در حال هشدار دادن به انسان‌ها جهت ارزش‌دهي به حيوانات و ايجاد علاقه و آموزش احترام به حيوانات به نسل جديد بشر است. اين رويكرد فوتبال در اصل درك و احترام به مقوله‌ي «ديگري» است. <br />*فوتبال، جدال سنت و مدرنيته <br />اگر جام ملت‌هاي اروپا و جام باشگاه‌هاي اروپا همانند جام جهاني در جهان پرطرفدار و فراگير است بابت رويكرد مدرن و بهره‌وري از عقلانيت و بري در ارائه كار گروهي، و دارا بودن سلسله مراتب و تفكيك وظايف است. در تيم اروپايي و غربي آن‌چه اهميت دارد تبعيت از تاكتيك گروهي است. اين وجه مدرن بازي‌هاي فوتبال است اما در جوامع و بري نشده و عقلانيت نپذيرفته هنوز بازيكنان، قهرمانان ملي جامعه و تيم هستند. وفور ستاره‌ها در تيم‌هاي آمريكاي لاتين و يا جوامع آسيايي توسعه نيافته و همين چارچوب تأويل‌پذير است. مسي، مارادونا، كاكا، پله در آمريكاي لاتين و يا پروين، علي كريمي، ناصر حجازي در تيم ايران از نمونه‌هاي اين واقعيت جامعه‌شناسي است. از سوي ديگر برخي تيم‌ها و سرمربي‌ها متأثر از علوم باستان مثل نجوم هستند و تيم خود را بر اساس سعد و يا نحس بودن ستاره‌ها مي‌چينند و يا از جادوگران بهره مي‌برند. يكي از بازيكنان تيم استقلال پس از برد از استاديوم مستقيم به يك مكان مقدس مي‌رود بدون توجه به قراري كه با تلويزيون دارد و يا دروازه‌بان اين تيم نيز براي حفاظت از دروازه‌ي خود از طلسم و يا دعا بهره مي‌برد. اين قضيه تنها مربوط به كشورهاي توسعه نيافته نيست. دومينيك سرمربي فرانسه در جام جهاني 2006 كه فرانسه نايب قهرمان شد، به واسطه‌ي ديدگاه‌هاي متافيزيكي و اعتقاد به كاركرد ستاره‌ها دو بازيكن مطرح خود يعني "زيدان" و "ترزگه" را همزمان بازي نمي‌داد و به همين دليل "ترزگه" در اكثر بازي‌ها در ليست ذخيره‌ها جا داشت. در فينال جام جهاني نيز كه "تيري هانري" مصدوم شد، دومينيك به اجبار "ترزگه" را به داخل زمين فرستاد. زيدان به واسطه‌ي درگيري با دفاع ايتاليا كارت سرخ گرفت و اخراج شد و بازيكني كه در پنالتي گل نزد هم ترزگه بود. اين اتفاق دومينيك را بر عقايد خود مصصم‌تر ساخت. دومينيك بر همين اساس بدترين تيم تاريخ فوتبال فرانسه را به جام جهاني 2010 آفريقاي جنوبي فرستاد و تحقير فرانسه‌ي مدرن از باورهاي خرافاتي و پيشامدرن صورت گرفت. بر همين اساس، در جام جهاني 2010 نيز كار و بار جادوگران رونق گرفته و مربيان، بازيكنان و تماشاگران براي پيروزي خود به سراغ آن‌ها مي‌روند. <br /><br />*فوتبال، سياست است<br />مكاتب اصلي و كلان سياسي را در بازي فوتبال و انتخاب تيم‌ها توسط تماشاگران مي‌تواند مشاهده نمود. فوتبال نمود سوسياليسم، ليبراليسم، در عرصه‌ي ورزش است. ماركسيست‌ها و سوسياليست‌ها اكثراً طرفدار تيم روسيه هستند و در صورت نبودن روسيه نيز به طرفداري از تيم‌هاي جهان سومي و يا آفريقايي مي‌پردازند. <br />تماشاگران چپ، از شكست تيم‌هاي اروپايي و آمريكا لذت و حظ ناشي از تحقق ايده شكست نظام سرمايه‌داري مي‌برند. در جوامع مستبد و استبدادي و يا جوامع در حال گذار نيز پس از تعصب به تيم ملي به دليل عدم جاري بودن روح قانون و توسعه‌ي سياسي بسياري از تماشاگران طرفدار تيم‌هاي عقلاني و مكانيكي همچون آلمان و ايتاليا هستند. انگليس نيز به واسطه‌ي استعمارگري گرچه طرفداراني اندك در كشورهاي جهان سومي دارد، اما آلمان به واسطه‌ي جنگ با انگليس و اروپا و همچنين به واسطه‌ي نژاد مشترك با ايراني‌ها طرفداران ويژه‌اي را دارد. مائويست‌ها هم طرفدار چين هستند. از سوي ديگري نيز فوتبال كاركردي سياسي دارد. ديه‌گو مارادونا، فوق ستاره‌ي تاريخ فوتبال، گلي را با دست به تيم انگلستان در رقابت‌هاي جام جهاني زد؛ ‌گرچه مارادونا همانند تيري هانري و قبل از او حتا گناه كبيره‌اي روا داشت، اما چون در اين بازي انگليس، روبه‌روي آرژانتين بود، احساسات جهاني همراه با مارادونا شد و دست او «دست خدا» لقب گرفت. اين برد همچنين اقتدار آرژانتين در جدال تاريخي اين كشور در برابر انگلستان بر سر جزاير فالكلند را رقم زد. <br />مارادونا همچنين در جام جهاني 2010 آفريقا، عكس‌هاي هوگو چاوز و محمود احمدي‌نژاد را با خورد همراه آورد و به اين‌گونه رويكرد چپ سياسي و موضع‌گيري عليه جهان سرمايه‌داري و آمريكا را عيان ساخت. بازيكنان تيم ملي كره‌ي شمالي نيز پس از بازي اول در جام جهاني 2010 از اردوي تيم ملي فرار كردند و به اين صورت فشاري را به دولت خود وارد آوردند. برخي از بازيكنان تيم ملي فوتبال ايران نيز در اعتراض به انتخابات دهم رياست جمهوري در يكي از بازي‌هاي ملي مچ‌بند سبز زدند و همراهي خود با مردم و اعتراض به دولت را نشان دادند.<br />فوتبال ،لبخند معشوق است<br />حرکات فوتبالیستهای محبوب بر چمن سبز مثل راه رفتن معشوق است  هنگامی که عاشق نظاره گر خرامان رفتن اوست. گامهای معشوق و حرکات فوتبالیست محبوب هر دو به سان هم دل از محبوب و سمپات می  برد و او را از زمان و مکان دور می سازد و به دنیایی رویایی فرو می برد. این گامهای خرامان و دلبرانه معشوق/بازیکن است که انتظاری مضاعف را در دل و ذهن عاشق شکل می دهد تا آنجا که اگر معشوق سر قرار حاضر نشود و یا بازی تیم محبوب لغو شود و یا پخش زنده ی بازی کنسل شود هر دو به یک اندازه طاقت و قرار عاشق را بی تاب می کند . فوتبال بسان عشق ورزی عاشق با معشوق است. نگاه خیره تماشاگر به زمین فوتبال چه در استادیوم و چه در قاب تلویزیون به مثابه نگاه عاشق به معشوق است و زین سبب هر دو به یک اندازه شیرینی کام در پی دارد.اگر نرودا هم سمپات فوتبال میشد چه بسا به جای لبخند عاشق به دیدن فوتبال تاسی میکرد و می سرود: هوا ا از من بگیر ، فوتبال رانه!!<br /></p>]]></description></item><item><title>سه شعر از علیرضا عمرانی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=629</link><description><![CDATA[<p>1.<br />گاهی نمی شود <br />تمام حرفها را <br />به گاوی گفت <br />که ماغ می کشد و <br />روزنامه های صبح و عصر مرا <br />با اشتهای یک گرسنه ی معترض <br />می جود <br />گاهی نمی شود حتی .....<br /><br /><br />2. <br />بهاران بسیاری را <br />پای آن نهال نورس گردو <br />که پدر بزرگ کاشته بود <br />گریستیم و <br />به شاخه هایش <br />دخیل بستیم و <br />دامن دوشیزگانی <br />که لبهایشان را <br />کندوی عسل خواسته بودیم <br />تا شادی و آزادی را <br />درودی گفته باشیم <br />نه بدرودی <br />آه..... <br />دوباره باید از انقلاب تا آزادی <br />پیاده برگردم.<br /><br />3.<br />من از صدای تو <br />می میرم <br />فروتنانه که می افتد <br />روی سادگی من <br />و شبی که نا آرام <br />پیچیده دور گیسوی تو <br />مسیر مرا مه آود می زند <br />چقدر افتادن خوب است <br />زمین خوردن و <br />راههای دوباره بریدن و <br />به تو رسیدن <br />به تو که چقدر از مسیر گمراهی من <br />شیطان می آی ....!<br /></p>]]></description></item><item><title>راز / الف . روز ( احمد فریدمند )</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=625</link><description><![CDATA[<p>هیچ کس به آخر دنیا نمی رسد الّا من<br />که بالای نیمه شب<br />از تقطیع شعرهایم<br />پایین می آیم<br />ده هلالِ انگشت فرو می کنم به آب قنات<br />برهم زنم چهره ی تابان اَت<br /><br />با ته ریش خیس<br />پلّه<br />پلّه<br />به بستر زمهریرم بازمی گردم<br /><br />هیچ کس خبر ندارد از این راز<br />الّا تو<br />که مرا<br />تعقیب می کنی!<br />5/2/89<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از شبنم آذر</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=624</link><description><![CDATA[<p>1<br /> <br />میوه های خرداد<br /> <br /> <br /> <br /> <br />در ختان شهر<br />باتوم میدهند<br />در فصل میوه های تابستانی<br /> <br /> <br />ما<br />چایمان را <br />با گاز اشک آور دم می کنیم<br /> <br /> <br /> <br />سلاح من اما<br />چاقوی دسته سیاه آشپزخانه است<br /> <br /> <br />هر شب <br />قاتل درونم را <br />به رختخواب می برم<br />و هرصبح<br />ملافه خونی می شویم<br /> <br />تیر88<br /> <br /> <br />2<br />....<br /><br />شما<br />اگر می خواهید<br />شقیقه تان را از گلوله خالی کنید<br />کافی ست<br />چند قدم به عقب برگردید<br />ودرست<br />در لحظه شلیک<br /> بایستید<br /> <br />دموکراسی یعنی همین<br />که تپانچه پدر بزرگ را<br />مثل جانوری تاکسی درمی شده ؟؟؟ شبنم عزیز متوجه نشدم!<br />به موزه ببری<br />و این جهان مجهز به دور بین مدار بسته را<br />به قصد قدم زدن در جهان بهتری<br />ترک کنی<br /></p>]]></description></item><item><title> تعدد راویان / علی رشوند </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=623</link><description><![CDATA[<p>رمان را که ورق می‌زنی فصل‌بندی آن  برخلاف اکثر رمان‌ها نظرت را جلب می‌کند: دوازده راوی  درباره حوادث   داستان به اظهار نظر می‌پردازند که عبارتند از (جعفری، پرویز، سارا، ماه منیر، غلام، مراد، فرید، سهرابی، کل حسن، سالار،  استوار غفوری، قنبری )<br />رمان با بازگویی دو ماجرا به موازات هم، پیش می‌رود. یکی ماجرای مربوط به  پرویز، جوانِ مهندسی است که ازطرف سازمان میراث فرهنگی برای تعمیر کاروانسرایی متروک  به زنگی آباد مامور شده است و ماجرای دیگر یافتن جسد «سارا» در دشت دقیانوس است که از غلام - یکی از مردان زنگی‌آباد - حامله شده و توسط پدرش، سالار، زنده به گور شده است.<br />داستان با قصه‌های کهن مشرق زمین که گنج یابنده در اکثر اوقات به گنج نمی‌رسد و همیشه عامل ثانوی  گنج را به غارت می‌برد تطابق و همخوانی دارد در رمان " پرسه زیر درختان تاغ" یابندگان مجسمه (مراد و پرویز ) به غلام اعتماد می‌کنند  او هم مجسمه را به سرقت می‌برد.<br />در داستان " پرسه زیر درختان تاغ " عنصر خیانت نمودی آشکار و برجسته دارد آدم‌ها درنده خو، موقعیت طلب و غیرصادق‌اند و جسارت ارتکاب خیانت را به طور آشکار دارند بعنوان مثال:<br />«زنده به گور کردن سارا توسط پدرش، سالار، تصادف کردن با  عابر در شبی تاریک و انداختن جسد عابر توسط  پرویز و مراد توی قناتی خشک، گلوله خوردن سالار توسط استوار غفوری به محض فرار  و...»<br />به گمان من سارا و رابطه‌اش با غلام  باور پذیر است اما باورپذیری  زنده به گور شدن او  توسط  پدرش کمی مشکل است. نمی‌شود  تصور کرد کسی بی‌مقاومت و آنجور تن به مرگ و زنده به گور شدن دهد.<br />آدم‌های داستان همه بد دهن هستند حرمت‌ها در ظاهر حفظ نمی‌شود و در مراوده ها  فحش و کنایه است که نثار همدیگر می‌کنند  این ویژگی حتی به پرویز، مهندس جوان شهری، نیز سرایت کرده است و چیز جالب‌تر اینکه هیچ کس از دیگری  به خاطر نیش زبان ناراحت نمی‌شود به عبارت دیگر قبح شکستن ارزش‌ها از بین رفته است و زنگی‌آباد در حال فروپاشی است بعنوان مثال به چند مورد اشاره می‌شود:<br />"شاطرعلی ترش می‌کند و...  فحشی می‌پراند تف می‌کند روی زمین: " بر خرمگس  معرکه لعنت ..." (ص 21)<br />یا<br />"جعفری می‌گوید : گمانم همان است حالا با این پیرمرده آشغال جمع کن می‌گردد معلوم نیست کدام گوری می‌روند." (ص 39) <br />یا<br />"غلام گفت:  زن تو کجا بود الدنگ"  (ص43)<br />یا<br />"می‌گوید:  فضولی موقوف  جفنگ تحویلم نده ، کارت را بکن (ص 63)<br /><br />نویسنده می‌کوشد نشان بدهد که کشته شدن سالار نتیجه‌ی زنده به گور کردن دخترش است که تایید کننده باور خون بی ‌گناه زمین نمی‌ماند و همه به سزای اعمالشان در این دنیا می‌رسند<br />داستان انگشت تاکید براین نکته می‌گذارد در جامعه سنتی و بسته‌ی زنگی آباد، آنچه مهم است  سنت و عرف  است.  نفی سنت، مساوی است با حذف فیزیکی و زنده به گور شدن آدم‌هایش همچنانکه سارا قربانی آن گردید.<br />پرویز نماد روشنفکر منفعلی است که محیط و فضای زنگی‌آباد او را به شکل و قامت خویش درآورده است. اوهم مثل اهالی زنگی‌آباد می‌اندیشد و در یک مورد استثنائی -که بعید هم به نظر می‌رسد- او و مراد گنج را به غلام می‌دهند که سابقه اخلاقی‌اش را می‌دانند.<br />زنگی‌آباد یک روستای دور افتاده از شهر است اما با شهر ارتباط دارد  اما این ارتباط در تحول آدم‌هایش هیچ نقشی ندارد آدم‌ها در باتلاق باورهای زنگی‌آباد غرق شده‌اند حتی  در نزدیکی زنگی‌آباد کارخانه‌ای غیر فعال دیده می‌شود که نشان دهنده‌ی آن است که «در زنگی‌آباد اراده برای تغییر باور و پیشرفت نیست.»<br />"نمی‌دانم مردم چه جوری این‌جا زندگی می‌کنند چرا این خاک خشک را ول نمی‌کنند و کوچ نمی‌کنند بروند یک جای سرسبز آدم اینجا برای یک چکه آب می‌میرد و زنده می شود جز مارمولک و چارتا و نصفی گرگ و شتر خرفت هم که حیوانی ندارد" (ص53)<br />با ماجرای اول داستان که  مجسمه دختری از خاک بیرون کشیده می‌شود و در روایت موازی‌اش دختری بنام سارا مدفون می‌شود گرچه ظاهرا ارتباطی نیست اما تداعی این نگرش است که زنگی‌آباد هنوز در عصر زنده به گور کردن آدم‌هایش  به سر می‌برد مجسمه دختر به عنوان سند گذشته زنگی‌آباد و سارا به عنوان سند جنایت نسل امروز زنگی‌آباد قابل تامل است.<br />تعدد راویان داستان از نقاط قوت داستان است که باعث شده  از زاویه دیدهای مختلف  حوادث روایت شوند که  همین ویژگی بر جذابیت اثر  «چنگیزی» افزوده است.<br /></p>]]></description></item><item><title>یادداشتی بر رمان «دلقک و هیولا» اثر پیتر اکروید /  فرحناز علیزاده</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=622</link><description><![CDATA[<p>«دلقک و هیولا» اثر پیتر اکروید تلفیقی از شعر، مقاله، نمایشنامه، گزارش های روزنامه ای و حتی زندگینامه است و از در کنار هم گنجاندن سبک هایی چون گوتیک، ناتورالیسم، رئالیسم، پلیسی و کار آگاهی در آثارش سود می جوید. اما به هیچ وجه نویسنده ی پلیسی نیست، چون پا در عرصه ی جامعه شناسی و فلسفه می گذارد. <br /> دلقک و هیولا باورها و خرافات را به چالش می کشد. اکروید در این اثر اسطوره ها را هم به لحاظ فردی و هم به لحاظ دیدگاه جمعی به چالش می کشاند. در صفحات ابتدایی کتاب می خوانیم«در میان بدویان و عبریان، "گلم" به معنی موجودی خیالی و افسانه ای است که ساحر یا خاخامی آن را خلق کرده است؛ در معنای لغوی چیزی است که شکل ندارد... می گفتند از خاک سرخ خلق شده در نیمه قرن هجدهم ،آن را با ارواح و دیوهای خونخوار مرتبط می دانستند.»(ص12). در«دلقک و هیولا» اکروید با به نمایش گذاشتن قشرهای مختلف و طرز برخورد شان با خون آشام لندن- با کمک طنز قوی - نشان می دهد که اسطوره ها چیزی جز باورهای خرافی ما از خود و جهان پیرامون مان نیستند. حیات افسانه ها و اسطوره ها نه تنها به میزان حقارت ما از زندگی بلکه به علت ترس ما از جهان ناشناخته است.«اگر انسان می توانست در ایمنی کامل به سر ببرد ،شاید هیچ گاه دست به ساخت افسانه ها نمی زد.»(همان)از همین رو است که هر فرد " گلم  لایم هاوس" را به شکلی می بیند و برای خود تفسیری جداگانه دارد . مرغ فروشی که  از خرابه ای رد می شود او رامی بیند که خون می لیسید و دیگری او را به شکل موجود رنگ پریده ی بی چشمی می بیند که در وضعیت جنون آمیزی به سر می برد. آقای اوری کتاب فروش معتقد است «چشمهایش مثل چشم گاو می درخشد» و دیگری می گوید که او نه از خاک سرخ بلکه از ماده یا فلز با دوام دیگری ساخته شده است و جالبتر آن که این باور بر رهبران مذهبی و دولت مردان نیز اثر گذار است. «پدر روحانی کلیسای هولبورن این قتل ها را با دود  دودکش های لندن مقایسه می کرد .» و« دیگر رهبران دولتی دستور دادند روسپیان را دستگیر کنند. که ظاهرا برای  نجاتشان از فعالیتهای گلم لایم هاوس بود.» بدین ترتیب هر فرد بر اساس ترسی که از هیولا دارد او را تفسیر می کند و به همین علت است که افسانه ای به افسانه ی دیگر پیوند می خورد تا عمیق و ریشه دار تر شود.قتل های «خانواده مار» به قتل های اخیر پیوند می خورد تا بانی مراسم مذهبی خاص شود. «فقط بر این باورشان صحه می گذاشت که مراسم مذهبی راز آمیزی صورت گرفته و لباس فروشی خیابان راتکلیف روزگاری معبد یک خدای ناشناخته بوده است.» ترس از مرگ، بانی پایداری خرافه و سنتی چون نگه داشتن لباس مرده گان و یا خون خشک شده ی مقتولان برای دفع بد شانسی و بدبختی می شود.« رسم بود که لباس مرده را پاره می کردند و تکه های آن را برای یادگار یا رفع جادو به جمعیتی می فروختند ک به محل آنجا (اعدام هجوم) آورده بودند. این  اسطوره جمعی آنچنان در ناخود آگاه فردی ریشه می دواند که وقتی قاتل در روزنامه می خواند که به او نام " گلم لایم هاوس" داده اند احساس غرور و دلگرمی می کند.« به هر حال " گلم لایم هاوس" مفهومی تقریبا فرا طبیعی دارد. نام موجودی اسطوره ای را به من داده بودند و همین موضوع که می دانستم جنایات بزرگ می توانند بلافاصله به قلمروی متعالی تری تبدیل شوند، دلگرمم می کرد.»  الیزابت زن بازی گیری  است که نمایشنامه شوهرش را در خفا به اتمام می رساند و آن را بر خلاف میل شوهر به  صحنه درمی آورد.اما وقتی می خواهد نوشته هاش را در منطقه لایم هاوس برای روسپی ها و به دفاع  و شفاعت از آنان به نمایش بگذارد ،مورد تمسخر قرار می گیرد. به سخره گرفتنی که بانی از بین رفتن چیزی برای همیشه در او می شود. « خودم را تسلیم آنها کرده بودم- در واقع این چیزی بود که اتفاق افتاد- و حالا دیگر قابل برگشت نبود. چیزی را از دست داده بودم- حالا یا عزت نفسم بود یا آرزویم...» از این رو او که مکافات چیز های زمینی را توی همین جهان می داند و معتقد است دنیا سیاه و خشن است ، دست به جنایاتی می زند که به او نشاط می بخشد. الیزابت با به خدمت گرفتن " اولین مورتیمر" نه تنها مستخدمی برای خانه بلکه معشوقه ای برای شوهرش به دست می آورد تا با فرو کش کردن غریزه شوهر در امان بماند. الیزابت اتفاقات را طوری برنامه ریزی می کند تا آن دو دست به خیانت بزنند. او با این نقشه  کمبود و عیب خود در را امر زناشویی «فرافکنی» می کند. تا بدین گونه با نقشه ای از پیش تعیین شده، عیوب خود را از چشم ها بپوشاند و عیب دیگری را بارز و آشکار کند تا « بالاخره فرمانفرمای خانه» شود. از سوی دیگر او کسی است که در طی زندگی ،نقاب درست و حقیقی برای خود نداشته است. الیزا که از کودکی مورد بی محبتی مادر قرار گرفته، مدام در نمایشنامه به نقش های مختلف تن درمی دهد و گاه حتی با لباس مردانه در خیابان های شهر ظاهر می شود .او که در بی هویتی خود دست و پا می زند بعد از ازدواج با جان کری گرچه به آرامش نسبی می رسد ولی چون از کودکی فقدان ارتباط جنسی در ناخود آگاه او با روحش عجین شده، نمی تواند نقش خانم خانه به طور کامل ایفاء کند. از این رو است که به نقاب دیگری تن می دهد.او بعد از مسخره شده توسط افراد فرو دست لایم هاوس بازی یا نقش واقعی خود را در اسطوره ها پیدا می کند. او برای خود نقابی مردانه خلق می کند. نقابی که یونگ آن را در کتاب مبانی نقد بدین گونه توضیح می دهد« هر فرد باید نقابی اجتماعی و هماهنگ با سایر اجزای هئیت روانی داشته باشد.کسانی که دچار بروز اختلال روانی هستند، نقابی خشک و تصنعی دارند. نقابی کاذب و انعطاف ناپذیر» الیزا نقاب کاذبی از اسطوره ها به صورت می زند و با این نقاب عمل کشتار انسان ها را برای خود توجیه می کند. « من مرتکب قتل نمی شوم بلکه افسانه ای را زنده می کنم.» او همچنین با نوشتن یادداشتهای روزانه جای همسرش به نوعی دیگر گناه خود را به دیگری نسبت می دهد.«خاطرات روزانه را به نام او نوشتم،تا یه روزی مردم دنیا او رو نفرین کنن.» اما دیدگاه نقد روانشناسانه در این اثر تنها مختص به الیزابت کری نیست.از نشانه های دیگر ناخود آگاهی می توان به حضور زندگی در متن ،تاثیر متقابل نویسنده بر متن و متن بر نویسنده توجه داشت.اکروید در اثرش از«جرج گیسینگ» مقاله نویسی نام می برد که از زندگی خود در متن هایش استفاده می کند.فروید معتقد است «نویسندگان خواسته یا ناخواسته نشانه هایی از زندگی خود در متن می گنجانند. چراکه آنها  تنها از طریق نوشتن است که آرامش می یابند و مجالی برای حضور» و این دقیقا حکایت زندگی جرج است که تنها هنگام نوشتن و خواندن در موزه آرامش واقعی را کسب می کند و  در پس حرف ها و نوشته هایش تجربه مستقیم خود را پنهان می کند.<br />حرف آخر در باب بینامتنیت اثر با آثار دیگر؛ فقط آن که  گفته شود«نوشته او(جرج گیسینگ) دقیقا پیشزمینه ی نوشته های چارلز بوث شد که نه سال بعد تحت عنوان کار و زندگی مردم لندن چاپ شد.»(ص162) و یا «قتل های لایم هاوس حدود هشت سال بعد به طور غیر مستقیم به رمان تصویر دوریان گری نوشته آسکروایلد کشیده شد... این قتل ها الهام بخش صحنه ی معروف نقاشی های جیمز مکنیل ویسلر نیز بودند...و در چنین شرایطی بود که سامرست موام و دیوید کارراز- که آنموقع هنوز بسیار جوان بودند-  به علاقه خود به نمایش پی بردند.»(ص195،194) و خواننده عزیز را ارجاء بدهیم به پایان کتاب و مقاله «تفسیر بینامتنی اثر نوشته سعید سبزیان» که خود مقوله کاملی در این باب است.<br />این رمان به انضمام یک مقاله در باب بینامتنیت این اثر به قلم سعید سبزیان و همچنین سه مصاحبه ی گزینش شده از اکروید منتشر شده و دید روشنی به خواننده می دهد تا دنیای این نویسنده را بشناسد.  ترجمه  روان و سلیس مترجمان(سعید سبزیان و انیسه لرستانی) خوانندگان را در جهت کشف معنا  یا معناهای متعدد یاری می رساند.<br /></p>]]></description></item><item><title>قهوه / غزاله زرین زاده</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=621</link><description><![CDATA[<p>پنجره ات را بسته ام<br />تا دیوارهایم را<br />فرو نریزی<br />وقتی شناور می شود حس ات<br />از لای پرده اتاق خوابم<br />تا رومیزی گلدار روی میزم<br />که می چرخد به دور قفسه کتاب و<br />به صدا در می آورد گیتار را<br />قهوه ی تو دم کشیده است!<br />و من روی مبل پارچه ای دستبافی<br />تو را زندانی کرده ام<br />و تو پنجره مرا !<br /></p>]]></description></item><item><title>مرئی یا نامرئی / آنا شکراللهی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=620</link><description><![CDATA[<p>من اطلاع یا گناهی ندارم<br />باید به بندگان مختلف خدا رجوع و سلام کرد<br />بعد از آن ها پرسید:<br />به کدام یک از منظومه های شمسی علاقه دارند<br />من یا علیه من؟<br /><br />ما چند نفر فضای زیادی داشتیم<br />جای همه می شد<br />الا اعظم یا الله العظم؟ یا الّا اعظم ؟<br />او بزرگتر از آن بود که در فضا پیاده اش کنیم<br /><br />من شرم یا با کسی فرق ندارم<br />جلوی گروه ما را نمی شود گرفت<br />وقتی بازی را می برند<br /> و اضافات را از بین<br /><br />تو در همین طبقه پرت می شوی<br />جلوی سقوط تو را <br />با هیچ ابر نرمی نمی شود گرفت<br />من هم بدون این که از این جا به جایی بروم<br /> خداوند را می بوسم<br />البته این از نظر بچه های گروه من چاپلوسی ست<br />ولی من به آن ها<br />و آن ها به من و لب هایم<br />اهمیتی نمی دهند<br /><br />هر چقدر فاصله ی ما کمتر می شود                                                  <br />بیشتر دوست دارم به تو صدمه بزنم                                                         <br />نزدیکتر بیا<br />و با تلسکوپ به من نگاه کن<br />من دیده می شوم<br />                                                                 1383<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از حسین طوافی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=619</link><description><![CDATA[<p>1 - اي كاش مي شد به مغازه اي رفت و گفت <br />                      <br /> براي لانگستون هيوز <br /><br /><br />يك ني لبك به من بدهيد <br />با چشم هايي سياه <br />رود خانه و ماه هم <br /><br />يك شهر به من بدهيد <br />با دو خيابان  ِ موازي <br />بازيگرانش <br />               تنهايي <br />  <br />و يك برگ هم مي خواهم <br />با يك جفت كفش راحتي <br />فرهاد و كولي ها را هم <br /><br /><br /><br /><br />رشت – آذر 1386 <br /><br /><br /><br /><br />2 - درفتن ات ...<br /><br /><br /><br /><br />كلام ناممكن <br />چنارهاي سترون <br />آن دست رفتن <br />رفتن ات <br /><br />آشوب در من مي پيچد <br />مشتي سايه <br />كه از حريم امن پياده رو ها <br />                               رفته اند <br /><br />خستگي تب آلوده ي نور <br />بازي برگ ها <br />برگ بازي  ِ عابران <br />رفتن ات <br />آن دست ِ رفتن <br />رفتن ِبرگ بازي  ِ عابران <br /><br />رفتن ات <br />بازي برگ ها <br /><br /><br /><br />رشت – خرداد 1387<br /><br /><br />3 - تاج ريزي ها  <br /><br /><br /><br />                 براي       شاعر <br />                 نازنيني چون محسن آرياپاد  <br />                                               <br /><br />وقتي تاج ريزي ها <br />رو به پهنه اي  غريب بال مي كشند <br />سايه ها در ذهن مي خوابند <br />شريان <br />       بند مي آيد <br /><br />بين دو رنگ مي ماند      شهر <br />عابران  ِ زردي <br />از پشت پلك ها<br />تصاوير ناتمام<br />خانه مي برند<br />و سرخي ها <br />تاج ريزي هاي مرده را <br />لاي سنگ ها پنهان مي كنند  <br /><br />آخرين تاج ريزي <br />فصلي پيش از اين بود <br />با بادي كه مدرنيته  مي آورد <br />عابران  ِ سبز <br />عابران  ِ سرخ<br />عابران روشن <br />عابران تيره <br /> <br /><br />از جگن ها مرداب مي آيد و <br />از قايق موتوري ها <br />قاه قاه ِ درخشش دندان هايي <br />كه كمي از صلح كند تر اند <br /><br />مسافران سرخ !<br />مسافران سبز!<br />مسافران تيره ! <br />مسافران روشن ! <br />زردي را در جيب هايتان پنهان كرديد <br />با شب پره رقصيديد <br />و چشم هايتان <br />تن پوشه ي خوابي عميق انتظار مي كشيد <br /><br />من اما <br />با اليوت <br />لب  ِ خَمي آرام مي نشينم <br />قلاب بيانداز رفيق ! <br />با حسين طوافي     قزل آلا بگير <br />و پس از آن <br />از راهي كه آمده اي باز گرد <br />رقص تاج ريزي ها <br />بر تب خال زدگي  ِ مرداب <br />چيز عجيبي است <br />كه هرساله اتفاق مي افتد <br />آنها گاه <br />با سايه هاي بلند شان <br />به صورت خورشيد ترك مي اندازند <br /><br /><br /><br />سايه ها <br />پاي دكه ي روزنامه فروشي  اند <br />لاف  ِ‌روز <br />لحاف  ِ شب مي شود و كفاف  ِ فكر <br />هشدار داده اند <br />مرداب     ماندگار نيست <br />از تخيل كمك مي گيرم <br />مي توانم  ببينم <br />پدربزرگ هايمان <br />از كنار مرداب مي گذشتند و پابلوس دود مي كردند <br />آنها به فكر هيچ سايه اي نبودند <br />تنها به تاج ريزي  ِ فصل فكر مي كردند<br />كه دست هاي بلند نحيف اش را <br />در سرخي مرداب <br />خواهد شست <br />و سوار بر اسبي  پير <br />از تپه هاي  روشن  ِ تعريف <br />بالا خواهد رفت  <br /><br /><br /><br />آرامم <br />و به تاريخ  فكر مي كنم <br />با او ماهي مي گيرم <br />مي دانم آنها <br />سايه ي بلند شان را <br />از صورتم <br />بر نمي دارند <br /><br />مرداب براي فردا مي خوابد <br />و تاج ريزي ها <br />براي مرگ فردا <br />آماده مي شوند <br /><br />غازيان – اسفند 1387<br /></p>]]></description></item><item><title>ایستگاه فوبیرلند*  / سارا محمدی اردهالی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=618</link><description><![CDATA[<p>سوزن‌بان جوانی هستم<br />سر ساعت باید<br />با کلاه و کروات <br />در ایستگاه‌ بایستم<br />گاهی قطار باری رد می‌شود<br />کوزه‌ها و سفال‌های اخرایی، جسد <br />گاهی قطار مسافربری <br />فالگیرها و کشیش‌های پیر، سربازها <br /><br />هرگز نپرسیده‌ام درون کوزه‌ها چیست<br />کوپه‌های بویناک کجا می‌روند<br />سر دو راهی<br />ریل‌ها را <br />وصل یا قطع می‌کنم<br />دو راهی که نمی‌دانم به کجا می‌رسند<br />شب‌ها بی‌خوابی می‌کشم<br />از ازدحام آدم‌ها در ایستگاه‌<br />همیشه ترسیده‌ام<br />از این که آدم‌ها زیادند <br />ایستگاه‌ها کم<br />از اخراج شدن<br /><br />چندی است <br />دشت را مه گرفته<br />هیچ کس مرا نمی‌بیند<br />کتری را با کرواتم از روی آتش برمی‌دارم<br />کلاهم را از پنجره<br />پرت می‌کنم بیرون<br />من شانس اخراج شدن را از دست داده‌ام<br /><br />20 فروردین 89<br /><br />* فوبیرلند <br />Phobeerland<br />دشتی سر سبز که یک بار برای همیشه در مه فرو رفت، شمال خیالات من<br /></p>]]></description></item><item><title> مدد عشقی ،هنوز عاشق بود / محمود مظفری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=617</link><description><![CDATA[<p>صبح بود که بچه ها جنازه تکه تکه شده اش را کنار ریل قطار پیدا کرده بودند. از خال روی بازویش فهمیده بودند، کیست. کسی نام واقعی اش را نمی دانست. هرکس به سلیقه‌ی خود ، برایش نامی  انتخاب کرده  بود؛ خانواده‌ی ما بهش می‌گفتند: مدد عشقی، <br />این نامی بود که پدرم بعد از اینکه فهمید مدد عشقی  مرا در حال غرق شدن از آب گرفته به جای پیر عشقی، برایش انتخاب کرد.  همسایه‌ی کناریمان می‌گفت:<br />« بی دلیل زده توی گوش بچه ام» بهش می‌گفت:<br /> «خُل عشقی»<br />هرکسی هم که می گفت: <br />«مدد عشقی! ،خل عشقی! ، شاه عشقی!» سرش را برمی گرداند به سمتش تا بشنود چه می‌گوید. اگر کاری داشتی سرش را می چرخاند به سمت آفتاب، می‌فهمید که تا آمدن قطار خیلی وقت دارد؛ می‌آمد ، باغچه - جلوی حیاط - پشت بام و هر جای دیگر را که می‌گفتی، تمیز می‌کرد. <br />همیشه سگ ناقص‌اش همراهش بود. می‌فهمید ما ازسگ بدمان می‌آید.  سگ را با اشاره‌ی دست، جلوی در حیاط می‌خواباند و خودش می‌آمد توی حیاط تا  کارش را شروع کند. <br />    رفتم کنار ریل تا ببینم چه به سرش آمده.  خانه‌اش دورتر از آبادی بود؛ توی جنگل زندگی می‌کرد. مردم غذایش را در مقابل کاری که انجام داده، بهش می‌دادند. خودش می‌گفت: <br />«من که غذا نمی‌خورم برای سگم هست. شاه جان که بیاید بهش می‌گویم ؛ شما چقدر خوب هستید.» همه‌ی حرفی که همه ازش شنیده بودند فقط همین بود. بعضی می‌گفتند به ما گفته:<br /> « شاه جان به خاطر این همه محبت‌تان به من، دوستتان دارد»<br />کنار ریل شلوغ بود، می‌گفتند: <br />«طوری قطار بهش زده که دقیقا به پنج قسمت تقسیم شده. یک دست  و یک  پایش یک سمت ریل و یک دست ویک پای دیگرش سمت دیگر ریل. تنش روی ریل له شده بود سرش را کسی پیدا نکرد.» <br />    مادر  مرا می فرستاد تا بروم دنبالش و بگویم بیاید باغچه را تمیز کند. می‌گفتم:<br />« مادر! همین دیروز باغچه را تمیز کرد» مادر آشغال‌های توی خاک‌‌انداز را می‌ریخت توی سطل زباله و می‌گفت: <br />«آخه  مجبوریم برای اینکه غذا را پس نفرسته، براش یه کاری بتراشیم»<br />    همه‌ی مسیر را کنار ریل  پیاده می‌رفتم تا به جنگل برسم. خانه اش پایین تپه بود، با فاصله‌ی بیست دقیقه‌ای از ریل.<br />در خانه‌اش که رسیدم، داشت هیزم خورد می‌کرد. می دانستم سلامم را جواب نمی‌دهد، اما سلام کردم و گفتم: <br />«مدد عشقی! مادرم می‌گه بیا باغچه را تمیز کن » دست روی سر سگش کشید، به آن سمت آسمان که آفتاب بود، نگاه کرد. تبر را به کنده درخت زد و به همان حالت رها کرد. دستمالی از جیب درآورد و قطرات عرق سرد پهنای صورتش را خشک کرد.  دست اشاره داد به  سگ و بغض سرفه‌اش را  با چند اخ اخ اخ  تف کرد روی زمین.<br />   انعکاس نور در شیئی همه‌ی توجه اش را جلب کرد. سلانه – سلانه  در حالی که دستش را از روی سر سگ بر نمی‌داشت، به سمت درختی رفت که  شیئی زیر آن برق می‌زد. همیشه شب‌هایی که باران می‌بارید، از زیر خاک اشیائی بیرون می‌آمد. مدد عشقی قبل از حرکتش به سمت ریل قطار یا آبادی؛ اشیاء را از خاک بر می داشت با  دستمال پاک می‌کرد و گوشه‌ی اتاق جا می‌داد. خم شد شیئی را برداشت، نگاهش که به جیوه سابی شیء افتاد، آن را پرت کرد روی تل سنگی ؛  صدای تکه تکه شدنش را که شنید به تل سنگی نگاه کرد.    <br />      هرگز توی آینه نگاه نمی‌کرد، حتی از افتادن تصویرش در آب اکراه داشت. هرگز حوض آب را تمیز نمی‌کرد.<br />     سگ موازی پای مدد عشقی در جریان مخالف باد ایستاده بود. مدد عشقی نگاه زمان‌سنجی به سمت خورشید انداخت.  قدم‌هایش را با شتاب برداشت. سگ موازی قدم‌های مدد عشقی با سه‌پا می‌شلید و به سختی راه می‌رفت. مدد عشقی دستمال توی مشتش را باز کرد و در حالی که جلوی سوراخ دماغ‌اش گرفته بود ، فین کرد  و به خورشید با دست سایبان کرده روی چشم، نگاه گذرایی انداخت. قدم‌هایش را شتاب بیشتری داد تا به بلندای تپه رسید. سگ ده‌ها قدم عقب‌تر می‌شلید و با همه‌ی تقلا دنبال رد قدم‌های مدد عشقی خود را بالا می‌کشید. <br />مادر از رادیو شنیده بود که قرار است به دلیل تعمیرات ریل این مسیر تعطیل شود. پدر گفته بود:<br />« حالا  از کی شروع می‌کنن؟» مادر گفته بود:<br />« مدد عشقی  با این شرایط  چطور کنار می‌آید؟» پدر خندیده و گفته بود: <br />«شاید فراموش کند» مادر گفته بود: <br />«باید حواسمون  بهش باشه» <br />مدد عشقی هر روز در همین ساعت این مسیر را بی‌وقفه با هیجان دیدن «شاه جان» می‌رفت.  همه‌ی روزهایی که مطمئن بود قطار می‌آید و حتی روزهای جمعه که مطمئن بود، قطار نمی‌آید. مدد عشقی با سگش می‌رفت و تا ظهر منتظر می‌ایستاد.<br />  قطار که می‌آمد از ناپیدا؛ با خط ضعیف سوء چشمش به پیشوازش  می‌نشست و بعد از گذر تا عمق پهنای نگاهش قطار را مشایعت می‌کرد. دستی به پشت سگ می‌کشید، چین پیشانیش پرپشت‌تر می‌شد و چشمش برقی می‌زد. همه‌ی راه آمده را آرام  بر می‌گشت تا خانه‌اش.<br />  داخل خانه که می شد روی سطح چوبی که هم صندلی، هم میز غذاخوری، هم تختخواب بود، می‌نشست. دست دراز می‌کرد، روزنامه‌ی چهل سال پیش را بر می‌داشت، ورق می‌زد تا به این خبر می‌رسید. <br />( به نقل  از خبر نگار  روزنامه‌ی  «اطلاعات»  دیروز قطار اهواز ـ تهران به دلیل ریزش کوه واژگون شد و بیست نفر از هموطنان در این حادثه جان سپردند) به نام  «شاه جان» در لیست جان سپردگان که می‌رسید، روزنامه را  پرت  می‌کرد، کف خانه و دراز  می‌کشید.<br /> سگ لنگ لنگان خود را کشاند به گوشه‌ی خانه، سگ سرش را به دیوار کشید و خودش را خواراند.<br />   پدرم می‌گفت: «تا آنجا که من یادم است مدد عشقی بیش از سی سال همه‌ی این مسیر را  رفته است.» روزهای جمعه که  قطار نمی‌آمد هم می‌رفت،  کنار ریل قطار  و تا دورترها که سوء چشمش یاری می کرد، خیره می‌ماند – دستش را  از پشت سر توی هم  می‌بست و رو به سگ می‌گفت:<br />«قطار شاید بیاید» <br />البته کسی نشنیده بود، اما پدر می گفت: <br />«ما که از دور زیر نظر گرفته بودیمش می‌دیدیم لبش تکان می‌خورد»<br />   قطار که نمی‌آمد. انگشت سرما زده‌اش را توی جیب کت می‌چپاند و بی‌اهمیت به دستی که باید روی سر سگ بکشد، مسیر رفته را  بر می‌گشت تا نزدیک شدن به خانه خط نگاهش را از روی علف‌ها برنمی‌داشت. پهنای صورت نمورش را با دستمال از جیب بیرون کشیده، خشک می‌کرد. به خانه که می‌رسید، سرش را از چارچوب کوتاه در می‌دزدید.<br />   سرش را پایین انداخته بود که مادر آمد کنار باغچه و بهش سلام داد و بی‌آنکه منتظر جواب سلام باشد گفت:<br />« مدد عشقی! آقامون از گل‌هایی که دیروز کاشتی خوشش نیومد. می‌خوام همه‌ی نشاءها را در بیاری و بریزی بیرون» مدد عشقی  نشاءها را یکی یکی می‌کند و گوشه‌ی باغچه توی کفه‌ی بیل می گذاشت و مادر غذا را توی دستمالی پیچانده و کنار باغچه  گذاشت و  گفت:<br /> «مدد عشقی! این غذا را هم با خودت ببر» همین بهانه‌ی غذا رساندن مادر به مدد عشقی باعث شده بود که هیچ وقت توی باغچه  چیز سبزی نباشد. <br />مدد عشقی سرش را از روی زمین برداشت و به مادرم نگاهی کرد و سرش را چرخاند روی زمین .<br /> زن همسایه آمد در حیاط تا «خُل عشقی» برود باغچه‌ی آنها را تمیز کند. مادر که فهمید حلیمه  آمده تا ببردش، گفت:<br />« حلیمه خانم من امروز غذاش رو آماده کردم، تو فردا کارت رو بهش بده»<br />حلیمه  گفت:<br />« پس به خُل عشقی بگو فردا بیاد باغچه‌ی ما را تمیز کنه»       <br /> نرمه بادی افتاده بود توی خانه؛ برگ‌های روزنامه‌ پهن شده بود روی پشت سگ. صدای خش‌خش باد افتاده توی روزنامه نبود که مدد عشقی  چشمش را باز کرد. در باز خانه را با همان حالت دراز کش با پشت پا بست و دستش را جمع کرد توی سینه.  دست به دست شد. نگاهش پیچید توی خانه. دست عصا کرد به سطح چوبی و روی دو پا ایستاد. روزنامه را از روی سگ برداشت - تا زد و توی طاقچه جای همیشگی‌اش گذاشت. شکلی از بی‌رمقی روی پلک‌های سگ، سیاهی چشمش را محو کرده بود. مدد عشقی به سمت در رفت و در را تا نیمه تا زد. برگشت به سمت سگ، پاهایش را با همه‌ی قدرت پرت کرد توی نرمگاه شکم سگ.  سگ زوزه‌ای کشید  تلو تلو خوران راه تا زده‌ی در را گرفت.<br />   چوب خوش تراشی را که روزها بود روی آن کار می‌کرد، از زیر سطح چوبی برداشت و دست رفته تا طاقچه را با برداشتن  چاقو  برگرداند. تا بامداد پای  چوبی را برای سگ تراشید.<br />      بی‌اذن صدای زنگ ساعت، تنها طبق عادت سحرخیزی‌اش بیدار شد. ته مانده‌های شام شب را ریخت، جلوی سگ.  دست ضمختش را به پشت سرما نشسته‌ی سگ کشید.  نشست همه‌ی غذا خوردن سگ را با همان وسواسی که او را هر روز می‌برد تا  پیشواز قطار، نگاه کرد و رو به سگ لبخند بخیه شده‌ای روی گونه شکل گرفت.<br />  پوست آویزان زیر آرواره‌ی سگ را گرفت و  سگ را توی بغل کشید. آن پای سگ را که ناقص بود گرفت و کشاله‌ی ران سگ را، محکم کرد توی پای چوبی تراشیده شده و با تکه چرمی به پشت سگ مهار زد. قلاده‌ی سگ را گرفت و به آرامی سگ را  تشویق کرد روی چهار پا راه برود. سگ پای چوبی را به زمین می‌زد. درد رهایی از پاهای چوبی در حرکات سگ آنچنان آشکار نبود که مدد عشقی را قانع کند، سگ با سه تا پایش راحت‌تر است و این ارث مادرزادی را حاضر است تحمل کند، اما این ابزار ساخته‌ی دست مدد عشقی، نه.   <br /> مدد عشقی همه‌ی وقت مانده تا زمان آمدن قطار را  به راه بردن سگ گذراند. خورشید آن ساعت از روز، وقت رفتن به پیشواز «شاه جان» بود را نشان می‌داد و سگ که حس دویدن ، نامحسوس  روی نبض پایش می‌زد.<br /> مدد عشقی چکمه را پوشید. در خانه را بست و با سوتی سگ را ترغیب کرد دنبالش بیاید.  سگ همه‌ی مسیر جلوتر از قدم‌های مدد عشقی یورتمه می‌رفت. بازیگوشی‌های سگ لبخند حجیمی را بخیه می‌زد روی گونه‌ی مدد عشقی. با همه‌ی یورتمه رفتن‌های سگ، مدد عشقی قانع نشد که شاید سگ چندش‌اش می‌شود که تکه چوبی را به تنش محکم کرده باشند و شاید. تلو تلو نخوردن‌های سگ را دلیل محکمی می‌دانست که پای تراشیده را صواب ببیند.<br />مادر چای به دست پدر داد و ازش خواست سری به مدد عشقی بزند. آخر چند روزی ازش خبری نبود، من هم که می‌رفتم دنبالش نمی‌آمد. مادر می‌گفت: «از وقتی که تعمیرات ریل شروع شده مدد عشقی دیگه آبادی نمی یاد.» پدر قول داد فردا صبح برود و هر جور شده راضیش کند که به آبادی سر بزند.  <br />مدد عشقی سر چرخاند به آن گوشه از آسمان  که آفتاب  در ابرها، سطحی را آفریده بود که انگار با ماژیک نارنجی حاشور خورده بود. بالا رفتن از تپه را با نرمی باد مقابل، کوتاه می‌کرد. حس خستگی توی ساق پا و پشت کمر، مدد عشقی را وادار کرد دستش را ستون کند به کمر و کمی آرامتر راه برود. سگ دقایقی بود که به بلندای تپه رسیده و می‌توانست خط پیچ و تاب خورده‌ی ریل را ببیند. سگ به پایین تپه نگاه کرد. <br /> مدد عشقی نفس نفس زنان سر چرخاند به پهنای نارنجی آسمان، آخرین وضعیت خورشید را به سرعت چرخش سر و گردن دید. حس شنیدن صدای قطار مثل باد وضع حملی، همه‌ی بدنش را منقبض کرد. قدم‌هایش را شتاب داد، بی‌آنکه به موس موس کردن‌های سگ که به پیشوازش آمده بود، توجه کند. توجه‌اش به صدای قطار بود. دست به زمین کشید، علف‌های سینه‌ی تپه را به مشت گرفت و تن‌اش را بالا کشاند.  بلندای تپه نفس تازه نکرد دست به پشت سگ گذاشت از زمین بلند شد و ایستاد. دستمال را از جیب بیرون کشید و خیسی منتقل شده از علف‌های توی مشتش، را با وسواس خشک کرد. انگشت، تهدیداش را رو به  سگ تکان داد خم شد و دستی به  پای چوبی سگ زد.<br /> در آن فاصله  از ریل قرار گرفت که باد قطار تعادلش را به هم نزند و صدای نزدیک شدن قطار زیر گوشش، مطمئن شد جمعه نیست. قطار با همان سرعتی که همه این چهل سال گذشته بود رد شد و مدد عشقی با همه خاشاکی که از باد قطار  به سمتش می‌دوید، نگاهش را از پنجره‌های قطار  برنگرداند. <br /> دستش را روی سینه جمع کرد، رگ‌های متورم شده‌ی زیر پوستش انگار رد ریلی و قطاری بود  که همه این سی سال  از جلو نگاه  دو دو زده اش گذشته بودند.   <br />    آخرین کوپه که رد شد  سگ دوید پشت سر قطار. سگ بی توجه به سوت مدد عشقی؛  موازی ریل می‌دوید و مدد عشقی دست سایبان کرد بالای چشم و با همه سوء چشمش  سگ را می‌دید که هنوز پشت سر  قطار می‌دود .<br /></p>]]></description></item><item><title>شعر سیمین بهبهانی از دیدگاه فمینیسمِ فرانسوی / سید شهاب الدین ساداتی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=616</link><description><![CDATA[<p>فمینیسمِ فرانسوی حرکتی روان شناختی- زبان شناختی و رادیکال است که به طور عمده در دهه های 70 و 80 میلادی توسط سیکسو، کریستوا و ایریگری شکل گرفته است. در این نوع حرکت که به طور وسیعی متاثر از نظریات زبان شناسانه است، به طور عمده به تفاوت های نوشتار زنان و مردان می پردازد. مهمترین اصطلاح در این حرکت ادبی-زبان شناختی «نوشتار زنانه» است که در آن نوشتار زنانه را بر خلاف نوشتار مردانه نوعی نوشتار دورانی، غیر خطی و متکثر می دانند که تنها زنان قادر به خلق چنین نوشتاری هستند. در این نوع نوشتار زن از تجربیّات و از بدن خویش می نویسد و این را بهترین گزینه برای بیان استقلال و زنانگی خویش می پندارد. این نوع نقد ادبی (فمینیسم فرانسوی) روشی بسیار مهم و در خور توجه برای نقد و بررسی اشعار و داستانهای زنان است که از این گذر می توانیم به تفاوت های نوشتار زنان و مردان پی ببریم. در ادبیات فارسی یکی از زنان شاعری که می توانیم نام ببریم سیمین بهبهانی است که نوشتار او می تواند به خوبی بیان کننده و روشن کننده ی نظریات فمینسیت های فرانسوی در مورد ویژگی های نوشتار زنانه باشد.  <br /><br /><br />مقدمه:<br /><br />     سیمین بهبهانی (متولد ۲۸ تیر ۱۳۰۶ در تهران) نویسنده و غزل‌سرای معاصر ایرانی است. او به خاطر سرودن غزل فارسی در وزن‌های بی‌سابقه به «نیمای غزل» معروف است. سیمین خلیلی معروف به «سیمین بهبهانی» فرزند عباس خلیلی (شاعر، نویسنده و مدیر روزنامه اقدام) و نبیره حاج ملا علی خلیلی تهرانی است. پدرش عباس خلیلی (۱۲۷۲ نجف - ۱۳۵۰ تهران) به دو زبان فارسی و عربی شعر می‌گفت و حدود ۱۱۰۰ بیت از ابیات شاهنامه فردوسی را به عربی ترجمه کرده بود و در ضمن رمان‌های متعددی را هم به رشته تحریر درآورد که همگی به چاپ رسیدند. مادر او فخرعظمی ارغون (۱۳۱۶ ه.ق - ۱۳۴۵ ه.ش) دختر مرتضی قلی ارغون (مکرم السلطان خلعتبری) از بطن قمر خانم عظمت السلطنه (فرزند میرزا محمد خان امیرتومان و نبیره امیر هدایت الله خان فومنی) بود. فخر عظمی ارغون فارسی و عربی و فقه و اصول را در مکتبخانه خصوصی خواند و با متون نظم و نثر آشنایی خوبی داشت و زبان فرانسه را نیز زیر نظر یک مربی سوئیسی آموخت. او همچنین از زنان پیشرو و از شاعران موفق زمان خود بود و در انجمن زنان وطن‌خواه عضویت داشت و مدتی هم سردبیر روزنامه آینده ایران بود. او همچنین عضو کانون بانوان و حزب دموکرات بود و به عنوان معلم زبان فرانسه در آموزش و پرورش خدمت می‌کرد. پدر و مادر سیمین که در سال ۱۳۰۳ ازدواج کرده بودند، در سال ۱۳۱۰ از هم جدا شدند و مادرش با عادل خلعتبری (مدیر روزنامه آینده ایران) ازدواج کرد و صاحب سه فرزند دیگر شد. سیمین بهبهانی ابتدا با حسن بهبهانی ازدواج کرد و به نام خانوادگی همسر خود نامبردار شد ولی پس از وی با علی کوشیار ازدواج نمود. او سال‌ها در آموزش و پرورش با سمت دبیری کار کرد. او در سال ۱۳۳۷ وارد دانشکده حقوق شد، حال آنکه در رشته ادبیات نیز قبول شده بود. در همان دوران دانشجویی بود که با علی کوشیار آشنا شد و با او ازدواج کرد. سیمین بهبهانی از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۶۰تنها به تدریس اشتغال داشته است و در طی این سالیان حتی شغلی مرتبط با رشتهٔ حقوق را قبول نکرد (ویکیپیدیا).<br /><br /><br />فمینیسمِ فرانسوی:<br /><br />     فمینیسمِ فرانسوی حرکتی است که توسط نظریه های گروهی از منتقدین و نظریه پردازانِ زن در فرانسه از جمله هلن سیکسو، لوس ایریگری و جولیا کریستوا که تحصیلاتشان در زمینه ی فلسفه، روان شناسی و زبان شناسی است شکل گرفته است. برای فهم فمینیسمِ فرانسوی باید به تئوری های این سه نظریه پرداز که متعلق به موجِ سومِ فمینیسم هستند رجوع کنیم. فمینیسمِ فرانسوی به طور کلّی پدیده ای روان شناختی- زبان شناختی است زیرا کریستوا و ایریگری هر دو از شاگردانِ ژاک لاکان بوده اند که در سمینارهای او به صورت مداوم شرکت می کرده اند، بنابراین تکیه ی فمینیسمِ فرانسوی نیز بر همین مسئله ی روان شناختی، خصوصا روان زنان تحت تاثیر نظریاتِ ژاک لاکان است. همچنین این حرکت تحت تاثیر نظریات میشل فوکو و ژاک دریدا، یک حرکت فمینیستی رادیکال به حساب می آید که هر سه نظریه پردازِ آن دیدگاهی زبان شناسانه دارند. حال بهتر است که به صورت جداگانه به توضیح نظریات این سه منتقد بپردازیم:<br /><br />     هِلِن سیکسو (Hélène Cixous): سیکسو که در فرانسوی سیزو نیز تلفظ می شود متولد 1937 در الجزایر از پدری الجزایری و مادری آلمانی- یهودی است. او که هم اکنون ساکن فرانسه است، در آنجا به فیلسوف، نویسنده، شاعر، منتقد ادبی و استاد دانشگاه مشهور است. از کارهای مهم سیکسو تاسیس دانشگاه پاریس 8 (معروف به دانشگاه غیر سنتی) به سال 1968 است. او پس از این به مطالعه ی فمینستی خود ادامه می دهد و همچنین به بیان عقایدش در زمینه ی آزادی و استقلال زن می پردازد. در دهه ی 70 میلادی مباحث اصلی خویش را مطرح می کند که رابطه ی زبان با جنسیت موضوع اصلی کارهای اوست. برخی از این عقاید فمینیستی را در اینجا می توان نام برد: 1- آموزش برابر برای مردان و زنان 2- استقلال مالی زنان 3- دادن آزادی جنسی به زنان 4- اجازه ی سقط جنین به زنان 5- جلوگیری از تولید مثل 6- نگهداری از فرزندان به صورت برابر با مردان 7- تولید یک زبان زنانه و اجازه ی ظهور در اجتماع 8- زن باید از کار خود به طور مستقل نفع ببرد. سیکسو همچنین در سال 1968 در رشته ی زبان و ادبیات انگلیسی موفق به دریافت درجه ی دکتری شد که موضوع پایان نامه ی او درباره ی نویسنده ی پرآوازه ی ایرلندی یعنی جیمز جویس(James Joyce) بوده است. سیکسو همچنین تا زمان حیات ژاک دریدا رابطه ی نزدیکی با او داشته است، به دلیل اینکه هر دو اصالتی الجزایری داشتند.<br />     سیکسو با تکیه بر تقابل های دوگانه در زبان به بیان نظریات خویش می پردازد که در پیکان حملات خویش نگاه مردانه، مرد سالارانه و در اصطلاح «نرینه محوری» (Phallocentrism) را مورد انتقاد قرار می دهد. سیکسو می گوید که باید در تقابل های دوگانه واسازی (Deconstruction) انجام دهیم و تقابل های دوگانه را که در آنها مرد برتر است را برعکس کنیم زیرا سیکسو بر این عقیده است که زن نه تنها نماد فقدان نیست بلکه بالعکس زن نماد باروری و تکثر است. در مقاله های Sortires)) و «خنده ی مدوسا» (The Laugh of Medusa) که در سال 1975 انتشار یافتند برای نخستین بار «نوشتار زنانه» (Female Writing) مطرح می شود. سیکسو می گوید که زبان زنانه زبانی است که زن باید با تمام ویژگی های زنانه آن را بنویسد. زن باید سکوت را بشکند. زبان زنانه باید زبان انقلابی باشد تا بتواند در مقابل نظام مردسالارانه مقاومت کند. زن باید بدن خود و تجربه های زنانه ی خویش را فراموش نکند زیرا سیکسو اعتقاد دارد که در مورد زنان سه نوع سرکوب در تاریخ وجود داشته است: 1- سرکوب خود زن 2- سرکوب بدن زن 3- سرکوب زبان زنانه. (نک. درسنامه نظریه ادبی، نوشته ی مری کلیگز). <br /><br />     لوس ایریگری (Luce Irigaray): ایریگری زبان شناس، فیلسوف، روان شناس و نظریه پرداز فرهنگی، متولد 1932 در کشور بلژیک است که از دهه ی 60 میلادی به فرانسه مهاجرت کرد و هم اکنون نیز در فرانسه زندگی می کند. او در دهه های 60 و 70 میلادی در سمینارهای ژاک لاکان شرکت می کرد. ایریگری در سال 1968 دکترای زبان شناسی می گیرد و سپس موفق به کسب درجه ی دکترای فلسفه نیز می شود. او همچنین دارای دکترای افتخاری زبان و ادبیات انگلیسی از دانشگاه لندن است.<br />     ایریگری برخلاف فروید عنوان می کند که زنانگی ربطی به تولید مثل ندارد. در توضیح عقاید خویش و تحت تاثیر مستقیم لاکان ایریگری می گوید که فروید زنانگی زن را از بچه دار شدن می داند. ایریگری ادامه می دهد که باید به جسم مادر نزدیک شویم (بازگشت به مادر). رابطه ی مادر و دختر باید خارج از تعریف اودیپی فروید باشد زیرا فروید در تعاریف خویش این رابطه را تخریب کرده است. همچنین ایریگری تحت تاثیر نیچه می گوید که خود زبان است که نقش زن در اجتماع را تعریف می کند. ایریگری می گوید که در طول تاریخ زن همیشه همراه با طبیعت و جسمِ بدون تفکر بوده است، زن با مادر بودن یکی بوده است و در مقابل مرد نماد فردیت، فرهنگ و هویت بوده است. لوس ایریگری در برابر این نظریات تاریخی می گوید که هم زن و هم مرد باید فردیت و هویت داشته باشند و این زن است که باید آن را ثابت کند. هر دو (زن و مرد) باید بفهمند که هم به طبیعت و هم به فرهنگ تعلق دارند و غیر از این تفکر اشتباه است. ایریگری معتقد است که با تساوی زن و مرد رابطه ی انفعالی بین زن و مرد از بین می رود.   (نک. درسنامه نظریه ادبی، نوشته ی مری کلیگز). <br /><br /><br />     جولیا کریستوا (Julia Kristeva): فیلسوف، منتقد ادبی، روانکاو، فمینیست و رمان‌نویس بلغاری-فرانسوی و متولد 1941 است که از اواسط دهه ۱۹۶۰ در فرانسه زندگی می‌کند (از زمان 25 سالگی اش تا کنون). جولیا کریستوا بعد از انتشار نخستین کتابش، Semeiotikè  در ۱۹۶۹ تاثیر زیادی در تحلیل انتقادی، نظریه فرهنگ و فمینیسم گذاشت. کریستوا نیز در دهه های 60 و 70 میلادی در سمینارهای لاکان شرکت می کرده است و در سال 1973 در رشته ی زبان شناسی دکترا می گیرد. پایان نامه ی او به نام «انقلاب در زبان شاعرانه» است که بعدها نیز به چاپ رسید. او همچنین از سال 1974 به تدریس در دانشگاه های فرانسه و آمریکا اشتغال دارد. کارهای او شامل کتاب‌ها و مقاله‌های بسیار درباره نشانه‌شناسی، بینامتنیت و در حوزه‌های زبان شناسی، نظریه ادبی و نقد، روانکاوی، زندگینامه‌نویسی و خود-زندگینامه‌نویسی، تحلیل سیاسی و فرهنگی، هنر و تاریخ هنر می‌شود. او یکی از پیشگامان ساختارگرایی هنگام اوج این نظریه در علوم انسانی بود. کارهای وی همچنین جایگاه مهمی در اندیشه پساساختارگرایی دارد.<br />     کریستوا اعتقاد دارد که زبان زنانه زبانی نزدیک به زبان کودکی (نزدیک به مادر) است. کرسیتوا می گوید که زبان زنانه نشانه ای، شاعرانه، آهنگین، موسیقیایی است و از منطق علّی و خطّی پیروی نمی کند. منظور از زبان نشانه ای (زبان زنانه) زبانی است که معنایی که در آن وجود دارد ظاهر نشده است و در مقابل زبان مردانه زبانی نمادین و دلالت شده است زیرا معنا در آن در آن ظهور یافته است. کریستوا، همچون دو منتقد پیشین فمینیست که در اینجا عنوان شدند، اعتقاد دارد که زنان باید خودشان را بنویسند، باید درباره ی خودشان بنویسند. به عقیده ی کریستوا زنان در نوشتار خویش باید وارد حوزه ای شوند که خشونت در آن کنار گذاشته شده است، خشونتی که آنها را از بدنشان دور کرده است. زبان زنانه زبانی است که مربوط به دوره ی پیش زبانی و یا پیش-اودیپی (Pre-Oedipus) است، نوشتاری که دورانی و غیر خطّی است. کریستوا همچنین بر این عقیده است که مرد هم می تواند به چنین نوشتاری دست پیدا کند که در این زمینه مورد انتقاد نیز واقع شده است. (نک. درسنامه نظریه ادبی، نوشته ی مری کلیگز). <br /><br />نقدِ اشعارِ سیمین بهبهانی از دیدگاه فمینیسمِ فرانسوی:<br /> <br />     سیمین بهبهانی در اشعار خویش زبانی را برگزیده است که گویی زبانی انقلابی است که قصد رها شدن از دنیا و نظام زبانیِ مرد سالارانه را دارد. در این اشعار او به گونه ای ظریف و آهنگین در قالب ابیاتی موزون و زیبا درباره ی بدن خویش و یا جسم زنانه صحبت می کند. برای مثال در همان اولین ابیات غزلِ «این صدای شکفتن را...» می گوید:<br /><br />این صدای شکفتن را     از بهارِ تنم بشنو<br />هر جوانه به آوازی      گویدت که منم بشنو<br />  <br />این صفات از ویژگی های زبانِ زنانه است که قصد شکستن سکوت را دارد و می خواهد مرزها و محدودیت های به وجود آمده برای زنان را با صدایش (شعرش) از بین ببرد. بهبهانی این کار را با وصف احساس ها و عواطف زنانه و نیز با شیوه ی خاصّ بیان زنانه انجام می دهد. برای مثال در آخرین ابیات غزلِ «این صدای شکفتن را...» می توان این موارد را پی گرفت:<br /><br />وای حیف حریفان را     بارها شدنم بشنو <br /> این صدای شکستن را،     افتادن و رستن را <br />ای دلت همه خارایی،     از بلور تنم بشنو<br />  <br />     زبان اشعارِ سیمین بهبهانی، زبانی غیرِ خطی و دَوَرانی است، به گونه ای که برای شعر نمی توان نقطه ی آغاز و پایان در نظر گرفت و همچنین می توان جای آغاز و پایان را در این غزل ها جا به جا کرد بدون اینکه لطمه ای جدّی به معنیِ آن ها بخورد. زبان غزل های بهبهانی، زبانی پیوسته و گویی زبانی بی پایان است که سرشار از انعطاف و احساسات است.  سیمین بهبهانی با زبانِ خاصِّ خویش، استقلالش را از نظامِ زبانی مرد سالارانه اعلام می کند و نشان می دهد که قصد اصلاح دارد. به بیانی دیگر، با زبانی آهنگین و همراهِ با موسیقی که از منطقِ علّی و خطی پیروی نمی کند گسست ها را در نظامِ زبانیِ مرد سالارانه سبب می شود. برای مثال در شعرِ «هنوز موی بسته را...»، به توصیف جسم و عواطف زنانه ی خویش می پردازد و در اواخر شعر زبان و شیوه ی بیانِ زنانه ی خود را آشکار می سازد:<br /><br />به یک دل و به یک زبان،   دوگانگی چرا کنم؟<br />   <br />     هنگامی که این غزل های نو از سیمین بهبهانی را پیش رو می نهیم، آنچه در همان ابتدا زنانگی این اشعار را گوشزد می کند، عنوان این غزل ها است. عناوینی چون: «هنوز موی بسته را...»، «من زاده ام اینان را»، «رگبار بوسه» و... که هر کدام به شکلی اشاره ای به دنیای زنانه ای دارد که سعی دارد از همان ابتدا با زبانی که ساختار و دلالت های خاصِّ خود را دارد دربیفتد وبسیار بدیع و هنجار شکن باشد. از نظر اهمیت صناعت مندی در قالب غزل، بیت اول باید ضربه زننده و تاثیرگذار باشد. بهبهانی با به هم ریختن هنجارهای متداول (با توجه به جامعه ای که در آن شعرش را می سراید) میزان غافلگیر کنندگی و ضربه زنی را در بیت اول دوچندان ساخته است و با زیرکی حتی از این صنعت ادبی در خدمت ساختارشکنی مفاهیم از پیش القا شده و موجود در زبان، بهره جسته است. مثال این مطلب، را می توان در مطلع غزلِ «هنوز موی بسته را...» دید: <br /><br />هنوز موی بسته را      اگر به شانه وا کنم<br />بسا اسیر خسته را        زحلقه ها رها کنم<br /><br />ویا  درمطلعِ غزل «رگبار بوسه»:<br /><br />ای با تو درآمیخته چون جان، تنم امشب!<br />لعل گلِ مرجان زده بر گردنم امشب<br /><br />سرودن چنین اشعاری بدین گونه ( اشعار فروغ فرخزاد به عنوان استثناء) در ادبیات فارسی سابقه نداشته است. این چهار غزل  فقط نمونه ای از اشعار خانم بهبهانی است، اشعاری که در آن شاعر توانسته است، از ویژگی های زنانه اش سخن بگوید و پروای به هم ریختن هنجارهای متداول را نداشته باشد:<br /><br />آبستن رسوایی فردا منم امشب (رگبار بوسه)<br /><br />     صدای شعرِ «رگبار بوسه»، یک صدای کاملا پویا و غیر منفعل است، چرا که در جمله جایگاه نهاد را به دست آورده است و به تساوی عاشقانه رسیده است. در این شعر با توصیف هایی از تجربه های زنانه از جمله لذّت جنسی و بارداری و دیگر موارد خاصّ زنانه روبرو می شویم. برای مثال:<br /><br />آتش نه، زنی گرم تر از آتشم ای دوست!<br />تنها نه به صورت که به معنا زنم امشب.<br /><br />شاعر از کلماتی استفاده می کند که پیش از این دلالتی کاملا مردانه داشته اند. شاعر در این غزل به زبان بی مرز و رها از محدودیت های عرفی و اجتماعی دست یافته است و در متن این رهایی از زندان زبان را با شهامت به نمایش می گذارد:<br /><br />ای خشکیِ پرهیز که جانم ز تو فرسود<br />روشن شودت چشم، که تردامنم امشب<br /><br />تردامنی وشکایت از پرهیز و فرا رفتن از مرزها ، پیش از این در ادبیات این مرز و بوم، فقط مختص مردان بوده است و بس. اما آنچه بسیار جالب توجه است، رابطه ی عمیق متن با ناخودآگاه است. شعر خود نوعی سفر به ناخودآگاه و تقسیم کردن حاصل سفر بین شعر و شاعر است. ناخودآگاه چنان که فروید می گوید، مرکز انباشته شدن همه ی آن چیزهایی است که فرد در طول زندگی آن را به علت جبر بعضی عوامل، واپس زده است. شعر نوعی رویای در بیداری است و شعرهای تاثیر گذار محل ظهور این ناخودآگاهند. در شعر بهبهانی نیز ساختارهای از پیش تعیین شده ی زبانی که شاعر را آزرده است، پس از رفتن به ناخودآگاه و تلفیق شاعرانه با تخیل خلّاق، در محمل زبان شکسته می شود  و با ساختارشکنی مثال زدنی به نمایش گذاشته می شود و هنجارهای جامعه با دلیری به بازی گرفته می شود و حتی گاه از سر شوخی پا را از مرز جسارت ورزی فراتر می نهد (عبدی).<br />     اما در غزل  «من زاد ه ام اینان را...»، صدایِ شعر، زنی با تجلی یک مادر به تمام معنا است. مادری که گویی تمام فرزندان زمین را در زهدان جای داده است آنجا که با اطمینان می گوید : «من زاد ه ام اینان را»، شاعر تجربه ی مادر بودن خویش را در یک تعمیم جز به کل مرور می کند و با مشاهده ی هر انسانی، تجربه ی مادر بودن خویش را در زمزمه ی لالایی به زیبایی برای خود و مخاطب یادآوری می کند. زن در این غزل با فقدان روبرو نیست، او زنی است که بارور از عشق است و فراوانی حاصل از آن را به جهان هدیه کرده است. عاشق است و عشق می ورزد و در نقش معشوق منفعل، باقی نمی ماند. پیش ازاین  فقط شاعرانی امثالِ حافظ  بودند  که از«شهره ی عشق» بودن به خود می نازیدند و این میراث زبانی را به آیندگان منتقل کرده بودند. این ویژگی را امروز ما در شعر سیمین بهبهانی می بینیم که چگونه  مراتب وجودی و ساختارهای از پیش تعیین شده زبانی در خدمت دنیای مردانه را دوباره سازی می کند و در فرایند زبانی مهمی چون شعر، دنیایی حاصل می شود که زن در آن کاملا صاحب شخصیتی پویاست (عبدی).<br />     زن در اشعارِ سیمین بهبهانی برخلاف مرد با توجه به عقاید منتقدین فمینیسم فرانسوی نمادِ باروری و تکثر است. برای مثال در شعر «این صدای شکفتن را...»:<br /><br />هر رگم رگ ساز اینک<br /><br />و همچنین در شعر «هنوز موی بسته را...» این ابیات را شاهدیم:<br /><br />هنوز خیل عاشقان    امید بسته در زمان<br />خوشند و مست ازین گمان    که کامشان روا کنم<br /><br />در این اشعار تقابل های موجود در نظام مرد سالارانه واسازی شده اند و از سویی دیگر زبان زنانه به صدا نزدیک شده است:<br /><br />گلشنی همه هوشیاری     رسته در نگهم بنگر <br />عالمی همه بیداری     خفته در سخنم،  بشنو<br /><br />در آخر این گونه می توان نتیجه گرفت که در این اشعار سیمین بهبهانی با شیوه  ی بیان زنانه ای سر و کار داریم که قصد شکستن زندان زبان مردسالارانه را دارد. این نوع زبان، زبانی بی پایان، روشن، پیوسته و متکثر است. <br /><br />منابع:<br />ایبرمز، ام. اچ. فرهنگ توصیفی اصلاحات ادبی، ترجمه سعید سبزیان، م. تهران: انتشارات رهنما، ویراست نهم. 1388<br />عبدی، زهرا. این غزل های هنجارشکن. (naghed86.blogfa.com).<br />کلیگز مری. درسنامه نظریه ادبی. ترجمه ی دکتر جلال سخنور، الاهه دهنوی و سعید سبزیان م.، تهران: انتشارات اختران. <br /><br />Bertens, Hans. Literary Theory, the Basics. London: Routledge, 2001.<br /><br />Bressler, Charles E. Literary Criticism. Fourth Edition. New Jersy:<br />     Pearson Prentice Hall, 2007.<br /><br />Daiches, David. Critical Approaches to Literature. Second edition. New<br />     York: Longman Inc., 1981.<br /><br />Green, Keith. Critical Theory and Practice: A Course Book. London:<br />     Routledge, 1996.<br /><br />Guerin L. Wilfred. A Handbook of Critical Approaches to Literature.<br />     New York: Harper and Row, 1978.<br /><br />Hawthorn, Jeremy. A Glossary of Contemporary Literary Theory. New<br />     York: Chapell and Hall Inc., 1994.<br /><br />Lodge, David. Modern Criticism and Theory, a Reader. New York:<br />     Pearson Education Inc., 2000.<br /><br />Wolfreys, Julian. Literary Theories: A Reader and Guide. New York:<br />     New York University Press, 1999.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی کوتاه از فاطمه مزبان پور</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=615</link><description><![CDATA[<p>(1)<br />می لرزم<br />و صدف ها و مرواریدها از پوستم آویزانند<br />مردی که به من نزدیک می شود<br />از دریا آمده است<br />(2)<br />عشق جنگلی من!<br />قادر نیستم<br />ردِّ آلو های وحشی را از لبانم پاک کنم<br />متهمم<br />به بوسیدن دندان های یگ افعی<br />در شعر جنوب<br />(3)<br />پناه می گیرم<br />پشت پلک هایم<br />وقتی تو به خواب من، هجوم می آوری<br />(4)<br />بلیط دو نفره گرفته ، بهار<br />تا تو را به خانه من بیاورد<br /><br /><br /><br /><br />(5)<br />به آشپز خانه می روم<br />کسی از پشت صدایم می کند<br />نمی کِشمت به این زندگی<br />کبریت!<br /><br /><br /><br />(6)<br />هنوز باورم نمی شود<br />جایی برای خوابیدن هست که مرگ را قانع می کند.<br /><br />(7)<br /><br />با تو همراه شدم ،مرگ !<br />کدام اسم مال من است.<br /><br />(8)<br /><br />ببخش مادر<br />رنج های تو از من بزرگتر بود<br /></p>]]></description></item><item><title>عنكبوت بيوه سياه / قاسم رستم خانی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=614</link><description><![CDATA[<p>« بچه جان دستت رو بيار تو قربونت راننده ها حاليشون نيست مي زنن دست كوچولوي تو رو داغون مي كنن عزيز » <br /> ناگهان ترمز . سر بچه مي خورد به صندلي جلويي وگريه اش مي گيرد. مادرش دست به سرش  مي كشد :   « آخ! بميرم ! ذليل بشين الهي مستن انگار خير نبينين» <br />گاز دنده دنده گاز تهران يعني همين چهار تا كلمه كه ذهن ات را خراش مي دهند رژه مي روند .   مي كوبند مي كوبند مي كوبند .<br />-   « اين هم ترمينال جنوب فقط در رو باز مي كنيد مواظب باشيد» <br />-   « حاج آقا چند ؟» <br />-   « هزار تومان »<br />-   « هزار تِمِن ؟ برارجان انقده نيه » <br /><br /><br />وسايلش را پايين گذاشت . بچه هنوز نق مي زد. از توي كيفش پانصد تومان به راننده مي دهد. <br />دستمالي عرقي در مي آورد و مف بچه اش را پاك مي كند .<br />-   « خواهرم دربست بود نرخ همينه شما تهران نيامديد نمي دونيد 500 تومان ديگه بديد درسته »<br />بچه بال چادر مادر را مي كشد مادر عصباني .<br />« ذليل مرده چيه ؟ ساكت » <br />-   «  خواهرم اعصاب ما رو خرد نكن » <br />-   « بفرماييد اينم صد تِمن ديگه دست شمام درد نكنه  ما تهران بستگان داريم رفت و آمد داريم نيه برابرجان هزار تِمن نيه »<br />جواني كه صورت سوخته اش جلب توجه مي كند از كنارشان رد مي شود او آخرين جمله اي كه   مي شنود اين است :<br />« زوار آقام برارجان به خدا دست و بال پول نيست »<br />ترمينال توده اي عظيم از آهن است توده اي عظيم كه مثل عنكبوت آهني وسط شهر نشسته و    خيابان ها تارهايي كه روي تن شهر تنيده اند.<br />                                                          ***<br />ازوقتي با شوخي دوستش در چهارشنبه سوري سر و وضع صورتش اينطوري شده از رفاقت       و دوستي بدش مي آيد . پدرش دو سال بعد از آن شب وحشتناك چهارشنبه سوري فوت كرد. <br />مادرپيرش هم ازبس به او گفت دق مرگش كردي خودش هم باور كرده بود مقصرمرگ پدرش بوده هرچند دكترها گفته بودند سكته قلبي كرده است ولي چيزي كه در باور آدمي جا خوش كند كار خودش را مي كند . ناكارش كرده بود هم اين زندگي نكبت هم دردي كه باوركردن مقصربودن در مرگ پدر روحش را مثل صورت سوخته اش چروكيده كرده بود. . <br />تن به كار نمي توانست بدهد . عصبي بودنش باعث مي شد يا با دعوايي كه به راه مي افتاد خودش ديگر سركار نرود يا مثل دو ماه قبل كه سلمان از دستش به عجز آمده بود صاحب كار عذرش را مي خواست و به بهانه اي بيرونش مي كرد بهانه سلمان اين بود كه مشتري ها از برخورد او خوششان نمي آيد و آمده اند از دست او شاكي شده اند . وقت و بي وقت به فكر صبورا بود صبورا خواهر مرد ميانسالي بود كه كيف دوشي قهوه اي رنگش را روي دوش انداخته بود و گاه گاهي با نيم نگاهي به او نگاه مي كرد و دوباره صورتش را از او برمي گرداند و مشغول صحبت كردن با تلفن عمومي می شد . به خاطر صبورا تن به كار لجني داده بود كه عقش مي آمد از آن. حيف  صبورا كه برادري مثل اين حرامزاده دارد. اگر صبورا نبود حتما خفه اش مي كرد . <br />تلفن زدنش كه تمام شد توي محوطه ترمينال مردي را به او نشان داد تا دنبالش راه بيفتند . با فاصله از مرد ميانسال راه  مي رفت. كارشان طوري بود كه نبايد كسي مي فهميد دست شان توي يك كاسه است .<br />مرد ميانسال گفته بود گوشه ديوار تعاوني 7 بايستيد. او حالا خودش داشت با مردي كه قبلا نشانش داده بود صحبت مي كرد .<br />                                                          *** <br />به جاده نگاه مي كنم. اتوبوس مثل زندگي مي گذرد و گذشته پشت سر جا مي ماند مثل ترمينال كه درگذشته ام جا مانده است. گذشته به زندگي اش ادامه  مي دهد مثل ترمينال كه هنوز دارد زندگي مي كند. شايد گذشته اي كه مرده باشد بي معني است همه چيزدرهمين جا اتفاق مي افتد : در حال و در گذشته به زندگي اش ادامه مي دهد : در من. <br />آن مرد وقتي كنارم نشست  گفت : <br />« با بچه ها رفته بوديم بجنورد براي كار توي مزرعه گندم قدم مي زديم وقت درو بود خوشه هاي زرد و خوشرنگ وسوسه ام كرد يه شاخه چيدم روي دستم راه رفت عنكبوت سياه خوشرنگي بود دستم رو گزيد قلقلكم گرفت »<br />و بعد نگاهش رفت به طرف عده اي كه گوشه اي جمع شده بودند راننده عصباني ميان جمعيت گم شده بود تنها فريادش شنيده مي شد :« من بيست سال رانندم به من داره ياد مي دهد چكار كنم چكار نكنم گه مي خوره عوضي شاگرد منه اختيارش رو دارم » <br />مرد  روزنامه را توي كيف دوشي قهوه اي رنگش گذاشت . <br /> گفته بودم :« احتمالا اون قلقلك به خاطر نيش بود »<br /> گفت :« تب كردم تب چهل درجه مي گفتن من كه هذيان مي گفتم هوش و حواس درست و حسابي هم نداشتم پام رفته بود لب گور فقط ازرائيل كم لطفي كرد زنده موندم »<br />برگه مچاله اي را كه از بس تا شده و باز شده بود داشت پاره مي شد از جيب روي سينه پيراهن چروكيده اش برداشت رو به من گرفت و گفت :<br />« اين نسخه شه مثلا خير سرم رفته بودم بجنورد براي كار .» <br />بادكنك فروش از كنار من و او با عجله رد شد. ترك موتور دوستش سوار شد. به پهلوي موتور سوار زد كه حركت كند . موتورسوار چند بار گاز داد دنده عوض كرد و در ميان غرش موتور فرياد زد :<br />- « باد نخ بادكنك هاتو پاره نكنه ؟»<br />- « تو گاز بده برو شدم شد زنم پا به ماهه »<br />- « چي ؟»<br />بلندتر گفت : « گاز بده گاز زنم پا به ماهه»<br />مرد ميانسال جلوتر از من با كيف دوشي قهوه اي رنگش كه انگار جزئي از شخصيت او بود قدم مي زد. من او را اگر بدون كيف دوشي اش هم ببينم حتما به ياد كيف دوشي اش مي افتم  نمي دانم چرا ؟ اما انگار بعضي وقتها بعضي چيزها با وجود آدمها يكي مي شوند. عنكبوتي را روي زمين كنار قلوه سنگي ديدم با چوب كبريتي مشغول ور رفتن با عنكبوت شدم به ذهنم فشار آوردم تا اسم عنكبوتي كه مرد ميانسال را گزيده بود به خاطر بياورم بيوه اش را به خاطر آوردم ولي نتوانستم ربطي بين بيوه و عنكبوت برقرار كنم بيوه اش حتما براي اين به يادم آمده بود كه مرا به ياد مريم انداخت يكسال از عروسي اش گذشته بود كه شوهرش توي تصادف فوت كرد .مريم ... مريم چند بار توي ذهنم مريم را تكرار كردم كه ناگهان به يادم آمد اسم عنكبوت ، بيوه سياه بود . نفهميدم چرا ، شايد به خاطر اينكه آخرين باري كه مريم را ديدم هنوز پيراهن سياهش را از تن در نياورده بود . <br />يعني مريم مرا گزيده بود ؟ اين دفعه بدون اينكه بترسم – نه! چطور اين موضوع را به مادر – اجازه مي دهد؟ اگر اجازه ندهد باز هم من ٬ من چي ؟ ٬ من كه جراتش را ندارم دارم ؟<br />زن و مردي مشغول جر و بحث شدند كه پيرمردي احتمالا از بستگانشان بود پا  در مياني كرد :    « اي آماشالا هي جوش مز مياستي صوبي به مَ بگي مَ  وَشت مي گرفتم »آن گوشه دختر بچه هنور نق مي زد :« بگو ننووَشم بخره ‌مَ نمي خوام تو وَشم  بخري »<br />                                   <br />                                                        ***<br /><br />كنارديوار تعاوني هفت نگاهم به اوست. آنجا رو به روي همان مردي كه نشانم داده بود ايستاده . وقتي كيف دوشي قهوه اي اش را از دوشي به دوش ديگر جابجا كند بايد بدوم . هر وقت مي دوم تا بروم كيفش را بزنم و در بروم به ياد صبوراهستم تا بوي گند اين كار را احسا س نکنم .  كيف دوشي اش را جابجا كرده؟ نه ! هنوزهمان طرف است بايد حواسم جمع باشد حوصله جروبحث با او را ندارم . <br /> اين دفعه جابجا كرده. بايد بدوم . مي دوم . صبورا هل ام مي دهد. دست مي زند.   مي خندد . چقدر شبيه آبجي نرگسم مي خندد. مي دوم. نفس نفس مي زنم.  در ميان صداها صداي روزنامه فروش صداي اسد لواشكي و سرو صداي مسافرين كيف را مي قاپم .صداي ناله اي مي شنوم : « آخدا  آخدا»<br />چقدر شبيه صداي مادر است . بايد بدوم مادرم منتظر نان است. امروز رحمان  مي گفت نان هم گران شده . كيف دستم است.  مي دوم او هم دنبالم كرده ايهالناس بازي در مي آورد من هم بازي  مي كنم مثل وقتي كه توي حياط مدرسه دنبال كريم مي دويدم تا او را بگيرم. نفس نفس مي زنم . كريم رفته بالاي بلندي. حالا بايد تا رحيم بالاي بلندي نرفته او را بگيرم .دنبال رحيم مي دوم.      مي افتم. رحيم  مي ايستد. دلش برايم سوخته شلوارم پاره شده . دوباره بلند مي شوم. رحيم فرار     مي كند. من هم  مي دوم تابزنم به پشتش. پايم به ساك مسافري مي خورد  مي افتم.كريم نيست .رحيم هم نيست . به پشت سرم نگاه مي كنم او هم نيست .  <br />                       <br />                                  ***<br />                                                                          <br /> توي اتوبوس به آن مرد  فكر مي كنم بعد از مدتي يادم   هست سرم را بالا گرفتم  بدون كيف  دوشي اش روبه رويم ايستاده  بود.                                                                                   زانو زد روبه رويم و گفت :« لامسب تمام پولم توش بود ‘مداركم . همين 500تومنه با يه نسخه همين »                                                         <br />                              <br />                                       ***  <br /><br /> در ترمينال مرد ميانسال با لبخندي مرموزانه پول‌هايي را كه ازسر دلسوزي به اوداده بودند         مي شمرد و در كنار او جواني كه چهره سوخته اش جلب توجه مي كرد به فكر صبورا بود و اينكه امروز چقدر پول گير او مي آيد.<br /></p>]]></description></item><item><title>شیفته متن و موضوع / هادی اخلاقی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=613</link><description><![CDATA[<p>"هيچ" نخستين اثر داستاني "سعيد بردستاني" نه شاهكارست و نه بي عيب و نقص اما به عنوان نخستين مجموعه نويسنده جوانش اثري است خواندني ، قابل تحسين و ستايش. "هيچ" به ما نويد نويسنده اي مي دهد جدي و خلاق كه دغدغه كلمه دارد و از پس تجربه هاي نخستين ِ نويسندگي اش به خوبي برآمده است و توانسته است داستان هاي دلنشين و ماندگاري خلق كند. هشت داستان "هيچ" با عناوینی زیبا که بردستانی در انتخاب آنها سلیقه به خرج داده ، از انتخاب عناوین کلیشه ای خودداری کرده است در فاصله زماني 79 تا بهمن 83 نوشته شده اند. ترتيب زماني داستان ها به خوبي روند تكامل زباني و ذهني نويسنده اش را در رفع عيب هاي نخستين داستان هاي اين مجموعه و توسل به تجربه هاي نو نشان مي دهد.     <br />    در نخستین داستان مجموعه؛ «دخیل بردستار شروه»، تمرکز راوی بر شخصیت دختری به نام زلیخاست که بر اساس یک افسانه بومی و پس از سنگ زدن دختر، زلیخا، به گربه سیاهی که در سیاهی چندک زده است کور می شود. زلیخا کور می شود. زمینگیر می شود. پدرش و مادرش را از دست می دهد. دوا و درمان و دعا افاقه نمی کند. چشمش شور می شود. مردم رهایش می کنند و او در پیری شروه های در شرجی خوانده مادرش را در کنار دریا زیر لب زمزمه می کند. <br />    روایت داستان خطی و فشرده است. داستان بسیار سریع و در یک چشم به هم زدن روایت می شود. روایت داستان روایتی ناتمام است. <br />    «دخیل بردستار شروه» مجموعه ای از چند پلان از یک زندگی است. هرکدام از این پلان/پاراگراف ها خود می تواند داستانی باشد. به عبارت دیگر هر پارگراف می تواند خلاصه ای از یک فصل از یک رمان یا داستان بلند باشد. <br />    "دخیل بردستار شروه" بیش از آنکه یک داستان باشد یک پیرنگ داستان است که اشتباهی به جای اصل داستان به دست چاپ سپرده شده است. اصل داستان البته و به احتمال زياد تا کنون نوشته نشده است و بردستانی می تواند پیرنگش را برای تبدیل شدن به یک داستان خوب و خواندنی در آینده،بازآفرینی کند. <br />    سرعت راوی در روایت به جوهره داستان ضربه شدیدی وارد کرده است. زلیخا شخصیتی است که از لحظه کور شدن تا پیری و تنهایی ، روزگار هراس انگیز و زجر آوری را تجربه کرده است. هیچ روزگار سختی نمی تواند بر کسی به سرعت باد بگذرد. داستان به سرعت باد تمام می شود و از سختی ها، زجرها، دردها، تمناها، کابوس ها، نیازها، خستگی ها، پریشانی ها، دل مردگی ها، گریه ها و اشک ها، زمزمه ها و فریادها و ...و...و...و احساس و عواطف زلیخا هیچ به خواننده منتقل نمی شود و مخاطب را در سیر روایت با زلیخا همراه نمی کند. بردستانی بیش از آنکه توانسته باشد چند و چون زندگی زلیخا و گرفتاری ها و عذاب هایش را به تصویر بکشد و از داستان یک دنیا بسازد تنها کوشیده است ما را از چنین پیشامد و زندگی هراس انگیزی خبردار کند لذا نمی تواند احساس مخاطب را برانگیزد و درگیر کند. این عدم درگیری مخاطب، "دخیل بر دستار شروه" را به داستانی کم اثر ، ایستا و پایان یافته تبدیل کرده است. <br />   در واقع «دخیل بردستار شروه» از همه آنچه گفته شد و می بایست برخوردار می شد بی بهره مانده است و این البته ناشي از كم تجربگي و بی حوصلگی و ناتوانی نویسنده به عنوان يكي از عمده ترين ضعف هاي بردستاني در پرداخت داستان است كه در داستان هاي پاياني مجموعه تا حدود زيادي برطرف شده است.<br />   با همه کاستی ها، زبان «دخیل بردستار شروه » زبانی  قابل اعتناست و از همان اولین پاراگراف داستان کتاب ثابت می کند که دغدغه اصلی بردستانی دغدغه زبان است. بردستانی برای رسیدن به چنین زبانی کم رنج نبرده است. اگر چه زبان فوق زبان خاص بردستانی نیست و نمونه برجسته ترش را در آثار صفدری دیده و خوانده ایم. <br />   روایت در داستان دوم نیز خطی است و همانند داستان نخست، نویسنده هیچ نقشی برای مخاطب به عنوان رکن سوم آفرینش اثر ادبی پس از مولف و متن در باز آفرینی داستان متصور نیست و داستان در پایان برای همیشه در ذهن مخاطب به پایان می رسد و می میرد. <br />   پیدا شدن «تیله» گره داستان را برای همیشه راز گشایی می کند و داستان قطعیت می یابد. این درحالی است که نقش مخاطب در پویایی و باز آفرینی دو و یا چند باره داستان اگر بیشتر از مولف نباشد به یقین کمتر از ایشان هم نیست لذا عدم دخالت دادن مخاطب توسط مولف در شکل گیری داستان که آنرا می توان نوعی قتل مخاطب توسط مولف به حساب آورد ضربه شدیدی بر پیکره داستان وارد کرده است و متن را از تولد یا تولدهای چند باره و مخاطب را از کنکاش و جستجوگری محروم کرده است. <br />    تاثیر صفدری بر «آتش ته نشین » نیز هم چون سایر داستان های کتاب غیر قابل انکار است. «آتش ته نشین» نه تنها در زبان ، که در موضوع ، فضا ، دیالوگ ها ، و در یک کلام جهان داستانی خود مدیون «پریون» و«تیله آبی» صفدری است. حضور صفدری ، حضور پر رنگ صفدری ، در پس ذهن و زبان بردستانی امری انکار نشدنی است و در سطر سطر داستان های "هیچ" جاری و قابل ردیابی است. <br />   «آتش ته نشین» در یک نمای کلی به تصویر کشیده می شود و سرگذشت تیله گم شده دو پسر رهگذر کوتاه و بلند قدی است که پشتش چل تیله پیداست و در نهایت توسط «اشو» یافت می شود. <br />   فضای داستان هم چنان که گفته شد بومی است . بردستانی در ساخت فضای بومی نیز تحت تاثیر صفدری است . با این حال نشان می دهد در ساخت چنین فضایی توانایی های بالقوه ای دارد که داستان به داستان بهتر شده است به طوری که در داستان های پایانی همین مجموعه این فضا سازی به اوج خود می رسد و لحظات شاعرانه دلنشینی را خلق می کند. <br />   «بلوط های به گل نشسته»سر گذشت دختری است به نام مشکان که به عنوان شاگرد در کارگاه کوزه گری استاد سنگتراش غنی آبادی وتن تراش دیری مشغول می شود عاشق خاک و استاد می شود و در نهایت از استاد می خواهد او را با گِل گرفتن جاودانه کند و استاد شیفته و ناراضی نیز به این خواسته تن می دهد. <br />   داستان «بلوط های به گل نشسته» از زبان «گِل» روایت می شود:<br />         " هم در من که خاکم ، هم در پدرم که سنگ بود ، در ما سودای  جاودانگی بود ". /ص 25/ <br />   نویسنده در پرداخت شخصیت مشکان به یک قایده کلی شخصیت پردازی زنانه و آشنا در ادبیات داستانی معاصر به نام  زن اثیری روی آورده است. مشکان یک زن اثیری است. زنی است که اثیری بودن به او تحمیل شده است . اثیری بودن مشکان نتیجه طبیعی روند داستان و شکل گیری شخصیت های آن نیست بلکه نتیجه دخالت نابه جای بردستانی است . بردستانی ظالمانه فرصت فکر و تصمیم گیری را از شخصیت هایش سلب کرده است . دخالت بردستانی در روند شکل گیری داستان و تکامل شخصیت ها ، داستان را از روند عادی و طبیعی خود دور کرده است.<br />   راوی که خاک است هر گاه جایش را به نویسنده و یا بردستانی می دهد به جای روایت به شعار زدگی روی می آورد که نتیجه ای جز تنزل و تصنعی شدن زبان داستان در پی ندارد:<br />       «چگونه او بوی مرا نمی شنيد ،بی انصاف ؟ آيا اين همه بوی فر خاک مرا نمی شنيد ؟ آوخ که قابل نبوده ام ؟ که چون خاکم و سزاوار سرزنش» /ص28/   <br />   این شعارزدگی و پایان تصنعی داستان به پیکره داستان ضربه شدیدی وارد کرده است . مشکان ، دختر سرهنگ کردی که با تغییر رژیم شاه در کمیته مشترک خلع لباس شده است ، پس از اخت شدن با گِل ، حد می گذراند و دیوانه خاک می شود و از استاد می خواهد برای جاودانه کردنش و خلق شاهکاری که استادش آرزویش را داشته ، او را گِل بگیرد: <br />            "روزی مشکان به استاد گفت : این تندیس ها چه خوشبختند . بوی خاکشان دنیا را دیوانه می کند. زیبایشان از دور پیداست . اما من چه قدر بی نصیبم.  زیبایی دختران دوامی ندارد و بویشان هر کسی را دیوانه نمی کند . کاشکی می شد مرا هم جاودانه می کردید!<br />چه طور می شود ، دختر؟ <br />پرسیدنی که برای عمل نباشد به چه درد می خورد؟ <br />واقعاً می خواهم بدانم. شاید به کار ببندم. <br />دختر گفت: کاری ندارد مرا در گِل بگیر ، قول می دهم تندیسی زیباتر از آن ها شوم." ./ص33/<br />   روند گفتمان مشکان و استاد روندی مصنوعی و تحمیلی است. در پایان همین دیالوگ استاد راضی می شود و برای زنده به گور کردن دختر / معشوق می پرسد:<br />         "فکر این را هم کرده ای که یک عمر باید خودم را ملامت کنم؟ "/ص34/<br />    و دختر در نهایت شعارزدگی، بیانیه زیر را صادر می کند: <br />         «ما خودمان را فدای زیبایی می کنیم . شاید زمان آفریدن آن شاهکار هم فرا رسیده باشد. فقط زیرکی می تواند کسی را جاودانه کند». /ص34/<br />    مهم ترین مشکل بردستانی در پرداخت داستان هایش این است که هنگامی که به میانه داستان می رسد شیفته متن و موضوع و شخصیت هایش می شود و به سردرگمی و پراکندگی فکری دچار می شود و گیج و منگ ، رفتار دیگر گونه یی در پیش می گیرد که چندان مطلوب اثر نیست . از میانه داستان ، روایت شتاب بیشتری به خود می گیرد. نویسنده و بالطبع شخصیت های داستان تصمیم هاي عجولانه تری می گیرند و گویی که می خواهند هر چه زودتر قال قضیه را بکنند و از زیر بار روایت شانه خالی کنند داستان را به شکل ناخوشایندی به پایان نرسیده، تمام می کنند و زحمت هاي اولیه را به هدر می دهند. گل گرفتن شاگرد توسط استاد نه اختیار شخصیت هاست و نه التزام متن بلكه فقط و فقط اجبار و شاید ضعف و بی حوصلگی نویسنده است در ادامه منطقی داستان. <br />   در داستان "بلوط های به گل نشسته" فعل روایت به خاک سپرده شده است. در این داستان خاک یک عامل اسطوره ای است. عاصی کردن و عاصی شدن خصلت چنین خاکی است. برای مثال هنگامی که استاد دیری آنرا «گِل گنگ و بی زبان» می نامد حرف استاد را بر نمی تابد و مدعی می شود که او «استاد» غافل است و خاک هم زبان دارد. <br />   خاک در این داستان چیزی غیر از خاک است. این خاک زنده است و چون انسان سودای جاودانگی در سر دارد و از قضا نقش انسان را در روایت اثر نیز بر عهده گرفته است. چنین خاکی این قدرت را دارد که جذب کند دیوانه کند زندگی ببخشد به تعالی برساند بمیراند جاودانه سازد و خود نیز جاودانه شود. <br />         «اما من باید تمام عمر مدیون استاد تن تراش دیری باشم ، چنان که پدرم تا زنده بود از استاد غنی آبادی یاد کرد . در کار هر دو ما هم سروسرّّّّّ زنی بود ؛ در این جا که مشکان بود و در آن جا آن طور که پدرم می گفت زنی بود به نام گل افروز . مشکان بر بوی من دیوانه شد و به سزای آن به زیبایی جاودان دست یازید». /ص 36/ <br />    داستان «در مادیان» چهارمین داستان مجموعه «هیچ» است که گرچه داستان برجسته ای نیست اما داستان یک دستی است و از شتاب زدگی سه داستان قبلی به دور است. داستان حکایت مردی است که شبانه برای برآورد ویار و دلخوشی همسر دومش «شهری» اشکالی را شکار می کند و هنگامی که برای سر بریدنش بالای سرش می ورد اشکال با چشمای سفیدش تو صورتش می خندد و دست و دل خالو می لزرد و گرفتار وهم و ترسی می شود که داستان حول محورش شکل می گیرد. <br />   بردستانی به خوبی توانسته است اضطراب و دل نگرانی ها و دل واپسی ها و ترس وتردیدهای مرد/خالو را به تصویر بکشد و به خواننده منتقل کند. در این داستان بردستانی توانسته است بزرگترین ضعف نخستین داستانش را در این داستان به خوبی پوشش داده، به یک نقطه قوت تبدیل کند. این اضطراب و دل نگرانی از طریق رفت و واگشت ها ، دراز کشیدن ها و ایستادن ها و دودلی ها در رفتار مرد به خوبی نمایش داده می شود. حتی قیقه کشیدن نا بهنگام خروس و حرکت و نگاه مرغ و بود و نبود ماه و آفتاب در آسمان  در ساخت فضایی سرشار از ترس و تردید بی تاثیر نیستند. دیالوگ ها نیز به تکامل چنین فضایی کمک شایانی می کنند. <br />         "چیزی نشد که برگشت. آفتابه را برداشت و لخ لخ کنان هوای در دیگر سرا رفت.<br />       کجا می ری ؟/سر گورم.<br />       صدای سرفه و اخ و تف خالو مرغ های توی کندی را ترساند. وقتی برگشت داشت با نم دست کتش را صاف کرد". /ص38/<br />          "خالو استکانی را که زن با احتیاط می سراند جلوش، گرفت. دو بار حب قند از دستش توی استکان افتاد . به دستش نگاه کرد . بعد بلند شد . از این اتاق به آن اتاق کرد و با خفیف اش برگشت. در تمام این مدت زن با گوشش مسیر مرد را دنبال می کرد". /ص39/ <br />    «تشنه چای» بر خلاف چهار داستان گذشته در فضایی متفاوت اتفاق می افتد. در این داستان بردستانی از آن فضای بومی فاصله می گیرد و به تجربه جدیدی دست می زند. <br />    "تشنه چای" داستان زندگی زن و مرد تنهایی را به تصویر است که در انتظار برگشتن فرزندشان روزگار می گذرانند . در پایان داستان مرد به زن می گوید که باید به فکر بچه ای دیگر باشند و خبر مرگ فرزند را به زن اعلام می کند. <br />         "عاقبت مرد گفت :می دونی چیه ؟... باید دیگه به فکر یه بچه باشیم" . /ص51/<br />   بردستانی اگر چه می کوشد خبر مرگ فرزند را به تعویق اندازد اما ازهمان ابتدای داستان از لا به لای دیالوگ ها و توصیف احوال شخصیت ها به راحتی می توان فرجامی که در انتظار داستان خواهد بود پیش بینی کرد. <br />    زن و مرد «تشنه چای» در نهایت تنهایی به تصویر کشیده می شوند .آنها انسان هایی فراموش شده اند. مرد که خود را فسیل شیمیایی ای می نامد که سه سال گمنام بوده است و حتی کوچه را به نامش نام گذاری کرده اند چنان فضای خانه را در نهایت سکوت و سردی و تنهایی و تاریکی توصیف می کند و به تصویر می کشد که انسان را از این همه تنهایی به وحشت می اندازد گویی این خانه ، خانه ارواحی بوده است که سال هاست رنگ انسان به خود ندیده است:  <br />         "همیشه خالی بوده. می دونی که ، این خونه خیلی خالیه. الان که اومدم دیدم. انگار هیچ کس بجز تو زیر این سقف زندگی نکرده. بجز منم هیچ کس این جا کنار تو نبوده. حتی وقتی خونه نبودم ، یا وقتی جنگ بودم ، یا وقتی سی درصد رو مفت باختم. الان هم هیچ کس توی حیاط نیست، هیچ کس توی حمام دوش نمی گیره ، هیچ کس روی پشت بوم نمی دوه. می بینی که. حتی نیازی نیست که ببینی". /ص48/<br />   فراموشی و خستگی و تنهایی « تشنه چای» ، فراموشی و خستگی و تنهایی نسلی از پدران و مادران ایرانی است که در جنگ و یا در بگیر و ببند و بزن و بکش های فریادهای آزادی خواهانه و حرکت های سیاسی ، فرزندان خود را از دست داده اند. چنین کسانی که دل از هر فریادرسی بریده اند و تنها راه دادرسی خود را در کنج خانه نشینی و فریاد شان را در گریه کردن و سکوت خلاصه می کنند و می بینند. اینکه مرد و زن  در را باز نمی کنند و امیدی به پست چی و نامه ندارند وتلفن ها جز برای به هم ریختن اعصاب آدم ها به صدا در نمی آیند و مرد تلویزیون را کثافت می داند نتیجه یاس و ناامیدی چنین نسلی است ؛ نسلی که درها و دریچه های زندگی را به روی خود بسته است و بردستانی به شكل قابل تحسيني آن را به تصویر کشیده است: <br />   «هردو ساکت بودند . زن به پایین نگاه می کرد ، گاهی هم به دیوار روبرو ، یا میز پاتختی ، یا بوفه ، یا دزدکی به مرد نگاه می کرد . باد داغی با گرد و خاک زیاد و برگ درخت ها و مشماهای کهنه و پارچه ای سفید ، به روی خانه می کوبید . مرد دست زن را از گردنش جدا کرد و گرفت . دو دست زن را در دست گرفت . زن خندید .آرام آرام. بعد ناگهان به گریه افتاد ؛ گریه اش صدای عجیبی داشت . طوری گریه می کرد که تا به حال ندیده بود . گریه اش فقط گریه نبود. چیز دیگری هم بود که نه مرد می دانست نه زن ، اما می دانستند که بود». /ص 51/<br />   داستان «دست ما کوتاه » البته چیزدیگری ست . «دست ما کوتاه » همان «آتش ته نشین» است در موقعیتی دیگر. فضا ، زبان و شخصیت ها و در یک کلام فرم و ساختار همه یکی است با این تفاوت که «دست ما کوتا» داستان برجسته تری است و خواندنی تر.  <br />   راوی در اینجا نیز که توسط دیگران «آشو» یا به تمسخر «حضرت» خطاب می شود همان بچه ی ناقص و مریض است که به جای حرف زدن ، عرعر و دهانش کف می کند . راوی در ایجاد موقعیت و روند داستان عملاً هیچ نقشی جز روایت ندارد و شخصیتی ایستا و منفعل است با این او صاف بردستانی پررنگ ترین نقش و وظیفه یعنی فعل روایت را بر گردن چنین شخصیت بی زبانی گذاشته است تا با صداقت تمام به روایت بپردازد اگر چه ذکر همه این جزئیات و توصیف ها و امانت در دیالوگ ها توسط چنین شخصیتی کمی بعید به نظر می رسد اما از آنجا که هر عمل داستانی را می بایست در خود داستان مورد ارزیابی قرار داد و چه بسیار کودکانی و گاه حتی سگ و گاو و گاهی نیز سنگ و گل روایت داستانی را بر گردن گرفته اند لذا انتخاب چنین راویانی نه تنها عیب نیست که اگر به جا بوده باشد هم چنان که راوی «دست ما کوتاه » به خوبی از پس چنین وظیفه سنگین و ظریفی بر آمده است شجاعتی است که بردستانی و بردستانی ها در دنیای داستان به خرج داده و می دهند. <br />   شخصیت های دیگر داستان ، اشو، دختر همراه ، پرستار و یا دایه راوی است که همانند داستان «آتش ته نشین » نقشی محوری دارد و دو شخصیت دیگر نیز اگر چه بیشتر عمل داستانی را بر عهده دارند اما از شخصیت محوری "اشو" برخوردار نیستند پسربچه هایی هستند که در نهایت صمیمت و صداقت کودکانه شان لحظات بکر و دلنشینی را خلق می کنند. <br />   اشیا محوری و حضور پررنگ اشیا یکی دیگر از ویژگی های مجموعه "هیچ" است که نشان می دهد بردستانی سرمایه گذاری خاصی بر حضور و نقش اشیا در داستان هایش انجام داده است نقشی که در داستان های مینی مال بویژه در آثار کارور از اهمیت خاصی برخوردار است . ” تیله " در "آتش ته نشین" و "رطب" در "دست ما کوتاه " چیزی فرا تر از تیله و رطب اند. <br />   «سر یکی از نخل ها داشت می رسید به آب حوض . اما هنوز نرسیده بود باقی نخل ها رفته بودند کف حوض . به من نگاه می کردند . رطب داشتند . رطب هایشان پف کرده بود ، و وقتی تکه چوب روی آب پیچ می خورد ،رطب ها می ریختند ، و سپیدی آب خرد می شد و می رفت توی چشمم» /ص62/<br />   «سردِ سنگین» هم از حیث فضا و هم از حيث زبان و موضوع اثر متفاوتی است ونسبت به پنج داستان نخست یک سر و گردن بهتر و برجسته تر است و خواندنی تر. <br />  بردستانی در همین چند داستان کوتاه نشان داده است اهل تجربه است و جسارت کافی برای دست زدن به تجربه های تازه و نو را دارد و این البته کم سعادتی نیست. <br />   در «سرد سنگین» دو دوست ، خسته و سیاه پوش ، برای همدردی و شرکت در سوگ فرزندان دوست دیگر ، که او را عمو صدا می زدند و در درسدن درس می خواندند و اکنون در تصادفی کشته شده و قرار است تا چند ساعت دیگر در فرودگاه آنها را تحویل بگیرند به خانه دوست داغدار می روند و در ماتم زدگی خانه ، دوست عزادار، به جای گریه و زاری ، دو ساعت تمام از ماست می گوید و از کیفیت و انواع ماست ، به طوری که گویی ماست مهم ترین مسئله زندگی ایشان است . <br />   «داشت آرام آرام در مورد ماست حرف می زد . از کیفیت بد ماست می گفت . از شیر خشک . از انواع ماست هم حرف زد . مثلاً گفت که چه ماستی چه قدر با گل عرق می چسبد . از قدیم هم گفت که مردم ماست را با کنگر می خوردند . اما امروز ماست را با چیزی به اسم چیبس ذرت می خورند... ». /ص74/<br />   «خانه خالی بود و جز ما سه نفر کسی آنجا نبود حتی آسمان هم با ما نبود . فضای خانه بدطوری سنگین شده بود . آدمی که سوگوار باشد سنگین است . خانه را هم سنگین می کند . خانه طوری بود انگار در آن ، ساعت ها و ساعت ها از سوگ پسر و دختری صحبت کرده باشند . اما در خانه ساعت ها از چیزی صحبت نشده بود ، غیر از ماست»./ص75/<br />   روایت سرد سنگین خطابی است . داستان برای مخاطبی روایت می شود که در داستان حضور ندارد . در داستان اتفاق خاصی نمی افتد و قرار نیست هم بیافتد . اتفاق قبلاً اتفاق افتاده است و اینک مهمتر از اتفاق افتاده ، نگاه کردن دوست عزادار به جایی در فضا مابین کتاب و چشمش و سخن گفت از ماست است. <br />   در «سرد سنگین » همه چیز در گفتار گسسته راوی شکل می گیرد . راوی در لابه لای روایت ، نظریه هاي خود را در موارد مختلف مانند زن و خانه بی زن و مرده و... به مخاطب عرضه می دارد . به کارگیری جملات کوتاه به فضا سازی داستان کمک شایانی کرده است. <br />   نقطه ضعف «سرد سنگین » آن بخش هایی از اثر است که راوی سعی می کند با تشکیک گفتاری، داستان را به نوعی تو هم زایی دچار سازد : برای مثال راوی در جایی مدعی می شود که اگر کسی آنها را می گرفت اسمشان را نمی دانستند و حتی جای جیبشان را هم بلد نبودند این چنین گفتن از راوی ای که در هوشیاری کامل از جزئیات رفتاری خود و همراهش و از گذشته فرزندان ارشد تصادف کرده مرده که در درسدن درس می خواندند و یکی از آنها که راوی را عمو خطاب می کرده و به سیگار عادت کرده و گرایش خفیفی هم به شعر معاصر ایران دارد و خواهرش که یک سال دیگر از درسش باقی بود و از شعر بدش می آمد و به او عمو نمی گفت و کمی مردانه و خطرناک بود و به هر مناسبتی راوی را می بوسید ، نه کم ، که خیلی زیاد بعید است. <br />   «اگر کسی ما را می گرفت ، اسم خود را نمی دانستیم ، با چشم های وق زده به چشم های طرف نگاه می کردیم و چیزی یادمان نمی آمد . حتی جای  جیبمان بلد نبودیم . شاید کارت شناسایی آن جا باشد . شاید دستمان و قتی حواسمان نبود ، کارت را آن جا گذاشته باشد . شاید اصلاً جیبمان را جا گذاشته باشد . اما کسی ما را نگرفت... ». /ص71/<br />   زمزمه های آتش دوشیزه هم چون دو داستان قبلی از بهترین داستانهای این مجموعه اند و معیار کار بردستانی نیز سه داستان آخر است وهمین داستان کافی است که به بردستانی دست مریزاد بگوییم. <br />   زمزمه های آتش دوشیزه که به آتشی شاعر تقدیم شده است روایت دیگری از عشق افسانه ای فایز شاعر شوریده جنوب است به پری افسانه ای که پیش از این نیز توسط صفدری در "پریون" باز آفرینی شده است. <br />   این داستان که از آن می توان به بهترین داستان مجموعه یاد کرد داستان رفتن راوی و خانوده به جایی به نام چاه گِز است که تابستان ها به آنجا می روند و در آنجا روزی زن پری را می بیند و شبی نیز هوایی درنگه و آوازش می شود و به سمت رسوبی صدا می رود و زن را می بیند با تمام زنانگی اش که شب و آب و زمین را زیبا کرده است و می شنود که زن ، فایز را صدا می زند چنان که هر کس ببیند آتش بگیرد و بسوزد و راوی می بیند و می سوزد و بی هوش می شود و وقتی هم به هوش می آید نه پری است و نه دیدنی و نه شنیدنی و می شنود که شش سال بیهوش بوده است. <br />   «نهایت شنیدن دیدن است و من دیدم ؛ زن را که آنجا بود دیدم ، با تمام زنانگی اش گرم آب تنی بود . و از روشنی ، شیشه بود انگار ؛ اندامش آب را می برید . <br />همان وقت چیزی در من نعره کشید و رم کرد هرگز هم بر نگشت ». /ص85/<br />   «پا می کوبید و بر آب می خواند. بریده  آب از ساقش به هر سوی زمین می پاشید . میان خواندن کسی را صدا می زد، و چون صدایی نمی شنید گریه می کرد . میان گریه باز می خواند و چون به یادش می آمد ، او را صدا می زد و چون صدایی نمی شنید ، گریه می کرد ، و پا می کوبید . او فایز را صدا می زد. <br />... هر کس این را اگر می دید ، آتش می گرفت و می سوخت. و من سوختم ، و از سوختن بیهوش شدم»./ص86/<br />   « وقتی به هوش آمدم در خانه بودم و هنوز بچه بودم و بر عمر من شبی گذشته بود و دور تا دورم زن ها و بچه ها و عمه هایم بودند و از شادی گریه می کردند و مرا می بوسیدند. به من گفتند شش سال است که بی هوش بوده ام ، و در این شش سال مادرم مرده بود ...»./ص87/<br />   «زمزمه های آتش دوشیزه» اثر کاملی است و ماندني . داستانی که گپ و گفت اضافه ندارد و همه چیز در خدمت زبان و زبان در خدمت روایت است. زمزمه های آتش دوشیزه داستان عریانی است که زیبایی هایش بی هیچ حجابی به چشم می آید و مخاطب را لذت ها می بخشد. زمزمه های آتش دوشیزه به "هیچ" اعتبار و ارزش بخشیده است. <br />   زبان بردستانی در این داستان به زبان شعر نزدیک تر می شود. جملات و پاراگراف های کوتاه از ویژگی های چنین زبانی است . زبانی ساده و پیرایش شده که طراوت و سادگی و صمیمیت دوبیتی های فایز را در ذهن تداعی می کند . زبانی که بردستانی کم و بیش در تمامی هشت داستان "هیچ" به آن پای بند بوده است داستان به داستان بهتر شده است. <br />   استفاده از اصطلاحات بومی یکی دیگر از ویژگی های این زبان است که بردستانی بسیار و به جا از آن بهره برده است . دیالوگ های مجموعه که به شکل بومی بیان شده است بسیار صمیمی و دلنشین است و به فضاسازی داستان ها کمک بسیاری کرده است.<br />   «زمزمه های آتش دوشیزه» به "هیچ" و "بردستانی" اعتبار بخشیده است و به ما نوید نویسنده ای می دهد که می تواند در آینده جای پای بزرگان دیارش چون چوبک و صفدری و روانی پور بگذارد البته اگر به این تعریف و تمجید ها مغرور نشود و شهامت تجربه کردنش در طول سالیان رنگ نبازد.<br /></p>]]></description></item><item><title>نابودی / مجتبا صولت‌پور</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=612</link><description><![CDATA[<p>هیچ‌ وقت فکر نمی‌کردم قضیه این‌قدر جدی شود. اوایل به سختی حس می‌شد. یعنی که همیشه نبود. گاهی بود و گاهی هم نه. اهمیتی نمی‌دادم که منشاء‌اش کجاست. اما چند روز که گذشت قضیه واقعاً جدی شد. همه‌ی روز اطراف‌ام می‌پلکید و احساس‌اش می‌کردم. کم‌کم کار به جایی رسید که روز‌ها با من قدم می‌زد و شب‌ها نمی‌گذاشت بخواب‌ام. خیلی راحت از منفذ‌های بدن‌ام داخل می‌شد و خودش را به قلب‌ام می‌رساند. به سرم می‌زد. دیوانه می‌شدم و نعره‌زنان به سینه‌ام چنگ می‌کشیدم. حسابی گیج شده بودم. یک جور بوی مشمئز کننده بود. آدم را تا سر‌حدِ جنون از دنیا بیزار می‌کرد. <br />اوایل در این فکر بودم که نکند کُپه‌ای زباله‌ی فراموش شده در خانه دارم. یا مثلاً مردار یک حیوان. اما حضورش محدود به خانه نمی‌شد و همه جا با من بود. نگرانی‌ام اوج گرفته بود چون که تنها کسی که حس‌اش می‌کرد خود من بودم. از دوستان‌ام که در موردش پرسیدم، با خنده گفتند که نکند بوی دهان‌ات است. دکتر‌ها هم جمله‌ی معمول‌شان را تکرار کردند: همه‌چیز طبیعی است. مدتی بعد مطمئن شدم که دست نیرو‌های ماوراء الطبیعه در کار است. به جادو و جادو‌گری ایمان آوردم و به هر چیزی چنگ زدم. نتیجه اینکه کارم را از دست دادم و وزن‌ام نصف شد. خیلی هم کم می‌خوابیدم. فقط زیاد سیگار می‌کشیدم. دودش را با شدت از بینی بیرون می‌دادم. همه‌اش هم بی‌فایده. تکان تکان خوردن‌اش را درون خودم حس می‌کردم. عین خرگوشی بازیگوش بود، اما اندازه‌ی یک موش فاضلاب چِندش‌آور. اوضاع که این‌طوری پیش رفت، باورم شد که از دست‌اش خلاصی ندارم. به خودم گفتم، این لعنتی، این بو، درونی شده، و دیگر تمام. پذیرفتم که کاری از دست‌ام ساخته نیست. <br />یک روز بی‌حرکت نشسته بودم روی مبل. نه صدایی بود و نه هیچ جنبشی. به اوضاع خودم فکر می‌کردم و اینکه هوای بیرون چقدر می‌تواند خوب باشد. از پنجره درخت‌های شاداب و آفتاب گرم را می‌دیدم. ولی حتا قدرت نداشتم تا پای پنجره بروم. فقط به نابودی فکر می‌کردم و بهترین منظره‌ی تمام عمرم را می‌دیدم. آفتاب پخش شده بود روی برگ‌های سبز. یک نسیم خنک بهاری هم می‌وزید. حس‌اش نمی‌کردم، اما صدای‌اش را می‌شنیدم. از گرسنه‌گی تقریباً فلج شده بودم. به خدا فکر می‌کردم و اینکه هیچ ‌وقت به‌اش ایمان نداشته‌ام. این چیزی‌ست که همه در آن وضعیت فکر می‌کنند. آن‌وقت بو خودش همه چیز را به‌ام گفت. در فاصله‌ی یک پلک زدن، همه چیز را به من گفت. در نهایت، گردن‌ام از روی مبل به عقب سُرید. پلک‌هایم روی هم افتادند و دیگر هیچ چیز نفهمیدم.  <br /><br /><br />19/8/88<br />بندر بوشهر<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از کسرا صدیق شجاع</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=611</link><description><![CDATA[<p>تاریک<br /><br />روشن<br /><br />چراغ‌های عصر<br />چشمک می‌زنند<br />خیابان<br />       به خودش می‌پیچد.<br /><br />رفته است<br />با فال های بی‌سرانجام و<br />دعاهای بی‌برگشت     پشت سرش<br />                             کسی سال‌هاست<br />                             فراموش کرده است فوت آخر را...<br /><br />یکشنبه‌ی ابر<br />کارتن خیسی را<br />به دیوار چسبانده بود.<br /></p>]]></description></item><item><title>قطار / نجمه زارعی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=610</link><description><![CDATA[<p>من اگر تمام وجود بي پيراهنم را <br />پیراهنم را<br />                       به آتش <br />آتش بگیرم       قطار تو برايم سوت هم ...<br />اگر تمام شود    دشنه و دشنام هم... <br />نمی دهد ندهد<br />كه بادْ بادْ باد چرخیده در واگن<br />در     وا شد     گونه هایم<br />خاكسترم را به چشم مسافري <br />                 باز می شود در<br />                                 بوی بوی بو <br />دری که اگر خودم را در شیشه هایش نمی دیدم<br />تصمیمم را عوض میکنم<br /> اگر<br />تصميمش را عوض كند<br />           بر میگشتم<br />اصلاً مادر بيهوده قصه را <br />به هزار راه ميكشد <br />                 بکشد که بکشد <br />من هم دارم بالا می کشم<br />               به مرگ هم كه برویم که برسيم <br />هنوز نرسیده سوت پشت سوووووت<br />بگذار بزند توی کمرت<br />اين كلاغ شبهاي های های كودكي ام<br />             هرگز به خانه ام <br />حالا بتمرگم در کوپه ام     پدرم <br />فشار می دهم به شکمم <br />                         نميرسد<br />گمت می شوم به پشت<br />تا انگشت در واگنم بچرخانی <br />دنبالم بگردی<br />کمربندت که مرا ببندم دور تمرکزم<br />بهم می خوردم       دوباره بالا...<br /> حالم را می گویم <br />                    پلاستیک داری؟<br /></p>]]></description></item><item><title>لیلی / یزدان کاکایی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=609</link><description><![CDATA[<p>-  از بعد از ظهر تا حالا حالت تهوع دارم. چه می دونستم این جوری می شه!<br />-  خوب نگاه نمی کردی. مجبورت کردن؟<br />-  تقصیر لیلی بود مامان. من گفتم نگاه نکنيم تأثیر بد می زاره. لیلی گیر داده بود. تو میدون آسایش سنگسارش کردن. همون که رو کمربندیه و نیمه کارَس.<br />-  چه کار کرده بود؟ همونی بود که ...؟<br />-  زنا کرده بود. مرد زن دار بود دیگه.<br />- خوب کاریش کردن، کاش می دونستم اون زنیکه ی کثافتو کی سنگسارش می کنن اگه می دونستم حتماً می ر فتم ببینم. حالا دیگه بهش فکر نکن پسر گلم. لیلی چی می گفت؟<br />-  حرف های همیشگی؛ نامزد ملیکا پراید داره، نمی دونم مهری با مجید رفتن تو ویلای پدرش شمال و از این سرکوفتا.<br />- همه چی انشالله درست می شه پسرم تو هم ماشین می خری و یک کار خوب هم پیدا می کنی.<br />- چی می گی مامان؟ من فقط یه دانشجوی آس و پاسم.<br />-  درست می شه پسرم. این چهار روزه من به تو می گم کنار این کولر رو درست کن. آب از درازش میاد پایین، سقف چکه می کنه. نمی تونی بیاری ایزوبامش کنن لااقل یه کم قیر بیار ذوب کن روش بمال. بخدا همینجوری بباره آجرهای کنار کولر میاد پایین.<br />-  درستش می کنم مامان درستش می کنم. فردا می رم سر وقتش.<br />- من دیگه می رم بخوابم باز قرصت یادت نره. مرد گنده دیگه حوصله ندارم ملافه ی شاشوتو بشورم.<br />-  مامان من هر وقت خواستم بشورمش ...<br />-  حالا دیگه برو بگیر بخواب. شب بخیر.<br />-  شب بخیر.<br />                                      .          <br />    صورت لیلی بیشتر شبیه این است که داخل صورت من شده است. حرف هایش که مثل همیشه زیبا ولی ترسناک است در تمام اندام هایم می پیچد. صورتش از صورتم دور می شود و به کنده ی درختی می چسبد. او می خندد. نمی دانم شاید می خندد. می گوید: "ما به هم می رسیم، به همه چیز می رسیم. تو عشق منی."<br />    نه من اشتباه می کردم صورت لیلی اندام های دیگرش را هم دارد. با دستهایش طناب درازی را دور کنده ی درخت می پیچد و محکم گره می زند؛ طنابی کلفت که گره های زیادی دارد. می آید در کنارم می ایستد و طناب را ول می کند. فکر می کنم طناب را زمین گذاشته است. به محض اینکه بر می گردم می بینم که در پشت سرم- که الان جلوی من و لیلی است- چیزی وجود ندارد. فضای کاملاً خالی. می شود گفت اصلاً فضایی وجود ندارد. خلاء. نه، نه، پرتگاه. ولی مثل هوای خیابان های قدیمی لندن همه جا مه آلود است. صورت لیلی به طرف من می چرخد و شاید این طور می گوید که: " نترس اول من می روم پایین. بعد از چند دقیقه احتمالاً من به آن پایین می رسم آن وقت تو هم گره های طناب را بگیر و بیا. آن جا همه چیز وجود دارد: ماشین، پول، خانه و یک زندگی رویایی. من هم مثل تو می ترسم ولی می روم." شاید هم گفت:"سعی می کنم که بروم." لیلی به سمت پایین می رود، سرم را پایین پایین می گیرم تا او را ببینم. احساس می کنم سنگینی تمام اندام هایم توی پیشانی و چشم هایم جمع شده است. چشم هایش به من نگاه می کند و به سمت پايين می رود، اول صورتش در مه و دود محو  می شود، بعد دست های نازک زیبایش. نمی توانم طاقت بیاورم شاید هم، زمان در آن لحظه ی زمانی معنا ندارد. پس خیلی زود یکی از گره های طناب را دو دستی می گیرم و خود را به پایین آویزان می کنم. خیلی سبکم. خیلی. فکر می کردم که پایین رفتن از یک طناب در ارتفاع خیلی سخت تر از این حرفهاست. نمی دانستم سقوط کردن و نابودی در رویاها و آرزوهایی که شکل واقعیت به خود می گیرند این اندازه کوتاه و ساده باشد. گره های زیادی از طناب را پایین می روم. تند تند می روم شاید به لیلی برسم. کف دست هایم داغ و سوزان شده است و کم کم دارم ناتوان می شوم. یک لحظه فکر می کنم که دارم خواب می بینم و باید بیدار شوم ولی چهره ی گریان لیلی را در روبه رویم می بینم که در لبه حفره ی غار مانندی از پرتگاه ایستاده است و با ترس و لرز و گریه به من می گويد: " پایین را نگاه نکن تو را به خدا زود باش عزیزم بیا پیشم خودت را هل بده پیش من." به پایین نگاه می کنم و دریایی از قیر جوشان را می بینم. در نهایت ترس یک آدمیزاد قرار می گیرم طوری که خودم را به سمت حفره ی کوه هُل می دهم و از فرط ترس زیاد دستم را به شانه ی لیلی گیر می دهم و او را به سمت خود می کشم و خودم را داخل حفره می اندازم. در یک لحظه لیلی را در کنار خودم نمی بینم. برای نجات جان خودم او را به داخل دریای قیر انداخته ام. مگر دنیای خواب چقدر با بیداری تفاوت دارد؟! که این اندازه خونسردانه این اتفاق را حرف می زنم! جرأت نمی کنم به پایین نگاه کنم و چشم های پخته شده و جسد جوشان عشقم را ببینم. برای یک لحظه فکر می کنم که دارم خواب می بینم و بهتر است بیدار شوم ولی شدت عذاب و مخصوصن اندوهي كه دارم تحريكم مي كند تا خود را در درياي قير بياندازم اما هنگامي كه بهتر به پايين نگاه مي كنم جوی باریک زیبایی را می بینم که شاید سرچشمه اش در شمال غربی کوه باشد. لااقل من در دنیای تصور، ترجیح می دهم که اینطور باشد. روی ریگ ها و جاده ی سنگلاخ رو به رو "پراید" سفیدی پارک شده است و جوان خوش تیپی با یک لگن پلاستیکی از جوی، آب بر می دارد و به ماشین می پاشد و پرایدش را برق می اندازد. من باز هم می توانم امیدوار باشم ولی فکر می کنم برای همیشه لیلی را از دست داده ام. اگر خودم را پایین بیاندازم صدمه نمی بینم چون ارتفاع کم است ولی زندگی را دیگر نمی شود. چرا این طوری است؟! نه تصورات مرگ نه مفهوم مرگ و ترس یا لذت آن، هیچ کدام در من نیست فقط حرف و فکرش. با دو تکه سنگ تیز طناب آویزان را می برم و اضافه ی آن را پرت می کنم. طناب را به صورت حلقه ی داری در می آورم. می ترسم ولی سعی می کنم که به هیچ چیز فکر نکنم جز آرامش، آسايش و مرگ. الان مفاهیم به سراغم آمده اند. کاش به فکرِ فکرِ مرگ نمی افتادم! خودم را آویزان طناب می کنم و پاهایم را در فضای خالی رها می کنم. گلویم فشرده می شود. داد می زنم. نمی شود. دست ها و پاهایم را تکان می دهم. فکر می کنم دارم خواب می بینم که دارم می میرم یا وارد دنیایي دیگر می شوم. حس می کنم از شدت ترس و وحشت مرگ شلوارم را خیس کرده ام (در زمان کودکی، در جایی که قبلاً می نشستم مراسم اعدام چند نفر را دیدم و یادم می آید که یکی از آنان کمی قبل از مرگ شلوارش را خیس کرد). چشم هایم را به سوی مرگ باز می کنم و سعی می کنم بیشتر داد بزنم که نمی شود و در یک آن مادرم را که دستش روی شانه ام است با شدت زیاد به آن طرف تخت می اندازم.<br />                                                    .<br />-  وای خدا مرگم بده. باز خواب بد دیدی پسرم؟ ببین چقدر عرق کردی! چیزی نیست آروم باش عزیزم. باز که یادت رفته قرصتو بخوری. بوی شاشتو نگاه کن. برو تو حموم شلوار ملوارتو درآر بشورم. زیر شلواریتو خودت باید بشوری. ملافه و شلوارتو خودم می شورم. مامان فدات شه.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعرهایی از کاوه سلطانی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=608</link><description><![CDATA[<p>1 - تنگنا                                         <br /><br />همه چیز <br />از طریق چشمهای بلیط فروش سینما است<br />که ارزش‌گذاری می‌شود<br />محیطی                که در آن آواره‌ام<br />دایره‌ی دید او است<br />که باز می‌شود و بسته می‌شود<br /><br />من فراری‌ام<br />بخاطر آواز زنی<br />که می‌خواندم<br />پوستری روی دیوار!<br /><br />دستشویی‌های سینما<br />درهای کوچکی دارند<br />نگاه بلیط‌فروش<br />از میان دست‌وپای ازدحام <br />مو بر تنم سیخ می‌کند <br /><br />2 - شعری که در خواب برایم سروده بودی<br /><br /><br />بعضی برگها <br />بی‎هوا روی هم سوار می‎شوند<br />بعضی برگها<br />ساقه‎های رعنایی دارند<br />بعضی زندگی‎ها<br />مثل برگهای خزان پخش می‎شوند<br />بعضی زندگی‎ها<br />روی شاخه با باد تاب می‎خورند<br />بعضی آدمها <br />داد می‎کشند<br />و برگها را پریشان می‎کنند<br />بعضی زنها توی دامن جمعشان می‎کنند<br /><br />3 - عارفانه<br /><br /><br />خدا غارنشین است<br />ما آدمها <br />               روز نشین و روشنای شب‎ایم<br />و در غار نمی‎بینیم<br /></p>]]></description></item><item><title>زبان عرفانی / سمیه طوسی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=607</link><description><![CDATA[<p>نقد کتاب شعر به نام مادر آخرین اثر کوروش همه خانی<br />انتشارات نگاه 1386<br />منتقد سمیه طوسی<br /><br /><br />زبان به عنوان اساسی ترین راه ارتباطی بین انسان ها ، سرشار است از واج ها و آواهایی گوناگون ، که بطور قراردادی ، هرکدام بیانگر و اداکننده ی  حالات ِمعنایی می باشند و شکی نیست که این معناها ، در زبان های مختلف ،  گاهی متفاوتند و شاعر بعنوان یکی از اصلی ترین پردازنده ها به کلمه و رسالت کلمه ، می کوشد تا به ازای نقدینگی عمر ، گامی جهت تعالی کلمه بردارد و آگاه است که " تقدس کلمه " فراتر از روابط دال و مدلولی تعیین شده می باشد . پس به آفرینش دوباره درزبان می رسد که همین موجب گستردگی ابعاد ِ دلالت ها ی زبانی می گردد .<br />اما ، شناخت پتانسیل های کلمه و دست یا زیدن به معادن بکر زبانی ، تلاشی چند باره می طلبد تا افق هایی جدید در زبان گشوده شود .<br />نگاهی به آخرین مجموعه منتشر شده کوروش همه خانی ، « مادر » که شامل 53 اثر ، مینی مال ، نیمه بلند و بلند است ، گواه رویارویی با شاعری دارد که زندگی با کلمه از ارکان اصلی کارش بوده و به جد ، برای رسیدن به قله هایی تازه در زبان همت گماشته است . شناخت و وارسی تفکر شعری شاعر در این مجموعه ، برآنم داشت تا مکرر مجموعه را از زوایای مختلف دوره کنم تا ارتباطی عمیق تر با آن برقرار شود و در نهایت نزدیکی بیشتر با اشعار را  در لذتی  طولانی  برداشته باشم .<br />فروغ در مصاحبه ای عنوان می کند : « من از آن دست آدم هایی نیستم که وقتی می بینم سر یک نفر به سنگ می خورد و می شکند و دیگر نتیجه بگیرم که نباید به طرف سنگ رفت . من تا سرخودم نشکند معنی سنگ را نمی فهمم » و باز می گوید : « شعر ، درست است که در طول روزها و ماه ها در آدم ساخته می شود ، اما در عین حال ، حاصل دریافت یک لحظه است ! » پس در اینکه هر اثر ، ریشه گرفته از تجربیات و درونیات شاعر است ، شکی نیست ، تجربیاتی پرداخت شده که در ذهنی خلاق به بیانی غیر آنچه تاکنون بوده ، رسیده است تا در هیچ زمینه ای تکرار به چشم نخورد . یعنی وسعت خلاقیت هر شاعری، به درونی کردن کشف و شهود آن لحظه ی اتفاق است که مالامال بر دیگری تاثیر می گذارد.<br />مجموعه  ، مدیون گستردگی زمینه های معنایی و زبان اشعار است که بارها وبارها در ذهن مخاطب رها می شود و ارتباطی دو سویه و موفق را برقرار می کند .از این به بعد این ارتباط قوس بین مخاطب و اثر را « ارتباط موثر »  می نامیم و بعنوان یکی از گزینه های مهم در توفیق مجموعه از آن یاد می کنیم . تا آنجا /با تو سخن بگویم / که هیچ نگویی /تا هر لحظه /سخنی تازه بگویی/این ارتباط موثر گاه به دلیل انعطاف پذیری اثر تا حد مخاطب و گاه به دلیل همراه شدن مخاطب با اثر است ، به نحوی که بدرستی فضای اثر شکل بگیرد . مجموعه از لحاظ زبان ، عاطفه ، موسیقی و وو یک مجموعه یکدست است . اما بررسی و واشکافی آن نشان می دهد که نوسانات –خصوصاً از لحاظ ِ زبانی –  در کل ، یک همپوشانی مقتدر ایجاد کرده تا چنین برداشتی در پی داشته باشد . به نحوی  ، بعضی اشعار در اوج و در محبوبیت کامل و بعضی آثار _ بیشتر به دلیل عدم برقراری ارتباط موثر _در حضیض به سر می برد .هیچکس /به انتظار/زیر این شاخه/ننشسته/به کام سیب ِ تو/ اما اینکه کدام اثر در اوج قرار دارد از دید هر مخاطب یکسان نمی باشد و این امر کاملاً طبیعی است و شاید سلیقه گی ! مثلاً اگر در اینجا سلیقه را من اعمال کنم می نوشتم : به انتظار/زیر این شاخه / چه نشسته ای/سیب/رد پای تو /...حسن  ِ شعر ها ی همه خانی یکی هم در این است که دوستان اهل شعر را گرایش به این زبان ساده و پر مفهوم می کشاند . تربیت آثار ، بیشتر با یک ترتیب معنایی هماهنگ است ، نه ترتیب زبانی یا زمانی ! به نظر می رسد از شعر 1 تا پایان شعر 21 ، کتاب یک بخش و از شعر 22 به بعد بخش دیگری آغاز می شود که تنوع اشعار بخش دوم بیشتر و از لحاظ زبانی نیز باقوام ترند . در کل  مخاطب ،با فضا و معانی جدیدی  آشنا می شود ، که خود غافلگیرکننده و شیرین است . مجموعه به چند دسته تقسیم بندی می شود که هر کدام به تفکیک قابل استناد و بررسی است . اولین و مشخص ترین موردی که به وضوح در مجموعه به چشم می خورد ؛ ریشه دار بودن بعضی از اشعار ، در حال و هوا و حس عرفانی  - فلسفی شعرهای مجموعه ی قبلی شاعر  « با او کنار آمدم » است . گویا شاعر برگهای تازه ی سرشاخه های آن حس را چیده و دوباره به بارنشانده است .<br />گفتی : حق / من هستم / پس حقیقت حق کجا/ من هستم از کجا تا کجا ..... بودم : بی خبری !/ کجا شدم ؟/بی خبران ! ( شعر 9 – صفحه 22 )<br />نخست اهل دنیا / اهل آخرت / حالا اهل حق / من که اهل هیچ نیستم / اهل چه هستم ؟/ اهلی نیستم ! ( شعر 12- ص 26 )<br />کشان کشانم می برد / دریا به دریا : / ای ساقیا باده بریز/ که خورده ایم انگور تو<br />بعضی آثار با همین مولفه ، تداعی گر آثار بزرگانی چون:  شبلی /محمد غزالی /بَقلی /حافظ ، شمس و مولوی است که ریشه در هرمنوتیک شناسی شاعر از این بزرگان دارد :<br />شمع /از سوز دل/آب می شود/تا آتش را /در خود/خاموش کند.شعر 3 ص 16 تداعی گر حلاج وش بودن در طبقات صوفیه تداعی گر ذهنیت بَقلی<br />آن خطاط / سه گونه خط نوشتی / سوم اش اوست / سخن گوید / نه خود داند نه غیر خود / با خط بی خط من بنویس / اولش سخن گویم و / آخرش او می داند ( شعر 11 – صفحه 25 ) ( تداعی گرشمس )[1]<br />کلمه / با دهان خونی / آمده / دهان به دهان / چفت می کند / صدایم را / روی صفحه دل / باز می کنی / گره از کار فروبسته ی ما ( شعر 53- صفحه 77 ) ( تداعی گر حافظ )<br />و یا مولانا : ای چشمه جوشیده از چشم من / کجا ننوشیده است / که هنوز / قطره ای ام / به دریا / جرعه ای مرا / چنان شوری / می چکیدنم آرزوست ( شعر 36- صفحه 54 )<br />اما در ادامه ، زبان از عرفانی چنین شوریده ، جداشده و کم کم تشخصی دیگر می یابد . این تغییر و رهایی ، نه به صورت ناگهانی که پله پله و قدم به قدم است  . ( این ادعا با استفاده به خود آثار قابل اثبات است ) آثاری که زبان در آن ها رنگ بیشتری گرفته و آن حس عمیق عرفانی – فلسفی ، کم کم ساده تر می شود :<br />بیا به دورما / یامارا ببر به دور خود / دور بزنیم / یا برویم از یاد / یا برویم از خود ! (شعر 50- صفحه 74 )تداعی گر حالات محو و عدم و نیستی در مقابل هستی و وجود .وقتی از اوصاف خود دست برداریم و آنها را بمیرانیم و از آنها بمیریم ،تازه رو می آئیم<br />درلکنت سکوت / در آغوش خدا / گندمی تر از آبی می شوم / پرنده ای نوک بزند گوشه ی لبم / می داند / اهل کدام عاقبتم ( شعر 37– صفحه 55 )عظمت همواره در جستجوی چشمی ست که او را ببیند و خردی که همواره او را بشناسد<br />در پاسخ کدام سوالی / در خودم : / که بیخود می شوم / عقل / یا شک می کنم به یقین در خودم ( شعر 40 – صفحه 58 ) شاعر در اینجا در مقابل هستی خود سوال می شود و نسبت به پیرامون خود شک می کند که عقل درست می گوید یا یقینی که خودش به آن شک رسیده است .مرا ارجاع داد این شعر به پر سرخ سهروردی .<br />زبان هر چه از بعد قبلی فاصله می گیرد ، به عشق نزدیکتر می شود . البته این معنای این نیست که شعرهای دسته های قبل ، عاری از گوهر عشق اند ، چرا که عشق به کلمه ، اولین زیربنای آثار اوست و به عنوان اصلی ترین گزاره در تمام مجموعه دیده می شود ، ولی عشق این دسته شعرها ، ملموس تر و عشقی تنانه تر است ، که ارتباط  تری _ با وجود رگه های از عرفان _ با مخاطب بر قرار می کند .<br /> شبی ساخته ام / پرده ای از نگاهت / با دست خط ماه / جمله ای (شعر 18ص 32) می چرخی/ در دایره ی چشم ها / لبخند تو / لب پیاله ام / جامانده هنوز (شعر 6   )<br />اینطور بگویم / ماه / یک نقطه خیال است /برگونه ی تو (شعر 30   )<br />و آثار عمیق تری از عشق :<br />آغاز من با تو / دوستت دارم / تولد نخستین بود (شعر 42 ، ص 61)<br />چه مهربان نشسته ای / کنار کلماتم / با تو به آخر می رسم / از کلمات بیرون می روم / تا تو بمانی (شعر 49- ص73)<br />در چشم تو / پر می شوم / دو بال نگاهت / پرواز را (شعر 14 ، ص 28)<br />در این میان آثاری کاملاً بیرونی با مرجع ضمیر ها و تصاویر مشخص وجود دارد که مخاطب به کشف  آنها می رسد و به طور آنی ، در فضایشان قرار گرفته و درکشان می کند . در اینکه خوانش مجدد این دسته از آثار ، چقدر لذت آفرین است ، بستگی به قدرت آشنا زدایی و هنجار شکنی شاعر دارد ، که به نظر می رسد اشعار عاری از این خصیصه نمی باشند :<br />شمع / از سوز دل / آب می شود / تا آتش را / در خود / خاموش کند (شعر 3    )<br />این روزها / دروغ / صمیمی ترین حرف انسانهاست (شعر 46    )<br />آسمان / روی زمین چه می بیند ؟ /دستمال ابر / گونه اش را پاک می کند  !(شعر 5 )<br />یک لغزش / صعود را / به سقوط می ریزد (شعر5 4 )<br />همچنین نمونه های ترکیبی عالی نیز دیده می شود که ریشه در تجربه شاعر داشته ، که شاعر با شناخت باورها و افسانه ها و اسطوره های تثبیت شده در ذهن مخاطب ، دست به آشنایی زدایی زده است . معمولاً کارهایی از این دست ، اگر دقیق و سنجیده نباشند ، با شکست جدی مواجه اند ، چرا که باورهای مخاطب را دستمایه قرار داده اند و این حوزه ؛ حوزه ی حساسی است . نمونه های زیر ، از نمونه های موفقی است که به ماندگاری رسیده اند :<br />مجنون که می شوی / لیلی ات را می برند (شعر 4 )<br />سبب که می رسد / از شاخه دل می کند (شعر17)<br />زمین / دیرگاهیست / از تکرار حرفها و نگاه ها / حوصله اش سر رفته / از این است / افتاده بی خیال / زیر پای آدمیان (شعر 20 )<br />و نمونه های ا زهمین دست  ،که باورهای اجتماعی در آنها رنگ بیشتری دارد و امروزی تر شده اند :<br />آنقدرها دل مبند / یک روز / دل می کنی (شعر 44- ص 68)<br />اگر اتفاق من نبودی / برای دیگری اتفاق می شدی / فکر کن / انگار نه انگار / اتفاق هم بودیم (شعر 22- ص 39)<br />احاطه و اشراف شاعر ، به ابعاد کلمه ، گاه آثار دو پهلویی راآفریده که کاملاً ساده و صمیمی ، بر قطب چند معنایی کلمه و اصطلاحات بنـاشده و شکفتگی را در باور مخاطب به جا ی می گذارد :<br />تا آنجا / با تو سخن بگویم / که هیچ نگویی !/ تا هر لحظه / سختی تازه بگویی !<br />گندم ، زاری می کند / که گندم زاری هست / اما بوی گندم رفته است<br />همچنین یکی از پرکاربردترین عناصر در اشعار ، «سکوت» است که از بار معنایی و مفهوم عینی وآوایی آن ، از دیدگاههای مختلف ، شاعر تا توانسته کار کشیده است ، بدون آنکه به تکرار برسد .<br />چه روزگار درازی دارد / سکوت (شعر 39   )<br />در سکوت پنهان / شاعر شدم / تا به کلمه / خیانت کنم (شعر 32   )<br />هر آغازی /پایانی / هر پایانی / پایان نیست / سکوت / فاصله انداخت / فرصت باقی نماند (شعر 47   )<br />در گنجینه صدا / کلمات / سکوت را عتیقه می کند (شعر 13   )<br />موکدن و مکرران ، بر این مقوله اصرار دارم که در کل مجموعه ، معنا و مضامین تکراری دیده می شود (مثل باران )اما به هیچ عنوان در زبان ، لحن و بیان تکراری وجود ندارد . تمام آنچه بیان شده از دیدگاه کاملاً تازه ای است . گویا شاعر پنجره ای دیگر را به سمت معانی سرای مخاطب گشوده است که همین نو اندیشی و نو نویسی مخاطب را به وجد می آورد .<br /> آسمان / روی زمین چه می بیند ؟/ دستمال ابر / گونه اش را پاک می کند !<br />این حس لطیف باران است که از زاویه ای دیگر برای مخاطب بیان شده بدون آنکه نامی از آن برده باشد . این استفاده صمیمی از عناصر طبیعی ، هوش و ذکاوت شاعرانه ای را نشان می دهد که ابعاد گسترده ای از معنا را در خود مستتر و بیان کرده  است . ابعادی که شعر را به اثری اجتماعی هم تبدیل می نماید .<br />آثار اجتماعی مجموعه ، نشان از نگرش ِ باز شاعر به پیرامون خود دارد و اینکه شاعر از دغدغه های انسانی دور نیست و تعالی انسان و اخلاق از آرمانهای اوست و تمام آنکه در این حوزه نمی گنجد را ، گاه به کنایه ، گاه به درد و گاه به زبان اعتراض بیان می کند :<br />زمین / دیرگاهی ست / از تکرار ِ حرفها و نگاهها / حوصله اش سر رفته / از این است / افتاده بی خیال / زیر پای آدمیان (شعر 20 )<br />دشمن ها / دشمن را تنها نمی گذارند / دوستان ...اما/ دوست را تنها می گذارند/چه خامم هنوز / می گویم :/ دوست یا دشمن (شعر 7 ص   )<br />همه چیز را می بینند / به آینده خیره می شوم / تا آن ها ندیده اند / ببینم :/ آدم ها این روزها / همدیگر را نمی بینند / بیا/ خیره شویم / تا ببینند (شعر 8 –   )<br />و گاه اشاره به اصالتهای از دست رفته :<br />حالا گندم ، زاری می کند / که گندم زاری هست / اما بوی گندم رفته است<br />جز افکار نهادینه شده درهر منش زبانی که شاعر به تجربه کشیده و بیان کرده است و با طبع حس عاطفی که از آن ساطع شده نمی توان حضور پر رنگ عاطفه را منوط به همین دانست و حضور پررنگ مادر و تاثیر فوق العاده ی عاطفی آن بر مجموعه را نادیده گرفت . آنچه که از حس عاطفی مجموعه بر می آید ، عشق عمیق مادر و فرزندی است که تقریباً در تمام آثار شاعر دیده می شود . عشقی که به طور فطری وذاتی در همه وجود دارد و شاعر با نامگذاری مجموعه به کلمه مقدس ، مادر و همینطور تقدیم آن به ذات مقدس اش ، اصرار بر نمود بیشتر این مهم و ارادت جاودانه اش به مادر داشته است . سطرهای درخشانی چون :<br />ماه / یک نقطه خیال است / بر گونه تو<br />مجنون که می شوی / لیلی ات را می برند<br /> از سروروی ات می چکد/ پروانه / دور شمع تن من (شعر 48)<br /> و یا ابیات برجسته تر و درونی تر ی چون :<br /> دریا پری / نگاهت / گنجینه ای از سکوت / تا  راز پیکرت / پروانه وار مرا می کشد (شعر 31)<br />تو را در لفافه ای کبود پیچیدند / که بوی دلهره / طعم گس آخرین بوسه ام را / پس سکوت مردمک های بنفش / در هذیان نفرین خدا تمنا هو می کرد (شعر 43)<br />و سکوت / واژه به واژه / موهایم را می برد / چون صدایم سپید کند (شعر 43)<br />و اما صدایت / سرزمینی بود بکر که هیچ انسانی / هیچ/ الاشاعری که می خواست بداند / نخستین انسان / پیش از کلمه / چگونه عاشق شد (شعر 31)<br />همه نشان از «مادر» دارند ، بی آنکه مستقیم اشاره ای کرده باشد . چندگانگی آثار و قدرت تاویل و تعبیر شان که درابتدا نیز به آن اشاره شد مرهون همین حس دمیده شده – نه تحمیل شده – در بطن کلمات  است که آن را به گونه ای باور کرده که هیچ چیز را منحصر نکند و مخاطب بتواند شعر را از هر دیدگاهی بخواند و شعر با مخاطب کنار بیاید به طوری که در نهایت مخاطب حس کند شعر حرف دلش را زده بود !<br />به همین دلیل است که آثار تاثیر گذار عمل کرده اند و مخاطب در احساس شعر گم می شود ، به تصور اینکه شعر در احساسش گم شده است .<br />این تکامل و سیر کاربردی و راهبردی در زبان ادامه دارد تا زبان کاملاً از همه چیز رها می شود و به زبان محض می رسد . منظور از زبان محض کاربرد عالی ، و منطقی کلمات در بیان ، شکفتگی در معنا و گاه هنجار شکنی یا هنجار گریزی است که همه موجب شده تا کلامی کاملاً «شعر» اتفاق بیفتد .<br />در گنجینه صدا / کلمات / سکوت را عتیقه می کند . (شعر 13)<br />در سکوت پنهان / شاعر شدم / تا به کلمه / خیانت کنم (شعر 32)<br />باغی در چشمت / منقاری سبز / در صدای من (شعر 16  )<br />این فضاهای ایده آل زمان را به سمت بلوغی دوباره سوق داده تا اشعار نیمه بلند شماره 10 و 31 که از قیود و سنت های گذشته زبان رها تر و آثار به مدرن نزدیک شده و در نهایت بلندترین اثر مجموعه ، در بازیابی کاملاً مدرن خلق شود . شعر «3 دقیقه » یا همان شعر شماره 43 کاملاً از لحاظ زبانی با آثار دیگر متفاوت و در حیطه آثار مدرن قرار گرفته و در اوج ایستاده است .<br />آنچه که  از بررسی سیر تکاملی این مجموعه نتیجه گیری می شود ، هرمی است که  در قاعده هرم ، آثاری وابسته و نشان دار از مجموعه  های  قبلی شاعر رو به اوج  قرار گرفته و هر چه به راس هرم نزدیکتر می شود ، سیری منطقی درزبان، تجربه شده و در نهایت  در راس آن ،  شاعر با اثری مدرن ایستاده است . همین می تواند استنادی باشد که منِ مخـاطب  ؛ مجمـوعه بعدی شاعـر را مجموعه ای کاملاً مدرن که در نهایت به فرامدرن می رسد را چشم انتظار باشم !<br /></p>]]></description></item><item><title>چند شعر از حافظ حدایق</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=606</link><description><![CDATA[<p>1 ( زن )<br /> <br />در من<br /> زن مرموزی جریان دارد<br />که همه چیز را<br />به نفع خودش تمام می کند<br />مثلا گربه ای که تنگ بلور را<br />از پنجره پرت می کند<br />را از اجنه می خواند<br />و هنوز هم<br />بدون بسم الله<br />موهایش را شانه نمی کند<br />زن مذکور<br />مرا به طنابی وسوسه می کند<br />که فاصله ی دو نارنج را<br />حذف کرده است<br />و از من می خواهد که <br />خودم را<br />از پشت بام خیالم<br />به حوض آب بیاندازم<br />در من کسی جریان دارد<br />که می تواند<br />زنی باشد<br />یا جنی<br /> <br />________________________________________<br />2 ( شعر دروغ )<br /> <br /> <br />دروغ می نویسیم<br />تادوستانمان<br />ازصداقت ما سوء استفاده نکنند<br />دروغ می آییم<br />دروغ میرویم<br />وحتا تیراژکتابهایمان دروغ است<br />درترانه ها<br />خودمان را<br />دربرابرزنی قربانی می کنیم<br />که شعرهای دروغ مارادوست دارد<br />آستینمان رابالا می زنیم<br />تادورکعت دروغ بگزاریم<br />فردا<br />ازجهنمی سرد<br />سردرمی کنیم<br />ودرمی یابیم<br />که آتش دوزخ نیز<br />دروغی بیش نیست<br />________________________________________<br />3 ( زن زائو )<br /> <br />من شاعر نشدم<br />تا گیسوان بریده ی تو را<br />از زیر قیچی همین مشاطه<br />تا پای دیوار بلند چین بنویسم<br />برای زایمان هم<br />به دنیا نیامدم<br />فکر کن<br />ادامه ی این موضوع را <br />به حساب زنی گذاشته ام <br />که در همین شهر<br />در سه ماه<br />سه شکم زاییده است<br />دیگر وظیفه ی من همین بود<br />دفترم را می بندم<br />و از زایشگاه در می شوم<br />گوشم <br />پر از صدای بلند گویی ست<br />که می گوید<br />دکتر احمدی <br />به اتاق زایمان<br />و زائو که زنی خوش رنگ است<br />از پذیرش<br />به سردخانه منتقل می شود<br /></p>]]></description></item><item><title>هايكوهاي ياسوج /  رضا آشفته </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=605</link><description><![CDATA[<p>۱. <br /><br />باران نمی بارد<br /><br />                      سرمای دنا <br /><br />                                            انتظار زمین <br /><br />۲. <br /><br />بلوط های طلایی <br /><br />                   زیر پا <br /><br />                              بساط چای و آتش <br /><br /> <br /><br />۳. <br /><br />کوه رنگارنگ <br /><br />                   چشم هایش <br /><br />                                       سیراب نمی شود در این روز <br /><br /> <br /><br />۴. <br /><br />کاه و کلاه <br /><br />                 در گرداب پاییز <br /><br />                                     آرام و بی قرار است <br /><br /> <br /><br />۵. <br /><br />شهد میوه <br /><br />               زیر دندان می ماند<br /><br />                                        شادابی مردم  <br /><br />۶. <br /><br />باریکه راه سنگی<br /><br />                        پیچ در پیچ <br /><br />                                       بر بلندای آبشار <br /><br />۷. <br /><br />قلاب ماهیگیر<br /><br />                    خیزش قزل آلا<br /><br />                                          تاشوی سبز<br /></p>]]></description></item><item><title>سایه ها / محمدعلی حسنلو </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=604</link><description><![CDATA[<p>سایه های دیوار <br />به هم شلیک می کنند <br /><br />چند نفر <br />پیراهنی را از شاخه ها پایین می کشند <br /><br />نه می شود <br />به کوچه ی کناری رفت <br />نه چشم پنجره را بست <br /><br />خون <br />در دست های کسی خشک می شود <br />که مرگ از تفنگش <br />کف خیابان افتاد <br />و خانه ها <br />با چراغ هایشان <br />شاهد بودند <br />به زخمی که درخت برداشته بود .<br /></p>]]></description></item><item><title>تفریق جمعی </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=603</link><description><![CDATA[<p>کتاب تفریق جمعی شامل نقد و بررسی آثار سیزده شاعر نو پرداز از نیما تا امروز است که توسط انتشارات نگاه در سال 1389 منتشر شده است.این کتاب به تالیف داریوش معمار و در 356 صفحه به تحلیل و بررسی زاویه های ناپیدای آثار شاعرانی چون نیما،شاملو،اخوان،نصرت رحمانی،فروغ فرخزاد،منوچهر آتشی،سهراب سپهری،احمد رضا احمدی،یدالله رویایی،رضا براهنی،سیاووش کسرائی،محمد شمس لنگرودی و سید علی صالحی پرداخته است و طی آن برخی از جریان های شعری نیز مورد بررسی اجمالی قرار گرفته اند. عنوان فصل های مختلف این کتاب به این ترتیب می باشد. از ورای آن آبی بنفش نیما شاعر طبیعتِ آزادِ زبان؛/ شاملو اسطوره نیست!آنگاه که شاعر آتش حیرت را برافروخت؛ / اخوان؛ پیامبر اعتراض و اندوه شاعر اسطوره شکست؛/ میعاد در لجن، نصرت رحمانی در کمین گاه شعر؛/  آتشی، ناخدای شعر جنوب دریافتیم زندگی آنگونه که شاعر می پنداشت نبود؛/  بودای خاموش، سپهری ؛ شاعر ارزش احساسات، صحبت از سپیده دم؛/ کسرائی شاعری بلند قامت با شعری متوسط؛/ یداله رویایی ارتش یکنفره؛/ چند تن در یک تن براهنی منتقد،شاعر؛/ رمان نویس،گلی در یخ؛برخواسته در دفاع از موج نو،کنکاشی در شعر احمد رضا رحمدی/ روز در لایه های پیاز،بررسی جزئیاتی از شعر شمس لنگرودی؛/سیدعلی صالحی شاعر گفتار.<br /></p>]]></description></item><item><title>سايت نشر چشمه راه افتاد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=602</link><description><![CDATA[<p>ایلنا: در سايت نشر چشمه كه همزمان با نمايشگاه كتاب؛ راه‌اندازي شده است، علاوه بر آشنايي با تازه‌ترين كتاب‌هاي منتشر شده و نيز استفاده از بخش‌هاي خبري و تحليلي مراجعه‌كنندگان مي‌توانند با استفاده از قسمت فروش اينترنتي كتاب‌هاي مورد علاقه خود را خريداري كنند. <br />مراجعه‌كنندگان همچنين مي‌توانند با عضويت در اين سايت خبرنامه نشر چشمه شامل فهرست آثار و اخبار تازه‌هاي نشر را از طريق آدرس ايميل خود به صورت پيوسته دريافت نمايند. <br />آدرس اين سايت www.cheshmeh.ir است.<br /></p>]]></description></item><item><title>سیب نقره‌ای</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=601</link><description><![CDATA[<p>كتاب سيب نقره‌اي ماه (نقد غزل‌هاي حسين منزوي) نوشته روح اله كاظمي توسط انتشارات مرواريد منتشر شد. اين كتاب 260 صفحه‌اي با تيراژ 1650 نسخه و قيمت 4900 به چاپ رسيد. <br />از بين شاعران معاصر، حسين منزوي، به‌واسطه‌‌ي نگاه ويژه‌اش، تحول ساختاريِ چشمگيري را در عرصه‌ي غزلِ امروز موجب شد. او با رويكرد منحصربه‌فرد خويش به شعر، خاصه غزل، در طيف‌هاي گوناگون، تشخص ويژه‌اي بخشيد. كتاب حاضر تاملي است بر غزل هاي اين شاعر معاصر.<br />اين كتاب 13 فصل دارد:<br />1. مقدمه 2. مصاحبه با خانواده‌ي زنده‌ياد حسين منزوي 3. شرح حال 4. سير غزل نو 5. ميان غنچه و گل از تو گفت‌وگو شده است 6. عاشقانه‌ها در شعر ديروز و امروز 7. بازتاب نگرش عاشقانه‌ي منزوي در غزل 8. ساختار‍ِ موسيقايي 9. ساختار سبكي و زبان‌شناسي 10. نكاتي در باب چند غزل و... 11. چند قطعه عكس و دست‌نوشته از زنده‌ياد حسين منزوي 12. نمونه‌اي از غزل‌هاي منزوي 13. فهرست منابع و مآخذ<br /></p>]]></description></item><item><title>گلهای تاج خروس / مهستی محبی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=600</link><description><![CDATA[<p>به دنبال جوانک شاگرد مغازه ی بنگاهی از پله های کج و معوج خاکستری بالا رفتم و وارد آپارتمان شدم.دیوارها بلند و پنجره ها کوچک و بالا نزدیک سقف بودند.کف هال از سرامیک سفید براقی پوشیده شده بود.در اتاق خواب را باز کردم و به سمت پنجره رفتم و به زحمت بازش کردم.شاخه های سپیدار موج زدند و سرشان را تو اوردند.برگشتم و رو به جوانک  که داشت دری را باز می کرد گفتم:خوبست.همینجا را می خواهم.جوانک گفت:اینجا سرویس بهداشتی.<br />نگاهی سرسری انداختم و گفتم :مهم نیست.مهم نبود چون قرار بود تا چند ماه دیگر به یکی از خانه های ویلایی کارخانه نقل مکان کنم.رئیس روز اول قول داده بود:به محض اینکه مهندس بازنشسته ای که پستش را گرفته اید خانه را خالی کند.<br />روز بعد قرارداد را بستم و با سطل و تی و مواد شوینده و وایتکس وارد خانه شدم.پنجره ها را گشودم و شروع کردم به ساییدن سرامیکها و در و دیوار اشپزخانه و حمام.بوی وایتکس همه جا را پر کرده بود و من داشتم از روی نردبان پایین می امدم  تاچایی رادم  کنم ،کتری داشت قلقل می جوشید ُ که ناگهان حس کردم نگاهم می کنند.نفسم را در سینه حبس کردم و با احتیاط پایین امدم.هیچکس  توی هال نبود.پنجره ها بالا بودند و کسی نمی توانست از انجا مرا بپاید.در را از داخل قفل کرده بودم.در حمام را با احتیاط باز کردم.هیچکس توی حمام و توی اتاق خواب نبود.در حالیکه خنده ام گرفته بود به اشپزخانه برگشتم .چایی را دم کردم و روی چارپایه ای نشستم و سیگاری گیراندم.صدای زنگ تلفنم بلند شد.پسرم بود که از تهران زنگ می زد.:مامان جابجا شدی؟ببخش که نمی توانم برای کمک بیایم.البته ،البته می بخشیدم اما دوباره حس کردم کسی توی هال است ،درست پشت سرم و حتا سردی انگشتانی را روی شانه ام احساس کردم.به ارامی برگشتم و دور تا دورم را به دقت نگاه کردم.هیچکس نبود.سرامیک سفید براقتر شده بود.شیشه ها می درخشیدند.فقط مانده بود تمیز کردن کابینتها ی اشپزخانه.در حالیکه چای داغ را مزمزه می کردم فکر کردم که چرا چنین تصوراتی در ذهنم پیدا شده است.افسرده نبودم ،از یافتن خانه ای نزدیک به کارخانه انهم با قیمتی مناسب خوشحال بودم.روز قبل قدمی در خیابانهای دور و بر زده بودم و از یافتن یک سالت تئاتر در خیابان پر درخت پشتی خوشحال بودم.حتا اگر نمایشی اجرا نمی شد خود وجود یک تئاتر احساس خوبی به من می داد.در زندگیم هرگز ترسو یا خرافاتی نبوده ام.تصادفا رابطه ام با گربه ها بخصوص گربه های سیاه خوبست،از روح نمی ترسم ،حتا خیلی وقتها  نیمه شوخی نیمه جدی سعی کرده ام که راهی پیدا کنم تا با یک روح تماس بگیرم چون او حتما می تواند اطلاعات خوبی در اختیارم بگذارد پس چه بود ان حسی که به من دست می داد؟در حالیکه چاییم را می نوشیدم یکباره چشمم به دو مربع سفید وسط هال افتاد.افتابی بود که ز پنجره ها وسط هال افتاده بود.شک نداشتم.با این حال جلو رفتم و لکه های افتاب را وارسی کردم .اما به نظرم رسید ،یک ان اینطور فکر کردم که وقتی وسط مربع ایستاده ام سردم می شود.شانه ام را بالا انداختم و به کارم ادامه دادم اما هر چند دقیقه یک بار برمی گشتم ونگاهی به لکه های چارگوش می انداختم.دو لکه ی سفید که از یک گوشه شان  روی هم می افتادند.نزدیک غروب کارم تمام شد.پنجره ها را باز گذاشتم.سریع دوش گرفتم و در همان حال که در را می بستم نگاهم به دو مربع سفید افتاد.از جایشان تکان نخورده بودند.هنوز از یک گوشه به هم وصل بودند.اضلاعشان دراز تر یا کوتاهتر نشده بود.با تردید به سمتشان رفتم.خم شدم و روی سرامیک دست کشیدم.سرد بود.انوقت در حالیکه به خودم می خندیدم فکر کردم که اینها لکه های روی سرامیکند.شاید قبلا قالیچه ای روی زمین انداخته بودند و یا میزی را در ان محل گذاشته بودند.مانتوم را دراوردم و دوباره مشغول کار شدم.ظرف وایتکس را کف هال خالی کردم و با تی وایتکس را همه جا پخش کردم.درحالیکه نفسم تنگ شده بود لباسم را پوشیدم ،کیفم را برداشتم و بیرون امدم.<br />صبح روز بعد ساعت نه جلوی ساختمان اماده بودم.ماشین باربری به زودی رسید و من دوان دوان از پله ها بالا رفتم تا در را باز کنم.بوی وایتکس کم شده بود اما دومربع سفید وسط هال خپ کرده بودند و از جایشان تکان نخورده بودند.اولین کاری که کردم پهن کردن قالی توی هال بود جایی که مربع ها را بپوشاند.بعد مبلهای قدیمیم را دور قالی چیدم و نگران بالای پله ها منتظر ماندم چون کارگرها داشتند کتابخانه را بالا می اوردند  و صدا زدم:مواظب باشید،خواهش می کنم به در و دیوار نخوردو برگشتم و ناگهان دو مربع را دیدم که روی قالی می درخشند.<br /> <br />ناامید به سقف،گوشه های دیوار خیره شدم.دنبال روزنه ای می گشتم که نور از ان گذر کند اما چیزی پیدا نکردم.کارگرها با کفش تو امده بودند و زیر بار کتابخانه نفس نفس می زدند.با قاطعیت از مربعها رو گرداندم و اتاق خواب را نشانشان دام:ببریدش انجا.<br />در حالیکه با اضطرابی عجیب وسایل را می چیدم دقیقه شماری می کردم که شب برسد.زمان کش می امد و من مدام خودم را در حال نگاه کردن به ساعت غافلگیر می کردم.یک نگاهم به عقربه های ساعت بود که خونسرد و تنبل پیش می رفتند و نگاه دیگرم به ان دو لکه ی مشئوم سفید که ساکن و لجوج سر جایشان ،جای خودشان ،خانه ی خودشان ایستاده بودند و مرا همچون مزاحمی که خلوتشان را بر هم زده می نگریستند.<br />خانه مرتب شده بود.پرده ها را هم اویختم ،پرده های کتان لیمویی رنگ با گلهای ریز عنابی.شام هم اماده بود.شوید پلو که عطرش خانه را برداشته بود.چایی خوشرنگ و خوش طعم ومن حمام کرده و خسته پشت میز چوبی کوچک توی اشپزخانه نشسته بودم و فکر می کردم که اگر این مربعهای سفید می رفتند و گم می شدند خوشبخترین زن جهان بودم.شب شده بود ولی ان دو مربع همچنان سر جایشان ایستاده بودند.<br />فکری به خاطرم رسید.میز را کشیدم روی مربعها و گلدان چینی را رویش گذاشتم.عجیب بود.مربعها بالا امدند و روی میز نشستند بی انکه سایه ای از گلدان روی رومیزی بیفتد.<br />با خودم گفتم:توهم است توهم و پریشان و مضطرب می دیدم که توهم نیست.زیر میز تاریکست و روی میز دو لکه ی سفید شناور <br />که هر جا می روم تعقیبم می کنند،که چیزی می گویند،پچ پچ می کنند،جیغ می زنند و تا برمی گردم ساکت سرجایشان می نشینند.<br />.خواب دیدم کشتی با بادبانهای سفید بر امواجی متلاطم پیش می رود بی انکه بادبانها تکان بخورند.توی بستر نشستم و ماه را تماشا کردم که نرم نرمک از لای شاخه های سپیدار از عرض پنجره گذشت و ناپدید شد.خوابم برد و خواب دیدم روی کره ی ماه هستم و هرچه می کنم پاهایم به زمین نمی رسد.باید می گریختم چون موجودی داشت نزدیک می شد.بی انکه ببینمش پیش می امد.موجودی بزرگ  که دیده نمی شد اما هر آن سر می رسید.دوباره در بستر نشستم .<br />روز بعد بی انکه نگاهشان کنم صبحانه خوردم.برای رفتن به کارخانه اماده شدم .تا دم در رفتم اما بی اختیار برگشتم و لگدی به میز زدم.گلدان واژگون شد و بی صدا شکست و.میز را کنار کشیدم.قالی را عقب راندم و گذاشتم دو مربع سفید روی سرامیکهای سرد بلمند.<br />توی اشپزخانه که بودم مدام می دیدم که به من خیره شده اند.توی هال که می نشستم روبرویم چشم در چشمم می دوختند بی انکه پلک بزنند.کتابخانه و میز را کشیدم توی اتاق خواب.عصرها با لیوان چایی به دست پاورچین پاورچین از کنارشان می گذشتم و به اتاق می رفتم.در را می بستم و پشت میز رو به پنجره ای که سپیدارها در قابش بال می زدند می نشستم و کتاب می خواندم.<br />یک روز عصر گذارم به تئاتر شهر افتاد.بلیتی خریدم و توی سالن تیره رنگ منتظر نشستم.پرده ها کنار رفت.نورها پیش امدند.نغمه های موسیقی اغاز شدند.هنرپیشگان به میدان امدند.موسیقی اوج می گرفت.پایین می امد.شاد می شد.اندوهبار می شد.ترنم کنان گذر می کرد.نورها سفید می شدند،سرخ می شدند،ابی و نارنجی می شدند.هنرپیشه ها با نورهایشان پیش می امدند،نورهای دایره ای شکل،بیضی شکل در حالیکه بچه می شدند،پیر می شدند،جوان می شدند،می خندیدند،می گریستند،می چرخیدند.شاداب می شدند،می مردند،زنده می شدند و نورها مدام از رنگی به رنگی از اهنگی به اهنگی می دویدند،نفس نفس زنان و در پایان هنرپیشه ها دست در دست روی صحنه امدند.زیر نوری نارنجی ایستادند.مردم کف زدند.هنرپیشه ها تعظیم کردند.همه شان شاد بودند.مردی سبد گلی به هنرپیشه ای داد.خانم هنرپیشه خندید.گونه هایش چال افتاد.لباسش قرمز و چین دار بود.چراغها روشن شد.اشکهایم را پاک کردم.برگشتم به خانه.از کنار مربعها گذشتم.رفتم توی اتاق خواب و در را بستم.<br />در سه ماهی که گذشت مرتبا به تئاتر می رفتم.بعضی نمایشها را چند بار تماشا کردم و وقتی بلند می شدم که به خانه برگردم به خودم می گفتم برو برو مربعهایت منتظرند .انوقت زیر باران در حالیکه قدمهایم را تند می کردم تا خانه می امدم و برگهای زرد و نارنجی چنار توی هوا موج می زدند ،شانه ام یا گونه ام را لمس می کردند ،بر مانتویم می لغزیدند و من در حالیکه از چاله ها ی اب می پریدم به خانه می امدم.شب پنجره را می بستم و در بستر دراز می کشیدم و می کوشیدم به ان خواب فکر نکنم به ان خوابی که هی تکرار می شد:کشتی انگار بر ابهای خروشان معلق بود.تکان نمی خورد.نسیمی نمی وزید.توی دالان دراز پیش می رفتم و در اتاقها را یکی یکی باز می کردم.میزهای واژگون،کتابهای پاره پاره در این یکی.بستری اشفته در اتاق بعدی.شیشه های شکسته و ظروف پراکنده بر کف زمین در بعدی.کلاهی وسط  دالان.روبانی.سبدی شکسته.کوزه ای که قل می خورد و قل می خورد.یک نفر انجا بود.من می دانستم.یک نفر که مخفی شده بود.یک نفر که منتظر بود.با ترس پیش می رفتم و به خاطر می اوردم که دیشب جشن بزرگی بود،زن جوانی در لباس سرتاپاسفید با روبان لیمویی رنگ بر گیسوان بلند سیاه،ملوانی افتابسوخته با بازوهایی عضلانی ،زن مسنی که در حال حرف زدن سرش را تکان می داد و به گوشه ای می نگریست،یک دختر کوچک هشت ساله با موهای بلوطی رنگ و چشمان درشت،بی نهایت درشت.پیش می رفتم و به دنبال اثار میمهانی شب گذشته می گشتم.کشتی اما ساکن ایستاده نفسش را حبس کرده بادبانها مثل دو ورق کاغذ بی جنبش در اهتزاز و انجا بر فراز موجها  حتما نسیمی می وزیدو شب قبل جشنی بود.شک نداشتم.از دالان دراز بیرون می امدم و ناگهان روی عرشه میزهای واژگون،ظروف شکسته،خرده شیشه ها .انگار هزار سال گذشته بود.غذا ته ظرفها کپک زده بود.روبان کهنه ای به پایه ی میزی گر کرده بود و انکه پنهان شده بود پیش می امد و من صدای نفسش را می شنیدم و می گریختم .می گریختم در حالیکه از روی جنازه های فاسد شده عبور می کردم در حالیکه پاشنه ی کفشم در کاسه ی سری حدقه ی چشمی در شکمی نرم و باد کرده فرو می شد.می دویدم و او نزدیک می شد.صدای نفسهایش را در گوشم و هرم نفسش را بر گونه ام احساس می کردم و در بستر می نشستم  نفس نفس زنان.<br />زیر در ملافه ای چپانده بودم.توی سوراخ کلید را با پنبه پرکرده بودم مبادا که بلغزند و وارد شوند و مرا در خواب غافلگیر کنند در ان لحظه ای که از روی اجساد می گذرم.<br />اواخر پاییز به خانه ی جدید نقل مکان کردم.مهندس رفته بود و ساختمان بزرگ و دست و دلباز رو به افتاب لمیده بود.پنجره ها بزرگ بودند و از هرسو رو به حیاط باز می شدند که د ورتادورش کاجهای پیر ،متفکر ودر خود زمزمه می کردند.باغچه خود را یله کرده بود تا هرجور گیاهی که می خواهد بروید.لادنهای شاد شیطان دست زیر گونه ها نهاده افتاب را تماشا می کردند.تاج خروسهای سرما خورده با برگهای اویزان دانه های سیاه براقشان را فرو می ریختند.علفها همه جا را گرفته بودند و همچنان پیش می امدند ،از مرز باغچه می گذشتند و از لابلای شکاف بین موزاییکها سر بر می کشیدند با گلهای کوچک سفید پیچک بر گیسوان شانه نکرده شان.اثاثیه را که چیدم،چای را که دم کردم ،بوی غذا که همه جا پیچید خسته اما شادمان که روی صندلی رو به باغچه زیر افتاب نشستم یادم امد که چیزی را فراموش کرده ام.به اژانس زنگ زدم و یک تاکسی خواستم.شتابان مانتوم را پوشیدم و شالم را دور سرم پیچیدم.جلوی در اپارتمان پیاده شدم.از مستاجر طبقه ی پایین کلیدها  را پس گرفتم.قفل در را باز کردم و دیدم که مربعهای سفید مثل دو کبوتر کز کرده از سرما وسط هال خالی می لرزند.زانو زدم و به دقت تایشان زدم.لطیف و نرم بودند.گذاشتمشان تو ی کیفم و در حالیکه به خانه برمی گشتم فکر می کردم که کجا پهنشان کنم.<br /></p>]]></description></item><item><title>زنی توویِ سرم حرف می‌زند /  رضا کاظمی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=599</link><description><![CDATA[<p>توو سرم صدایی اِکو می شود. زن است صدا. اَزَم می‌خواهد؛ می‌خواهد اَزَم مشت‌هام را گره کرده بکوبَ‌م دیوار، دیوار بریزد. می‌گوید اگر مُشتَ‌م را محکم - با قُوَّت بزنم می‌ریزد. می‌گوید نگران هم نباشم چیزی‌ش - چیزی‌م نمی‌شود. می‌کوبم. چیزی‌‌‌‌م نمی‌شود، دردم نمی‌گیرد؛ دیوار هم از جاش تکان نمی‌خورَد نمی‌ریزد؛ فقط چند فروو رفته‌گی تووش پیدا می‌شود. صدا، صداش را بالاتر، اکوتر می‌کند - می‌بَرَد، می‌خندد توو سرم. سرم را به دَوّار می اندازد. حالَ‌م را غثیانی می‌کند. تهوع. می‌خواهم بالا بیاورم روو دیوار، روو صدا، که سایه‌اَش روو دیوار است خودش توو سرم. نه، خودش روو دیوار است سایه‌اَش توو سرم. نه، سایه‌اَش...، اَه چرا این‌طور می‌شوم. سرم می‌چرخد حولِ گردنَ‌م. گردنَ‌م درد گرفته است. سرم می‌چرخد، می‌چرخانَم - تِلو می‌دهم سرم را به چپ به راست. می‌خواهم - می‌خواهد صدا را پرت کند از خودش بیرون. خودش را، سایه‌اَش را، همه چی‌ش را؛ و خلاص. تندتر سرم را می‌چرخانم؛ شاید این‌طور سرش گیج بزند - بخورد، خودش را از من پرت کند، از دالان‌های ذهنَ‌م بیرون بیندازد و؛ خلاص. آسوده. خوابِ راحت می‌خواهم. بی‌صدا. بی‌سایه‌ی صدا روو دیوار، توو سرم.<br />توو سرم صدایی اِکو می‌شود. زن است صدا. نشسته‌اَم روو تخت. دست‌هام را وِل داده اَنداخته‌اَم روو زانوهام. شُل. کِرِِخت. بی‌جان. دست‌هام می‌لرزند. تشنج گرفته‌اَم - گرفته‌اَند انگار. داغ، سرخ، عرق می‌شوند. پنجه‌هام را مُشت - گره می‌کنم می‌آورم بالا قاب می‌گیرم باشان سرم را. قُلاب. گیره. منگنه. فشار می‌دهم. فشار. درد ندارم - ندارد سرم. دست‌هام - مشت‌هام را بر می‌دارم می‌کوبم. بر می‌دارم می‌کوبم. بر می‌دارم می‌کوبم. نه، درد ندارم. صدا دوباره می‌آید. پیداش می شود. توو کدام سوراخ - سنبه - دالان - راه‌رویی پنهان شده بود نمی‌دانم. توو سرم که می‌کووفتَ‌م؛ نبود. گم بود. گور بود. صدا جلو می‌آید. می‌آید پیش.<br />آمد پیش گفت: چه خواستنی شده‌ای! گونه‌هات گل انداخته - گل شده‌اَند. برگِ گل. نرم. سرخ. دست‌هاش را قاب کرد دورِ گونه‌هام. ریش‌هام - صورتَ‌م را گفته، زده بودم. پاک‌تراش. سه تیغ. صاف. خجالت - شرم نمی‌دانم از کجا آمد ریخت توو چشم‌هام. چشم‌هام را انداختَ‌م پایین زُل رفتَ‌م به گل‌ها - ترنج‌های قالی. دستَ‌ش را آورد پایین، از کنار لب‌هام سُراند، رِساند زیر چانه‌م. چانه‌م را داد بالا، نِگا توو چشم‌هام کرد. چشم‌هاش آتش بود. دو گُلِه آتش. سرخ. نارنجی. آبی. زرد. اَلو می‌کشید آتش. ریخت به جانَ‌م، جانَ‌م را سوخت. سوزاند. نفهمیدم چه شد؛ افتادم بِش.<br />صدا هنوز توو سرم است. بام حرف می‌زند. می‌خندد. می‌خندد، بِش می‌توپم فریاد می‌کشم گم شود از جلو چشم‌هام. گم می‌شود. خودش را توو سوراخی می‌اندازد خفه می‌کند. خفه‌خون. بلند بِش گفتَ‌م - گفته بودم: خفه‌خون بگیر - می‌گیری یا بزنم استخوان‌هات را خودت را خُرد و خاکشیر کنم از دَک و پُز بیندازم؟ دست راستَ‌ش را کاسه کرد - کرده کوفته بود روو دهانَ‌ش که: هُپ! این هم خفه‌خون. صداش زنگ داشت. مسخ می‌کرد - می‌شدم وقتی بام حرف می‌زد. جلوم می‌نشست دو زانو، زُل توو چشم‌هام با چشم‌هاش می‌خندید. حرف می‌زد. تخمه می‌شکست. تَرَق تَرَق. می‌خندید و گاهی هم دست می‌انداخت - دراز می‌کرد به هوا صورتَ‌م. جلو می‌آورد دستَ‌ش را، کج می‌کرد سمت گونه‌ی راستَ‌م، مَلمَلِ - لاله‌ی گوشَ‌م را می‌گرفت میان شست و سبابه‌ش، نرم مالِ‌ش می‌داد. می‌مالید. دلَ‌م غش می‌رفت ضعف می‌شد. خوش خوشان. سرم را می‌انداختم پایین، روو سازم، ناخن می‌کشیدم به صفحه‌ی چوبی‌ش. خراش خراشِ، نه، جیغِ چوب بلند می‌شد. دستَ‌ش را وِل می داد از گوشَ‌م، به شکمَ‌ش می‌گرفت. می‌گفت چیزی تووش هُرّی می‌ریزد پایین وقتی ناخن به چوب می‌کشم - می‌خراشم. می‌گفت: نکن. انگار سازت گریه‌اَش، گریه می‌کند سازت انگار وقتی دلَ‌ش را می‌خراشی زخم می‌زنی.<br />باز صدا پیداش می‌شود. سایه‌اَش می‌افتد روو دیوار. انگشت سبابه‌اَش را " تو " می‌کند طرفَ‌م. اشاره. بِم می‌گوید، سایه‌اَش روو دیوار، خودش توو ذهنَ‌م بِم می‌گوید سرم را بکوبم به مشت‌هام. نه، مشت‌هام را بکوبم توو سرم. می‌کوبم. جیغ می‌کشد. صدا جیغ می‌کشد. لاکردار، انگار کوبیده باشم - کوبیده‌اَم توو ملاج او که صداش را جیغ می‌کند بالا می‌برد. باز می‌کوبم. سرم درد ندارد - ندارم. چیزی‌ش نمی شود. سایه‌ی صدا روو دیوار است. زن است صدا. بلند می‌شوم با سر - با کله می‌روم توو شکمَ‌ش. شکمَ‌ش عینِ دیوار سخت است. سفت. دیوار است انگار. جا خالی می‌دهد. دست می‌گذارم روو پیشانی‌م. قلمبه شده. فشارش می‌دهم. درد ندارد.<br />گفته بودم می‌خواهد کلاس بیاید - بیایم، شیطنت نکند. نخندد. خنده‌م نیندازد از ساز بمانم. بمانم روو صندلی خشک، مجسمه، حیران از شلوغ کاری - بازی‌ش. وسوسه‌م می‌کرد همیشه. همیشه چیزی توو رگ‌هام می‌دوید، داغَ‌م می‌کرد از جام برخیزم بگیرمَ‌ش آغوش بفشارمَ‌ش جوری که صدای ترق ترق استخوان‌هاش را بشنوم، مثل سادیسمی‌ها خوش بشوم، لذتِ خاص ببرم. آغوشَ‌ش خواستنی بود؛ خودش نه. نمی توانستَ‌م خودش را. نه، خودش نه. می‌گفتم - گفته بودم ساز را، خودش را روو ساز نیندازد قووز نکند. گوش نمی‌گرفت. بِش می‌گفتَ‌م: قووزی! می‌خندید. غش غش. اَدا قووزی‌ها را در می‌آورد. چیزی تکه پارچه - ملافه‌ای گولِّه می‌کرد می‌چپاند زیر پیراهنَ‌ش می‌بُرد بالا میان کتف‌هاش بند می‌کرد می‌شد قووزی. خنده‌اَم را در می‌آورد. بالا می‌بُردم صِدام را خنده‌اَم را به عمد. به عمد صِدام را اوج می‌دادم تا سقف، سقف را یکهو - ناگهانی سرش خراب می‌کردم، خودم را خراب‌تر. خراب‌تر می‌شدم خودم وقتی بِش می‌توپیدم، صدام را رووش بالا می‌بُردم شلاق می‌کردم می‌کووفتم روو شانه‌های مرمری‌ش. سفید. سفید بود چهره‌ش. مهتابی. بش گفته بودم - می‌گفتَ‌م مضراب که می‌زند سرش را بالا بگیرد، جای سیم‌ها - پرده‌ها - انگشت‌هاش مرا نگاه کند. می‌کرد. فقط مرا نگاه می‌کرد. ساز بهانه بود. گاه خیره گاه نرم، ملایم. گاه زیر چشمی - زیر جلکی می‌پایید ببیند چه می‌کنم. حالام دارد توو سرم می‌دود. از راستِ دالان به چپِ دهلیز. پاشنه‌ی کفش‌هاش تیز است. دردم می‌آید. نه، دردم نمی‌آید - نمی‌گیرد؛ فقط فکر می‌کنم ملاجَ‌م باید سوراخ سوراخ شده باشد از بس تووش، نه، از بس رووش بُدُو بُدُو کرده است - می‌کند. حالا ایستاد. می‌ایستد. دارد نفس تازه می‌کند. از توو ذهنَ‌م - سرم صدای نفس‌هاش را می‌شنوم. آرام شد. آرام می‌شود نفس‌هاش. حالا صداش را می‌شنوم. خنده خنده می‌گوید سرم را محکم بکوبَ‌م میله‌ی تخت. می‌کوبم. میله نیست لاکردار، لوله‌ی 3 اینچِ فاضلاب است انگار. فاضلاب هم هست. چندباری تَنگَ‌م گرفته، تنبلی‌م شده تا مستراح، خودم را خالی کرده‌اَم تووش. شُرشُر. گاهی‌م توو شیشه‌ی شیر. شب ها سختَ‌م می‌شود - می‌آید تا طبقه‌ی پایین برا تخلیه‌ی مثانه‌م بروم. همه جای اتاق اجاره‌ایم بوویِ شاش گرفته - می‌دهد. سرم میان دست‌هام فشرده - قاب شده. صدا هنوز هست. اکو. طنین دار.<br />می‌آمد کلاسَ‌م. کلاس کرده بودم اتاق اجاره‌ایم را. صاحب‌خانه نمی‌دانست. بوو می‌بُرد کرایه‌ی اتاقِ قَدِّ کفِ دست؛ نه، قَدِّ عَنِ موش را باس دو برابر، بَلکَم دو برابر و نیم می‌کردم. می‌آمد اتاقَ‌م. کلاسِ ساز. ساز می‌زدم. تار. سه تار. پا می‌داد دست به همه نوع سازی می‌بُردم. پنجه‌م شیرین بود، مضرابَ‌م خوش. یک روز توو خیابان که می‌رفتَ‌م پیِ سیگار و خریدِ نان، کسی صِدام زد. ماکان. ماندم. مانده بودم چه‌طور شناخته‌م؛ با قیافه - چهره‌ی گُهی که ساخته بودم از خودم. ماندم. آمد پیش، دست انداخت گردنَ‌م، صورتَ‌م را تُف‌مالی کرد، گونه‌های سرخ و صِفر تراشِ خودش را گُه‌مالی. به روو خودش نیاورد. اوضاع احوالَ‌م را پرسید. گفتَ‌م. روزگارِ سگی‌م را بِش گفتَ‌م چه‌طور می‌گذرد. گفت: چه خوب. گفتَ‌م: خوبَ‌ش کجاش است که خودم نمی‌بینم، حس نمی‌کنم؟ یک دوتا فحشِ رفاقتی هم پراندم به هواش. نگرفت. سرِ حرفِ شروع نکرده‌ی خودش را گرفت گفت: زنَ‌م - خیرِ سرش چند ماهی بود که زن‌دار خانه زنده‌گانی‌دار شده بود، شده بود شوهر - پاش را کرده است توو یک لنگه، نه؛ گفت: چسبیده‌ست از بیخِ ریشَ‌م که می‌خواهد ساز بزند. یعنی ساز بخرد، یاد بگیرد، بزند. گفتَ‌م: خب بخرد، یاد بگیرد، بزند. ایرادی تووش هست - تووش می‌بینی؟ دوباره دست انداخت آویزانِ گردنَ‌م شد و تُف‌های اِضاف آورده‌اَش را مالید به ریش‌هام. ریش‌هام بلند بود. حنایی. خرمایی. رنگِ بافه‌های گندم. یک چیزی شبیه به این رنگ‌ها. تُف‌مالی‌شان کرد گفت: درسَ‌ش با تو. خرجَ‌ش هرچه باشد به دیده‌ی منت. قبول؟ گفتَ‌م: قبول. روانه‌اَش کردم رفت. ساز را که گفته بودم بخرد خرید داد دست زنَ‌ش آورد - آمد کلاس. اتاقِ دنگالِ اجاره‌ای کرایه‌یی‌م.<br />صدا بِم می‌گوید - می‌گفت سرم را بالا بگیرم نِگاش کنم. نِگاش می‌کردم. توو چشم‌هام می‌خندید. چشم‌هاش لاکردار، لاکردار چشم‌هایی داشت: جذاب - گیرا. شبیه چشم‌هایی که می‌گفتند - می‌گویند سگ دارند آدم را می‌گیرند. برق برقی بودند. تووشان چیزی داشت - بود که بام حرف می‌زد. بِم می‌گفت ساز را بگذارم زمین، نه، آویزانَ‌ش کنم از میخِ دیوار بروم طرفَ‌ش. می‌رفتم. یک ثانیه مانده برسم بِش، بِش می‌گفتم: نه. نمی‌توانم. نمی‌باس که بتوانم.<br />نِگاش می‌کنم. نیست. به چپ می‌چرخم، به راست، زیر تخت را هم می‌سُکَم، نیست. پیداش نیست - نمی‌کنم - نمی‌شود. سرم گیج می‌رود. تاب می‌خورَد. تاب درست کرده بود وسط کلاس - اتاقِ درس. نه، داده بود خریده، نه، جوش‌کار صدا کرده آورده بِش گفته بود حلقه جوش بدهد به سقف برا تاب، تاب درست کند. آمده جوش داده رفته بود. صاحب‌خانه یک هفته‌ای نبود. کدام گوری؟ نمی‌دانم. تاب می‌خورد می‌گفت: ساز بزن. می‌گفت: هُلَ‌م بده. می‌زدم. می‌دادم. وقتی دست می‌گذاشتَ‌م پُشتَ‌ش هُلَ‌ش بدهم - می‌دادم، غش غش می‌خندید. پوستَ‌ش زیرِ دست‌هام، زیرِ دست‌هام پوستَ‌ش لرز می‌گرفت. سرم تاب بر‌می‌داشت - برداشته. صدا تووش می‌دود. به در و دیوار می‌خورَد. دردش می‌گیرد جیغ می‌کشد. سرم را می‌گیرم. سفت. دارد خط می‌اندازد، راه می‌رود روو اعصابَ‌م. می‌گویم بس کند بگیرد گوشه‌ای بنشیند، بخوابد، بمیرد. می‌خندد. خنده‌هاش اکو می‌شود می‌پیچد، سرم را طبل کرده - می‌کند انگار. صدا، خنده‌هاش را وِل می‌دهد توو - روو طبلِ سرم. سرم دارد - می‌خواهد بترکد. قِرِچ قِرِچِ تَرَک خوردَنَ‌ش را می‌شنوم. حالاست که تَرَک‌ها ریشه کنند بدوند همه‌جای سرم، سرم را یکهو بپُکانند. بومب! گفته بودم می‌آید کلاس - می‌خواهد بیاید؛ شیطنت نکند. شلوغ‌کاری - بازی درنیاورد. می‌آورد. می‌کرد. وسوسه‌م می‌کرد همیشه. خواستنی بود. آغوشَ‌ش. خودش نه. نمی توانستَ‌م. نمی‌شد. نمی‌باس بشود.<br />ماکان اَزَم پرسید: چه‌طور است؟ چیزی یاد گرفته - آموخته است تا حال؟ سرم پایین بود. به عمد - شرم - خجالت. زُل زده بودم به نَعلین‌هام. نَعلین می‌پوشیدم. راحت‌تر بود - بودم. گفتَ‌م: ها، خوب است. گفت: توو خانه کُشت‌یارَش می‌شوم، التماس درخواست، هیچ نمی‌زند. نمی‌زد. درس نمی‌گرفت. سرش به ساز نبود. یا تاب می‌خورد که می‌باس دست بگذارم پشتَ‌ش هُلَ‌ش بدهم، یا تخمه می‌شکست. تَرَق تَرَق. روو اعصابَ‌م بود - هست. صدای تَرَق تَرَق می‌آید از توو سرم. دارد تخمه می‌شکند. فریاد می‌کشم - کشیدم: بس کن لامسَّب، کُشتی‌م دیگر. رهام کن بگذارم به حال خودم، خودت را بردار، جُل و پَلاسَ‌ت را سازت را بردار گوور شو گُم‌کُن خودت را برو. نرفت. نمی‌رفت. می‌خندید. کاری‌ش نمی‌توانستَ‌م بکنم. می‌آمد. در را باز می‌کرد می آمد. بی‌هوا - یکهو می‌آمد توو. کلید داشت. داده بودم بِش. خواب بودم می‌آمد. نبودم می‌آمد. توو لگن مِسی سر می‌شُستم می‌آمد. خودم را، مثانه‌اَم را توو میله‌ی تخت - شیشه‌ی شیر خالی می‌کردم می‌آمد. می‌آمد بیدارم می‌کرد. می‌آمد اتاق را، ریخت و پاش - شلوغی‌ش را جمع، مرتب می‌کرد. می‌آمد پارچ را می‌گرفت، آب می‌ریخت سرم. می‌آمد رووش را می‌گرداند طرفِ دیگر که یعنی: ندیدم، کارَت را بکن، زیپ شلوارت را بکش بالا. می‌آمد. می‌رفت. انگار یو یو. آبِ اِماله. مریضِ اسهالی. صدا توو ذهنَ‌م جیغ - فریاد می‌کشد بِش نگویم یو یو، آب اِماله، مریضِ اسهالی. می‌گوید دارد تهوع می‌شود حالَ‌ش، بالا می‌آورد توو سرم. سرم را می‌کوبم به میله‌ی تخت. بلند می‌شوم خیز بر می‌دارم می‌دَوَم طرف دیوار می‌کوبم بِش. انگار - مثلِ گاوِ توو میدانِ گاوبازی. ماغ هم می‌کشم - بکشم می‌شوم گاو. صدا توو سرم قَه‌قاه می‌زند. با پاهاش - پاشنه‌های تیز کفش‌هاش ضرب می‌گیرد روو سقفِ - کفِ سرم. بی‌مُرُوَّت رعایت هم نمی‌کند - نمی‌کرد. رعایتِ هیچ چیز - هیچ‌کس را، هیچ‌کس را تُخمَ‌ش هم حساب نمی‌کرد. صاحب‌خانه یکهو در را باز کرد آمد توو. نشسته بود روو تاب. تاب را دید صاحب‌خانه اما به رووش نیاورد. اخم نکرد. هیچ نگفت. نگفت مثلن: این‌که آویزان کرده‌ای چی هست؟ مالِ بچه‌ای‌ست که نداری می‌خواهی با این زَنَک، این زَنَک کی هست اصلن که توو اتاق آورده‌ای - می‌آوری یواشکی پنهانی؟ باش می‌خواهی چه کنی؟ بچه - جوجه‌کشی راه بیندازی مرغ‌دانی کنی این‌جا، نه، این گُه‌دانی را مرغ‌دانی می‌خواهی بکنی؟ هیچ‌کدام از این‌ها را نگفت. فقط مات نِگا او - زَنَک کرد که روو تاب بود و مثل - عینِ پاندولِ ساعت برا خودش می‌رفت می‌آمد. مات مانده، چشم‌هاش پُلُقّی زده بود بیرون. صدا - زَنَک اما نِگاش هم نکرد. از تاب پایین نشد مثلن هول شود بپرد برود سرش را موهاش را سینه‌ی بازش، چاک سینه‌اَش را ببندد - بپوشاند. انگار نه انگار.<br />رعایت نمی‌کرد - نمی‌کند لامسَّب. بِش گفته بودم مضراب که می‌زند - البت اگر عشقَ‌ش می‌کشید بزند - با پاش هم ضرب بگیرد روو زمین. گوش نمی‌گرفت. اما حالا ضرب گرفته است روو سقفِ - کفِ سرم. انگار شش و هشت می‌زند لاکردار. ضرب‌هاش اکو می‌شود می‌پیچد توو سرم. سرم دارد می‌ترکد. انفجار. بومب. سرم را گرفته‌اَم، گرفته‌اَم سرم را توو دست‌هام نمی‌دانم باش چه کنم. صدا می‌گوید: بکوبَ‌ش کفِ خیابان. روو سنگ‌فرش. قاب پنجره را نِگا می‌کنم. هوا دارد می‌رود روو به، به گرگ و میش می‌زند هوا. بلند می‌شوم می‌روم سمت پنجره. بلند شده رفته بودم سمت پنجره. روو تاب نشسته، نگاش پشت سرم - رووم سنگینی می‌کرد. کتف‌هام را می‌سوخت. آتش انداخته بود به جانَ‌م. گفت دست بگذارم پُشتَ‌ش هُلَ‌ش بدهم. برگشته دست گذاشته بودم – گذاشتَ‌م پشتَ‌ش فشار دادم - آوردم بِش. پیراهن - بلوزش یکهو لیز خورد زیرِ انگشت‌هام، سُرید افتاد دورِ کَپَل‌هاش. پشتَ‌ش - تَنَ‌ش داغ بود. برق‌گرفته‌اَم کرد. فیوزم را پراند. کشیدم عقب. نشستَ‌م. نشانده شدم زمین. برگشت نِگام کرد. توو چشم‌هاش، چشم‌هاش آتش بود. یک‌پارچه. سرم را انداختَ‌م - انداخته بودم پایین، بعد بلند شده رفته بودم سمت پنجره، نگا بیرون کرده هوا را دیده بودم که داشت می‌رفت روو به، به گرگ و میش می‌زد هوا. وقتِ رفتنَ‌ش بود. نرفت. صِدام کرد. صداش همین صدا بود که توو سرم آزار - اذیتَ‌م می‌کند، و اَزَم می‌خواهد خودم را، سرم را بکوبَ‌م کفِ خیابان روو سنگ‌فرش. صِدام کرد. برگشتَ‌م. از تاب پایین شده آمده بود - آمد طرفَ‌م. گفت: چه خواستنی شده‌ای. گونه‌هات گل انداخته - گل شده‌اَند. برگِ گل. نرم. سرخ. دست‌هاش را قاب کرد دورِ گونه‌هام. صورتَ‌م پاک‌تراش بود. سه تیغ. صاف. خودش برام می‌زد - اصلاح می‌کرد. هفته‌ی دوم که آمد کلاس - اتاقَ‌م، گیر داد - داده بود به ریش‌هام و تا نزده ترتیب همه‌شان را نداده - دست بر نداشته بود. دیدنی بودم - شده بودم توو آینه. زخم و زیلی. بریده بریده. خون. می‌خندید. خندیده بودم باش. دست‌هاش را قاب کرده بود دورِ گونه‌هام. داغ شده بودم. داغ شدم. خجالت، شرم هم نمی‌دانم از کجا آمد ریخت توو چشم‌هام. چشم‌هام را انداختَ‌م پایین، زُل رفتم به گل‌ها - تُرَنج‌های قالی. وقتِ رفتنَ‌ش بود. باس می‌رفت دیگر. داشت دیرش می‌شد. آنی بود صدای در بلند شود. ماکان می‌آمد پِیَ‌ش می‌بُردش. بالا نمی‌آمد. می‌ماند پایین جلو در. بِم اعتماد داشت - کرده بود. هم‌کلاسیِ مدرسه‌م بود. رفیق گرمابه گلستانِ نوجوانی‌م. گُم شده بودیم مدتی از هم؛ پیدا شدیم. رفیق - دوستَ‌م بود.<br />ترس داشتَ‌م. شرم. خجالت. سرم را انداختَ‌م - انداخته بودم پایین نِگا چشم‌هاش نکنم برق‌گیر - خشک - بیهوش نشوم. دستَ‌ش را آورد پایین، از کنار لب‌هام سُراند، رِساند زیر چانه‌م. چانه‌م را داد بالا، نگا توو چشم‌هام کرد. پُشتَ‌م پنجره بود. هوا گرگ و میش. بادِ سرد می‌آمد می‌خورد پشتَ‌م. سرماش را نمی‌فهمیدم. لرز نمی‌کردم. داغ بودم. داغ شده بودم. چشم‌هاش آتش بود. دو گُلِه آتش. سرخ. نارنجی. آبی. زرد. الو می‌کشید. ریخت به جانَ‌م، جانَ‌م را سوخت. سوزاند. نفهمیدم چه شد؛ افتادم بِش. صدای زنگ آمد. مانع شد، نگذاشت برخیزم. باز صدای زنگ. نمی‌فهمیدم. اُلاغ بودم. یابوو. یکهو در - در یکهو باز شد. ماکان توو قابِ در ایستاده بود. چشم‌هام را پلک‌هام را انداختَ‌م - بستَ‌م. یک قرن بعد بازشان کردم. نبود. نبودند. رفته بودند. سکوت. درِ اتاق باز بود. چارتاق. پنجره باز بود. سردم شد. لرز. تیلیک تیلیک دندان‌هام - دندان‌هام می‌خوردند به هم. حالَ‌م داشت خراب، تهوع داشتَ‌م انگار. در - پنجره باز بود. سرد. سرما ریخت - ریخته بود به جانَ‌م. به سرم. توو سرم سرد - یخ‌بندان شده بود - شد - شده. صدایی تووش می‌پیچد اکو می‌شود. مثل بادِ سرد توو دالان‌های خالی. هوووو. هوووو. هوووو.<br />زن است صدا. توو سرم راه می‌رود. می‌دود. جیغ می‌کشد. سرم دارد می‌ترکد. گرفته‌اَم - می گیرَمَ‌ش توو دست‌هام. نمی‌دانم باش چه کنم. صدا بِم می‌گوید، اَزَم می‌خواهد بکوبَمَ‌ش به دیوار - میله‌ی تخت - کف خیابان. حالَ‌م دارد خراب، تهوع دارم انگار. می‌خواهم بالا بیاورم روو دیوار - روو صدا که سایه‌اَش افتاده است روو دیوار، خودش توو سرم. سرم دارد تاب - تلو می‌خورَد. می‌خواهد از دالان‌های خودش صدا را پرت کند بیندازد بیرون. خلاص شود. خلاص شوم. نمی‌شود. نمی‌شوم. صدا بیرون نمی‌رود. سرم، خودم، دست و پاهام تشنج گرفته می لرزند. گیج می‌زنند - می‌زنم. سرم را باز با دست‌هام قاب می‌گیرم. فشار می‌دهم. نمی‌دانم باش چه کنم. صدا پیداش می‌شود. مثل جن. بُدُو بُدُو. تیزیِ پاشنه‌هاش روو سقفِ، سقفِ - کفِ سرم را سوراخ سوراخ کرده - می‌کند. پیداش می‌شود صدا. بِم می‌گوید - اَزَم می‌خواهد سرم را بکوبَ‌م کفِ خیابان. روو آسفالت. قابِ پنجره را نگاه می‌کنم. هوا دارد می‌رود روو به، به گرگ و میش می‌زند هوا. بلند می‌شوم، سرم توو دست‌هام، می‌روم سمت پنجره.<br /></p>]]></description></item><item><title>چند شعر کوتاه از اكتاويو پاز / ترجمه : احمد پوری</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=596</link><description><![CDATA[<p>لمس<br /> <br />دست هاي من<br />پرده از وجودت كنار مي زنند<br />تو را در برهنگي بيشتري مي پوشانند<br />تن هايي را در بد نت كشف مي كنند<br />دست هاي من <br />تني ديگر براي بد نت ابداع مي كنند.<br /> <br /> <br />سپيده دم<br /> <br />دستان و لب هاي باد<br />دل آب<br />               يك اوكاليپتوس<br />خيمه ابرها<br />زندگي كه هر روز مي زايد<br />مرگ كه از هر زندگي متولد مي شود<br /> <br />چشمانم را مي مالم:<br />آسمان گام بر زمين مي گذارد.<br /> <br /> <br />همسايه دور<br /> <br />درخت افرايي ديشب<br />آمد چيزي بگويد<br />نتوانست.<br /> <br /> <br />نوشتن<br /> <br />من اين حروف مي نويسم<br />چون روز كه تصوير هايش را مي نويسد<br />و مي وزد و از رويشان رد مي شود<br />          و ديگر باز نمي گردد.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از سعید مهیمنی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=595</link><description><![CDATA[<p>یادداشت:<br />" اگر بر خلاف میخائیل باختین ـ واضح چند صدایی ( پلی فونیک) در اثرِ ادبی ـ شعر چند صدایی ـ و چند صدایی در شعر ـ را ( پلی فونیکی شعر)، در برخی موارد بپذیریم؛ می بایست این مطلب را هم بپذیریم که  این گونه شعر، حاصل ذهنِ متشتتِ راوی ـ شاعر ـ است. شاعری که ضمنا روایت گر و روایت گو است و در بیشتر اوقات ـ و به لحاظ تشتت ِ پیش گفته ـ ، روایتِ وی، ساختاری در هم، پراکنده و غیرمتمرکزـ مرکزگریزـ و غیر خطی دارد.<br /><br />تقدیم به: " آن ها که خاطره هاشان هم قدغن است!"<br /><br />مگر می شود آبی نباشد<br />خاطره ها هم داد می زنند:<br />ـ آبی است...<br />ـ بوده <br />ـ پدر آمرزیده مگر آبی هم فراموش ...<br />ـ دِ هر چه قبولدارَتم، اما این، دِ نهَ دِ...<br />حالا چگونه می تواند چشمانِ تو که آبی ست، نباشد<br />صلیبت که آبنوس است<br />و نیلوفرها  پیوستگان ِ دست و صلیب<br />خاطره ی مُردابی شانی<br />آرامشی راکد   یکدست، یکدست<br />تلاطم امواج<br />تَق تَقَ تَقِ موتورِ قایق<br />رانشِ پروانه ها از بُوقِ پهنِ صورتی بر سبزِ لَجنی<br />تار... تار... تاراندنِ پروانه ها<br />و پروانه هایِ قطاری که ایستاد<br />و سوتِ دل نشینی که از آن گام فرو نهادی<br />چه رعشه ای، لرزه تکانی، چه خاکِ بی تابی<br />بالا، پایین، برمی  خاست؛ چشم نمی دید چشم، می نشست<br />بالا<br />پایین<br />چشم<br />چشم<br />چشم ِ تو می لرزید پاهاش،<br />دستانش سیاه پوش بود و مقابلَش بود<br />آبی بود چشمِ تو آبی بود فقط   فقط که داشت [ می بُردنش]<br />با سوتِ آخ پرده پرده های دِلم پاره پاره می بُرد دلخراش بود پردهاش، منحوس منحوس قیامت قد قامتِ سوت گامت نمی آمد   نهادند گامت میانِ بالا   پایین تاب بَرمی داشتی تاب اَت کشیدند چقدر خیلی می لرزی  اَم  چقدر...<br />پروانه همیشه اسیر ِ سرنوشت مقدر است<br />اما از آن همه غُبارو لَرز و گرد و کوری<br />باز از میانِ ذرات<br />در جست و جوی ِ آبی<br />پیمان ِ خود را پیمانه، پیمانه داد می زدم<br />این مقدر پروانه است<br />تازه ذاتِ پروانه همین ...<br />از ازل همین و تا بوده همین<br />تو نمی دانستی<br />آخ که نمی دانستی که بدانستی<br />اگر می دانستی پروانه نبودی مگر ـ<br />یا چشم ِ آبی نداشتی ـ <br />پروانه هر جا   هر جا، ذاتا پروانه است<br /><br />سرنوشت ِ محتوم؛<br />مقدر است... ـ<br />... مثل ِ شعر ذاتی دارد<br />مثل ِ همه ، هر چیز<br />بی گریز ناگزیر<br />ولی، که یکه نیست<br />نه پروانه<br />نه هر   همه چیز<br />چشاتو وا کن عزیزم<br />گوشاتو به من بده<br />مستاجری که بگذرد وقتش<br />اجاره، مجاره  هم  زرشک<br />نص صریح داره  قانون<br />اُفتاد<br />دی دام، دام، دام، دام<br />اینه، ذاتِ قانونِ   بلگ ِ چغندر نیست.<br />دی دام، دام، دام، دام.<br />...<br />قانون ذات دارد<br />بابا   انار   دارد؟<br />سارا   چه   دارد؟<br />چشم که آبی باشه<br />دل باید...<br />عینهو تو تابه بریون بشه<br />بی پیر ذات نداره ای دنیا<br />وارونه بشی که وارونم کردی <br />جزغاله، پر داغ<br />چشمِ آبی ذات دارد<br />زاتِ نایافته از هستی بخش+<br />کی تواند که کند قانون فسخ<br />قانون نباشد هم، ذاتش<br />پروانه هم نباشد، ذاتش<br />چشم آبی هم نباشد، ذاتش<br />ذات نباشد هم، ذاتش، همذاتش همزارش<br />سنِ بیر کیشی، من بیر کیشی ++ (؟)<br />قانون  یکی ذات یکی   ذات یکی پروانه یکی آبی...<br />باید پذیرفت ، بی هیچ شائبه<br />یا ذاتی هست<br />یا هر چه را به باد بسپاریم<br />بنگرید باورها...<br />" زن اثیری" ، "رجاله"، " لکاته"...<br />+ ذاتِ نایافته از هستی بخش  کی تواند که شود هستی بخش( جامی)<br />++ تو یکی، من یکی ( عدم برتری یکی بر دیگری)<br />+++<br />ذات نباشد، لکاته نیست<br />" زن اثیری" نیست، " رجاله" نیست.<br />هر، همه نیست<br />آبی را چه کنم؟<br />بُوف، " بوف کور" را چه می کنی<br />اگه پروانه نباشه تَقِ خیلی چیزا در می آد<br />تو که قبلا تَقِت...<br />خدا پدر ِ تو را بیامرزد که ذات نداری  ذاتِ اِت اینه آ اِی<br />سَر دروازه تا اون سَرِ چاله، واله اگه یه ذات دیدی تُف ...<br />کَرتیم، ذره ِ مَره ی تَه تَه هایِ نوکِ کفشِ ور نی تیم ... حساب<br /><br />مصبِ تو شکر که یه ذات عین چغندر سبز شد، بابا خصِتیم<br />باید بپرسم  از هدایت<br />فورا  باید<br />بپرسم همین حالا یا که بپرسد هدایت<br />باید که احظارش کنم<br />دست در دست <br />به سطح میز همه ی نگاه ها:<br />آ کُل یا آکَل؟!<br />هُوَ اَلرَزاق...!<br />قیمه اما<br />نه قاف<br />نه غین ...<br />آخر باید یکی بپرسد از یکی<br />اگر نباشد که فقط سفیدی می ماند<br />دفتر بوف کور برایِ حساب و دیکته<br />و چشمان ِ آبی ِ تو<br />که هست ـ<br />حالا کدام   به خاطر<br />نباید آبنوس نباشد، مگر<br />نیلوفر ِ رشته رشته نباشد<br />تو نبا ... نَه باشی<br />اما نه بر خاطره ی آبی ِ چشم<br />اسبی که اول اول فروع داشت و شاهزاده<br />هی پشت ِ دیوار  ذهنِ اسیر را  به عصیان وا می داشت<br />و همه ی ِ هر دختر<br />نَه همه  یِ هر پسر هم ...<br />می شود چشم ِ تو آبی حالا نباشد<br />این چشم های سیاه<br />حتما آبی است.<br />آبی ِ آبی<br />شنا کرد آن قدر تو آبی<br />نجات غریق ِ شد<br />غرق شد<br />تا نیلوفرها و بوقِ صورتی ها را<br />تا پروانه ها از تَلَق تَلَق موتور<br />نَه تا  رانده شوند<br />می ترسم از همه ی تلاطم ها و تَلَق تَلَق ها<br />که پروانه ها را<br />و آن پروانه و چشم های آبی<br />و از شبِ گرمِ ستاره های ِ این همه زیاد و این همه نزدیک<br />و قمَرهای مصنوعی از این سر آسمان<br />ـ اول شب و شرجی و تشک هایِ خنک<br />تا آن سرِ آسمان<br />خواب که بر پلک و تشک ها...<br />طِیَ السماء می کردند<br />و مادربزرگ   همیشه<br />قبل از   خواب رفته بود   قصه گفتن<br />و آسمان چشم آبیِ درشتی بود<br />تو فیلمِ سیاه و سفیدِ  مریلین مونرو<br />ـ زوم که بر چشم می نشست<br />آبی ِ آبی بود<br />حالا پَرت و پلا  که نبود<br />نبود آبی<br />نَه بود آبی<br /><br />مساب مار و...<br /></p>]]></description></item><item><title>کتاب تازه سید علی صالحی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=594</link><description><![CDATA[<p>تازه‌ترين مجموعه‌ي شعر سيدعلي صالحي منتشر شد. <br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين مجموعه‌ي شعر با نام «انيس آخر همين هفته مي‌آيد» در 310 صفحه و شمارگان سه‌هزار نسخه از سوي انتشارات نگاه به چاپ رسيده است. <br /><br /><br />«انيس آخر همين هفته مي‌آيد» در دو بخش كتاب اول و دوم تنظيم شده است. عنوان كتاب اول هم‌نام مجموعه‌ي شعر و عنوان كتاب دوم هم «در مسير بازگشت به كوي مي‌فروشان» است. <br /><br /><br />صالحي در سرآغاز كتاب، در نوشتاري با عنوان «داستان من و شعر» به «بازگفت سرنوشت نخستين زمزمه‌هاي آن سال‌ها» پرداخته است. او درباره‌ي اين آشنايي و ابتلا به شعر آورده است: درد شفابخش نوشتن براي من يعني شعر و شعر نوعي ابتلاست؛ ابتلايي كه شكل و شناخت، سطح و شيوه، گفت و سلوك و معنا و مقام آن در هر شرايطي، مرا به تازه‌تر شدن طلب مي‌كند؛ يعني ‌همواره اوست كه مرا مي‌نويسد. من نوشته‌ي واژه‌هاي خويشم. نوشته‌ي رؤياهايي كه تنها‌ به تعبير كلمات كامل مي‌شود. التهاب و عطش اين اتفاق به گونه‌اي بوده كه گويي هزار سال زيسته‌ام، همه‌ چشم‌ به راه ايامي تا توان نوشتنم باشد، توان ترانه، توان سرودن، شدن، برآمدن، بودن. <br />همچنين مجموعه‌ي شعر «سمفوني سپيده‌دم» اين شاعر اخيرا براي دومين‌بار از سوي نشر يادشده تجديد چاپ شده است. <br /><br /><br />از سويي، دو مجموعه‌ي شعر «رد پاي برف تا بلوغ كامل گل سرخ» از سوي انتشارات نگاه و مجموعه‌ي شعر «ما نبايد بميريم، رؤياها بي‌مادر مي‌شوند» توسط انتشارات آگاه در نوبت دريافت مجوزند. اين دو مجموعه به همراه «انيس آخر همين هفته مي‌آيد» سروده‌هاي سيدعلي صالحي در سال‌هاي 1384 تا 1387 هستند.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از مجید اجرایی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=590</link><description><![CDATA[<p>ای ببرهای تامیل !<br />برقص !<br />رقصی چنان میانه ی جنگل<br />فرض کن دور میز نهار خوری <br />با ته نشینی از <br />ته چین مرغ و جرعه ای از شیر<br />ای ببرهای تامیل!<br />برقص!<br />با پوتین سربازهای فراری<br />در بغداد زن های زیبا نمانده اند<br />حوا را بفرست خدا<br />بین النهرین جای بدی نیست<br />بین النهرین جای بدی نیست؟<br />خون تا گلوی گیلاس ها<br />بالا می آورد همین یک پیک را هم<br />حوا<br />    برقص!<br />لباس های لجنی خیلی بهت می آید بلا!<br />مهم نیست از تلویزیون صدای انفجار بیاید<br />با همین پوتین ها<br />همین لباس ها<br />همین سرنیزه ها<br />که می تواند قلب کسی را قشنگ از جا در آورد<br />برقص!<br />برقص!<br />برقص!<br />ای ببرهای تامیل!<br />گوشت لذیذی برای رقصیدن نمانده<br />برای رقصیدن چرا.<br />26 تیر 86<br /></p>]]></description></item><item><title>طرح / محمود معتقدی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=589</link><description><![CDATA[<p>پرند گا ن<br /> د ریا ها را پشت سر دا رند و<br /> د رختان<br /> ا ز پی بها ری گلگون<br />  ا برها د رتو / به پا ا یستا د ه ا ند<br />  برتیغه ها ی عا شقی ا ت<br /> صبور/ صبور / صبورو<br /> بخشند ه با ش<br /> <br />  <br />نوروز 89<br /></p>]]></description></item><item><title>اگزیستانسیالیسم: استعلای فرد / سعيد سبزيان م.</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=588</link><description><![CDATA[<p>عموماً اگزيستانسيالسم را درباره‌ي افکار و آثار ژان پل سارتر به کار‌ مي‌برند، زيرا وي اين اصطلاح را در توضيح نظام فکري خود به کار برد. اما امروزه این مشرب فکری را به نوشته‌ها و نظريه‌هاي متفکران قرون نوزده و بيست اطلاق‌ مي‌کنند که فرد را در محوريت انديشه‌هاي خود قرار دادند. اين نظام فکري در مقابل فلسفه‌هايي شکل گرفت که تمام انسان‌ها را در چتر قوانيني کلي مورد ارزيابي قرار‌ مي‌دادند. اگزيستانسياليسم که آن را در فارسي به اصالت وجود يا وجودباوري ترجمه کرده‌اند، يک نظام فکري کاملاً يکدست نيست. به عبارتي، در آن نسخه‌هاي متعددي وجود دارد که هر يک متاثر از فيلسوفي است. در اين ياداشت مختصراً به اين تنوعات هم اشاره‌ مي‌کنم.<br />اگزيستانسياليسم‌ مي‌گويد چون هر فرد در موقعيت‌هاي خاص قرار‌ مي‌گيرد، فلسفه‌هايي که بر اساس اصول کلي و جهانشمول انسان را تفسیر می کنند از عهده‌ي درک فرد برنمي آيند؛ در اين نوع فلسفه‌هاي کلي‌گرا وظيفه‌ي شخص و نقش او براي رسيدن به رضايتمندي از خويش ناديده گرفته‌ مي‌شود. اگزيستانسيالسم قائل به عاملي به‌نام «خود» است و چيزي که براي اين دسته از متفکران اهميت دارد و به فرد موجوديت‌ مي‌دهد «هویت فردی» است. <br />اگزیستانسیالیسم نظریه ای انتزاعی نیست بلکه اساس شکل گیری آن برای کمک به بشر بوده است. يکي از مهم‌ترين اهداف این فلسفه اين است که بفهمد انسان چگونه‌ مي‌تواند بهتربن، غني‌ترين و رضايت بخش‌ترين شيوه‌ي زندگي را پيدا کند -- و البته در اين باره نظر فرد تعيين کننده است.<br />اگزيستانسياليست‌ها چنان که اشاره شد ديدگاه واحدي درباره‌ي وجود ندارند، ولي ميان همه‌ي آنها مضامين مشترکي دیده می شود. نخست،‌ هدف و مقصود انسان‌ها از قبل برايشان معین نشده است، و ماهيت آنها نيز توسط هيچ عاملي اعم از طبيعت، خداوند، و يا هيچ عامل ديگري تعيين نگرديده است. اين مساله همواره ذهن انسان‌هاي آگاه را به خود مشغول کرده است. اين ايده‌ي محوري اگزيستانسياليسم است که هر انسان بايد براي خود هدفي پيدا کند. به اعتقاد اين متفکران انسان با تصميم‌گيري در انتخاب کارهايش براي خويش تعيين‌ مي‌کند چه نوع انساني و چه کسي باشد. اين نسخه از اگزيستانسياليسم در واقع بيانگر ديدگاه ژان پل سارتر است که‌ مي‌گويد«ماهيت مقدم بر وجود است.» سخن او به اين معنا است که ما ابتدا وجود داريم -- يعني خود را در جهاني‌ مي‌بينيم که در آن افتاده‌ايم، بي‌آنکه خودمان انتخابش کرده باشيم. سارتر بر اين اعتقاد است که هر يک از ما بايد خودش هويت و ويژگي‌هايش را در جريان کارهايي که‌ مي‌کند تعيين نمايد. از سخنان او چنين استنباط‌ مي‌کنيم که ماهيت انسان انتخاب کردني است و نه تقديري و جبری. ماهيت نيز در انديشه‌ي فلسفي به‌معني ويژگي‌هاي شخصيتي و مشخصات فردي است. دوم اينکه، اگزيستانسيالست‌ها معتقدند ما انسان‌ها سرنوشت خويش را انتخاب‌ مي‌کنيم. هرچه بر سر زندگي خويش بياوريم مسئوليتش بر گردن خودمان است. انسان اراده‌ي آزاد دارد، به اين معنا که تاثير عوامل اجتماعي و جسمي بر انتخاب‌هاي ما چندان تعيين کننده نيست. چنین چیزی چگونه ممکن است؟ جواب اين است که فرد بايد درباره‌ي شرايط فکر کند، معنا و مفهوم آن را به دقت در نظر بگيرد، سپس تصميمش را بگيرد و مشخص کند چگونه بايد از پس عوامل بازدارنده برآيد. با در نظر گرفتن همه ی اين دعاوي چنين استنباط‌ مي‌کنيم که فرد خويش را‌ مي‌آفريند و شکل‌ مي‌دهد. پس مسئوليت هر فرد بر گردن خود اوست. سوم، اگزيستانسياليست‌ها به دنبال شناخت و يافتن شيوه‌اي از زندگي هستند که رضايت‌بخش‌ترين و مفیدترین راه براي «هر فرد» باشد. به اعتقاد آنان انسان‌ها نبايد مقلد ديگران شوند، به عبارتي در صدد همراهي با توده نباشند. اخلاق و رويه‌ي توده ای چيزي بود که فردريش نيچه به‌شدت از آن انتقاد کرد. در اخلاق توده‌اي، فرد وقتي در موقعيت‌هاي اجتماعي قرار‌ مي‌گيرد سعي‌ مي‌کند هماهنگ با رمزگان و قواعد پذيرفته شده رفتار کند. اگزيستانسياليسم‌ مي‌گويد اين افراد «ناصادق به خويشند» يا به تعبير ساده، چنين افرادي خودشان نيستند. انسان مورد نظر اگزيستانسياليسم کسي است که خودش باشد و استوار و مستحکم وجود خودش را پذيرا باشد و با ثبات قدم در راه هدفش پيش برود. <br />از مهم ترین مفاهیم اگزيستانسيالسم تشویش یا دلهره است. به اين معنا که مثلاً  فرد با طردشدگي و نپذيرفتگي در حالت‌هايي از تقصير و اضطراب دست و پا‌ مي‌زند و رنج‌ مي‌کشد. در تمام نسخه‌هاي اگزيستانسيالسم اجتماع را متناقض با فرديت¬يافتگي‌ مي‌بينيم. <br />فرض بنيادين اگزيستانسياليسم اين است که در وضعيت امروز هيچ توجيه يا زمينه‌ي بنياديني براي وجود ما يافت نمي‌شود. نيچه‌ مي‌گفت هیچ بنيادی مطلق و تعيين کننده نيست. در وضعیتی که این چنین انسان‌ها خود را سرگردان، بي‌پناه و رها شده در جهان می بینند، تصور‌ مي‌کنند که هيچ مسير و هدفي هم براي آنها مشخص نشده است.  این سخن به این معناست که اگرچه در جست‌و‌جوي معنا و هدف براي زندگي خود هستيم، بايد بپذيريم که هيچ طرح  از¬پیش¬نوشته¬ای برای ما وجود ندارد که ما مانند برنامه ی دیفالت در کامپیوتر فقط مجری دستورات صادر شده باشیم. ولي به زعم ‌هايدگر و سارتر، انسا‌ن نسبت به وجود خود دغدغه دارد. انسان‌ هميشه فکر‌ مي‌کند که من چگونه انساني هستم؟ چگونه بايد باشم؟ و بنابراين همواره کشاکشي ميان احساسات و اميال و اهداف بلندمدت او وجود دارد. فرد در تشویش افتاده هميشه در ستيز با خود است و با واقعيت‌ مي‌جنگد. می بیند که ميان آنچه هست و آنچه بايد باشد تضاد وجود دارد. رنج او گوياي دو بُعد تفکرش است، يکي فعليت اوست و ديگري تعالي مطلوب وي. به اعتقاد ‌هايدگر اين تنش‌ها و ستيز‌ها به مرگ‌ مي‌انجامند.  در اگزیستانسیالیسم ويژگي‌هاي ثابت‌مانده‌ي فرد تعريف کننده‌ نيست، بلکه تحول معرف اوست. این تحول همان چيزي است که انسان ها از خود و به اراده ی خود می سازند. نتيجه اين است که هويت انسان در جريان زندگي با اعمالي که انجام‌ مي‌دهد شکل‌ مي‌گيرد. این نظر سارتر است. اُرتگا هم بر این باور است که: «انسان ماهيت ندارد، بلکه صرفاً تاريخ دارد.» يعني آنچه وجود من، به عنوان يک شخص فرديت‌يافته را تعيين‌ مي‌کند عبارت است از ماجراي متداومي که در سرتاسر زندگي خويش تحقق‌ مي‌بخشم.<br />آخرين نکته‌ي قابل ذکر، مسئله‌ي آزادي انتخاب است. شايد اکثر اگزيستانسياليست‌ها اعتقاد دارند که انسان خودش سرنوشتش را انتخاب‌ مي‌کند، ولي به نظر آنها اکثر افراد از آزادي خود غافلند؛ به اين معنا که افراد حاضر نمي‌شوند مسئوليت زندگي‌شان را به دوش بکشند. اولین نشانه ی این تعهدگریزی این است که تلاش‌ مي‌کنيم از خود فرار کنيم. در اين راستا خود را غرق در دغدغه‌هاي مادي‌ مي‌کنيم و خويش را با شيوه‌هاي زندگي همه‌پسند هماهنگ‌ مي‌کنيم، با نظام های مسلط مصالحه می کنیم. اگزيستانسياليسم‌ مي‌گويد افراد بايد با اين ميلِ به هضم شدن در توده، و اجرای برنامه ی پیشنوشته ی نظام های مسلط مبارزه کنند. به عبارتی فرد نباید هویت خود را در مقبوليت یا همسویی با اکثریت یا برنامه ی کلان نظام ها ببيند. سارتر به اين تفکر «ايمان بد»‌ مي‌گويد. ايمان بد، فرد را به سوی «تعلق براي ديگران» سوق‌ مي‌دهد، يعني فرد خود را با ديگران تعريف‌ مي‌کند. اين تفکر به‌طور تمثيلي حاکي از القائات نظام سرمايه‌داري و استبدادی براي مصرفي شدن و تابع بودن انسان‌ها است. نظام های سرمایه داری، کمونیستی، استبدادی و "همرنگ¬خواه" انسان ها را صرفاً براي خدمت به خويش‌ مي‌خواهند، البته تا زماني که کارايي داشته باشند و گرنه آنها را حذف مي‌کنند.<br /></p>]]></description></item><item><title>تنها صداست كه مي‌ماند / حميد موذني </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=587</link><description><![CDATA[<p>1. ايرانيان در طول تاريخ و از ديرباز تاكنون متأثر از گوش خود بوده‌اند و حس شنوايي، مادام و مدام بر آنان غلبه و استيلا داشته است. اگر در محاورات ايرانيان نيز خوب و با دقت گوش كنيم آن چيزي بيشتر به اكنون رسيده ضرب‌المثل‌ها و اشعاري بوده كه به گوش خوش مي‌نشسته‌اند و پارادايم زندگي اجتماعي را تغذيه مي‌كرده‌اند. شعر و مشاعره و شب شعر نيز تحت تأثير غلبه‌ي گوش  به هنر اول ايرانيان تبديل شده همچنين، افراد ايراني در تعاملات اجتماعي نيز بيشتر اهل شنيدن‌اند تا گفت‌وگو، بر همين اساس نيز اجماع بيش از عقل در ايران كاركرد اجتماعي خود را نشان مي‌دهد. جداي از اين، ايرانيان بر اساس آماري كه وزارت ارتباطات ارائه كرده چندين برابر جوامع ديگر از رسانه‌ي تلفن استفاده مي‌كنند در صورتي‌كه بهره‌وري از پست در ايران بسيار ناچيز است. <br />انقلاب معاصر سال 57 نيز با اين‌كه تمامي گروه‌هاي سياسي چپ، راست و مذهبي در آن شركت داشتند اما اين نوار كاست سخنراني‌هاي طيف مذهبي بود كه انقلاب را به انقلاب نوار كاست و ضبط صوت تبديل كرد و در نهايت، ماهيت آن به انقلاب اسلامي تبديل شد. <br />فروغ فرخزاد در قطعه شعري عميق سروده كه «تنها صداست كه مي‌ماند». گويي فروغ، اين شعر را تنها براي جامعه‌ي سنت‌زده‌اي سروده كه خود در چنبره‌ي سنت شنوايي آن اسير بوده و ديده كه چگونه جهان از صدا به تصوير و ايماژ رسيده است و متأثر از آن جوامع باز شده‌اند و فرديت اهميت پيدا نموده است. ولي سنت شنوايي مانعي در برابر حصول و وصول ِ آزادي و بينايي در جامعه ايراني شده است و بر همين اساس است كه فروغ در جايي ديگر مي‌سرايد: «براي من يك چراغ بيار». <br />2. جامعه ايراني با اين‌كه از منظر مدرنيزاسيون همراه و همگام جهان شده و همه دستاوردهاي دانش و فنِ عصر جديد را تجربه كرده اما از لحاظ فرهنگي و درك و دريافت مدرنيته هنوز در كهكشان ماركوني است. مارشال مك‌لوهان كانادايي جهان را بر اساس حواس آدمي و تغيير تسلط حواس به سه مرحله تقسيم‌بندي نمود. مك لوهان دوران ابتدايي را قبيله‌اي ناميد كه در آن انسان تنها با هم‌قبيله‌هاي خود ارتباط داشت و حس شنوايي روابط و گستره‌ي اخبار را در همان سطح قبيله نگه مي‌داشت. جوامع قبيله‌اي سنت‌گرا، افسون‌زده و زير آسمان مي‌زيستند نه روي زمين. نظام سياسي اين دوره‌ي تاريخ آدمي، استبدادي و جوامع آن بسته بود و نوع رابطه قدرت و انسان عمودي بود. با اختراع چاپ توسط گوتنبرگ، انسان وارد عصر كتاب و چاپ يا به زعم مك لوهان «كهكشان گوتنبرگ» گرديد. در اين دوره حس برتر و غالب بر آدمي حس بينايي شد.<br />در حقيقت با ورود انسان به اين عصر جوامع بازتر شدند و فرديت داراي ارزش و اعتبار گرديد و روابط انسان‌ها افقي شد و آدمي بر زمين زيست و هرچه سفت و سخت بود را دود كرد و به هوا فرستاد. <br />در ادامه با اختراع راديو توسط ماركوني انسان وارد كهكشان ماركوني گرديد و دوباره حس شنوايي غلبه يافت، اما اين‌بار جهان در كسوت قبيله‌اي كوچك درآمده بود و دهكده‌ي جهاني گفتمان جديدي را رقم زد و…<br />ايرانيان با 200 سال دوري و فاصله از غرب وارد كهكشان گوتنبرگ و عصر مكتوب شدند و هنوز به تجربه‌ي آن دست نيازيده كه وارد عصر راديو و كهكشان ماركوني شدند. اين جهش از دوران قبيله‌اي به كهكشان ماركوني، انسان ايراني را با جامعه باز و فرديت آشنا نكرده، مجدداً سنت شنوايي را غالب كرد. در واقع سنت سلطاني و پادشاهي رداي خود را مدرن كرد و در ادامه رداي پيشامدرن حاكم شد. بر همين اساس ساليان سال است كه «منِ ايراني» مدرنيزاسيون را چشيده اما طعم مدرنيته را نمي‌تواند مزه مزه كرده و لذت ببرد و هرگاه به آن دست يازيده مجدداً‌ آن را تف كرده و طعام سنت را از نو مي‌چشد. براي مثال جداي از اين مهم، زماني كه دستگاه فنوگراف نيز وارد ايران مي‌شود اولين صداي پخش شده را دربار و قدرت مي‌شنوند و سپس جامعه و همچنين اولين صداي ضبط شده نيز مربوط به طبقه دون كارگزاران پادشاهي است و سپس روشنفكر و …<br />بر اساس اسناد و مدارك، قديمي‌ترين صدايي كه به زبان فارسي بر روي فنوگراف ضبط شده صداي «مهدي خان كاشي» ملقب به «آجودان مخصوص» در روز شنبه نهم ذيقعده 1306 هـ . ق / هشتم ژوييه 1889 ميلادي بوده است. اين صداي متن دو بيت از اشعار حافظ بوده است. «مهدي خان» نديم و دلقك دربار ناصرالدين شاه در زمان حكومت مظفرالدين شاه، پست‌ها و مناصب سياسي و حكومتي خوبي را عهده‌دار شد. همچنين دومين ايراني كه در همان روز صدايش در فنوگراف ضبط شده «ميرزا ملكم خان ناظم‌الدوله»، روشنفكر، نويسنده و مصلح اجتماعي معروف عصر قاجار و سردبير نشريه مشهور «قانون» است.1<br />اين اولويت‌بندي ناخودآگاه نشان مي‌دهد كه همه‌چيز در دست قدرت رسمي است و روشنفكران و آگاهان در اولويت بعدي هستند. واقعيت اين است كه بت‌هاي ذهني و خاطره ازليِ زنده‌ي ايرانيان هنوز در عصر قبيله‌اي و ماركوني مانده است و بر اساس غلبه‌ي اين پارادايم است كه سنت شنوايي بر من ايراني غالب است و اجازه ظهور فرديت و دموكراسي را به جامعه نمي‌دهد. <br />در حقيقت گرچه تكنولوژي و مدرنيزاسيون به سرعت و سهولت جامعه ايراني را درنورديده اما هنوز «جامعه‌ي باز» و «حكومتِ قانون» و «دموكراسيِ واقعي» تجربه نشده و من ايراني هنوز دوره مي‌كند شب را و روز را هنوز را و اين سيكل همان صداي پرسشگر عصمت‌الدوله دختر ناصرالدين شاه و همسر دوست محمدخان معير الممالك در سال 1316 هـ . ق / 1899 م كه بر روي فنوگراف ضبط شد و در عصر موبايل و اينترنت نيز هنوز پرسش جامعه ايران همان است كه او پرسيد:<br />«اگر بخواهيم شرح اختراعات اين دوره را ذكر نماييم سخن به درازا مي‌كشد…پس سخن را مختصر مي‌كنم. يكي از اختراعات جالب اين فنوگراف يا ضبط صوت است كه مطالب مرا ضبط خواهد نمود و هر زماني كه بخواهم رد  (پخش) خواهد كرد. ملاحظه كنيد ما كه از تمام دول همسايه بزرگ‌تر و قدرتمندتر بوده‌ايم، ‌اقتدار ما در انظار خارجه اسباب حيرت و تعجب بود. حال چه شده است كه ما بايد از اختراعات آن‌ها در شگفت باشيم در صورتي كه ما قديم و اينها دولت‌شان جديد. بايد ديد جهت چيست و علت كدام‌؟ يقين دارم بر همگان پوشيده نيست بل آشكار است. بهتر است كه سخن را كوتاه نمايم والا مطالب زياد است. به جهت يادگاري اين چند كلمه را تقرير نمودم. شب شانزدهم رمضان سنه 1316 گفته شد. عصمت‌الدوله دخت ناصر‌الدين شاه پادشاه ايران». 2 گذار از پارادايم شنوايي و درك و تجربه گفتمان ديداري نياز «منِ ايراني» است تا در عصر شنيديداري بتوان از سنت شنيداري و  بهره از مدرنيته‌ي ديداري بتوان معاصر و آزاد زيست. <br />«تمامي الفاظ جهان را / در اختيار داشتيم / و آن نگفتيم / كه به كار آيد / چرا كه تنها يك سخن / يك سخن در ميانه نبود / … / ما نگفتيم تو تصويرش كن» (احمد شاملو)<br /><br />پي‌نوشت: <br />1 و 2. به نقل از كتاب در دست انتشار «تاريخ فنوگراف در ايران» نوشته سيد قاسم ياحسيني<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از احمد فکراندیش</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=586</link><description><![CDATA[<p>1.<br />تزاهم<br /><br /><br />پسر در پاساژ از سیگار مصلوب می شود<br />زن در اضلاع کاشی تکثیر می کند در تاکسی ها<br />امروز بیست و یک دیماه می شود<br />و تو از دهانه می افتی.<br />لبم را از صورتت می چینم<br />تا چین در چنان تو نیافتد.<br /><br />ده شب کنار تیر برق <br />با یک بوسه در ارض موعود و سری که پشت دیوار به ما سر می زد<br />دستم را در جیب شلوارت می کنم<br />انگشتم به پیشانی پسر می افتد<br />میان ما کودتا می شود<br />و ناله‌ی کشدار صندلی دیوار را به پاییز می برد<br /><br />نه<br />پایی اگر از روی سیبی سر کند<br />کیفی در کتف خیابان فرو خواهد رفت.<br /><br />2.<br />سردبیر<br /><br />از وقتی شروع شد<br />که من سردبیر سلسله کاغذهای متوالی شدم<br />بی آنکه کودکی در شمال غربی خانه‌ام ادرار کرده باشد .<br />×××<br />واحد من، آپارتمان 6، فرعی اول خیابان برق<br />آنجا که هر روز عابران را به لذت ذرت مکزیکی می خوانند<br />و مردها شلوارهایشان را با موتورهایشان می‌پوشند<br />بی آنکه زنی در عریض عاطفه‌ها راه برود.<br />×××<br />کوچه‌ی اول از سمت راست.<br />از کنار داروخانه و ساختمان براق می گذرد<br />و میان درز آیفون به سمت صریح صدا سر می کند.<br />ویندوز لود می شود<br />و مرد میان مبل‌ها<br />زیر کاغذهای اخبار می‌زاید.<br />جنینش را از پنجره به سمت کوچه‌ی شرقی پرت می کند<br />تا تیتر اول دوشنبه 26 بهمن 88 رخ دهد.<br />×××<br />آه....<br />ای تلخی ملس عصر جمعه <br />که تو را با هیچ سیگاری نیست برابری<br /><br />نیمی از دستم خلالی شده در دهان تو<br />لای دندان‌های  آسیاب سمت چپ‌ات<br /><br />من از روبروی تلویزیون می آیم<br />پشت به کتاب‌خانه و ریش نتراشیده<br />با شلواری کوتاه و پیراهنی حلقه‌ای <br />و لب تابی که جای تو را دارد.<br /></p>]]></description></item><item><title>صندلی چرخان  / مریم تنگستانی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=585</link><description><![CDATA[<p>بیا اینجا ، همینجا ، روی همین کاناپه کنارم دراز بکش. دستت را بسُران روی اندامم. یا نه..روی آن صندلی چرخان رو به رویم بنشین. <br />  <br /> پاهات را بیانداز روی هم و هی بچرخ.. <br />  <br />تا نیم تنه افتاده ای کف هال و باریکه ی نوری که  از درز پرده  افتاده رویت  از شکاف سینه به دو نیمه ات کرده ..همان باریکه ی <br />  <br />نور از شکمت منعکس شد توی چشمهام که بیدار شدم..بلند شو برو روی آن صندلی چرخان بنشین..صبح شده انگار...بلند شو دختر <br />  <br />.  باید سیگاری بگیرانم و از شکمت بیایم پایین..برسم به رانهات. ..باقی ات را با چه بسازم ؟! شیشه شراب ندارم دیگر.. با "  <br />  <br />اسمیرینف آبی "  می سازمت.. دیوانه ام که از تو می پرسم. تو فقط بچرخ...ته  این شیشه از دیشب مانده..به سلامتی تو دختر..شیشه <br />  <br /> کم دارم..به سلامتی رانهات..این ته سیگارها راجمع کرده ام که حصاری دورت بسازم. <br />  <br />هی...با هم دودشان کردیم..تو بچرخ. <br />  <br />ران چپت را بیاور بالا . <br />  <br />این را می خورم به سلامتی عکس روی دیوار که..تو را روی همین کاناپه آبستن شد..چه زیبا ساختمت دختر..خودم ساختمت ..به <br />  <br /> سلامتی خودم..تو بچرخ.. <br />  <br />گفته بود برایت پدری کنم ..کردم خب.. ..به سلامتی او می خورم.. <br />  <br />چه زل زده ای به این عکس ؟!..د همین کارها را کردی لعنتی..آوردی چسباندیش روی دیوار جلوی چشم سگ مصب من که چی؟! <br />  <br />..همین کارها را کردی که..کلافه شدم..کشتمت!.. در حقت پدری کردم... <br />  <br />زانوهات را از شکمت بکش بیرون..غمبرک نزن..به این عکس و این زخم و این وآن هم فکر نکن ..هیچ کس اینجا نیست..تو هم هیچ <br />  <br /> جا نمی روی..توی همان وان لعنتیی..روی همین صندلی چرخان. <br />  <br />همین جا باش تا بروم از حمام چند تا شیشه بیاورم....به آن عکس هم دست نزن بگذار ببیند که در حقت پدری کردم.. <br />  <br />کجا رفتی ..کلافه ترم نکن..اینجا بزرگ نیست ..تو همه ی روزنه هاش را می دانی درست .من هم می دانم .. <br />  <br />اینجایی.. نگفتم پیدات می کنم..توی وان حمام چکار می کنی شیطان بلا..شیر حمام که بسته است..چکار می کردی..چاقتر شده ای <br />  <br />دیشب تا به حال.. <br />  <br />همه جای خانه  بوی تو می دهد..نگران نباش لباسهام را زیر در چپانده ام..بویت  بیرون نمی رود.. موهات  روپرشان کردی.. می خواهی لوندی کنی..ببینمت...  سیاه ..بود موهات.. شرابی شده...باز هم دلبری کردی دختر؟! <br />  <br />.بوی خون می آید بیا.. بیا شیشه ها را برداریم از اینجا برویم بیرون.. باشد همینگونه می سازمت با موهای پریشان و خیس..بیا <br />  <br />برویم..حالم خوش نیست دختر  بدون اینها باز توهم می زنم..بازگمان می کنم رفته ای..نیستی..تکان بخور دختر..برو توی هال روی آن <br />  <br /> صندلی چرخان..نگفتم همانجا بنشین تا بیایم..نگفتم؟!..همین کارها را کردی..آن زن را آوردی بالای سرمان روی کاناپه چسباندی که <br />  <br />چه؟.بلند شو ..صدام را می شنوی؟!.. <br />نه انگار نمی شنوی ..باز دارم توهم می زنم...هی ببینم...نکند دوباره مرده ای؟! <br />  <br /> ..دختر..آی..خدا..دختر..از شکمت دارد خون می رود..خون ماسیده روی رانهات..بلند شوببینم..بلند شو.. دورم برقص..لوندی <br />  <br /> کن..عشوه بیا لبهات را آن طوری کن ..مثل دیروز...بیا بیا  دارم توهم می زنم.. <br />  <br />شیشه ها توی دستم جا نمی شود .دستی برسان..سه تا بیاور ..یکی پر دوتا خالی..بلند شو مسخره بازی در نیاور..تا  ظهر تمامت می <br />  <br />کنم..رانهات مانده با انگشتهای پات و ساقها و موهایت که پریشان و خیسش کنم..دوباره داری کلافه ام می کنی.... <br />  <br />آفرین دختر بیا..پاهات روی خورده شیشه نرود..شیشه ها را همین جا بگذار ..بنشین روی آن صندلی..فکر می کنی سه تا خورد شود <br />  <br />برای رانهات کافیست؟! <br />  <br /> یکی  .. <br />  <br />پشت دستت را جلوی صورتت نگه دار..گفتم جلوی صورتت را بگیر..اصلا بچرخ سمت دیوار.. <br />  <br />.دوتا... <br />  <br />این هم سه تا.. <br />  <br />نه کافی نیست رانهات درشتتر و گوشتی تر ند. کجا رفتی؟..ای خدا ...باز هم باید بیایم توی آن حمام لعنتی دنبالت..پنج تا خالی یک پر <br />  <br /> بیاور..اسمیرینف آبی باشد.. <br />  <br />دوباره که آمدی اینجا خوابیدی؟! بلند شو...  ببینم وان جای خوابیدن است دختر؟! ببین چه چاق شده ای دیشب تا حالا..باید شبیه تر به خودت بسازمت مثل دیروز لوند و عشوه گر با همان کمر باریک و رانهای درشت..همان لبهای شهوتناک و چشمان خمار....پنج تا <br />  <br />خالی..یکی پر..زودباش برویم.. <br />  <br />جلوی صورتت را بگیر. <br />  <br />.زل زده ای به این عکس که چه؟..بچرخ رو به دیوار.. <br />  <br />چهار تا.. <br />  <br />بس است..برگرد. <br />  <br />.بگذار سیگاری بگیرانم و ماجرایی برایت بگویم.به آن عکس هم زل نزن..الان نیست که عکس است..از اولش هم فقط عکس بود . <br />  <br />به سلامتی رانهات..عشق نبود هیچوقت..نه..نبود..عکس بود.چه می دانم بچه سال بودی..زنگ زد گفت: آب دستت است بگذار و بیا <br />  <br />..آمدم.. دیر..نه عشق نبود..مرد ..سکته کرد..نفهمیدم چش بود..عشق نبود..نه.من هم نساخته بودمش..خودش هم مرد..دوباره هم <br />  <br />نساختمش.. <br />  <br />وقتی رفت تو بزرگ شدی..به سلامتی ساقهات..می پسندی که ها؟!جلوی همین چشمهام شکل گرفتند..روز به روز کشیده تر و خوش <br />  <br />تراشتر..توی همین خانه..همین جا روی همین کاناپه استخوان ترکاندی..سلول سلولت را می شناسم..بعد فکر می کنی بد می سازمت.. <br />  <br />پاهات را از روی هم بردار ببین....همینه.!..خودشه!.. <br />  <br />جلوی صورتت را بگیر..نه..برنگرد. <br />  <br />یک.. <br />  <br />دو... <br />  <br />سه.. <br />  <br />داری تمام می شوی ..طاقت بیار..به قوزک پات رسیده ام... ..می ماند خیسی و پریشانی موهات.. <br />  <br />بلند شو بیا کنارم روی همین کاناپه دراز بکش..پاهات را توی هم بپیچان..دود سیگارت را بده توی صورتم و لبهات را همآنجوری که <br />  <br /> خاص خودت است بکن.. <br />  <br />د یالا زبانت را بچسبان به دندان بالاییت و چشم سیاهت را خمار کن ..مثل دیروز...مثل همیشه..نرو روی آن صندلی همینجا باش و مرا <br />  <br />دیوانه کن.. <br />  <br />همه چیز خود به خود دارد می چرخد ..در ..دیوار..کاناپه..پیکر شیشه ایت..این عکس هم می چرخد..توهمراهیش نکن..این فقط یک <br />  <br />عکس است ..همیشه یک عکس بود من عاشقش نبودم..عشقم را خودم ساختم..دیروز هم کشتمش..نمی توانستم دختر..کلافه ام کرده <br />  <br />بودی ..تو واین  عکس..دارم می سازمت..دارم می سازمت..دختر.. <br />  <br />روی صورتت را بگیر..به سلامتی موهات.. <br />... <br />این خوب است..پریشانی..پریشانی و خیسی و سرخی.با هم خوب است..ته سیگارت را بیانداز اینجا . برای حصار کم داریم... <br /> داشتم می گفتم....نه که از پیش به این مساله فکر نکرده بودم اما..دیروز کلافه ترم کردی از هر بار..من با تو..نه نمی شود..من <br />  <br />تاب این بیتابی بی هنجار را نداشتم..مگر ما کجاییم دختر..؟!..دنیا قانون دارد برای خودش. به سلامتی تمام شدنت..برو روی آن <br />  <br />صندلی بنشین..چشمت را بگیر مثل دیروز.برو...نه به عشقت قسم به زیباییت که اینبار شیشه در شکمت فرو نمی کنم..نمی <br />  <br />خواهم..نمی خواستم..بکشمت.. دیوانه ام کردی.. <br />  <br />دنیا قانون دارد دختر..نمی خواستم بکشمت..ولی بایددر حقت پدری می  کردم..چشمت را بگیر.. گفتم بگیر.. <br />  <br />خب باشد... تو بی پروا بودی و من نبودم..حالا چشمت را ببند لعنتی..خوب است..این خوب است. <br />  <br />این هم از حصار دور اندامت..من هم توی حصارم..روی پیکرت دراز کشیده ام ..چشمت را باز نکن..آه ه ه ه ..آخ....از اولش <br />  <br /> هم..می خواستم پیکرت را سرخ بسازم.آ..خ  همه جا سرخ است.بیا دختر حالاهر چه قدر می خواهی بچرخ .. بچرخ..هی <br />  <br />بچرخ..ب..چ..چ..چ..ررر..خ...<br /></p>]]></description></item><item><title>زني كه شبيه خودش بود / حامد رحمتي</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=584</link><description><![CDATA[<p>بعد از نهضت فروغ فرخ زاد شعر زنان وارد مرحله اي تازه شد. شعر  زنان بعد از انقلاب مشروطه داراي هويت شد. با مقايسه اي اجمالي و با مطالعه ی دقيق آن روزها به اين نتيجه خواهيد رسيد که اگر شعر امروز زنان با اقبال ويژه اي مواجه شده به اهتمام نسلي بوده كه اين مسير پر پيچ خم را با دشواراي هاي فروان به پايان رساند. امروزه شاهد انتشار شعرهاي درخشان و تاثير گذار نسل جدید هستيم. اغلب شعرهاي كتايون ريز خراتي داراي ظرفيت های منحصربه فرد است. <br /><br />از آنجا كه رابطه دال و مدلول امري كاملن اختياري به حساب مي آيد شعرهاي اين مجموعه بر حول اين دو محور مهم مي چرخند و به صورت يك شبكه درهم تنيده با اجزاي مشخص در تعامل اند و با هماهنگي بار استعاري و معنايي متن را به دوش مي كشند. نيچه همواره تاكيد مي كرد كه تبار واژه ي Interpretation)) در آمدي به معناست يا پيوستي به معنا و نه رسيدن به معنا ،حتي خود سوسور نيز معنا را ناشی از تمايز مي دانست و معنا را بدون وجود يک نظام کلي غير ممكن مي دانست.  ساختار منسجم و تقابل هاي ديالكتيكي در شعرهاي ريز خراتي نيز باعث شکل گيري  معنا در سطوح مختلف مي شود و اين حركت با جزئي نگري آغاز مي شود و نقش گزاره ها در به وجود آوردن تمايز رفتاري برانگيخته و آگاهانه با زبان است.      <br /><br />سكوت / مثل فشنگ خشاب ها را پر مي كرد / به هم كه رسيديم / قلبمان تيرباران شده بود ص 101<br /><br />شعر امري زيباست با نگرش منطقي به پديده ها همه چيز را نمي توان قاعده مند توصيف  كرد. يكي از انگيزه هاي حقيقي شاعر به نمايش گذاشتن ارزش زن در موقعيت هاي مختلف  و تاثير نقش زن در باروري و تحقق آمال بشريت از ديروز تا امروز است به همين منظور شاعر با مهر مادرانه اي  سرشت انسان مدرن را ، به تصوير مي كشد در حالي كه با مولفه هاي حسي و فلكلوريك توجه خاصي به بومي شدن شعر دارد همان گنجينه اي كه نيما به نسل هاي بعدي تاكيد مي كرد.<br /> <br />از پنجره هاي مشبك و رنگي / هر شب / به زني نگاه مي كنم / كه روي يك لحاف دونفره / مرواريد مي دوزد ... مريم هاي باكره مسيح مي زايند / پنجره ها / مشبك و دايره اند / و عالي قاپو سقف آينه دارد ص37<br /><br />بايد خاطر نشان كرد كنش هاي گفتاري و  دوري جستن از شكل نوشتاري ، رويكرد شاعر را تغيير مي دهد و به روشني مي شود جنس كلام و تغيير لحن را در وضعيت مناسبي بررسي كرد  اغلب شعرهاي اين مجموعه آن قدر زنانه اند كه  شاعر با تصاوير بكر ظاهر فريفته اي  به متن مي دهد و به انضمام كشف هاي شاعرانه امكاناتي بايسته اي   را در اختيارمخاطب قرار مي گيرد.<br /><br />تو ني زدي / كه پروانه ها روي گل هاي دامنم / پيله شكافتند / و ظهر درخت توت از چرت بي گاهش پريد  ص 76<br /><br />فرماليسم  ها براي درك صحيح متن، شكل ساختاري متن را مورد واكاوي قرار مي دادند  چرا که تاکید این مکتب بر الگوهای ظاهری متن، فنون ادبی و عریان سازی مهارت مولف خلاصه مي شد كما اين كه  محتوا و تاريخ بيشتر  مورد توجه نبود، اما  شعرهاي ريز خراتي ضمن اين كه داراي فرم مناسب هستند  به لحاظ محتوا نيز از قانون خاصي  تبيعت مي كند و ساز و كار آن بر حول نشانه ها مي چرخد و گاهي اين فضاي سيال بر شعرهاي او سايه اي سنگين مي افكند و به نظر مي رسد شاعر بيش از حد معمول شتاب زده عمل مي كند . <br /><br />درختي كه برمن خم مانده بود / شكست / بنفش بزن / صورتي روي نرده ها / قلبي سرخ از وسط سيب شده است قل مي خورد مي خورد / تا در شاخه هاي دامن زني فرو رود ص 77<br /><br />يكي از  محسنات  شعر روزگار ما جنبه هاي فردي و چگونگي درگيري شاعران براي رسيدن به فضاي تازه و به تملك در آوردن زبان و انديشه است  نخستين گام موثر براي رسيدن به چنين جايگاهي كه جنبه جامعه شناختي دارد تبارشناسي  و سنجيدن تناسب روزگار شاعر است به همين منظور از نقاط  قوت وشگفتي ساز مجموعه حاضر كه در قرائت هاي مختلف بسيار پر اهميت جلوه مي كند بر هم زدن روايت خطي ست شاعر آن چنان نا آرام است كه مي خواهد جهان پيرامون خود را با روال غير طبيعي به رخ بكشد  و نحو گريزي هاي سبكي و نگاه استعلايي به امور موجود التذاذ خوانش متن و تاويل آن را به شكل فزاينده اي بالا مي برد و بدويت آن كاملا خصوصي و شخصي مي باشد.<br /><br />پتو را كشيده روي سر / و من / فكر مي كنم / چقدر مي توانست مرده باشد / پيش از اين چشم هايش را گشوده بودم / پوچ  پوچ / و دانه هاي خشخاش / كه ميان مژه هايش قي مي كرد / من به او معتاد شده بودم / و هر روز با بخار ريه هايش / متصاعد مي شوم ص 83<br /><br />شكسته شدن پرسوناها ، و رنگين شدن جغرافياي كلمات  به سبب تخطي از قاعده هاي زباني به زيبايي در خوري رهنمون مي شوند و در ژرف ساخت متن با الگوهاي ثبيت شده اي مواجه مي شويم كه در جهت تداعي آزاد معاني در متن تعبيه شده اند و اين مكانيزم به اجراي بهتر شعر كمك شاياني كرده است. <br /><br />هر شب به پنجره ي بسته / كبوتري شليك مي شود / اتاق پر از زناني ست/ كه هر يك سربريده ي تو را در سينه بند خويش پنهان كرده اند / موهايت را نوازش مي كنم / سربازها از سيم خاردار گذشته اند ص 104 <br /><br />كتايون ريز خراتي را بايد شاعر تنهايي  و سكوت دانست  لحن آرام و هم آوايي با كلمات در اغلب شعرها بيانگر روح سركش و زنانه اوست اين مشخصه در خلق و بازانديشي ابژه ها به زيبايي مستحيل مي شود و ادارك تازه اي را در چشم انداز متن نمايان مي كند و اصالت چنين انديشه اي ستودني ست. <br /><br /><br /><br /><br />پي نوشت :<br />" به كسي نگو"  <br />چاپ اول 1387 انتشارات آهنگ ديگر<br /></p>]]></description></item><item><title> كندوكاوي در ناشناخته  هاي درون / فرحناز علیزاده   </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=583</link><description><![CDATA[<p>" آدمی در چنبره ی ناآگاهی گرفتار است "   فروید                                                        <br />آلفرد هيچكاك استاد دلهره سينما در فيلم " روانی "  ترس را نه براي ايجاد ترس و ساخت فضاهاي ترسناك،بلكه براي شناخت انسان و بررسي زواياي روح او به كار مي گيرد.او به جاي استفاده ازسرداب هاي نمور،دهليز هاي پيچ در پيچ و ياصداي جغد؛شخصيت دوگانه اي را خلق مي كند تا عمل ترس رادرروابط انسان و ذهن آنان کند و کاو کند.اين استاد كه خود ترس را خوب مي شناسد به جاي عامل بيروني گوتيك كه عنصر ناشناخته ها و محيط را شامل مي شود به عنصر دروني،به تضاد انسان با خويش مي پردازد .<br />هيچكاك با به كارگيري از اصل تقابل بين افرادمانند:مردعاشق ولي عاقل(فراخود قوي) با دختري كه در ابتدا به نهاد براي رسيدن به اميال وآرزوها جواب مثبت مي دهد و سپس به كمك فراخود و عقل اين احساسات راكنترل مي كند وبا يافتن خود به تعادل مي رسد(پيروزي خود) و نورمني كه به نهاد لجام گسيخته ي خودآزادي كامل مي دهد( برتري نهاد )؛مارا به شناخت دروني انسان مي رساند.مرد جوان به دليل اجباردربازپس دادن قرض هاي پدرو تامين مخارج همسرقبلي ازازدواج با دختر مورد علاقه اش سرباز مي زند.او در برابر مشكلات صبور است و هميشه راه حل منطقي كارها را در نظر مي گيرد."يكي از مادونفر با يد باشد كه وقتي (کارآگاه )آمد با خبر شويم".اودر مقابل با مشكلات به قانون و كلانتر مراجعه مي كند .فراخود او آن چنان قوي است كه مي توانداميال و احساساتش را كنترل و درمقابل نهاد ايستادگي كند. اما زن جوان كه سخت عاشق است دست به دزدي مي زند تا مشكلات مادي را برطرف كند وبه آرزوها و معشوقش برسد.فردي با سابقه ي ده ساله ي كاري ،كه حالا بين نهاد و فراخود درحال جدال و كشمكش است. كسي كه وقتی پلیس، نماينده ی قانون را مي بيند دست و پايش را گم مي كند واز راه اصلي(جاده – زندگي) منحرف مي شود.ولي بعد با صحبت با نورمن متوجه مي شود كه نزديك است در تله اي بيفتد كه به دست خودش ساخته در نتيجه اين نهاد آشوبگر را كنترل می کندو با کمک فراخود  به خود می سد ،پس قصد عزيمت و بازگشت به خانه رادر سر می پروراند.<br />اما شخصيت برجسته ،نورمن .جواني زخمي و لطمه ديد ه كه درچنگ گناه گرفتار است.اوكه در كودكي پدر را از دست داده و زير سلطه ي مادربزرگ شده آن چنان به مادروابسته و عاشق است كه وقتي مادرعاشق مرد ديگر مي شود ،چون مرد را رقيب عشقي خود مي داند(عقده اديپ)؛نه تنها مرد را بلكه مادر رانيز مي كشد.اوبعداز مرگ براي فرار از تنهايي جسد مادر را به خانه آورده و كم كم با او شروع به صحبت مي كندبه گونه اي كه جاي مادر،خود صحبت مي كند و اين جاست كه به دو شخصيتي مي رسد . نيمي مادر و نيم ديگر نورمن می شود.درواقع به اعتقاد فروید او دچار درجازدگی و نوعی " نورز" می شود.شخصیتی که در دوره ای اززندگی متوقف می شود و وابسته به دوران کودکی خود است. نورمن در دوران قدیم سیر می کند ودروسواس شدید در تمیز نگه داشتن متل گرفتاراست(ازعلائم دیگر نورز؛وسواس شدید است)ازسوی دیگردوگانگی نورمن به شدت نمایان است که این نیز از دیدگاه روانشناسی علائم  نورز محسوب می شود.<br />از صحنه هاي ماندگار اثر مي توان به صحنه ي قتل اشاره كردوآن را از دو جهت بررسي كرد.يك از ديد گاه نورمن و ديگري از نگاه مادر نورمن. مادر نورمن(نيمه ي دوم نورمن)وقتي مي بيند دخترتازه وارد مي خواهد محبت پسررا ازاو بگيرد،به علت حسادت مادرانه و به خاطربدگويي هاي دخترو پيشنهاداش به ديوانه خانه فرستادن مادر و اينكه نورمن نبايد بگذارد مادر به او زور بگويد،عصباني شده و دست به قتل دختر مي زند.ازسوي ديگر نورمن به دختر علاقه مند مي شود و وقتي متوجه مي شود كه دختر صبح زود قصد بازگشت وترک او وهمچنين قصد نصيحت كردنش را دارد،ازدختربيزار مي شود .به گفته ي نورمن " شايد دختران زيبا بتوانند اوراگول بزنند اما نمي توانند مادرش را گول بزنند " بنابراين دونيمه ي شخصيت كه عليه دختر شوريده اند دست به دست هم داده و نیمه ي دوم نورمن(مادر) كه انگيزه ي قوي تري دارد ،دست به جنايت مي زند.<br /> از صحنه هاي موثرديگر كه اوج فيلم را نيزشامل مي شود،می توان از صحنه اي كه نورمن درلباس زنانه قصد كشتن دختررا دارد،یاد کرد،که به خوبی بیانگرجدال بين نورمن مادر و مرداست.<br />در ديدگاه فرويدي آن چه كه مقعر است ،نماد زنانگي و آن چه كه طولش ازقطرش بيشتر است نماد مردانگي محسوب مي شود. نورمن ازسوراخ گردي كه در ديوار كنده شده و از داخل روزنه اي گرد(نمادزنانگی) به دختر نگاه مي كند تا اميال جنسي سركوب شده اش را ارضاء کند. هم چنين روانكاوان آب را به هر شكلش نمادي مادينه  يا مادرانه تعبير كرده اند.نورمن وقتي دختردرحا ل حمام است به او حمله مي كند و سپس او را درون مردابي كه گرد است ،دفن مي كند.مردابي كه همه چيز را درخود فرو مي كشد و شايد نمادي از زهدان زن باشد. تصویر شب،تاریکی،طوفانی که زوزه می کشد،خصوصیات ضمیر ناهشیار و نهاد راالقاء می کند؛نورمن درتاریکی دست به جنایت می زند،اواز نور مي ترسد وكار دفن جسد رادرتاريكي انجام مي دهد.<br />اين تاريكي وقتي دختر مي خواهد از پول سرقتي برداشت كند، نيز ديده مي شود؛ اودر اتاق كوچك وتاريك  دستشويي دست به اين كار مي زند.استفاده از جاروي بلند و سطل گرد كه يكي را داخل ديگري قرار مي دهد و مي تواند نشان نرينگي و مادگي باشد.همچنين نورمن از چاقو كه نشان مردانگي ست براي كشتن افراد سود مي جويد.برج و خانه كه بالاي تپه (كوه نشان مردانگي) است و اشراف به دوازده اتاقي دارد كه در بستر گرد زمين جايگزين شده اند نيز مي تواند نشاني ازنماد هاي جنسي باشد.<br />تنش بین خشکی و آب رانیز می تواند شبیه تنش هشیار و ناهشیار در نظریه ی فرویدی دانست؛مرز بین خشکی و مرداب که نورمن در آن می ایستد و بلند می خندد.<br />آن چه كه فرويد به آن اعتقاد دارد بروز ناخودآگاه توسط تپق هاي زباني ست. فروید معتقد است هیچ چیز بی سبب و تصنعی نیست ؛درمسائل روانی همه چیز به هم مربوط است.وقتی کسی اشتباهی می کند،درواقع ضمیر ناخود آگاه اوست که سر بازمی زند. نورمن در مقابل کارآگاه به تپه تپه مي افتد و دچار لكنت زبان مي شود .همچنين در مقابل مرد كه او را به گونه اي باز خواست مي كند با انگشتهاي دستش بازي مي كند.<br />وسواس نيز از ديگر عوارضي ست كه در بروز ناخود اگاه جلوه گر است.نورمن هر هفته شمد ها را عوض مي كند تا بوي نا نگيرد.اوچراغ متل  را گرچه بي فايده است روشن مي گذارد.به دوازده اتاق مرتبادرحالي كه مي داند مسافري نيست ،رسيدگي مي كند.اواتاق مادررا در طي اين سالها مرتب و تميز نگاه مي دارد.اتاقي پرازتجملات كه در تضاد با اتاق خود و عروسك هاي شكسته اش بيشترنمود مي يابد. اين وسواس در تميزي و مرتب انجام دادن كارها ازاحساس گناهي ست كه در او ريشه دوانده.او خود را موظف به انجام اين كارها مي داند تا وجدان آشفته ي خود را التيام بخشد.او براي اين كه مادررا هميشه در كنار خود ببيند حتي جاي او مي خوابد.او با سر پا نگه داشتن متل به گونه اي ديگر مي خواهد سرپوشي بر مرگ مادروعذاب وجدان خود بگذارد. <br />ازبحث های دیگر فروید لیبیدوی جنسی ست. در نگاه فروید پرواز یک نماد جنسی ست.وجود پرنده های خشک شده نشان ازغرایز سرکوب شده ی جنسی و عدم توانایی جنسی نورمن دارد.خشک کردن نشانی از عدم ارتباط با موجود زنده و عدم پرواز است.نورمن درزیرعقاب خشک شده ایی می نشیند که به سمت او خیز برداشته است.<br />در انتها تنها می توان گفت نقد فرویدی یک نگاه جبر گراست.فروید اعتقاد دارد انسانها درگیر تسلط ناخودآگاه هستند و این ناخود آگاه است که بر اعمال انسان ها کنترل دارد.<br />                                                                                                فرحناز علیزاده <br />                                                                  <br />منابع : <br />1-	فیلم سایکو (روانی) اثر آلفرد هیچکاک .<br />2-	غیاثی، محمد تقی؛ نقد روان شناختی متن ادبی ، انتشارات نگاه<br /></p>]]></description></item><item><title>ناباكوف و منطق مكالمه / نوشته ی کاوه نیک‌منش </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=582</link><description><![CDATA[<p>مقدمه<br /> لولیتا از آن نوع آثاری است که زمینه ی مناسبی برای بسیاری از رویکردها را در خود دارد.  لوليتا  داستان سفري است كه هومبر هومبر  با لوليتا در پيش مي گيرد، سفري طولاني و دشوار كه نشان از سلوكي دروني نيز است. بخش بسیاری از مشکلات ذهنی و روانی هومبر مربوط به عشق نافرجام او در سن 16 سالگی به دلیل مرگ معشوقه ی او, ازدواج و جدایی از همسر اول خود در سن 29 سالگی , دیدار با لولیتا و ازدواج با شارلوت هاز, مادر لولیتا است. تمام رمان را هومبر به صورت یادداشت هایی در زندان می نویسد که به دلیل کشتن کلر کیلتی, واقع رباینده ی لولیتا,  محکوم به اعدام می شود. <br />  باختين در كنار افرادي چون والنتين ولوشينوف و پاول مدودُف جنبشي را در نظريه ي ادبي آغاز كردند كه اساس آن را مخالفت با جنبه  هاي انتزاعي زبان شناسي سوسور و جنبه ي تبليغاتي ماركسيسم دوران استالين موجود در ادبيات رئاليستي اجتماعي آن دوره تشكيل مي داد. تفاوت عقيده ي باختين و سوسور در تعريف آنها از زبان است. زبان به زعم باختين نظامي كلي و تابع قوانين انتزاعي به نام لانگ  نيست. باختين " به طور كامل مفهوم بياني منفرد، پايان يافته و تك آوا را كه از بافت حقيقي و كلامي خود دور افتاده و آماده ي دريافت هيچ نوع پاسخي نيست و فقط دركي منفعلانه را خواستار است" (سلدن،1993، 39) نمي پذيرد. اگر سوسور لانگ و قوانين حاكم بر زبان را كانون توجه خود قرار مي دهد، باختين بر گفتمان و پارول  تاكيد دارد. براي باختين گفتگو میان افراد و بافت حاصل از این گفتگو بسیار مهم است. در نظر وي هر گفته اي در پاسخ به گفته ي پيش از خود و در انتظار پاسخي از گفته ي پس از خود است. بنابراين زبان ماهيتي تعاملي و اجتماعي مي يابد.<br />  باختين در مسايل بوطيقاي داستايوفسكي داستايوفسكي را آغازگر رمان چند آوايي معرفي كرد كه در تقابل با رمان تك آوايي تولستوي قرار مي گيرند. از ويژگي هاي رمان داستايوفسكي تنوع آوا و وجود آگاهي هاي مستقل و مشخصي است كه هر كدام ديدگاه هاي جداگانه ي خاص خود را ارايه مي كنند. در اين نوع آثار "هيچ تلاشي انجام نمي شود تا ديدگاه هاي مختلف شخصيت هاي مختلف يكدست شوند." (همان، 40). آگاهي و ذهنيت شخصيت ها تحت حاكميت صدا يا آگاهي يگانه ي نويسنده يا راوي در نمي آيد، بلكه صداي نويسنده نيز صدايي مي شود در كنار ساير صداها و آواهاي موجود ديگردر اثر. بدين ترتيب ديدگاه شخصيت ها كه ممكن است به ايدئولوژي هاي مخالفي تعلق داشته باشند با ديدگاه نويسنده در يك سطح قرار مي گيرند و جملگی اهميتي يكسان مي یابند." تنوع و گونه گوني آگاهي ها و آواهاي مستقل و هم آوايي كامل ميان آنها، راستي كه خصلت نماي آثار داستايوفسكي است..... كلام قهرمان درباره ي خودش و جهان به همان اندازه معتبر است كه كلام مؤلف؛ و تابع تصویر عینیت یتفته ی قهرمان و همچون یکی از منش های او نیست" ( احمدی 1370, 100). <br />    چنين ويژگي هايي را در رمان هاي تك آوا نمي توان يافت. در اين نوع آثار تنها با يك صدا و يك ايدئولوژي كه منحصرا تعلق به نويسنده است روبه رو هستيم. چرا كه نويسنده صداها و آگاهي هاي ديگر را مطيع ايدئولوژي و جهان بيني يكسونگرانه ي خود مي كند.<br />   شخصيت هاي لولیاهيچ كدام تحت انقياد صدا يا آگاهي راوي يا نويسنده درنيامده اند که به این دلیل به رمان چند آوایی نزدیک می شود. اين آزادي و استقلال شخصيت ها از 2 جنبه قابل بررسي است:1) جنبه ي محتوايي، 2) جنبه ي صوري. <br />   از لحاظ محتوايي مي توان از شخصيت مستقل و آزاد لوليتا شروع كرد. اين منش آزاد لوليتا در فرار او از دست هومبر و ازدواج با ريچارد اِف. شيلر خود را نشان مي دهد كه شورشي است عليه منش مستبدانه و تك گوي هومبر. اين فرار بزرگ هم جاودانگي و هم آزادي را براي لوليتا به ارمغان آورد. جاودانگي بدان علت كه اين اقدام بهانه اي مي شود تا هومبر رمان را به صورت اعتراف نامه اي بنويسد و آزادي را بدان علت كه لوليتا به زندگي مطلوب،هر چند كوتاه، خود مي رسد. هومبرنيز نه تسليم آگاهي تك گويانه ي نويسنده ي رمان، ناباكوف، شده و نه تسليم انزواي نابودگر زندان مي شود. او به عنوان شخصيتي آزاد به گذشته ي خود رجعت مي كند و آن گذشته ي شيرين زندگي در كنار لوليتا را در تقابل با زمان حال پر رنج قرار مي دهد و بنابراين در اين حالت نظير به نظير جنبه ي گفتگويي رمان را تقويت مي كند چرا كه در بين گذشته و حال نيز گفت و گوبرقرار مي شود. بهترين نمود اين حالت را در فصل 26 از بخش اول رمان مي بينيم. اين فصل كوتاه ترين فصل رمان اما كليدي ترين آنهاست. قبل از اين فصل، هومبر به مسافرت خود به همراه لوليتا مي پردازد كه آن را به صورت نوعي بهشت از دست رفته تجسم مي كند اما در اين فصل سير روايي رمان شكسته و هومبر از سردرد مزمن خود در زمان حال و كم بودن فرصت براي نوشتن شكايت مي كند. پس دنياي بهشت گونه ي گذشته با دنياي تلخ حال در گفت و گو قرار مي گيرند. <br />ويژگي محتوايي بعدي دو لحني بودن شخصيت لوليتاست چرا كه در برابر خواننده دو لوليتا حضور دارد: يكي لوليتاي شاد و با انرژي مورد نظر هومبر و ديگري لوليتاي غمگين و افسرده كه لوليتاي واقعي است. اين هم زيستي  همان است كه مطابق با نظر پَيتون "منجر به برخورد دنياي تك گويانه ي خارج كه توسط هومبر خلق شده با دنياي گفت و شنودي لوليتا" مي شود. (پَيتون،2002، 118)<br />   علاوه بر جنبه ي محتوايي، لوليتا حالت هاي صوري خاصي را نشان مي دهد كه تاکیدی بر چند آوايي بودن اين رمان است، اين عوامل شكلي و صوري يگانگي گفتمان را از بين مي برند به طوري كه در يك گفته  دو هدف وجود خواهد داشت كه منجر به تشكيل گفتمان دو سويه مي شود که دراين مورد  باختين به دسته بندي انواع گفتمان در رمان مي پردازد و ديويد لاج اين گفتمان ها را به صورت پايين دسته بندي مي كند:<br />1)گفتمان مستقيم نويسنده <br />2)گفتمان بازنمايي شده <br />3)گفتمان دو سويه  (لاج، 1990، 33)<br />مورد اول به صداي راوي اشاره دارد و مورد دوم به گفتگو و مكالمات بين شخصيت ها دلالت دارند كه هيچ يك از ويژگي هاي رمان چند آوايي محسوب نمي شوند. از نظر باختين تنها مورد سوم قابل توجه است چرا كه از طريق اين نوع گفتمان، گفتمان دو سويه، است كه حالت چند آوايي ايجار مي شود. باختين اين نوع سوم را به 4 بخش تقسيم مي كند: سبك پردازي ، نقيضه  ، اسكاز  و گفتگو يا جدل نهاني . در سبك پردازي و نقيضه، تقليد از سبكي خاص مورد نظر است با اين تفاوت كه در سبك پردازي ارزش ها و مفاهيمي نشان داده مي شوند كه با جهان بيني و ديدگاه شخص هم خواني دارند و در نتيجه مقصود نويسنده و مقصود اصلي سبك اصلي در يك سو قرار مي گيرند، اما در دومي، نويسنده "سبكي را به وام مي گيرد و اهدافي را بر آن اعمال مي كند كه در جهت عكس هدف اصلي سبك و يا نا هم خوان با آن است." (لاج،1990، 36). اسكاز اصطلاحي روسي است كه عبارت است از "حالت يا فن روايي كه بازگوكننده ي روايت شفاهي است." (هاثورن،1992، 166). گفتگو يا جدل نهاني به آن نوع از گفتمان اطلاق مي شود كه در آن مي توان حضور ديگري را حس كرد و در واقع در پاسخ به سخنان و گفتمان شخص ديگري شكل مي گيرد.<br />   نمونه هاي انواع گفتمان دو سويه را مي توان در لوليتا پيدا كرد. فصل 16 از بخش نخست رمان اختصاص به نامه هاي عاشقانه ي خانم شارلوت هاز (مادر لوليتا) دارد كه براي هومبر نوشته است. اين نامه نمونه اي از سبك پردازي است. در اين نامه احساسات و آرزوهاي خانم هاز با زبان احساسات گرايي و تا حدي كليشه اي و رمانتيك به خواننده منتقل مي شود. اين سبك با دنياي ذهني خانم هاز به طور كامل هم خواني دارد. علاوه بر اين، اين نامه گسستي در روايت هومبر محسوب مي شود چرا كه روايت هومبر را قطع كرده تا صدا و آواي خانم هاز نيز در رمان استقلال يافته و شنيده شود. استفاده از واژه هاي فرانسوي، 13 بار استفاده از واژه ي "عزيزم" در طول نامه و تكرار جمله ي "دوست دارم" از نشانه هاي سبك رمانتيك در نامه است كه با نيات خانم هاز هم سو است.<br />   مي توان گفت كه لوليتا مخزني از نمونه هاي نقيضه  است. فصل 11 در بخش اول نقیضه از زندگي نامه هاي خود نوشت و نوشتن اعترافات است كه ناباكوف نسبت بدان ظنين بود، فصل 27 در بخش اول نيز داراي نمونه ي ديگري از نقيضه از زبان روان كاوي فرويد هستيم چرا كه همواره ناباكوف فرويد را با تعبير "پيرمرد محترم ويَن كه سعي دارد تمام آلام روحي و ذهني را با استفاده از اسطوره هاي يونان باستان حل كند" (اَپل، 1970، 372) خطاب قرار مي داد. در فصل 27 از بخش اول نيز ناباكوف به نقيضه جريان سيال ذهن، به عنوان تمهيد ادبي مدرن، مي پردازد. <br />   نمونه ي اسكاز  در فصل 27 بخش اول در صفحه ي 112 از رمان است كه در اين صحنه هومبر به يادآوري و بازگو كردن سفر خود به همراه لوليتا براي رييس اردوگاه مي پردازد. در اين قسمت آواي رييس اردوگاه در بين سخنان هومبر گويي تزريق مي شود تا وحدت گفتماني هومبر را از بين برد. <br />   در فصل 14 نيز شاهد نمونه اي از گفتگو يا جدل پنهاني هستيم. در اين بخش هومبر به گونه اي صحبت مي كند كه انگار در حال پاسخ گويي به پرسش و قضاوت ديگري است تا بدان حد كه حتي مي توان اين بخش را به صورت مكالمه و گفتوگوي هومبر و مخاطب فرضي وي دوباره نويسي كرد.<br />نتيجه گيري<br />    باختين متفكري است كه براي انسان و به ويژه روابط انساني اهميتي ويژه قايل است. حقيقت براي باختين جز در گفتگو ميان انسان ها وجود ندارد چرا كه گفتگو ميان انسان ها پل برقرار مي كند. تلاش باختين بر اين بوده است كه در برابر تك آوايي و جزم گرايي مقاومت كند و با روي آوردن به چند آوايي، تكثر و گوناگوني را جايگزين آن كند. اساس كار ناباكوف در لوليتا  نيز انسان ها و روابط آنهاست چرا كه رمان با معضل روابط بين انسان ها شروع مي شود، در يك رابطه ي نا مآنوس و عجيب به اوج مي رسد و در رابطه ي باز شگفت آورتر به پايان مي رسد. آنچه كه بر ارزش كار ناباكوف مي افزايد اين است كه در اين روابط همواره تك تك شخصيت ها، آواي مستقل و نگرش و تفكر خاص خود را داشته و از اين مهم تر مي توانند آن را بيان كنند. آواهاي بسياري از لوليتا قابل شنيدن است چرا كه نويسنده در برابر اين آواها نيروي جزم انديش مؤلف بودن خود را قرار نداده است. ناباکوف در رمان لوليتا نه تنها شخصيت لوليتا كه ديگر شخصيت ها را نيز مشهور كرد و از اين رهگذر ناباكوف از بزرگ ترين نويسندگان رمان چند آوايي در اين زمينه است.<br /></p>]]></description></item><item><title>راهنماى فصل ها / مانا آقایی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=581</link><description><![CDATA[<p>جاده ى تابستان از وسط آفتاب مى گذرد<br />اما براى يافتن پاييز <br />بايد روى برگ هاى زرد ريخته راه بروى<br />به انتهاى آن فصل كه رسيدى<br />كنار يك نيمكت تنها<br />ماشين سفيدرنگى منتظر توست<br />سوارش شو<br />و بى توقف از ميان زمستان بگذر<br />لطفا احتياط كن<br />سر راهت يك سراشيبى ليز و خطرناك است<br />كه تا امروز<br />فقط باد از آن جان سالم بدر برده است<br />يادت باشد بهار اگر بيايد<br />تصادفى نمى آيد.<br /></p>]]></description></item><item><title>برای در / پرستو فریدونی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=580</link><description><![CDATA[<p>برای در نوشتم<br />نگرا ن نباش وقتی در خیابان  با خودم حرف میزنم <br />می ترسد پرنده ی شالم <br />می پرد <br />در چشمهای بسته ی چنار  <br />دود می کنند <br />و نمی خورند به درد زمستان هم <br /> <br />کاش کلاهی داشتم <br />باد آنرا با خود ببرد <br />بدوم آنقدر <br />رها کند در دشتی از گیاهان بی ریشه<br /></p>]]></description></item><item><title>این قصه / راضیه خسروی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=579</link><description><![CDATA[<p>این قصه دو میز دارد<br />یکی برای خانم<br />یکی برای تمام شوهرها یش<br />................<br />میخندم مثل آنکه اصلا کسی نمرده است<br />و خودم را از شکم 8 برابرم میپوشانم<br />همین روزها دوباره خودم میشوم خودم میروم<br />میآیم وخودم در کشاله هایی دیگر قد میکشم<br />...................<br />خودم خجالت میشوم روی گونه های دخترم<br />که خاک های مانده من را به سر بریزد <br />وقتی به یاد آورم که مردم و کسی صدای خواندنم را نشنید<br />..................<br />دختران زیبای من!<br />قناریان خاموش!<br />از پشت میز من <br />که شوالیه ای بزرگ را شهید کرده ام <br />در قهر سینه بند و جورابهای بلند زنانه<br />بی باک  و بی خیال به نطفه های در شکمتان بخندید<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از ناهید عرجونی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=578</link><description><![CDATA[<p>حتی حباب های کوچک چایی هم <br />بی هوده نیستند<br />بی هوده نیست که سیگار می کشی<br />ولبخند هایت  تلخ می شود<br /><br />نمی شود برگشت <br />ورد پاییزرا<br />از نیمکت های خیس<br /> برداشت<br /><br />نمی بینمت<br />نه توی حلقه های خاکستری دود<br />نه انتهای قهوه ای فنجان <br />نه توی دایره ای که <br />قسمت ام  نبود!<br /><br />چهارشنبه بود<br />من نام تمام نیمکت ها را<br />چهارشنبه ای گذاشتم که نیامدی <br />چای سرد شد  چهار شنبه بود<br />تلخ تر شدم  چهارشنبه بود<br />حتی چهارشنبه بود که ما <br />ازکنار هم گذشتیم <br />ومن از خانه دورتر شدم <br />از چار خانه ی پیراهنت<br /><br />هنوز فکر می کنم<br /> می توانستم توی دایره ها چرخ بزنم<br />انگشتم را توی حلقه های دود فرو ببرم<br />با چهار شنبه وتو<br />عکس های یادگاری خوشحال بگیرم<br /><br />هنوز فکر می کنم <br />توی چار خانه ی پیراهنت<br /> خوشبخت می شدم.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از مهرناز قربانعلی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=577</link><description><![CDATA[<p>درست اندازه گردنت شده است<br />حلقه ای که هر روز از انگشتت بزرگتر می شد<br />چهارپایه پا به پا می کند که بیاید<br />و کفشهایت می دانند<br />بین آنها و چهارپایه یکی را انتخاب می کنی<br />زمین نذر می کندمعکوس بچرخد<br />تو روی چهارپایه بنشینی وکفشهایت را بپوشی<br />پزشکی قانونی رد بغض هایت را<br />از چروک های صورتت می گیرد<br />که مثل اثر انگشت منحصر به فرد است<br />چهارپایه محکوم می شود<br />به تشویش اذهان خصوصی<br />و اقدام علیه امنیت چرخش زمین<br />و تو تنها<br />تسبیح را کوک می کنی و<br />به شبهای جمعه می سپاری<br /></p>]]></description></item><item><title>با سبیل نیچه / سارا بهرام زاده</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=576</link><description><![CDATA[<p>اندامي ميان در و ديوار جير جير مي كند پاهاي خوني من بود و معاشقه ام با صندلي<br />حرف هاي زيادي داشت كافر شوم خودكشي والپرات هاي سديم را<br />صبح     كابوس     مرگ را روي سينه ام <br />شب شكست پنجره را در كف هاي دهانم زنجير <br />تا با سبيل نيچه معاشقه كنم مرگ را يافتم ميان مشت هاي خوني ام صليب مي كشيد<br />صليب ميان آرواره ي دهانم لانه كرده بود<br />سايه اي رو یِ صورت ديوار جيغ مي كشيد اندامم را پهن فرش<br />در رد پاهايم ماه زده بود شهر<br />در رد دست هاي ام پيك ها ي مرگ به سلامتي نفس هاي تازه سر مي كشيد ند<br />كشيدن از اين زندگي دست مي خواست هاي هاي ام را با كوله اي پشت كردم به مرگ<br />دست كشيدم از تنم لابه لاي در جير جير مي كرد با مشت هاي پدر<br />دست كشيدم از اندامم گرد ميدان گرگ و ميش معاشقه اش را پوست مي كندم<br />دست كشيدم از گلويم پيك ها را به سلامتي معجزه سر <br />دست كشيدم از حنجره ام با حلقه هاي سيگارِ معاشقه <br />پا دادم به شب  شبي از صليب لاي دست ها ي ام پر كشيد <br />مورچه روي سطور كتاب مقدس چادر گل گلي ام را به باد داد<br />پرش از عمق خودم به درزهاي والپرات هاي سديم پرهايم را نمي سوخت<br />مردهايي اندامشان را تو تنم تكه تكه كردند لاي سطور كتاب مقدس خواب زيتون نديدند<br />خارهاي دور سرم تاج عروسي م مي شد  پاهاي صندلي <br />نمي شد همين طور نشست لبه تيغ و دست داد به مرگ با اندوه لرزان شانه هام<br />جاده را مي لرزاند كابوس ها  پشت شب هاي حنجره ام جير جير  <br />در تسامح ميان حنجره و كودكي ام والپرا ت ها هنوز شناورند <br />قايقي شده اندام ام كه مرگ را سلامت به ساحل مي برد<br />سرم را ميان اين همه افيون      خواب هاي ام را مه    آلوده  كرده      مچاله مي شوم <br />مي شنوم باد زمزمه مي كند بر تختم<br />هو هووووو.... اا بار به سلامتي  تيغ وُ والپرات هاي سديم <br />جير جير مي كند لابه لاي اندام باد با باد .<br /><br />                                                             30 بهمن 1388<br />                                                              بندر ماه شهر<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از لیلا صادقی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=575</link><description><![CDATA[<p>به تو فكر مي‌كنم نه از روي ريشه كردن<br />از روی كندن<br />نه از روي شيرجه‌اي كه كف استخر ضربه مي‌زند به شنا كردن<br />نه از روي كف دستم كه طالعم را تاق مي‌زند با داغ<br />تنها از اين رو كه مبادا نفرينم را خاموش كند يك روز باد<br />مباد<br /><br />به تو فكر مي‌كنم تا شعله‌هايت بلند شوند براي شنيدن آب<br />كوتاه شوند براي وقتي كه با حرف قاطع تبر مي‌افتي به خاك<br />وقتي كه قطعيت درخت تعظيم مي‌كند<br />در برابرت كه خرد شده بودي زير حرف‌هات<br />به تو <br />تنها از روي حرفی كه قطع مي‌كند تماميت ارضي‌ام را<br />وقتی می‌گذرم از مرزهای بی‌قطعیت<br />قطع می‌شوم در برابر عزیمت نقطه‌ها، در برابر تو<br />درخت که می‌شوی<br />نمی‌شود قطع کنی رابطه‌ات را با اين همه صندلي<br />خلق که می‌شوی<br />نمی‌شود انا لله شوي و راجعون نشوي<br />خر نشو لله كن مرا<br />کن فیکون شدنم راجعونم را<br />به تو فكر مي‌كنم نه از روي دل بستن<br />از روی دل، ریشه، جان کندن<br /></p>]]></description></item><item><title>هنر بیگناهی / هلن سیکسو/ ترجمه مهستی محبی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=574</link><description><![CDATA[<p>در نوشته ی "the art of innocence or" یا هنر بی گناهی چاپ شده در1981 سیکسوس به گسترش مطالبی که درمقاله ی قدیمیش" زیستن با پرتقال" نوشته بود می پردازد.مشابه با مقاله ی قبلیش سیکسوس در این مقاله تفاوت می گذارد بین کسانی که کلمات را تعقیب می کنند تا معنای آنها را به دار آویزند و کسانی که زبان را خلق می کنند.در مقاله ی ذیل،نوشتن با دیدی خلاقانه ،برای زندگی حیاتی شمرده می شود.نویسنده پروژه ی خود را تحت عنوان"نوشتن تو"توصیف می کند،کوششی که با دشواری های زیادی روبرو می شود.زبان،برخاسته از غیاب،زنجیره ای از بی نهایت جانشینی هاست که ما را از حقیقت جدا می کند.این خطر وجود دارد که سیستم زبانی از پیش طرح ریزی شده گفتمان را به دست گیرد،و باعث تحریف واقعیت های پیچیده ای شود که ما ابراز می کنیم. اواگرچه نمی تواند هدفش را در نوشتن "کتاب تو "تکمیل کند ، در "or the art of innocence"بر فواید تلاشش پافشاری می کند. این"زیباترین تمام شکستها"است.از طریق نوشتن،نویسنده به دام می اندازد"عذاب بریده شدن را و سرپیچی از قانون"سکوت"را.نوشتن،نزدیک امدن،عشق ورزیدن،خواندن،گوش دادن،جشن گرفتن،محافظت کردن را.این موضوع می تواند سوژه را ازخود (ego)به سمت دیگری(others)براند.دیگری نقش قاطعی در پیشبرد این تغییر خود دارد.فراگیری بی گناهی((innocence-باز خواندن بی گناهی از بین رفته در بهشت قبل ازتحریم-در اینجا از طریق یک دانش درونی به تصویر کشیده می شود : "راهی زیر سطح آگاهی" و این روش بر پیشبرد الگوهای خود-ارتقایی  با اندیشیدن و ارتباط ،به عنوان راههای درونی به این پروسه نظر دارد.این مقاله د ر صفحات 259-71 از متن فرانسوی art de l innocence،oul،پاریس،1981،انتخاب شده و توسط stephanie floodبه انگلیسی ترجمه شده است.<br />☼☼☼☼<br />من به نوشتن نیاز دارم:من نیازمندم که زندگی خودم را شگفت زده کنم:من نیازمندم خودم را مرتعش از زندگی حس کنم:من نیاز دارم خودم را به زندگی فراخوانم و به خودم با زندگی کردن پاسخ دهم:من نیاز دارم در زمان حاضر زمان حاضر زندگی کنم:من نیاز به زندگیی دوگانه دارم:من نیاز به امدن در زندگی دارم:من می ترسم که نوشتن جای زندگی را بگیرد:من نیاز دارم به نوشتن اندیشیدن در زندگی:من می نویسم جشن زندگی را:من نیاز دارم که زندگی را با موسیقی همراه کنم:من نیاز دارم بنویسم جشن زنده بودن را:امروز صبح،من خودم را با بهارنارنج معطر کردم.بر شیشه ی عصاره ی بهارنارنج برچسبی وجود دارد که  علائم عربی برآن نقش بسته اند که روح مرا موج می دهد تا جایی ناشناس اما تصورکردنی در بغداد:من به الفبا عشق می ورزم و زیباترین الفبا در دنیا دستخطهای  عبرانی و عربی هستند،زبانهایی که هرگز نه می توانم بخوانم نه یاد بگیرم،اما همچون صدایی در صدایم حرف می زنند پیش چشمهایم، طنین آنتالیا،در گوش قلبم حرف می زنند:من نیاز دارم به ترسیم پرتره ی زندگی ها با حروف،انهایی که بیان نمی کنند،انهایی که ناشناخته نیستند،انهایی که نه اشنایند و نه غریبه،که جادو می کند مسیرشگفت و شفافشان در به یاد اوردن سرچشمه ما را،ساده،درست مانند نوری که از خورشید ساطع می شود:من زمخت می نویسم،ناکافی،من به فرانسوی می نویسم،و من غمگینم چون وقتی می نویسم،در واقع حس می کنم که من فقط-می نویسم،من همراهی می کنم،اما از راهی بسیار دور،من فقط می نویسم با بزرگترین عشق ممکن،اما این فقط سایه و توهم است،نه فقط به خاطر اینکه دستم می نویسد ،بل به این دلیل که از قبل به فرانسه گفته شده،حتا نه با انشای من.<br />تمام انچه من می خواهم بگویم ،آنتالیا،گویا همینست:<br />تمام کتابهایی که من توانسته ام بخوانم گرد کتابی می چرخند که من هرگز نخواهم نوشت،چیزی که به دیگران فرصت می دهد تا نوشته شوند،واین کتاب کتابها ،کتاب توست.<br />و هنگام  گفتن این مطلب به تو من از درد  می لرزم و از لذت و با وحشت می گریم ،همچنانکه من جرات کرده ام که بخواهم با خدا با نام حقیقیش  حرف بزنم ،که این برای خدا ساده نیست:در برابر خدا این کلماتند که ما را قادر می سازند تا از صحبت کردن مستقیم با او بپرهیزیم .همیشه از ابتدا ما پی برده ایم که اگر حتا یکبار نام واقعی خدا را تلفظ کنیم تمام حقیقت در تمام زبان ها از هم می پاشد و تمام حقیقت زندگیها که در بدن متمرکز شده و در عشق اندوخته شده ، با یک نفس خرد می شود و می شکند ،<br />همچنانکه اگر خدا ،که هرگز از آغاز آفرینش با هیچکس حرف نزده،<br />که نام ما را در پژواک زبانش ساخته،<br />اگر نام حقیقیش به صدا درآید،<br />تمام حروف در تمام زبان ها سپید می شوند،<br />چنان ضعیف،کاذب،عریان،ناتوان،کلماتی محض وفقط فراموشی ناپذیر ،خرده کاه های تفکر،که ما دیگر آرزوی سخن گفتن نداشته باشیم.<br />بله،من چنین حدس زده ام،من خودم ،و همچنین تو،تو تردیدی نداری ،من هرگز انکار آن را کنار نگذاشته ام.و زمانی که من افکارم را درباره ی آن  به یاد می آورم ، انگاه جهش های درخشان خاطره چنان خیره کننده است که چشمانم را می بندم و فراموشش می کنم.<br />گوش کن آنتالیا:من از تو می نویسم.من تو را نمی نویسم،تو،من تو را می نویسم.من فقط بی اراده به سویت شناورم ،به سویت.من،که حتا نمی توانم گلهایی را که به من داده ای تصور کنم، که این چنین با هم در شفافیت گلدانی کریستال می درخشند ،هفتمین نور آشکار  در این صبح،فضای تغییر یافته با  با هزاران نور پر شکوه و جلال ،من ، کسی که نمی تواند حتا به توصیف گلهایت بپردازد که رامبراند را همراهی می کنند،در سراسر زندگیم.من فقط به  سادگی به تو می گویم:دوازده  گل لاله،ده گل رز،من حتا نمی توانم بگویم :سرخ ،صورتی،تمام سرخها و تمام صورتی ها ی جهان مرا طرد کرده اند.من شرمناک و دلشادم مانند یک نقاش اما من از یک نقاش کمتر بد شانسم چون من نقاشی نمی کنم.اگر من یک نقاش بودم قبل از اتمام هر تابلویی دیوانه می شدم.<br />ایا نوشتن تفاوتی(difference )را می سازد؟دو رو اما موثر.من هرگز انتهای کتاب را نمی بینم.چیزی درهرگز پایان ناپذیر ی نوشتن وجود دارد،چیزی در پیش بینی ناپذیری کاغذ وجود دارد که  زجر بریدن و جدا شدن  را  آسان می کند:غرقه در چهره اش ،نوشتن ادامه می یابد.حضور در قاب، روحم را شکاف می دهد.:در عوض من سخت به یک نقاشی خیره می شوم بدون رنج و ترس ازبدفهمی.آیا من طرح می ریزم؟من حفاظت می کنم.من به خودم می گویم:نوشتن نقاشی کردن بر دریا است.شما حتا  می توانید خیلی عمیق تر از نقاشی رسم کنید.اما قاب چشمم را آزار می دهد.<br />در تمام برخوردها من نیرنگ می زنم و خودم را حین نیرنگ زدن غافلگیر می کنم.گناه.<br />گفتن به شما کوچکترین کار صادقانه ایست که می توانم انجام دهم.این ابتدایی ترین شکل رک گوییست.اما آیا با اعترافم  در امید به بخشودگی نیستم؟و این ناصادقانه است.اما من نمی توانم به شما نگویم.من باید به طرزی روشمند آنچه را گفته ام انکار کنم ،اعتراف پشت اعتراف...چیزی است که من می گویم.<br />من در حیرتم:آیا من هنگام نوشتن، سرپیچی می کنم؟در ابتدا:پاسخی نیست.سپس:چرا از خودم سوال می کنم اگر دارم سرپیچی می کنم؟<br />اگر من سرپیچی می کنم می خواهم بدانم چرا که نه؟<br />من نمی دانم.<br />اگر من باور دارم که این یک سرپیچی است، جسارت آن را نخواهم داشت،یا جرات خواهم کرد؟<br />من در تردیدی غیر قطعی هستم.گاهی فکر می کنم که  دارم ناآگاهانه سرپیچی می کنم،غیر سرپیچانه.<br />و گاهی فکر می کنم هرچیزی نوعی سرپیچی است.و همچنین،نیستی سرپیچی است.<br />نگاهی به سوی دیگر بیاندازیم:به نظر می رسد که درست در بخش مه آلود یک عقیده ی بد گیر افتاده ام.و این نیز به نظرم می آید:تنها شانس من برای نزدیکتر شدن به حقیقت قبول ریسک وارد شدن  در جنگل مه آلود  از خطاهاست.درآن صورت من فقط بیرون را دیرتر پیدا خواهم کرد اما پیدا خواهم کرد.<br />امروز صبح،خودم را  درگیر این مسئله یافتم:فرض کن این سرپیچی است.<br />از چه سرپیچی می کنم زمانی که می نویسم؟<br />اگر با نوشتن سرپیچی می کنم چه است آنچه من می نویسم؟<br />و با ننوشتن من چه را نمی نویسم؟یا هر دو؟<br />از چه قانونی دارم سرپیچی می کنم؟<br />در ابتدا من پاسخ دادم:بله،به همه چیز،بله،من اینطور فکر می کنم.<br />من گمان می برم هر که از قانون سکوت سرپیچی کند باید رودررو شود با چهره ی هرچیزی که بزرگتر است ،حقیقی تر است،زنده تر است،پیچیده تر است و غیره.با چهره ی تقریبا همه چیز.با چهره ی شما،با چهره ی خدا-چیزها و خدا-بودنها.اما  ،خلاصه،،من به خودم  می گویم،قانون دیگری هم وجود دارد،قانون پژواک،طبق این قانون در مورد چیزی که  باید بدانیم  زمانی که اجازه ی دانستنش را داریم و برایمان ضروریست می توانیم قانون سکوت رامحکوم کنیم.متاسفانه هر کسی می تواند رجزخوانی کند که چقدراین قانون مورد نیاز است ،نه همیشه،نه بندرت.<br />و چیز دیگری که نمی دانم اینست که از چه مرحله ای پیشروی به سوی سکوت باید متوقف شود،یک نفر ممکنست معتقد باشد نوشتن باید تا آغاز سکوت ادامه یابد و  در جایی دیگر  سکوت هر زمان که بخواهد  خودش را حفظ می کند..رازهای نوشتن هرگز آشکار نخواهد شد ،و بنابراین آیا ، نوشتن،تا زمانی که کسی مرتکب اشتباهی شود، سرپیچی نخواهد بود؟<br />آیا زمانی که صدای کلمات ما را آشفته می کند و اگر ما  نتوانیم به آن سکوت گوش فرا دهیم، این  زمانیست که خطا-انجام شده؟ <br />اما من نخواسته ام  از  نوشتن سرپیچی کنم در آنچه می نویسم؛اما در ناتوانی از به یاد آوردن یا اصرار برآن  ،البته سرپیچی کرده ام،در چنین  راهی است که نوشتن فقط نوشتن است.<br />من می نویسم-هنوز من از آن آگاه نیستم-هر چیزی که نوشته می شود از سکوت خارج می شود و هر چیزی که نوشته می شود از نفس خارج می شود.<br />اما سکوت گم نشده است،سکوت در سوی دیگر حفظ شده است.ولی من ناآگاه نیستم،نوشتن یک انتها نیست.<br />من فکر می کنم:من نمی نویسم که بنویسم،من می نویسم که بهتر بخوانم.من بدنی زیرکتر از بدن  پر همهمه ام را می نویسم ،بدنی تمپان،من می نویسم-من فکر می کنم-گوشهای که از گوشهای من تیزترند، گوشهایی که فقط می شنوند  نواها را،اما نمی شنوند آنچه را حرکت می کند،کار می کند،صحبت می کند،بدون وقفه وجود دارد بدون توجه  به بودن .من نویسم،نوشته ام،تا آرام کنم،تا به آن بیکرانگی در نوشتن برسم ،به جایی که بتوان به هر چیز دیگری ،بی نهایت بیشتر آهسته، گوش داد<br />اما من می دانم ،گذرگاههایی هستند که دور از دسترسند.تاخیر می تواند زندگی را بگیرد،مرگ.<br />من ناآگاه نیستم اما من نمی دانم:اینجا وقتی من در آشفتگی این حروف می چرخم،بر بیراهه هایی  که بی صدا نیستند اما همیشه تقریبا بدون-سکوتند-من در عدم-جهل زندگی می کنم.در این مادر –صدف روشنایی اول روز .من در موقعیت جهل هستم نه خارج از آن،اینجا هستم.من در، اما-جهلم.<br />اما تنها پرسش حقیقتا ظالمانه ی من  اینست ،پرسشی که  من همیشه اغوا شده ام پاسخش مثبت باشد اما هرگز شجاعتش را نداشته ام،خدارا شکر.برای همین من متقاعد شده ام که من نمی توانم پی گیریش کنم . و پرسش اینست:ایا امکان دارد راجع به تو من خاموش باشم؟<br />اگر من چنین مختصرگفته ام  ،تقریبا هیچ نگفته ام،این بی احتیاطی است:من به هر کلمه و هر گوش بی اعتمادم.<br />من نیاز دارم حقیقتی را به شما بگویم که بی نهایت پیچیده،مواج ،مورد مناقشه،سخت ،و بی نظیراست.من همیشه کمی هراسان بودم از نگفتن این موضوع،باز گویی آنچه از عقاید کودکیم مانده است:زمانی من فکر می کردم که حقیقت را باید گفت.من باور داشتم که حقیقت وجود دارد،و این آن چیزی است که- او- می گوید؛و من گمان می بردم که نگفتن، پنهان کردن دروغ است.من همیشه دهانم را باز می کردم و به زبان می آوردم کلماتی را  که می آمدند،اما بین لبهایم و جهان تمام بدشانسی ها  اتفاق می افتادند..در واقع،من صحبت می کردم بی دقت،ساده لوحانه،سبک،بدون محاسبه ی بعدی که باید از آن عبور می کردند،نه به دلیل  کری،نه در نتیجه ی ترجمه ی اشتباه،و با گفتن"حقیقت"،نه به شخصی که در من نفس می کشید،بل به اولین گوشهایی که به آنها برمی خوردم.اما زمان گذشته من شجاعت داشتم از شما صحبت کنم چنان صادقانه و در نتیجه وسیع،نامشخص،مضطرب ،نامعلوم،سیل آساو نرم تا جایی که ممکن بودصحبت کردنی به شیرینی عسل با شما اما بی تدبیر ،کلی پیش از جزئی  ، این بود که دردی وحشتناک را تجربه کردم دردی سبع را.بنابر این مجبور شدم  در سکون حرکات  ادراک را خلق کنم  و تنفر بیابم  از عشق به ادراک .<br />من با شرم گریه کردم.من به خودم قول دادم که خودم را کنار بکشم،هرگز خودم را به میان شیرهای جهان نیفکنم که فقط گوش می دهند به خطوط سست و راکد.من اکنون به سختی از شما حرف می زنم با کلماتی که از دهانم بیرون میآیند.<br />اما من از سکوت می ترسم،<br />من با شما خموشانه حرف می زنم.<br />من به خودم می گویم:ساکت شو دیگر.<br />و می نویسم.<br /> ومی نویسم:"هیچکس تو را در حضورت نخواهد خواند.در زندگیت هیچکس به تو گوش نخواهد داد".<br />من نمی دانم چگونه کاملا خاموش باشم..<br />من فریب می دهم<br />.من به خودم می گویم:"بنویس،وقتی تو می نویسی ،تو با شخص(no one )حرف می زنی.:اما من ناآگاه نیستم:اگر من به شخص بنویسم،در هرصورت نوشته ام  همیشه به کسانی خواهد رسید،اول از همه به خودم،که  به من قوت قلبی نخواهد داد.برای نیازم به گفتن حقیقت به  شما،اما من قادر به گفتن آن به خودم با ظرافت کافی نیستم.<br />من نمی دانم چگونه بدون از دست دادن نزدیکی از شما حرف بزنم.همچنین من نمی دانم چگونه بدون از دست دادن یک روش حرف نزنم.هر چیزی که من می نویسم بسیار ضعیفتر از شماست،،اما بسیار قویتر از خودم.هرچیزی که می نویسم-فقط یک چیز است<br />:زمین به دور خورشید می گردد.<br />جملات درخشنده ی من دور اگزیستانس شما می چرخند،من مجبورم با شما با چشمهای فروافکنده،با بدنی کمی خمیده،بنویسم،<br />من همیشه کمی کور شده از  نور شما  می نویسم،<br />و من همیشه خودم در سایه هستم با کلماتم در دست شما،من شما را از فاصله ای دور تعقیب می کنم،در واحدی کیهانی از هسته ی پنهان واقعیت شما،در مسافتی خیالی-ایده آل که مرا از حقیقت شما جدا می کند ، برابر با فاصله ی زمین تا خورشید است،و با همان نظم حفظ می شود.این یک راه طولانیست،بنابرین من نمی توانم دور شما بچرخم.ممکنست حداکثر من در سیستم شما بمانم ،و در طول زمان ایده ای  از شما، از دور اما از شما، شخصا می اید.<br />من کمی گیج شده ام:من نه قدرت و نه زمان لازم برای نوشتن چیزهایی درخور شما  نخواهم داشت.آیا بهتر نیست که ساکت بمانم؟<br />من می دانم که از منظری قطعی بسیار ساده تر خواهد بود که از خدا بگویم تا اینکه از شما بگویم.و اگر کسی نخواهد از خدا بگوید،نگفتن از خدا  با سکوتی قطعی و تمام عیار بهترست.در هر دو مورد ،هر یک خدا را شنیده است،اگرچه اغلب مردم  حتا نمی دانند چگونه او را یکی بپندارند.خدا خیلی-مشهور است،و هرکسی می داند بودن خدا ناشناختنی است و هر کسی می تواند فکر کند خدا کمال بی نهایت –نه-بودن-مانند-یک-انسان-بودن-توانسته-فکرکردن-بنابرین با رفتن به نهایت انتهایی هر فکر تا نقطه ای که در آنجاآن در جهت عکس می چرخد.ولی من نمی توانم به سادگی به شما بگویم که ریاضیات الهی میسر می شود،چون این کاملا ساده است،چون مطلقا بدون هیچ ارتباطی با منست،که این دعای خیر حقیقی است.با خدا،من هرگز هیچ ریسکی نمی کنم،چه اشتباه،یا در خلوت،یا حقیقت،باشد و من او را درگیر هیچ ریسکی نمی کنم.گاهی یک ارتباط و حشت برانگیز گرچه خونسرد بی جنبش وجود دارد.هر کسی می تواند چیزی راجع به خدا نگوید.و راه دیگر صحبت از خدا گفتن خدا از خودش است.و کسی می تواند خدا را جمع ببندد در نامش که معنی می دهد. هرچیزی که من نمی توانم بدانم در او معنی میشود.<br />بله یک نفر می تواندتکیه زند بر خدا با صحبت کردن درباره ی او،که این تسکینی برای گفتن-دیوانه-مردمی چون من است.درباره ی خدا یک نفر می تواند هرچیزی را که در کفه ی غیرممکن هاست،بگوید،همه ی هیچ ها وجود دارد تا گفته شود،چیزی که مشخص است ،و غیر ممکن،اما مشکل نیست.<br />این در واقع ،بدون ارتباط با شکنجه ای نیست که نیاز به صحبت  با شما را موجب می شود مطلقا-نا-مطلق،اما مطلقا وفادارانه.صحبت کردن با شما،بی نهایت مشکل است،این فقط  به این دلیل نیست که چیزهایی برای گفتن وجود دارند،یا حتا چیزهایی بیشتر از اغلب هر بودن انسانی دیگری که من تا بحال با آن  برخورد کرده ام،نجات دادن یک یا دو مخلوق سرگردان.<br />اما گفتن به تو،بیکرانگی  انسانی،مردد ،گفته نشده،غیر-لایزال،در هرلحظه مطالقا حاضر حقیقی-واقعی،وابسته،میلیون ها از تو،فراتر  از تمام احتمالات ،حتی فراتراز  تخیل  ،برای  آفرینش ضربتی موفق از از نوشتن.<br />من هرگز جرات ننوشتن از تو را نداشته ام:من به تو می نویسم،من خودم را به تو می نویسم،من خطا می کنم،اما لااقل  در خطاب به تو،من تمام سرگردانی هایم را به تو هدیه می کنم،درحالیکه از تو بخشش نمی خواهم. ،من می توانم بگویم نه از هیچ، نه از تمام چیزها درباره ی تو، من چیزی را انجام می دهم که می توانم کمی درباره اش بگویم،در حالیکه آن چیز در مغز من نوشته شده است،که دور خودم می چرخد، که ممکنست تصادفی باشد،یا منحرفم کند از شما یا بگریزد ازمن ،در مسیر رسیدن به کناره های معمای شما،لااقل  در خیال و رویا.من کلماتم را در مسیر شما نظم می دهم،من آنها را به قدرت جاذبه ی شما می سپارم،من برافسون شما حساب می کنم.خطاهای من فقط خطاهای من نیستند،.....خطاهای من یادبودهای از واقعیت شما هستند.من غمگینم که نمی توانم چیز بهتری را به شما هدیه کنم،اما به سوی شماست که عشقم جریان می یابد.<br />من هم می پذیرم :روزی من می خواستم که جسارت  تهور کشیدن پرتره ی شما را داشته باشم،تمام چهره،بدون چرخاندن سرم به چپ و راست،کاملا رو به شما،من می خواستم  فروتنی داشتن گستاخی را داشته باشم،من می خواستم یک روز بله-عشق را بالاتر از نه-عشق داشته باشم.سپس اگر جرات کنم،با چه شادمانیی خواهم گفت آن صدها هزار چیز باشکوه ،ماهرانه و شگفتی برانگیز را که می دانم  از شما،ومن به آن خواهم رسید ، با حظ و شادی ،  به زیباترین خطاها.<br />و چرا من تاخیر می کنم؟من هنوز به اندازه ی کافی پخته نیستم،به اندازه ی کافی قوی و مطمئن ،انقدر کار نکرده ام که بتوانم خوب خطا کنم.با این وجود انجامش خواهم داد،من خودم را خواهم گفت،در اخرین دقیقه ی یک ماه قبل از سکوتم یا روزی قبل از آن یا هرگز.<br />از آن پس من ساکت خواهم ماند.<br />انتالیا به من می گوید:آن نه من است.شما مرا خیال کرده اید.و او راست می گوید.و تمام جملاتی که می گویند"او هست "-"من هستم""تو هستی"،جملاتی  وهم زده هستند و نقش واقعیت را بازی می کنند.<br />اما من غمگنانه به او می گویم"نه،این تو نیست،اما فکرکردن به سوی تو و کوشیدن درنه-دانستن تو همانقدر نزدیک است به دانستن تو انقدر که من توانسته ام،مانند یک شخص او را در خودم بیندیشم.این تو نیستی اما او از توست،به خاطر تو."و با شادی،من روحش را یافتم  غرق در اندیشه ی درک رازها.<br />راز آن بودن هایی است که من درکشان نمی کنم، بودنهایی را که بیش از همه دوست دارم و حتا آنچنانند که مانع نمی شوند مرا از عشق ورزیدنشان یا شناختشان:انچه من نمی فهمم  معمای خودشان است که حتا خودشان به آن نمی رسند.اما من درک ناپذیریشان را خوب می فهمم.<br />آیا من شما را می شناسم،نه.من ناشناسی تان را می شناسم:<br />آنچه می خواهم بگویم اینست که ناشناس بودنتان به من صدمه نمی زند،مرا به تاریکی نمی راند....اما شما خودتان را بهتر از من می شناسید.شما مرا شگفتزده می کنید،شما کاملا برای من غریبه اید،در زمانی بیست ساله شما آشفتید مرا  همچون همیشه،من در مسیر همان  معمای شما نیستم،اما حس می کنم که آن معما  دریافتنی است،از یک ناشناختگی دوگانه برخوردارست:یکی نجیب و نیرومند،با بره ها و شیرها ی خوابیده در  گهواره ی  یک راز،که هر عصر دوباره مبهوتم می کند برای اینکه می شنوم بازی و حرکتشان را مخصوصا در عصر،و همچنین می توانم صدای خنده ی کودکان افسانه ای و لرزش نا محسوس الهام را حس کنم ،اما همچنین می توانم بشنوم زوزه هایشان و ناله هایشان و اشکهای جاری از رازهایشان را.من نمی دانم که آنها چه می گویند اما اینها چیزهاییست که گفته می شود.و دیگری ناشناس چنان عمیق و موقراست مانند غاری افسانه ای ،که  می ترسم اگر جرات کنم چیزی بگویم، به  خطا (اشتباه)از آن بگویم..چون مدت زیادی نیست که از خطاکردن نمی ترسم .<br />اما آن حقیقتی که از آن ترسیده ام  احتمال دارد که نه تنها سخت بودن صحبت از تو باشد،انتالیا،  بلکه  ممکنست ،مطلقا غیرممکن بودن  به سادگی از تو  سخن گفتن باشد.برای این من می توانم به طریق حماسی یا تغزلی  یا مانند شکسپیرافسونگر یا کمدی بگویم اما ،برای تمام جنبه های انسانیتان،به من چنین اجازه ای  داده نشده است ،حتا  در توهمی  که مرا با هاله ای از دهشت احاطه می کند،من هرگز به وجود مقدس تو تجاوز نمی کنم.من انسانیتی توهم زده و گریزان دارم که چنان لرزان و گریزنده ست که مشکلست  دارای توانایی دادن یک شناسه برای سرسختی تو  باشد،واقعیتی خطرناک و انسانی.<br />بشریت حفظ شده و نه-نهی شده همیشه تمام کلمات را بر شرم نهاده.<br />اینجا،تو تنهایی ،آنتالیا نومیدی تحمل پذیر خود توست.<br />من به بقیه ی موضوع می پردازم:<br />هنگام نوشتن، ایا من از قانون حضور سرپیچی می کنم که باید تا انجا که ممکنست خارج از دسترس غیاب بماند؟  <br />"من هرگز نمی دانم."<br />تو به من می گویی"حضور وجود دارد.آن اینجاست.غیاب وجود دارد.آن اینجا نیست.آن در جایی نیست که من هستم ..من همیشه در حضور زندگی می کنم  جایی که در آن غیاب وجود ندارد.من در بدنم هستم که می شناسد."<br />اما من:"حضور میآید و می رود،حضور پاسخ می دهد به فراخوان حضوری دیگر که با او حرف می زند از انتهای دیگر کشور.حضور حرکت می کند،جستجو می کند،می یابد."."من می گویم".و غیاب چه؟  .lapsence?تو در تلفن به من می گویی"دوستت دارم،می بوسمت."<br />ومن،بوسیده شده به خودم می گویم:"چه وسیله ایست این تلفن!چه فرشته ای!"و تو در بدنت ،به خودت می گویی:"چه شیطانی!".<br />ایا در صدایت غیابی است؟برای من خیلی مشکلست که غیاب را از حضور جدا کنم.من  نمی دانم غیاب از کجا آغاز می شود.ایا بخشی از بدن من قبلا تخیلش کرده است؟بعضی غیاب های آشکار به نظرم می رسند که آغاز یا تداوم   حضور یا پیش از حضور باشند.<br />آیا من می توانم حضور را با یک تماس تلفنی میان بر بزنم؟<br />من اینطور فکر نمی کنم.به هر حال این تلفن نیست که مرا شگفتزده می کند،من نگران خطها نیستم(من فکر می کنم یک نفر ممکنست هرگز ناسزا نگوید)؛نه به چیزها با یا بدون تلفن.لیرا فکر می کند ارتباط با تلفن رابطه اش را با مادرش مشخص می کند.آنچه من دوست دارم جادوی تلفن است.نیازی نیست که از  لذت بردن از آن دور باشیم.و از این گوش دادن به عمیقترین صداهایی که می رسندو از اجازه دادن  به آنها که به اعماق بدن برسند. <br />تلفن به معنای صحبت کردن از فاصله ای دور نیست؛برعکس.آن صحبت کردن  با  اعماق  ،نزدیک نزدیک به درون یک دیگری است که با صدا با هم آشتی می کننداز یک بی گناهی به دیگری،بدون تداخل دیگری.من از نزدیک بدون تلفن به شما تلفن می زنم:بستن چشمهایم تنها چیزی است که به آن نیاز دارم. <br />تلفن ها در شب از  همیشه بهترند،ان  وقتی  که تمام جهان چشمهایش را بسته باشد.<br /> زمانی که آن چنان تاریکست که چشمهای درونی آزاد می شوند،حتا می توان صدای چرخش ستارگان را در آسمان شنید،<br />و می شود صداها را شنید آنها را که از عمق دریاهای درونی می آیند ،<br />بم و عمیق.<br />و چیزهایی که گفته نشده اند در فاصله ای نزدیک صبح ،مخطط با خطوط رنگارنگ،وشروع به گفتن می کنند،برای اینست که چشمهای روز از گفته شدن  افکار محرمانه  مانع می شوند-اما به این دلیل چیزهای که درین فضای بی فرم مانده اند،راهی زیر سطح آگاهی می یابند ، انچنان مدفون زیر نا-دانش که ما نمی فهمیم هرگز وجود داشته است، و شروع به یافتن حضور در تاریکی تلفن می کند.<br />تمام این افکار شنیده شده،چنان در درون جوانه می زنند،هنگامه ی بهارشان،<br />وبه رنگ سبز درخشان ،همچون حقیقت در میانه ی رویا صدا می زنند ماقبل-گذشته را.<br />پس من با چشمهای بسته می نویسم،به تلفن که در غیر این صورت به لبهای من نمی رسید.<br />و من متفاوت از شما وجود دارم،خیلی آهسته تر.من دیدن را فراموش می کنم و ان چیزی را که می توانم در بیرون بینم.و احتمالا ،من رئالیتی را پشت سر گذاشته ام؟من می بینم که از یک نوع رئالیتی به نوع دیگر رفته ام،در این پاساژ،می توانم بدون غذاهای ساده یا پیچیده بروم.ممکن است خودم را برای این طعم غیرقابل کنترل سرزنش کنم یا همه ی هیچیی که خورده ام :من خودم حس می کنم خشونتی را که وجود دارد فقط در نیاز به کاغذ و نور روز در انتهای آن.<br />و من کسی هستم که به سادگی فریفته می شود با شهوت لباسها ،من خودم را در ارزوی پوشیدن هرچیز کهنه می یابم:من لکهای روی آنها را می زدایم،من خودم را می زدایم.نیاز به هیچ، نهایت افراط است.این بزرگترین خطاست،من به خودم می گویم.آن می تواند ادامه یابد،من به خودم  بخشش را هدیه می کنم.من خودم را می بخشم.<br />اما من ادامه می دهم.بخشنده خودپرست،من پریشان این را به خودم می گویم.ولی وقتی دیروز تو خودت،وقتی به من بخشنده ی خودپرست زنگ زدی،من مانندماهیی که در تور افتاده باشد به اطراف لولیدم.من گیر افتاده بودم:من همان کلماتی را که از صدایم می آمدند نمی شنیدم و از صدای تو در همان گوش نیز.من چیزهایی را در صدایم گذاشته بودم،بدون شک،یک سکوت را ،بنابراین از این اتهام خودم را می بخشم.<br />اما بعد،من به خودم فرصت دادم که دردام بیفتد.من فرار را برای خودم آسان نساختم.من گریختم اما دوباره خودم را به دام انداختم.تنها منم که می توانم  به خوبی  فریب دهم،من به خودم گفتم.خودت را دست انداختی. بی گناهیم را برگردان!<br />یک آرزوی  بیهوده.وقتی کسی فریب می دهد، هرگز دیگری را دست نمی اندازد .<br />روحم کسل شده بود،آنتالیا.من نمی توانم آرزو کنم کسی ببخشدم برای آن چیزی که خودم نمی توانم خودم را ببخشم.حتا در این صورت من نمی توانم این را آرزو نکنم.من باور دارم:من نه بیشتر و نه کمتر گناهکارم از شخص بعدی.اما من خیلی بیشتر نابخشیدنیم.اینجا خطاییی وجود دارد.من قربانی یک اجتناب پذیری کشنده ام.آنچه من درباره اش حرف می زنم،هرچه بیشتر درباره اش حرف می زنم،بیشتر می خواهم نهیش کنم،می توانم حس کنم:زیاده روی است ،این افراطست.من از افراط رنج می برم.من همچنان دوست دارم بخشیده شوم برای لذت اجتناب ناپذیرم :من بخشنده هستم.<br />این ایده که برای غنی بودن از  لذت، باید تنبیه شد به خنده ام می اندازد در شادیی که درکی در آن به ارتعاش در میآید:اما بعد،چه وحشتی!ن خوب آگاهم که چنان متشخص نیستم که مواجه شوم با چنین لذتی بدون بیزاری.من قدرت آن را ندارم که که لذت برم چنین باز،گستاخ.<br /><br />چه می توان فکر کرد درباره ی چنین ترسهایی؟،آیا من محکومم به محکوم کردن خودم در یک ناسازگاری بی انتها؟و تردیدم هر سال بیشتر شود؟<br />یا چیزی دیگر:<br />من گناهکارم در نکشیدن بار نا-گناهیم.من به خاطر انجام چیزهای نامطبوع به خودم غرولند می کنم.حتا در اوج بیچارگی من نمی توانم از شادی بگذرم.اما نیستیی وجود دارد که من آرزو می کنم واینکه من خودم را ازبسیاری شادیهای ارامبخش محروم کرده ام.<br />خوشبختانه"،"به خودم می گویم"،"من قانونم را دارم."<br />آیا این قانون است؟اما این نیست،مختصر،نهایت افراطست؟فریبکارترین حقه؟این درست است که در نوشتن برای شما گاهی من به چنین  جایی از شادمانی می رسم که حمله ی خنده به من دست می دهد ،چنانکه گویی ناگهان گریخته اید از یک تصادف مرگبار.اما در این هنگام در هوا اضطراب طنین می افکند.من هرگز به شادی خالص نمی رسم.خوشبختانه به دلیل نا-اضطراب در این هنگام  در من بدترین اضطراب بوجود می آید.چون من می خواهم به آنها برسم اما نمی خواهم آنجا بمانم:به زودی من به آنجا می رسم،من فقط می توانم به یک چیز فکر کنم،به صدازدن شما،دعوت شما،گفتن با شما.من نمی توانم  بار کشفم  را به تنهایی بر دوش بکشم.من به شما نیاز دارم.<br />چیست بخشی از شادیی که قلب را پاره می کند که پر کرده  مرا در جاهایی که انسان مرزهایش را انجا تجربه می کند:من خوشحالم که حس می کنم که  نقطه ای که شادمانی را در تنهایی(بدون تو) مشخص می کند دردناک است:برای من این تحمل ناپذیر است.بودن من بدون تو،بدون نزدیک بودن  تو به لذت  بردن من،شادمانی مرا می سوزاند مانند ،یخی در قفسه ی سینه.<br />من صدا می زنم،خاموش و با هیجان:اگر من مسافت را با نوشتن به تو  وسعت داده ام،اما این نوشتن به تو بوده..بعد مسافت مرا به سمت تو می راند.از دورترین نقطه در من ، من گریه می کنم.من به سوی تومی نویسم!<br />من سرد شده ام.من بدون صدا آواز می خوانم.<br />اکنون سعادت برایم مرده است.من می نویسم که از خودم فراتر روم،اما چه اضطرابی تعقیبم می کند.چه قدر دور از خودم. فقط اگر تو مرا با لطف میان بازوانت بگیری می توانم بار این اضطراب را به دوش بکشم.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از اليزاوتا باگيريانا / ترجمه مسلم ناظمی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=573</link><description><![CDATA[<p>نواده<br /><br /><br />در آلبوم خانوادگی¬ام،<br />عکسی از پدر بزرگ¬هایم نیست.<br />هیچ نمی¬دانم<br />از نشانه¬هایی که جا نهاده¬اند.<br />از زندگانی¬ای که بسر برند<br />از روح و از چهر¬هایشان<br />من اما احساس میکنم<br />نبض¬ خود خواه خون سرگردان خاندانم را<br />که از خواب می¬پراندم<br />و می کشاندم به گناه نخستین¬مان<br />انگار مادر بزرگی سیاه چشم<br /> با سربند و ازاری ابریشمین<br />در گریز از تاریک¬ترین شب <br />با غریبه¬ای می¬تازد<br />غریبه¬ای که خانی ست عالی مقام.<br />شاید سم¬¬هایی برای شکار<br />بر کرانه¬های دانوب می¬کوبیدند<br />و آن¬ها هنوز از کشتار در امان بودند.<br />چرا که باد تمام آثارشان را زدوده بود.<br />شاید از رو که من در آغوش دشت¬های آدم ندیده پنهان بودم<br />بر پشت اسب¬هایی که با صدای شلاق پرواز می¬کردند<br />و فریاد¬های آزاد مرطوب از باد<br />شاید درطول راه دودل شوم<br />و قدرم را دروغ¬ها و گناهان نشان دهند<br />ولی هرچه هست من دختر وفادار توام<br />سرزمین هم¬خون مادری!<br /></p>]]></description></item><item><title>دلاور قره داغی، شاعر پروانه ها و یادها </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=572</link><description><![CDATA[<p>دلاور قره داغی سال 1963 در محله "کانسکان" در شهر سلیمانیه عراق چشم به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه " شیخ سلام " و متوسطه را در مدرسه " آزادی " به پایان رساند. در سال 1986 از "آکادمی هنرهای زیبا" ی  بغداد در رشته تئاتر فارغ التحصیل شد. اولین اثر ادبی خود را سال 1982 در روزنامه " همکاری " منتشر کرده است. " پیکری از باران" عنوان نخستین مجموعه شعر اوست که در سال 1991 پس از قیام مردم کردستان عراق علیه رژیم بعث به چاپ رسیده است. <br />دلاور صاحب چندین مجموعه شعر و آنتولوژی ست و در زمینه ترجمه، تا کنون برخی از برترین آثار ادبیات کلاسیک جهان از جمله آثار نیکوس کازنتزاکیس را به زبان کردی برگردانده است. به دلیل آشنایی با زبان فارسی نیز چند اثر نمایشی و داستانی را از نویسندگانی همچون گلی ترقی، بهرام بیضایی و عباس معروفی را به کردی ترجمه کرده است. تا کنون اشعارش به زبان های سوئدی، فرانسوی، انگلیسی، عربی و فارسی برگردانده شده اند. <br />دلاور قره داغی سال هاست به همراه خانواده اش در کشور سوئد اقامت گزیده است. <br /><br /><br />خورشید <br /><br />چون جهان<br /> تاریک و ظلمانی شود <br />تو می آیی <br />در میان ظلمت و این جهان ظلمانی. <br />همیشه چون خورشیدی <br />در بامدادانم طلوع می کنی. <br /><br /><br />سبزه زار <br /><br />در سبزه زاری تابناک <br />می آیم و می روم <br />می دانم <br />روزی خواهد آمد <br />که برگ برگ <br />در غوغای عشق ات <br />همچو صنوبر خواهم آرمید. <br /><br /><br />تصاحب کردن <br /><br />گفتم: دوستت دارم <br />اما تمنا می کنم<br />فراموشم کن <br />گفتی: <br />آستانه ی همه ی مرزهایم را <br />برمی دارم و<br /> تمامی نیرویم را عقب می رانم <br />تو ای ژنرال <br />یکه و تنها ... بیا <br />و تصاحبم کن . <br /><br /><br />رمان <br /><br />گفتی برایت رمانی فرستادم <br />صفحاتش <br />پر از جای انگشتان خیسم <br />کلماتش <br />پر از رنگ چشمم<br />آنگاه که رمان را خواندم<br />از همان نخستین سطر <br />تا به آخر سطر <br />نگاه کردم<br />تو ... گاه رهایم  می کنی <br />گاه محاصره ام می کنی ازبرای مرگ .<br /><br /><br />باران <br /><br />صبحگاهان <br />عشق <br />ترا به کوچه پس کوچه ها می برد <br />غروب ها <br />چون باز آیی<br />همیشه آبستن بارانی . <br /><br />کلک <br /><br />دستم را گرفتی و <br />قلمی به دستم دادی. <br />هم چون کودکی<br />مرا به خواندن و نوشتن الفبای عشقت <br />آموختی. <br /><br /><br />ریزش سبکبارانه برف<br /><br />به انتظارش نشسته بودم <br />که انتظار <br />ناگاه <br />آغوشش را به رویم گشود . <br />به انتظارش نشسته بودم<br />که ناگاه <br />در زیر ریزش سبکبارانه ی دانه های برف، <br />در زیر بهمنی از برف <br />دفن شدم.<br /><br />مأمن <br /><br />شعری تجلی می کند<br />چشمان ترا مأمنی می سازد،<br />چون پلک بر هم نهی<br />شعر هم می آرمد<br />باران نیز غوغا سر می دهد. <br /><br /><br />گم شدن <br /><br />حرفی به من بگو<br />پیش از آنکه مرگم فرا رسد<br />کلبه خوابی نشانم ده <br />پیش از آنکه تا همیشه گم شوم . <br /><br /><br /><br />باد سیاه <br /><br />کودکانه می گویم <br />نگاه کن، <br />چگونه در من تنیده شده عشق ات <br />ببین <br />چگونه عشق ات تباهم می کند.<br />تو غمگنانه می گویی:<br />نگاه کن<br />چگونه عشق ات حیاتم می بخشد<br />ببین چه سان <br />باد سیاه عشق ات، <br />مرا با خود می برد.<br /></p>]]></description></item><item><title>چند شعر از دی نِرسک / ترجمه  لیلا فرجامی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=571</link><description><![CDATA[<p>کمد پدرم <br /><br /> <br />۱<br />کلاه<br /><br />درست وقتی بر سرم گذاشتمش<br />بروکلین تاریک شد<br />اما وقتی برداشتمش<br />اسب چوبی ام با چشمهای شیشه ای اش<br />به من خیره گشت<br /><br />۲<br />کت<br /><br />سجاف کوک زده<br />بر کف اتاق خش خش می کند،<br />کتفهای گنده چون کاجهای زیر برف<br />خمیده اند.<br />مارک یقه در حروف نخ دوزی <br />می خواند:<br />KUUT, TALLINN<br />من در وسط<br />پشت دگمه های شبقی<br />گِردتر از آنی بودم <br />که می شد گشود.<br />پشم زبر قیلوله از زمستان اِستُونیایی<br />دوامی بیشتر داشت<br />اما حالا شاپرکها داربستی از سوراخ باقی گذاشته اند<br />پس وقتی که من در خود جمع می شدم<br />و زانوهایم را بغل می گرفتم<br />هرگز بی اندازه تاریک نبود.<br /><br />مادرم داد زد:<br />اونجا کیه؟<br />من با بم ترین صدایم گفتم:<br />کُت اش.<br /><br />۳<br />کفشها<br /><br />دستهایم را فرو بردم و راه رفتن را به آنها یاد دادم:<br />حالا سکندری بخور<br />حالا علیرغم میلت راه پیمایی کن<br />چپ <br />راست<br />پیش به سوی جبهه ی ناروا Narva:<br />حالا برقص:<br />و جایی در آن شهر درندشت<br />که برف بر پنجره های نورانی مرتفع می لرزد<br />قدمی پس رفت<br />تند <br />ناگهانی<br />نازدودنی چون اسم.<br /> <br />این شعر از شاعر آمریکایی دی نرسک است و  در کتاب جزیره ی سوخته اش در سال ۲۰۰۵ میلادی در آمریکا به چاپ رسیده ست.<br /><br /><br />مشق کلاس اول<br /><br />شاعر: دی نرسک<br />D. Nurske<br /><br /><br />تکلیف شب بچه:<br />«شهر چیست»؟<br /><br />همه ی غروب<br />نوک مدادش را می مکد<br />ماشینها مثل ارواح می گذرند<br />رادیوی همسایه ها<br />ریزش باران را همراه با ابرهای مرتفع<br />و بادهای رو به کاهش <br />پیش بینی می کند: بالاخره می نویسد:<br />«شهر، همه ی آدمهاست»<br />حالا وقت ریاضی ست<br />قرض و مبادله<br />ارادت مدیدی به صفر<br />آن غریبه<br />نیرویی که ما را از آنچه می خوانیم می سازد:<br />بچه و پدر<br />در کتابهایی جدا می نویسند،<br /><br />بی انتها<br />و <br />تنها.<br /><br />این شعر برگرفته از کتاب «قوانین بهشت» دی نرسک است که در سال ۲۰۰۱ در آمریکا منتشر گشته ست.<br /></p>]]></description></item><item><title>پيرمرد بر سر پل   /  ارنست همینگوی / ترجمه یاسمن میرزائی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=570</link><description><![CDATA[<p>پيرمردي با عينك فلزي و لباسي سراسر پوشيده از خاك كنار جاده نشسته بود. پلي موقتي بر روي رودخانه كشيده بودند و گاري ها، ‌چرخ دستي ها، مردها ، زن ها و بچه ها از روي آن مي گذشتند. گاري هايي كه با قاطر كشيده مي شدند به كمك سربازها كه پره هاي چرخ ها را هل مي دادند، تلوتلوخوران از شيب پل بالا مي رفتند. چرخ دستي ها به سختي از پل بالا مي رفتند و با عبور از آن ناپديد مي شدند. روستايي ها در ميان خاكي كه به قوزك شان مي رسيد به سختي قدم بر مي داشتند. اما پيرمرد بي حركت آنجا نشسته بود. خسته تر از آن بود كه قدم از قدم بردارد.<br />   ماموريت داشتم از پل عبور كنم، سمت ديگر پل را بررسي كنم و ببينم دشمن تا چه حد پيش روي كرده است. كارم را تمام كردم و برگشتم تنها چند گاري ديگر و تعدادي آدم پياده باقي مانده بود اما پيرمرد هنوز همان جا بود.<br />از او پرسيدم« از كجا آمدي؟»<br />گفت « از سان كارلوس » و لبخند زد.<br />آنجا زادگاهش بود به همين دليل به ياد آوردنش مايه دلخوشي اش شد و لبخند بر لبانش نشاند.<br />گفت « از حيوون ها نگهداري مي كردم»<br />درست متوجه نشده بودم و گفتم « اه»<br />گفت « آره، مي دوني موندم تا از حيوون ها نگهداري كنم. آخرين نفري بودم كه سان كارلوس رو ترك كردم.»<br />قيافه اش به چوپان ها و گاودارها نمي برد، به لباس هاي تيره ي خاك آلوده، چهره ي گرفته ي خاكي و عينك فلزي اش چشم دوختم و گفتم « چه حيوون هايي؟»<br />گفت « حيوون هاي مختلف» و سرش را تكان داد « مجبور شدم ولشون كنم»<br />داشتم به پل و دلتاي ايبرو   كه شبيه افريقا بود نگاه مي كردم و به اين فكر بوم كه چقدر طول مي كشد تا دشمن به ما برسد و گوش به زنگ صدايي بودم كه نشانه ي مبارزه، اين واقعه ي هميشه مرموز باشد و پيرمرد هنوز همان جا نشسته بود.<br />پرسيدم « چه حيوون هايي داشتي؟»<br />« همش سه نوع حيوون؛ دو تا بز، يه گربه و چهار جفت كبوتر»<br />«‌و مجبور شدي همشون رو ول كني؟»<br />« آره به خاطر بمباران. سروان گفت كه به خاطر بمباران بايد اونجا رو ترك كنم.» <br />در حالي به پايان پل چشم دوخته بودم و آخرين گاري هايي را كه با عجله از شيب پل پايين مي رفتند نگاه مي كردم پرسيدم « خانواده اي نداري؟»<br />« نه، فقط همون حيوون هايي كه گفتم. گربه ِ حتما سالم مي مونه. گربه ها مي تونن از خودشون مراقبت كنن اما نمي دونم چه بلايي سر بقيه شون مياد»<br />« كدوم طرفي هستي؟»<br />« با سياست كاري ندارم. هفتاد و شش سالمه. تا حالا دوازده كيلومتر راه آمدم ولي فكر نكنم بتونم از اين جلوتر برم.»<br />« اما اينجا جاي امني نيست. اگه بتوني جلوتر بري توي جاده اي كه به تورتوسا  منشعب ميشه كاميون گيرت مياد»<br />« يه كم استراحت مي كنم بعد مي رم. كاميون ها كجا مي رن؟»<br />« ميرن به سمت بارسلونا »<br />« اونجا هيچ كسي رو ندارم. اما خيلي ازت ممنونم. واقعا ازت ممنونم»<br />   با چشماني خسته و بي فروغ به من نگاه كرد و بعد گويي مي خواست نگراني اش را با كسي قسمت كند گفت « گربه ِ‌سالم مي مونه، مطمئنم. براي گربه ِ جاي نگراني نيست اما بقيه شون نه. فكر ميكني چه بلاي سر بقيه شون مياد؟»<br />« حتما از پسش برميان و سالم ميمونن»<br />« واقعا؟»<br />در حالي كه به آن سمت رود كه ديگرگاري نبود نگاه مي كردم گفتم «‌چرا كه نه؟»<br />« اما وقتي به خاطر بمباران به من گفتن اونجا رو ترك كنم، اونها زير بمباران چي كار مي تونن بكنن؟»<br />« در قفس كبوترها رو باز گذاشتي؟»<br />«‌آره»<br />«‌خب پس حتما پرواز مي كنن»<br />« بله اونها حتما پرواز مي كنن اما بقيه شون چي. بهتره به بقيه شون فكر نكنم.»<br />« اگه خستگيت در رفته من برم.» و با اصرار گفتم « حالا ديگه بلندشو راه برو»<br />گفت « ممنون» و بلند شد روي پاهایش ايستاد، تلوتلو خورد و به پشت توي خاك ها نشست.<br />با خستگي گفت « از حيوون ها نگهداري مي كردم» اما ديگر روي سخنش با من نبود. « فقط از حيوون ها نگهداري مي كردم»<br />   ديگر نمي شد كاري برايش كرد. يكشنبه ي عيد پاك  بود و فاشيست ها  داشتند به سمت ايبرو پيشروي مي كردند. آسمان ابري و گرفته بود و سقف پرواز كوتاه اجازه  نمي داد كه هواپيماهايشان را به پرواز درآورند. اين موضوع و اينكه گربه ها مي توانستند از خود مراقبت كنند بزرگترين شانسي بود كه پيرمرد مي توانست داشته باشد.<br /><br />The Old Man at the Bridge<br /><br />An old man with steel rimmed spectacles and very dusty clothes sat by the side of the road. There was a pontoon bridge across the river and carts, trucks, and men, women and children were crossing it. The mule-drawn carts staggered up the steep bank from the bridge with soldiers helping push against the spokes of the wheels. The trucks ground up and away heading out of it all and the peasants plodded along in the ankle deep dust. But the old man sat there without moving. He was too tired to go any farther.<br />It was my business to cross the bridge, explore the bridgehead beyond and find out to what point the enemy had advanced. I did this and returned over the bridge. There were not so many carts now and very few people on foot, but the old man was still there.<br />"Where do you come from?" I asked him.<br />  "From San Carlos," he said, and smiled.  <br />That was his native town and so it gave him pleasure to mention it and he smiled.  <br />"I was taking care of animals," he explained. "Oh," I said, not quite understanding.  "Yes," he said, "I stayed, you see, taking care of animals. I was the last one to leave the town of San Carlos."<br />  He did not look like a shepherd nor a herdsman and I looked at his black dusty clothes and his gray dusty face and his steel rimmed spectacles and said, "What animals were they?"<br />  "Various animals," he said, and shook his head. "I had to leave them."<br />I was watching the bridge and the African looking country of the Ebro Delta and wondering how long now it would be before we would see the enemy, and listening all the while for the first noises that would signal that ever mysterious event called contact, and the old man still sat there.<br />"What animals were they?" I asked.<br />"There were three animals altogether," he explained. "There were two goats and a cat and then there were four pairs of pigeons."<br />"And you had to leave them?" I asked.<br />"Yes. Because of the artillery. The captain told me to go because of the artillery." "And you have no family?" I asked, watching the far end of the bridge where a few last carts were hurrying down the slope of the bank.<br />"No," he said, "only the animals I stated. The cat, of course, will be all right. A cat can look out for itself, but I cannot think what will become of the others."<br />"What politics have you?" I asked.<br />"I am without politics," he said. "I am seventy-six years old. I have come twelve kilometers now and I think now I can go no further." "This is not a good place to stop," I said. "If you can make it, there are trucks up the road where it forks for Tortosa."  <br />"I will wait a while," he said, "and then I will go. Where do the trucks go?"<br />"Towards Barcelona," I told him.<br />"I know no one in that direction," he said, "but thank you very much. Thank you again very much."<br />He looked at me very blankly and tiredly, then said, having to share his worry with some one, "The cat will be all right, I am sure. There is no need to be unquiet about the cat. But the others. Now what do you think about the others?"<br />"Why they'll probably come through it all right." "You think so?"  <br />"Why not," I said, watching the far bank where now there were no carts.  <br />"But what will they do under the artillery when I was told to leave because of the artillery?"  <br />"Did you leave the dove cage unlocked?" I asked.<br />"Yes."  <br />"Then they'll fly."<br />"Yes, certainly they'll fly. But the others. It's better not to think about the others," he said.  <br />"If you are rested I would go," I urged. "Get up and try to walk now."  <br />"Thank you," he said and got to his feet, swayed from side to side and then sat down backwards in the dust.<br /> "I was taking care of animals," he said dully, but no longer to me. "I was only taking care of animals."<br />There was nothing to do about him. It was Easter Sunday and the Fascists were advancing toward the Ebro. It was a gray overcast day with a low ceiling so their planes were not up. That and the fact that cats know how to look after themselves was all the good luck that old man would ever have.<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از سارا تیسدیل / برگردان مهناز یوسفی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=569</link><description><![CDATA[<p>سارا تیسدیل (sara teasdale)، شاعر آمریکایی- غنایی متولد 1884 در سنت لوئیس است.<br /> سارا در سال 1913 عاشق مردی شاعر شد. رابطه ی عاشقانه ای میان آنها شکل گرفت که هرگز به ازدواج نرسید و  سارا در سال 1914 با مرد دیگری ازدواج کرد.<br />وی توانست در سال 1918 به خاطر مجموعه شعر " آوازهای عاشقانه "  سه جایزه ی پولیتزر ، انجمن شعر دانشگاه کلمبیا و همچنین انجمن شعر آمریکا را از آن خود کند.<br />وی از زندگی زناشویی خود هرگز خشنود نبود، به همین خاطر در سال 1929 از همسرش جدا شد و در سال 1933 با قرص های خواب آور خودکشی کرد. این اتفاق در حالی رخ داد که معشوق ِ شاعرش دو سال زودتر از سارا خودکشی کرده بود.<br /> <br />"هلن از تروی" و " رودخانه هایی در راه دریا " دو مجموعه شعری هستند که از وی به جا مانده است.<br /><br />« بامداد »<br />باران سرد بهاری<br />رویاگونه بر پشت بامها می بارد<br />در بیرون<br />پرنده ای روی یک درخت تنها<br />صدا می زند<br />صدا می زند<br />بال های شب<br />به آرامی بر زمین هبوط می کند<br />قلب من مثل پرنده ی روی درخت<br />صدا می زند<br />صدا می زند<br />صدا می زند<br /><br />«در قطار»<br />دشتها زیر لحافی از برف<br />از انچه که صخره ها و کاهبن ها در خوابند<br />و در مغرب،<br />ستاره ی محجوب ِ سپیده<br />که همان طور که از اعماق شب زنده داری می کند،می لرزد<br />غرش ِ بی قرار ِ قطار،<br />مردمان ِ خواب آلوده در ماشین،<br />بامداد ِ آبی ِ پولادین در جهان،<br />و در قلب ِ من<br />ستاره ای که محجوب است.<br /></p>]]></description></item><item><title>  شعری از ویلیام بلیک / ترجمه کامبیز منوچهریان  </title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=568</link><description><![CDATA[<p>ببر<br />ببر همچون شعله ای پر نور،<br />می درخشی باز هم در عمق جنگل های تار شب.<br />خود کدامین دست یا چشمان جاویدت پدید آورد؟<br />با چنین تصویر وحشت زا<br />همچو برقی در میان چشم های بی قرار شب؟<br /><br />در کدامین سرزمین یا آسمان دور<br />شعله خورشید چشمانت درخشان شد؟<br />با کدامین بالها آنجا توان رفتن؟<br />با کدامین دستها تسخیر آن شعله شود ممکن؟<br /><br />خود کدامین دست یا بازو؟<br />با چه فنی با چه تدبیری؟<br />تار و پود قالی قلب تو را می بافت؟<br />در چنان وضعی که قلب پر توانت <br />ناگهان آهنگ طغیان یافت<br />زندگی در سینه گرم تو جاری شد،<br />قلب پر جوش تو ضربان یافت،<br />خود کدامین دست یا بازوی پر هیبت؟<br />ماند و کار خویش کامل کرد،<br />شاهکاری چون تو حاصل کرد.<br /><br />با کدامین پتک یا زنجیر؟<br />در کدامین کوره مغزت را پدید آورد؟<br />با چه سندانی ؟<br />با کدام ابزار؟<br />می توان ببری پدید آورد،<br />ترس های سخت مهلک را تحمل کرد؟<br /><br />آن زمان،<br />چون اختران تابناک آسمان سرنیزه هاشان را روان کردند.<br />جویها و رودهای پاک جنت را،<br />با بلور اشکهای خود جوان کردند،<br />آن که خورشید نگاهت را پدید آورد،<br />دیدنت لبخند بر لبهای پر مهرش نشاند آیا؟<br />آن که خشم جاودانت را پدید آورد،<br />خود هم او خون در رگان بره ای کوچک دواند آیا؟<br /><br />ببر همچون شعله ای پر نور<br />می درخشی باز هم در عمق جنگل های تار شب.<br />خود کدامین دست یا چشمان جاویدت پدید آورد؟<br />با چنین تصویر وحشت زا<br />همچو برقی در میان چشم های بی قرار شب؟<br /><br /><br /><br />Kambiz_manuchehrian@yahoo.com<br />Kambiz.manoochehrian@gmail.com<br />اصل شعر را در این آدرس نیز می توانید  ببینید :<br />http://www.bartleby.com/101/489.html<br /><br /><br />William Blake. 1757–1827<br />  <br />The Tiger<br />  <br />TIGER, tiger, burning bright	 <br />In the forests of the night,	 <br />What immortal hand or eye	 <br />Could frame thy fearful symmetry?	 <br /> 	<br />In what distant deeps or skies	         5<br />Burnt the fire of thine eyes?	 <br />On what wings dare he aspire?	 <br />What the hand dare seize the fire?	 <br /> 	<br />And what shoulder and what art	 <br />Could twist the sinews of thy heart?	  10<br />And when thy heart began to beat,	 <br />What dread hand and what dread feet?	 <br /> 	<br />What the hammer? what the chain?	 <br />In what furnace was thy brain?	 <br />What the anvil? What dread grasp	  15<br />Dare its deadly terrors clasp?	 <br /> 	<br />When the stars threw down their spears,	 <br />And water'd heaven with their tears,	 <br />Did He smile His work to see?	 <br />Did He who made the lamb make thee?	  20<br /> 	<br />Tiger, tiger, burning bright	 <br />In the forests of the night,	 <br />What immortal hand or eye	 <br />Dare frame thy fearful symmetry?<br /></p>]]></description></item><item><title> بانو ایلعاذر  از سیلویا پلات / برگردان:مهناز یوسفی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=567</link><description><![CDATA[<p>باز همان کار را کرده ام<br />هر ده سالی که می گذرد<br />این اقدامیست از سوی من...<br />پوستم ،معجزه ای در گردش است<br />درخشان چون آباژور ِنازی ها<br />پای ِراست من<br />وزنه ی کاغذیست<br />صورتم بی آنکه قیافه ای باشد<br />کتان نازکیست از قوم یهود<br />دستمال را چون پوست از صورتم بردار<br />آه ای دشمن!<br />میترسانمت؟...<br />با دماغ و چشمان ِگود رفته و دندانهای ِمرتب ِکاملم؟<br />ترشی ی دم و بازدمی که می بلعی<br />یک روز به پایان خواهد رسید.<br />به زودی،به زودی ِ گوشتهایی که<br />گوری عمیق پوسیده بودشان<br />و دوباره در خانه رویشی برای من اند<br />و من زنی که خندانم<br />تنها با سی سال زندگی که از عمرم می گذرد<br />گربه ای هستم که نه جان ِ دیگر برای مرگ دارد<br />این اما سومین بار است...<br />چه نکبتی ست<br />نابودی برای هر دهه!<br />چه میلیونها رگ و رشته ای که وجود دارد!<br />مردم آماده ی تخمه شکستن<br />هجوم می آورند تا تماشا کنند<br />و دست و پایم را برهنه و برهنه ...<br />این یک استریپت تیز ِ با شکوه است<br />آقایان،خانم ها!<br />اینها دستان من اند<br />زانوان ِ من<br />شاید تنها پوست و استخوانی باشم<br />اما همانم،درست همان زن.<br />در ده سالگی اولین بار ِ من بود<br />به شکل تصادف و تصادفی<br />دومین بار اما خواسته ی خودم<br />دنبال پایانی بودم که هرگز برنگردد<br />با حرکتی بسته می شوم<br />درست مثل صدف<br />این ناچاریشان بود که صدا زدند و صدا زدند<br />و بدن حلزونیم را مثل مرواریدی چسبناک بیرون کشیدند.<br />مردن ،<br />مثل تمام چیزهای دیگر هنر است<br />من به خوبی استثنایش را اقدام می کنم<br />من جهنمی وار اقدام می کنم<br />من به واقع اقدام می کنم<br />حدس ِ من گمان ِ توست که می پنداری همه چیزم وحی شده است<br />در سلول انفرادی اما این کار به اندازه ی کافی راحت است<br />به اندازه ی کافی راحت است که اقدام کنی و همانجا بمانی<br />این اقدامی نمایشی ست<br />برگشتن در روز ِ روشن<br />به همان جا ،با همان صورت،با همان...<br />و  فریادی بازیگوشانه که :<br />"این یک معجزه است!"<br />ضربه ایست که هوشیارم می کند<br />باید پول بدهید<br />برای دیدن زخمهایم باید پول بدهید<br />برای شنیدن صدای قلبم...<br />قلبم براستی که می زند!<br />باید پول بدهید،پول زیاد<br />برای هر کلمه یا هر لامسه<br />یا هر قطره از خونم<br />یا حتی دسته ای از گیسوانم که روی لباسم جا مانده است<br />خب، خب ،جناب دکتر<br />خب جناب دشمن<br />من اثر شما هستم<br />شاهکار شما!<br />کودکی از طلای ناب!<br />که در ضجه و شیون آب می شوم<br />می چرخم و می سوزم<br />فکر نمی کنید نگرانی بزرگتان را کم گرفته ام؟<br />خاکستر...خاکستر...<br />هم می زنید و می گردید<br />گوشت و استخوان ،هیچ چیز اینجا نیست...<br />قالبی از صابون،<br />حلقه ی ازدواج،<br />دندان پر شده ای از طلا...<br />ای خداوند! ای شیطان!<br />بدانید!بدانید!<br />با موهایی قرمز از دل خاکستر بر می خیزم<br />و بشر را مثل هوا می خورم.<br /><br /><br /><br /><br />Lady Lazarus  by Sylvia Plath<br />I have done it again. <br />One year in every ten <br />I manage it----- <br /><br />A sort of walking miracle, my skin <br />Bright as a Nazi lampshade, <br />My right foot <br /><br />A paperweight, <br />My featureless, fine <br />Jew linen. <br /><br />Peel off the napkin <br />O my enemy. <br />Do I terrify?------- <br /><br />The nose, the eye pits, the full set of teeth? <br />The sour breath <br />Will vanish in a day. <br /><br />Soon, soon the flesh <br />The grave cave ate will be <br />At home on me <br /><br />And I a smiling woman. <br />I am only thirty. <br />And like the cat I have nine times to die. <br /><br />This is Number Three. <br />What a trash <br />To annihilate each decade. <br /><br />What a million filaments. <br />The Peanut-crunching crowd <br />Shoves in to see <br /><br />Them unwrap me hand and foot ------ <br />The big strip tease. <br />Gentleman , ladies <br /><br />These are my hands <br />My knees. <br />I may be skin and bone, <br /><br />Nevertheless, I am the same, identical woman. <br />The first time it happened I was ten. <br />It was an accident. <br /><br />The second time I meant <br />To last it out and not come back at all. <br />I rocked shut <br /><br />As a seashell. <br />They had to call and call <br />And pick the worms off me like sticky pearls. <br /><br />Dying <br />Is an art, like everything else. <br />I do it exceptionally well. <br /><br />I do it so it feels like hell. <br />I do it so it feels real. <br />I guess you could say I've a call. <br /><br />It's easy enough to do it in a cell. <br />It's easy enough to do it and stay put. <br />It's the theatrical <br /><br />Comeback in broad day <br />To the same place, the same face, the same brute <br />Amused shout: <br /><br />'A miracle!' <br />That knocks me out. <br />There is a charge <br /><br />For the eyeing my scars, there is a charge <br />For the hearing of my heart--- <br />It really goes. <br /><br />And there is a charge, a very large charge <br />For a word or a touch <br />Or a bit of blood <br /><br />Or a piece of my hair on my clothes. <br />So, so, Herr Doktor. <br />So, Herr Enemy. <br /><br />I am your opus, <br />I am your valuable, <br />The pure gold baby <br /><br />That melts to a shriek. <br />I turn and burn. <br />Do not think I underestimate your great concern. <br /><br />Ash, ash--- <br />You poke and stir. <br />Flesh, bone, there is nothing there---- <br /><br />A cake of soap, <br />A wedding ring, <br />A gold filling. <br /><br />Herr God, Herr Lucifer <br />Beware <br />Beware. <br /><br />Out of the ash <br />I rise with my red hair <br />And I eat men like air.<br /></p>]]></description></item><item><title>سگاه زنانه در زايشگاه و پيرامونش 3 و 4  سيلويا پلات / شاپور احمدی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=566</link><description><![CDATA[<p>Sylvia Plath (1932-1963)<br />Winter Trees<br />Tree Women<br />A Poem for Three Voise<br />Setting: A Maternity and Roundaboat<br /><br /><br />     نداي يكم<br />هيچ معجزه‌اي از اين ستمگرانه‌تر نيست.<br />با اسبها، سمهاي آهنين مرا مي‌كشاندند. <br />ادامه مي‌دهم. ادامه مي‌دهم آن را. كاري را به پايان مي‌رسانم.<br />تونل تاريكي هست كه از آن پرت مي‌شود بلاهاي آسماني<br />بلاهاي آسماني، تجليات، چهره‌هاي مات.<br />من كانون شرارتم.<br />چه دردها، چه بدبختيهايي را بايد بپرورانم؟<br />   ***   ***   ***<br />با چنين معصوميتي آيا مي‌توان كُشت و كُشت؟ شيره‌ي زندگاني‌ام را مي‌كِشد.<br />در خيابان درختان مي‌پژمرند. باران فرساينده است<br />آن را با زبانم مزه مي‌كنم، و اين هراسهاي كاري،<br />هراسهايي كه مي‌ايستند و مي‌پلكند، ايزدمادران ناچيز<br />با تيك‌تاك قلبهايشان، با كيفهاي وسايلشان.<br />من ديوار و سقفي نگهدارنده خواهم بود.<br />آسماني خواهم بود و كوهي از نيكي. آه چنين باد.<br />     نداي دوم<br />من متهمم. كشتارهايي به خيالم مي‌آيد.<br />باغي از عذابهاي سياه و سرخم. آنها را مي‌نوشم<br />بيزارم از خود، بيزار و هراسناك. و اينك دنيا در مي‌يابد<br />پايان خود را و مي‌شتابد به آن سو و بازوانش را مهرورزانه مي‌گشايد.<br />اين است عشقي زاده‌ي مرگ كه هر چيزي را بيمار مي‌كند.<br />خورشيدي مرده بر كاغذ روزنامه لك مي‌اندازد. سرخ است.<br />زندگاني را پشت سر هم مي‌بازم. و زمين تاريك مي‌نوشدشان.<br />   ***   ***   ***<br />او خوناشام همگيِ ماست. از اين روپناهمان مي‌دهد،<br />پروارمان مي‌كند، مهربان است. دهانش قرمز است.<br />مي‌شناسم او را. محرمانه مي‌شناسمش.<br />زمستان‌رخ پير، نازاي پير، بمب‌ساعتي پير.<br />مردها به‌پستي از او استفاده كرده‌اند. او آنها را خواهد خورد.<br />مي‌خوردشان، مي‌خوردشان، مي‌خوردشان آخرسر.<br />خورشيد غروب مي‌كند. مي‌ميرم. مرگي را درست مي‌كنم.<br />     نداي يكم<br />او كيست، اين پسر گستاخ آبي؟<br />درخشان و شگفت، گويي از ستاره‌اي افتاده است؟<br />چه خشمگين مي‌نگرد.<br />به دنبال خود جيغي به درون خانه كشيد.<br />آبي رنگ مي‌بازد. با اين همه او انسان است.<br />نيلوفري سرخ در جام خونينش مي‌شكفد،<br />با نخ ابريشم بخيه‌ام مي‌زنند، گويي پارچه‌ام. <br />   ***   ***   ***<br />پيش از گرفتنش انگشتانم چه مي‌كردند؟<br />قلبم چه مي‌كرد با عشق خود؟<br />هرگز نديد‌ه‌ام چيزي اين سان روشن.<br />پلكهايش مانند گل ياس است.<br />و لطيف چون پروانه‌اي نَفَسَش.<br />نمي‌گذارم برود.<br />نه نيرنگي در اوست نه فريبي. كاش چنين باشد.<br /><br /><br />     نداي دوم<br />ماه در روزنه‌ي بالايي است. رفتني است.<br />جانم سرشار از چه زمستاني است. و آن نور گچي<br />پولكهايش را روي پنجره‌ها مي‌ريزد، پنجره‌هاي خالي،<br />كلاسهاي خالي، كلاسهاي خالي، اوه، چه خلايي اين سان.<br />وقفه‌اي هست اينجا، وقفه‌اي دهشتناك از هر چيز.<br />پيكرهايي اينك پيرامونم انباشته‌اند، اين خفته‌هاي قطبي.<br />چه پرتو مهتابي آبي‌رنگي رؤياهايشان را منجمد كرده است.<br />   ***   ***   ***<br />احساس مي‌كنم فرو مي‌رود در من چيزي سرد و بيگانه، مثل ابزاري.<br />و آن چهره‌ي سخت و ديوانه در آخرش، اوه، دهاني<br />باز هاج‌و‌واج در سوگي ابدي.<br />اوست كه دريايي از خون سياه را به هر سو مي‌كشاند<br />ماه به ماه، با صداهاي درمانده‌اش.<br />من بي‌پناهم همچنان كه دريا در آخرين رشته‌هايش<br />بي‌تابم. بي‌تابم و بيهوده. من هم جسد مي‌آفرينم.<br />   ***   ***   ***<br />به شمال خواهم رفت. در ظلمات پيش خواهم رفت.<br />خودم را چون سايه‌اي مي‌بينم، نه مرد و نه زن،<br />نه زني خوشحال كه مثل مردي باشد، نه مردي<br />آن قدر كودن و سطحي كه كمبودي را حس نكند. من كمبودي حس مي‌كنم.<br />انگشتانم را بالا مي‌گيرم، ده ديده‌بان سفيد.<br />نگاه كن، تاريكي از شكافها بيرون مي‌ريزد.<br />من نمي‌توانم باز دارم آن را. نمي‌توانم زندگي خود را باز دارم.<br />   ***   ***   ***<br />من شيرزن پيرامونم خواهم بود.<br />متهم نخواهم شد با دكمه‌هايي تكمانده،<br />سوراخهايي در پاشنه‌ي جورابها، چهره‌هاي سفيد و گنگ<br />نامه‌هاي بي پاسخ، پنهان در سبد كاغذها.<br />متهم نخواهم بود. متهم نخواهم بود.<br />نه ساعت نيازي در من خواهد ديد، نه ستارگان<br />كه ژرفا پس ژرفا را در جاي خود ميخكوب مي‌كنند.<br />     نداي سوم<br />او را در خواب مي‌بينم، دختر دهشتناك قرمزم را.<br />مي‌گريد از آن سوي شيشه‌اي كه جدايمان مي‌كند.<br />مي‌گريد، و خشمناك است.<br />گريه‌هايش قلابهايي است كه مانند كربه چنگ مي‌اندازند و مي‌خراشند.<br />با اين قلابهاست كه از توجه‌ام بالا مي‌خزد.<br />مي‌گريد در تاريكي، يا در ستارگاني<br />كه در چنين فاصله‌اي از ما مي‌درخشند و مي‌چرخند.<br />   ***   ***   ***<br />به گمانم سر كوچكش را از چوب تراشيده‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند،<br />چوبي سرخ و سخت، چشماني بسته و دهاني دريده.<br />و از دهان گشوده گريه‌هايي تيز بر مي‌آيد<br />كه مانند تيري خوابم را مي‌خراشند<br />خوابم را مي‌خراشند، و به پهلويم فرو مي‌روند.<br />دخترم بدون دندان است. دهانش گشاد است.<br />چنان صداهاي نامفهومي ادا مي‌كند كه ناخوشايند است.<br />     نداي يكم<br />چيست آن كه اين جانهاي بي‌گناه را به سوي ما روانه مي‌كند؟<br />نگاه كن، آنها چه در مانده‌اند، آنها همگي يكنواختند<br />در تختهاي سفري‌شان، با نامهايي بسته به مچهايشان،<br />پيشكشيهاي نقره‌اي كوچكي كه از راهي دور رسيده‌اند.<br />برخي با موي سياه پرپشت، برخي طاس.<br />ته‌رنگ پوستشان صورتي يا زرد است، قهوه‌اي يا قرمز.<br />به ياد سپردن گوناگونيهايشان را آغاز كرده‌اند.<br />گويي از آب ساخته شده‌‌اند، هيچ حالتي ندارند.<br />تركيب چهره‌شان  خوابالود است، مانند نوري بر آبي آرام.<br />در جامه‌هاي يكسانشان راهبها و راهبه‌هايي راستينند.<br />مي‌بينم مانند ستارگان فرو مي‌ريزند بر جهان<br />بر هند، آفريقا، آمريكا، اين اعجوبه‌ها،<br />اين تصاوير ناب، كوچك. بوي شير مي‌دهند.<br />كف پاهايشان دست‌نخورده است. پياده‌روان هوا هستند.<br />   ***   ***   ***<br />آيا نيستي مي‌تواند اين قدر بي بندوبار باشد؟<br />پسرم اينجاست.<br />آن آبي يكدست چشمان درشت اوست.<br /> به سويم مي‌چرخد مانند گياهي كوچك، كور، درخشان.<br />گريه‌اي. اين قلابي است كه به آن مي‌آويزم.<br />من رودي از شيرم.<br />من تپه اي گرمم.<br /><br />Sylvia Plath (1932-1963)<br />Winter Trees<br />Tree Women<br />A Poem for Three Voise<br />Setting: A Maternity and Roundaboat<br /> <br /><br /> FIRST VOICE:<br /> There is no miracle more cruel than this.<br /> I am dragged by the horses, the iron hooves.<br /> I last. I last it out. I accomplish a work.<br /> Dark tunnel, through which hurtle the visitations,<br /> The visitations, the manifestations, the startled faces.<br /> I am the center of an atrocity.<br /> What pains, what sorrows must I be mothering?<br /> <br /> Can such innocence kill and kill? It milks my life.<br /> The trees wither in the street. The rain is corrosive.<br /> I taste it on my tongue, and the workable horrors,<br /> The horrors that stand and idle, the slighted godmothers<br /> With their hearts that tick and tick, with their satchels of instruments.<br /> I shall be a wall and a roof, protecting.<br /> I shall be a sky and a hill of good: O let me be!<br /> <br /> A power is growing on me, an old tenacity.<br /> I am breaking apart like the world. There is this blackness,<br /> This ram of blackness. I fold my hands on a mountain.<br /> The air is thick. It is thick with this working.<br /> I am used. I am drummed into use.<br /> My eyes are squeezed by this blackness.<br /> I see nothing.<br /> <br /> SECOND VOICE:<br /> I am accused. I dream of massacres.<br /> I am a garden of black and red agonies. I drink them,<br /> Hating myself, hating and fearing. And now the world conceives<br /> Its end and runs toward it, arms held out in love.<br /> It is a love of death that sickens everything.<br /> A dead sun stains the newsprint. It is red.<br /> I lose life after life. The dark earth drinks them.<br /> <br /> She is the vampire of us all. So she supports us,<br /> Fattens us, is kind. Her mouth is red.<br /> I know her. I know her intimately--<br /> Old winter-face, old barren one, old time bomb.<br /> Men have used her meanly. She will eat them.<br /> Eat them, eat them, eat them in the end.<br /> The sun is down. I die. I make a death.<br /> <br /> FIRST VOICE:<br /> Who is he, this blue, furious boy,<br /> Shiny and strange, as if he had hurtled from a star?<br /> He is looking so angrily!<br /> He flew into the room, a shriek at his heel.<br /> The blue color pales. He is human after all.<br /> A red lotus opens in its bowl of blood;<br /> They are stitching me up with silk, as if I were a material.<br /> <br /> What did my fingers do before they held him?<br /> What did my heart do, with its love?<br /> I have never seen a thing so clear.<br /> His lids are like the lilac-flower<br /> And soft as a moth, his breath.<br /> I shall not let go.<br /> There is no guile or warp in him. May he keep so.<br />44444444444444444444444444444444444444444444444444444444444444<br /> <br /> SECOND VOICE:<br /> There is the moon in the high window. It is over.<br /> How winter fills my soul! And that chalk light<br /> Laying its scales on the windows, the windows of empty offices,<br /> Empty schoolrooms, empty churches. O so much emptiness!<br /> There is this cessation. This terrible cessation of everything.<br /> These bodies mounded around me now, these polar sleepers--<br /> What blue, moony ray ices their dreams?<br /> <br /> I feel it enter me, cold, alien, like an instrument.<br /> And that mad, hard face at the end of it, that O-mouth<br /> Open in its gape of perpetual grieving.<br /> It is she that drags the blood-black sea around<br /> Month after month, with its voices of failure.<br /> I am helpless as the sea at the end of her string.<br /> I am restless. Restless and useless. I, too, create corpses.<br /> <br /> I shall move north. I shall move into a long blackness.<br /> I see myself as a shadow, neither man nor woman,<br /> Neither a woman, happy to be like a man, nor a man<br /> Blunt and flat enough to feel no lack. I feel a lack.<br /> I hold my fingers up, ten white pickets.<br /> See, the darkness is leaking from the cracks.<br /> I cannot contain it. I cannot contain my life.<br /> <br /> I shall be a heroine of the peripheral.<br /> I shall not be accused by isolate buttons,<br /> Holes in the heels of socks, the white mute faces<br /> Of unanswered letters, coffined in a letter case.<br /> I shall not be accused, I shall not be accused.<br /> The clock shall not find me wanting, nor these stars<br /> That rivet in place abyss after abyss.<br /> <br /> THIRD VOICE:<br /> I see her in my sleep, my red, terrible girl.<br /> She is crying through the glass that separates us.<br /> She is crying, and she is furious.<br /> Her cries are hooks that catch and grate like cats.<br /> It is by these hooks she climbs to my notice.<br /> She is crying at the dark, or at the stars<br /> That at such a distance from us shine and whirl.<br /> <br /> I think her little head is carved in wood,<br /> A red, hard wood, eyes shut and mouth wide open.<br /> And from the open mouth issue sharp cries<br /> Scratching at my sleep like arrows,<br /> Scratching at my sleep, and entering my side.<br /> My daughter has no teeth. Her mouth is wide.<br /> It utters such dark sounds it cannot be good.<br /> <br /> FIRST VOICE:<br /> What is it that flings these innocent souls at us?<br /> Look, they are so exhausted, they are all flat out<br /> In their canvas-sided cots, names tied to their wrists,<br /> The little silver trophies they've come so far for.<br /> There are some with thick black hair, there are some bald.<br /> Their skin tints are pink or sallow, brown or red;<br /> They are beginning to remember their differences.<br /> <br /> I think they are made of water; they have no expression.<br /> Their features are sleeping, like light on quiet water.<br /> They are the real monks and nuns in their identical garments.<br /> I see them showering like stars on to the world--<br /> On India, Africa, America, these miraculous ones,<br /> These pure, small images. They smell of milk.<br /> Their footsoles are untouched. They are walkers of air.<br /> <br /> Can nothingness be so prodigal?<br /> Here is my son.<br /> His wide eye is that general, flat blue.<br /> He is turning to me like a little, blind, bright plant.<br /> One cry. It is the hook I hang on.<br /> And I am a river of milk.<br /> I am a warm hill.<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از مانلی فخریان</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=565</link><description><![CDATA[<p>فاصله<br />دیرگاهی است<br />سنگریزه های فاصله قدرت قدم هایم را خونین کرده است<br />و نبودنت را<br />کابوسی به تعبیر پیوسته کرده<br />سالها از تاریخ نوازشهایت میگذرد<br />و هنوز داغی نفسهایت<br />گونه های اشک آلودم را میسوزاند<br />نگاه تو را در چارچوب تمامی پنجره های باران خورده<br />به یادگار دا رم<br />و قدرت گشودن آنها در من نیست<br />چرا که ترس گم شدن نگاهت<br />از پس پنجره ها آزارم میدهد<br />************************************************************************<br />خاطره<br />نه دیگر ا ز من ترانه ای بخواه<br />نه واژه ای از عشق و<br />نه تصویری از نوازش<br />خا طره ها همیشه سا کتند.<br /></p>]]></description></item><item><title>نامه ای میان سیم ها و رنگ ها/ سهراب رحیمی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=564</link><description><![CDATA[<p>خوانندگان عزیز!<br />کتاب در دست انتشار<br />چهره ای جادویی ست<br />از زمانی مرموز<br />که به شیوه ی امپرسیونیست ها<br />به شکلی انتزاعی<br />دچار دایره هاست<br />تماشاگر چیره دست <br />راوی زاویه های معلق<br />انتظارهای بی فرجام<br />شکلی از اصطکاک های مدام<br />شناور بر قواعد دستوری<br />نه مقبول آلترناتیوهای معاصر است<br />نه بر باور دستگاههای فلسفی می چرخد<br />تنها پیشنهادی اختصاری ست<br />اعلان لغزشی لایه بر لایه<br />بر سطح ستاره ای<br />میان خورشید و اساطیر<br />رویایی به شکل پل<br />نامه ای میان سیم ها و رنگ ها<br />دود می شود.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از لیلا کردبچه</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=563</link><description><![CDATA[<p>هر صبح با چمدانی از خانه خارج می شوم <br />هرشب با چمدانی به خانه برمی گردم <br />و بندهای باز کفش هایم می دانند <br />آنکه میان زمین و هوا معلق مانده است <br />جایی نمی رود <br /><br />پدرم پیش از آنکه بمیرد نگفت <br />برای رفتن از این دنیا <br />نیازی به بستن بند کفش هايم نیست <br />و چمدانی که از پاگرد خانه آنطرف تر نمی رود <br />چمدان نیست <br />چیزی نگفت <br />چون از بندهای بسته دلش پر بود <br />چون تمام زنانی که دوست می داشت را <br />برای آخرین بار با چمدان دیده بود <br />و باور نمی کرد <br />بغضی که در گلوی خانه گیر می کند <br />راه پیش و پس ندارد<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از احسان احمد زاده</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=562</link><description><![CDATA[<p>1 - یادداشت<br />میز عصرانه را<br /> به سلیقه چشمانت چیده ام <br />شاید برسی<br />چتر و چمدانت را <br />به بی قراری این عصر خیس تکیه دهی<br />پا به پا کن و بعد<br />با بوسه ای بهشتی بر پا<br />که هم مرا کشت <br />هم لب لب پریده فنجان قهوه را.<br />تو از آن زمستان نمور<br />که از ارتفاعات برف گیر شانه هایت شروع می شد<br />بی قرار تر شده ای<br />با گنجشکهای روی دامت<br /> یکی دو تا میکنی<br />اسب های وحشی چمنزار پشت پلکهات<br />می خندی که دلبری کنی <br />من لابه لای زیبایت دنبال خدا میگردم<br />خوابم میبرد پای بهانه های نیامدنت <br />و صبح <br />قبل از بیدار شدنم رفته ای<br />با یاداشتی که:<br />دیگر بر نمی گردم....<br />............................................................................ <br />2 – توی اتاق بازجویی هم<br /><br />مماس تنت که میشوم<br />نارنج های نارس همسایه را<br />به رخم میکشی<br />و میکشیم از بلور تنت<br />بوسه ای که سالهاست<br />پشت گوش انداخته ای.<br />کبودی ابرها را<br />بکش  پشت پلکهات<br />شاید برف ببارد توی این سلول.<br />من روی تنم<br />پر از رد پای ماده گرگیست<br />که احمقانه سمت کمین می کشاندم.<br />بخند<br />توی اتاق بازجویی  هم می توان رقصید....<br /></p>]]></description></item><item><title>خاکستری ضخیم / مینا درعلی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=561</link><description><![CDATA[<p>می رفت و زیر لب غر می زد .همه چیز خاکستری شده  بود!ناگهان فکر کرد توی این هوای مه آلود چه کار می کند.چند قدمی اش پیدا نبود .کسی هم نزدیک تر از چند قدمی اش نبود تا خاکستر دورش را کمتر کند.نمی توانست چیزی را ببیند . بوی نم بینی اش  را پر کرده بود.چشمش فقط خاکستری می دید.به یاد چند روز پیش افتاد.توی اتاق. هوای دم کرده و دود هایی که هر کدام به شکلی به هوا می رفتند، حلقوی ،گرد ،حلقه ای و گاه دایره و انگار فقط یکی بود که از دهان خودش زودتر از همه به هوا می رسید و مثل یک طناب ، او را به مهردادوصل می کرد . رویش را به سمت هم اتاقی هایش کرد  .دود های گره خورده شان مستقیم تا دیوار می رفتند و باز هم بر می گشتند !<br />بهار گفت :حالا نمی شه این بازی رو بذاری کنار و گوش بدی؟!<br />صدایی نبود ،فضای مه آلود هم  نمی گذاشت کسی را ببیند.از ترس فریاد زد:<br />-	آهای کسی اینجا نیست؟!<br />نمی دانست در این فضای مه آلود برای چه به این باغ آمده بود. انگار همه در خاکستری این مه غرق شده بودند .هیچ کس نبود .تنها می رفت .همیشه همین بود ،تنها و تک رو! مهرداد گفت و باز هم گفت که انگار او به دنبال چیزی است توی این خاکستری هاو به دود خیره شد و چیزی برای یافتن ندید !نگاهش را به سمت مهرداد چرخاند  و نگاه مهرداد را دید که غرق در ساق پای بهار بود ! <br />بعد ها گفته بود که چیزی پیدا نبود.لایه ای خاکستری و ضخیم همه چیز را پوشانده بود و هر لحظه ضخیم تر هم می شد! <br />یکی از هم اتاقی ها که کمی فاصله دار تر از من  بود گفت :<br />-	این اتاق مرموز است .دیوارهایش در عین ضخامت ،لطافت دارند . ببینید دود ها را با چه لطافتی به آغوش می کشانند و دوباره پس مان می دهند! صدای خنده ها به سقف اتاق برخورد کرد و در فضا پخش شد!<br />-	اتاق مرموز و راز دار؟! خودم این را گفته بود.بهار عادت داشت همه چیز را مرموز ببیند!عینک اش را جا بجا می کرد و با ژست هایی که مخصوص خودش بود آرام آرام سرش را کج می کرد و می گفت :<br />-	من مطمئنم!<br />حلقه های  دود ِحلقوی و گرد دو نفر در هم گره خوردند. باز هم همه خندیدند . مهرداد بود و او که بازی دود را شروع کرده بودند !<br />انگار برای خندیدن باید دور هم می بودند. گفته بود فقط برای خندیدن !مگر دور هم بودن بهانه می خواهد.بهار گفته بود :<br />-بی بهانه هم مگه می شه دور هم جمع شد ؟!<br />در خلوت ِ هیچ کدام خنده با صدا بیرون ریخته نمی شدفقط بعضی وقتها  به صورت محو یا به قول مهر داد " فسیل خنده" خودش را نشان می داد. فقط او این را می دانست. مهرداد هم تازگی ها فهمیده بود .  <br />باز هم توی باغ قدم زد.صدای جنبیدنی آمد .اما کسی نبود.بهار می گفت همیشه دچار توهم است !<br />اما او  صدای جنبیدن را شنیده بود .همه می گفتند بیهوش او را پیدا کرده بودند . صدا آمده بود .توی اتاق هم گفت که صدا را شنیده و حتی دستی که از پشت سر جلو دهان اش را گرفته بود.<br />صدای زنگ تلفن همه را از جا پراند . صد دفعه با خود عهد کرده بود که وقت خلوت اش تلفن را قطع کند !<br />-	چاپ جدید "ژان کریستف" به بازار اومده .داشتم صفحه 296 رو میخوندم که یادت افتادم.<br />-	..."در این روزها بود که مینا کارهایی می کرد تا عشقش رو به کریستف ثابت کنه ..."<br />بهار گفت :کیه ؟!<br />گفتم: "رومن رولان ".باز هم بهار گفت : توهم زدی بابا !<br />به توهم بهار فکر کرد که بی رودر واسی همیشه پاچه اش را می گرفت .به خودش ،به مهرداد و بقیه ی بچه هایی که همیشه در جمع بودند و به تازگی هیچ کدامشان نبودند !<br />دیگر از کسی صدایی نمی آمد .هر کس در گوشه ای به خواب رفته بود.بهار هم توی اتاق بغلی پهلوی مهرداد خوابیده بود.<br />بیست روزی بود که عقد کرده بودند.بالاخره مهرداد تن به عقد داده بود.<br />غلت زد و روی دست راست خوابیدو دوباره فکرها هجوم آوردند.<br />سایه های عجیبی روی دیوار افتاده بود. انگار یک نفر داشت کسی را خفه می کرد. محکم .از پشت . جلو دهانش را گرفته بود . با جیغ کشیدن اش همه چیز شکل دیگری به خود گرفته  بود.<br />هوای باغ کاملآ مه آلود بود و مرموز ! وسعت باغ آنقدر زیاد بود که هر چه می رفت قدم های کوچک اش آن را تمام نمی کرد! هیچ کس پیدا نبود .خاکستری مه همه چیز را پوشانده بود .او می رفت  و نمی دانست که بعدها باید جیغ هایش را برای مهرداد بکشد!<br />جیغ کشیده بود .پدر و مادر بیرون آمده بودند. درختهای باغ در آن مه غلیظ  ، خاکستری بودند. پدر چیزی ندید و به سرعت به اتاق بر گشت.مادر به همراه سرایدار باغ او را بیهوش دیده بود.<br />-	آهای کسی اینجا نیست ؟!<br />نیمه بیهوش بود اما انعکاس صدایش را می شنید ! صدا در سرش چرخ میزد ،می پیچید و دویاره جیغ می کشید !<br />مهر داد چشمش را باز کرد ،غری زد و به اتاق بغلی رفت!<br /> بهار هم بیدار شده بود ، برای رفتن به دستشویی. گفت :بهار ،دستهاش به بزرگی دست پدر بود.<br />بهار دوباره ضربه ای به در دستشویی زد :<br />-	کسی این تو هه؟!<br />-	گیر داره محکم فشار بده .<br /> بهار گفت احمقانه است پدرت قبل از به دنیا اومدن تو از دنیا رفت .<br />اتاق کنار دستشویی برایش سرگرمی تازه ای ساخت .به خصوص صداها ی عجیب و متفاوت اش و این باعث شد که فشار آن همه فکرهای بیهوده کمتر شود و او دوباره بخندد ! این بار مهرداد بود که به دستشویی می رفت .<br />بعد از بیرون آمدنش گفته بود: از قیمه پلویی است که به خوردشان داده. خندید .کمی گیج بود . .همان شب بود که مهرداد به ساق پای در حال رفت و آمد بهارخیره شده بود و گفته بود امشب می شه هر زهر ماری رو سر کشید!<br />بهار تنها دوست دوران کودکی او و مهرداد بود که برایش باقی مانده بود. هر دو می دانستند که مهرداد سیزده سالی از هر دوشان بزرگتراست .<br />وقتی که بهار از ماجرای پشت پرده ی پدر مهرداد با بعضی از زنهای محل می گفت ،او به دهان کودکانه ی بهار خیره می ماند که با چه آب و تابی حرفها را جویده جویده بیرون می داد . <br />بهار پرسید :راستی کی بود زنگ زد ؟!<br />-	نمی دونم ! فقط صداش آشنا بود. شاید یه زمانی می شناختمش. چهره اش رو به یاد ندارم. اما صداش! <br />یادش آمد که عاشق صدا یش بود.وقتی که خیلی بچه تر از حالا بود .وقتی که مهرداد برای لی لی بازی کردن اش یک پایش را به زور از پشت سر بالا می گرفت و او نقش بر زمین می شد و صدای خنده های مهرداد در باغ می پیچید! داشت چرت می زد که مهرداد گفت :خره ، ژان کریستف رو که خودم بهت دادم.<br />همه جا ساکت بود . برای آخرین بار مهرداد در دستشویی را باز کرد  و بست .دو دهای پشت سرش هنوز در هوا معلق بودند .پنجره را که باز کرد. چیزی از  باغ بغل خانه شان پیدا نبود. مه  ، همه جا را پوشانده بود . او برای دیدن کسی چشم هایش را به ته باغ دوخت ! انگار داشت می رفت.صدای قدم های کودکانه اش در سرش پیچید .دوباره بی خوابی به سرش زده بود .نوعی بیگانگی با خودش را حس می کرد .برخی از لایه های خودش را به یاد نمی آورد و برخی از لایه ها از او فاصله دار تر بودند . کشدار. آنقدر که سالها یا قرن ها از او دور شده بودند!<br /> رو به بهار گفت:<br />-مهرداد نمی تونه بیاد !<br />بهار حرفی نزد . فکر کرد وقت آن رسیده که واقعیت زندگی اش را بپذیرد. گفت مهرداد هرگز نخواهد آمد .مدتی به دیوارها و سقف خیره شد .همه چیز در سکوت مطلق و تنهایی اش تکرار می شد .درست مثل شبهای قبل و در ادامه گفت :<br />-	می رم توی باغ هوایی بخورم !<br />می رفتم و زیر لب غر می زدم .همه چیز خاکستری شده  بود!ناگهان فکر کردم توی این هوای مه آلود چه کار می کنم! کسی هم نزدیک تر از چند قدمی ام نبود تا خاکستر دورم را کمتر کند.نمی توانستم چیزی را ببینم . بوی نم بینی ام  را پر کرده بود.چشمم فقط خاکستری می دید.به یاد چند روز پیش افتادم.توی اتاق. هوای دم کرده و دود هایی که هر کدام به شکلی به هوا می رفتند، حلقوی ،گرد ،حلقه ای و گاه دایره و انگار فقط یکی بود که از دهان خودم زودتر از همه به هوا می رسید و مثل یک طناب ، من را به مهردادوصل می کرد... .<br /></p>]]></description></item><item><title>دربارۀ رمان «تورگنیف خوانی» نوشتۀ «ویلیام تِرِوِر» /  علی چنگیزی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=560</link><description><![CDATA[<p>رمان «تورگنیف خوانی» اولین رمانی است که از «ویلیام ترور» به فارسی ترجمه شد و از قضا بهترین رمان نویسندۀ شهیر و پا به سن ایرلندی هم هست که به خاطر آن نامزد جایزۀ ادبی بوکر هم شد.  شاید «ویلیام تِرِوِر» و آثارش کمتر برای خوانندگان فارسی زبان شناخته شده باشد. نویسنده‌یی که برای آثارش و داستان‌های کوتاهش جایزه‌های متعددی از جمله جایزۀ «اوهِنری» را برده است. منتقدان، او و آثارش را ادامه دهندۀ راه و روش «جیمز جویس» دیگر نویسندۀ ایرلندی می‌دانند. خود «تِرِوِر» هم اذعان دارد که در داستان‌های کوتاهش تحت تاثیر آثار «جیمز جویس» بوده است. نوشته‌های «ویلیام تِرِوِر» بیان کنندۀ موقعیت‌های رقت‌بار زندگی انسان‌ها و شوربختی آن‌هاست. «ویلیام تِرِوِر» این شوربختی را در هویت مردم ایرلند می‌داند. «ویلیام تِرِوِر» در آثارش مردمی را به تصویر می‌کشد اسیر سنت‌ها، پرت افتاده و گرفتار در فضای خشک و سنت‌زدۀ ایرلند.  در بیشتر داستان‌های او که معمولاً در ایرلند اتفاق می‌افتد شاهد تاثیر تاریخ و گذشتۀ یک ملت بر افرادی هستیم که در زمان حال زندگی می‌کنند این گذشته در زندگی کارکترهای «تِرِوِر» تاثیری تراژیک می‌گذارد و شاید به همین دلیل فضای اغلب داستان‌های «تِرِوِر» سنگین و ماتم‌زده است. انگار آسمان داستان‌های او همیشه ابری است با فضایی خاکستری و سقفی کوتاه. این فضای سرد و بی‌روح فضای غالب آثار «ویلیام تِرِوِر» است و «تورگنیف خوانی» هم به عنوان بهترین اثر او از این امر مستثنی نیست.<br />در «تورگنیف خوانی» دو داستان همزمان و به طور موازی پیش می‌روند و در انتها به هم می‌رسند. در صحنۀ آغازین کتاب «زنی لاغر اندام با ظاهری نحیف که هنوز پنجاه و هفت ساله نشده» را می‌بینیم که گوشۀ میز نشسته و با دقت غذا می‌خورد. این حس به خواننده منتقل می‌شود که هیچ چیز غیرمعمولی در این زن وجود ندارد اما کم‌کم که داستان پیش می‌رود درمی‌یابیم که این زن برای فرار از زندگی زناشویی سرد و از آغاز محکوم به شکستش خودش را به دست جنون سپرده و به دلیل همین جنون خودخواسته‌اش در آسایشگاه روانی بستری است و سی سال از عمرش را در این آسایشگاه گذرانده است. اسم این زن «مری لوئیس» است. در فصل بعد کتاب چهرۀ «مری لوئیس» را در جوانی و حدود سی سال قبل می‌بینیم. چهره‌یی با حالتی کودکانه و چشم‌های آبی و صورتی بیضی شکل. «تورگنیف خوانی» در واقع قصۀ «مری لوئیس» است. «مری لوئیس» با ازدواج بی‌عشقش با مردی به نام «المر کواری» -که با وجود پاکدلیش اسیر همان فضای ماتم‌زده است- وارد خانواده‌یی می‌شود که او را قبول ندارند. «المر کواری» تنها برای این با «مری لوئیس» ازدواج می‌کند که نسلش منقرض نشود. خواهرهای «المر کواری» نتوانسته‌اند شوهری برای خود به تور بزنند و ترس این همیشه وجود دارد که نبادا مغازه‌یی که مال آن‌هاست و یادگار قرن دیگری است پس از آن‌ها به اقوام دورشان برسد. رابطۀ «مری لوئیس» و االمر لوئیس» در سه‌شنبه روزی شروع می‌‌شود و به ازدواجی مصلحتی می‌انجامد. و از آغاز رابطۀ سرد بین «مری لوئیس» و خواهرهای شوهرش آغاز می‌شود و سردی مزاجی شوهرش، «المر» هم مزید بر علت می‌شود که «مری لوئیس» روزبه‌روز بیشتر به دنیای درونش پناه ببرد و تنهاتر شود. با فروریختن «مری لوئیس» به درونش ما بیشتر با گذشتۀ او و آرزوهای برباد رفته‌اش آشنا می‌شویم. «مری لوئیس» بیشتر مواقع به تنهایی برای دوچرخه‌سواری بیرون می‌رود و در یکی از این گشت و گذارهایش با «رابرت»، پسرخالۀ بیمارش، برخورد می‌کند که روزی روزگاری به او علاقه داشته است.  برقراری دوباره رابطه دوستی «مری لوئیس» با «رابرت» باعث نجات روح «مری» می‌شود و رابرت به زودی «محرم اسرار» «مری» می‌شود. در این دیدارها «رابرت» او را با «تورگنیف» نویسنده روسی و آثارش آشنا می‌کند. بعد از مرگ ناگهانی «رابرت» «مری لوئیس» خرد می‌شود و زندگی او مصیبتی بزرگتر از مرگ «رابرت» است و با مرگ «رابرت» «مری» از چیری آگاه می‌شود که در آخرین ساعات زندگی «رابرت» از آن خبر نداشت. او «رابرت» را دوست دارد. «مری» می‌کوشد برای فرار از شرایط طاقت‌فرسای زندگی واقعی‌اش، در دنیای خیالی که برای خودش ساخته زندگی کند، و برای همین بیشتر یادگاری‌های «رابرت» را در یک حراجی می‌خرد. از جمله کتاب‌های «تورگنیف» و به قصه خوانی روی می‌آورد که به نوعی میراث عشق از دست رفته‌اش نیز هست. پناه بردن «مری لوئیس» به کتاب‌هایی که از «رابرت» برجا مانده، موجب می‌شود او در جهان خودساخته‌یی که محصول تنهایی‌اش است و در نهایت منجر به مجنون پنداری او می‌شود، به زندگی ادامه دهد.  <br />روایت در رمان «تورگنیف خوانی» خطی نیست و آنچنان که گفته شد دو روایت همزمان پیش می‌رود. یک روایت مربوط به دوران میانسالی «مری لوئیس» است و روایت دیگر دوران جوانی مری لوئیس را نقل می‌کند.  رمان «تورگنیف خوانی» آنچنان که از اسمش هم پیداست به نوعی و به طور آشکار بینامتنی است. ما در خلال روایت تکه‌هایی از رمان‌های «تورگنیف» از جمله مشهورترین رمان او «پدرها و پسرها» را هم می‌‌خوانیم و چه بسا درک بعضی از واکنش‌های «مری لوئیس» و خیالاتش که به نحوی برای فرار از شرایط زندگی‌اش به «تورگنیف‌خوانی» روی آورده و به دیگر سخن سرگشته در دنیای «تورگنیف» شده وقتی امکان‌پذیر است که با آثار «تورگنیف» نویسندۀ قرن نونزدهم روسیه هم آشنایی مختصری داشته باشیم و از فضا و حال و هوای نوشته‌های «تورگنیف» بی‌اطلاع نباشیم. گو اینکه این اطلاع تنها به حظ بیشتر خواننده از متنی که پیش رو دارد می‌انجامد؛ اگر نه خود اثر «تورگنیف ‌خوانی» به جای خود یک اثر کامل و خواندنی است.  دیگر خصوصیت نوشته‌های «ویلیام تِرِوِر» که در «تورگنیف‌ خوانی» هم می‌شود اثرش را دید ایجاز و اختصاری است که او در داستان‌گویی دارد. خود «ویلیام تِرِوِر» این ایجاز را حاصل شغلی می‌داند که روزگاری به آن مشغول بوده. آگهی نویسی. شاید به این دلیل که آگهی می‌باید بسیار موجز و مختصر باشد و به اصطلاح باید زود  بروی سر اصل مطلب. <br /><br />تورگنیف خوانی/ نوشتۀ ویلیام ترور/ ترجمۀ الهه دهنوی/ نشر مروارید<br /></p>]]></description></item><item><title>از خيال تا واقعيتِ گذشته و حالیِ يك زنِ شهري / آرش قلعه گلاب</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=559</link><description><![CDATA[<p>خط ترمز روي گيج‌گاه زن، اولين مجموعة داستان بهاره اله‌بخش، ‌شامل ده داستان كوتاه است برگرفته از كلان واهمه‌هاي  با نام و نشان  يك زن شهري و با برداشتي كاملاً اجتماعي، هر چند سمت و سوي اين نگاه در بعضي از داستانها، سياسي،‌ فلسفي نيز مي‌شود، امّا آنچه كاملاً شاکله  انديشگي اين مجموعه را تشكيل مي‌دهد، اجتماعي است و البتّه روايتِ زنانه اي از زندگي گذشته و حال راوي.<br />«مي‌ترسي نگار؟» اولين داستانِ اين مجموعه است كه در آن راوي‌ زني است سرگشته ميان ترك همسر اوّل و دوستي و عشق به مرد دوّمي كه هنوز برايش مسلّم نيست مي‌تواند نقطه اتكايي مردانه باشد.<br />و همين ترس است كه در تمامي داستان تسرّي يافته و به جان راوي افتاده است.<br />هرچند راوي به نگاهي روانكاوانه به اين ترس، كودكي‌اش را مرور مي‌كند و به جستجوي بخشي از آن در كودكي‌اش مي‌پردازد امّا ترس امروزي‌اش از عشقی دوباره به مردي دوباره در كل داستان بيشتر نمود يافته است.<br />و همين ترس است كه نمودي زنانه يافته و تماميت روح و روان راوي را به ما يادآوري  مي‌شود. روايت زنانه‌اي از عشق و ترس.<br />در داستان دوم، با عنوانِ«چیزي هست كه بايد فراموش شود» ،راوي در پی یادآوری گذشته اش حکایت پیش از جنگ را برایمان مرور می کند وخاطره ی دوره ی کودکی اش را.<br /> در پي يادآوري دوران كودكي و دوست دوران كودكي‌اش، و در تقابل اين دو بعد از جنگ، دوست دوران كودكي در پي يافتن گنج خويش كه همانا عروسك كودكي‌اش است با راوي رو در رو مي‌شود و راوي با يادآوري آن دوست همة آن اتفاقات كودكي را دوباره در ذهن خود مرور مي‌كند، متذكر شدن راوي به اينكه هميشه چيزي براي فراموش كردن هست، درونمايه اين داستان را شكل مي‌دهد. <br />در داستان «بغض های در خيابان روي كاغذي» راوي زني است نويسنده كه سرگشته ميان وظايف مادري و عشق به نويسندگي، دست و پا مي‌زند و درمانده است.<br />نويسنده‌اي كه با بي‌محابا راندن ماشين‌اش در پي كودك گمشده در خيابانهاي شهر، تصوير مشوش‌تري از روح و روانش را به مخاطب القا مي نمايد.<br />«تاپو» يكي ديگر از داستانهاي اين مجموعه، گريزي است به باورهاي قومي و روايت‌هايي از زندگي روستايي اجداد نويسنده، در اين داستان نويسنده با درهم تنيدن فضا‌ي واقعي و فرا واقعي،‌ به خوبي توانسته يادآور گذشتگان‌اش از روايتهايي دربارة آل و جن و تاپو باشد. در سفري تفريحي كه نويسنده با بستگانش به روستاي آبا و اجدادي اش مي‌نمايد، وقايعي رخ مي‌دهد كه هرچند نامنتظر و غير واقعي است امّا به گونه‌اي پرداخت شده كه مخاطب تا به انتهاي داستان، در پي آن مي‌رود و در پايان آنچه باور مي‌شود،‌ باوري است از يك روايت قومي.<br />«هبوط آزاد» پنجمين داستان از اين مجموعه، باز هم حديث نفس است و اين بار زني در سفر به شمال به همراه همسر و بستگان‌اش، شاهد سقوط آزاد قورباغه‌اي است از تله كابين و آنجا كه سعي مي‌كند تا با دست به كمك‌اش بشتابد، قورباغه سقوط مي‌كند و زن شاهد اين هبوط است. صعود و هبوط به موازات رفت و برگشت تله كابين به قلّه كوه تا پايان داستان فكر زن را به خود مشغول مي‌دارد.<br />آنچه اين داستان را متمايز مي‌سازد همين تعليق فكري و فلسفي است كه در پايان داستان و بدون هيچ نتيجه‌گيري به خواننده ارائه مي‌شود. <br />داستان ششم از اين مجموعه يكي از بهترين داستانهاي اله  بخش است روايت صادقانه كودكي از زندگي زناشويي پدر و مادرش كه نويسنده بي‌هيچ دخل و تصرفي توانسته از زبان كودك آن را به يك داستانِ گيرا و خواندني بدل نمايد. « نصف طلايي، نصف سياه- سفيد »<br />نويسنده با همين نام براي داستان به خوبي توانسته سهم مادر و پدر و معشوقه ی پدر را از زندگي زناشويي پدر و مادرش جدا كند، هر چند اين امر در پايان داستان بر ما مكشوف ميشود و آن هم از زبان كودك، اما بدون هيچ اشاره‌اي به اين امر و آن هم به واسطه (صرفاً) يك خواست كودكانه و بدون آگاهي از اين امر. به واقع گرهي كه توسط كودك گشوده مي شود خود گرهي است بزرگتر در زندگي آيندة پدر و مادرش.<br />«عاشقانه‌هاي سپيد» نام آخرين داستانِ واقع‌گرايانه نويسنده در اين كتاب است كه برخلاف داستان قبل،‌خواننده احتياج  به هيچ‌گونه گره‌گشايي و تعليق در متن بر خود نمي‌بيند و صرفاً حكايت گذشتة خانواده‌اي است كه مي‌خواهد از اين گذشته فرار كند امّا همين دست نوشته‌هاي باقي‌مانده از يكي از اعضاي خانواده كه سابقاً سياسي بوده و امروز ديگر در ميان آنها نيست، خانواده را به تأمل وا مي‌دارد تا تصميم براي رفتن از آن خانه و نقل مكان به آپارتمانهاي جديد را براي هميشه،‌كنار بگذارد. تأكيد نويسنده بر آرمان‌هاي گذشته و عاشقانه‌هاي سپيد آزادي‌خواهان سياسي سابق خواننده را به تأمّل در آن ارزشها و بازخواني و گذشته آن ارزشها فراخواندن اصلي‌ترين نگرش نويسنده در اين داستان است. هرچند نويسنده در اين بازخواني و باز تلاش براي فهم گذشته،‌ تأكيدي بر حال نداشته و به فهم خواننده از موقعيت كنوني‌اش كمكي نمي‌كند و آنچه پرداخته مي‌شود لزوماً يكسونگري و آرمان‌خواهي غير ديالکتيكي است كه تضادي آشكار با زندگي امروزي خود راوي دارد.<br />اينجا خط پايان‌، اولين داستان از سه داستان نمادين خانم اله‌بخش است كه سعي كرده تا در بازنگرش در بعضي از حكايات قديمي و در فرمي داستاني به فهم جديد و نويني از حكايات دست يابد و آنچه بيش از گذشته به ما گفته شده را در قالب فهم خويش از اين روايت به ما بگويد. <br />در اينجا، خط پايان روايت مسابقة خرگوش و لاك‌پشت با نرمي سوررئال.  باز هم اين خرگوش است كه به خط پايان نمي‌رسد امّا آنچه تازه مي‌نمايد و بديع، نه به خاطر بازي‌گوشيها وغرور خرگوش است بلكه به خاطر ذهن جستجوگر و عقل دگرانديش اوست كه به جستجوي دالانهاي لابیرنتی زندگي مي‌رود و زندگي واقعي را در پس آن‌ها مي‌يابد و اين خيز بلند او به سوي زندگي نفس او را مي‌برد و در پاي ديواري خسته و درمانده از رسيدن به سوي خط پايان، در مي‌ماند.<br />از داستان «شبكه كف‌كرده» كه آنهم با روايتي فرا واقعي و خيالي نگاشته شده، همين را مي‌توانم بگويم كه حجم انبوهي از ضد ارزشهاي اخلاقي هجوم‌ آورده به صفحه مانيتورها و شبكه ‌جهاني اتصال آنها به هم،‌ به كف كردن آن‌ها انجاميده است. <br />در جايي كه مادري در طبقه پايين  مدام به دنبال ارتباطي پنهان با دلخواه خويش است، پسرش در طبقة بالا و به دور از چشم مادر به دنبال روابطي پنهاني، چشم بر صفحه مانيتورش دوخته است.<br />روايتnاُم، آخرين داستان اين مجموعه باز هم بازخواني داستانِ معروفِ شنگول و منگول و آقاگرگه است كه البته با روايتي غير متعارف‌تر و خيالي، نويسنده به بازخواني آن پرداخته و امّا اين‌بار جاي آقا گرگه و مادر حبّه انگور نه تنها عوض شده بلكه نويسنده سعي كرده است تا در ساختي قدرتمدار، بين آنها هيچ تفاوتي قائل نشود. اين نگرش نيچه‌اي به قدرت و اينكه در مداري تاريخي و دايره‌وار هفتصد،‌ هشت‌صدساله به تعبير خود نويسنده و يا برگرفته از نام خود داستان روايت «ام»،‌ هيچ كدام به نيروهاي خير و شر داستان بدل نشده‌اند نقطه برتري انديشگي نويسنده‌ در داستان است.<br />مجموعه داستان «خط قرمز روي گيج‌گاه زن» بي‌شك مجموعه داستانی در خور تأمّل و قابل خواندن است و آنچه در پس ذهن خواننده پس از پايان آن مي‌ماند همين دگرنگري نويسنده به گذشته و حال خود است كه نگاه خاص خود نويسنده را از زندگي برمي‌تابد امّا ناگفته نبايد گذاشت كه اولين تجربه نويسندگي خانم اله‌بخش چندان خالی از خام دستی نيست چنانچه در بستر چند داستان مجموعه، عوامل سازنده داستان در چارچوبي ارگانيك و انداموار قرار نمي‌گيرند و معقول نمي‌نمايند در واقع داستان‌نويس مي‌توانست با دلائل مهم‌تري داستانهايش را به مخاطب ارائه دهد. و در پايان:  نقد صوفي نه همه صافیِ بي‌غش باشد...<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از الیاس علوی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=558</link><description><![CDATA[<p>چه فرق می کند؟<br />" رندل‌المال" يا "مشهد "<br />" گلنلك" يا "قندهار "<br />تو نيستي <br />و اين اتاق كلكيني به صبح ندارد. <br /><br />روانشناسم مي‌گويد <br />" نوستالوژيا" گرفته‌اي <br />نووو سي ي ي تاااا<br />لووو ژي ي يااااا <br />مرا ببخشيد منتقدان عزيز!<br />اگر قواعد ظريفتان را رعايت نمي‌كنم <br />اين روزها همه قافيه را باخته‌ايم <br />خاك‌‌ها مين مي‌زايند <br />شراب‌ها مزّه شاش مي‌دهند <br />گرگ‌ها به پاسباني گله نشسته‌اند <br />و آنكه آن بالا خوابش برده <br />قاعده‌ها را از ياد برده است.<br />مي‌خواهم به تو فكر كنم <br />كه شيوع كرده‌اي در رگ‌هايم <br />چون ايدز در افريقا <br />افسردگي در غرب <br /><br />مي‌خواهم به تو فكر كنم <br />امّا مي‌گويند <br />قايقي با بيست و پنج بدن بودند <br />با بيست و پنج هزار زخم<br />بيست و پنج هزار اميد <br />مي‌گويند <br />بين آنها لبي به زيبايي تو فرياد زده است : كمك <br />دستي به زيبايي تو فرياده زده است:...<br />مي‌خواهم به تو فكر كنم <br />نه به قايقي كه در اقيانوس آرام غرق شده است <br />كودكاني كه تجارت مي‌شوند <br />غرائض جنسي حيوانات. <br />□<br />زمانه روسپي گري است عزيزم <br />تو موهايت را به ده دينار مي‌فروشي <br />من همين شعر را كه براي تو مي‌نويسم <br />به پايتخت ايميل مي‌كنم <br />تا شايد جايزه‌اي ببرم.<br /><br />روانشناسم مي‌گويد <br />يار تازه بگير <br />هواي تازه بنوش <br />آخ <br />چه فرق مي‌كند<br />تو نيستي <br />و اين اتاق كلكيني براي نفس كشيدن ندارد.<br />" رندل‌المال" يا "مشهد "<br />" گلنلك" يا "قندهار "<br />تو نيستي <br />و اين اتاق كلكيني به صبح ندارد. <br /><br />روانشناسم مي‌گويد <br />" نوستالوژيا" گرفته‌اي <br />نووو سي ي ي تاااا<br />لووو ژي ي يااااا <br />مرا ببخشيد منتقدان عزيز!<br />اگر قواعد ظريفتان را رعايت نمي‌كنم <br />اين روزها همه قافيه را باخته‌ايم <br />خاك‌‌ها مين مي‌زايند <br />شراب‌ها مزّه شاش مي‌دهند <br />گرگ‌ها به پاسباني گله نشسته‌اند <br />و آنكه آن بالا خوابش برده <br />قاعده‌ها را از ياد برده است.<br />مي‌خواهم به تو فكر كنم <br />كه شيوع كرده‌اي در رگ‌هايم <br />چون ايدز در افريقا <br />افسردگي در غرب <br /><br />مي‌خواهم به تو فكر كنم <br />امّا مي‌گويند <br />قايقي با بيست و پنج بدن بودند <br />با بيست و پنج هزار زخم<br />بيست و پنج هزار اميد <br />مي‌گويند <br />بين آنها لبي به زيبايي تو فرياد زده است : كمك <br />دستي به زيبايي تو فرياده زده است:...<br />مي‌خواهم به تو فكر كنم <br />نه به قايقي كه در اقيانوس آرام غرق شده است <br />كودكاني كه تجارت مي‌شوند <br />غرائض جنسي حيوانات. <br />□<br />زمانه روسپي گري است عزيزم <br />تو موهايت را به ده دينار مي‌فروشي <br />من همين شعر را كه براي تو مي‌نويسم <br />به پايتخت ايميل مي‌كنم <br />تا شايد جايزه‌اي ببرم.<br /><br />روانشناسم مي‌گويد <br />يار تازه بگير <br />هواي تازه بنوش <br />آخ <br />چه فرق مي‌كند<br />تو نيستي <br />و اين اتاق كلكيني براي نفس كشيدن ندارد.<br /></p>]]></description></item><item><title>شعری از یزدان تورانی</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=557</link><description><![CDATA[<p>راهرو دادگاه پر از صفحه حوادثي است <br />كه مثل هميشه<br />داغ ترين خبر زود تر ميسوزد<br />انگار آمده بود نفقه اش را بفروشد <br />تا شير بخرد براي نوزادي<br />كه هيچ وقت متولد نشد<br />كنارم يك نفر آنقدر سيلي خورده بود <br />كه ديگر صورتش زرد نباشد<br />صداها بالا ميروند <br />صداها آنقدر بالا ميروند كه سرم گيج<br />به خيابان ميزنم<br />و به خيابان نزده سر از اتاقي تاريك در ميآورم<br />روي پيكرم رد پاي اتوبوسي است <br />كه اصلا نديدمش<br />از جا بلند ميشوم واز جا بلند نشده<br />سرم به سنگي ميخورد كه اسمش يادم نيست<br />هان يادم آمد<br />اينجا دادگاه است<br /></p>]]></description></item><item><title>اتاق شعر و چند شعر دیگر / شیوا فرازمند</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=556</link><description><![CDATA[<p>1 – گمراه<br /><br />قدم <br />قدم<br />قدم<br />جلو که می‌روم<br />پرت می‌شوم<br />از واژه‌ها<br />که شکل تو را<br />کروکی می‌کشند<br />شبیه من<br />این‌بار<br />تو<br />من..<br />و رد پاهایی که<br />به مقصد نمی‌رسند...<br /><br /><br /><br />2 - زندانی<br /><br />آدم خوشبختی‌ام <br />که از اتوبوس‌های سرگردان<br />آویزان <br />پا به جهان گذاشته‌ام<br />و برای اثبات هویتم<br />فریاد می‌کنم<br />روزگارم را ...<br />ملاقات ممنوع <br />حالم را جا آورده<br />هرچه هست<br />میله‌هایی تاب نخورده<br />که ادراکم را به پیشانی برج‌ها <br />دستبند زده‌است<br />توطئه<br />طناب کلفتی‌ست <br />که آویزانم می‌کند..<br /><br /><br /><br /><br /> 3 -  بمب خوشه ای<br /><br />مثل یک بمب خوشه‌ای هستی<br />روی سقف اتاق می‌افتی<br />می‌زنی زخم‌های پی در پی<br />در شبم اتفاق می‌افتی<br /><br />ترکشت می‌خورد به هر گوشه<br />می‌خزم زیر دست و پای خودم<br />گریه‌ای تلخ می‌کنم هر شب<br />مرگ را می‌خرم برای خودم<br /><br />می‌زنم از سکوت شب بیرون<br />با جنینی که شکل خاطره‌هاست<br />وقت « کورتاژ» این جنین شده‌است<br />ترکشی در تن جنین برجاست<br /><br />باورت نیست می‌روم اما<br />گفته بودم که زود می‌بازی<br />گفته بودم بگیر دست مرا<br />پیش از آن که مرا بیندازی<br /><br /><br /><br />4 - « ناشی »<br /> با خیال این‌که<br />تو <br />می‌خندی مرا...!<br />سوار اسب چوبی<br />                   خاطره‌ها<br />اگرچه<br />هیچ بلد نیستم بچگی کنم!<br />فرقی نمی‌کند...<br />وقتی که می‌خندی<br />تمام دنیا<br />در دست‌های من جا می‌شود...<br /><br /><br /><br />5 - « اتاق شعر »<br /><br />پل‌های تمام جهان<br />بنا شده <br />          روی امواج تو<br />ویلدایی<br />چشمهات<br />عمیق‌ترین فصل‌ خواب‌های من!<br />که غرق می‌شود <br />افسون زنانه‌ام<br />در دست‌هایت که گرگ<br />                                گرگ می‌شود<br />زوزه می‌کشد<br />انگشتانت<br />می‌رقصد<br />روی کلاویه‌های سیاه <br />                            فقط<br />پشت به خورشید<br />سایه می‌شوی<br />روی پلی که در آغوش کشیده امواجت را<br />سخت...<br />سخت....<br />یادت باشد <br />پلان آخر<br />          روی سن...<br />اتاق شعر<br />...و پنجره‌ای که رو به دریا باز نمی‌شود!<br /></p>]]></description></item><item><title>دو شعر از پژمان الماسی نیا</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=555</link><description><![CDATA[<p>1 - « لكه‌هاي آبي‌ »<br /><br />عادت نکرده‌ام هنوز...<br /><br />خيال مي‌کنم<br />روزي بازمي‌گردي<br />آرام از پشت سر مي‌آيي،<br /><br />مرا که به انتهاي خيابان خيره شده‌ام<br />دوباره به نام کوچک صدا مي‌زني و<br />عمر تنهايي‌ام به پايان مي‌رسد.<br /><br />2 - « بوي اركيده‌ها »<br /><br />دو سه روز پيش<br />از لابه‌لاي سطرهاي «شرق بنفشه»<br />يک عکس از جواني‌ات<br />بيرون ريخت<br />عکس ‌را ‌آن روزها<br />انگار فراموش‌ کرده‌ بودم<br />به تو باز‌گردانم<br />لبخند عکس يادت هست؟<br />مي‌گفتي براي من است<br />نه‌ عکاس...<br /><br />●<br />تمام آن‌چه از تو برايم مانده:<br />همين تکّه‌عکس سه در چهار<br />با لبخندي رنگ‌باخته<br />که يادم نيست<br />گفته بودي براي من است يا...<br /></p>]]></description></item><item><title>شوکران</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=554</link><description><![CDATA[<p>شماره‌هاي 36 و 37 مجله‌ي «شوكران» ويژه‌ي راميز روشن منتشر شد.<br />به گزارش خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، «شوكران» جديد با ويژه‌نامه‌ي راميز روشن - شاعر جمهوري آذربايجان - همراه است كه زير نظر اردشير رستمي منتشر شده است.<br />ترجمه‌ي شعرهاي روشن، گفت‌وگوي اختصاصي با اين شاعر و يادداشتي ادبي از او، مطالبي هستند كه دراين بخش به چاپ رسيده‌اند.<br />در ادامه‌، يادي از شهرام شيدايي و يادي از اسماعيل فصيح منتشر شده و بخش شعر ايران با آثاري از بنفشه حجازي، فرهاد عابديني، محمود معتقدي، غزل تاجبخش، جواد محقق، عزيز ترسه، عميد صادقي‌نسب و اميرعلي طلعت‌آذر همراه است.<br />در بخش شعر جهان هم ترجمه‌هايي از شعرهاي دن‌ جرج - شاعر سرخ‌پوست كانادايي -، نينا ژيوانچويچ - شاعر صرب -، نائيرا هامبارسوميان - شاعر ارمني - و جونگ يول - شاعر كره‌يي - منتشر شده است.<br />در ادامه، مقاله‌ي سيدفريد قاسمي با عنوان بامداد روزنامه‌نگار؛ برگ‌هاي افتاده‌ي كارنامه‌ي مطبوعاتي احمد شاملو، گفت‌وگو با فرد زينه‌من توسط جرج استيونس با ترجمه‌ي خسرو سينايي، داستان هادي خورشاهيان و نمايشنامه‌ي بهرام فرهمندپور را مي‌خوانيم.<br />همچنين نگاهي به مجموعه‌هاي شعر «سروده‌هاي عاشقانه» از سعاد صباح و «باد‌ها شناسنامه‌ي مرا بردند» از علي عبداللهي از ديگر مطالب اين نشريه هستند.<br />دوماهنامه‌ي ادبي «شوكران» با صاحب‌امتيازي، مديرمسؤولي و سردبيري پونه ندائي منتشر مي‌شود.<br /></p>]]></description></item><item><title>حضور "زنان فراموش شده" در کتابفروشیها</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=553</link><description><![CDATA[<p>رمان "زنان فراموش شده" نوشته منصور کوشان از سوی انتشارات ققنوس منتشر شد.<br /><br />به گزارش خبرنگار مهر، این رمان روایت زنان یا به بیان دیگر روایت چند نسل از دختران و مادران است؛ دختران یا مادرانی که هم راوی حوادثی هستند که بر مادرانشان رفته و لحظه‌ای نمی‌توانند از آن غافل شوند و هم راوی وقایعی هستند که هر لحظه بر خودشان هموار می شود.<br /><br />در "زنان فراموش شده" راوی رمان، روایت کننده روایتهای مادرش است و مادرش روایت کننده روایتهای مادر خود، و چون هیچکدام از این زنان لحظه‌ای فارغ از حادثه‌های گذشته و حال خود نیستند راوی نیز ناگزیر تمام این روایتها را به صورت موازی بیان می‌کند.<br /><br />شکل خاص روایت، این رمان را به یک ساختار  لایه لایه یا هزارتو سوق می‌دهد و داستان بر اساس نیاز راوی اصلی که آشکار است، با راویهای دوم و سوم و ... که پنهانند پیش می‌رود و شکل طبیعی خود را پیدا می‌کند.<br /><br />کتاب "زنان فراموش شده" با شمارگان 1650 نسخه در 93 صفحه و با قیمت 2000 تومان منتشر شده‌است.<br /></p>]]></description></item><item><title>نامزدهاي جايزه‌ي شعر خبرنگاران اين هفته معرفي مي‌شوند</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=552</link><description><![CDATA[<p>خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران<br />سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات<br /><br />نامزدهاي جايزه‌ي شعر خبرنگاران در هفته‌ي جاري معرفي مي‌شوند.<br /><br />به گزارش خبرنگار بخش ادب خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، نامزدهاي چهارمين دوره‌ي جايزه‌ي شعر خبرنگاران در دو بخش «كتاب» و «ويژه» (براي شاعران بدون كتاب) معرفي خواهند شد.<br /><br />به گفته‌ي محمدهاشم اكبرياني - دبير جايزه‌ي شعر خبرنگاران -، پس از بررسي‌هاي انجام‌شده، داوران آراي‌شان را تا آخر وقت امروز (شنبه، اول اسفندماه) اعلام مي‌كنند و هر اثري كه در بخش‌هاي «كتاب» و «ويژه» از بين پنج رأي داوران، دو رأي يا دو به ‌علاوه‌ي يك رأي را بياورد، به عنوان نامزد معرفي خواهد شد.<br /><br />او از تفاوت داوري اين دوره‌ نسبت به دوره‌هاي قبل اين‌گونه ياد كرد كه در دوره‌هاي گذشته، هر داور دو اثر را به عنوان نامزد معرفي مي‌كرد كه در نهايت، نامزدهاي جايزه‌ به 10 مجموعه‌ي شعر افزايش پيدا مي‌كرد و اين شائبه را ايجاد مي‌كر‌د كه ممكن است داوران صرفا اعمال سليقه‌ي شخصي كنند و بر اساس رفاقت، اثري را به عنوان نامزد معرفي كنند؛ اما اكنون در رأي‌گيري از بين داوران، آثاري كه دو رأي يا دو به علاوه‌ي يك رأي را بياورند، به عنوان كانديدا معرفي مي‌شوند، كه اين تفاوت در احراز رأي داوران، هم تعداد نامزدها را كاهش مي‌دهد و هم اين‌كه شائبه‌ها را برطرف مي‌كند.<br /><br />اكبرياني در ادامه تصريح كرد، اين دوره از جايزه هم مانند دوره‌هاي گذشته به شكل خصوصي و خيلي محدود برگزار خواهد شد؛ اما زمان و مكان دقيق برگزاري مراسم اهداي جايزه هنوز مشخص نيست.<br /><br />او درباره‌ي علت برگزاري مراسم به اين شكل توضيح داد: دو سال پيش، بعد از مدت‌ها پي‌گيري، عملا نشد مكاني را براي برپايي مراسم پاياني جايزه‌ي مستقل شعر خبرنگاران از نهادي دولتي متولي حوزه‌ي فرهنگ بگيريم و اين شد كه از آن زمان، عطاي گرفتن مكان از نهادهاي دولتي را به لقايش بخشيديم و تصميم گرفتيم هدايا و تنديس برگزيدگان را در مراسمي خصوصي به آن‌ها اهدا كنيم.<br /><br />دبير جايزه‌ي شعر خبرنگاران همچنين گفت، منتخبي از آثار برگزيده‌ي نفرات اول تا سوم بخش «ويژه» كه به شاعران بي‌كتاب اختصاص دارد، در يك مجموعه‌ انتشار پيدا خواهد كرد.<br /><br />احمد پوري (داور افتخاري)، محمدهاشم اكبرياني، عليرضا بهرامي، آرش شفاعي و پونه ندائي آثار اين دوره از جايزه‌ي شعر خبرنگاران را در دو بخش «كتاب» و «ويژه» داوري مي‌كنند، كه بخش «كتاب» به آثار منتشرشده در سال ‌1387 و بخش ويژه به شعرهاي شاعراني كه تاكنون كتاب منتشر نكرده‌اند، اختصاص دارد.<br /></p>]]></description></item><item><title>"عکاس دوره‌گرد" در ارشاد</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=551</link><description><![CDATA[<p>مجموعه شعر حامد رحمتی با نام "عکاس دوره‌گرد" برای دریافت مجوز به وزارت ارشاد فرستاده شد.<br />حامد رحمتی از فعالان مطبوعات ادبی و منتقد در گفتگو با خبرنگار مهر از چاپ نخستین مجموعه شعرش خبر داد و گفت: چند روزی است مجموعه شعر "عکاس دوره‌گرد" که قرار است انتشارات آهنگ دیگر آن را منتشر کند برای دریافت مجوز به ارشاد داده شده است.<br />وی ادامه داد: در این مجموعه پس از مشورت با شمس لنگرودی، حافظ موسوی و شهاب مقربین 40 شعر سپید آمده است که به دلیل بوم مایه تصویری شعرهای کتاب تصمیم گرفتم نام آن را "عکاس دوره‌گرد" بگذارم که نام یکی از شعرهای کتاب هم هست.<br /><br />این منتقد ادبی در توضیح کتاب خود بیان کرد: در شعرهای این کتاب 110 صفحه‌ای بیشتر خصیصه‌های رمانتیسمی مشهود است و حال و هوای روایی دارند که این خاصیت کلی و بارز شعرهایم است.<br />به گفته وی زمان شکل‌گیری شعرهای این مجموعه در دهه 80 است که البته شعرهایی از سالهای اخیر نیز در آن دیده می‌شود.<br />رحمتی اضافه کرد: دومین مجموعه شعرهایم را هم در دست تدوین دارم که در این اثر شعرها نسبت به کتاب اولم جدیدترهستند.بیشتر شعرهای این دفتر به سالهای 87 و 88 بر می گردد  که حال و هوای متفاوتی نسبت به "عکاس دوره‌گرد" دارد و در ادامه شعرهای آن مجموعه نیست به دلیل اینکه بستر اجتماعی فرق کرده و شعر نیز باید به اقتضای زمان حرکت کند.<br />این شاعر در توضیح مجموعه دومش گفت: هنوز نامی برای آن تعیین نکرده ام و شش ماه پس از انتشار مجموعه اولم برای چاپ آن اقدام می‌کنم.<br />وی همچنین خبر داد: مجموعه دیگرم هم که آنتولوژی شعر زنان ترکیه است در دست ترجمه است. در این کتاب شعرها و زندگینامه تعدادی از بهترین شاعران زن شاخص ترک آورده می‌شود.  <br />رحمتی در پایان توضیح داد:  شعر ما  قرابتهایی با شعر ترکیه دارد و به اعتقاد من لازم است که شاعران ترکیه بیشتر در ایران معرفی شوند.<br /></p>]]></description></item><item><title>خالق "ناتور دشت" درگذشت</title><link>http://www.danoush.ir/News/?id=550</link><description><![CDATA[<p>سالينجر نویسنده منزوی آمریکایی که رمان کلاسیک دوره بعد از جنگ جهانی؛ یعنی، «ناتور دشت» را نوشت، در 91 سالگی به مرگ طبیعی درگذشت. «فیلیس وستبرگ» کارگزار ادبی سالینجر گفت که این نویسنده چهارشنبه گذشته در منزلش واقع در شهر کوچک «کورنیش» در نییو همپشایر درگذشته است.<br />به گزارش ايلنا،رمان مشهور «ناتور دشت» اولین بار در سال 1951 منتشر شد. داستان این رمان، داستان ازخودبیگانگی و شورش است. این رمان که قهرمانش نوجوانی به اسم «هولدن کولفیلد» بود، بلافاصله در بین نوجوانان و جوانان به شخصیتی محبوب تبدیل شد. روایت اول شخص رمان کالفیلد را از وقتی که از آموزشگاه پیش دانشگاهی در «پنسیلوانیا» اخراج می شود، در همه جای شهر نیویورک، سایه به سایه تعقیب می کند. تا کنون چندین نسل از جوانان این رمان را خوانده اند و کالفیلد را در آغوش گرفته اند؛ شخصیتی متنفر از هر چیز دروغی و جعلی که مظهر اضطراب های دوران نوجوانی و نماینده تجارب این دوره از عمر آدمی است. دبیرستان ها و کتابخانه های آمریکا برخورد دو گانه ای با این رمان داشته اند؛ بعضی آن را به دلیل وجود اصطلاحات رکیک عامیانه ممنوع کرده اند، و بعضی به عنوان رمانی که تصویر درستی از دوران نوجوانی نشان می دهد، تحسین کرده‌اند.<br />رمان ناتور به اکثر زبان های مهم دنیا (از جمله فارسی) ترجمه شده و بیش از 65 میلیون نسخه از آن به فروش رفته است. از این رمان همیشه در زمره بهترین رمان های قرن بیستم یاد می شود. سالینجر که از شهرت ناگهانی اش دچار نگرانی شده بود، از سال 1953 تا کنون در انزوا زندگی می کرد، و از زندگی خصوصی اش در کورنیش به شدت محافظت می کرد. سالینجر به غیر از ناتور فقط چند کتاب و مجموعه داستان منشتر کرده است، از جمله «9 داستان»، «فرنی و زویی»، «تیر سقف را بالا بگیرید، نجار ها!»، و «سی مور: یک مقدمه».<br />همسایگان سالینجر در کورنیش او را به ندرت می دیدند. او هرگز به تماس تلفنی یا نامه خوانندگان یا غلاقه مندانش پاسخ نمی داد. او در این سال ها فقط به واسطه شایعات و به ندرت مشاهده شدن در مکان های عمومی و مصاحبه های مختصر و نادر، مورد توجه عموم قرار می گرفت. سالینجر از سال 1965 به این طرف هیچ اثری منتشر نکرده و در مقایسه با شخصیت مشهورش هولدن کالفیلد، کاملا مایه نا امیدی است.<br />کالفیلد در قسمتی از رمان ناتور دشت می گوید: "چیزی که من خیلی از آن خوشم می اید این است که وقتی خواندن یک کتابی را به پایان رساندی، آرزو کنی که نویسنده آن رفیق شفیقت باشد و هر وقت دوست داشتی به او زنگ بزنی."<br />سالینجر در یکی از آخرین و نوادر گفتگو هایش با روزنامه نیویورک تایمز گفته بود که منتشر نکردن کتاب برایش بسیار آرامش بخش است: "خیلی آرامش بخش است. با انتشار کتاب به حریم خصوصی من به شدت تجاوز می شود. من نوشتن را دوست دارم؛ عاشق نوشتنم، ولی فقط برای خودم و لذت بردن خودم می نویسم."<br />سالینجر برای محافظت از حریم خصوصی اش اغلب دست به دامان دادگاه ها می شد. او در سال 1982 از یکی از مجلات مهم آمریکایی برای چاپ کردن یک مصاحبه تخیلی با او شکایت کرد. در سال 2009 هم با پیگرد قانونی جلوی انتشار یک رمان نوشته «فردریک کولتینگ» نویسنده سوئدی را که در آن هولد